معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره
معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره

300. نمی شود که نمی شود

به قول قیصر امین پور

   «گاهی گمان نمی کنی، ولی خوب می شود      گاهی نمی شود، که نمی شود، که نمی شود»

این نشدن انگار در زندگی من در این شهر بزرگ تا ابد ادامه خواهد داشت. هر کار می کردم به این شهر منتقل شوم، نمی شد. می خواستم با این شهر کنار بیایم، نمی شد. دوست داشتم با من مهربان تر باشد، نمی شد. می خواستم دوستش داشته باشم، نمی شد. می خواستم دوستم داشته باشد، نمی شد. می خواستم حداقل کج دار و مریز با او طی کنم، باز هم نمی شد و این نشدن ها پایانی نداشت.

فکر کنم ایراد از خود من بود که نمی شد و در نهایت این شهر که در شناسنامه ام به عنوان محل تولدم ثبت شده است، دیگر تاب نیاورد و مرا از خودش دور ساخت. در این چند صباحی که در کنارش بودم، هیچ رابطه ای نتوانستم با او برقرار کنم. البته حق را به ایشان می دهم. او نماد فعالیت بسیار است، نماد سرعت و نماد زندگی ماشینی، نماد درآمدهای کلان و در مقابلش هزینه های گزاف، نماد پیشرفت و بالندگی(البته با تعریف خودش)، این نماد ها هیچ کدام برایم معنی نداشت و به همین خاطر نمی توانستم او را بفهمم و در نهایت نیز او هم مرا نفهمید و طردم کرد.

 این شهر چنان با سرعت در حرکت است که افرادی چون من همیشه از آن جا می مانیم. تا به خود می جنبم هیچ نمی فهمم و فرسنگ ها با او و مردمانش فاصله پیدا می کنم. بیشتر اوقات احساس می کنم در وسط بزرگراهی هستم که همه با شدت در حال گذر هستند و حتی نمی توانم خودم را از لابه لای آنها نجات دهم. من انسانی آرام هستم و فعالیت زیادی نمی کنم، اکثر اوقات در خانه هستم، شاید مرا تنبل بخوانند و مذمتم کنند، ولی واقعیت این است که نمی توانم با سرعتی که در اطرافم هست خودم را هماهنگ کنم. می دانم من خیلی کند هستم، ولی دیگران نیز بسیار پرشتاب هستند. کمتر کسی حدوسط را می تواند رعایت کند.

من حدود هشت سال است در روستایی دور افتاده تدریس می کنم و باقی اوقاتم را در آنجا یا در طبیعت هستم یا در تنهایی با بهترین دوستانم یعنی کتاب ها می گذرانم. از بودن در کنار رفقا بسیار لذت می برم، ولی تنهایی را بیشتر ترجیح می دهم، در این شهر هم این گونه ام و اکثر اوقات به کنج تنهایی ام می خزم. از کودکی که در خانه های  سازمانی اداره کشاورزی زندگی کرده ام همیشه در تنهایی بوده ام و تمام بازی هایم با خودم بوده است. ولی این شهر پر است از جمعیت و تنهایی در آن معنایی ندارد، به نظر همین تضاد بین من و این شهر است که باعث شده است از هم دور بمانیم. تضادی که در آن هیچ طرف مقصر نیست.

 در این شهر همه چیز هست و بزرگ ترین مزیت آن همین است. هر چه بخواهی و در هر زمینه ای علاقه داشته باشی می توانی در اینجا آن را به طور کاملاً حرفه ای دنبال کنی و مدارج عالی آن را طی کنی. امکانات و افراد به وفور یافت می شوند، اما مشکل این جاست که آن چیزی که من می خواهم در اینجا به سختی یافت می شود و همین باعث دلسردی من شده است. اگر قرار بود زندگی در این شهر را ادمه بدهم حتماً راهی می یافتم تا بر این مشکل فایق آیم، ولی حالا با اتفاقات عجیبی که رخ داده راه حل بهتری مقابلم قرار گرفته است.

این شهر با من خصومت داشت، چرا خانوده ام را آزرد؟! چرا باعث شد که تصمیم بگیرند به گرگان بازگردند؟! آنها که دیگر مانند من با این شهر سرد رفتار نمی کردند که باعث رنجشش شود و این گونه آنها را نیز از زندگی در اینجا دلسرد کند؟! درست است که منتقل نشدن من مادرم را بسیار بی تاب کرده بود، ولی می شد راهی یافت که او را آرام کرد. نمی دانم این شهر چه بلایی بر سرم مادرم آورده بود که بیشترین اصرار برای بازگشت از طرف او بود.

اتفاقاتی رخ داد که فشار بسیار بر خانواده ما وارد آورد. آن تصویری که از تهران در ذهن پدر و مادرم از گذشته نقش بسته بود با تصویر کنونی تضاد بسیار داشت. این تفاوت تصور در جهات مختلف بود: درآمد، هزینه های زندگی، سبک زندگی، ارتباطات بین افراد فامیل، آلودگی هوا، ترافیک و ... . این تضادها باعث شده بود که نومیدی در خانواده ریشه دواند و روز به روز آنها را نسبت به زندگی در این شهر دلسردتر کند.

همه این مسائل دست به دست هم داد و باعث شد خانواده تصمیم سخت بازگشت را بگیرد. کسی از این تصمیم خوشحال نبود. پدر به شدت ناراحت بود، احساس می کنم فکر می کرد شکست بزرگی خورده است و دارد به گرگان هزیمت می کند. مادرم هم که رویاهای بسیار داشت تا در این شهر به آنها برسد، ناکام در حال بازگشت بود. تنها خواهرم نیز با تمامی تلاشی که برای یافتن کار در این شهر داشت، با تجربه هایی تلخ این شهر را ترک می کرد. شاید به نظر برسد تنها فردی که به بازگشت راضی بود، من بودم. ولی این طور نبود، دلم پر از آشوب بود و عذاب وجدان رهایم نمی کرد که چرا نتوانستم انتقالی بگیرم.

اتفاقی که باعث نهایی شدن این تصمیم در خانواده شد، فروش خانه ای که در آن مستاجر بودیم، توسط صاحب خانه بود. پدر خانه گرگان را نفروخته بود و در اینجا هم خانه ای نخریده بود. صاحب این خانه از بستگان بود و مبلغ متعادلی به عنوان اجاره از ما می گرفت. درست همان مقداری که خانه گرگان به اجاره داده شده بود. بعد از اعلام صاحب خانه پدر مدتی به دنبال خانه گشت ولی با این پولی که داشتیم نمی شد خانه ای مناسب یافت. شاید می شد به محله های پایین تر و خانه ای کوچک تر رفت ولی مادرم اصرار بر این داشت که نمی تواند در این شهر بماند.

فضای خانه بسیار سنگین بود، در این بین خریدارانی هم که می آمدند تا خانه را ببینند، بیشتر بر این سنگینی می افزود. دوست داشتم همه این افراد از خریدن این خانه منصرف شوند تا صاحب خانه هم منصرف شود، ولی نشد و یکی خانه را پسندید و تیر خلاص را به ما شلیک کرد. البته پدر بسیار سعی کرد خانه گرگان را بفروشد، ولی دو مشکل عمده وجود داشت، اول این که فرصت لازم نبود، دوم این که با آن مبلغ حدود نیمی از قیمت این خانه مهیا می شد. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که بازگردیم.

در روزهای آخر، سکوت سهمگینی در خانه حاکم بود. همه داشتند به آرامی وسایل را جمع می کردند. در یکی از این روزهای سخت، صدای در آمد. در را باز کردم، خانمی بود که یک جعبه بزرگ شیرینی در دست داشت. فهمیدم که اشتباه آمده است. گفتم: با کدام واحد کار دارید؟ لبخندی زد و گفت: با واحد روبرویی شما، ولی نیستند، به مسافرت رفته اند. متعجب نگاهش کردم که چرا زنگ در خانه ما را زده است. ادامه داد: من هم از راه دوری آمده ام و باید سریع به جایی بروم. اگر امکانش هست این جعبه شیرینی خدمت شما باشد. قبول کردم و گفتم: چشم هر وقت آمدند به آنها خواهم داد. در جواب گفت: می دانم که راه دوری رفته اند، اشتباه کردم قبل از آمدن تماس نگرفتم. این شیرینی تا آن زمان خراب می شود، لطفاً زحمت آن را بکشید.

عجب درخواست عجیبی! گفتم: بهتر نیست با خود ببرید، گفت: نمی شود، جایی می خواهم بروم که بودن این شیرینی همراهم در آنجا صورت خوشی ندارد. زحمت بکشید و دست مرا رد نکنید. قبول کردم و ایشان خداحافظی کرد و رفت و من هم با یک جعبه بزرگ شیرینی به خانه بازگشتم. پدر و مادر و خواهرم در هال داشتند وسایل را جمع و جور می کردند که من وارد شدم. همه با تعجب مرا نگاه می کردند. مادرم پرسید: این چیست؟ داستان را گفتم و وقتی در آن را باز کردم همه مبهوت شدیم.

یک طرف آن نان خامه ای هایی بزرگ و نیمه دیگر آن ناپلئونی های به نهایت تازه بود. ناخودآگاه همه شروع به خندیدن کردیم. واقعاً این مائده ای آسمانی بود که در این زمان بر ما نازل شده بود. همین باعث شد فضای خانه کمی تغییر کند و آن غم تا حدی فراموش شود. مادرم هم گفت: شاید در این برگشتن حکمتی است که ما خود از آن خبر نداریم و این شیرینی نشانه ای است از فرجام خوش آن. نمی دانم این اتفاق را به حساب احتمالات بگذارم یا حرف مادرم را باور کنم؟ ولی هرچه بود این شیرینی عاملی شد که این حس بد، اندکی  زمانی به فراموشی سپرده شود.

نمی دانم چرا همه چیز در این بازگشت به سرعت انجام می شد. مستاجر خانه ما در گرگان خیلی زود خانه دیگری یافت و بلافاصله تخلیه کرد. اینجا هم همه چیز در عرض چند روز جمع و جور شد، کل فرایند به یک هفته هم نکشید. بعد ازظهر پنج شنبه بود که پدرم با یک کامیون مسقف آمد تا وسایل را در آن جای دهیم. آخرین وسیله ای که در کامیون قرار دادیم، دوچرخه من بود که به صورت عمودی قرار گرفت و بدون هیچ فضای خالی ای در بسته شد. کامیون رفت و ما هم به ترمینال رفتیم.

با توجه به تجربه ای که در این چند سال داشتم، یافتن بلیط در این زمان بسیار سخت است. چیزی نگفتم و داشتم فکر می کردم که اگر بلیط نبود چه کنیم؟ تنها راه، رفتن به خانه عمه بود که بین فلکه اول و دوم تهرانپارس قرار داشت. وارد ترمینال شدیم و طبق عادت همیشگی به تعاونی یک یا همان ایران پیما رفتیم. هنوز وارد سالن نشده بودیم که ناگهان یکی از آن طرف داد زد، گرگان می روید؟ پدرم گفت: بله. همانجا بلیط برایمان صادر شد و در همان زمان هم سوار شدیم و تا نشستیم، اتوبوس نیز حرکت کرد. این شهر چقدر در بیرون انداختن من عجله دارد. کمی هم به فکر خانواده ام باش!

در مسیر به این فکر می کردم که دوران سختی که در رفت و آمد و دور بودن از خانه داشتم به اتمام رسید. دیگر لازم نیست دو هفته یک بار آن هم فقط سه روز در خانه باشم، سه روزی که حداقل یک روز آن را در راه بودم. یک سالی است که اداره آموزش و پرورش شهرستان برای معلمان روستاهای دهنه بالا یک سرویس مینی بوس برای صبح شنبه ها گذاشته است. با این ترتیب، شنبه صبح می روم و در نهایت سه شنبه عصر خانه ام. بخش عمده ای از هزینه هایم نیز که برای این رفت و آمدها هزینه می شد را می توانم پس انداز کنم.

از طرفی هم دلم برای آخر هفته های وامنان تنگ می شد. دلم برای تنهایی ها و موسیقی سنتی و رادیو و کتاب و گلگشت ها در طبیعت و ... تنگ می شد. حالا دیگر نمی توانم جمعه ها صبح کوله کوچکم را بردارم و به دل کوه و دشت بزنم و از بودن در دل طبیعت بکر و زیبا لذت ببرم. دلم برای شانه وین و دشت زیبایش تنگ می شود. دوری از چشمه اجاق را چگونه تاب بیاورم؟ یادش به خیر اول صبح پیاده راه می افتادم و به پشت کوه ها می رفتم و زمانی به خانه می رسیدم که هوا تاریک شده بود. از این به بعد، دیگر نه گم می شوم و نه حیوانی مرا دنبال خواهد کرد. دوری از این ها برایم سخت است.

البته شاید با دوستان هر چند وقت یک بار گشتی در اطراف بزنیم و به قول حسین کبابی به بدن بزنیم، ولی من تنها بودن در طبیعت را بسیار دوست دارم و در آن اوقات است که می توانم با همه دوستان طبیعی ام چاق سلامتی کنم و پای صحبت هایشان بنشینم. این دوستان شفیق من فقط در تنهایی با من صحبت می کنند و اگر کسی با من باشد در سکوتی عمیق و معنی دار فرو می روند. در این صورت من هم فقط باید با تکان دادن سر با آنها سلام و احوال پرسی کنم. تازه باید خیلی مواظب باشم که کسی حواسش به من نباشد، وگرنه مرا دیوانه خطاب خواهند کرد.

دلم برای قطار هم تنگ می شود، این مرکب زیبا و پرقدرت که بسیار مرا به خانه برد. دلم برای مسیر پر پیچ و خم آن که از دل کوه های البرز می گذرد و حتی شب ها هم تا جایی که می توانستم بیدار می ماندم تا آن را ببینم و دنبال کنم، تنگ می شود. دلم برای همسفران متفاوتی که در کوپه قطار با من بودند و گاهی بحث های جالبی مطرح می شد، تنگ می شود. دلم برای صبح های سرد ایستگاه راه آهن تهران تنگ می شود. دیگر نمی توانم تا میدان گمرک را پیاده بروم و یک کله پاجه جانانه به بدن بزنم.

از دست دادن اینها برایم بسیار سخت بود. ولی خودم را دلداری می دادم که به جایش بیشتر در خدمت خانواده خواهم بود و از نگرانی آنها خواهم کاست. مخصوصاً مادرم که این چند سال واقعاً به او سخت گذشت. وقتی به دیگر اعضای خانواده نگاه می کردم آنها هم در افق این تاریکی غرق بودند و هر کدام داشتند زندگی در این شهر را مرور می کردند. زندگی ای که با امید به سویش آمده بودند و حالا ناامید از آن دور می شدند. زندگی ای که با شادی شروع شد و حالا در غم به پایان رسید.

زندگی بالا و پایین بسیار دارد. هر کسی بر اساس تصمیماتی که می گیرد، ممکن است بنا به دلایلی که بخشی از آن دست خودش است و بخش اعظم آن از اراده او خارج است، به موفقیت یا شکست نایل آید. اگر موفق شد به هدفش رسیده است، ولی شکست واقعاً سخت است. از شکست سخت تر بلند شدن بعد از آن است. همه می گویند شکست پلی است برای پیروزی، ولی عمل به این جمله توان بسیاری می خواهد. از هر شکستی باید درسی گرفت و از آن برای ادامه بهتر زندگی ممد جست. ولی این درس بسیار دشوار و نفس گیر است.

 این بازگشت ما به گرگان برای هر چهار نفر ما یک شکست محسوب می شود. اولین کار برای ما واکاوی علل این اتفاق است. تصورهای نادرست، عدم اطلاع از وضعیت کنونی و تصمیم احساسی مهمترین این دلایل هستند. از این به بعد باید حواسمان باشد که همه جوانب را در گرفتن هر تصمیم بسنجیم و در دام احساسات نیفتیم. دومین کار تغییر بینش است. باید این اتفاق را برای خود طور دیگری تعریف کنیم و یا حداقل موارد مثبت زندگی در گرگان را در ذهنمان پررنگ تر کنیم. به عنوان مثال پدر من از زمان جوانی عاشق طبیعت و کوه و کوهنوردی بوده است. در تهران فقط چند بار توانسته بودبه توچال برود، ولی در گرگان هر زمانی که اراده کند می تواند به ناهارخوران برود و حتی گشتی کوتاه در آنجا بزند. هنوز در اینجا دوستان کوهنوردش هستند و می تواند با آنها همراه شود. این تغییر نگاه برای همه ما لازم است.

امیدوارم بتوانیم در گرگان در زمان کوتاهی به حالت اولیه برگردیم و زندگی جدیدی را آغاز کنیم. همانند قبل که بسیار بهتر از تهران در گرگان زندگی می کردیم.

1404/07/03

299. میرزا رضا

از جوابی که شنیده بودم، متعجب و مبهوت در کناری ایستادم و به این فکر می کرد که چرا در منطقی ترین جای ممکن چنین پاسخ بی منطقی دریافت کرده ام. دوباره خدمت متصدی مربوطه رفتم و از ایشان خواهش کردم که با من همکاری کند، ولی ایشان همچنان بر حرفش استوار ایستاده بود و هیچ یاری ای به من نرساند. در این ساختمان عظیم که دیدنش هوش از سر آدمی می رباید و در میان این همه نمادهای فرهنگ و عقلانیت نمی دانم چرا چنین قانونی وضع کرده اند که من نمی توانم از این همه علمی که در اینجا موجود است، اندازه قطره ای بهره جویم. احساس می کردم مورد ترور شخصیت قرار گرفته ام.

اصل موضوع برمی گردد به مهدی که در مقطع کارشناسی ارشد در رشته تاریخ در دانشگاه آزاد واحد شاهرود تحصیل می کند. او در حال تکمیل پایان نامه اش است که درباره نحوه اداره امور دربار در دروه قاجار است. به خاطر این موضوع به من لیستی از چند کتاب مرجع را داد تا آخر هفته که به تهران می روم به کتابخانه ملی که بهترین منبعی است که این کتاب ها در آن موجود هستند مراجعه کنم و از صفحات مورد نظر که کاملاً برایم مشخص کرده بود کپی بگیرم و برایش ببرم.

با ذوق و شوقی فراوان صبح اول وقت به راه افتادم. در خانه بر روی نقشه محل آن را پیدا کرده بودم، مابین بزرگراه همت و حقانی بود. با تعویض چند اتوبوس واحد و پرس و جو در ایستگاهی در بزرگراه همت پیاده شدم. وقتی به اطراف نگاه کردم، فکر کردم حتماً اشتباه آمده ام. چون اطراف فقط دره و تپه بود و ساختمان های کمی دیده می شد. فکر نمی کردم در وسط شهر تهران چنین جایی باشد که انگار از شهر خارج است. تا ساختمان کتابخانه که از دور هویدا بود راه زیادی را باید پیاده می رفتم.

در بلواری که به کتابخانه منتهی می شد گام برمی داشتم و به نهال های کاشته شده در اطراف می نگریستم و طبق عادت با آن ها خوش و بش می کردم. به آنها می گفتم که چشم بر هم بزنید درختان تناوری خواهید شد، من در جایی هستم که انبوهی از شما سر به افلاک رسانده اند. صبر کنید شما نیز همچون آنها خواهید شد. از محیط اینجا بسیار خوشم آمد، تا حدی طبیعت می توانست خودش را در دل این شهر شلوغ نمود بخشد. هنوز هجوم ساختمان ها به اینجا نرسیده است و امید که نرسد و زمین در این بخش بتواند کمی تنفس کند.

وارد ساختمان شدم و در همان بدو ورود فضای این مکان بسیار بر من تاثیر گذاشت. آرامش خاصی در آن حکم فرما بود. تصور این که هرچه کتاب هست در اینجا هم هست برایم بسیار خوش آیند بود. آخرین باری که در کتابخانه بودم مربوط می شد به حدود سه چهار سال قبل در کتابخانه عمومی گرگان که در پارک شهر واقع است. به نظرم عضویت در این کتابخانه بهترین کاری است که می شد انجام داد. درست است که من علاوه بر خواندن کتاب به خریدن و داشتن آن هم بسیار علاقه دارم ولی در اینجا می توان کتبی را یافت که در هیچ کجا یافت نمی شود.

وقتی سالن مطالعه آن را از پشت در بسته اش دیدم دلم غنج رفت. بزرگ و مدرن و بسیار جذاب بود. می شد ساعت ها در این محل نشست و در دنیای بیکران کتاب ها غوطه ور بود و به ژرفای عمیق مطالبش غور کرد. تعدا بسیار اندکی را در این سالن عظیم دیدم، به نظرم زود آمده بودم، حتماً در ساعات آتی این سالن مملو از دوستاران کتاب خواهد شد. به اطلاعات رفتم و پرسیدم که جهت عضویت یا گرفتن کتاب به کجا باید مراجعه کنم؟ طبقه بالا را نشانم دادند.

بعد از سلام، لیست کتاب ها را به متصدی آن بخش دادم و گفتم که برای تحقیق فقط می خواهم صفحاتی از این کتاب ها را کپی کنم. گفت: باید عضو باشید، گفتم: عضو نیستم ولی حالا اقدام به عضویت می کنم. پرسید: استاد دانشگاه هستید؟ گفتم: خیر. گفت: دانشجوی دکتری هستید؟ گفتم: خیر. گفت حداقل دانشجو کارشناسی ارشد که هستید؟ باز هم گفتم: خیر. اخم هایش را در هم کشید و گفت: شما نمی توانید عضو این کتابخانه شوید. مات و متحیر مانده بودم که چرا؟! گفتم: آقا فرض کنید من یک نفر هستم که فقط سواد خواندن و نوشتن دارم، می خواهم کتاب بخوانم، چرا نمی گذارید این کار را انجام دهم.

صحبت با ایشان هیچ نتیجه ای نداشت. خیلی ناراحت و عصبانی بودم. چرا اینجا این قدر تبعیض قائل می شوند. مگر برای کتاب خواندن حتماً باید مدارک بالای دانشگاهی داشت؟! یک نفر بی سواد مانند من اگر بخواهد تورقی در کتب معتبر داشته باشد چه باید کند؟ می دانم که این کتابخانه اصلی ترین محل نگهداری کتاب در کشور است، ولی می شود قانونی هم برای افرادی چون من ایجاد کرد که بدون خروج کتاب در همین مکان به مطالعه بپردازند.

حالا من نمی توانم اینجا عضو شوم، کار مهدی را که باید انجام دهم. باید راهی می یافتم تا بتوانم از کتبی که گفته بود کپی بگیرم. از دست متصدی این بخش کاملاً عصبانی بودم و نمی خواستم دوباره با او هم کلام شوم. یک نفر دیگر را یافتم و از او کمک خواستم. حداقل این یکی تا حدی آرام تر و خوش برخوردتر بود، همان حرف متصدی اول را به من زد ولی در ادامه گفت: به دوستتان بگویید خودش بیاید و با کارت دانشجویی اش کارش را انجام دهد. گفتم ایشان در شهرستان است و برایش سخت است. لبخندی زد و گفت: کسی که می خواهد کار درست انجام دهد، باید سختی بسیار بکشد.

با قلبی شکسته و اعصابی به هم ریخته می خواستم از این مکان که با ذوقی بسیار به آن وارد شده بودم، خارج گردم که متصدی اطلاعات مرا صدا کرد. نمی دانم از کجا می دانست چه بر من گذشته است. با لبخندی گفت: بهتر است به کتابخانه مجلس که در میدان بهارستان است هم سری بزنید، شاید آنجا بتوانید کارتان را انجام دهید. از ایشان تشکر کردم ولی به خاطر نداشتن مدرک بالای دانشگاهی مطمئن بودم آنجا هم کارم راه نمی افتاد. با خستگی بسیار آن مسیر طولانی را پیاده بازگشتم. کلی هم منتظر ماندم تا اتوبوس بیاید. این ایستگاه برایم شده بود مَثَلی از کلبه کل ممد که در کنارش ساعت ها منتظر ماشین می ایستادم.

در این شهر با این همه ماشین و ترافیک امید نداشتم به موقع به کتابخانه مجلس برسم، به همین خاطر به خانه رفتم و پنجشنبه صبح با بیم و امید که آیا باز هست یا نه و همچنین آیا باز هم مانند کتابخانه ملی مرا قبول خواهند کرد یا نه، راهی میدان بهارستان شدم. ساختمان کتابخانه مجلس در جنوب ساختمان قدیمی مجلس قرار داشت. محیط اینجا نیز بسیار عجیب و جذاب بود، هنوز بوی قدمت از اینجا قابل استشمام بود. وقتی تصور می کردم که بزرگان مشروطه در این حیاط قدم برداشته اند، حالم دگرگون می شد.

به بخش تحویل کتب رفتم و موضوع را به متصدی آنجا گفتم. ایشان هم همان حرف هایی را زد که در کتابخانه ملی شنیده بودم، ولی با لحنی بسیار ملایم تر. بعد کمی فکر کرد و گفت: آیا کارمند هستید؟ گفتم: من دبیر هستم. لبخندی زد و گفت: از ابتدا می گفتی، کارت شناسایی ات را بده تا اینجا به امانت بماند، بعد از این که کتاب ها را برگرداندید به شما عودت می دهم. بعد لیست کتاب ها را از من گرفت و رفت. متحیر مانده بودم که چگونه در اینجا کارم راه افتاده است! بعد از چند دقیقه آمد و گفت: منتظر باشید تا کتاب ها بیاید.

در پشت این آقا یک دریچه ای بود که از آن کتاب ها را می گرفتند یا می گذاشتند و این کتاب ها با بالابر جابه جا می شد. این تکنولوژی حتی با این سادگی اش در اینجا که قدمت آن ما را به یاد دوران مشروطیت می اندازد بسیار جذاب بود. از لیست کتاب های که مهدی داده بود به غیر از دو عنوان بقیه را که پنج مجلد بود تحویل من دادند و سپس مرا به بخش کپی هدایت کردند. جالب بود که در آنجا هم تعدادی منتظر بودند تا برایشان کپی انجام شود. مسئول آنجا گفت: از آن کاغذهای کوچک بردارید و رویش صفحات مورد نظر را بنویسید و لای هر کتاب بگذارید و بر روی میز در آخرین نوبت قرار دهید.

با صفی از کتاب ها که دیدم حداقل یک ساعت باید معطل می ماندم. بهترین کار در این زمان مطالعه بود. یکی از کتاب ها که صفحات کمتری برای کپی از آن مشخص شده بود را برداشتم و به سالن مطالعه رفتم. تا وارد شدم چشمانم برق زد، سالنی بزرگ پر از میز و صندلی که تقریباً همه پر بودند و یافتن جای خالی برای نشستن تا حدی سخت می نمود. اینجا همه در حال مطالعه بودند. جالب تنوع در سن و قشری بود که در اینجا بودند. از پیرمردهایی که با زحمت با عصا راه می رفتند تا جوانانی چون من، از کت وشلوارپوش های کروات بسته تا روحانی هایی که در حال تحقیق مذهبی بودند. در این فضا تنفس به نهایت آزاد بود.

در گوشه ای نشستم و کتاب را که چاپی بسیار قدیمی داشت را باز کردم. در مورد دوران ناصرالدین شاه بود و نویسنده آن نیز خارجی بود.(متاسفانه به خاطر گذر سالیان نام این کتاب را فراموش کرده ام.) در فهرست به بخش سوءقصد برخوردم و تصمیم گرفتم همین بخش را در این مدت اندکی که دارم مطالعه کنم. متن بسیار شیوا و فصیح بود و چند صفحه ای که خواندم کاملاً در دنیای آن زمان قرار گرفتم. من هر وقت کتاب می خوانم ناخواسته در فضای آن قرار می گیرم و همین برایم بسیار لذت بخش است.

اما اتفاقی که رخ داد این بود که داستانی که از ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضای کرمانی در کتاب تاریخ مدرسه خوانده بودم با چیزی که اینجا می خواندم بسیار متفاوت بود. در کتاب درسی میرزا رضا را برای ما یک مبارز ضد استبدادی که شاگرد سیدجمال الدین اسعد آبادی بود معرفی کرده بودند که برای نجات ایران دست به این کار زد و جانش را در این راه فدا کرد. او را چنان بزرگ نشان دادند که تحسین خواننده را برمی انگیخت. فردی که با نثار جانش کشورش را از زیر یوغ استبداد نجات داد.

ولی در این کتاب داستان بدین صورت بود. میرزا رضا در بازار تهران فروشنده دوره گردی بود که بساطی داشت و با آن به سختی امرار معاش می کرد. او را آجان های نظمیه بسیار آزار می دادند و حتی همان درآمد اندکش را از او به زور می گرفتند، زندگی بر میرزا رضا بسیار سخت گشته بود و درآمدش کفاف زندگی اش را نمی داد. به قول معروف به سیم آخر زد و تصمیم گرفت رئیس نظمیه را که آجان ها را سراغ او می فرستد را بکشد. برای این کار به سختی یک اسلحه تهیه کرد و به حرم شاه عبدالعظیم رفت تا وقتی رئیس نظمیه به آنجا آمد او را به قتل برساند.

در زمانی که میرزا رضا در آنجا منتظر رئیس نظمیه بود، ناصرالدین شاه به زیارت آمد. او فکر کرد بهتر است که رئیس رئیس نظمیه که همان سلطان صاحب قران است را به قتل برساند. تنفگش را پر کرد و به سمت قبله عالم نشانه گرفت و گلوله ای به سمت او شلیک کرد. همه جا پر از هیاهو شد و میرزا هم می خواست فرار کند که در بین جمعیت گیر افتاد و او را  دستگیر کردند. شاه را هم به کالسکه اش بازگرداندند و یک نفر هم در پشت شاه به طور مخفیانه نشست و دستهایش را تکان می داد تا مردم فکر کنند او هنوز زنده است.

میرزا رضا را تا مدتی بازداشت کردند و او را مورد استنطاق قرار دادند. کسی باور نمی کرد که او به خاطر چنین دلیلی دست به این کار بزرگ زده باشد. ولی او فقط همین را می گفت و چیز دیگری بر زبان نمی راند. بزرگان زیادی با او ملاقات کردند تا بگوید طراح این ترور که بوده و او برای کدام دسته یا گروه یا حزب این کار را انجام داده است، ولی میرزا رضا خودش را از همه این ها بری می دانست و فقط دلیل خودش را می گفت. بعد از حدود یک ماه او را به دار مجازات آویختند.

در روایت این ماجرا، تعللی که در اعدام میرزا رضا داشتند نشان می داد که پیدا کردن علت اصلی این کار برایشان بسیار مهم بوده و بعد از تحقیقات کامل فهمیده اند که هیچ ارتباطی بین او و هیچ دسته یا گروهی نبوده است. ولی در کتب درسی میرزا رضا یکی از مریدان سیدجمال معرفی شده و به دستور او برای از بین بردن استبداد زمانه دست به این کار زده است. فهمیدن این که کدام یک از این روایات دارای صحت است، کاری دشوار به نظر می رسد. تاریخ بر اساس نوشته های افراد است و گاهی چنین تناقضاتی هم به وجود می آید.

این آقای میرزا رضا بدجوری ما را درگیر خودش کرده بود. فهمیدن قصد اصلی او از این کار برای من نیز مهم شده بود. ادامه کتاب را خواندم تا شاید شواهدی پیدا کنم که بتوانم این دو روایت را طوری به هم نزدیک کنم ولی هیچ چیزی نبود. کمی قبل تر را خواندم و به فهرست رجوع کردم تا شاید مطلبی درباره سیدجمال الدین اسعدآبادی بیابم، ولی هیچ سخنی از این مرد در این کتاب نبود. باید منابع دیگری هم در این زمینه می یافتم و در آنها نیز این قضیه ترور ناصرالدین شاه را می خواندم تا ببینم کدام روایت بیشتر بیان شده است. در کتاب هایی که در صف کپی گذاشته بودم، حتماً می شد چیزی یافت.

به بخش کپی رفتم، رونوشت ها آماده بود، آنها را تحویل گرفتم. به اندازه قیمت دو جلد کتاب قطور پول این کپی ها شد. کتابی را که در دست داشتم به متصدی دادم تا آن را نیز کپی کند و باقی کتب را برداشتم و سریع به سالن مطالعه بازگشتم و در آنها به دنبال میرزا رضا گشتم. در یکی از آنها به ترور اشاره شده بود و میرزا رضا را شاگرد و مرید سیدجمال معرفی کرده بود. در کتاب دیگر به موضوع جالبی برخوردم، از ترور ننوشته بود ولی جملاتی از سید جمال نقل کرده بود. از این نوشته ها برداشتم این بود که سیدجمال بیشتر به دنبال اصلاح امور مسلمانان و رفع مشکلات از طریق گفتگو یا نقد بوده و هیچ گاه از خشونت، مخصوصاً کشتن صحبت نکرده است.

در کتاب دیگری رابطه بین میرزا رضا با سیدجمال را طور دیگری مطرح کرده بود، میرزا رضا از نظر تفکر از سخنان سیدجمال الهام گرفته بود ولی در تشکیلات او نبوده است. وقتی از فقر به تنگنا می افتد با توجه به گفته های سیدجمال در مورد فساد و استبداد که در ذهن دارد، تصمیم به این کار می گیرد. این مطلب آخری بیشتر منطقی به نظر می رسید ولی باید بیشتر تحقیق کنم تا بتوانم حقیقت را بیابم. تمام کتاب ها را تحویل دادم و از متصدی آنجا خواستم تا یک کتاب جامع درباره ناصرالدین شاه و ترورش به من بدهد. نگاهی به من انداخت و گفت: آقای محترم ساعت سه و نیم شده و اینجا هم تا ساعت چهار فعالیت می کند. فکر نکنم برای مطالعه دیگر وقتی داشته باشید.

حواسم نبود که چندین ساعت را به دنبال میرزا رضا در بین کتاب ها در حال جستجو بودم. کارتی را که به ضمانت گذاشته بودم پس گرفتم و کلی ورق کپی شده که سنگین هم بودند را زیر بغل زدم و به سمت خانه به راه افتادم. از در اصلی که به خیابان مصطفی خمینی باز می شد بیرون آمدم و وقتی به مقابل سردر مجلس رسیدم ایستادم و به آن نگاهی انداختم. در همان زمان به یادم آمد که درست در همین مکانی که ایستاده ام نیز تروری صورت گرفته بود. محمد بخارایی، حسنعلی منصور را با دو تیر در همین جا به قتل رسانده بود. با تجربه ای که در مورد میرزا رضا پیدا کردم، باید در مورد این ترور هم منابع دیگری را بخوانم، شاید داستان چیز دیگری بوده است.

در اتوبوس واحد به این فکر می کردم که چگونه انسان ها به جایی می رسند که تصمیم به کشتن فرد دیگری می گیرند. فکر نکنم در طبیعت به غیر از عامل تغذیه موجودی موجود دیگری را بکشد. در طبیعت بر اساس قانون بقا، این کشتن و کشته شدن رخ می دهد، آن هم در زنجیره ای غذایی که کاملاً به هم مرتبط هستند. ولی در بین ما انسانها درست عکس این است و هیچ کشتنی برای تغذیه نیست. انسان ها دیگران را یا برای دفاع می کشند یا به آنها حمله می کنند تا سرزمینشان را بگیرند و بدتر از همه به خاطر نوع دیگری فکر کردن می کشند.

 وقتی به خانه رسیدم، مادر با اخم پرسید: صبح رفتی و حالا برمی گردی! کلاً سه روز خانه هستی دو روزش را کجا رفتی؟ گفتم: به دنبال میرزا رضا بودم. اخم مادرم به تعجب تبدیل شد و گفت: میرزا رضا کیست؟ ما که در فامیل و آشنایان چنین کسی را نداریم. خندیدم و گفتم: میرزا رضا، همان که ناصر را کشت. بنده خدا کاملاً گیج شده بود. گفتم: به بهارستان و کتابخانه مجلس رفته بودم تا میرزا رضا را پیدا کنم و بپرسم چرا ناصر را کشتی. مادرم باز بهت زده شد و گفت: پسرجان مجلس چه کار داری؟ من هم گفتم: خب وکیل مردم هستم و باید از حقشان دفاع کنم.

دیگر ادامه این شوخی جایز نبود، گفتم: مادر جان رفته بود کتابخانه مجلس کتاب بخوانم. مادر غرغری می کرد و زیر لب می گفت: هر پانزده روز بیست روز، دو سه روز خانه هست و صبح تا حالا هم رفته کتاب بخواند. نمی دانم چه شد که ناگاه یک فروند دمپایی را کاملاً در راستای خودم در هوا معلق دیدم. می خواستم با مانوری جا خالی دهم ولی مانند تیر میرزا رضا این دمپایی هم بر هدف نشست. مادرم می خندید و می گفت: این یادت باشد که خانه از میرزا رضا مهم تر است.

به مدد آقا مهدی این آخر هفته ما کلاً به ترور و سوء قصد از همه انواعش گذشت.

298. زاینده رود

روایت می نماییم حکایت سفری را که در اوایل جمادی الاول سنه هزار و چهارصد و بیست هجری قمری مقارن با اواخر اَمرداد سنه هزار و سیصد و هفتاد و هشت هجری خورشیدی به بلاد سپاهان داشتیم.

در گوشه ای از عمارت در خود خزیده بودیم و در عوالم خود سیر می کردیم. در این فصلی که گذشت هوا چنان بی تاب گرما بود که هیچ جا بهتر از همین کنج عزلت نمی بود. گشت و گذار در کتب و نوشته های گذشتگان بیشتر بهتر می نمود تا گام نهادن در میان خلایق بسیار و گاری های دودزا. داشتیم در کتاب تاریخ طبیعی ایران تورقی می کردیم که ناگاه به سپاهان و زاینده رود رسیدیم. وصف هایی از این بلاد و این رود در این مجلد  خواندیم که هوش از سرمان ببرد.

به ناگاه اندیشه ای به مخیله حقیرمان زد و همتی در ما پدیدار گشت جهت سفر به بلاد سپاهان و لقا زاینده رود. از تعطیلات مکتب خانه ها هنوز مانده بود و می شد چند روزی را در این سفر می بود. ولی وقتی همیان را وارسی کردیم، آن قدری از مقرری نمانده بود که کفاف این سفر را بدهد. این شوق سفر در ما غلیان می کرد و آرام مان نمی گذاشت ولی افسوس که اسباب آن مهیا نمی بود. باید تدبیری اتخاذ می کردیم تا با همین اندکی که داریم به این سفر نایل آییم.

تنها تدبیر به حداقل رساندن زمان سفر می بود، بیشتر هزینه صرف اسکان می گشت و باید ترفندی برای آن می یافتیم. نیکوترین کار استفاده از مرکب در شب هنگام بود تا هم طی طریق باشد و هم به عنوان بیتوته از آن استفاده گردد. امور مربوط به اطعمه و اشربه را می شود به نان و پنیر و چنین چیزهای ساده ای مبدل کرد تا هزینه سفر به کمترین مقدار ممکن نزول کند. با این اوصاف می بایست سفر را به حداقل ترین وجه ممکن یعنی به یک روز تقلیل می دادیم.

اما تقلیل زمان سفر به یک روز، امری غیرممکن می نماید، آن هم برای سپاهانی که وصفش نصف جهان است، ولی تدبیری به جز این با قلتی که در همیان می بود، نمی بود. عزم خود جزم کردیم و برای این سفر عجیب خود را مهیا فرمودیم. بهترین مرکب برای رسیدن به سپاهان، ماشین دودی بود. ارابه ای بس طویل و وزین که بر مسیر آهنی طی طریق می کرد. همچون قطار شتر می بود ولی جهاز آن همه از فولاد بود، سهمگین و اعجاب آور. شب هنگام از طهران به راه می افتاد و پگاه صبح به سپاهان می رسید و تا شب نفسی چاق می کرد و دوباره هنگام مسا مسیر برگشت را می پیمود. می شد با همین ماشین دودی رفت و یک روز در سپاهان می بود و باز می گشت.

اهل خانه را از این تصمیم باخبر نمودیم، تا پاسخی باشد دندان شکن بر طعنه هایی که بر من می زنند. طعنه هایی سهمگین که بسیار در عمارت می مانیم و معاشرتی با اغیار نداریم و هیچ از برون آگه نیستیم. منتظر تایید آنها بودیم که خلاف آن رخ همی داد. هر سه بر ما هجوم آورده و مارا عتاب کردند که چرا تنها به این سفر عازم می شوید؟! گفتیم: راه ها همه در امنیت کامل است و اسباب سفر نیز بسیار مطمئن، شائبه ای نیست که شما را این گونه نگران ساخته است. صبیه که با ترش رویی تمام به ما می نگریست، گفت: مگر ما در این عمارت و در کنار شما نیستیم که ما را به باد نسیان سپرده اید و خود به تنهایی به دنبال سیاحت هستید؟! در این مقال تازه دانستیم که این ایرادات و اشکالات از چه برمی خواست. آنها نیز تمایل به این سفر قلیل الزمان داشتند.

گفتیم: اسباب سفر را فقط برای یک کس و یک روز تهیه دیده ایم و بیشتر از آن در تمکن ما نیست. جیب ما خالیست و می دانیم که در خزانه عمارت هم چندان نیست تا سفری که شما در نظر دارید به معنای واقعی اش رخ دهد. این سفر آن گونه که شما در مورد آن می اندیشید نیست و فقط در حکم رفتن و شدن است. بیانات ما در انصراف آنها از همراهی کارگر نیفتاد. ابوی فرمودند: در خزانه اندکی هست که با آن بتوان یک روزه دیار سپاهان را با اهل و عیال سیاحت نمود، شما با همان چند قرانی که داری کرایه مرکب این سفر را عهده دار شوی مزید امتنان است.

شال و کلاه کردیم و به محل توقف ماشین دودی رفتیم. برای فردا شب اتاقکی از اتاقک های این مار خوش خط و خال را  به اجاره گرفتیم و همچنین برای شب بعدی نیز همین کار را کردیم. اجاره کردن این اتاقک ها هم در زمان رفت و هم در زمان آمد، طیب خاطری بود جهت دور کردن تشویش نبود اسباب آمد و شد در سفر. در این روزگار یافتن همین اتاقک ها گاهی غیرممکن می شود. خلایق بسیار خواهان این مرکب می باشند. خوشبختانه کرایه آن بسیار ارزان است و هنوز چند قران دیگری در بدره مان باقی ماند.

موعد سفر فرا رسید و جملگی بر این مرکب عظیم سوار گشتیم. اتاقک ها بسیار کوچک بود و فقط چهار نفر می توانستند در آن سکنا گزینند. اقبال با ما بود که ما هم جملگی چهار بودیم. ماشین دودی با سر و صدای بسیار به راه افتاد، می شد فهمید که به سختی در حال حرکت است، این همه اتاقک که درونشان پر است از آدمیان را به حرکت درآوردن کاری است صعب و دشوار، چه فشاری تحمل می کند ساربان این قطار. تا بلاد کاشان را بیدار بودیم و از آنجا به بعد را هیچ نفهمیدیم. با دق الباب اتاقک دار بیدار شدیم و دانستیم که تا مقصد راهی نمانده.

وقتی پیاده گشتیم، سکوت صبحگاه همه جا را فرا گرفته بود، انگار هیچ ذی حیاتی در این دیار نیست. نور خورشید به آرامی داشت از پشت کوه هایی که در دوردست نمایان بود، بیرون می جهید. مردی کهنسال که گاری دودزا می داشت به سراغمان آمد و از ما جویای مقصد شد. من به شوق دیدن زاینده رود آمده بودم و قبل از هر جایی باید به دیدار او می شتافتم. مقصد اولیه را من تعیین کردم و با مرکب این پیر به راه افتادیم. در راه پیشنهادی به غایت عالی از طرف پیر بر ما وارد گشت. بهترین جا برای صرف ناشتایی در کنار زاینده رود است. در کنار یک خبازی توقف کرد و دو عدد نان سنگ که بلندی آن همسان قدمان بود ابتیاع کردیم و از بقالی نیز یک سیر پنیر گرفتیم و با وسایل چای که همراه داشتیم رهسپار این رود زیبا گشتیم.

تا دیدمش شکوه و جلالش ما را مفتون خود ساخت. آرام بود و پهناور و عظیم. چه نیکو نامی بر آن نهاده اند، زایش از همه جایش طراوش می کند. واقعاً این بلاد فرزند این رود است و باید تا ابد قدردان این مادر مهربانش باشد. بدون این رود و طراوتش تصور این بلاد غیرممکن می نماید. انگار این مادر همیشه باید فرزندش را در آغوش داشته باشد. تا این مادر هست این فرزند روز به روز برومند و رشید خواهد شد. سالهای متمادی این دو با هم زیسته اند و زندگی این شهر بدون این رود از معنی تهی خواهد بود.

تناول نان سنگک تازه به همراه پنیر لذیذ تبریز آن هم در سپاهان، در کنار رودی پرآوازه و در هوایی دل انگیز به همراه تماشای منظره دلربای طلوع آفتاب، چنان شوقی در ما برافروخت که تمام این آب که جاری می بود هم برای اطفایش کفاف نمی نمود. همه مدهوش این همه زیبایی و لطافت بودیم و از بودن در کنار این مادر مهربان سیر نمی گشتیم. آرامشی که بر این رود حاکم بود بر کل این بلاد نیز حاکم بود، نه هیاهویی بود و نه رفت و آمدی. فقط اندک مردمانی به آرامی در حال گذر از کنار این رود بودند.

ما به شخصه به هدف اصلی مان رسیدیم و این بزرگوار را از نزدیک ملاقات نمودیم. دل کندن از آن برایمان سخت بود ولی می بایست به دیدار ابنیه های بنام این دیار هم می شتافتیم. به ایشان قول دادیم که در بازگشت مجدداً به دیدارش خواهیم شتافت. مقصد بعدی میدان نقش جهان بود که بسیار از آن شنیده بودیم. از کنار عمارتی که آن را «عالی قاپو» می نامدیدند وارد این میدان پهناور گشتیم. همین نام در همین بدو ورودمان دوباره تبریز را مقابل چشمانمان آورد. قاپو به ترکی معنای درب می دهد. انگار زبان شاهان صفوی همچنان در این دیار بر زبان ها رانده می شود. عجایب این عمارت از نامش آغاز می گردد و در طراحی و ساختش به اوج می رسد.

این عمارت به خاطر اضافات و الحاقات معماری از هر سو به گونه ای متفاوت دیده می شود. از مقابل میدان دو طبقه، از پشت پنج طبقه و از طرفین سه طبقه است. چنین معماری ای را تا کنون در هیچ جایی مشاهده ننموده بودیم و به همین خاطر کلاه از سرمان افتاد. وقتی به اندرونش رفتیم چشمانمان داشت از حدقه بیرون می جهید، در هر طبقه با شگفتی های متعددی مواجه می گشتیم که عقل را از بنیان بر می کند. هر چه بالاتر می رفتیم اعجاب این بنا نیز بیشتر اوج می گرفت. استواری این بنا که به نظر رفیع ترین در این بلاد بود، نیز بسیار در نظر می آمد.

از عالی قاپو عازم «مسجد شاه» شدیم. شکوه و جلال این مسجد چنان بود که ناخودآگاه در مقابلش احساس خُردی و کِهی می کردیم. طاق ها و صحن ها و طاقچه ها و مقرنس ها و  گنبد ها چنان ما را محو در خودشان کرده بودند که زمان و مکان را از یاد برده بودیم و در فضای لایتناهی معلق می بودیم. کتیبه های درخشان آراسته به کاشی های لعابدار هفت رنگ که رنگ آبی بر آنها مستولی است، چنان ما را در حیرت فرو برده بود که از خود بی خود گشته بودیم. تا کنون با دیدن ابنیه ساخته دست بشر این چنین ذوق وافر بر ما غالب نگشته بود. حس می کردیم در دل طبیعت هستیم و داریم از دیدن مناظر بدیع و دل فریب آن لذت می بریم.

سنگی مربع شکل درست در وسط صحن اصلی مسجد بود که مردمان به دورش حلقه زده بودند. مردی زیبارو و خوش طینت بر روی آن ایستاد و شروع به تلاوت اذان نمود. صدایش در تمام صحن می پیچید و گوش را به آرامی می نواخت. جالب آن بود که در هر جایی قرار می گرفتی صوت را به خوبی می شنیدی و این نشان از محاسبات زبردستانه استاد ماهر معمار این بنا بود. دل کندن از این مسجد که واقعاً روحانی بود و انسان را به ملکوت می برد بر ما بسیار سخت آمد.

مسجد دیگری که به دیدارش رفتیم، «مسجد شیخ لطف الله» بود. گنبد این مسجد از همان دور خودنمایی می نمود و نبودن مناره در آن بسیار بر تعجب ما افزود. مناره جزء لاینفک معماری مساجد در این ولایت است، پس چگونه این مسجد چنین نمادی را در خود ندارد؟! می بایست به سالها قبل باز می گشتیم و از معمار آن این سوال را می پرسیدیم، افسوس که امکانش نیست. نکته عجیب دیگر این مسجد نبود شبستان و حیاط در مدخل آن بود. همچنین در صحن اصلی آن هیچ پنجره ای مشاهده نمی شد. نورگیر آن فقط از طریق روزنه های مشبکی که نزدیک به گنبد بود، فراهم می گشت. حس کردیم این مسجد برای این که نمازگزارانش دیده نشوند ساخته شده است.

با بودن در این مساجد چنان معنویت ما بالا رفته بود که ممکن بود هر آن اشراقی بر شهود ما مکشوف گردد. رفتن به بازار که اندکی با این مساجد فاصله داشت تعادلی در روحیات ما برقرار کرد و به سمت مادیات هبوط کردیم. ولی این بازار با دیگر بازرها تفاوت بسیار داشت. کالاهایی که در آن به فروش می رسید بیشتر هنر بود تا صنعت. از یک سو صدای قلم کوبی به گوش می رسید و از سوی دیگر صدای کوفتن علامت های چوبی آغشته به رنگ بر پارچه. مسگر ها سوال را می نواختند و زرگران به نرمی جوابش را می دادند. اینجا موسیقی بود که به معامله گذاشته شده بود.

آن چنان در زیبایی های این میدان که به واقع نقشی از جهان بود غرق بودیم که حساب زمان را از کف داده بودیم. اگر احساس جوع ما نبود هیچگاه به یاد نیمروز و تناول غذای آن نمی افتادیم. ابوی از دوران شبابش نشان غذاخوری ای را در ذهن داشت که به آنجا رهسپار گشتیم. «چهار باغ» زیبا را هم در این مسیر دیدیم و از محیط با صفایش بسیار حظ بردیم. اشجار صنوبر و چنار با قدی ارفع سایه بر سر این خیابان گسترانیده بودند و آن را از گزند آفتاب نیمروز حفاظت می کردند. این اشجار سر به فلک کشیده و سبزگون همه مرهون فداکاری مادر مهربان این دیار است.

غذاخوری بسیار زیبا و فراخ بود، با پنجره هایی مشبک که آبگینه های الوان داشت و نور خورشید را رنگ رنگ می کرد. هنوز بوی  تجدد به این مکان نرسیده بود و همه جا بر حسب همان حال هوای قدیم می بود. حال و هوایی که ما را بسیار پسند می آید. غذا هم به غایت لذیذ بود، برنج به نهایت ری کرده بود و کباب ها هم به خوبی طبخ شده بود، میهمان ابوی بودیم و او هم با این که دستش تنگ بود ولی در اینجا مجالی فراخ به ما داد تا دلی از عذا درآوریم. سفر یک روزه باید چاشتی این گونه داشته باشد تا قوای بدنی را برای سیاحت کامل فراهم آورد.

بعد از استراحتی کوتاه عازم «چهل ستون» گشتیم. به گمانم این بلاد را با این ستون ها بر زمین محکم کرده اند تا هیچ تکانی آن را ویران نسازد. راز پابرجا ماندن این همه ابنیه بعد از گذر سالیان دراز باید چنین شگرف باشد. در ابتدا حوض آبی که در میانه حیاط واقع بود ما را مجذوب خود ساخت. تصمیر کاخ کاملاً در آب منعکس شده بود و تقارن به زیبایی نمود می داشت. داخل عمارت هم پر بود از نقاشی هایی که بر سقف و دیوارها نقش بسته بود. همه در حال تفنن در این عمارت و باغ بودند و ما در حال شمارش ستون ها، انگار این علم محاسبات نمی خواهد هیچ جا ما را رها کند. بعد از احصاء به عدد بیست رسیدم که درست نصف تعدادی بود که این کاخ بدان مشهور بود. به دنبال نیم دیگر بودم که یکی از فراش ها دانست و نگاه مارا به داخل حوض معطوف کرد. نیم دیگر در همان تصویر قرینه می بود.

عمارت «هشت بهشت» هم که در نزدیکی بود را زیارت کردیم که ابوی فرمودند بهتر است به دیدن عجیب ترین بنای این بلاد برویم. «منارجنبان» کمی از شهر فاصله داشت و برای رسیدن به آن مجدد مرکبی اختیار کردیم. عمارتی بود محقر در برابر عمارت هایی که دیده بودیم. در اصل بنایی یادبودی است بر مقبره ای که آن چنان هم بنام نیست. اعجازی که ابوی فرمود را در این بنا نیافتیم و کمی ایشان را به مزاح ملامت نمودیم. گفتند صبر پیشه کنید تا بفهمید در این بنا چه رازی نهفته است. به ناگاه فردی به داخل یکی از مناره های کوتاه آن رفت و شروع به لرزاندن آن کرد، بر من مسجل شد که طراح و معمار این بنا خدایگان این کارند. کل بنا می لرزید و چنان می نمود که عنقریب فرو خواهد ریخت ولی همچنان استوار می نمود و پابرجا. آب درون کاسه ای که بر روی مقبره می بود نیز می لرزید. انگار کل زمین این وادی در حال لرزش بود. عجایبی بود که ما را انگشت به دهان کرد. آنجا بود که بر صحت گفتار ابوی ایمان آوردیم.

آفتاب به مدار حضیض نزول کرده بود و آسمان از لون زرد به سرخی می گرایید. دوباره به دامان مادر این بلاد شتافتیم و ساعات آخر را نیز در کنار او آرام گرفتیم. طمانینه ای که در او بود، دل را آرام می کرد و زندگی را معنی می بخشید. آبی نیلگونش در تقابل با سرخ فامی آسمان دیدگان را در بهت فرو می برد و مخیله را تا ناکجا آباد ابد می کشانید. آب فشان هایی را در میانه های این رود تعبیه کرده بودند که آب را تا راتفاع بسیار به بالا می فشاند و منظره ای دل انگیر خلق می کرد.

 گذرگاه هایی که برای عبور و مرور بر روی این رود ساخته اند نیز انگار از خود او الهام گرفته است. وقار و متانت را می شود در چهره هایشان دید. استواری و استحکامشان نیز مثال زدنی است. «سی و سه پل» و «پل خاجو» واقعاً بر این پهنه گستره آبی نمودی بسیار شگرف دارند. این رود بسیار صادق است، این را در احصاء تعداد دهانه های سی و سه پل دانستم. این بار دیگر تعداد کاملاً درست بود. حوض کاخ چهلستون باید راستگویی را از این رود بیاموزد.

این رود بستر زندگی را چنان آرام می گستراند که مردمان این شهر را هیچ خللی موجب نگردد و در این وادی بی آب و علف زیستن را میسر شود. طبع این بلاد خشک است و آب در اینجا همچون دُر یتیمه ای است که برای یافتن و حفظ آن باید جهد بسیار کرد. این مردمان خوب این را می دانند و از این نعمت با تمام دل و جان حراست می نمایند. سپاهان بدون زاینده رود را نمی شود متصور بود، اگر این مادر دلسوز نمی بود اینجا قصبه ای می گشت غبار گرفته که هیچ ذی حیاتی را توان زیستن در آن نمی بود. سپاهان در طول تاریخ بسیار مورد تاخت و تاز قرار گرفته و زخم هایی عمیق بر جانش افتاده است ولی به مدد این مادر مهربان است که دوباره قامت راست کرده است و همچنان زندگی در آن جریان دارد.

او را هچون یاری یافتیم که از ازل تا ابد می تواند یاریگرمان باشد. او برایمان نماد زندگی شد و تا او هست می باید زیست. زین پس هر جا رودی دیدیم به یاد او بر آن سلامی خواهیم فرستاد. یافتن یارانی این چنین سخاوتمند بسیار سخت است ولی نگاه داشتن آن بسیار سخت تر می نماید. خدمات شایانی که این رود به این بلاد کرده است را به طور حتم ساکنانش می دانند و حاکمانش نیز در سجده شکر بر این نعمت هستند. درست است او همچنان قوی و استوار است ولی نیاز به تیمار دارد تا همیشه بتواند در خدمت خلق باشد. همه باید کمر همت به خدمتش ببندند تا شاید اندکی از بخشندگی های او را جبران نمایند.

صدای اذان از گلدسته های مساجد این بلاد هزار مسجد برخاسته بود که دوباره به توقفگاه ماشین دودی بازگشتیم. به طور کامل خستگی از تن به در کرده بود و آماده بود تا ما و دیگر مسافران را به طهران بازگرداند. البته ما خسته بودیم ولی این خستگی بسیار خوش آیند می نمود. شام در داخل اتاقک ماشین دودی صرف شد و دقایقی بعد همه در خوابی عمیق فرو رفتیم. هنوز خود را در کنار زاینده رود می دیدیم، می خواستیم از او به خاطر این که یک روز بسیار زیبا در خاطرمان ایجاد کرد تشکر نماییم که ناگاه آسمان تیره گشت و غبار همه جا را گرفت و خورشید به کنجی خزید و همه چیز به هم ریخت. خود را تنها در میان بیایانی برهوت یافتیم که بسیار هولناک بود. هرچه کاوش می کردیم زاینده رود، آن یار دلنواز را نمی یافتیم. هیچ خبری از او نبود. تنهایی و تاریکی و از همه وهم انگیز تر نبود زاینده رود رعب و وحشتی بسیار بر دلمان مستولی کرد. هر چه فریاد برمی آوردیم کسی نبود که به مددمان آید. تا دقایقی قبل اینجا بهشت برین بود و حالا به جهنمی سوزان مبدل گشته بود.

هر چه در توان داشتیم در حنجره مان قرار دادیم و با صدایی غرا زاینده رود را فراخواندیم. اگر او نیایید در این جهنم هیچ امیدی به زندگانی نیست. با تمام قوا از او استمداد یاری می کردیم ولی هیچ پاسخی نمی آمد. عرق سرد بر جبینمان نشسته بود و تمام بدنمان می لرزید. چیزی نمانده بود که قبض روح شویم که تکانی ما را از این دنیای دوزخ وار بیرون آورد. والده مکرمه بودند که ما را بیدار کردند. نفس راحتی کشیدم، کابوسی بود هولناک که خواب ما را مغشوش کرده بود. حتی در خواب هم نبود او را جایی برای تحمل نمی باشد. پاینده باشی زاینده رود که پایندگی بلاد سپاهان و شاید کل ایران در توست.

ختم کتابت سفرنامه قلیل الزمان به دیار سپاهان در نیمروز الاربعاء هفدهم ربیع الاول سنه هزار و چهارصد و چهل هفت هجری قمری مصادف با چهارشنبه هفدهم شهریور هزار و چهارصد و چهار  هجری خورشیدی.

و من الله توفیق

 

پی نوشت: تصاویر مر بوط به گذشته است و توسط دوربین آنالوگ گرفته شده است. به خاطر کیفت نامناسب پوزش می طلبم.

297. امداد

خسته و کوفته پیاده از ترمینال شرق به سمت فلکه اول تهرانپارس می رفتم تا آنجا تاکسی بگیرم و به خانه برسم. دیروز عصر به خاطر برف شدید که جاده را بست، نتوانستم به قطار برسم و مجبور شدم امروز صبح راه بیفتم و حالا که ساعت شش غروب است به تهران رسیده ام. از اتوبوس اصلاً خوشم نمی آید و سفر با آن را به سختی  تحمل می کنم، این کار خستگی را دوچندان می کند. به نظر من بهترین وسیله برای سفر قطار است، شاید زمان بیشتری در راه باشی ولی آزادی عمل و راحتی ای در آن است که در هیچ وسیله دیگری نیست.

در عالم خودم بودم که ناگهان یک نفر که در مقابلم در حال راه رفتن بود، افتاد و پخش زمین شد. فکر کردم پایش پیچ خورده یا به جایی گیر کرده، رفتم تا کمکش کنم که بلند شود ولی او بر روی زمین به شدت در حال لرزیدن بود. چشمانش حالت عجیبی پیدا کرده بود. هر چه صدایش می کردم جوابی نمی داد، انگار درد بسیار شدیدی داشت، تمام عضلاتش در حال انقباض بود. هوشیار بود ولی نمی توانست حرف بزند. صورتش کبود شده بود، تنها کاری که به فکرم رسید این بود که سرش را کمی به بالا بیاورم تا بهتر نفس بکشد.

اطراف ما پر شد از آدم هایی که فقط نگاه می کردند. بعد از مدت کوتاهی آرام شد و انگار به خواب عمیقی فرو رفت. این حالت به نظرم بسیار خطرناک می رسید، زیرا به هیچ عنوان هوشیاری نداشت و هر چه صدایش می کردم یا شانه هایش را تکان می دادم واکنشی نشان نمی داد. از آن همه جمعیت هم هیچ کس جلو نمی آمد تا کمکی کند. رو به جمعیت کردم و با عصبانیت گفتم که حداقل اورژانس را خبر کنید. خوشبختانه یکی از مغازه دارها همان اول با اورژانس تماس گرفته بود. به فکرم رسید تا نبضش را بگیرم، چیزی حس نمی کردم. ترسیده بودم و نمی دانستم چه کار باید کنم.

خوشبختانه آمبولانس اورژانس سریع رسید، امدادگر وقتی بالای سر این مرد آمد او هم سریع نبضش را گرفت، بعد رو به من کرد و گفت: چقدر از زمانی که بیهوش شده است گذشته است؟ من هم جواب دادم حدود چهار یا پنج دقیقه. دوباره از من پرسیدCPR  انجام داده ای؟ نمی دانستم این اصطلاح به چه معنی است و فقط گفتم: نه. سریع همکارش را صدا کرد و شروع کردند به تنفس مصنوعی دادن. یکی با دست هایش روی قفسه سینه را فشار می داد و دیگری هم با یک دمنده مانند بادکنک کوچک در دهانش هوا می دمید. بعد از چند بار که این کار را انجام دادند، نبض را دوباره گرفتند، خوشبختانه برگشته بود. سریع برانکارد آوردند و او را بر آمبولانس سوار کردند و آژیر کشان رفتند.

خدا کند زنده بماند، به نظرم دچار حمله قلبی شده بود. ای کاش می توانستم در آن زمان طلایی و بحرانی کمکش کنم. متاسفانه به خاطر نبود اطلاعات نتوانستم کار خاصی انجام دهم و همین برایم عذاب وجدان به همراه آورد. از همان روز به این فکر افتادم که دوره های امداد و نجات که معمولاً هلال احمر برگزار می کند را بگذرانم تا حداقل در این مواقع کاری از دستم برآید. در نزدیکی خانه یک مرکز بود که دوره فوریت های پزشکی و کمک های اولیه را داشت. دوره مقدماتی اش در تابستان بود و باید تا آن زمان صبر می کردم.

در همان اواخر خرداد که به خانه آمدم، رفتم و در دوره کمک های اولیه ثبت نام کردم. این اولین دوره و مقدماتی بود و می توانستم باقی دوره ها را نیز به ترتیب طی کنم و حتی در انتها به عنوان امدادگر در خدمت هلال احمر باشم. کمک کردن به دیگران بدون هیچ چشم داشتی واقعاً حس خوبی به انسان می دهد. فقط امیدوار بودم بتوانم از عهده اش برایم. من خودم از آمپول به شدت می ترسم و حتی جرات نگاه کردن به قربانی کردن حیوانات را ندارم. امیدوارم روحیه ای پیدا کنم تا بتوانم این کارها را انجام دهم.

کلاس های تئوری خوب بود و هفته ای سه روز از ساعت هشت صبح تا دوازده برگزار می شد. کلاس های عملی خیلی بهتر بود و آموزش ها را بسیار عمیق تر می کرد. البته خبری از مصدوم واقعی نبود و بر روی ماکت یا اعضای کلاس انجام می شد. اطلاعات بسیار خوبی کسب کردم که واقعاً لازم است هرکسی آن را بداند. در این کلاس ها بود که فهمیدم CPR که آن امدادگر اورژانس گفت چیست. احیا قلبی ریوی، ماساژ قلب و تنفس مصنوعی. روشی که در دقایق اولیه ایست قلبی بسیار کارساز است. بر روی مدلی که داشتیم بسیار این کار را تمرین کردیم و به خوبی آن را آموختیم. آن دمنده تنفس مصنوعی هم «آمبوبگ» نام دارد که به جای تنفس دهان به دهان از آن استفاده می شود.

دوره بسیار خوبی بود و دوستان خوبی هم در آن پیدا کردم. آزمون های کتبی و عملی را هم بسیار عالی دادم و مطمئن بودم که قبول می شوم. این دوره حدود یک ماه و نیم طول کشید و منتظر نتیجه آزمون بودم تا هرچه سریع تر در دوره بعدی که پیشرفته تر است ثبت نام کنم. یک روز به خانه زنگ زدند و گفتند که به مرکزی که آنجا دوره دیده بودم بروم، مطمئناً می خواستند نتیجه را اعلام کنند. سریع رفتم و خودم را معرفی کردم، مرا به اتاق معاون فرستادند، آنجا از من سوالاتی در مورد دوره شد که همه را پاسخ دادم. متعجب بودم چرا از من که آزمون داده ام دوباره همان سوالات را می پرسند.

سپس فرمی مقابلم گذاشتند و گفتند که در صورت تمایل پر کنم. من آمده بودم که نتیجه آزمون های دوره را بگیرم نه این که دوباره ثبت نام کنم. نکند قبول نشده ام و تجدید دوره شده ام! امکان نداشت، من به عملکردم در آزمون ها مطمئن بودم. با احترام پرسیدم: مگر قبول نشده ام که باید مجدداً ثبت نام کنم؟ آقای معاون لبخندی زد و گفت: این فرم ثبت نام نیست، این فرم اردوی امداد و نجات گیلان است. شما نفر اول این دوره شدید و به صلاح دید ما می توانید در این اردو شرکت کنید.

در پوست خود نمی گنجیدم. هنوز شروع نکرده، در حال طی کردن مدارج ترقی، آن هم به سرعت در این رشته هستم. آن قدر عملکردم خوب بوده که مرا به اردوی تکمیلی می فرستند و این برایم بسیار مهم بود. تاریخ اعظام هفته دوم شهریور بود. کارهای مدرسه را در همان هفته اول انجام دادم و سریع و دو روزه به وامنان رفتم و برگشتم و آماده شدم برای اردوی گیلان. روز و ساعت حرکت را اعلام کردند و با ذوق و شوق بسیار منتظر فرا رسیدن روز حرکت بودم.

ساعت هفت صبح بیست نفر مقابل مرکز آموزش جمع بودیم که اتوبوس آمد. قبل از سوار شدن همه ما را به داخل ساختمان و قسمت انبار بردند. به ترتیب حروف الفبا اسم می خواندند که من دومین نفر بودم. وارد انبار بسیار بزرگ هلال احمر شدم. متصدی به من یک کیف داد و گفت برو و در آن گوشه لباسی که اندازه ات است را بگیر. باورم نمی شد که می خواهم لباس مخصوص امدادگران را بپوشم. لباسی سفید که آرم هلال احمر بر سینه راست و پشت آن حک شده بود. علاوه بر لباس یک جلیقه هم بود که بسیار جذاب بود. می خواستم بپوشم ولی گفتند باید در اردوگاه بپوشیم.

بعد از ظهر به اردوگاه «چاف» لنگرود که از شهر فاصله داشت و نزدیک دریا بود رسیدیم. فکر می کردم فقط ما بیست نفر هستیم ولی وقتی وارد اردوگاه شدیم، فهمیدم که از چند استان دیگر هم هستند. ما را به خط کردند و اولین کار که برپا کردن چادر بود را به ما آموزش دادند. به گروه های پنج نفری تقسیم شدیم و یک نفر هم ارشد گروه شد. تقریباً جز اولین گروه هایی بودیم که چادر را برپا کردیم و به داخلش رفتیم. چادرها برزنتی بودند که اسکلت بندی آن با میله های آلومینیومی سبک بود، ولی بسیار مقاوم و محکم بودند.

قبل از شام اعلام کردند تا همه با لباس فرم در مرکز اردوگاه جمع شویم. توضیح دادند که اردو سه روزه است و فردا کلاس های تئوری برگزار می شود و روز بعد کلاس های عملی فوریت های پزشکی و  کمک های اولیه و اطفا حریق و نجات غریق، روز سوم هم مانور امداد جاده ای است. برنامه بسیار عالی بود و برای من بسیار جذاب، ضمناً گفتند که این اردو علاوه بر آموزش تا حدی هم همانند شرایط واقعی طراحی شده است. یعنی وضعیت غذا و اسکان بر اساس شرایط بحرانی تعریف شده است. زندگی در چادر و خوردن غذای کنسروی با نان خشک شاید سخت باشد ولی به نظرم تجربه اش لازم است. البته من در زندگی در وامنان کمی تحملم بالا رفته است، بر خلاف تعدادی از همراهانم در این اردو که فقط نق می زدند.

صبح اول وقت بیدارمان کردند و بعد از نماز و ورزش صبحگاهی و صبحانه، کلاس های فشرده تئوری شروع شد و تا بعد از ظهر هم ادامه داشت. جذاب ترین کلاس طراحی اردوگاه برای یک منطقه زلزله زده بود. با توجه به آمار می بایست همه چیز را پیش بینی می کردیم. مکان یابی، تامین امنیت مکان، تعداد چادر و چیدمان آن، انبار آذوقه، منبع آب و حتی سرویس بهداشتی و... . بعد از آموزش به عنوان تکلیف به هر گروه پنج نفری گفتند تا بر روی کاغذی بزرگی که به ما داده بودند نقشه را با تمام جزئیاتش پیاده کنیم. ریاضی و رسم و محاسبات اینجا به دردم خورد و نقشه ما بهترین نقشه شد.

روز دوم از روز اول هم بهتر بود، کارهای عملی واقعاً در آموزش بسیار مهم هستند. کمک های اولیه را کامل بلد بودم. اطفا حریق بسیار عالی بود و همه به طور عملی خاموش کردن آتش را یاد گرفتیم. عصر هم همه را به دریا بردند و در خلال آب تنی و تفریح روش های نجات غریق را به ما آموزش دادند. روز سوم از همه بهتر بود، ما را به یک جاده کوهستانی بردند و به عنوان مانور جاده را بستیم که مثلاً در تونل تصادف شده است. با توجه به آموزش های داده شده و تقسیم وظایف، کارها را انجام می دادیم. در بخش اول مسئول انتقال مصدومان به آمبولانس با رعایت تمام اصول ایمنی بودم و در بخش دوم مامور متوقف کردن ماشین ها قبل از تونل با رعایت ادب و جلوگیری از اضطراب آنها بودم.

بعد از مانور جاده ای همه ما را به بخشی که کاملاً صخره ای بود، بردند. آخرین آموزش انتقال مصدوم در محیط کوهستان بود. چند نوع گره به ما آموزش دادند. استاد می خواست به طور عملی انتقال مصدوم در مکان صخره ای را نشان دهد. نیاز به یک نفر مصدوم فرضی داشت و نمی دانم چرا در بین آن همه آدم مرا انتخاب کرد. به من گفت: هیچ کاری نکن، هیچ حرکتی انجام نده، اصلاً انگار بیهوش هستی. چشمتان روز بد نبید، مرا طناب پیچ کرد و شروع کرد به بالا بردن. میخ هایی در صخره ها می کوبید و طناب را از آن می گذراند و مرا بالا می برد. از ترس چشمانم را بسته بودم. بعد هم با همان شیوه مرا پایین آورد. آخر هم آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت: مصدوم خوبی بودی ولی کمی سنگین بودی، بعد رو به همه کرد و گفت: دیدید که برای حمل مصدوم سنگین اگر قوانین قرقره در فیزیک را بدانید نمی خواهد زیاد به خودتان فشار بیاورید.

 در کل اردوی بسیار خوبی بود و چیزهای زیادی یاد گرفتم، مخصوصاً حمل مصدوم سنگین در کوهستان! بعد از این اردو احساس می کردم یک امدادگر تمام عیار هستم و می توانم در سوانح و حوادث به داد مصدومان برسم و به آنها کمک کنم. هرجا می رفتم حواسم به اطراف بود که اگر اتفاقی رخ داد، سریع وارد عمل شوم، ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد. در طول سال که وامنان بودم و این همه در جاده ها می رفتم و می آمدم هم هیچ اتفاقی رخ نداد تا بتوانم از تخصصم استفاده کنم. 

برای دوره بعدی تماس گرفتند ولی متاسفانه چون در طول سال بود نمی توانستم در آن شرکت کنم و این بسیار برایم سخت بود. بودن در وامنان نمی گذاشت در این دوره ها شرکت کنم، به امید تابستان بودم که باز هم نشد و دوره مورد نظر من در آن زمان تشکیل نشد. این فاصله افتادن باعث شد آن شور و اشتیاقی که داشتم از بین برود. خیلی دوست داشتم این مسیر را ادامه دهم و به نهایتش برسم، ولی شرایط کاری ام اجازه نمی داد، حیف شد که نشد.

حدود یک سالی از این دوره گذشته بود که در خانه یکی از بستگان بودیم که خانم همسایه طبقه بالایی با حالتی پریشان آمد و گفت که حال شوهرش خوب نیست. سریع خودم را به طبقه بالا رساندم. مرد میانسالی درست وسط حال افتاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. سریع نبضش را گرفتم، متاسفانه نبض نداشت، یک آینه کوچک خواستم و مقابل دهانش گرفتم هیچ بخاری دیده نمی شد و این یعنی نفس نمی کشد. سریع باید احیای قلبی ریوی را شروع می کردم. این اولین باری بود که این کار را می خواستم به صورت جدی انجام دهم. جناغ سینه را پیدا کردم و  کف دست راستم را روی دو انگشت بالاتر از آن قرار دادم و دست دیگرم را بر روی دستم قلاب کردم و به طور عمود شروع کردم به فشار آوردن، طبق چیزی که یاد گرفته بودم. پانزده تا انجام دادم و بعد رفتم سراغ تنفس دهان به دهان، سر را به عقب بردم و با یک دست بینی را مسدود کردم و دو بار با فشار در دهان ایشان دمیدم. دوبار دیگر همین کارها را تکرار کردم ولی وقتی نبض را بررسی کردم هنوز خبری نبود. از همسرشان یک چراغ قوه خواستم و وقتی مردمک چشم را بررسی کردم، دست و پایم شروع کرد به لرزیدن، کاملاً باز بود و این اصلاً خبر خوبی نبود.

چاره ای نداشتم باید همین کار را ادامه می دادم تا شاید اتفاقی رخ دهد. یکی دوبار دیگر انجام دادم که امدادگران اورژانس رسیدند، همه چیز را کاملاً به آنها توضیح دادم. آمبوبگ را به من دادند و یک نفر شروع کرد به فشار دادن قفسه سینه و من هم می شمردم و در فواصل لازم، دو تا تنفس مصنوعی می دادم. نفر دیگر هم در حال وصل کردن آنژیوکت و تزریق دارو بود. اوضاع مصدوم اصلاً خوب نبود و هیچ علائم حیاتی نداشت. وقتی از همسر ایشان پرسیدند که چقدر بعد از بد شدن حالش مرا خبر کرده اند: گفت نمی دانم، من بیرون بودم و تا وقتی در را باز کردم او وسط حال افتاده بود.

این اولین مصدومی بود که با توجه به آموزش هایی که دیده بودم به آن کمک کردم ولی متاسفانه این کمک من بسیار دیر انجام شده بود و موثر واقع نشد. جلو چشمم مرگ را دیدم، اتفاقی که به نظرم هولناک می آمد ولی بیشتر شبیه یک خواب بود. او آرام خوابیده بود و در کمال آرامش بود، به نظرم نبودن بسیار راحت تر از بودن است. بیشتر انسان ها در زندگی مشکلات و مصائب بسیاری دارند و در اکثر اوقات در رنج هستند ولی این آقا که مقابلم در برابر مرگ تسلیم شده بود، بسیار آرام به نظر می رسید، انگار نه انگار که به سختی زندگی می کرد.

این اولین تجربه من در مورد مرگ بود. تا کنون این قدر نزدیک آن را ندیده بودم. فکر می کردم در مقابله با آن بترسم، ولی این اتفاق نیفتاد و بیشتر مرا به فکر فرو برد. سوالات بسیاری در ذهنم شکل گرفت. تعریف زندگی چیست که با مرگ به پایان می رسد؟ چرا انسان ها دوست دارند جاودانه بمانند؟ و چرا برای این جاودانه ماندن زندگی را در دنیایی دیگر مجدداً تعریف می کنند؟ تعریف زندگی مجدد چگونه است؟ ما با حواس زندگی می کنیم و می فهمیم و درک می کنیم، بدون حواس چگونه می توان فهمید و زندگی کرد؟

به نظرم مرگ برای آن که رفته نعمت است و برای بازماندگان تا حدی مصیبت. خانواده این مرد که آمدند، و مرگ پدرشان را فهمیدند، محشر کبرایی بر پا شد. شیون و زاری از همه جا به گوش می رسید. این ناله ها،  مخصوصاً دخترهای او مانند پتکی بود که بر سرم فرود می آمد. متاسفانه این اتفاقات در من تاثیر بدی گذاشت و از آن روز به بعد هرجا صحبت از امداد و امدادگری می شد، چهره آن مرد و خانواده اش مقابل چشمانم می آمد. دیگر از امداد می ترسیدم و جرات نداشتم با مصدوم مواجه شوم. البته در همان اردو و در یکی از کلاس های تئوری در مورد روانشاسی امدادگری و آسیب های روحی آن بسیار به ما گفته بودند ولی حالا کاملاً آن را درک می کردم و سختی اش را می فهمیدم.

از آن موقع فهمیدم که روحیه این کار در من نیست و متاسفانه توانایی آن را ندارم. از ته دل دوست دارم با این کار به دیگران کمک کنم ولی وقتی در خودم نمی بینم، چه کنم؟! واقعاً آنان که در اورژانس کار می کنند، علاوه بر مهارت و توانایی های علمی و فنی، روح بزرگ و دل و جرات بسیاری نیز دارند، که می توانند جلوی احساسات خود را بگیرند و خدمت کنند. من اگر چنین چیزهایی را ببینم یا متاثر می شوم یا در ذهنم سوالات عجیب و غریبی می آید که نمی گذارد تمرکز داشته باشم.

در نهایت، با دوره دیدن و طی کردن اردوی تکمیلی، از من ضعیف امدادگر در نیامد. 

296. شهریور

یکی از هزاران مشکل دور بودن محل کار از محل زندگی برای معلم ها، امتحانات تجدیدی است. هفته اول شهریور باید به مدرسه برویم تا آن چند دانش آموزی که در طول سال کوتاهی کرده اند و تلاش لازم را نکرده اند بیایند و امتحان دهند تا شاید قبول شوند و به کلاس بالاتر بروند. در همین چند سالی که تجربه کسب کرده ام به جز تعداد انگشت شماری ندیده ام که دانش آموزی در امتحانات شهریور نمره بگیرد. کسی که در نه ماه نتوانسته ریاضی یاد بگیرد، بعد از دو ماه تعطیلی چگونه می تواند قبول شود؟!

همیشه امتحانات تجدیدی از اول شهریور شروع می شود و اولین امتحان هم ریاضی است. برای دوشنبه سی ام مرداد بلیط قطار گرفتم تا صبح سی و یکم مرداد گرگان باشم و خودم را عصر به روستا برسانم. البته خانه ای در روستا نیست که شب را آنجا بمانم، وسایل خانه را به انبار مدرسه منتقل کرده بودیم و برای بیتوته مجبور بودم در دفتر مدرسه دخترانه که مفروش بود بمانم. برای برگشت بلیط نگرفتم زیرا معلوم نبود کی باز خواهم گشت، گاهی تغییراتی در برنامه امتحانی ایجاد می شود که باید آن را نیز در نظر داشته باشم.

ساعت هشت شب از تهران با قطار راه افتادم و شش صبح به گرگان رسیدم، به آزادشهر رفتم و تا ساعت دو بعدازظهر معطل ماندم تا مینی بوس روستا بیاید و وقتی به روستا رسیدم ساعت پنج عصر بود. مستقیم به خانه مدیر مدرسه دخترانه رفتم تا کلید مدرسه را بگیرم. با دیدن من متعجب شد و پرسید: این موقع اینجا چه می کنید؟ لبخندی زدم و گفتم: شما مدیر هستید و یادتان رفته که شهریور موقع امتحانات تجدیدی است! خندید و گفت: یادم هست ولی به نظرم شما خیلی زود آمدید. گفتم: ببخشید که فردا اول شهریور است.

هرچه اصرار کرد که شب را در منزل آنها بمانم قبول نکردم و کلید مدرسه را گرفتم. جهت اطمینان از ایشان پرسیدم که برنامه امتحانی آمده است و ایشان هم گفت بله آمده و در مدرسه است. به مدرسه رفتم و وقتی در سالن را باز کردم چنان غبار غربتی بر همه جا نشسته بود، که انگار در طول تابستان حتی یک نفر هم اینجا نیامده است. به دفتر رفتم و وسایلم را در گوشه ای گذاشتم و به سراغ برنامه امتحانی رفتم. خوشبختانه طبق پیش بینی ام یکم شهریور امتحان ریاضی بود.

از داخل کمد مومی گرفتم و برای پایه های اول و دوم راهنمایی سوال نوشتم و با دستگاه استنسیل که دستی بود به سختی سوالات را تکثیر کردم. آمار زیاد نبود ولی نمی شد به صورتی دستی نوشت. مجبور بودم برای هر دو مدرسه پسرانه و دخترانه یک نمونه سوال طرح کنم، نوشتن و تکثیر دو تا مومی پدرم را درآورد، چه برسد به چهار مومی. همه چیز آماده شد و خیالم راحت گشت. روی زمین درازی کشیدم و کیفم را زیر سرم گذاشتم تا خستگی ام برطرف شود.

نمی دانم چه شد که خوابم برد و تا چشمم را باز کردم و ساعت را دیدم جا خوردم، ساعت دوازده نیمه شب بود. فکر همه چیز را کرده بودم الا گرسنگی که حالا به شدت به سراغم آمده بود. ناهار فقط یک ساندویچ خورده بودم که حتی سیر هم نشده بودم. چنان درگیر سوالات و تکثیر بودم که این موضوع مهم را فراموش کرده بودم. در کیفم چیزی برای خوردن نبود. به فکر یخچال مدرسه افتادم. به سراغش رفتم، در آنجا هم چیزی نیافتم به جز یک نصفه نان بربری که در فریزر بود. صبر کردم یخش آب شود و بعد همان شد شام من.

صبح آقای مدیر که آمد، دستش پر بود. نان تازه و صبحانه ای که برای من گرسنه از هر چیزی بهتر بود. بعد از صرف صبحانه همه چیز را مجدداً بررسی کردم تا اشکالی در خلل برگزاری امتحان رخ ندهد. آقای مدیر گفت به بچه ها گفته ام همه بیایند اینجا امتحان دهند، هم پسرها و هم دخترها. ساعت حدود ده شده بود و هنوز هیچ دانش آموزی نیامده بود. آقای مدیر که خونش به جوش آمده بود رفت تا راهی پیدا کند که به بچه ها خبر دهد که امروز روز امتحان تجدیدی است. چند دقیقه بعد صدای آقای مدیر بود که از بلندگو مسجد شنیده می شد.

تا ساعت دوازده که منتظر ماندیم تقریباً نصف آماری که داشتیم آمده بودند. خیل حرص می خوردم و بسیار هم عصبانی بودم. این بچه ها عین خیالشان نیست که تجدید شده اند و اصلاً هم برای رفع مشکلشان تلاش که هیچ، حتی نمی آیند امتحان دهند. این بی خیالی دانش آموزان بسیار آزارم می داد. آقای مدیر آنها را به داخل کلاسی فرستاد و بعد من رفتم که امتحان را برگزار کنم. اخم هایم در هم بود و وقتی به بچه ها نگاه کردم، آنها هم اخم هایشان درهم بود. انگار من مقصر هستم که آنها باید امتحان دهند. هیچ نگفتم و برگه ها را پخش کردم و خودم هم مقابل تخته سیاه ایستادم.

فقط در و دیوار را نگاه می کردند و هیچ چیزی نمی نوشتند. معلوم هم بود که نمی توانند بنویسند، در طول سال چقدر گوشزد کرده بودم که درس بخوانند ولی اعتنایی به حرف من نکردند. یکی از آنها گفت: آقا اجازه، کمک کنید، حالا که شهریور است. با اخم بیشتری به او نگاه کردم و گفتم: چه فرقی دارد؟ امتحان، امتحان است. شماها در طول سال کم کاری کرده اید و حالا به این مصیبت دچار شده اید. خودتان باید به فکر خودتان می بودید و نمی گذاشتید کار به اینجا بکشد. برای رسیدن به نتیجه باید تلاش کرد که متاسفانه این کار را نکردید. هر چه به ذهنمتان می رسد بنویسید و دیگر از من سوال نپرسید.

هر چه تلاش کردم که بنشینند و بنویسند افاقه نکرد و همه در عرض چهل دقیقه برگه هایشان را دادند و رفتند. بلافاصله شروع کردم به تصحیح اوراق، کاری جز خط زدن نداشتم و متاسفانه هیچ کدام نمره ای بالای پنج نگرفتند. اعصابم به شدت به هم ریخته بود. این همه راه کوبیده ام و آمده ام و دیشب هم کلی زحمت برای طراحی و تکثیر این سوالات انجام داده ام، ولی همه این زحماتم هیچ نتیجه ای در بر نداشته است.

آقای مدیر به کنارم آمد و گفت: این بچه ها گناه دارند، حداقل کمکشان کن. گفتم: وقتی هیچ چیزی ننوشته اند چه طور کمک کنم؟ آقای مدیر گفت: اینها بچه های روستا هستند و خودت هم می دانی که چقدر مشکلات دارند. در طول سال که درس نمی خوانند و حالا هم بیشترشان از سر زمین آمده اند. کمی کمک به آنها برایت ذخیره آخرت می شود. در جواب ایشان گفتم: آقای مدیر وقتی چیزی ننوشته اند چه طور می توانم نمره بدهم؟! در نگاه آقای مدیر چیزهایی بود که حتی نمی توانستم به آنها فکر کنم، چه برسد به انجامش!

لیست ها را پر کردم و ساعت حدود دو بود که همه کارهایم تمام شد. وقتی لیست ها را به آقای مدیر تحویل دادم، نگاهی به آنها انداخت و گفت: با این اوصاف که هیچ کس قبول نمی شود. این طور که نمی شود، با این اوصاف درصد قبولی مدرسه خیلی پایین می آید. بهتر نیست در نمرات تجدید نظر کنید. خیلی به خودم فشار آوردم تا صدایم بلند نشود. هرچه هم توضیح دادم، متاسفانه افاقه نکرد و کمی هم دلخوری پیش آمد. آقای مدیر با غرغری وسایلش را جمع کند تا برود. موقع رفتن فقط کلیدها را روی میز گذاشت و گفت: هر وقت خواستی بروی کلیدها را به علی آقا تحویل بده، و در آخر هم خداحافظی سردی کرد و رفت.

می خواستم بمانم و فردا صبح بروم، ولی حالم اصلاً خوب نبود، عصبانیت ها و حرص خوردن های امروز کلافه ام کرده بود و در آخر هم مشاجره با آقای مدیر تیر خللاصی بود بر من. تصمیمم عوض شد و کیفم را جمع کرد و در مدرسه را قفل کردم و کلید را هم به همسایه یعنی همان علی آقا دادم و پیاده از مسیر جاده به سمت کاشیدار به راه افتادم. هوا نسبتاً گرم بود ولی صاف و تمیز به نظر می رسید، انگار ساعت ها است که ماشینی از این جاده نگذشته و گرد و خاکی به آسمان نرفته است. باز هم طبیعت به کمکم آمد و حالم را اندکی بهتر کرد.

کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین ایستاده بودم و خورشید هم آرام آرام داشت به سمت غروب می رفت، در طول سال ماشین به سختی گیر می آید، چه برسد به حالا که تابستان است. اگر غروب شود باید بازگردم و در همان دفتر مدرسه شب را به صبح برسانم. خوشبختانه حدود ساعت پنج بود که وانتی آمد و مرا سوار کرد. پشتش هیچ باری نداشت و طبق تجربه رفتم و روی تاج نشستم تا گرد و خاک، زیاد آزارم ندهد. هوا تا حدی گرمایش را از دست داده بود و بادی که به صورتم می خورد تا حدی خنک بود.

همه چیز برای لذت بردن از یک پشت وانت سواری در دل کوه ها و تپه ها آماده بود، ولی بعد از چند دقیقه احساس کردم حالم در حال به هم خوردن است. در این چند سالی که در این مسیر رفت و آمد کرده بودم اصلاً این گونه نشده بودم. شاید به خاطر سرعت زیاد این وانت بود ولی علاوه بر حالت تهوع دردی هم در ناحیه شکمم احساس می کردم. درد قابل تحمل بود ولی این حس حال به هم خوردن بسیار برایم عذاب آور بود. خودم را به انتهای وانت رساندم تا اگر حالم بد شد، حداقل ماشین این بنده خدا کثیف نشود. ولی متاسفانه فقط حالتش بود و هیچ اتفاقی نمی افتاد و همین بیشتر اذیتم می کرد.

در تیل آباد با شرایط خیلی بدی که داشتم به هر زحمتی بود خودم را به پمپ بنزین رساندم تا با رفتن به دست شویی مشکل برطرف شود. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ تغییری هم در حالم به وجود نیامد. حالا دیگر دل درد امانم را بریده بود و کاملاً مرا دولا کرده بود. نمی دانم چه بلایی داشت سرم می آمد؟ کنار سکوی جایگاه به زحمت نشستم تا شاید این بلایی که بر سرم افتاده با گذر زمان مرتفع شود، ولی هر چه می گذشت وضعم بدتر می شد. در این شرایط بهترین کار رفتن به آزادشهر بود، زیرا حداقل در آنجا دوستانی داشتم که به دادم برسند.

حالم اصلاً خوب نبود و سرگیجه هم به بقیه مشکلاتم اضافه شد. باید حرکت می کردم و خودم را به جایی می رساندم. تا خواستم از جایم بلند شوم، خانم جوانی را مقابلم دیدم که به من گفت سلام و ادامه داد: از داخل ماشین دیدم که به خودتان می پیچید، مشکلی دارید؟ نگاهی با تعجب به ایشان انداختم و گفتم: دلم به شدت درد می کند و حالم اصلاً خوب نیست. به سمت نمازخانه که در چند قدمی بود اشاره کرد و گفت: بیایید آنجا تا ببینم چه مشکلی دارید. هاج واج مانده بودم که این خانم چه می گوید که آقایی آمد و به من کمک کرد تا به داخل نمازخانه بروم.

همه چیز برایم بسیار عجیب بود. این خانم، آن آقا را پدر خطاب کرد و گفت: مراقب ایشان باشید تا من بروم از ماشین کیفم را بیاورم. مرا در نمازخانه دراز به دراز خواباندند و خانم آمد و گفت: پیراهنت را بالا بده، دردهایم را فراموش کرده بودم و شوکه شده بودم، این چه درخواستی است که این خانم از من دارد. اصلاً او با من چه کار دارد و چه بلایی بر سرم می خواهد بیاورد؟ می خواستم بلند شوم و داد و بیداد کنم که از کیفش گوشی مخصوص پزشکان را درآورد. در صدم ثانیه همه چیز عوض شد و تازه فهمیدم که این خانم پزشک است و می خواهد مرا معاینه کند.

کلی خجالت کشیدم و تشکر کردم که به فکر من بوده اند. ایشان هم معاینه مفصلی انجام دادند و حتی فشارم را هم گرفتند، سپس از من پرسیدند در طول روز چه خورده ام؟ من فقط صبحانه نان و پنیری که آقای مدیر آورده بود را خورده بودم و بعد از آن هیچ چیزی نخورده بودم. زیاد هم نخورده بودم که بگویم زیاده روی کرده ام. خانم که دیگر خانم دکتر بود گفت: احتمال زیاد مسموم شده اید و سریع باید دارو به شما تزریق شود. من فقط یک قرص که بتواند درد شما را تا حدی تسکین دهد دارم، شما باید سریع به یک مرکز درمانی بروید.

تشکر کردم و گفتم: به کنار پاسگاه می روم و هر طرف که زودتر ماشین آمد سوار می شوم و خودم را به درمانگاه می رسانم. از گفته من متعجب شد و پرسید: یعنی مقصد برایتان فرقی ندارد؟ گفتم: من اینجا دبیر هستم و خانه ام تهران است، از هر طرف بروم می توانم به خانه برسم. لبخندی زد و رفت تا قرص را بیاورد. وقتی برگشت و قرص را به همراه یک لیوان آب به من داد، پدرش هم آمد و کمک کرد تا بایستم. می خواستم خداحافظی کنم که مرا به سمت ماشینشان بردند، هر چقدر گفتم که خودم می روم رضایت ندادند و مرا سوار کردند.

درد و حالت تهوع چنان مرا گیج و منگ کرده بود که نمی دانستم چه دارد بر من می گذرد. این پدر و دختر مرا تا شاهرود بردند و مستقیم به بیمارستان رفتند و مرا در بخش اورژانس بستری کردند. خانم دکتر توضیحاتی به دکتر اورژانس داد و ایشان هم مجداداً مرا معاینه کرد و سریع به من سرم وصل کردند. حالت تهوع تا حدی برطرف شد ولی درد شکم همچنان مرا در خود می پیچاند. خانم دکتر به بالای سرم آمد و گفت: کمی تحمل کنید درد هم کم می شود.

نمی دانم چه مدت زمانی گذشت که حالم کمی جا آمد. تازه فهمیدم چه اتفاقی رخ داده و این خانم دکتر و پدر بزرگوارشان چه کار بزرگی برای من انجام دادند. چقدر این انسانها مهربان بودند و برای من که اصلاً هم نمی شناسند، این قدر وقت و انرژی صرف کرده اند. مخصوصاً خانم دکتر که مسئولیت پذیری اش واقعاً درس بزرگی به من داد. ایشان در پمپ بنزین در زمانی که پدرشان در حال بنزین زدن بوده اتفاقی مرا دیده بود و فهمیده بود که درد دارم و به سراغم آمده بود. می توانست مانند همه آدم ها هیچ حساسیتی به این موضوع نشان ندهد و به سفرشان بپردازد، ولی آمد و حال مرا پرسید و برای کم کردن دردم تلاش کرد.

پزشکان واقعاً بهترین انسان های روی زمین هستند که درد دیگر انسان ها را می کاهند و در شرایط حاد حتی از مرگ نجاتشان می دهند. این کار بزرگترین کار در عالم است و هیچ واژه ای هم توان سپاس گزاری واقعی از این بزرگواران ندارد. پزشکان انسان های باهوش و مستعدی هستند که با تلاش و زحمت بسیار و بیدارخوابی ها درس خوانده اند و سالها در بیمارستان ها کنار اساتید زبردستشان مهارت کسب کرده اند تا بتوانند با این کار بزرگ، خدمت عظیمی به بشریت کنند. واقعاً وجودشان نعمتی است برای همه ما.

حالم خیلی بهتر شده بود که باز خانم دکتر به بالینم آمد. نمی دانستم چه طور تشکر کنم. کلمات انگار از ذهنم رفته بودند. تمام سعیم را کردم و هر چه بلد بودم گفتم تا شاید اندکی و به قول ما ریاضیون اپسیلونی از بزرگواری آنها را بتوانم جبران کنم. لبخند پدر ایشان که نشان از رضایت داشت بسیار زیبا بود. خجالت زده بودم که چقدر وقتشان را گرفته بودم. هرچه تشکر می کردم، خانم دکتر فقط یک جمله در جوابم می گفت: انجام وظیفه کرده ام. 

در موقع خداحافظی از خجالت خیس عرق شده بودم و به جز تشکر و سپاس گزاری هیچ چیز دیگری به این مغز نحیفم نمی رسید. هیچ کاری هم نمی توانستم برایشان انجام دهم. واقعاً اینان فرشته نجاتی بودند که مرا از آن شرایط بد و بحرانی نجات دادند. بعد از این که رفتند تازه به ذهنم رسید که نام و نشانی ای از آنها می گرفتم تا شاید بتوانم کمی از خدمات گرانبهای آنها را جبران کنم. ولی حیف که رفته بودند. از پرستارها هم که پرسیدم هیچ اطلاعاتی نداشتند.

تا صبح در بیمارستان بستری بودم و به این فکر می کردم که چگونه می شود در کنار درس این رفتارهای انسانی را هم آموزش داد. درست است که سخت است ولی باید حداقل برای رسیدن به آن تلاش کرد. شخصیت هر فردی با عوامل زیادی شکل می گیرد و تعیین این عوامل از دست ما خارج است. پس تغییر شخصیت تا حدی غیرممکن است. ولی باید راهی باشد که بتوان این رفتارها را نیز آموخت. فکر کنم بهترین کار الگو است. برای من این خانم دکتر و پدرشان واقعاً الگویی بودند در کمک به هم نوع بر اساس تخصص و توانایی، من هم باید از تخصص و توانایی ام برای کمک به دیگران استفاده کنم. من باید از طریق ریاضی سلول های خاکستری مغز بچه ها را به تحرک وادارم تا عقلشان رشد کند و به شناخت بهتری از اطرافشان دست یابند تا بتوانند در زندگی  تصمیم های درستی بگیرند.

 ضمنا به این هم فکر می کردم که این همه راه از تهران آمدم و سوال طرح کردم و امتحان گرفتم و به این روز افتادم و در بیمارستان که تاکنون بستری نشده بودم، یک شب را ماندم و همه این ها برای هیچ بود. هیچ دانش آموزی در شهریور در درس من قبول نشد و حتی نمره ای نگرفت که دلم خوش باشد. من چگونه می توانم به این بچه ها کمک کنم تا بتوانند مانند این خانم دکتر شوند و حتی برای دیگران نیز احساس مسئولیت داشته باشند. اینان برای خودشان هیچ تلاشی نمی کنند، چه الگویی برای انها بیابم که علاوه بر این به فکر دیگران هم باشند؟ درس نخواندن تبعات بسیاری دارد، هم برای خود فرد و هم برای دیگران. کار من واقعاً سخت است.

295. سرمایه گذاری

وقتی در اواخر فروردین حکم سال جدید آمد خیلی ذوق کردم، مبلغی که افزایش یافته بود بسیار چشمگیر بود و  قابل توجه، مبلغ حکم قبلی حدود چهل و پنج هزار تومان بود و حکم فعلی به حدود شصت و پنج هزار تومان رسیده بود، با کم شدن کسورات احتمالاً شصت یک یا شصت دو هزار تومان دریافتی ام می شد که بسیار خوب بود. تا به حال در هیچ سالی این چنین حقوق ها افزایش پیدا نکرده بود. نمی دانم چه شده که دولت اندکی به فکر کارمندان اش افتاده است.

متاسفانه افزایش ماه اول را به نام مقرری ماه اول از حقوق کسر می کنند، پس خبری از معوقه نیست و باید تا پایان اردیبهشت منتظر بمانم تا بفهمم دقیقاً چقدر دریافتی دارم و بعد برایش یک برنامه ریزی مناسب کنم. تا کنون حقوقی که می گرفتم، حتی به آخر ماه هم نمی رسید چه برسد به برنامه ریزی و اندکی پس انداز. شاید بخت هم به ما رو آورد و توانستم کمی پشتوانه برای خودم ایجاد کنم. البته اگر تورم اجازه دهد که همیشه چندین گام جلوتر از حقوق است.

حقوق کارمندان دولت و مخصوصاً معلم ها متاسفانه کمترین پایه را دستمزدها دارد. واقعاً هیچ تناسبی بین سختی کار و میزان دریافت حقوق وجود ندارد. حتی در بین خود ما معلم ها هم در دریافت حقوق عدالتی نیست، به عنوان مثال حقوق معلمی مانند من که در روستا خدمت می کند و می بایست بیتوته کند و کلی هم هزینه کند، نسبت به معلمی که مدرسه اش در شهر است و می تواند حتی پیاده به آنجا برود، بین چهار تا پنج هزار تومان بیشتر است، که این مبلغ حتی کرایه رفت و آمد را نمی تواند پوشش دهد.

پیش خودم گفتم که این هفته وقتی به خانه رفتم قضیه این افزایش حقوق را به خانواده بگویم تا آنها هم خوشحال شوند، ولی تصمیم گرفتم که صبر کنم تا حقوق اردیبهشت واریز شود و دقیقاً مشخص شود که چقدر حقوق می گیرم. آخر هفته در تهران و در اتاق در حال استراحت بودم که مادرم صدایم کرد و گفت: بیا تلفن با تو کار دارد. گوشی را گرفتم، پسر عمه ام بود و از من خواست تا به خانه آنها بروم، تا به حال سابقه نداشته که او مرا به خانه اش دعوت کند. اصرار داشت تنها بروم و می گفت کار خیلی مهمی دارد. ضمناً تاکید کرد که دقیقاً ساعت پنج عصر آنجا باشم. این تماس و این دعوت خیلی عجیب بود، ولی پسر عمه ام است و نمی توانم نروم.

دوچرخه را گرفتم و در این شهر شلوغ  شروع کردن به رکاب زدن. خانه پسر عمه ام زیاد دور نبود و بهترین وسیله همین دوچرخه بود. خیلی قانون مدارانه رفتار می کردم و اصلاً وارد پیاده رو ها نمی شدم و حتی در چراغ قرمز ها می ایستادم و هر وقت هم می خواستم از عرض خیابان عبور کنم، پیاده می شدم. نگاه های بعضی از رانندگان معناهای خاصی داشت. خوشبختانه تا خانه پسر عمه ام زیاد سربالایی نبود و آن چنان فشاری هم به من نیامد، ولی نفس به شماره افتاده بود، از بس که هوای این شهر آلوده است.

پنج دقیقه به پنج مقابل در خانه آنها بودم. وقتی وارد خانه شان شدم، مانند همیشه خودش بود و خانمش و پسرش. تا نشستم صدای در آمد و یک آقای شیک پوش با یک کیف سامسونت وارد شد. کت و شلوار و کروات و عینک دودی اش از همان بدو ورود در چشم بود. خیلی مودبانه سلام کرد و با راهنمایی پسر عمه ام رفت و روی یکی از مبل ها درست مقابل من نشست. بعد از خوش و بش های اولیه پسر عمه ام مرا به ایشان معرفی کرد و ایشان هم خیلی گرم مرا تحویل گرفت.

هنوز نمی دانستم چه خبر است ولی این را فهمیدم که این آقای شیک پوش کاملاً از طریق روان شناسی می خواهد بسیار تاثیرگذار نشان دهد و مرا تحت تاثیر قرار دهد. همین موضوع باعث شد از همین ابتدا به این آشنایی مشکوک شوم. وقتی یک نفر خیلی پر و بال به دیگری می دهد و او را با القاب بسیار بلند و بالا خطاب می کند، حتماً می خواهد موردی را به او تلقین کند. این موارد را در دوره تربیت معلم و در روان شناسی خوانده بودم، البته از جنبه مثبتش جهت تحت تاثیر قرار دادن دانش آموزان برای آموزش بهتر.

آقای شیک پوش کیف سامسونتش را باز کرد و یک کلاسور بزرگ برداشت و روی میز گذاشت. بعد رو به من کرد و پرسید که ماهیانه چقدر حقوق می گیرم؟ همین اولین سوالش تعجب و شک ام را بیشتر کرد. این آقا چه کار دارد که من چقدر حقوق می گیرم؟ شاید من نخواهم جلو بستگان میزان دریافتی ام را بگویم. چقدر این سوال بیجا و بی مورد است. مِن مِن کردم و تقریباً از جواب طفره رفتم. خودش فهمید و ادامه داد: مطمئناً به پنجاه هزار تومان نمی رسد. درست است؟  این کمی بهتر بود و تایید کردم که همین طور است.

ادامه داد: نمی خواهید درآمد ماهیانه شما پانصد هزار تومان شود؟ ما شیوه ای بسیار نوین برای کسب درآمد به شما پیشنهاد می کنیم که بتوانید بسیار زود سرمایه هنگفتی را جمع آوری کنید و زندگی راحتی داشته باشید. این آقا هر چه بیشتر حرف می زد، بیشتر مشکوک می شدم. این چه کاری است که با انجام آن می توان چنین حقوق گرفت؟ الآن دکترها و مهندس هایی که بسیار باسابقه هستند و کارشان هم گرفته است در این حد درآمد دارند، چه طور می شود به قول این آقا در مدت زمان اندک به چنین درآمدی رسید؟

بعد کلاسورش را باز کرد و شروع کرد به توضیحات، ابتدا از قانونی بودن روش کسب و کاری که معرفی خواهد کرد، گفت و تصویر نامه های ثبت رسمی شرکت را نشانم داد و بعد هم حتی نامه هایی از دفتر مراجع نشانم داد که این کار را حلال اعلام کرده بودند، تصاویر زیادی از دیگر کشورها و حتی پاپ هم نشانم داد که نشان دهنده تایید این موضوع بود. هرچه جلو می رفتیم بر شک ام افزوده می شد، این آقا چرا این قدر دارد تلاش می کند کارش را قانونی نشان دهد؟ اصرار بیش از اندازه اش مرا به فکر فرو برد.

بعد در مورد اصل مطلب توضیح داد، اسم این کار « Network Marketing » بود. شبکه ای برای فروش و بازاریابی، زیرمجموعه گیری و به طور کل تجارت شبکه ای. کلی در این مورد توضیح داد و سطح هایش را گفت و میزان دریافت بعد از اضافه شدن هر زیرمجموعه را توضیح داد و با شور و حرارت خاصی موارد را تک به تک و با بیانی شیوا مطرح می کرد. ولی ایشان هر چقدر بیشتر توضیح می داد من بیشتر مشکوک می شدم، تا این که در نهایت گفت هر کسی برای ورود به این شبکه باید سکه ای نمادین به مبلغ سیصدهزار تومان را بخرد. بلافاصله بعدش گفت: البته دو برابر این مبلغ را بعد از دو یا سه ماه فعالیت به دست خواهید آورد.

این موضوع در کلیاتش ایراد بسیار دارد، اطلاعات اولیه اش اصلاً واضح نیست و استدلالش نیز به حکم منجر نمی شود. چرا برای ورود باید چنین هزینه ای پرداخت؟ خُب بگذارند بعد از دو ماه که درآمد به دست آمد این پول را بگیرند. اصلاً این پول اولیه برای چه چیزی است؟ در این تجارت چه چیزی خرید و فروش می شود؟ به ازای چه عملی پورسانت پرداخت می شود؟ فقط عضوگیری، همین! از همه مهم تر این مبلغ برای من چنان سنگین است که حتی به یک سوم آن هم نمی توانم فکر کنم. سوالات و ابهامات بسیاری در ذهنم شکل گرفت ولی ادب حکم می کرد اجازه دهم تا این آقا توضیحاتش را تکمیل کند و بعد سوالاتم را بپرسم.

وقتی صحبتهایش تمام شد، فرمی جلویم گذاشت و گفت: به جمع Gold Coast خوش آمدید. این فرم را پر فرمایید تا زندگی روی خوشش را به شما نشان دهد. با لبخند به ایشان نگاه کردم و گفتم: ببخشید می شود قبل از پر کردن فرم چند سوال از شما بپرسم. استقبال کرد و گفت: بفرمایید هر سوالی دارید بپرسید. فقط از همین اول یک موضوع که سوال همه است را جواب بدهم که حقوق این کار بسته به فعالیت شما و تعداد زیرمجموعه های شماست. هر چقدر بیشتر افراد را جذب کنید، به صورت تصاعدی دریافتی شما افزایش می یابد.

گفتم: نه سوالم این نیست، بفرمایید برای ورود به این سیستم به قول شما هرمی چرا همان ابتدا باید این سکه نمادین را بخریم؟ چرا هنوز هیچ حقوق نگرفته باید سیصدهزار تومان بدهیم؟ فکر کنم شوکه شد، چون کمی طول کشید تا جواب دهد. گفت: این مبلغ برای ایجاد تعهدی است که شما برای این کار می پردازید، اینجا همان اول مبلغی می گیرند تا شما انگیزه ای داشته باشید تا ادامه دهید. قانع نشدم، گفتم: این روال در هیچ جای دیگری نیست و هیچ شرکتی اول پول نمی گیرد و بعد استخدام کند، چک و سفته می گیرد. توضیحات دیگری داد که چیزی نفهمیدم.

رفتم سراغ سوال دوم، گفتم: شما فرمودید که این کار تجارت شبکه ای است، یعنی با افزایش زیرمجموعه ها به صورت مویرگی این شبکه گسترده می شود. من تصورم بازاریابی البته کمی متفاوت با ویزیتورها است. آیا این طور نیست؟ جواب داد: بله کاملاً درست فرمودید، این شبکه می خواهد واسطه بین تولید کننده و مصرف کننده را حذف کند و با شیوه ای نوین محصول را به دست مصرف کننده برساند. پرسیدم: خُب، این محصول چیست که باید با این سیستم جدید به دست مصرف کننده برسد؟

نگاهش به من عوض شد، باز هم مکثی کرد و گفت: این سیستم بسیار نوین است و با آن سیستم سنتی که شما می شناسید کاملاً متفاوت است. اینجا همه چیز شبکه ای است، دنیای مجازی را شما نمی شناسید و تجربه اش نکرده اید، جهان دارد به سمت مجازی بودم می رود و دیگر وجود محصول فیزیکی معنایی ندارد. گفتم: قبول که از دنیای جدید که شما می فرمایید خبری ندارم، ولی تجارت هر چه باشد باید مابه ازایی در بیرون  داشته باشد. حال فیزیکی باشد یا نباشد. مثلاً شرکت Microsoft کارش تولید برنامه ها برای کامپیوتر است، بله این برنامه ها فیزیکی نیستند و به قول شما مجازی هستند ولی هستند، شما چیزی که باید باشد را به من نشان نداده اید، مگر آن سکه نمادین که ارزش خاصی هم ندارد.

کلی از تجارت نوین گفت و دهکده جهانی را برایم شرح داد ولی کاملاً معلوم بود دارد طفره می رود. بحث را عوض کرد و همه اش در مورد درآمد بالای این کار می گفت، چنان با آب و تاب از درآمد خودش و ماشینش و زندگی اش می گفت که انگار کارخانه ای با یکصد کارگر را مدیریت می کند. در این جا بود که پسر عمه ام سکوتش را شکست و به من گفت: تا که می خواهی در آن روستای دورافتاده خدمت کنی؟! هم سختی بکشی و هم حقوق خوبی نگیری؟! بیا وارد این کار شو که وضعت خوب می شود. من وارد شده ام و چند ماه دیگر از دست این اتوبوس و رانندگی در جاده خلاص خواهم شد.

به پسرعمه جان گفتم: صبر کن تا صحبت من با این آقا تمام شود بعد با هم صحبت می کنیم. بعد از ایشان پرسیدم، من چقدر باید زیرمجموعه جمع کنم تا درآمدم بیشتر شود؟ کاغذی آورد و شروع کرد دو تا دوتا شاخه کشیدن و در هر مرحله مبلغی را افزودن. باز هم گذاشتم توضیحاتش تمام شود. بعد گفتم: من دبیر ریاضی هستم، این سیستمی که شما می فرمایید را ما سیستم دودویی یا Binary می نامیم. این سیستم بر اساس توان های عدد دو کار می کند. هر شاخه ای که اضافه شود یکی بر توان دو افزوده می شود. بعد روی کاغذ شروع به کشیدن کردم و توضیح دادم. در نهایت گفتم: در این سیستم باید توان عدد بزرگی باشد تا در حاصل عددی بزرگ ایجاد کند و درصد پورسانت قابل توجه شود، این سیستم فقط به بالادستی های هرم ها پول هنگفت می رساند نه پایین دست ها.

در ادامه بحث هایی بین من و این آقای شیک پوش در گرفت که هیچ نتیجه ای در بر نداشت الا ناراحتی پسرعمه ام که چرا من این طور دارم انتقاد می کنم و حرف های به قول او این استاد را قبول نمی کنم. در نهایت هم فرم را پر نکردم و وارد این بازی نشدم، به هر دو آنها گفتم: یکی از خصوصیات ما انسانها این است که دوست داریم خیلی سریع و با کمترین زحمت به نتیجه برسیم، حال برای علم باشد یا برای ثروت، ولی اصل سعی و تلاش است. وقتی زندگی انسان های موفق را بررسی می کنیم، می بینیم همه آنها چقدر سختی و مرارت را تحمل کرده اند تا به جایی رسیده اند. آخرین جمله آن استاد هم به من این بود: حیف که شما به آینده بسیار خوب و موفقتان پشت پا زدید.

در مسیر برگشت چون هوا تاریک شده بود و دوچرخه ام شبرنگ نداشت، مجبور شدم بخش عمده ای را دوچرخه به دست پیاده طی کنم. در طول راه فقط به این فکر می کردم که آینده ام چه خواهد شد؟ چرا این پول این قدر تاثیرگذار است و نبود آن این چنین همه را به تب و تاب می اندازد ؟ چرا هیچ کس به اندازه ای قانع نیست و همیشه فزون تر از آن چه لازم دارد را می خواهد؟ چرا من هیچ گاه نمی توانم آن مقدار که لازم دارم را هم داشته باشم؟ همیشه هشتم گرو نهم است. فکر کنم من اصلاً بلد نیستم پول دربیاورم و هیچگاه پولدار نخواهم شد.

هنوز چند روزی از این قضیه نگذشته بود که در مدرسه بخشنامه ای آمد که تقریباً همه همکاران در آن ثبت نام کردند. ولی برای من ممکن نبود، توان مالی اش را نداشتم. موضوع بخشنامه فروش اقساطی سهام پتروشیمی گلستان به معلمان بود. بانک ملت سیصد هزار تومان سهام را در ده قسط سی هزار تومانی به معلمان ارائه داده بود. مبلغ قسط واقعاً زیاد بود و اگر ثبت نام می کردم از میزان افزایش حقوق که هیچ، حتی از همین حقوق اندکم هم چیزی نمی ماند.

همه همکاران نام خود را در فرم مربوطه نوشتند و وقتی فهمیدند من نمی نویسم همه به من هجوم آوردند تا مرا مجاب به ثبت نام کنند. توضیح دادم که من اگر ثبت نام کنم چیزی از حقوقم نمی ماند، شماها اضافه کار دارید و همان برایتان پشتوانه است. آقای مدیر رو به من کرد و گفت: حالا که جوان هستی و مجرد بهتر است در سختی باشی تا زمانی که پا به سن گذاشتی و دارای اهل عیال شدی. پتروشیمی صنعت بسیار پر بازدهی است و می تواند برای آینده سرمایه گذاری خوبی باشد.

نمی دانم چه شده در این چند روز این قدر پیشنهاد سرمایه گذاری به من می شود، انگار این اندک مبلغ اضافه شده نباید به دستم برسد و وضعیتم را کمی بهتر کند، تازه باید از قبل هم بدتر شود. مردد بودم، بیشتر به خاطر فشار مالی ای که باید در ده ماه تحمل کنم. از طرفی هم این سرمایه گذاری و آینده نگری مرا به فکر می برد صحت این سرمایه گذاری برایم مسجل بود، اولاً بخشنامه اداره بود و رسمی، ثانیاً در اخبار مربوط به استان هم از گرفتن مجوز برای این پتروشیمی خوانده بودم. موضوع این سرمایه گذاری با آن شبکه های هرمی کاملاً متفاوت بود.

با اصرار زیاد همکاران من هم نام نوشتم و سهام دار پتروشیمی گلستان شدم. در ده ماهی که با سختی بسیار بر من گذشت فقط به آینده فکر می کردم و امیدوار بودم که در روزگاری این سرمایه گذاری به من کمک خواهد کرد. درست است که حالا مجبورم با نان و تره زندگی کنم ولی در آینده انشالله زندگی ام با نان و کره خواهد گذشت. این ده ماه برای من به اندازه ده سال گذشت. آن قدر با حساب و کتاب دقیق خرج می کردم که خودمم هم خسته شده بود. رفت و آمدم فقط با قطار و اتوبوس و مینی بوس بود، حق استفاده از سواری را نداشتم.

برای منی که حدود شش سال سابقه داشتم، آینده مفهوم مبهمی داشت. من آن قدر پول ندارم تا زندگی مجردی ام را بگذرانم، چگونه می توانم ازدواج کنم و از پس هزینه های کمرشکن ابتدای آن برآیم؟ چگونه می توانم با این حقوق اندک ادامه آن را تامین کنم؟ شروع ازدواج یک مانع بزرگ است و ادامه آن هم مانع های کوچک ولی به تعداد زیاد. شاید در چند سال آینده این سهام ها به سود خوبی برسند و حداقل مرا برای شروع ازدواج یاری برسانند. انسان به امید زنده است.

 

 

پی نوشت1: چند روز پیش به خواهش یکی از جوانان فامیل به یکی از این جلسات پرزنت دعوت شدم، از قبل خبر نداشتم ولی وقتی وارد محیط شدم، سریع فهمیدم. فقط به جای گلد کوئیست، اینجا صحبت از شرکت پنبه ریز بود. همین باعث شد به یاد این خاطره بیفتم.

پی نوشت 2: امروز که یک سال از بازنشستگی ام می گذرد، هنوز این پتروشیمی ساخته نشده و فقط یک سوله در وسط بیابان از آن به یادگار مانده است. کلاً من در این زمینه ها به هیچ عنوان شانسی ندارم. من حالا هم هیچ سرمایه ای ندارم. فکر کنم امید به من زنده است.

294. ضد انقلاب

بسیار تحت فشار بودم و به هر زحمتی بود آن را تحمل می کردم، تا زمانی که در جمع های خصوص شان مرا ضد انقلاب نامیدند. وقتی این خبر به گوشم رسید، همه چیز سرم آوار شد و دیگر توان ایستادگی نداشتم، یاس و ناامیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود. هیچ راهی هم برای اعاده حیثیت نداشتم، نه می توانستم از کسی شکایت کنم و نه این که در مرجعی در برابر این اتهام با دلایلی متقن از خودم دفاع کنم. وقتی حرفی در افواه مردم بیفتند دیگر نمی شود آن را کنترل کرد. شاید آنانی که مرا می شناسند وقعی به این مهمل ندهند ولی مطرح شدنش نیز برای من سنگین است. ای کاش این را مستقیم به خودم می گفتند تا جوابی دندان شکن به آن بدهم، نه پشت سرم که نتوانم کاری کنم.

کل داستان از آقا «مراد» دانش آموز کلاس اول راهنمایی شروع شد. داستانی که به مدت چهار سال ذره ذره از وجودم را خورد و زخم هایی برجانم گذاشت که هنوز هم التیام نیافته است. زخم هایی که از طرف مراد و حتی پدر و اطرافیانش نبود، بلکه از همکاران و دوستان خودم بود. دردناک ترین قسمت این داستان هم همین است که همکارانم بدون هیچ آگاهی ای این چنین مرا به زیر خروارها آوار بردند و خود به گوشه ای رفتند و خفتند.

معلمی کار خیلی سختی است، نُه ماه تمام زحمت می کشی و خون دل می خوری و تمام آن چه می دانی را سر کلاس به بچه ها می گویی تا در انتهای سال که وقت گرفتن نتیجه است، دستت پر بار باشد و با لبی خندان سال را به پایان برسانی. ولی وقتی می بینی در پایان سال تعدادی از بچه ها هیچ تغییری نه در رفتار و نه در نمراتشان رخ نمی دهد، خستگی کل سال بر تن و جان ات باقی می ماند. حال ما در آن زمان مانند کشاورزی است که بعد از یک سال سخت و طاقت فرسا در وقت درو می بیند بخش هایی از محصولش را آفت زده و یا اصلاً  رشد نکرده تا به محصول برسد.

درس من یعنی ریاضی ظاهر سختی دارد، بیشتر بچه ها از آن بیزار هستند و کمتر دیده ام کسی به آن علاقه داشته باشد. بسیار به دنبال علت این بی علاقه بودن جستجو کرده ام. بخشی از آن به خانواده ها مربوط است، آنها فکر می کنند که ریاضی مهم ترین درس است و از همان ابتدایی این تفکر را در دانش آموز به وجود می آوردند که باید ریاضی اش خوب باشد. ولی ریاضی به شدت به استعداد وابسته است و تفاوت های فردی در آن حرف اول را می زند. از همه کس به یک اندازه انتظار یادگیری ریاضی نمی رود و همین باعث می شود آنانی که دیرتر ریاضی را می فهمند بیشتر خسته شوند و از این درس زده شوند.

علت دیگر هم ما دبیران ریاضی هستیم که فضا را چنان سهمگین می کنیم که دانش آموزان تاب نمی آوردند. انگار ما باید همه کلاس را ریاضیدان کنیم. البته کلاس های خصوصی و گردش مالی ای که در آن رخ می دهد هم متاسفانه عاملی می شود که بچه ها از ریاضی گریزان باشند. در مدرسه باید ریاضی بخواند و بعد از ظهر یا غروب هم باید یا به کلاس ریاضی برود و یا دبیر ریاضی به بالای سرش بیاید، من هم که باشم خسته می شوم و بدم می آید.

ولی عامل اصلی بی علاقگی بچه ها به ریاضی، در فکر کردن است. کلاً برای ما انسانها فکر کردن کار سختی است و تا جایی که ممکن باشد از آن طفره می رویم. دوست داریم دیگران فکر کنند و ما فقط عمل کنیم. به همین خاطر است که تعداد آنهایی که با فکرشان کار می کنند نسبت به آنهایی که به قول معروف کار یدی دارند بسیار اندک است. ریاضی تمرین فکر کردن است و تمرین کار سخت، خودش هم سخت می شود. ریاضی شناخت ما را از اطرافمان بیشتر می کند و موجب می شود تجزیه و تحلیل درست تری نسبت به شرایط داشته باشیم.

مراد از آن دسته دانش آموزانی بود که علاوه بر این که به ریاضی علاقه نداشت، از آن متنفر هم بود. این تنفر او از ریاضی به تنفرش از من هم تبدیل شده بود. سر کلاس من به هر جایی نگاه می کرد الا من و تخته سیاه، هر کاری هم از دستش برمی آمد برای بر هم زدن نظم کلاس انجام می داد. اوایل با او مقابله می کردم، دعوایش می کردم و حتی از کلاس بیرون می انداختم، ولی گذر زمان به من نشان داد که این رفتارهای من به هیچ عنوان موثر نیست و برعکس کلاس را بیشتر ملتهب می کند.

بسیار سعی کردم به او نزدیک شوم ولی به هیچ عنوان نمی شد. البته من در کلاس هایم شخصیت جدی ای دارم و شاید این شخصیت اجازه نمی دهد به بچه ها نزدیک شوم. برای این شخصیت هم فلسفه ای دارم. دانش آموز در دوره ابتدایی هر سال یک معلم دارد و با او زندگی می کند، مانند زندگی با پدر یا مادرش، ولی در دوره راهنمایی با داشتن چند دبیر در درسهای مختلف یک نوع آموزش رفتاری هم می بینید. او افراد را با شخصیت های متفاوت تجربه می کند و یاد می گیرد با هر فردی چگونه رفتار کند. او باید برای زندگی بیرون از خانواده و در جامعه آماده شود.

متاسفانه مراد را نمی توانستم به مسیر درست هدایت کنم. هر چقدر هم تلاش کردم به نتیجه نرسیدم. سال اول راهنمایی به سختی گذشت و او در درس ریاضی با نمره ای پایین تجدید شد. بقیه درسهایش زیاد خوب نبود ولی ناپلئونی نمره گرفته بود و فقط گیر درس من بود. من هم فقط نمره واقعی او را ثبت کردم، هم در مستمر و هم در برگه امتحان، متاسفانه میانگین نمراتش در ریاضی به عدد شش رسید، ولی او در درس من از تبصره استفاده کرد و قبول شد. در سیستم آموزش و پرورش ما قانونی است به نام تبصره که دانش آموزی که معدل بالای دوازده دارد می تواند در دو درس تبصره بزند و قبول شود و به سال بالاتر برود.

فلسفه این کار کاملاً درست است. ممکن است دانش آموزی در زمینه ای ضعف داشته باشد ولی در زمینه های دیگر قوی باشد، درست نیست به خاطر آن یک یا دو درس یک سال معطل بماند. البته این قانون محدودیت هایی هم دارد، مثلاً در مورد زبان مادری که فارسی و ادبیات و املا و انشا است تبصره اعمال نمی شود، ضمناً دانش آموز در دوره سه ساله راهنمایی فقط دو بار اجازه دارد در یک ماده درسی تبصره بزند.

سال بعد وقتی در کلاس دوم راهنمایی او را در میز آخر دیدم، چنان با خشم و غضب به من نگاه می کرد که می ترسیدم به او نگاه کنم. می دانستم در دل بسیار به من ناسزا می گوید. در طول سال تحصیلی متاسفانه رویه اش را تغییر نداده بود و همچنان سرسختی می کرد. هیچ راهی نبود تا او را وادار به تلاش کردن کنم. او به هیچ وجهی نمی فهمید که باید برای قبول شدن اندکی زحمت بکشد و این برایم بسیار دردناک بود. امیدم از او به کل بریده شده بود و علی رغم میل باطنی تقریباً رهایش کرده بودم.

دیگر همکاران هم از او زیاد رضایت نداشتند و همان نمره ناپلئونی را هم دیگر نمی گرفت. هر چه هم با آقای مدیر صحبت می کردیم که کاری کند، پشت گوش می انداخت. در این مدت پدرش را یک بار هم ندیده بودیم و هرچه هم او را به مدرسه می خواستیم نمی آمد. سال دوم راهنمایی هم به پایان رسید و مراد باز هم با نمره ای بسیار پایین تر در درس ریاضی تجدید شد.

با توجه به شرایط امسال مراد مطمئن بودم که او نمی تواند از قانون تبصره استفاده کند و به سال بالاتر برود. با توجه به گفته های همکاران، او در درس های دیگر هم مشکل داشت. چاره ای نبود باید مردود می شد تا بفهمد که برای رفتن به کلاس بالاتر باید اندکی تلاش کند. حداقل در درس های دیگر که خواندنی و حفظ کردنی بودند مشکلش را برطرف می کرد. ولی انگار او نمی خواست به هیچ وجه درس بخواند. حتی دبیر ادبیات هم از او ناراضی بود و املا هایش هیچ کدام بالای ده نبود.

در روز اول سال تحصیلی بعد وقتی به کلاس سوم راهنمایی وارد شدم، مراد را باز هم در میز آخر دیدم، خشکم زد. حتماً اشتباه شده است، او باید در خیلی از دروس تجدید و در نهایت مردود شده باشد. من با بهت به او نگاه می کردم ولی او با نخوت به من نگاه می کرد. داشت با چشمانش به من می گفت که دیدی من آمدم کلاس سوم و تو نتوانستی هیچ کاری انجام دهی. می خواستم بگویم من نمی خواستم کاری انجام دهم، من با شما مشکل یا خصومت ندارم، من فقط وظیفه ام را انجام دادم.

در دفتر موضوع مراد را به آقای مدیر گفتم. در جوابم گفت: در سال قبل همه دبیرها به او کمک کردند به جز شما. گفتم: مگر می شود؟ او حتی املایش بیشتر از بیست غلط داشت. نگاهی به من انداخت و گفت: زیاد سخت نگیر، بچه را که نباید اذیت کرد، او نیاز به محبت دارد و تنها کسی که به او محبت نشان نداد، شما بودید. از شما خیلی بدش می آید. گفتم: تعریف شما از محبت چیست؟ این نمره دادن بدون پشتوانه که محبت نیست، ظلمی است آشکار در حق دانش آموز. جواب داد: شما خیلی جزمی به موضوع نگاه می کنید. شرایط را نمی بینید و فقط می خواهید قانون را دقیق اجرا کنید. گاهی باید کمی از قانون فاصله گرفت.

هر چه فکر می کردم نمی فهمیدم آقای مدیر چه می گوید؟ آیا او نمی داند که این نمره فقط ابزاری است برای تربیت و اگر از آن درست استفاده نشود عواقب وخیمی دارد. همه جای دنیا برای تعالی دانش آموزان و رشد تفکرشان ابزارهای متفاوتی دارند، یک کشور بسیار پیشرفته است و ابزارهای مدرنی دارد و کشور دیگری ابزارهای سنتی دارد، ولی کارکرد ابزار ها همه یکی است، هدف همه آنها تعیین ملاکی معتبر برای ارتقا و پیشرفت است که در نهایت به بالا بردن درک و شناخت و همچنین فرهنگ افراد جامعه ختم می شود. در کشور ما هم نمره این ابزار است، درست است قدیمی است ولی هنوز اندکی کارکرد دارد.

رفتار مراد در سال سوم خیلی بدتر شده بود. کار به جایی رسیده بود که برگه های امتحان را سفید به من تحویل می داد. نمره اش به کمترین مقدار ممکن نزول کرده بود، باقی همکاران نیز هم چون من از نمرات پایین اش ناراضی بودند. یک بار در دفتر که صحبت مراد بود به آنها گفتم که نباید به او بدون پشتوانه نمره می دادید، این مهربانی نیست، این کار اصلاً درست نیست. او حالا فهمیده است که اگر درس هم نخواند قبول خواهد شد، و این بسیار بد و خطرناک است. اگر این تفکر بین بچه ها رواج پیدا کند می دانید چه فاجعه ای رخ می دهد؟ بچه ها یاد می گیرند بدون تلاش می توانند موفق شوند، و این بدترین اتفاق ممکن است. با این گفته ها، جمع همکاران هم به مراد اضافه شدند و دیگر کسی سلامم را هم جواب نمی داد.

سال تمام شد و مراد باز هم مانند دو سال قبل از ریاضی تجدید شد و داستان اصلی از همین زمان آغاز گردید. دیگر همکاران باز هم مهربانی های بی حد و حصرشان شروع شد و نمرات غیرواقعی برای آقا مراد ثبت کردند و فقط ریاضی بود که مانده بود. مشکل بزرگ این بود که مراد در دو سال قبل از تبصره استفاده کرده بود و حالا دیگر نمی توانست از آن کمک بگیرد و قبول شود و به دبیرستان برود.

از اخم و تَخم های آقای مدیر گرفته و طعنه و متلک های همکاران و از همه بدتر پدر آقا مراد که بعد از سالها یک روز به مدرسه آمد و هرچه خواست به من گفت و هیچ کس هم به یاری من نشتافت تا این پدر عصبانی را قانع کنم. همه باعث شده بود که فشار هزار تنی را بر روی خودم احساس کنم. همه حتی نزدیک ترین دوستانم می گفتند که نمره بدهم و بروم و این قدر خودم را آزار ندهم. ولی من نمی توانستم چنین کاری کنم. این کار دروغ بزرگی بود که عواقب سنگینی داشت.

سال سوم راهنمایی آزمون نهایی دارد و برگه ها بدون سربرگ در شهر تصحیح می شود. به همین خاطر نمرات برگه ها تا حدی  واقعی هستند و معلم هیچ دخل و تصرفی در آنها ندارد و فقط نمره مستمر را باید وارد لیست کند. به همین خاطر متعجب مانده بودم که چگونه دیگر همکاران به مراد نمره داده بودند که در آن درس ها نمره قبولی گرفته است. به احتمال زیاد مستمرها را آن قدر بالا گذاشته بودند که او با هر نمره ای قبول می شد.

کار به اداره کشیده شد و مرا در حراست و در امتحانات جانانه سین جیم کردند و کلی دردسر برایم درست شد که واقعاً خسته ام کرد. مسئول حراست  در ابتدا خیلی تند شروع کرد ولی وقتی صحبت هایم را شنید کمی نرم تر شد. او می خواست کدخدامنشی موضوع را حل کند و او هم به من گفت که مستمرش را طوری بدهم تا قبول شود و من فقط هاج و واج نگاهش می کردم. نه به آن شدت و حدت اول صحبتهایش و نه به نرمی و لطافت حالای سخنانش!

تنها جایی که از من حمایت شد در دایره امتحانات بود. آقای نسبتاً مسنی که موهایش کاملاً سپید بود وقتی صحبت های مرا شنید حق را به من داد و گفت: امتحانات ناموس آموزش و پرورش است و نباید آن طور که دیگر دبیران رفتار کرده اند با آن رفتار کرد. او لیست های نمرات مدرسه ما را آورد و با دیدن آنها هر دو متعجب ماندیم. به عنوان نمونه در درسی مستمر 20 و نمره برگه امتحان 2 بود که در نتیجه نمره نهایی می شود11. آقای مسئول امتحانات گفت: حتماً به این موضوع رسیدگی می کنم.

سال تحصیلی بعد که شروع شد، از همان روز اول برایم جهنمی بود که شعله های آتشش هر روز بیشتر فوران می کرد. مراد مردود شده بود و چند همکار هم به خاطر نمراتی که اصلاً واقعیت نداشت مورد مواخذه قرار گرفته بودند و مدیر مدرسه هم یک توبیخی از اداره گرفته بود. همه مرا عامل این کارها و مصیبت ها می دانستند و انگار خودشان هیچ تقصیری نداشتند. از همه بدتر این که مراد فرار کرده بود و مدرسه نمی آمد. روزی نبود که کنایه ای به من زده نشود و اعصابم به هم نریزد. تا این که به گوشم رسید به خاطر این کار مرا ضدانقلاب هم نامیده اند.

متاسفانه نمی دانستم این حرف را چه کسی زده تا بتوانم در برابرش اقدام کنم. جالب این بود که دلیل این اتهام به من این بوده که من نگذاشته ام بچه های متدین و انقلابی رشد کنند و به مدارج بالای علمی برسند. مراد بچه مسجدی بود و این به نظرم بسیار عالی بود و ای کاش همه بچه ها علاقه رفتن به مسجد را داشته باشند. ولی درس نخواندن و نمره نگرفتنش با این موضوع هیچ ارتباطی ندارد. او می تواند مسجد برود و انقلابی و متدین باشد، درسش را هم بخواند.

واقعاً درد این اتهام برای من غیر قابل تحمل بود، چه طور می شود یک دانش آموز تلاش نمی کند، تغییری در رفتارش ایجاد نمی شود، من معلم با تمام وجود به فکر کمک به او هستم ولی خودش نمی خواهد به او کمک شود و هیچ واکنش معقولی هم نشان نمی دهد. در این صورت مقصر فقط معلم است؟! من معلم می شوم ضد انقلاب، تجربه به من نشان داده که سخت گیری در درس ریاضی بیشتر به بچه ها کمک می کند. ضمناً باید دقت داشت که سخت گیری با بداخلاقی و بدحرف زدن با دانش آموز  و رفتارهای نادرست کاملاً متفاوت است. همه می گویند معلم باید انسان ساز باشد ولی نمی گویند برای این ساختن نیاز به ابزار و مصالح است و اگر آنها را از ما بگیرند هیچ کار خاصی نمی توانیم انجام دهیم.

بعد از یک ماه مراد به مدرسه آمد ولی به کلاس من نمی آمد. یک ماه دیگر گذشت و مجبور شد مرا نیز تحمل کند. داخل کلاس فقط از پنجره بیرون را نگاه می کرد و به من و حتی به درس هم توجه نمی کرد. کاری که در سه سال گذشته هم انجام داده بود. ولی انگار در دیگر درس ها تکانی خورده بود و کمی همراهی می کرد. این را از صحبت همکاران در دفتر فهمیدم. انگار ضرب المثل سرش به سنگ خورده در مورد او مصداق پیدا کرده بود.

مراد به سختی توانست در آن سال قبول شود. از ثلث اول به بعد خودش هم کمی به فکر درس ریاضی افتاده بود و تا جایی که می توانست با کلاس همراهی می کرد. دیگر در نگاهش خشم نمی دیدم و همین برایم موفقیت بزرگی بود. جالب این بود که استعدادش در ریاضی بد نبود و در همان چند ماهی که تصمیم گرفت درس بخواند توانست نمره اش را به حد هفت هشت برساند، آن هم در آزمون نهایی، و با مستمر دوازده که معقول بود قبول شود.

نمی دانم آیا خود مراد هم فهمید که آن همه سخت گیری من چقدر به او کمک کرد و باعث شد که کمی عاقل شود؟ امیدوارم این درس را گرفته باشد که برای رسیدن به موفقیت در هر کاری تلاش لازم است و بدون آن حتی اگر از هر راه فرعی هم برود باز به بن بست خواهد رسید. شاید او هنوز در ذهنش از من به بدی یاد کند ولی من می بایست چنین کاری را می کردم تا او این درس را که بسیار بسیار مهم تر از ریاضی است بفهمد، حتی اگر نداند که عاملش من بود. نمی دانم آیا هنوز هم او و اطرافیانش مرا ضدانقلاب می دانند؟

متاسفانه دیگر مانند مراد کمتر می توان دانش آموزی یافت که بتوان به او کمک کرد تا خودش را تغییر دهد و از مسیر نادرست خارج کند. بچه ها دیگر فهمیده اند که با درس نخواندن هم می توانند قبول شوند و این تبصره که در اصل قانون خوبی است این روزها چنان لوث شده که تیشه بر ریشه آموزش کشور زده است. دیگر سخت گیری های من هم نتیجه نمی دهد و نمی توانم از این ابزار برای کمک به بچه ها استفاده کنم. چقدر دردآور است که سلاح های یک سرباز را درست در میانه نبرد از او بگیرند، آیا راهی جز تسلیم باقی می ماند؟!

همه همیشه از دانش آموزان زرنگ صحبت می کنند و همه دوست دارند فرزندانشان نمره های عالی کسب کنند. ولی بدنه جامعه ما بیشتر از افرادی هم چون مراد تشکیل شده، افرادی که متاسفانه استعدادهایشان به درستی تشخیص داده نشده و نیاز به کمک دارند تا بتوانند زندگی بهتری داشته باشند. این کمک همیشه با مهربانی نیست و گاهی هم سخت است. گاهی برای درمان نیاز به جراحی است که دردناک است و تحمل این درد برای مداوا لازم است. به شرطی که جراح را که موجب ایجاد درد است، ضد انقلاب ننامیم!!

293. جشنواره

در بحث هایی که در اتاق بین دوستان پیش می آمد، معمولاً ساکت بودم و شنونده. در جمع آنها بی سوادترین بودم و حالا حالا باید می شنیدم و می خواندم تا بتوانم چیزی برای گفتن داشته باشم. بحث ها گاهی چنان پیچیده می شد که زیاد سر در نمی آوردم، از الهیات و فلسفه گرفته تا فیزیک کوانتوم و نظریه نسبیت انیشتین و کلی مطالب دیگر. اطلاعات دوستان واقعاً زیاد و تحلیل هایشان نیز بسیار دقیق بود که از سطح من بسیار بالاتر بود. در این بین فقط ابراهیم بود که حرف هایش را می فهمیدم و حتی به دلم می نشست.

ابراهیم که بسیار روحیه حساس و به قول معروف رمانتیکی داشت، همیشه از شعر و ادبیات صحبت می کرد، بیشتر به شعر نو علاقه داشت و از شاملو و نیما می گفت. آن قدر حافظه اش خوب بود که بیشتر اوقات با بخش هایی از اشعار بزرگان ما را مستفیض می کرد. کاست هایی داشت با صدای خود شاملو یا خسرو شکیبایی که اشعاری در آنها تکلمه می شد، این کاست ها علاوه بر اشعار زیبا، موسیقی بسیار آرامی هم داشتند که بسیار شنیدنی بودند. کلاً ابراهیم در بخش روح و روان متخصص بود و دیگر دوستان در بخش های عقلی.

علاقه دیگر ابراهیم، سینما بود. هر ماه مجله فیلم می خرید و به اتاق می آورد، اطلاعتش هم در این زمینه زیاد بود و از طریق او با بسیاری از فیلم ها و کارگردان ها آشنا شدم. او عاشق «علی حاتمی» بود و تمام فیلم هایش را دیده بود. از زمان دانشجویی اش در دانشگاه فردوسی تعریف می کرد که سینمایی در مشهد در زمان فوت علی حاتمی تمام فیلم هایش را به یاد او نمایش داده بود و او آنجا با این اسطوره سینمای ایران آشنا شده بود.

به قول ابراهیم مهم ترین نکته های فیلم های علی حاتمی دیالوگ های آن است. به خاطر حافظه عالی اش که واقعاً به آن غبطه می خوردم، بسیاری از این دیالوگ ها را از حفظ برایمان می گفت. به عنوان مثال، دیالوگ مجید در سوته دلان: «خوش به سعادتتون که می‌رین روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید. کیه ما رو ببره روضه؟ آقا مجید تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه کن نداری، وگرنه خودت مصیبتی، دلت کربلاس!».

ابراهیم برخلاف رشته اش اطلاعات زیادی در زمینه هنر داشت، دبیر فیزیکی که این قدر در زمینه هنر می داند واقعاً گوهری است کمیاب. دنیایی که او در آن است چندین هزار برابر دنیایی است که من در آن هستم، پس باید به او و همچنین دیگر دوستانم که واقعاً هر کدام در دنیاهایی عظیم و متفاوتی قرار دارند، نزدیک شوم تا دنیای من هم از این حقارت نجات یابد و اندکی بزرگ شود. قطره ای از هر کسی یاد بگیرم فعلاً برای من غنیمت است.

در آخرین شماره از مجله فیلم که ابراهیم آورده بود، بخش های زیادی به جشنواره فیلم فجر اختصاص یافته بود. اسم این جشنواره را شنیده بودم ولی اطلاعات چندانی نداشتم. با خواندن این شماره فهمیدم که بزرگترین اتفاق سینمایی کشور همین جشنواره است. فیلم هایی از کارگردانان مطرح در آنجا به مسابقه گذاشته می شوند و در زمینه های مختلف جوایز گوناگونی بین برترین ها توزیع می شود. همه این موارد باعث شد تصمیم بگیرم در نزدیک ترین زمان به سینما بروم و فیلمی ببینم، سالهاست که سینما نرفته ام.

دیدن فیلم ها برای من محدود می شود به فیلم هایی که از تلویزیون پخش می شود و به هیچ عنوان مانند ابراهیم تخصصی آن را دنبال نمی کردم. آخرین فیلمی که از تلویزیون دیده بودم «آژانس شیشه ای» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا بود. فیلمی در ارتباط با دفاع مقدس. از این فیلم خوشم آمده بود، نه به خاطر موضوع نسبتاً سیاسی اش که به شدت انتقادی بود، به خاطر تلاشی برای آرمانی که به آن معتقد هستی. شاید بی ربط باشد ولی خودم را جای حاج کاظم می دیدم که تمام خوشی ها و راحتی های خودم را مانند افراد داخل آژانس به گروگان گرفته بودم و در روستایی دورافتاده تمام سعیم تدریس درست به دانش آموزان بود، دانش آموزانی پاک مانند عباس.

من باید به تکلیفم در این جا به نحو احسن عمل کنم. درست است که از خانه ام فرسنگ ها دورم و وسایل رفاهی هم آن چنان ندارم. درست است حقوق ناچیزی که می گیرم کفاف زندگی مجردی ام را هم نمی تواند بدهد، ولی باید کارم را درست انجام دهم. خیلی ها مرا از عقب ماندگی و پیشرفت نکردن می ترساندند. می گفتند تا وقتی در آنجا هستی از زندگی عقبی و دیگر فرصتی هم برای جبران نداری. شاید هم راست می گفتند. شاید همه چیز از دستم می رفت، جوانی ام، امیدم و حتی دانش آموزانم و در نهایت هم زندگی ام. نمی دانم چه کسی درست می گوید؟  به یاد دیالوگ حاج کاظم و همسر عباس افتادم.

حاج کاظم: من تکلیفم اینه که از عباس دفاع کنم.

همسر عباس(با لهجه مشهدی): میگه تکلیف، تکلیف چیه حاجی؟ اونجا هم که دارن همینو میگن! پس کی داره درست می گه؟ حاجی، من که می دونم این وسط گوشت قربانی عباسه، می خوای عباس ما رو بکشی.

 پایان هفته من فرا رسید و وقت رفتن به تهران، در سه شنبه ای سرد در اواسط بهمن در زیر باران شدیدی که می بارید خودم را به ایستگاه راه آهن گرگان رساندم و سوار قطار شدم. در نیمه های شب هر کاری کردم خوابم نبرد و به زحمت سعی کردم بیرون را نگاه کنم. وقتی قطار وارد ایستگاه سرخ آباد شد، زیر نور آن همه جا را پوشیده از برف دیدم. قطار زمانی نسبتاً طولانی در این ایستگاه متوقف ماند و وقتی قطار باری با لکوموتیو جی ام از مقابل آمد، دانستم برای تلاقی ایستاده بودیم.

این صحنه عبور قطار که مخزن دار بود در این برف سنگین مرا به یاد فیلم دیگری انداخت که در تلویزیون دیده بودم و در مجله ابراهیم هم خوانده بودم که جوایز بسیاری در جشنواره فجر را برده است. فیلم «ترن» به کارگردانی امیر قویدل. باز هم داستان فردی به نام «استاد فولاد» که برای رساندن سوخت به مردم تمام تلاشش را کرد و در نهایت هم جانش را از دست داد. خارج از مضمون اصلی داستان که روایت یک حرکت انقلابی بود، رفتار این لکوموتیوران و پایداری اش در انجام کاری که می بایست انجام دهد، در کنار قطار و مسیر راه آهن سراسری که بسیار مورد علاقه من است، و همچنین موسیقی شاهکار آن که توسط مجید انتظامی خلق شده، این فیلم را برایم بسیار جذاب کرد.

وقتی به خانه رسیدم، برای همان روز عصر برنامه ریختم که به میدان انقلاب بروم و فیلمی را در سینما ببینم. من معمولاً چهارشنبه ها صبح می رسم تهران و غروب جمعه نیز باید بازگردم، زیاد وقت ندارم و بیشتر باید در کنار مادرم باشم تا بتوانم اندکی از این دو هفته غیبت را جبران کنم. متاسفانه این برنامه ای که ریختم عملی نبود، زیرا باید به خانه خاله می رفتیم، او امشب میهمانی دارد و ما باید زودتر می رفتیم. چاره ای نبود فیلم دیدن را باید به روز دیگری موکول می کردم.

بعد از صرف شام که بسیار هم مفصل بود، شوهر خاله ام که ایشان را حاج آقا صدا می کردیم، چند تن از نوجوانان میهمان را صدا کرد و به هر یک از آنها برگه ای داد. چون فاصله ام از آنها زیاد بود موضوع را متوجه نشدم ولی جالب این بود که بیشتر آنها قبول نکردند و رفتند. بعد از مدت کوتاهی حاج آقا مرا صدا کرد و وقتی به کنار ایشان رفتم، سه تا برگه را به من داد و گفت: فکر کنم از فیلم خوشت می آید، بیا اینها را بگیر و برو فیلم ببین.

باور نمی شد، انگار حاج آقا از تصمیمی که گرفته بودم مطلع بود. مگر می شود؟ ایشان برای همان چیزی که امروز به آن فکر می کردم، بلیط آماده کرده بود. چقدر این هفته من سینمایی شده است. هرجا می روم اثری از سینما در آن پیداست. هنوز از بهت این اتفاق بیرون نیامده بودم که وارد بهتی شدیدتر شدم. وقتی بلیط ها را گرفتم، چشمم به نقشی بر گوشه بلیط افتاد که برایم آشنا بود، سیمرغی که بالها و دمش به صورت زیبایی افشان بود. بلیط ها مربوط به اکران فیلم های بخش مسابقه جشنواره فجر بود.

حاج آقا تا مرا این چنین بهت زده دید، گفت: چه شده؟ شما هم نمی خواهی! چرا هیچ کس سینما را دوست ندارد؟ سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم: می خواهم و حتماً می روم، مگر می شود جشنواره فجر را نرفت. لبخندی زد و گفت: پس می دانی جشنواره چیست. از ایشان بسیار تشکر کردم و گوشه ای رفتم تا کامل اطلاعات بلیط ها را بخوانم. متاسفانه از این سه بلیط فقط یکی از آنها به دردم می خورد، زیرا یکی برای فردا بود و دوتای دیگری هم برای جمعه، آن هم درست زمانی که بلیط قطار داشتم.

آن دو تا را به حاج آقا پس دادم و گفتم: متاسفانه من جمعه نیستم و باید برگردم. با همان لبخندش گفت: باشد برمی گردانم سندیکا تا دیگران از آن استفاده کنند. حاج آقا بعد از بازنشستگی اش سالهاست در بایگانی سندیکای هنرمندان که بیشتر دوبلورها در آن عضو هستند مشغول کار است. عکس بزرگی بر دیوار خانه شان است که در آن حاج آقا در کنار بسیاری از اساتید دوبله ایستاده است.

بلیط مخصوص سانس ساعت هفت سینما آفریقا بود، فیلم«به نام پدر» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا. خیلی ذوق کردم که فیلم دیگری از کارگردان فیلم آژانس شیشه ای را خواهم دید، ولی بهترین نکته این بود که در گوشه بلیط نوشته بود: میهمان ویژه. حتماً به خاطر این بوده که این بلیط ها را از طرف سندیکا به حاج آقا داده بودند. بعد از عمری نرفتن به سینما، حالا به جشنواره فجر می روم، آن هم به عنوان میهمان ویژه. به فکر ابراهیم افتادم و کلی حسرت خوردم که چرا او در اینجا نیست، این بلیط لایق اوست نه من که چنان اهل سینما نیستم.

شش و نیم به سینما آفریقا رسیدم. در هوایی سرد جمعیت کثیری مقابل سینما تجمع کرده بودند. خیلی ها در صف بلیط بودند، ولی من خیلی موقر به سمت در ورودی رفتم و وقتی بلیط را نشان دادم، با احترام مرا به داخل سالن انتظار راهنمایی کردند. آنجا هم مملو از آدم بود. به گوشه ای رفتم و منتظر ماندم تا اکران فیلم شروع شود. مانند همیشه شروع کردم به نگاه کردن آدم هایی که در این مکان بودند. مردمان اینجا یک جور عجیبی بودند. به شدت خودم را دور از آنها می دیدم. انگار در بین این همه آدم تنها هستم.

آن حرف هایی که در مورد عقب ماندن و پیشرفت نکردن به من می زدند، حالا با تمام قوا به ذهنم هجوم آوردند. در ابتدا مقهور این صحبت ها و ظاهر این آدم ها شدم و به شدت خود را از آنها عقب دیدم. من نه پولی دارم که مانند اینها این چنین شیک لباس بپوشم و نه آن قدر سوادی که مانند آنها با فرهنگ باشم و از موضوعات سنگین و ثقیل صحبت کنم، من معلم ساده ای هستم در منطقه ای دور افتاده که تمام هم و غم ام یاد دادن ریاضی و در پس آن آموختن چگونه فکر کردن است.

حاج کاظم به پیش چشمم آمد که داشت آرام پیغام همسرش را که به دستش رسیده بود باز می کرد، استاد فولاد را در کنارم می دیدم که با همان هیجان بعد از روشن کردن موتور دیزل و به کنترل درآوردن مخزن دار فریاد بر می آورد: برو، برو، نشون دادی که فولاد فولاده. مجبور بودم با این تفکرات این تفرد و جدایی که این جمع با فشاری چند تنی بر من وارد می آورد را تحمل کنم. دنیای من با دنیای اینها خیلی متفاوت است. تفاوت در زندگی ها لاجرم رخ می دهد و اصلی است که نمی شود از آن گریخت، فقط باید دقت کرد که به تخاصم تبدیل نشود و باعث برتری جویی نگردد.

در همین افکار بودم که چشمم به دوربین فیلمبرداری و خبرنگاری افتاد که در بین جمعیت در حال تهیه گزارش بود. طوری حرکت می کرد که متاسفانه به من می رسید، می خواستم جایم را تغییر دهم ولی نشد و خبرنگار سراغ خانمی که کنار من به همراه دوستانش ایستاده بود رسید و شروع کرد با ایشان مصاحبه کردن. در ذهنم به دنبال حرف های ابراهیم می گشتم تا کمی در مورد سینما و فیلم و جشنواره فجر و ابراهیم حاتمی کیا اطلاعات جمع آوری کنم. خوشبختانه از گفته های ابراهیم و مطالبی که در مجله فیلم خوانده بودم چیزهایی را بیاد آوردم تا بتوانم چند کلامی صحبت کنم.

وقتی مطالبم را در ذهنم مرتب کردم، به گفته های خانمی که داشت جلو دوربین حرف می زد دقت کردم تا مطلب تکراری نگویم. ایشان می گفت: ما مشت محکمی بر دهان استکبار می زنیم، ما با این حرف ها نمی ترسیم و آماده ایم که شیطان بزرگ را سر جایش بنشانیم. ما از این تهدیدها بسیار دیده ایم و اصلاً از آن نمی ترسیم. هرچه فکر کردم هیچ سنخیتی بین حرف های این خانم و فیلم و سینما نیافتم، شاید داشت در مورد فیلم های دفاع مقدس که آقای حاتمی کیا در آن ژانر فیلم می سازد صحبت می کرد.

بعد از آن خانم نوبت من نگون بخت شد، من زیاد اهل تلویزیون دیدن نیستم چه برسد که مرا در تلویزیون ببینند. ضمناً با توجه به پاسخ کناردستی ام کمی هم گیج شده بودم. در سالن سینما آن هم در جشنواره فجر این چه پاسخ هایی بود که این خانم داد؟! گزارشگر رو به من کرد و دوربین هم به مقابلم آمد. قبل از شروع مصاحبه به من گفت که آماده ای ولی منتظر جوابم نماند و شروع کرد به پرسیدن سوالش: نظر شما درباره تهدیدات اخیر آمریکای امپریالیست در مورد تحریم های جدید اقتصادی بر علیه کشور ما چیست؟

تحریم های کشور امپریالیستی چه ارتباطی به جشنواره فجر دارد؟ آیا اینجا محل مناسبی برای این پرسش است؟ اصلاً اینجا مربوط می شود به بخش فرهنگی و هنری اخبار نه بخش سیاسی و امور خارجی! من خودم را برای چه آماده کرده بودم و چه سوالی از من پرسیده شد. کمی مکث کردم و بعد فکر جالبی به ذهنم خطور کرد. گفتم: واقعیت امر در برابر این کشور امپریالیستی بیشتر کارهای لازم را خانم کناری انجام دادند، هم مشت محکم بر دهانش زدند و هم آن را تهدید به مقابله به مثل کردند، برای من کاری نماند که انجام دهم، شما اگر پیشنهادی دارید بفرمایید تا من انجام دهم.

فیلم بردار دوربین را از روی دوشش برداشت و گزارشگر هم با اخم به من نگاه کرد. سمت راستم مرد میانسالی بود که سقلمه ای به من زد و با چشم غره به من نگاهی انداخت. آقای گزارشگر گفت: آقا ما با شما شوخی نداریم، آمده ایم برای اخبار گزارش تهیه کنیم. من هم گفتم که شوخی نکردم، وقتی جوابی که شما می خواهید را یک نفر داده من چرا باید همان را تکرار کنم؟ شما سوال متفاوت بپرسید تا جواب متفاوت دهم. ضمناً اینجا سینما است و ما می خواهیم فیلم ببینیم، بهتر نبود درباره جشنواره فجر گزارش تهیه کنید. غرغری کرد و گفت ما مربوط به بخش سیاسی هستیم.

دوباره از من پرسید که نظر شما در مورد اجرایی شدن این تحریم ها و تاثیراتش بر روی کشور ما چیست؟ ولی دیگر خبری از فیلمبرداری نبود. گفتم: ببخشید چرا دوربین را روشن نمی کنید و فیلم نمی گیرید؟ گفت: اول یک بار تمرین می کنیم، گفتم: مگر فیلم سینمایی است که تمرین کنیم، گزارش جز ژانر مستند است و باید بدون اطلاع قبلی باشد. آقای گزارشگر که به نظر کلافه می رسید مرا رها کرد و کلاً به سمت دیگری رفت. می خواستم به طرف ایشان بروم و بگویم که چرا گزارش را کامل نکردید که پشیمان شدم و نرفتم، از جنجال و مباحثه به طور کل بیزارم.

وقتی گزارشگر رفت مرد میان سال کناری ام رو به من کرد و گفت: آقا به پدر و مادرت رحم کن، اگر شما را می گرفتند و می بردند، پدر و مادرت چه خاکی بر سر می خواستند بریزند؟ گفتم: مگر من کار خلافی کرده ام که بترسم. سوال نا به جا در مکانی نابه جا، پاسخی نا به جا می خواهد. ضمناً نگذاشت پاسخ اصلی ام را بدهم. تحریم مانند این است که درآمد پدر یک خانواده قطع یا بسیار کم شود، در این صورت حتی اگر پدر با سیلی صورت خود را سرخ نگاه دارد، فرزندان می توانند مانند پدر مقاومت کنند؟ فرض بر این که مقاومت کنند، تا چه زمانی توانایی این کار را دارند؟ حال اگر در این بین پدر خانواده هم به فکر فرزندان نباشد و به دنبال رویاهای خودش باشد به نظر شما در آن خانواده چه اتفاقی رخ می دهد؟ باید قبول کنیم که اقتصاد رکن مهمی است.

مرد میان سال همان طور که داشت می رفت زیر لب می گفت: کله این جوان ها چه بادی دارد؟ باید به سنگ بخورد تا سرجایش آید. 

نمی دانم چه شد به یاد ابراهیم  و دیالوگ حسین قلی خان در حاجی واشنگتون افتادم

«فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی؟ مملکت‌رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درست‌تره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید! قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد می‌کند، نفوس حق‌النفس می‌دهند. باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی …. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشم‌ها خمار از تراخم است، چهره‌ها تکیده از تریاک.»

 

292. بازار

نمی دانم چرا در فصل تابستان همه با خانه نشینی من مشکل دارند. انواع و اقسام طعنه هاست که به من می زنند و مرا تنبل یا بی حوصله و حتی بی ذوق هم می نامند، بیرون رفتن در شهری شلوغ در هوایی گرم چه مزیتی دارد که من باید آن را انجام دهم؟! در خانه در هوایی مطبوع و در سکوت، زندگی خیلی بهتر است تا در شلوغی و بین ازدحام مردم. ضمناً من نه ماه سال را در کیلومترها آن طرف تر و دور از خانه کار کرده و درس داده ام و این سه ماه برای استراحت من است و من این استراحت را بسیار دوست دارم.

فشار اطرافیان باعث شد تصمیم بگیرم بیرون بروم و در این کلان شهر گشتی بزنم. بازار را انتخاب کردم، فکر کنم این انتخاب من بیشتر از روی لجاجت بود، یا با خودم یا با دیگران، زیرا من از جاهای خیلی شلوغ بیزارم و بازار هم نماد شلوغی و ازدحام است. ساعت ده صبح از خانه بیرون آمدم، خوشبختانه هوا ابری بود و بادی هم می وزید که هوا را  کمی سالم تر کرده بود، آلودگی های این شهر را مگر باران و باد پاک کنند، از کس دیگری کاری بر نمی آید.

اتوبوس برقی تا میدان امام حسین خلوت و خنک بود و مسیر هم زیاد ترافیک نداشت. ولی اتوبوس میدان امام حسین به میدان توپخانه مملو از آدم بود و هیچ خبری هم از خنکی نبود، مسیر هم بسیار پر ترافیک بود. در آن ازدحام خفه کننده به این فکر می کردم که در این هوای گرم در میان این همه آدم ایستاده در فشار، در خیابان های پر از ماشین که از همه جایشان دود بیرون می آمد، من چه جایگاهی دارم؟ خودم هم در پاسخ این سوال درمانده بودم! اینان مجبورند این شلوغی را تحمل کنند تا به کارشان برسند، ولی من که کاری ندارم و خیر سرم امده ام کمی تفریح کنم. دلم برای آنها می سوخت که باید این همه سختی و مشقت را برای در آوردن یک لقمه نان تحمل کنند.

از میدان توپخانه تا بازار را پیاده رفتم، این تکاپوی مردم برای امرار معاش شان واقعاً قابل تقدیر است، ولی افسوس که برای این کار باید کلی از وقت و انرژی شان را در این رفت و آمدها در این خیابان های شلوغ و پر از  دود صرف کنند، ای کاش این ها هم مانند من برای رسیدن به کارشان از چند باغ و یک دره و یک رودخانه کوچک عبور می کردند و در کنار کوه های سربه فلک کشیده هم مناظر زیبایی را تماشا می کردند و هم هوای سالمی را استنشاق می کردند.

به ابتدای بازار رسیدم و وقتی از بیرون درونش را نگریستم، لرزه بر اندامم افتاد. خیل عظیمی از انسان ها که همه به شدت در حرکت بودند تصویر هولناکی از بازار را مقابل چشمانم رقم زد. چون بازار پایین تر از سطح خیابان قرار داشت، من فقط سرهای بسیاری را می دیدم که مانند رادار در حال جستجو بودند. تصمیم گرفتم وارد این گرداب عظیم نشوم و از همان بیرون نظاره گر باشم ولی دلم نیامد و آن را به دریا زدم و وارد این رود خروشان شدم.

در همان بدو ورود، در جریان همرفتی که در سمت چپ ایجاد شده بود افتادم و بدون هیچ کنترلی با شدت بسیار وارد دلان اصلی بازار شدم. از ورودی که فاصله گرفتم شدت این جریان کمتر شد و تا حدی کنترل اوضاع به دستم آمد. من وصف این بازار را بسیار شنیده بودم ولی تا به حال آن را ندیده بودم. به سقف و حجره هایی که هنوز دستکاری نشده بودند نگاه کردم، معماری سنتی اش بر دلم نشست. حال و هوای قدیم را می شد در دیوارها و سقف این بازار حس کرد.

با توجه به جمعیت زیادی که در بازار بود ولی هوا نسبتاً خوب بود و گرمای آزار دهنده نداشت. در اینجا نه سیستم خنک کننده ای بود نه دستگاه تهویه ای، نوع معماری آن باعث شده بود که هوای تازه، آن هم تا حدی خنک در آن جریان داشته باشد. بیشتر از مغازه ها و مردم، معماری این بازار مرا به خودش جلب کرد. البته بزرگی و عظمتش هم مرا در بهت فرو برد. اینجا قلب تپنده اقصاد کشور است و بیشتر خرید و فروش ها اینجا انجام می شود. اینجا بیشتر کلی فروش هستند.

جوش و خروش این بازار تا حدی برایم جالب بود، زندگی ما انسانها که موجوداتی اجتماعی هستیم در ارتباط با دیگران است. حال نوع ارتباط می تواند هر چیزی باشد، یک گفت وگوی ساده یا هم نشینی یا خرید و فروش یا مباحث علمی و... اگر این ارتباطات نباشد زندگی ما هم هیچ معنایی ندارد. با این تفکرات تحمل این ازدحام را اندکی برای خودم هموارتر کردم تا بتوانم بیشتر در این محیط عجیب و پر هیاهو بمانم.

حجره ها اکثراً  کوچک ولی مملو از آدم بودند، همه حرف می زدند و معلوم است که بازار چانه هم در اینجا رواج بسیار دارد. برایم سوال بود که در این حجره های کوچک که اجناس زیادی هم در آنها به چشم نمی خورد چه طور این همه معاملات سنگین رقم می خورد؟ گاری دستی هایی که روی آنها انباشته از کالا بود به من فهماند که داد و ستد در اینجا شکل دیگری دارد، به احتمال زیاد انبارهایی در پس این بازار هست که حجم بسیاری از کالاها در آنجا قرار دارد و در حجره ها فقط معاملات صورت می گیرد.

وارد یکی از مسیرهای فرعی شدم، این بازار واقعاً بزرگ است و به نظر پایانی در آن نیست. در این همه غوغا و هیاهو ناگهان چشمم به دروازه ای افتاد که در پشت آن حیاطی بود که حوض آبی در وسطش قرار داشت. وجود چنین محیطی در دل بازار غیرممکن می نمود. واردش شدم، حیاط بسیار بزرگ و همچنین حوض بزرگش نیز توجهم را به خودش جلب کرد. سکوتی هم حاکم بود که برایم عجیب بود، انگار این قسمت از بازار هیچ سنخیتی با بخش های دیگرش نداشت.

دورتادور حیاط هم اتاقهایی بود با پنجره هایی مشبک و رنگارنگ، نوع معماری این مکان شبیه بازار بود ولی ساختارش متفاوت بود، اینجا برای خرید و فروش ساخته نشده بود. آرامش و سکونی که در این محیط بود در دل این همه غوغا و تکاپو مرا جذب خود کرد. در گوشه ای روی پله ای نشستم و به این فکر می کردم که اینجا محل آرام و قرار انسانهایی است که در طول روز در این بازار پر هیاهو فقط صداهای بلند می شوند و اضطراب های فراوان دارند.

واقعاً مسجد در وسط بازار کاملاً لازم و ضروری است. مردمانی که در اینجا از صبح تا ظهر کلی انرژی صرف می کنند و برای امرار معاششان تلاش می کنند، در اینجا لحظاتی را در سکون و آرامش به دعا و نیایش می پردازند تا کمی از زیر آن بار سنگین خلاصی یابند. این محیط معنوی در میان این بازار مادی همچون شش هایی هستند برای تنفس و آرامش، محلی برای فرار از زد و بند های زندگی روزمره، محلی برای جدا شدن از اینجا و اتصال به جایی دیگر.

صدای اذان که از گلدسته های مسجد بلند شد، دلم نیامد دوگانه ای در این مکان زیبا و آرام نگذارم. با همان آب حوض دست نمازی گرفتم و به یکی از شبستان ها وارد شدم. تمام دیوارها و سقف آجری بودند و همه چیز در نهایت سادگی بود، هیچ تکلفی در این معماری مشاهده نمی شد و همین سادگی اش باعث می شد که احساس خوبی داشته باشم، انگار مدتهاست در این مکان بوده ام و در آن زندگی کرده ام. نورپردازی پنجره ها هم حال و هوای خاصی به این مکان داده بود.

بعد از نماز نگاهم از سقف و دیوارها و پنجره ها به مردمانی افتاد که هر یک در گوشه ای نشسته بودند و در حال عبادت یا استراحت بودند. چشمم به مرد میان سالی افتاد که عبایی بر دوشش انداخته بود و دستانش را تا جایی که ممکن بود بالا برده بود و در حال گفتن ذکر بود. انگشترهای عقیق بزرگی که در دستش بود من را به یاد عبارت «حاجی بازاری» انداخت که در فیلم ها شنیده بودم. نمی دانم چرا ذهنم به سمتی کشیده شد که ناخودآگاه از این افراد فاصله بگیرم.

در دنیای بازار و تجارت و کاسبی سالم ماندن کار بسیار سختی است و بازاری ای که مروت داشته باشد را به زحمت می توان یافت. انگار خصلت بازار این است که باید تا حدی دورو باشی و مقدار متنابهی هم دروغ بگویی. البته هستند کاسب هایی که همه چیز را رعایت می کنند ولی نمی دانم چرا کم هستند. باز نگاهم به سقف مسجد رفت و به آجرهای آن می نگریستم. در دل به آنها می گفتم: چقدر در اینجا دعا و نیایش و استغاثه شنیده اید و خدا عالم است که چقدر از آنها واقعی هستند. شما ها هم مانند من فقط ظاهر را می بینید و از درون خبر ندارید، پس بهتر است من هم همچون شما سکوت اختیار کنم.

از دری دیگری که درست مقابل دری که از آن وارد شده بودم قرار داشت، خارج شدم. انگار از بهشت وارد جهنم شدم، باز هم شلوغی و ازدحام و سروصدا و رفت و آمد های سریع. گرسنه ام بود و با توجه به وضع جیبم به دنبال چیزی می گشتم تا کمی مرا سیر کند. با این که بسیار به چلو کباب علاقه دارم ولی زورم به آن نمی رسید، باید به همان ساندویچ رضایت می دادم، خیلی گشتم ولی اغذیه فروشی ندیدم. یک گاری دیدم که مردم دور آن جمع بودند، خودم را به آن رساندم. یک نصفه نان به همراه یک سیب زمینی آب پز و یک تخم آب پز را به نازل ترین قیمت ممکن خریدم.

مشکل فقط یافتن جایی برای نشستن و خوردن آن بود. به دیگران که نگاه کردم یاد گرفتم که چگونه باید این غذای اشرافی را میل کنم. همانجا کنار گاری سطلی بود که پوست سیب زمین و تخم مرغ ها را آنجا می ریختند و بعد با همان نصف نان بربری یک ساندویچ بزرگ درست می کردند و از یک طرف آن شروع به خوردن می کردند. من هم دقیقاً همین کار را کردم و در کنار همان گاری شروع به خوردن کردم. چقدر لذیذ بود و چقدر هم چسبید، در این بازار با بضاعت کم هم می شود غذای خوب خورد!!

در این بازار که بی سرو ته به نظر می رسید آرام آرام قدم بر می داشتم. از همه نظر تفریحات امروزم کامل شده بود، هم هیاهو و ازدحام را دیدم و با گوشت و پوستم تجربه اش کردم(به واقع زجر کشیدم)، هم در مسجد به آرامش رسیدم و همچنین غذایی بسیار لذیذ نوش جان کردم، دیگر ظریفتم کامل شده بود، می بایست از این بازار خارج شوم. اما هیچ راهی به جایی که از آن وارد شده بودم نمی یافتم، اینجا همه چیزش بسیار شبیه هم است. همه جا حجره است و دکان، فقط در راسته ها نوع اجناس فرق می کند.

چاره ای نداشتم، یک مسیر را در پیش گرفتم تا هر طور شده از بازار بیرون بروم. خوشبختانه هر چه جلوتر می رفتم حجره ها کمتر می شد و به تبع آن جمعیت هم رو به کاستی می گذاشت. وارد کوچه ای شدم که کاملاً بافت سنتی داشت. انگار در حدود دویست سال پیش هستم و در تهران قدیم گام بر می دارم. آدم ها و گاری ها کمتر شدند و بعد از مدتی دیگر خبری از آنها نبود. همه جا در سکوتی غریب فرو رفته بود، چند دقیقه پیش صدا به صدا نمی رسید و حالا هیچ صدایی نیست تا به هم برسد.

پیش خودم فکر می کردم چه می شد که من هم دویست سال قبل به دنیا می آمدم، اول این که حالا دیگر مرده بودم و خیالم راحت شده بود و دوم این که در زمانی می زیستم که با وجود سختی ها و مصائبش ولی زندگی حداقل معنایی قابل درک داشت. سرعت امروز را نمی پسندم زیرا نمی گذارد از زندگی چیزی بفهمیم. می دانم که در گذشته حتی اولین و ابتدایی ترین اسباب زندگی هم به سختی به دست می آمده ولی نمی دانم چرا دوست دارم آن سختی را تحمل کنم و به جایش کمی آرامش داشته باشم. من در زندگی کندی را به سرعت ترجیح می دهم.

امیدوار بودم که این کوچه پس کوچه ها که مرا از بازار خارج کرده به جایی برساند که بتوانم از آنجا به خانه بازگردم، یا حداقل به جایی بروم که می شناسم. خاکی شدن کف کوچه آرام آرام مرا به فکر فرو برد. تا چند متر قبل تر آسفالت بود حالا چرا خاکی شد؟ شاید برای چیزی کوچه را کنده اند، ولی اثری از حفره یا کانال نبود و کل کوچه کاملاً هموار با خاک پوشیده شده بود. این کوچه خاکی در وسط شهر تهران آن هم در این روزگار کاملاً مشکوک بود.

 چند قدمی که جلوتر رفتم یک عابر را از دور دیدم که به سمت من می آید، خیالم راحت شد که به ناکجا آباد نرفته ام. ولی وقتی عابر به من رسید همانجا ایستادم. دیدن این صحنه برایم غیر قابل درک بود، مغزم نمی توانست آنچه را از چشم به او مخابره شده به درستی پردازش کند. در تطبیق زمان کاملاً دچار مشکل شده بود. لباس این عابر مربوط به حداقل دویست سال پیش بود، مانند این لباس ها را در سریال های تاریخی دیده بودم. آیا چنین اتفاقی ممکن است؟ سفر در زمان فقط در داستان ها و فیلم ها رخ می دهد.

حتماً خیالاتی شده ام. کمی که جلوتر رفتم یک نفر دیگر آمد که همراهش استری بود که روی آن بار خربزه داشت. این یکی که کاملاً مربوط به قدیم بود، انگار واقعاً در زمان سفر کرده ام، برایم غیر قابل باور بود. ولی وقتی نفر سوم آمد دیگر خودم را باختم، عسسی بود سبیل از بناگوش در رفته، دشنه ای بزرگ بر شال کمرش بود و چماقی هم در دست داشت. آمده بود تا امنیت این محله را تامین کند.

نگاه معنی داری به من کرد، چاره ای نداشتم همانجا که ایستاده بودم متوقف ماندم. نه او چیزی می گفت و نه من جرات گفتن داشتم. نه او حرکت می کرد و نه من قادر به حرکت بودم. فکر کنم به شدت به من مشکوک شده بود. رخت و لباس من با آنها بسیار متفاوت بود و همین می توانست برای او عجیب باشد. خودم را جمع و جور کردم و با ترس سلامی به ایشان عرض کردم. متعجبانه جواب داد و در ادامه پرسید: چه شده است ای برادر؟ پریشان احوالی! اینجا بود که حتم کردم در زمان سفر کرده ام، گویش این مردمان نیز مربوط به سالیان گذشته است.

از یک طرف می ترسیدم ولی از طرف دیگر هیجان زده شده بودم، یعنی واقعاً من در گذشته ام؟ من مبتلا به بیماری در گذشته بودن هستم و حالا این بیماری من به واقعیت بدل گشته است. هیجان بر ترس من غالب شد و با احساس شعفی بسیار از این آقای عسس پرسیدم: برادر، خدا قوت، همی شود مرا گویید که حال در کدام سنه هستیم؟ حدس می زدم جواب دهد در سنه حدود هزار و دویست و اندی هجری قمری هستیم. کمی مکث کرد و گفت: یک جور حرف بزنم ما هم بفهمیم.

پیش خودم فکر کردم شاید خیلی قدیمی تر باید حرف بزنم تا منظورم را بفهمد، داشتم فکر می کردم چه بگویم و از چه افعال و کلماتی استفاده کنم که اسب سواری تاخت آمد و رو به عسس کرد و گفت: سریع برگرد که برداشت دوباره باید انجام شود، به بقیه هم بگو برگردند. در همین حال آن عسس رو به من کرد و گفت: داداش اگر می خواهی رد شوی سریع برو که کوچه را می بندند. کلی عوامل آن طرف هستند که نمی گذارند وارد لوکیشن شوی.

آه از نهادم برخواست و تمام شادی و شعفم در سفر به گذشته ناکام ماند. دوست داشتم حداقل در دویست سیصد سال قبل باشم ولی متاسفانه هنوز در اکنون هستم و هیچ خبری از این سفر اعجاب انگیز نیست.کمی جلوتر و بعد از پیچ کوچه، کلی آدم بودند به همراه دوربین فیلم بردای و وسایل مربوط به آن، تا مرا دیدند با همان بلندگو خطابم کردند که سریع صحنه را ترک کنم. قدم هایم را سریع کردم ولی چنان به من می گفتند که بروم که مجبور شدم بدوم.

من از سرعت این روزگار فراری هستم و به شدت به کندی گذشته محتاجم، ولی حالا باز هم باید بدوم.

291. معادله

** توضیح: در این خاطره شکل ها و فرمول های ریاضی وجود دارد که متاسفانه نمی شود بارگزاری کرد. برای دیدن متن کامل به لینک زیر مراجعه فرمایید:

                                                                     https://vrgl.ir/K9DBa

معادله و به طور کلی عبارت های جبری برای بچه های کلاس اول راهنمایی تا حدی دشوار است. این دانش آموزان تا کنون فقط با اعداد محاسبه کرده اند و در اینجا برای اولین بار از حروف انگلیسی استفاده می کنند، ضمناً همان حروف انگلیسی را نیز خوب یاد ندارند، زیرا تازه در همین امسال زبان انگلیسی به درس هایشان اضافه شده است. همه این ها دست به دست هم می دهد تا بچه ها خوب مفهوم این درس را متوجه نشوند و در آن تا حدی اشکال داشته باشند.

در همان ابتدا وقتی به چندجمله ای ها برخورد می کنند، می پرسند: آقا اجازه پس جوابش چه می شود؟ حق هم دارند، زیرا تا کنون فقط جواب به دست آورده اند و عبارت ندیده اند. برای این که این موضوع را به آنها بفهمانم، بیشتر اوقات از محیط و مساحت کمک می گیرم. از آنها می پرسم محیط مربع را چگونه به دست می آوریم؟ خیلی ها به اشتباه می گویند ضلع ضرب در خودش و فقط چندتایی که دقت می کنند و فرق محیط و مساحت را می فهمند می گویند: یک ضلع ضرب در چهار، بعد من همین را روی تخته می نویسم و در ادامه آن را به صورت عبارت جبری تبدیل می کنم.

                               محیط مربع = یک ضلع×4                              

سپس با اندازه ضلع های مختلف جواب های مختلف به دست می آورم و به بچه ها می فهمانم که این عبارت ها همان قوانین و قواعدی هستند که تا حالا به فارسی می گفتند و ما حالا آنها را با عبارت های جبری نمایش می دهیم. مثال بعدی ام همیشه محیط مستطیل است.

                       محیط مستطیل= (طول+عرض)×2              

با همین روش همه محیط و مساحت ها را به صورت عبارت جبری می گویم تا بچه ها بفهمند که عبارت های جبری در چه جاهایی کاربرد دارد.

با این روش تدریس هم عبارت های جبری و هم مقدار عددی را بچه ها بهتر متوجه می شوند و حداقل می فهمند که دارند چه کاری انجام می دهند. در معادله هم از همین شیوه کمک گرفتم و یافتن مجهول را با پیدا کردن جای خالی به انها آموزش دادم. با همان محیط مربع که ساده ترین بود شروع کردم. به بچه ها گفتم محیط مربعی 20 سانتی متر است، طول ضلع آن چند است؟ بیشترشان تقسیم کردند و جواب درست را گفتند. سپس همین موضوع را به صورت عبارت جبری روی تخته سیاه نوشتم و توضیح دادم که حرف انگلیسی  همان جای خالی است.

                                         

معادلات ساده ای می نوشتم تا بتوانند ذهنی حل کنند و جوابش را به دست آورند. متاسفانه در تدریس ریاضی این ایراد بر ما دبیران ریاضی وارد است که فقط فرمول و روش ها را می گوییم و چرایی آن را مطرح نمی کنیم. در این صورت بچه ها فقط ماشین وار حل می کنند و اصلاً نمی دانند چه کاری دارند انجام می دهند. به همین خاطر است که سریع فراموش می کنند و هیچ چیز در ذهنشان باقی نمی ماند.

در جلسه بعد کمی مثال ها را سخت تر کردم، می خواستم بحث را به جایی بکشانم که همه معادله ها را نمی توان ذهنی حل کرد. درست در جایی که همه گیر کرده بودند، به بچه ها گفتم که معادله روش حل جالبی دارد که نیازی به این همه حدس و آزمایش ندارد. معادله مانند یک ترازو است، در ترازو تعادل دو طرف بسیار مهم است و هر عملی که انجام می دهیم نباید این تعادل به هم بخورد.

فرض کنید می خواهیم معادله زیر را حل کنیم:               

                                                                

مساوی یعنی دو طرف ترازو در حالت تعادل قرار دارد، حال طرف راست و چپ را مانند شکل زیر روی آن قرار می دهیم. چون مساوی هستند پس تعادل ترازو برقرار است.  

   حال اگر به دو طرف ترازو عدد 3+ را اضافه کنیم، آیا تعادل ترازو به هم می خورد؟ همه بچه ها گفتند: نه، تغییر نمی کند و همانطور می ماند. پرسیدم: چرا؟ در کلاس همهمه ای شد و همه می گفتند که چون مقدار دو طرف برابر است.

در ادامه این عددهای 3+ را با عددهای هر طرف جمع کردم. در سمت چپ این حاصل جمع صفر شد و به بچه ها گفتم که چون صفر می شود نمی نویسم.

در مرحله آخر گفتم: چون به دنبال مقدار x هستیم هر دو طرف ترازو را بر 5 تقسیم می کنیم. آیا باز هم تعادل ترازو به هم می خورد؟ تقسیم به این معنی است که هر طرف را پنج قسمت مساوی می کنیم و چهار قسمت را بر می داریم و یک قسمت را می گذاریم بماند. آیا تعادل ترازو برهم می خورد؟ باز هم همه جواب دادند: خیر.

و در نهایت بدون اینکه تغییری در تعادل ترازو داده باشیم، می توانیم مقدار x را به دست آوریم.

بعد از همه این توضیحات به بچه ها گفتم: حالا بیاییم این روش را به طور خلاصه بنویسیم. فقط دقت کنید که سمت چپ چون 3+ و 3- حاصلشان صفر می شود نمی نویسیم.                                   

               

داشتم مثال دیگری را حل می کردم که رضا دستش را بالا آورد و پرسید: آقا اجازه واقعاً ترازو در حل معادله استفاده می شود؟ لبخندی زدم و گفتم: بهترین مثال برای معادله همین ترازو است، چون تعادل طرفین در معادله همچون ترازو خیلی مهم است. خوشبختانه این مطلب را بخش عمده ای از بچه ها خوب متوجه شدند و  مثال های بعدی را خودشان به خوبی حل می کردند، از همه بهتر رضا بود که خیلی سریع معادلات را حل می کرد و تازه به اطرافیانش کمک هم می کرد، فکر کنم خیلی خوب مطلب را فهمیده بود.

جلسه بعد وقتی وارد کلاس شدم با صحنه عجیبی روبرو گشتم. یک ترازو و یک سری وزنه روی میز معلم قرار داشت. تا خواستم چیزی بپرسم، رضا بلند شد و گفت: آقا اجازه ما این ترازو را از مغازه پدرمان آوردیم تا شما معادله را با این ترازو درس بدهید، بچه ها اگر ببینند بهتر می فهمند. خیلی برایم جالب بود، او چون ترازو را دیده بود و کار با آن را می دانست به همین خاطر مفهوم معادله را خوب فهمیده بود و حالا می خواست با این کار بچه ها هم مانند او خوب بفهمند.

استقبال کردم، ولی تنظیم کردن وزنه ها در طرفین سخت بود. باید سنگی را به عنوان x می گذاشتم تا با وزنه ها جور درآید. به هر زحمتی بود چند مثال حل کردیم، حتی سه تا آجر یک سان هم آوردیم تا به شکل 3x شود. بچه ها ذوق بسیار داشتند و این اتفاق بسیار عالی بود. رضا هم دستیار خیلی خوبی برایم بود و وزنه ها را خوب مرتب می کرد.

بعد از حل چند تمرین برای رفع خستگی به بچه ها گفتم: هر کسی هر چیزی دوست دارد بیاورد تا وزنش کنیم. از کیف و کتاب گرفته تا لقمه تغذیه بود که توسط رضا توزین می شد. بچه ها هم وزنه ها را در دستشان می گرفتند و برایشان جالب بود. در همین حین یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه می شود خودمان را هم بکشیم؟ گفتم: با این ترازو نمی شود، می خواستم توضیح بیشتری بدهم که رضا گفت: برا ی این کار یک نوع دیگر ترازو هست که با این فرق دارد، آن یک صفحه دارد و یک جور دیگری کار می کند.

واقعیت امر خودم این نوع ترازو را دیده بودم ولی کار با آن را نمی دانستم. به رضا گفتم: کار با آن ترازو را بلدی؟ گفت: آقا اجازه یک چیزهایی می دانیم. گفتم توضیح بده، کمی فکر کرد و گفت: آقا باید باشد تا نشانتان دهیم. به پدرمان می گویم آن را به مدرسه بیاورد تا شما هم آن را ببینید و یاد بگیرید. البته خیلی سنگین است، نمی شود با دست آورد. گفتم: نیازی نیست، دستت درد نکند که این ترازو را امروز آوردی تا بچه ها کاملاً ببینند و یاد بگیرند، آن یکی دیگر نیاز نیست.

جلسه بعدی هفته بعد بود، وقتی حضور و غیاب کردم، رضا نبود. تعجب کردم که چرا نیست، بدون او حل تمارین معادله هیچ مزه ای ندارد، او باید باشد و همه چیز را به ترازو ربط دهد. داشتم تکلیف بچه ها را بررسی می کردم که صدای ماشینی را در حیاط مدرسه شنیدم، پیش خودم گفتم: باز هم از اداره آمده اند بازدید تا فقط ایرادات ما را بگیرند، هیچگاه نقاط قوت ما را به ما نگفتند تا روحیه ما بالا رود، همیشه ایراد می گیرند و به همین خاطر اصلاً آنها را دوست ندارم.

هنوز  چند دقیقه نگذشته بود که صدای در کلاس آمد، با بی میلی تمام به سمت در رفتم و آن را باز کردم. می خواستم خیلی سرد سلام کنم که ناگهان رضا آمد و گفت: آقا اجازه ببخشید دیر شد، تا پدرمان ماشین بیاورد طول کشید. بعد رفت داخل حیاط و با کمک پدرش یک ترازو تک صفحه ای نسبتاً بزرگ و سنگین را آوردند و روی سکو پای تخته گذاشتند. مات و متحیر مانده بودم، این رضا با این ترازوهایش به هیچ عنوان کوتاه نمی آید و باید به همه یاد بدهد. از پدرش بسیار تشکر کردم.

زمانی که پدرش می خواست برود، از ایشان خواهش کردم بماند و خودش کار با این نوع ترازو را به ما آموزش دهد. بنده خدا یکه خورد، لبخندی زد و گفت: من که معلم نیستم، گفتم: شما در این زمینه استاد ما هستید و بهتر است خودتان به ما یاد بدهید. من خودم اصلاً کار با این نوع ترازو را نمی دانم و مشتاق هستم که یاد بگیرم. کمی اصرار کردم تا قبول کرد و شروع کرد به توضیح دادن.

به این ترازو «قپان» می گویند. یک صفحه دارد که چیزی که می خواهند وزن کنند را روی آن قرار می دهند. این صفحه به ستونی متصل است به ارتفاع حدود یک متر که روی آن یک نوار مدرج از 1 تا 10 و میله ای وسط این نوار که یک نشان گر روی آن قرار دارد و بین این اعداد می تواند متحرک باشد. در انتهای این نوار مدرج میله دیگری با زاویه 90 درجه آویزان است که وزنه ها را روی آن قرار می دهند.

کار توزین بدین صورت است که وزنه ها را که دایره ای شکل هستند و شکافی در بین آنها است بر روی صفحه میله آویزان می گذارند، بعد نشانگر روی نوار را جابه جا می کنند تا در جایی که میله وسط نوار کاملاً بین دو سر آن معلق بایستد. سپس عدد روی درجه را با 10 برابر وزنه جمع می کنند. به عنوان مثال اگر وزنه 3 کیلوگرمی روی میله آویزان باشد و نشانگر روی عدد 7 میله را کاملاً در وسط معلق نگاه دارد، وزن 37 کیلوگرم است.

فکر کنم با توضیحات کامل و دقیق پدر رضا همه طرز کار این قپان را فهمیدیم. خیلی برایم جالب بود و دوست داشتم مکانیسم آن را هم بفهمم، ولی بچه ها فرصت ندادند و شروع کردند به وزن کردن خودشان. خیلی مرتب می آمدند و به کمک رضا توزین می شدند و می رفتند. جالب بود که در حالت عادی کلی از انرژی من صرف ساکت کردن و منظم کردنشان می گذشت ولی حالا همه ساکت و مرتب و منظم بودند.

وقتی همه کارشان تمام شد و وزن هایشان مشخص شد، می خواستم شروع کنم به حل تمرین که یکی از بچه ها دستش بالا آمد، اجازه دادم سوالش را بپرسد. کمی مِن مِن کرد و بعد با خجالت گفت: آقا اجازه شما خودتان را نکشیدید. خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودم را گرفتم و گفتم: نیازی نیست، بهتر است به حل تمرین ها بپردازیم. کل کلاس با او هم صدا شدند و مرا مجبور کردند که به روی قپان بروم، کاری که اصلاً به آن علاقه ندارم.

رضا که مسئول توزین بود، آمد و شروع کرد به گذاشتن وزنه ها، از 5 کیلویی که بیشترین وزن کلاس با آن اندازه گیری شده بود شروع کرد. ولی وقتی نشانگر را روی عدد 10 برد باز هم میله کاملاً به بالا چسبیده بود. 2 کیلو اضافه کرد ولی هیچ تغییری روی میله ایجاد نشد. 1 کیلو اضافه کرد و چیزی تکان نخورد، بچه ها هاج و واج فقط نگاه می کردند. رضا وزنه 1 کیلویی را برداشت و 2 کیلویی را ضافه کرد، یعنی جمعاً 9 کیلو، ولی باز هم هیچ تغییر ایجاد نشد.

پچ پچ بچه ها شروع شد و رضا هم مانده بود که چکار کند. می شنیدم که بچه ها می گفتند: آقا دبیر از 90 کیلو هم بیشتر است، مگر می شود؟ چقدر چاق است؟ ما به 40 کیلو هم نمی رسیم! آقا معلم حدود 100 کیلو است. رضا وزنه 1 کیلویی را دوباره به روی صفحه آویزان آورد و این بار خدا را شکر میله به پایین چسبید. رضا نشانگر را به روی صفر برد و آرام آرام به جلو می آورد. هرچه جلوتر می رفت، ضربان قلب من هم بیشتر می شد. روی عدد 2 میله متعادل شد و رضا با حالتی  متعجبانه گفت: 102 کیلو

بچه ها دیگر چشمانشان داشت از حدقه در می آمد، رو به آنها کردم و با اخم گفتم: مگر وزن بالای 100 ندیده اید که این طور به من زل زده اید. همه یک صدا گفتند: نه و عرق شرم بود که بر پیشانی ام نشست. کمی قیافه حق به جانب گرفتم و گفتم: هر کسی یک جوری هست، یکی لاغر، یکی چاق، یکی بلند و یکی کوتاه. این ها ایراد نیست و مشخصه هر فردی است. ولی متاسفانه نگاه بچه ها اصلاً تغییر نکرد، فکر کنم آنها در مورد من فکر هایی می کردند، مثلاً این که من خیلی زیاد غذا می خورم، خیلی تنبل هستم، ورزش هم نمی کنم و...

البته کمی از فکرهایشان در مورد من صادق است ولی همین پیاده روی ها در بین روستا ها که تقریباً هر روز انجام می دهم خودش ورزش است. ضمناً قد من کوتاه نیست و شکم هم ندارم و تا وقتی روی ترازو نروم کسی نمی فهمد بالای 100 هستم، به همین خاطر از توزین اصلاً خوشم نمی آید. کلاً درشت هستم ولی به نظر خودم اصلاً چاق نیستم!! تا قبل از این که در کلاس بر روی این قپان نرفته بودم فکر نکنم بچه ها مرا چاق فرض می کردند.

از آن روز به بعد هر وقت هرجا چه در کلاس چه در امتحان به معادله می رسیدیم، ابتدا کل کلاس مرا یک ورنداز می کردند و دوباره متعجب می شدند و بعد به حل معادله می پرداختند. من شده بودم نماد معادله. 

290. شاه اسماعیل

سال آخر خدمتش بود، تمام موهای سرش سپید شده بود ولی از ما جوان ها بسیار شاداب تر بود. چهره اش با سبیل های چخماقی اش بسیار با ابهت بود. دبیر علوم اجتماعی بود و در کارش بسیار دقیق و منظم بود، تا به حال در این یک سالی که در مدرسه ما بود نه غیبتی داشت و نه تاخیری، همیشه سرحال سر کلاس ها حاضر بود و تمام تلاشش این بود که بچه ها را به درس علاقه مند کند، می گفت: دانش آموزان تا به درس علاقه نداشته باشند، آن را یاد نمی گیرند، مخصوصاً درس تاریخ که بسیار مهم است.

هر وقت به قیافه اش نگاه می کردم به خاطر آن سبیل های بلندش، ناخودآگاه به یاد عکس های پادشاهان صفوی در کتاب تاریخ می افتادم. چهره اش هم مهربان بود و هم مصمم، چشمانش نیز حالت خاصی داشت که بر این چهره می نشست. سن و سالش هم باعث شده بود جاافتادگی همه چیز را به کمال خود برساند. در میان شاهان صفوی بهترین قیافه را شاه اسماعیل داشت و به همین خاطر در ذهنم او را شاه اسماعیل نام نهادم.

فقط متعجب بودم چرا با این سابقه، نیمی از ساعت هایش را در روستا گرفته است؟ او می توانست در مدرسه کنار خانه اش تدریس کند و این همه زحمت رفت و آمد را به خودش ندهد. وقتی از او پرسیدم لبخندی زد و گفت: من شروع خدمتم در روستایی دورافتاده بوده و دوست دارم پایانش نیز در روستا باشد. با این گفته اش من هم به این فکر فرو رفتم که من هم شروع خدمت در روستا بوده و با این شرایطی که می بینم، لاجرم در روستا نیز به پایان خواهد رسید.

امتحانات ثلث سوم که شروع شد، دیگر در مدرسه ندیدمش. بعد از گذشت یک هفته از مدیر علت را جویا شدم، غیر قابل باور بود که ایشان غیبت کند، حتی اگر زمان امتحانات باشد. آقای مدیر گفتند که متاسفانه بیمار هستند و چند روزی است که در بیمارستان بستری شده است. خیلی ناراحت شدم. آن چهره بشاش واقعاً جایگاهش بیمارستان نیست. او باید همچون پادشاهان بر اریکه قدرت خویش تکیه بزند، نه بر تخت بیمارستان.

می بایست حتماً به عیادتش می رفتم. خوشبختانه این هفته نوبت ماندنم بود و جمعه بهترین زمان برای این کار بود. وقتی به آقای مدیر گفتم، ایشان هم استقبال کرد و قرار شد همکاران با هم جمع شویم و با هم به بیمارستان و عیادت ایشان برویم. در بین آنها فقط من در وامنان بیتوته داشتم. آقای مدیر تعارف کردند که بروم خانه ایشان ولی قبول نکردم و جمعه صبح با مینی بوس های روستا به آزادشهر رفتم، از ساعت یازده تا ساعت چهار عصر در گنبد و در پارکی که در نزدیکی بیمارستان بود وقت گذراندم تا موعد ملاقات فرا رسید و با همکاران به عیادت این استاد تاریخ که من او را به نام شاه اسماعیل می شناختم رفتیم.

تا ما را دید بسیار خوشحال شد، طوری که مشهود بود که اصلاً انتظار دیدن ما را نداشت. به راحتی می شد درد را در چهره اش تشخیص داد، آن چهره بشاش و پر صلابت حالا پر بود از چین و چروک، سبیل هایش هم دیگر آن حالت همیشگی را نداشت، دیگر چخماقی نبود، معلوم بود مدتی است به آنها رسیدگی نمی شود. از آن چهره که همیشه خندان بود، حالا به زحمت لبخندی دیده می شد. کاملاً واضح بود که با تمام قوا داشت خودش را برای ما خوب جلوه می داد.

بعد از احوالپرسی از دانش آموزانش پرسید که چه طور هستند؟ این مرد واقعاً معلم است، زیرا در بدترین شرایط هم به فکر دانش آموزانش هست، حداقل خبرشان را می گیرد و این درس بسیار بزرگی برای من بود که تا پایان عمر کاری ام باید به آن را سرلوحه خود کنم. نگران برگه هایش هم بود که آقای مدیر گفت که نگران نباشد، خودش همه را کاملاً دقیق تصحیح خواهد کرد. این مرد واقعاً مظهر کاردانی و انضباط کاری است، از این دست معلمان بسیار اندک هستند.

همکاران با او به صحبت می پرداختند، ولی من ساکت کنار تختش ایستاده بودم و فقط نگاهش می کردم. به سختی می شد صدایش را شنید ولی از میان گفته هایش دانستم که کلیه هایش را از دست داده و مجبور به دیالیز است. کاری سخت که هر چند روز یک بار باید انجام شود. در تلویزیون دستگاهش را دیده بودم که خون را تصفیه می کند، دوتا شیلنگ کوچک را که بر گردنش دیدم، دانستم که او می بایست چقدر درد و مشقت تحمل کند.

همکاران جهت تلطیف جو  شروع به گفتن لطیفه و خنداندن او کردند. من هم سعی کردم کمی صحبت کنم و فضا را عادی کنم، البته بیشتر برای خودم تا ایشان. به نظرم رسید قضیه شاه اسماعیل را به او بگویم، خدا کند خوشش بیاید و از دست من ناراحت نشود. تا به او گفتم به نظر من شما خیلی شبیه شاه اسماعیل هستید، لبخندی زد و به زحمت دست به سبیل هایش کشید و تا حدی مرتبشان کرد. بعد به من نگاه کرد و آرام لبخندش را به خنده ای ملیح تبدیل کرد. همین که خنده بر لبانش نقش بست ما هم خوشحال شدیم. همین گفتن من باعث شد همکاران نیز تکرار کنند و صدای قهقهه خنده بود که فضا را پر کرده بود. او خودش هم می خندید البته با درد.

واقعاً هرچه می نگرم در زندگی رنج است و فرار از آنها ممکن نیست، مگر اندک لحظاتی آن هم به مدد خنده. از آمدن تا رفتن ما انسانها اتفاقات بسیاری رخ می دهد که بخش عمده آن از کنترل ما خارج است و بیشتر اوقات هم تبعات منفی دارد تا مثبت و طول عمر ما فقط به تحمل این سختی ها می گذرد. آن اندک زمانی هم که خوش هستیم به خاطر خلاص شدن از رنجی است که تا آن لحظه تحملش می کردیم. رنج های جسمی یک طرف، رنج های روحی و روانی چنان سنگین اند که واقعاً انسان را زمین گیر می کنند.

در این مدت که در کنارش بودیم، دخترش پروانه وار بر گرد پدر می چرخید و لحظه ای از او غافل نمی شد. وقتی در بین گفته های او با دخترش شنیدم که می گفت: چرا امروز هم به دانشگاه نرفتی؟ تو که فقط آخر هفته ها کلاس داری، دانستم احتمالاً ایشان هم مانند ما معلم است که روزهای آخر هفته به دانشگاه می رود. دخترش فقط لبخند می زد و می گفت: باید کنار شما باشم. از این پدر وظیفه شناس چنین دختری می باید که به نحو احسن وظایف خود را انجام می دهد. البته می دانستم دو پسر دیگر هم دارد ولی مهر دختران همیشه بیشتر است.

سُرم پدر تمام شد و دختر سریع رفت تا پرستار را صدا کند، رفتن و آمدنش حتی یک دقیقه هم طول نکشید و این نشان می داد چقدر پدر برایش اهمیت دارد. رفتار او هم همچون درسی بود که این بار تا پایان عمر زندگی ام باید سرلوحه خودم قرار می دادم. این گونه در خدمت والدین بودن واقعاً ستودنی است. رفتار این خانم واقعاً باید الگویی باشد برای همه فرزندان تا به پاس زحمات پدر و مادرشان این گونه در رکابشان در خدمت باشند.

 محو خدمات این دختر برای پدرش بودم که ناگهان ضربه ای کوچک و خیلی سریع و اما بسیار دردناک را در پشت سرم احساس کردم. تا برگشتم یکی از همکاران بود که با اخم داشت به من نگاه می کرد. مانده بودم چه خطایی کرده ام که این گونه مرا نگاه می کند؟ مرا کناری کشید و آرام گفت: آقای دبیر ریاضی محترم! ما آمده ایم عیادت همکارمان، نه خواستگاری! شما چنان محو در عروس خانم شده ای که همه فهمیدند، کار شما اصلاً خوب نیست، خدا را شکر پدرش زیاد حواسش نیست وگرنه آبروریزی می شد.

سرخ شدم، از درون ناگهان دمای بدنم بالا و به حد جوش رسید، تنفسم مختل شد و پاهایم دیگر تاب ایستادن نداشت. این چه مهملاتی است که این همکار گرانقدر دارد می گوید؟ من در چه فکری هستم؟ این دوستان در چه فکری هستند؟ زبانم الکن شده بود تا دلیل بیاورم که من اصلاً در آن دنیایی که شماها فکر می کنید نیستم. آن قدر حالم بد بود که به کناره پنجره اتاق تکیه دادم تا بتوانم وزنم را تحمل کنم، وگرنه کف اتاق ولو شده بودم.

تا حال مرا دید، لبخندی زد و گفت: این طور که دست و پایت را گم کردی به تو اصلاً دختر نمی دهند. دیگر باید جواب می دادم و سکوت اصلاً جایز نبود. کمی خودم را جمع و جور کردم و به زحمت زیاد گفتم: به خدا آن طور که شما فکر می کنید نیست، من محو خدمت رسانی این دختر به پدرش بودم و به این فکر می کردم که من هم باید برای والدینم اگر خدای ناکرده چنین اتفاقی رخ داد، همین کارها را بکنم. دوباره به پشتم زد و گفت: تو راست گفتی و من هم باور کردم!

هر چه قسم و آیه می آوردم، فقط موزیانه می خندید و این بیشتر مرا عذاب می داد. در همین حین یکی دیگر از همکاران آمد و به دوستش اضافه شد و کلی مرا دست انداختند. در آخر هم با خنده ای معنی دار به من گفتند: آقا به کاه دان زده ای، دخترش نامزد دارد. حتی بلد نیستی به ریزه کاری ها توجه کنی، در انگشتان دستش حلقه دارد. این دوستان من در چه چیزهایی دقیق اند و من در چه اموری غرق هستم. تفاوت از کجا تا کجا؟! نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر آنها هم دست از سر من برداشتند و من هم کمی که حالم جا آمد به پیش دوست بیمارمان رفتم.

به این رفتار همکارانم فکر می کردم. واقعاً برایشان متاسفم که همه چیز را به دید خودشان می بینند و این دید هم چقدر مزخرف است. من به رفتار دختری که همچون پروانه دور پدرش می چرخد و می سوزد می اندیشم و آنها در اندیشه سخیف خود مرا متهم به چه کاری می کنند. واقعاً درست است که هر کسی از دیدگاه خود به دیگران می نگرد و فقط با معیارهای خود آن را می سنجد نه با معیارهای متقن و منطقی. چرا انسانها این قدر دوست دارند قضاوت کنند؟ و متاسفانه قضاوت هم بلد نیستند.

شاه اسماعیل با بودن ما در کنارش حالش بهتر شده بود و بیشتر صحبت کردنش نشان دهنده این موضوع بود. دیگر همکاران نیز او را شاه اسماعیل خطاب می کردند و همین باعث می شد کمی بخندد، بعد کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: آخر مرد مومن به موسس سلسله صفوی می آید که این گونه در تخت بیمارستان دراز به دراز افتاده باشد. من در تمام نبردهایم پیروز شده ام و حالا زمانی به دیدن من آمده اید که از جنگ چالدران بازگشته ام، خسته و زخمی و از همه بدتر شکست خورده.

می خواستم دلداری اش دهم و بگویم که شکست مقدمه پیروزی است، ولی به یاد آوردم که چالدران آخرین جنگ شاه اسماعیل بوده و بعد از آن منزوی شده و در شرایط بسیار بد روحی عمر را به پایان رساند. این مرد دبیر تاریخ است و خود می داند که چه بگوید. هر جنگاوری بعد از هزاران پیروزی باز هم در نبرد با مرگ شکست خواهد خورد و هیچ کس را یارای مقاومت در برابر مرگ نیست. فقط زمان فاصله زندگی را تغییر می دهد.

خدا را شکر این عیادت ما برای این همکارمان خیلی خوب شد و حالش را بهتر کرد و حداقل شاه اسماعیل گفتن من کمی او را خنداند و به تاریخ برد، جایی که وقتی درونش هستی می فهمی که انسان ها چه سرگذشت های عجیبی دارند، زندگی هایی که پایان همه شان هر چه هم فراز و فرود زیادی داشته باشد، یکی است. دخترش هم در کنار پدرش خوشحال بود ولی من دیگر جرات نداشتم به ایشان نگاه کنم. موقع خداحافظی با شاه اسماعیل روبوسی کردم و برایش از ته دل آرزوی سلامتی کردم، ولی وقتی به مقابل دختر ایشان رسیدم، به سرامیک های کف اتاق نگاه کردم و از ایشان خداحافظی کردم.

در بیرون از بیمارستان به سردی از همکاران خداحافظی کردم، از دستشان خیلی دلخور بودم. هرچه به من اصرار کردند که به خانه آنها بروم زیرا حالا دیگر برای وامنان ماشینی نیست، قبول نکردم و به سمت آزادشهر به راه افتادم. ناامید به ایستگاه وامنان رفتم که هیچ خبری نبود. وقتی می خواستم بازگردم چشمم به یک نیسان آبی که پر از کپسول های گاز بود افتاد. حدس زدم حاج محسن باید باشد و خدا را شکر حدسم درست بود.

پشت وانت روی کپسول ها نشستم و تا رسیدن به وامنان دمار از روزگارم درآمد. یک بار سعی کردم روی یکی از کپسول ها مانند اسب بنیشینم تا وضعیت سواران گذشته همچون شاه اسماعیل را تجربه کنم که بعد از چند دقیقه هم کمرم درد گرفت و هم در بین ران هایم احساس گرفتگی شدید کردم. نشستن بر همان تاج وانت و تحمل سرما خیلی بهتر بود تا نشستن بر روی زین این کپسول ها. واقعاً حمل و نقل در گذشته چقدر سخت بوده است. ضمناً چطور روی این اسب ها نبرد هم می کردند؟ این هم از عجایب تاریخ است.

289. رودخانه

ساعت دوازده و نیم ظهر بود که مدرسه تعطیل شد و از نراب به سمت وامنان به راه افتادم. هوا صاف و آفتابی بود ولی باد سردی می وزید. اسفند داشت آخرین تلاش هایش را برای سرد نگاه داشتن انجام می داد، با توجه به نزدیکی بهار کارش قابل ستایش بود، طوری که مجبور شدم زیپ کاپشن را تا ته بکشم و کلاهش را بر سرم گذارم. به دوراهی جاده و میان بر که رسیدم، هوای آفتابی مرا به سمت مسیر میان بر می کشاند و باد سرد مرا به سمت جاده که شاید ماشینی بیاید، رهنمون می کرد. در نهایت باد سرد موفق شد و مسیر جاده را انتخاب کردم.

نراب بر روی تپه ای نسبتاً بلند واقع است و ارتفاعش نسبت به همه روستاهای منطقه بیشتر است. وقتی سرازیری جاده که تا رودخانه ادامه داشت را پایین می آمدم، هرچه ارتفاع کمتر می شد، باد هم کمتر می شد و به تبع آن سرما هم کمتر احساس می شد، تا جایی که در نزدیکی های رودخانه گرمم شد و کلاه را از سرم برداشتم. به پل رودخانه که رسیدم زیپ کاپشن را هم باز کردم. همین تغییر دما باعث شد که فکر جالبی به سرم بزند. من همیشه از جاده یا مسیر میان بر به وامنان می رفتم، حالا که به رودخانه رسیده ام بهتر است یک بار هم که شده از خود رودخانه بروم.

رودخانه درست در وسط قرار دارد و جاده در سمت چپ و مسیر میان بر در سمت راست آن واقع شده است. این رودخانه از کوه های پشت نراب شروع می شود و در مسیرش چشمه های بسیاری به آن ملحق می شوند و بعد از گذر از زیر پل وامنان به مسیرش ادامه می دهد تا در نزدیک پل غزنوی به رودخانه دیگری وصل می شود و  مسیرش را در کنار جاده آزادشهر شاهرود طی می کند تا به دشت می رسد و در نهایت هم از طریق رود اترک خودش را به دریای خزر می رساند. راهی طولانی که در سالهای متمادی طی می کند و هیچگاه هم خسته نمی شود.

از کنار پل مسیری یافتم و خودم را به بستر رودخانه رساندم. آب زیادی در جریان نبود و این نشان از بحرانی می داد که در این منطقه وجود دارد. عرض بستر نشان می داد که می بایست میزان بیشتری آب در جریان باشد ولی  همین باریکه هم با زحمت بسیار در جریان بود. متاسفانه به خاطر خشکسالی و همچنین مدیریت نامناسب آب، بیشتر رودهای کشور ما وضع خوبی ندارند و هر روز از قوت و شدتشان کاسته می شود.

وارد مسیر رودخانه شدم و ادب حکم می کرد که سلامی به ایشان کنم. به سردی جوابم را داد، تازه کمی که جلوتر رفتم مسیرش را عوض کرد تا از من دورتر شود. همین تغییر مسیر مرا به زحمت انداخت تا جایی برای عبور بیابم. کاملاً معلوم بود که نمی خواهد با من همراه باشد، ولی من چاره ای جز همراهی اش نداشتم. بهتر دیدم که خودم صحبت را شروع کنم و تا جایی که امکان دارد روابط را کمی گرم تر کنم. به نظرم اگر از او تعریف کنم شاید کمی مهربان تر با من برخورد کند. به ایشان گفتم: شما نماد حرکت و جریان در زندگی هستید. هرجایی بخواهند از نیروی حیات و هم چنین چرخش زندگی صحبت کنند از شما می گویند که همیشه و همه جا در حال حرکت هستید. حتی فیلسوفان نیز از شما الگو گرفته اند و حرکت جوهری را از این حرکت شما کشف کرده اند.

هنوز ساکت بود و فقط به آرامی در حال جریان بود. ادامه دادم: البته شما نماد مقاومت و پیروزی نیز هستید. هیچ چیزی مانع حرکت شما نمی شود و شما با صبر و درایتی که دارید همه مشکلات را پشت می گذارید و به دامان مادرتان که دریا است می پیوندید. در بین ما انسانها، کوه مظهر صلابت است و شما مظهر حرکت و زندگی. فکر کنم با این صحبت ها کمی از آن حالت اولیه اش خارج شد. هموار شدن مسیر و راحت تر شدن عبور من گواه این موضوع بود، به نظر تعریف هایم کارساز شده بود.

کمی که جلوتر رفتیم، در گوشه ای از مسیر رودخانه محل عبور آب را با سنگ های نسبتاً بزرگ سد کرده بودند، درست است که آب از روی آن جاری می شد ولی بخشی هم منشعب می شد و وارد مزرعه ای کوچک می شد. رودخانه با همین صحنه به من فهماند که، ببین که مسیر حرکتم را چگونه سد می کنند و نمی گذارند روال طبیعی ام را طی کنم، هر از گاهی اندکی از آبم را می گیرند و هرچه به پیش می روم مرا ضعیف تر می کنند. من به این باریکی و کم آبی نبودم، خشکسالی و این برداشت ها مرا به این روز انداخته است. اینجا که خوب است، بستگان دیگرم در جاهای دیگر  را کاملاً متوقف کرده اند و هرگاه دوست داشتند اجازه می دهند جریان یابد.گفتم: می فهمم که در مضیغه هستید ولی این کشاورزان بنده خدا هم چاره ای ندارند و باید معاش خود را از زمین و شما بگیرند. درست است که بی رویه از شما برداشت می شود و حتی با سد های بزرگ کاملاً جلوی شما را می گیرند ولی اینها فقط برای ادامه زندگی ما انسان ها است. چاره ای جز این کار نداریم.

به جایی رسیدم که بستر رودخانه عریض شده بود ولی در باریکه ای از آن آب جاری بود، باز هم فهمیدم که می گوید: ادامه زندگی خودتان را بر پایه پایان زندگی من بنیان کرده اید. بودن شما با نبودن من امکان پذیر نیست و تا زمانی که مراقب من نباشید من نمی توانم از شما حمایت کنم. در گذشته هم از من برای کشاورزی استفاده می کردند ولی همه چیز حساب و کتابی داشت و وضع من بهتر بود. حالا که حال من خوب نیست، حال شما هم خوب نخواهد بود.

راست می گفت، تنش آبی بیداد می کند و خیلی از زمین ها متاسفانه آن محصولی که باید بدهد را نمی دهد و حتی در روستا ها و شهر هایی که در مناطق خشک قرار دارند، در ساعات محدودی آب در لوله ها جریان دارد، مخصوصاً این منطقه که بیشتر مردم باید در بیست لیتری ها برای خودشان آب ذخیره کنند. در صورتی که پای صحبت پیرمردها می نشنیم از گذشته که می گویند وضع خیلی بهتر از این بوده است. واقعاً چرا امروز ما از دیروزمان بدتر است؟! این رودخانه راست می گوید، ما خودمان به خودمان ضربه می زنیم. کشور ما اقلیمی خشک دارد و کشت محصولاتی که به آب زیاد نیاز دارد اصلاً برایش مفید نیست و منابع آبی را به شدت مورد خطر قرار می دهد.

بعد از گذشتن از پیچی نسبتاً تند صحنه ای مقابلم دیدم که تا کنون ندیده بودم. ناگهان عرض بستر رودخانه چندین برابر شد. سنگ های بزرگ و درختانی که دیگر تبدیل به چوب خشک شده بودند و در بین آن سنگ ها گیر کرده بودند صحنه ای بسیار دهشتناک خلق کرده بود. ابتدا کمی ترسیدم، فهمیدم اینجا محلی است که از خشم رود به این شکل درآمده است. کمی که دقت کردم دیدم  بخش های زیادی از زمین های کنار این رودخانه توسط گِل های خشک شده و سنگ ها طوری پوشانده شده است که هیچ کار زراعی ای نمی توان انجام داد. کاملاً مشخص است که در اینجا در زمان های قبل رودخانه به شدت طغیان کرده است و همه چیز را در مقابلش خراب کرده است.

نگاهی به رودخانه انداختم و به ایشان گفتم: به قیافیه شما نمی آید عصبانی هم بشوید و این همه خرابی به بار آورید. فکر کنم به او برخورد، چون کاملاً ساکت شد و دوباره از من که در کنارش بودم، در این بستر عریض فاصله گرفت و به منتها الیه طرف دیگر رفت. دو تا پیچ از رود را که رد کردم، حصاری را دیدم که تقریباً تا وسط رودخانه ادامه پیدا کرده بود. نگاهی به رودخانه انداختم و او هم گفت: بفرما، ببین تا کجا به حدود من تجاوز می کنند. حالا انتظار داری که من عصبانی نشوم. اگر خودت جای من بودی بیشتر خراب می کردی.

نگاهی به ایشان انداختم و گفتم حالا یک نفر اشتباهی کرده است، شما که نباید برای تنبیه او دیگران را نیز متضرر کنید. در جوابم گفت: من که کار خاصی نمی کنم، فقط در جریان هستم، هرجا جلوی جریانم را بگیرند طبق نیرویی که در من نهفته است مسیرم را پیدا می کنم. من کاری جز جریان داشتم بلد نیستم. ولی شما ها هستید که کارتان را بلد نیستید. حداقل سازه هایی که مقابلم می سازید را با دقت و مستحکم بسازید که توان تحمل مرا داشته باشد.

ضمناً وقتی پوشش گیاهی را که باعث نفوذ آب باران به زمین می شود را از بین می برید و همه آب ها در باران های سیل آسا با شتابی بسیار به درون من می ریزند، من چه کار باید کنم؟! من که فقط بلدم جریان داشته باشم، فقط جریانم شدید تر می شود که این هم دست من نیست و بستگی به میزان حجمی از آب دارد که در من است. حالا من عصبانی می شوم یا شما؟ من خرابکاری می کنم یا شما؟ این ایرادات را به من نگیرید که اصلاً منطقی نیست.

فهمیدم علاوه بر ناراحتی کمی هم از دست من عصبانی شده است. این را از صداهایی که از خودش در گذر از بین سنگ ها در می آورد فهمیدم. خروشش بیشتر شده بود و سعی می کرد با سرعت از من فاصله بگیرد. باید از دلش در می آوردم. خودم را به نزدیک همان باریکه ای که داشت از آنجا می گذشت رساندم. می خواستم عذرخواهی کنم که ناگهان پایم بین دو سنگ گیر کرد و تعادلم را از دست دادم و روی همان مچ پایی که مشکل داشت به شدت پیچیدم و در حالتی که هنوز پایم گیر بود به پشت به زمین افتادم.

روی زمینی پوشیده از سنگ افتادن بسیار دردناک است ولی این درد در مقابل درد پیچیدن مچ پایم چیزی نبود. همچون مار بر خود می پیچیدم و هیچ کس هم نبود که به دادم برسد. احساس می کردم این بار دیگر مچم کاملاً در رفته است، زیرا به شدت درد می کرد، به زحمت و تحمل دردی جانکاه از بین دو سنگ رهایش کردم. این پا دیگر برای من پا نخواهد شد، این یادگاری دوستان که بعد از آن فوتبال پرماجرا مرا به حمام روستا بردند و با آب گرم ماساژ دادند برایم تا ابد خواهند ماند، همه جا مصدومیت را با یخ می پوشانند تا ملتهب نشود ولی این دوستان متخصص پایم را زیر آب جوش بردند.

کمی که گذشت و از شدت اولیه درد کاسته شد، توانستم از حالت دراز کش به حالت نشسته در آیم. ولی راه رفتن با این پا برایم اصلاً ممکن نبود. حتی نمی توانستم به آن دست بزنم، چه طور می توانم با آن راه بروم، آن هم در مسیری کاملاً ناهموار که با پای سالم به سختی می شود آن را طی کرد. ماندن در جایی که مسیر عبور و مرور نیست و هیچ کس از آنجا نمی گذرد بسیار دردناک تر از در پایم بود. این نقطه از رودخانه که این اتفاق ناگوار برایم رخ داده در دورترین فاصله از جاده و مسیر میان بر است. تحمل این همه درد برایم واقعاً غیرممکن بود.

نشسته بودم و به این اوضاع وخیمی که در آن گیر کرده بودم فکر می کردم که نگاهم به رود افتاد که بدون هیچ توجهی به وضعیت من مانند همیشه در جریان بود. تازه یادم آمد که به خاطر ایشان این مسیر را انتخاب کرده بودم و کلی هم با او همراه شده بودم. همه درد دل هایش را شنیده بودم و هرچه هم به من ایراد گرفته بود قبول کرده بودم. ولی حالا حتی نگاهم به من نمی کرد و فقط در جریان بود. کمی عصبانی شدم و به او گفتم: اصلاً حواست به من هست که چه بلایی سرم آمد؟ چقدر بستر نا آرام و سفتی داری، خودت که بدون هیچ مشکلی روان هستی، ما باید پدرمان درآید. دیگر به من گوش نمی کرد و فقط کار خودش را انجام می داد.

باید کاری می کردم، به هر زحمتی بود ایستادم ولی نمی توانستم پای راستم را روی زمین بگذارم. سعی کردم راه بروم ولی چون تکیه گاهی نداشتم و مسیر هم اصلاً هموار نبود، دوباره به زمین افتادم و دوباره درد مرا فرا گرفت. به غیر از راه رفتن چگونه می توانم به وامنان برسم؟! سینه خیز نمی شود مسافتی حدود دو کیلومتر را طی کرد، واقعاً چیزی به ذهنم نمی رسید و کاملاً مستاصل شده بودم. تا کی می خواستم اینجا بنشینم و منتظر بمانم؟ هیچ کس صدای مرا در این مکان دورافتاده نمی شنود، حتی رود...

در این مکان، دور از همه، تنها و بی کس، در اوج یاس بودم که ناگاه نگاهم به چیزی افتاد که بارقه های امید را در من زنده کرد. چرا تا به حال آن را ندیده بودم؟ به نظرم قبلاً آنجا نبود، وگرنه حتماً به چشمم خورده بود. زیاد هم با من فاصله نداشت و همین مرا متعجب می کرد که چرا تا کنون متوجه آن نشده ام. به هر زحمتی بود، خزیدم و خودم را به آن رساندم. یک تکه جدا شده از شاخه تنومند یک درخت بود. وقتی در دستم گرفتم بسیار محکم به نظر می رسید و امیدوار بودم که بتواند تکیه گاه من شود.

در بستر رودخانه ای که فقط سنگ است و گِل و لای، بودن چنین چوبی برای من حکم معجزه را داشت. به کمک آن بلند شدم. کاملاً برای قد من مناسب بود و قسمت بالای آن نیز زائده ای داشت که کاملاً دستم در آن محکم می شد. ابتدا کمی به آن فشار آوردم تا ببینم می تواند وزن مرا تحمل کند، همچون آهن محکم بود و چندین برابر وزن مرا هم می توانست تحمل کند. آن را تکیه گاه قرار دادم و توانستم چند گامی بردارم به طوری که پای راستم روی زمین نباشد.

آرام آرام به راه افتادم. چند متری نرفته بودم که به مسیری باریک که به کناره رودخانه می رفت رسیدم. وارد این مسیر شدم، دیگر خبری از سنگ و گِل و لای نبود و کاملاً هموار بود. احساس کردم نگاهی مرا دارد تعقیب می کند. کمی که دقت کردم رودخانه بود که مثلاً داشت با بی توجهی از کنارم می گذشت ولی زیرچشمی مراقب من بود. درست است که از دست ما انسانها دل خوشی نداشت ولی نمی توانست جلوی مهربانی اش را بگیرد و تا جایی که ممکن بود کمکم کرد. البته دیگر هیچ گفت وگویی بین ما رد و بدل نشد ولی کاملاً وجودش و همراهی اش را حس می کردم.

ظهر از نراب به راه افتاده بودم و حالا دیگر عصر شده بود و من هنوز به پل وامنان نرسیده بودم. راه رفتن بسیار سخت بود و هر از گاهی که پای راستم با زمین برخورد کوچکی پیدا می کرد، دادم به هوا می رفت و از درد به خودم می پیچیدم. به نظرم مچ پای راستم که در دفعه قبل رباطش کشیده شده بود، حالا احتمالاً پاره شده است. در کنار رودخانه و خارج از بسترش به آرامی و به سختی گام برمی داشتم. جالب این بود که مسیر هم انگار وضع مرا فهمیده بود و کمتر پستی و بلندی مقابلم می گذاشت، هرچه باشد این مسیر باریک سالها در کنار رود بوده و دوست صمیمی اوست.

وقتی پل وامنان را دیدم چشمانم سویی دوباره گرفت. این پل حالا دیگر برایم نماد نجات یافتن بود. بالا رفتن از کناره پل برایم در این شرایط غیرممکن بود. کمی گشتم و مسیری با شیب کمتر پیدا کردم و کاملاً چهار چنگولی از آن بالا رفتم و خودم را به روی پل رساندم. آن قدر خسته بودم که نای ادامه دادن نداشتم. از اینجا تا وامنان حدود یک کیلومتر راه بود و امید داشتم ماشینی بیاید و مرا به وامنان برساند. نیم ساعتی منتظر بودم که وانتی رسید و آقای راننده تا وضعیتم را دید نگذاشت پشت سوار شوم و یکی از همراهانش را به پشت وانت فرستاد و من همان جلو سوار شدم.

از رودخانه خداحافظی کردم و بسیار از او تشکر کردم که به من کمک کرد تا نجات یابم. چوب را همچنان در دستم نگاه داشته بودم و به عنوان یادگاری از رودخانه و این روز عجیب همراه من بود. به خانه که رسیدم، دیگر نگذاشتم دوستان به آن دست بزنند. متورم شده بود و به سختی با پارچه ای بستم و فردا صبح با همان چوبی که حالا عصای دستم شده بود به شهر رفتم تا این پای علیل را درمان کنم.

دوباره پایم حدود یک ماه در گچ رفت و مدتها پوتین سربازی پوشیدم، به طور کلی حدود چهار ماهی نمی توانستم به حالت عادی راه بروم. این پا دیگر مانند روز اولش نخواهد شد و این مشکل تا پایان عمرم با من خواهد بود، ولی در مقابل دوستی یافتم که هیچ کس مانند آن را ندارد. انشالله همیشه در جریان باشد و مانند بزرگانش همچون زاینده روز به خشکی نگراید.

288. کنفرانس

ساعت حدود هشت شب بود که به شاهرود رسیدم. اینجا هم برف همچنان می بارید ولی همچون مسیری که طی کرده بودم هنوز زمین را کاملاً سپیدپوش نکرده بود. خوشبختانه این بار زیاد معطل نشدم و فقط سه ساعت طول کشید تا از وامنان به شاهرود برسم! وضعیت آب و هوایی مرا میان یک دوراهی قرار داده بود که گرفتن تصمیم برایم بسیار سخت شده بود. به سمت تهران یا مشهد؟

اصل قضیه برمی گردد به حدود یک ماه قبل که پوستر کنفرانس آموزش ریاضی را در اداره آموزش و پرورش دیده بودم. برایم جذاب بود و چون اصلاً در این زمینه تجربه نداشتم، تصمیم گرفتم که در آن شرکت کنم. سه روزه بود و در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار می شد. هزینه ای هم جهت ثبت نام و باقی امور داشت که آن را پرداخت کردم و تمامی مدارک را فرستادم. هفته قبل بود که با خانه تماس گرفتند و گفتند که پذیرش شده ام و می توانم در این کنفرانس شرکت کنم.

حیفم می آمد که این موقعیت را از دست بدهم ولی یافتن اتوبوس در این هوا برای مشهد بسیار سخت است. من که به انتظار عادت دارم، چند ساعتی اینجا می ایستم به امید این که اتوبوسی بیاید. بعد از حدود یک ربع، دو سه تا اتوبوس آمد ولی در جهت مخالف. همیشه که می خواهم به تهران بروم باید کلی معطل شوم تا اتوبوسی بیاید و حالا مانند قطار پشت سر هم اتوبوس به سمت تهران می رود و در این سو هیچ خبری نیست.

بعد از یک ساعت آرام آرام سرما داشت آزارم می داد، شروع کردم به قدم زدن تا کمی گرم شوم. در آن طرف میدان و کنار پمپ بنزین مغازه ای بود که همیشه چای داشت. در این هوا نوشیدن چای داغ بسیار می چسبد، به آن مغازه رفتم و یک چای به همراه یک کلوچه خریدم، هنوز در لیوان کاغذی یک بارمصرف آب جوش نریخته بودم که ناگهان چشمم به آن طرف میدان افتاد که اتوبوسی در مسیر مشهد متوقف است. تا به خودم بجنبم، حرکت کرد. من مانده ام این اتوبوس ها چرا با من این گونه رفتار می کنند؟! هر وقت من هستم آنها نیستند و هر وقت آنها هستند من نیستم.

یک چای در برابر یک اتوبوس، به نظر فاجعه بود، ولی چاره ای نبود، حداقل چای را بنوشم که از دهان نیفتد. حدود یک ساعت و نیم بود که منتظر بودم و خبری نبود، حتی در طرف دیگر هم خبری از اتوبوس نبود. نه راه پیش داشتم و نه راه پس. به فکر قطار افتادم، می دانستم که قطارهای زیادی از تهران به مشهد می روند. شاید یکی از این قطارها جا داشته باشد و مرا به مشهد برساند. باید به میدان مرکزی شهر می رفتم و از آنجا به ایستگاه راه آهن می رفتم.

به طرف دیگر میدان رفتم و منتظر تاکسی بودم که ناگهان اتوبوسی به سمت مشهد ظاهر شد. ایستادن و تماشا کردن جایز نبود و می بایست به هر ترتیبی که شده خودم را به این اتوبوس برسانم. با تمام توان به سمت دیگر میدان دویدم، شانس آوردم که ماشینی نبود، چون اصلاً به میدان و ماشین هایش توجهی نداشتم. وقتی به اتوبوس رسیدم، چند مسافر در حال گرفتن چمدانهایشان بودند، وقتی از شاگرد شوفر پرسیدم برای مشهد جا دارید و با سر تایید کرد، انگار دنیا را به من داده بودند. سوار شدم، خوشبختانه زیاد مسافر نداشت و همان ردیف سوم روی صندلی ای که کنارش هم خالی بود نشستم.

این اولین باری است که از این مسیر به مشهد می روم، همیشه از سمت بجنورد و قوچان به مشهد می رفتیم. متاسفانه تاریکی نمی گذاشت چیز زیادی ببینم. من معمولاً در اتوبوس نمی توانم بخوابم ولی این بار واقعاً خوابم می آمد، به شدت خسته بودم. چشمانم را بستم ولی کاملاً به خواب فرو نرفتم، یک بار که اتوبوس توقف کرد چشمانم را باز کردم که تابلو سبزوار را دیدم، به بعد را دیگر چیزی نفهمیدم تا این که با روشن شدن هوا در نزدیکی های مشهد بیدار شدم، شانس آوردم که تا انتهای مسیر هیچ کس در کنارم ننشست.

وقتی چشمانم را باز کردم و به بیرون نگاه کردم، چیزی را که می دیدم، باور نمی کردم. اینجا هم مانند وامنان همه جا کاملاً سپیدپوش بود. حتی جاده هم پر برف بود و کمی جلوتر به ماشین های برف روب رسیدیم که در حال پاک کردن برف ها از روی جاده بودند. وارد مشهد شدیم و اتوبوس به ترمینال رفت. تا حالا مشهد را با این رخت سپید ندیده بودم، برف به شدت می بارید و سرمای هوا هم باعث شده بود که حتی یک دانه از برف ها هم آب نشود.

چون هیچ جا را نمی شناختم یک تاکسی دربست گرفتم و نشانی را به راننده دادم تا مرا به محل پذیرش برساند. خود راننده هم از این وضعیت مشهد متعجب بود، می گفت: خیلی وقت است که این قدر برف نباریده بود، ماشالله از دیروز بعدازظهر یک ریز در حال باریدن است. بودن ماشین های برف روب در داخل شهر هم جالب بود و هم عجیب، من این صحنه ها را بسیار دیده ام ولی نه در شهر. در مسیر فقط کوهسنگی و بلوار وکیل آباد را شناختم. بعد از گذر از چند خیابان تاکسی متوقف شد و آقای راننده گفت که رسیده ایم. خبری از سردر دانشگاه نبود ولی بر روی نرده کنار در ورودی نوشته شده بود، محل پذیرش کنفرانس ریاضی.

بعد از مقداری پیاده روی به ساختمانی رسیدم و وارد آن شدم. مسئولین پذیرش بسیار خوش اخلاق بودند و کاملاً مودبانه برخورد می کردند. وقتی منتظر بودم کارهایم انجام شود به اطراف که نگاه انداختم هیچ کس مانند من نبود، همه کت و شلواری بودند و کاملاً رسمی، در بین آنها فقط من بودم که کاپشن یٌقٌری بر تن داشتم. کمی خجالت می کشیدم ولی چاره ای هم نداشتم از وامنان یک سره به اینجا آمده بودم.

اتاقی که باید در آنجا سکنا می گزیدم، چهارتخته بود و من آخرین نفری بودم که آمده بودم. سه نفر دیگر همه اهل استان اصفهان بودند. بعد از سلام و احوالپرسی گرمی که بین ما رد و بدل شد، تنها تخت خالی را به من دادند و من هم وسایلم را گذاشتم. شروع مراسم ساعت ده صبح بود و هنوز یک ساعتی وقت بود. بهترین فرصت بود تا دوشی بگیرم، اوضاع ظاهری ام چندان خوب نبود و باید کمی مرتب تر می شدم. کت و شلوار که ندارم، حداقل مرتب و تمیز باشم. وقتی از حمام آمدم هم اتاقی هایم به من گفتند: در این هوای سرد بهتر بود حمام نمی رفتی، سرما خواهی خورد. در جوابشان گفتم: نگران نباشید، این سرما برای من چیزی نیست.

 مراسم آغازین با کلی سخنرانی انجام شد، چیز زیادی از این مراسم عاید من نشد، همه اش تشکر از یکدیگر بود و درباره اهمیت این کنفرانس صحبت شد. بعد اولین کارگاه شروع شد که در مورد کاربردهای انتگرال بود. خیلی خوب بود ولی برای من زیاد مفید نبود، انتگرال در دبیرستان تدریس می شد، آن هم در سال های پایانی و برای من که در دوره راهنمایی بودم چندان کاربردی نداشت. ولی حضور در این محیط برایم خیلی خوب بود و می توانستم از تجربیات دیگران بسیار سود ببرم.

در بورشوری که به ما داده بودند و در بین برنامه های آن به دنبال موضوعی می گشتم که در مورد دوره راهنمایی باشد، متاسفانه چیزی نبود و فقط یک کارگاه در مورد ریاضیات برای عموم بود که توجهم را جلب کرد. حتی در مورد آموزش ریاضی برای دوره ابتدایی هم چیزی ندیدم. فکر کنم این کنفرانس بیشتر برای آموزش تخصصی ریاضی در مقاطع بالاتر است. روز اول نسبتاً خوب بود و دو کارگاه دیگر هم به خوبی گذشت. در یکی از این کارگاه ها من و سه خانم هم تیمی شدیم برای حل مسئله ای، بسیار خجالت می کشیدم ولی آنها خیلی عادی بودند. خوب شد که راهکاری که ارائه دادم به حل مسئله منجر شد، وگرنه آبرویم می رفت!

 کارگاه های روز دوم خیلی بهتر بود، بدین خاطر که در مورد روش ارائه مطالب صحبت می شد، درست است که موضوع با دوره راهنمایی همخوانی نداشت ولی روش ارائه را می شد با کمی تغییرات در کلاس انجام داد. اینجا هم صحبت از این بود که خود دانش آموز یا فراگیر باید به نتیجه مورد نظر برسد و آموزش دهنده فقط باید راه را هموار کند. ارائه فرمول ها بدون هیچ روندی فقط باعث این می شود که فراگیر آن را حفظ کند و هیچ در مورد آن نفهمد. این روش را من در کلاس هایم اجرا می کنم و به خاطر همین این کارگاه ها برایم بسیار مفید بود.

بعد از ظهر اعلام کردند که هرکسی دوست دارد به حرم برود ساعت سه و نیم عصر سرویس ها آماده اند. تقریباً همه شرکت کنندگان آمده بودند و تعداد زیادی اتوبوس پر شدند. برف دیشب بند آمده بود ولی هوا همچنان سرد بود. من که مشکلی نداشتم ولی آنهایی که خیلی مرتب با کت وشلوار آمده بودند از سرما می لرزیدند. درست است من مانند آنها با کلاس نبودم ولی از سرما نمی لرزیدم.

وقتی وارد حرم امام رضا(ع) شدم، مناظر عجیبی می دیدم، لودرهایی که داشتند برف ها را بار کامیون ها می کردند. بچه هایی که داشتند روی یخ های حوض ها سُرسُره بازی می کردند و خدام به دنبال آنها بودند، فواره هایی که تا ارتفاع حدود دو متر کاملاً یخ زده بودند و نور چراغ های رنگارنگشان از زیر یخ ها شکسته می شد. انگار دنیای دیگری بود و با هرآنچه تا کنون دیده بودم تفاوت داشت.

داخل رواق ها همه چیز با بیرون کاملاً فرق داشت، گرم بود و پر جنب و جوش، به هر سمتی که نگاه می کردم، هرکسی در حال گفتگو و راز و نیاز با معبود خویش بود، اینجا محلی است برای ارتباط و گفتگو و درد دل، اینجا هیچ کس من نمی گوید و فقط طالب کمک است، چه مادی و چه معنوی. اینجا همه از همه چیزشان جدا می شوند و فقط به یک چیز وصل می گردنند. از ساده ترین ارتباط گرفته تا عمیق ترینشان همه باعث شده که فضای اینجا بسیار پر حرارت باشد. حس آرامش خوبی در این مکان حکم فرما است.

خوشبختانه جمعیت آن چنان که هر وقت دیده بودم نبود و به راحتی توانستم زیارت خود را انجام دهم. بعد به گوشه ای رفتم و نشستم و غرق در رفتار مردمی شدم که در حال رفت آمد یا نماز خواندن بودند. می شد در چهره های همه آنها ارادت خاصی را که دارند دید. کودکان از شادی سر از پا نمی شناختند و پیران نیز با دلی پر از امید در حال نماز خواندن بودند. حال و هوای معنوی در این مکان بیداد می کرد و چقدر این بیداد زیبا و آرامش بخش است.

در بین کتاب های قرآن و ادعیه چشمم به جلد اول تفسیر المیزان افتاد. شروع کردم به مطالعه آن، به نظرم بهترین کار خواندن معنی و تفسیر قرآن است تا فقط خواندن متن عربی آن، فهمیدن معنی و واقف شدن به مفاهیم قرآن بیشتر به درد ما می خورد تا مراجعه به متن عربی که هیچ از آن نمی فهمیم. در مقدمه توضیحات بسیاری در مورد انواع تفسیر و روش های آن و جلوگری از نقض و انحراف و... داده شده بود. این بحث ها اصلاً در حد من نبود و هیچ از آنها سر درنمی آوردم. به همین خاطر از آنها گذشتم و به ابتدای سوره حمد رسیدم.

از همان ب بسم الله شروع شد به توضیح و تفسیر، همین ب چقدر معنی دارد، خود اسم بر چند قسم است و هر کدام معنی و تفسیری جداگانه دارد، رحمان با رحیم فرق بسیار دارد و حمد از مدح جداست. چقدر این زبان عربی عجیب است، با یک فتحه کسره شدن، معنی و مفهوم کاملاً عوض می شود. چقدر جزئیات دارد، و چقدر هم دقیق است. مدت زیادی در حال مطالعه بودم و صفحات زیادی را خوانده بودم ولی هنوز پنج آیه اول سوره حمد تمام نشده بود. علامه طباطبایی آن قدر ریز و دقیق به تفسیر پرداخته بود که در همین گام اول کاملاً مبهوت شدم.

 برای رفع خستگی کمی سرم را چرخواندم که ناگاه چشمم به ساعت افتاد که شش بود. قرار بر این بود که همه ساعت شش در محلی که از اتوبوس ها پیاده شده ایم جمع شویم و با همان اتوبوس ها بازگردیم. سریع کتاب را به محلش بازگرداندم و رفتم به سمت کفشداری. وقتی شماره ام را تحویل دادم، آقای کفشدار نگاهی به من انداخت و گفت: این شماره مربوط به اینجا نیست باید به کفشداری شماره 3 بروید، هاج واج مانده بودم که خودش راهنمایی ام کرد که باید به کدام سمت بروم.

اینجا همه جایش شبیه هم است و گم شدن در آن بسیار آسان و یافتن محل ورود بسیار مشکل. با هر مشقتی بود با کمک خدام کفشداری را پیدا کردم و خودم را به محل قرار رساندم. متاسفانه هیچ خبری نبود، ساعت را نگاه کردم، شش و نیم بود، آه از نهادم برخواست. متاسفانه نشانی را بلد نبودم و تنها چیزی که می دانستم این بود که باید به دانشگاه فردوسی بروم. در زمانی که از اتوبوس پیاده شدم، اینجا مملو از تاکسی بود ولی حالا یکی هم نبود. کلاً همه چیز برای من باید برعکس باشد.

کلی پیاده رفتم تا به یک میدان رسیدم، خوشبختانه آنجا تاکسی بود و یکی را دربست کردم که مرا به دانشگاه فردوسی ببرد. مرا به مقصد رساند ولی جایی که پیاده شدم مقصد من نبود، اینجا اصلاً آنجایی که دیروز صبح آمده بودم، نبود. تا آمدم به خود بجنبم و به راننده بگویم که اینجا نیست، خبری از تاکسی نبود. از روی سر در فهمیدم که اینجا دانشگاه فردوسی است ولی احتمالاً من دیروز از درب دیگری وارد شده ام. به نگهبانی رفتم و قضیه را به ایشان گفتم. نگاه متعجبی به من کرد و گفت: شما درست باید به طرف دیگر دانشگاه می رفتید.

آخر ماه بود و اوضاع مالی ام زیاد خوب نبود، از بس تاکسی دربست گرفته بودم، پول هایم داشت ته می کشید، می بایست فکر بلیط اتوبوس برگشت را هم می کردم. همین طور مانده بودم که چه کنم که همان آقای نگهبان به پشتم زد و گفت: اگر حوصله داری می توانی پیاده از داخل دانشگاه بروی. گفتم: بله که می روم، من کلاً پیاده روی را دوست دارم. نشانی را به من گفت و وارد دانشگاه شدم. مشجر و زیبا بود، ساختمان هایش هم با وقار به نظر می رسید، حسرت خوردم که چرا بیشتر درس نخوانده بودم تا در چنین دانشگاه هایی تحصیل کنم.

باید به میدانی می رسیدم و مسیر سمت چپ را اختیار می کردم ولی انگار این میدان دوست نداشت که من به او برسم. در حال خودم داشتم به پیاه روی ام ادامه می دادم که دانه های برف شروع به باریدن کردند. معمولاً بارش برف ابتدا بسیار ملایم است و بعد از مدتی شدید می شود ولی انگار ابرهای اینجا دستورالعمل دیگری برای بارش داشتند، از همان ابتدا با تمام قوا می باریدند. نگاهی به آسمان انداختم و به ابرها گفتم: ببارید، اشکال ندارد، وظیفه شما این است ولی حداقل قبلش بگویید که روش شما با ابرهای وامنان متفاوت است تا من مجالی برای پیدا کردن چاره داشته باشم.

در زیر این برف سنگین که سکوتی سنگین نیز بر فضا حاکم کرده بود آرام آرام به مسیرم ادامه می دادم. به خودم گفتم: در وامنان هم باید زیر برف کلی پیاده بروم تا به خانه برسم و اینجا هم در مشهد درون دانشگاه فردوسی هم باید برای رسیدن به محل اسکان پیاده در برف مسیر را طی کنم. انگار در سرنوشت من حک شده پیاده روی در برف سنگین. ولی حس خوبی داشتم، کاپشنم که مردانه بود و کلاهش را هم گذاشتم و در این دنیای سپید ولی متفاوت قدم بر می داشتم.

ماشالله این دانشگاه چقدر بزرگ است. هرچقدر می روم به آن طرفش نمی رسم. باید هم بزرگ باشد، این دانشگاه یکی از معروف ترین و معتبرترین دانشگاه های ایران است. حداقل به این بهانه گشتی هم در داخلش زدم. در نهایت به محل اسکان رسیدم و وقتی وارد اتاق شدم، تمام هم اتاقی هایم با تعجب به من نگاه می کردند. تازه مقدار زیادی از برف ها را بیرون ساختمان از روی خودم تکانده بودم.

دوستان اصفهانی بسیار نگران من شده بودند. وقتی قضیه جا ماندن و پیاده رفتن داخل دانشگاه را برایشان تعریف کردم، بسیار متعجب شدند. در ادامه هم کمی از وامنان و کاشیدار و نراب و پیاده طی کردن مسیرها در شرایط بد آب و هوایی آنجا گفتم که دهان همه آنها باز ماند. آنها هیچ کدام تجربه تدریس در روستا را نداشتند. در آخر هم سینه ام را جلو دادم و گفتم: درست است من مانند شما خیلی رسمی نیستم ولی مرد جاهای سخت هستم. شما حتی یک دقیقه هم نمی توانید در این هوا دوام بیاورید، چه برسد به یک ساعت پیاده روی.

درست است که از نظر علمی به گرد پایشان نمی رسیدم و از نظر ظاهر هم مانند آنها کت و شلواری نبودم و با هواپیما هم نیامده بودم، ولی به جایش من در جایی درس می دادم و در توسعه فرهنگ تفکر ریاضی جهد می کردم که آنها حتی یک دقیقه اش را نمی توانند تحمل کنند.

287. دعوا

سرویس معلمان مانند همیشه نیم ساعت زودتر آمد و همه همکاران و آقای مدیر سریع رفتند تا از آن جا نمانند. من هم به خاطر عقب بودن درس مجبور بودم تا آخر وقت بمانم. وقتی درب های مدرسه را قفل کردم و به سمت وامنان به راه افتادم، هنوز چند قدمی از مدرسه دور نشده بودم که صداهایی از پشت مدرسه شنیدم. حدس زدم دانش آموزان باشند و اگر این حدسم درست باشد، در این زمان بودن دانش آموز در پشت مدرسه که خانه ای آنجا نبود ، نشان از اتفاقات بدی می داد.

سریع برگشتم و به سمت پشت دیوار مدرسه رفتم. دو گروه بودند و داشتند برای همدیگر شاخ و شانه می کشیدند. خوشبختانه هنوز درگیری آغاز نشده بود. سریع خودم را به آنها رساندم و درست بین آنها ایستادم. خشم در تمام وجودشان مشهود بود و سرخی چهره هایشان نشان از فوران گدازه های عصبانیت در درونشان می داد. سعی کردم آرامشان کنم ولی متاسفانه تلاش هایم باعث کاسته شدن التهاب نشد و شروع نزاع بسیار نزدیک بود.

با این شرایطی که من می دیدم اگر اینجا بمانم نه می توانم جلوی این درگیری را بگیرم و نه می توانم از خودم در برابر آسیب های احتمالی محافظت کنم. میانجی گری در این زمان اصلاً  کارساز نیست و این دو گروه را نمی شد با صحبت آرام کرد. درون مدرسه هم نیست که بتوانم تهدید کنم و آنها را وادار به تمکین کنم. شرایط سخت و بحرانی بود و یافتن راه حلی که بتوان با آن از این مخاصمه جلوگیری کرد بسیار دشوار بود.

ناسزاهایی که بین دو طرف رد و بدل می شد داشت حد مجازش را رد می کرد. چیزهایی می شنیدم که اصلاً در حد این بچه ها نبود و بسیار زننده بود. هرچه میزان این ناسزاها بیشتر می شد، خشم طرفین هم بیشتر می شد. ابتدا با صدای آرام گفتم که بس کنند ولی متاسفانه افاقه کرد، آرام آرام من هم داشتم عصبانی می شدم، می خواستم داد و بی دادی راه بیندازم، ولی خودم را آرام کردم، می دانستم این کارم هیچ حاصلی نخواهد داشت. مجالی هم برای صحبت نبود. یا باید خودم را از این غائله به بهانه این که خارج مدرسه است بیرون می کشیدم یا باید می ایستادم و به احتمال زیاد آسیب می دیدم.

هیچ فکری به ذهنم نمی رسید، همان وسط ایستادم تا جنگ این دو گروه شروع شود. هنوز یک دقیقه از این سکوت من نگذشته بود که یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه بروید کنار، ما با شما کاری نداریم. نگاهی به او انداختم و گفتم: من هستم، اگر می خواهید دعوا کنید بیایید اول مرا بزنید و بعد بروید سراغ طرف مقابل. من اینجا می مانم و از جایم تکان نمی خورم. خودم هم نمی دانستم چه دارم می گویم و آنها هم در اوج خشم متعجب به من نگاه می کردند، یکی دیگر از آنها گفت: آقا این موضوع که به شما ربطی ندارد، ما می خواهیم دعوا کنیم، شما چرا باید کتک بخورید؟

جوابی ندادم و همانجا ایستادم. دو گروه همچنان مقابل هم بودند و حتی یک قدم هم برنداشتند. منتظر بودم که جابه جا شوند و بعد درگیر شوند، ولی حتی این کار را هم نکردند و همین گذر زمان باعث شد که کمی از آتش خشمشان فرو نشیند. دست های گره کرده شروع به باز شدن شد، از گره های چهره های درهم اندکی کاسته شد و فضا کمی آرام گشت. ولی التهاب همچنان در بینشان موج می زد. شروع کردن به پچ پچ کردن و می شنیدم که هر دو طرف از ایستادن من متعجب شده بودند.

 این ایستادن من درست در وسط میدان کارزار بدون فکر و برنامه بود. یعنی به غیر از این هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. به طور کلی از دعوا و درگیری بسیار هراس دارم و حتی دل ایستادن و نگاه کردنش را نیز ندارم. همیشه هر جا درگیری ای باشد از دورترین فاصله عبور می کنم و سریع منطقه را ترک می کنم، تا به حال به یاد ندارم خودم در یک دعوا شرکت کرده باشم، حتی در زمان کودکی. ولی حالا درست وسط معرکه بودم، درست در جایی که بیشترین ترس را دارد.

با گذر زمان آرام آرام فهمیدم که همین ایستادن و هیچ کاری نکردن من باعث شده که حداقل درگیری یا انجام نشود یا به تاخیر بیفتد. همین تعجب طرفین از حضور من در اینجا باعث شده فکرشان اندکی از موضوع درگیری منحرف شود، البته تنش همچنان پابرجا بود ولی احتمال رخ دادن درگیری کمتر شده بود. برایم خودم جالب بود که بدون هیچ کاری باعث شده بودم که به کسی آسیبی نرسد.

بهترین فرصت بود تا با صحبت کردن سعی کنم از التهاب موجود بیشتر بکاهم. از یکی از طرفین، علت این درگیری را جویا شدم. یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه فلانی دفتر ما را پاره کرده. ناگهان از آن طرف یکی دیگر گفت: آقا اجازه او اول دفتر ما را خط خطی کرد. آرامشان کردم و گفتم: با این صحبت ها هر دو شما تا حدی مقصر هستید. البته آن فردی که اول شروع کرد بیشتر و دومی کمتر، ولی هر دو  کار اشتباهی انجام داده اید. ضمناً به نظرم این موضوع نمی تواند عامل ایجاد چنین نزاعی باشد، بهتر است اصل مطلب را بگویید.

یکی دیگر از بچه ها گفت: آقا اجازه به خدا همین است. با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم: برای پاره شدن دفتر می خواهید با این شدت دعوا کنید؟ این تعداد فقط برای خط خطی شدن دفتر جمع شده اید؟ واقعاً که بچه هستید و بچگانه فکر می کنید. ضمناً دفتر یک نفر دیگر پاره شده و شما می خواهی دعوا کنید؟ به شما چه ارتباطی دارد؟  گفت: آقا اجازه دوستمان است و باید هوایش را داشته باشیم. گفتم: حرف شما درست، ولی آیا لشکر کشی و زد و خورد تنها راه برای حمایت از دوستتان است؟ نمی شود با صحبت یا کمی گذشت نتیجه ای بهتر گرفت؟ ساکت ماند و چیزی نگفت.

رو به بقیه بچه ها کردم و گفتم: حمایت از دوست و گرفتن حق بسیار عالی است ولی هر مسئله ای راه حلی دارد و می شود آن را بدون درگیری هم حل کرد. بیشتر اوقات با صحبت کردن بسیاری از این گونه مشکلات خیلی ساده حل می شوند و نیاز به این قشون کشی ها ندارد. یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه فلانی خیلی زور می گوید و قلدری می کند، فکر می کند چون از ما دو سه سال بزرگتر است می تواند هرکاری کند و ما را کتک هم بزند. به همین خاطر ما دور دوستمان جمع شدیم  تا از او دفاع کنیم.

گفتم: اول این که زور بیشتر داشتن دلیل بر حمله به دیگران نیست و آن آقا حق ندارد این کار را بکند. دوم این که این موضوع را باید به مدیر مدرسه بگویید تا او جلوی این دانش آموز را بگیرد که حداقل در مدرسه مزاحم بچه ها نشود. یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه ما چندین بار به آقای مدیر گفتیم ولی کار خاصی نکردند و فقط به او تذکر دادند. آقا به خدا با تذکر و تعهد درست نمی شود و فقط باید با زور جوابش را داد.

همان دانش آموز قلدر را صدا کردم و گفتم که پیش من بیاید. تقریباً هم قد من بود ولی لاغرتر، به او گفتم به چه حقی بچه ها را اذیت می کنید؟ شما حق ندارید برای دیگران مزاحمت ایجاد کنید. با لحن خاصی گفت: ما که کاری نکردیم، این ها دروغ می گویند. خودشان مرا اذیت می کنند و حالا می خواهند همه چیز را گردن من بیندازند. من که با این ها کاری ندارم، من فقط آمده ام پشت رفیقم را بگیرم. این ها همه دروغ می گویند و می خواهند مرا خراب کنند.

این دانش آموز چند سالی مردود شده بود و به همین خاطر از نظر سنی از بچه ها بزرگتر بود، هیکلش هم نسبت به بقیه بچه ها درشت تر بود، همین باعث شده بود که فکر کند از همه قوی تر است. قلدری کردنش را در مدرسه دیده بودم و به آقای مدیر هم گفته بودم تا برخوردی مناسب کند ولی به قول بچه ها آقای مدیر فقط به تذکر بسنده می کرد که برای این دانش آموز اصلاً بازدارنده نبود. بیشتر درگیری هایش با بچه ها به خاطر گرفتن خوراکی هایشان بود، همان نان و پنیرهای ساده که قوت غالب این بچه ها بود.

از طرف دیگر، بچه های جبهه مخالف داشتند زیادی دروغ پردازی می کردند و تا حدی می شد فهمید که می خواهند جو را بر علیه طرف مقابلشان کنند، درست است که تعدادشان زیاد بود ولی شکایت هایشان دیگر داشت مسخره می شد. داستان هایی از زد و خورد در مدرسه تعریف می کردند که می دانستم هیچ کدام پایه و اساسی ندارد. حداقل امروز که در مدرسه هیچ اتفاقی رخ نداده بود که این ها این چنین با آب و تاب تعریف می کردند.

در جایگاهی نبودم که مقصر اصلی را شناسایی و معرفی کنم، به همین خاطر رو به هر دو طرف کردم و گفتم: اول هم گفته بودم که هر دو طرف مقصر هستید و شاید میزان تقصیرتان فرق داشته باشد. هر دو طرف باید تنبیه شوید،حتماً به مدیر مدرسه می گویم  تا خانواده های شما را بخواهد و به حساب کارتان رسیدگی کند. البته از مدیری که داشتیم چنین انتظاری نمی رفت که با قدرت عمل کند، ولی چاره ای نداشتم و می بایست به طریقی قائله را ختم می کردم.

این صحبت ها و همچنین گذر زمان باعث شد که تا حد زیادی هر دو گروه آرام شوند و کمتر برای هم شاخ و شانه بکشند. استفاده از زمان بهترین وسیله بود که جلوی بروز این دعوا را گرفت. خوشبختانه بدون این که کار خاصی انجام دهم و فقط با ایستادن در مقابل هر دو گروه از این زد و خورد جلوگیری کرده بودم. در انتها هم به همه آنها گفتم که کمی فکر کنند که آیا واقعاً دلیلی که برایش قرار بود با هم دعوا کنند، ارزش داشت؟ خط خطی شدن دفتر یا حتی پاره شدن برگی از آن، این همه خشونت لازم دارد؟ می شد همان ابتدا با یک بحث کوتاه یا عذرخواهی همه چیز را تمام کرد. با تکان خوردن سر بعضی از بچه ها دانستم که کمی عقل به سرشان آمده است.

می خواستم به دو نفر که عامل اصلی مخاصمه هستند بگویم که بیایند و با هم آشتی کنند، ولی بهتر دیدم در این زمینه ورود نکنم، همین که قائله خوابید فعلاً موفقیت بزرگی برای من است. هر دو گروه را به سمت خانه هایشان هدایت کردم و چند قدمی هم همراهشان رفتم تا مطمئن شوم دیگر با هم درگیر نمی شوند. بعد هم وسط جاده ایستادم و تا جایی که ممکن بود با چشم همراهی شان کردم تا کاملاً متفرق شوند. این بار موفق شده بودم تا جلوی این دعوا را بگیرم ولی می دانستم که این دعوا بعداً در جایی دیگر به بهانه ای دیگر رخ خواهد داد.

بعد از این که خیالم راحت شد به سمت وامنان به راه افتادم. در مسیر به این فکر می کردم که چرا ما در آموزش و پرورش درسی نداریم تا به بچه ها آموزش دهد چگونه جلوی خشم خود را بگیرند؟! به قراردادهای اجتماعی احترام بگذارند و برای دیگران نیز حقی قائل باشند. چرا ما در مدرسه تفاهم را یاد نمی دهیم؟! خودخواهی بدترین اخلاقی است که می تواند عامل بروز اتفاقات بسیار بدی باشد. چرا در مدرسه فکر کردن و تحلیل کردن و تصمیم درست گرفتن آموزش داده نمی شود؟! من در ریاضی وظیفه ام این است که مغز بچه ها را تمرین دهم تا بهتر فکر کنند، چرا از این تمرینات من در درس های دیگر استفاده نمی شود؟!

ضمناً به طور کلی چرا ما انسان ها اولین راه حل هایمان سخت ترین و بدترین راه حل ها است؟! چرا این قدر به درگیری و نزاع علاقه داریم؟! چرا دوست داریم دعوا کنیم و حتماً از این طریق باید به احقاق حق مان بپردازیم؟! این چه نیرویی در ما انسان ها است که فقط دوست دارد با خشونت کارش را پیش ببرد؟! چرا صحبت نمی کنیم و از همان ابتدا داد و بیداد می کنیم و به هیچ عنوان هم رضایت نمی دهیم؟! چرا وقتی می دانیم حق با ما نیست با تمام وجود سعی می کنیم نشان دهیم که محق هستیم و حتی برای این هدف نادرست متوسل به شیوه های سخت و خشن می شویم؟! واقعاً چرا این قدر دعوا را دوست داریم؟!

 هر چه فکر می کردم به جوابی نمی رسیدم و متاسفانه این ها هم به خیل سوالات بی پاسخ ذهنم افزوده شد.

ایران

ندانی که ایران نشست من است؟        

جهان سر به سر زیر دست من است؟


همه یکدلانند،  یزدان شناس              

 به نیکی ندارند از بد، هراس


دریغ است ایران که ویران شود         

  کنام پلنگان و شیران شود


چو ایران نباشد تن من مباد                

 در این بوم و بر، زنده یک تن مباد


همه سر به سر، تن به کشتن دهیم     

  از آن به که کشور، به دشمن دهیم


 

به امید پیروزی و آزادی میهن عزیزمان از دست دژخیمان


286. عروسی

روی صندلی اتوبوس از دور که ابرهای سیاه را دیدم، دانستم که آن طرف گردنه باران می بارد. جاده در گدوک به ابرها می رسید و از دل آنها می گذشت. همه می گویند این گردنه مه گیر است ولی به نظر من ابرها در مسیر خودشان هستند و جاده از میانشان می گذرد، یعنی ماییم که از دورن ابر می گذریم نه این که ابر به ما نزدیک شده باشد. اینجا هم مانند ارتفاعات شمال وامنان، مرز بین البرز خشک و البرز مرطوب است.

گردنه را که سرازیر شدیم سپیدی همه جا را فرا گرفت و مشاهده بیرون را غیرممکن ساخت. عاشق قطار باشی و از جوار سه خط طلا عبور کنی ولی آن را نبینی! آیا دردی بزرگتر از این هم هست؟! حتی پل ورسک را نیز نتوانستم ببینم و دردم افزون شد. از ابرها که فاصله گرفتیم، باران شروع کرد به باریدن به طوری که برف پاک کن اتوبوس با تمام تلاشش نمی توانست کار خاصی انجام دهد. این باران به نظر قصد دارد همه جا را  کاملاً سیراب کند. فقط امیدوارم خرابکاری های ما انسانها در طبیعت باعث نشود سیل راه بیفتد که خانمان برانداز است.

برنامه رفتن من همیشه جمعه شب ها با قطار از تهران به گرگان بود. رفت و آمدهایم را طوری تنظیم می کردم که همیشه شنبه هایی که می رسم نوبت عصر مدرسه باشد. از گرگان تا آزادشهر و از آنجا هم تا وامنان کاملاً یک نصف روز طول می کشید. ولی این بار به خاطر مراسم عروسی یکی از دوستان هم اتاقی ام در وامنان، پنجشنبه ساعت یازده ظهر با اتوبوس به سمت قائم شهر حرکت کرده بودم. حسین که دبیر ادبیات بود، همه ما را به جشن عروسی اش دعوت کرده بود، البته دعوتی به همراه تهدید که اگر نیایید بلایی سرتان می آورم!

با دوستانی که از آزادشهر می آمدند هماهنگ کرده بودم که مرا در میدانی که در ابتدای کمربندی است سوار کنند. دو ماشین قرار بود از آزادشهر و گرگان بیایند و به آنها گفته بودم که برای من جایی در ماشینشان نگاه دارند تا با آنها به آزادشهر بروم و اگر شد همان شب دربست بگیرم و خودم را به وامنان برسانم، اگر هم نشد شب را در منزل یکی از دوستان بگذارم و صبح به وامنان بروم. فقط در این برنامه ای که برای خودم ریخته بودم زمان را با دقت محاسبه نکرده بودم. مراسم از ساعت نه شب شروع می شد و من ساعت پنج می رسیدم قائم شهر و تازه معلوم نبود دوستان ساعت چند به آنجا خواهند رسید؟ البته نبودن اتوبوس برای آن زمان هم بی تاثیر نبود.

وقتی ابرها را پشت سر گذاشتیم و دیدن مسیر میسر شد، بازی من با راه آهن شروع شد. سرخ آباد و سه خط نقره اش، دوآب و پادگان معروفش، بنای یاد بود اخوت (به یاد کارگران کشته شده در تونل شماره 6) و غم جانکاهش، پل سفید و ایستگاه زیبایش، بلاک زیراب شیرگاه و طبیعت بکرش و ... همه همچون تابلوهای زیبایی از مقابل چشمانم می گذشتند. آیا روزی فرا خواهد رسید که در تک تک این مکان های زیبا قدم بزنم و با فراغ بال از دیدن آن سیراب شوم و فقط از کنارش نگذرم؟!

ساعت پنج میدان امام خمینی قائم شهر از اتوبوس پیاده شدم. باران به همان شدتی که در جاده می بارید اینجا هم در حال باریدن بود. خیس نشدن و جایی پناه گرفتن اولین دغدغه من بود. تا از اتوبوس پیاده شوم و خودم را به پیاده رو برسانم و زیر شیروانی مغازه ای پناه بگیرم، بخش عمده ای از لباسم خیس شد. خیر سرم لباسی مناسب عروسی پوشیده بودم، کت و شلوار بر تن کرده بودم و کاپشن را در کیف گذاشته بودم، عکس این کار ممکن نبود، زیرا کت را نمی توانستم آنجا بگذارم، کاملاً چروک می شد، تازه در کل مسیر در اتوبوس هم آن را روی زانوانم نگاه داشته بودم.

این خیس شدن لباس از یک طرف اوضاع ظاهری مرا برای مراسم عروسی بر هم زده بود و از طرف دیگر هم باعث شده بود که سرما بیشتر در من نفوذ کند. آخر وسط زمستان هم عروسی می گیرند؟! آن هم در هوایی بارانی! این حسین حتماً ته دیگ بسیار خورده که این چنین در روز عروسی اش باران می بارد. ضمناً تصور این که حدود چهار ساعت را در این وضعیت باید منتظر بمانم، برایم غیر قابل تحمل بود. اگر هوا خوب بود، حداقل قدمی می زدم، پارکی می رفتم و یک جور خودم را مشغول می کردم.

نیم ساعت در آن اوضاع بحرانی در کنار میدان ایستادم، باد هم به باران افزوده شد و یافتن مکانی که بشود پناه گرفت را سخت تر کرد. هیچ کس هم نبود و به نظر می رسید همه در این هوای سرد و بارانی در کانون گرم خانه هایشان هستند. در این شرایط فقط من بودم که برای تشکیل کانون گرم خانه حسین آقا این همه سردی و سختی را تحمل می کنم. ای کاش حداقل نشانی خانه آنها را می دانستم و به آنجا می رفتم.

در حال لرزیدن بودم که ناگاه مغزم به من نهیب زد که مگر یک بار خانه حسین نرفته بودی؟ راست می گفت، رفته بودم، یادم می آمد خانه آنها بعد از پل راه آهن بود و درست در کنار خیابان اصلی قرار داشت. بهترین کار رفتن به خانه پدری داماد بود. باران همچنان می بارید و حتی اجازه نمی داد به کنار خیابان بروم تا تاکسی بگیرم، البته از تاکسی آن چنان خبری هم نبود و هر از چند گاهی یکی با سرعت می گذشت. با زحمت بسیار توانستم از راه دور یکی از آنها را متوقف کنم و سوارش شوم.

راننده پیرمردی بود با حوصله، با حداقل سرعت می رفت و هیچ عجله ای هم برای رسیدن نداشت. به میدان مرکزی شهر که رسیدم، بعد از پرداخت کرایه، از ماشین پیاده شدم و سریع خودم را به جایی رساندم که خیس نشوم. خوشبختانه باران کمتر شده بود و این امید در من بیشتر شد که حداقل می توانم پل راه آهن را بیابم. از آنجا به بعدش را بلد بودم و اگر باران بند می آمد می توانستم پیاده بروم.

یادم بود که برای رسیدن به پل راه آهن باید از کنار بیمارستانی بگذرم. از دور یک آمبولانس را متوقف دیدم و حدس زدم بیمارستان باید همانجا باشد. می خواستم از عرض خیابان بگذرم که اتفاق هولناکی رخ داد و وضعیتم را به شدت بحرانی کرد. حواسم به بیمارستان و یافتن پل راه آهن بود که این بلا بر سرم آمد. یک نیسان آبی با سرعت به سمتم آمد و تا خواستم خودم را جمع و جور کنم از مقابلم گذشت و آب های جمع شده کنار خیابان را به طور کامل به روی من ریخت. این دیگر خیس شدن نبود، گِل آلود شدن بود. بخش عمده ای از کت و شلوارم به رنگ قهوه ای روشن درآمد. ترکیب قهوه ای روشن با طوسی آن هم به طور کاملاً نامنظم، به هیچ عنوان زیبا نیست.

ای کاش باران همچنان به شدت می بارید و من همانجا در گوشه میدان می ایستادم. ای کاش زیر باران پیاده می رفتم تا یک دست خیس شوم. ای کاش اصلاً نمی آمدم. این ای کاش ها حالا دردی را از من دوا نمی کند. کت را می توانم در آورده و در کیف بگذارم و کاپشن را بپوشم ولی شلوار را چه کنم؟ شلوارهای اضافی من در خانه یا وامنان هستند. ضمناً  کاپشن آبی با شلوار طوسی که مقابلش قهوه ای شده است اصلاً برای مراسم عروسی مناسب نیست.

کنار پیاده رو به دیوار تکیه دادم تا کمی حالم بهتر شود و بتوانم تصمیم درستی بگیرم. تنها راهی که به نظرم رسید،  رفتن به آزادشهر و سپس وامنان بود. با این اوضاع رفتن به مراسم عروسی اصلاً کار درستی نبود، هم آبروی من می رفت و هم آبروی حسین. با همین وضع می توانم به کمک تاریکی شب خودم را به وامنان برسانم. بعداً موضوع را به حسین خواهم گفت و او هم حتماً مرا درک خواهد کرد. فقط مطلع کردن دوستانی که از آزادشهر می آمدند مسئله ای بود که برایش پاسخی نمی توانستم بیابم. آنها حتماً تا حالا حرکت کرده اند و امکان هیچ تماسی با آنها نیست. چاره ای نبود، در نهایت می آمدند و مقداری معطل می شدند و وقتی مرا نمی یافتند به مراسم می رفتند.

 کیف را باز کردم و کاپشن را که به زحمت درونش جا داده بودم را بیرون آوردم، می خواستم کت را از تنم در بیاورم که صدای آقا آقا گفتنی که از آن طرف خیابان بود توجهم را جلب کرد. مردی سرش را از شیشه ماشینش بیرون آورده بود و به سمت من اشاره می کرد. دور و برم را که نگاه کردم هیچکس نبود. با دست اشاره کردم که با چه کسی کار دارید؟ به خودم اشاره کرد و با صدایی بلند گفت: با خودتان هستم.

متعجب بودم که این آقا با من چه کار دارد؟ من که او را اصلاً نمی شناسم. شاید مرا با کسی اشتباه گرفته است. بروم و با او صحبت کنم تا همه چیز مشخص شود. می ترسیدم از خیابان عبور کنم. آن قدر صبر کردم که هیچ ماشینی نباشد و بعد گذشتم. وقتی به کنارش رسیدم، بعد از سلام بلافاصله گفت: بنشین برویم، خدا کند هنوز باز باشد. در جوابش چیزی نگفته بودم که ادامه داد: مگر نمی خواهی لباست تمیز شود؟ سریع سوار شو.

نمی دانم چه شد که سوار شدم و او هم به سرعت به راه افتاد و به سمت همان میدان مرکزی رفت. وارد خیابانی که با خیابان اصلی زاویه تندی داشت شد و بعد از چند متر توقف کرد و رو به من گفت: بفرمایید، شانس آوردیم که هنوز باز است. تا به مغازه نگاه کردم از حالت تعجب به حالت بهت زدگی در آمدم. مغازه خشک شویی بود. این آقای راننده  مرا دیده بود که خیس و کثیف شده ام و با دیدن کیف در دستم حدس زده بود که مسافرم و این گونه به من کمک کرده بود.

لباس و کثیفی و مراسم عروسی و همه چیز از ذهنم بیرون رفت و به جایش انسانیت و همدلی و کمک به هم نوع بود که در تمام ذهنم جولان می داد. چقدر این آقا به من انرژی داد. چقدر حالم خوب شد، چقدر در کنارش احساس راحتی می کنم، انگار او را سالهاست که می شناسم. چقدر بودنشان لازم است. چقدر کارهای به ظاهر کوچک ولی عظیمشان به ما کمک می کند تا بتوانیم زندگی را بهتر ادامه دهیم. واقعاً جامعه به این انسانها نیازمند است. علم و دانش و آگاهی در جای خود ولی این رفتارهاست که به زندگی معنی می بخشد.

نمی دانستم چه طور از ایشان تشکر کنم. واقعاً مانده بودم چه بگویم؟ می گویند زبان قاصر است، واقعاً در این مواقع زبان توانایی لازم را ندارد. در برابر تشکر های من فقط لبخندی زد و گفت: برو که تمیز کردن لباسهایت خیلی وقت می برد. پیاده شدم و تا آمدم از جیبم مبلغی برای کرایه بیرون آورم، رفت. ولی هیچ گاه از ذهن من نخواهد رفت. درسی که از او گرفتم تا پایان عمر با من خوهد ماند. ما همه اعضای یک پیکریم.

صاحب خشک شویی مردی قوی هیکل با سبیل های از بناگوش در رفته بود. تا مرا دید گفت: با خودت چه کرده ای؟ گفتم من کاری نکرده ام نیسان آبی مرا به این روز انداخت. لبخندی زد و گفت: مطمئنی نیسان آبی بود و قهوه ای نبود؟! بعد ادامه داد، لباس دیگری داری بپوشی تا من این ها را برایت بشویم و اتو کنم. گفتم من اکثر اوقات در رفت و آمد هستم و به همین خاطر سبک سفر می کنم، متاسفانه چیزی همراهم نیست. کمی فکر کرد و رفت از پشت مغازه اش یک شلوار پیرجامه با طرح راه راه آورد و گفت: بیا این را بپوش.

پشت مغازه اش درست در جایی که بیشتر لباس ها آویزان شده بودند در محلی که تا حدی دور از دید بود، گوشه ای نشسته بودم و به ظاهر خود فکر می کردم. پیرجامه راه راه تنگ و کوتاه که به زحمت توانستم آن را بپوشم و زیر پیراهنی سفید با یقه ای بزرگ، تصویر بسیار خنده داری از من ساخته بود. پیش خود فرض کردم اگر با این هیبت وارد سالن مراسم عروسی شوم چه می شود؟ خودم از این تصور خنده ام گرفت و همین خنده باعث شد سر صحبت من با صاحب مغازه شروع شود.

از من علت خندیدن را پرسید و من هم ماجرا را گفتم. قهقه های ایشان با آن هیکل تناور و سبیل های بلند واقعاً دیدنی بود. بعد خودش از خاطره ای شبیه من که برایش در ارومیه رخ داده بود تعریف کرد. البته لباس های او را هوای طوفانی دریاچه خیس کرده بود و جالب این بود که بعد از خشک شدن روی تمام لباسش لکه های سفید ایجاد شده بود، و این لکه ها به خاطر نمک دریاچه بود.

کت و شلوار و پیراهنم را دوبار شست و مواد خاصی هم زد که لکه ها برطرف شدند و بعد هم اتوی جانانه ای کرد و وقتی لباس ها را پوشیدم با لبخندی به من گفت: مواظب باش با داماد اشتباهت نگیرند. می خواست از من پول نگیرد ولی خیلی اصرار کردم و تقریباً یک چهارم هزینه اصلی را از من گرفت. بسیار از او تشکر کردم و  وقتی از مغازه خشک شویی بیرون آمدم هوا تاریک شده بود، ساعت هشت بود و باید خودم را به همان میدانی که قرارمان با دوستان آنجا بود می رساندم.

باران کاملاً بند آمده بود ولی هوا صاف نبود و هر لحظه احتمال بارش وجود داشت. با ترس و لرز از خیابان عبور می کردم و کاملاً حواسم به این بود که از جایی که آب جمع نشده بگذرم. دوستان رسیدند و به مراسم عروسی رفتیم و بسیار هم خوش گذشت ولی در تمام این ساعات تصویر لبخند آن مرد راننده که مرا به خشک شویی رساند مقابل چشمانم بود. واقعاً دمش گرم.

285. یادگیری

مهم ترین اصل در آموزش و پرورش «یادگیری» است. تمام کارهایی که در مدرسه انجام می شود باید به یادگیری منجر شود. دانش آموزان روزانه حدود پنج ساعت را در محیط مدرسه هستند تا در جریان فرایند یادگیری که امری است مستمر قرار داشته باشند و در انتها هم آزمون هایی که برگزار می شود جهت بررسی میزان یادگیری در آنها است. همه چیز در اینجا حول محور یادگیری می چرخد.

حال این یادگیری چیست؟ بزرگان علوم روانشناسی هر کدام تعاریف خاصی را برای این مفهوم ارائه داده اند. کیمبل معروف ترین تعریف یادگیری را به صورت زیر بیان کرده است.

«یادگیری، تغییری نسبتاً پایدار در رفتار است که در نتیجه تمرین و تقویت رخ می‌دهد

علاوه بر این، ارنست راپیکِت هیلگارد، مارکویز و سایر روانشناسان، تعریف یادگیری را این‌گونه بیان کرده‌اند:

«یادگیری، تغییری نسبتاً پایدار در احساس، تفکر و رفتار فرد است که بر اساس تجربه ایجاد شده باشد.»

حال هدف از یادگیری چیست؟ چرا باید تغییری نسبتاً پایدار در تفکر و رفتار و احساس انسانها ایجاد شود؟ مگر به طور طبیعی این رفتارها در فطرت ما وجود ندارد؟ انسان های نخستین بعد از شکار دومین کاری که انجام می دادند، آموختن شکار به کودکان شان بود، زیرا برای زنده ماندن می بایست این کار را انجام دهند. در ادامه همین زنده ماندن و زندگی کردن نیازهای دیگری برای انسانها به وجود آورد که باز هم برای رفع آنها نیاز به آموزش بود. در نهایت هم وقتی انسانها مجتمع شدند و جامعه تشکیل دادند باز هم نیازهایشان بیشتر شد و آموزش ها هم بیشتر گشت. پس هدف اصلی یادگیری بقا است.

یادگیری برای همه انسانها لازم است تا بتوانند زندگی کنند. امروزه که زندگی شکل های بسیار پیچیده ای به خودش گرفته و نیازها بسیار متفاوت شده اند، این یادگیری بسیار مهم تر شده است. علاوه بر آن زندگی انسانها کاملاً اجتماعی است و این یادگیری باید بر اساس روابط بین انسانها نیز باشد. قوانین و مقررات هر جامعه از این موضوع نشات می گیرد و هر جامعه ای سعی می کند انسانها را بر اساس آن ها آموزش دهد.

یادگیری انواع بسیاری دارد و فقط هم در مدرسه نیست. در مدرسه آموزش رسمی داده می شود، علاوه بر دانش هایی که پایه آنها تفکر است مانند علوم پایه، دروس عمده ای هم بر اساس اصول شهروندی آموزش داده می شود، این موارد جهت داشتن جامعه ای است که در آن زندگی بهتر باشد. وقتی یک دانش آموز بعد از گذران تحصیل وارد جامعه می شود باید آن رفتارها یا هنجارها در او پایدار بماند. تمام هدف یادگیری در مدارس همین نکته است. به زبانی دیگر اخلاق و روابط اجتماعی مهمتر هستند و دروسی مانند ریاضی برای تقویت تفکر در همین راستا می باشند.

تمام این مقدمه را بیان کردم تا بگویم که یادگیری بسیار مهم و همیشگی است. همه فکر می کنند که معلم ها یاد می دهند و دانش آموزان یاد می گیرند، ولی این روند دوطرفه است و یادگیری به سن و شرایط اجتماعی و... ارتباطی ندارد، حتی دانش آموز می تواند معلم خود را آموزش دهد. تجربه های بسیار داشته ام که از دانش آموز یاد گرفته ام، چه از نظر درسی و چه از نظر رفتاری که دومی بسیار بسیار مهم تر است.

یکی از نمونه های آن فاطمه است، دانش آموزی که به نظر من بهترین مربی و معلم بود. شخصیت کاملاً شکل گرفته ای داشت و بسیار بیشتر از سنش می فهمید. آرام و متین و با وقار و به جایش هم پر جنب و جوش و فعال و به قول ما معلم ها شلوغ بود. درسش خوب بود، سوالات زیادی می پرسید که نشان دهنده ذهن فعالش بود، گاهی هم اشتباهات مرا در محاسبات می گرفت. ولی شاخصه اصلی او شخصیت خاصش بود.

روزی که تازه از راه رسیده بودم زنگ اول به کلاس آنها رفتم. بی خوابی دیشب باعث شده بود بسیار خسته باشم. ساعت ده شب از تهران با اتوبوس راه افتاده بودم و از ساعت پنج صبح تا شش و نیم منتظر سرویس معلمان مقابل مخابرات آزادشهر لرزیده بودم و در مینی بوس هم نتوانستم حتی کمی چشمانم را ببندم. این جاده پر پیچ و خم اجازه کمترین استراحتی به من نمی داد.

وارد کلاس شدم و بعد از حضور و غیاب به سراغ بازدید تمرین هایشان رفتم. سه نفر ننوشته بودند که یکی از آنها فاطمه بود. شروع کردند به بهانه آوردن، خستگی باعث شده بود حوصله نداشته باشم و اصلاً به گفته هایشان دقت نکردم. تا پشت میز نشستم تا منفی هایشان را در دفتر نمره ثبت کنم، دیدم دست فاطمه بالاست. قبل از این که حرفی بزند با عصابنیت به او گفتم: از شما انتظار نداشتم، شما که دانش آموز خوب کلاس هستید وقتی به وظیفه تان عمل نکنید، چه انتظاری هست از دیگران؟! واقعاً برایتان متاسفم.

خیلی سعی می کرد گریه نکند و بغض گلویش را به شدت می فشرد. آن دو نفر دیگر بی خیال به نظر می رسیدند و همین مرا بیشتر عصبانی می کرد. رو به آنها کردم و با عصبانیت گفتم: تمرین ننوشته اید و زیاد هم ناراحت نیستید، انگار نمی دانید که منفی های من چه تاثیراتی بر نمره شما خواهد گذاشت، مگر اول سال به شما نگفتم که هر بی انضباطی منفی دارد و این منفی ها از نمره شما کم می کند؟!

بعد رو به فاطمه کردم و گفتم: واقعاً متاسفم که شما هم به جمع تنبل های کلاس اضافه شدید. تا این را گفتم سرش را روی میز گذاشت و دیگر چیزی نگفت، فهمیدم دارد آرام گریه می کند ولی تمام سعیش این بود که کسی نفهمد. به خودم نهیب زدم که چرا این طور رفتار کردم؟ حالا این بنده خدا یک بار تمرین ننوشت، همان منفی ای که در دفترنمره می گذارم کلی برایش ناراحتی ایجاد می کند، چه احتیاجی به این گفته ها بود؟ واقعاً خستگی و بی خوابی مغزم را از کار انداخته بود.

انتظار داشتم تا پایان زنگ سرش را بلند نکند و اصلاً به من نگاه نکند. ولی بعد از مدتی سرش را بلند کرد، حالش زیاد خوب نبود ولی سعی می کرد با دقت به تمرین هایی که حل می شود نگاه کند. کمی که گذشت و حالش بهتر شد، حتی از کناری اش برگه ای گرفت و شروع که به نوشتن و حل کردن، حتی یک بار هم از من خواست تا بخشی را دوباره توضیح دهم. متعجب او را نگاه می کردم و به این فکر افتادم که اگر من جای او بودم، حالم چگونه بود؟ اول این که حتماً بهانه ای برای ننوشتم تمرین جور می کردم، مانند حالا که بهانه خستگی را برای رفتار ناپسندم برای خودم جور کرده بودم. و دوم این که آن قدر از دست معلم عصبانی می شدم که حتی نگاهش هم نمی کردم، معلمی که شاگرد زرنگ کلاسش را به خاطر یک بار ننوشتن تمرین در جمع دانش آموزان تنبل قرار می دهد، ارزش نگاه کردن ندارد.    

ولی او بعد از مدتی همان فاطمه همیشگی شد، نه نفرتی، نه خشمی و نه ناراحتی ای، فقط حواسش به سوالات بود و سعی می کرد زودتر از این که دانش آموزان حل کنند، حل کند و یاد بگیرد. حالا نوبت من بود که حالم بد شود، خجالت می کشیدم از رفتاری که با او داشتم. می شد فقط منفی را گذاشت و حرفی نزد. شاید می خواستم دلسوزی کرده باشم و این گونه او را به جدیت در کار وادار کنم ولی در هر صورت کارم اشتباه بود.

نمی توانستم عذرخواهی کنم، در کلاس اصلاً ممکن نبود، تبعات بدی داشت. دانش آموزان به رفتار من که دقت نکرده بودند، آنها ننوشتن تمرین را دیده بودند و اگر چیزی می گفتم سریع سوء برداشت می کردند و همین دست و پای مرا بسته بود. خستگی دیشب و فشار روانی این کلاس واقعاً برایم نایی نگذاشته بود که ادامه دهم، می بایست دو زنگ دیگر کلاس می رفتم ولی باید حواسم را جمع می کردم که دیگر از این گونه اتفاقات در کلاس رخ ندهد.

زنگ تفریح دوم که خورد، سلانه سلانه داشتم به سمت دفتر می رفتم، در سالن فاطمه از روبرو می آمد، تا به من رسید خسته نباشید گرمی گفت و رفت. خستگی که بر جانم ماند به کنار، بهت عجیبی مرا فرا گرفت. این دانش آموز را من سر کلاس دعوا کرده بودم و باعث ناراحتی اش شده بودم، چه طور این قدر راحت حالا به من خسته نباشید می گوید، اگر دانش آموز دیگری بود با دیدن من راهش را کج می کرد یا اصلاً برمی گشت و سمت من نمی آمد. این دانش آموز واقعاً شخصیت عجیب و قوی و محکمی دارد.

مقابل در دفتر بودم که دوباره فاطمه از کنارم رد شد، بهترین موقع بود از او عذرخواهی کنم. صدایش کردم و او هم آمد. به او گفتم: ببخشید که سر شما داد زدم، باور نمی کردم شما تمرین حل نکرده باشید. نگاهی متعجبی به من کرد و بعد گفت: شما ببخشید که من وظیفه ام را انجام ندادم، درست است که دیشب کاری پیش آمد و خانه نبودم، ولی این دلیل نمی شود که تکلیفم را ننویسم. اشتباه کرده ام و آن را قبول دارم. از این به بعد هم قول می دهم دیگر تکرار نشود و ضمناً سعی خواهم کرد که آن منفی را هم تا جایی که بتوانم جبران کنم.

هر چه از منش این دانش آموز بگویم کم گفته ام. تا به حال دانش آموز و حتی هیچ فردی را ندیده ام که اشتباهش را قبول کند و سعی در جبرانش داشته باشد، همه حاشا می کنند و به دنبال پیدا کردن بهانه هستند. باید او را تشویق می کردم تا این روحیه را هرچه بیشتر در خودش پایدار نگاه دارد. به او گفتم منفی را به شرط این که تکرار نکنید پاک می کنم. چشمانش برقی زد و کلی تشکر کرد و با لبی خندان رفت.

از فاطمه آموختم که در برابر اشتباهی که انجام می دهم چه طور باید رفتار کنم. نه باید به دنبال بهانه باشم و نه باید تقصیر را به گردن دیگری بیاندازم. باید قبول کنم و سعی در جبران آن داشته باشم. این می شود یادگیری آن هم در سطحی بالا. من واقعاً مدیون این دانش آموز هستم که با رفتارش درس بزرگی به من داد. از این درس ها بسیار از دانش آموزانم گرفتم ولی این مورد شاخص ترین آن است.

حال برگردیم به همان مطلب اصلی یعنی یادگیری، این رفتار چگونه در این دانش آموز شکل پیدا کرده و پایدار مانده است؟ در مدرسه متاسفانه چنین درس هایی داده نمی شود، پس خانواده است که اصلی ترین گام های یادگیری را در فرد بر می دارد. حتماً این آموزش ها را در خانواده دیده است که این گونه شخصیت کاملی دارد. پدر و مادر ایشان مربیان بسیار کارآزموده ای بوده اند که توانسته اند رفتار های درست را به او آموزش دهند.

در آموزش و پرورش ما با تمام سعیی که می شود یادگیری به معنی اصلی آن رخ نمی دهد. کتاب های درسی هیچ مطلب مفیدی برای دانش آموزان ندارند و حتی در انتقال آن مفاهیم هم مشکل داریم. تغییر رفتاری که مدنظر است اصلاً ایجاد نمی گردد چه برسد به پایدار ماندن آن. در این روزگار یادگیری دانش آموزان در خارج از مدرسه اتفاق می افتد. فضای مجازی چنان رفتار و اندیشه انسانها را در سیطره خود گرفته است که هیچ لگامی نمی تواند افسار گسیخته آن را مهار کند. این یادگیری متاسفانه به خاطر نبود کنترل جوانب منفی اش بسیار بیشتر از جوانب مثبت اش است. این یادگیری در آینده به جامعه لطمه خواهد زد، البته نشانه هایش حالا نیز قابل مشاهده است.

انزجار بچه ها از مدرسه که نمود بارز آن خوشحالی بی حد و حصر آنها در زمان تعطیلی مدارس و همچنین پاره کردن کتاب ها بعد از امتحانات پایان سال است، نشان می دهد که اصلاً  در مدرسه یادگیری رخ نداده است. متاسفانه متولیان انگار چشم و گوش خود را بسته اند و فقط چند مدرسه خاص مانند تیزهوشان و نمونه و ... را می بینند و از اوضاع مدارس عادی بی اطلاع هستند. نمی دانند یا نمی خواهند بدانند که شیوه آنها در این گونه یادگیری با شکست مواجه شده و اکنون به طور عکس در حال نتیجه دادن است.

به عنوان مثال در کشوری که اسلامی هست، دانش آموز در طول دوازده سال تحصیل در هر سال در مواد درسی قرآن، پیام های آسمان و عربی را به طور مستقیم و در درسهایی مانند ادبیات فارسی و تفکر سبک زندگی و آموزش دفاعی به طور غیرمستقیم مفاهیم دینی را که برپایه اخلاقیات است آموزش می بیند، ولی آیا تغییر رفتاری در او دیده می شود؟ چقدر اطلاعات مذهبی دارد و چقدر به رعایت آنها پایبند است؟ در مدارس ما در بهترین حالت فقط ذهن دانش آموزان انباشه می شود از مطالبی که هیچ تغییری در رفتارشان ایجاد نمی کند.

یادگیری درست یعنی داستان فاطمه، تغییری در رفتار که علاوه بر خود به دیگران نیز کمک می کند تا در جامعه بهتر زندگی کنند. خودش الگویی می شود برای دیگران و این یادگیری بهترین نوع آن است. مطالب درسی ما مخصوصاً دروس دینی که کاملاً بر اخلاقایات استوار است باید این گونه تاثیر گذار باشد نه فقط برای تست و آزمون در ذهن دانش آموز انبار شود و بی استفاده بماند.

هر چه به گذشته بر می گردم و دانش آموزان آن زمان را با امروز مقایسه می کنم، بیشتر غصه می خورم. همه جای دنیا هرچه به جلو می روند بهتر می شوند ولی انگار ما مسیر را گم کرده ایم و در بیراهه ها می رویم. در گذشته تعداد دانش آموزانی مانند فاطمه بیشتر از امروز بود. همه خوب نبودند ولی توزیع دانش آموزان در کلاس تا حدی منطقی بود و بخش عمده آنها در حد متوسط بودند، ولی حالا دیگر بخش متوسط را نداریم، تعداد اندکی خوب هستند و تعداد زیادی ضعیف، هم از نظر درسی و هم از نظر رفتاری و اخلاقی، متاسفانه ضعف بچه ها در روابط اجتماعی هم بسیار مفرط شده است.

امید دارم روزی فرا رسد که یادگیری به درستی در آموزش و پرورش ما شکل گیرد تا جامعه به وضعیت نرمال خود بازگردد. این روزها بسیار به دانش آموزانی مانند فاطمه نیاز داریم.

 

284. عقاب آسیا

به پایان اردیبهشت نزدیک می شدیم، در شبی که دوستان دور هم بودیم، پیشنهاد شد که همین جمع شبی را در دل طبیعت بگذرانیم. حمید گفت: اردوی پایان دوره است و نیاز داریم کمی تفریح کنیم تا خستگی یک سال تحصیلی از تنمان به در شود. وقتی همه با این موضوع موافقت کردند، اولین بحثی که پیش آمد محل این تجمع بود. پیشنهادات زیادی مطرح شد: چشمه اجاق، شانه وین، اشک میدان، بوقوتو، تخته نراب و...، به خاطر این که بیشتر محل های پیشنهاد شده نیاز به پیاده روی زیادی داشت، نزدیک ترین محل که «شانه وین» بود تصویب شد.

تاریخ اجرا هم شد سه شنبه و چهارشنبه هفته بعد که پایان کلاس ها بود. برنامه ریزی این گردهمایی هم به من سپرده شد. اولین کاری که کردم، بین همه همکاران و دوستان در مدرسه فراخوان اعلام کردم و تا روز یک شنبه هم مهلت گذاشتم تا هر کسی که مایل است، آمدن خود را اعلام کند. باید تعداد دقیق دوستانی که می آمدند را می دانستم تا بتوانم برنامه ریزی دقیقی داشته باشم. اولین اعتراض به همین اعلام من در مدرسه شد، هماهنگ کردن و راضی نگاه داشتن افراد سخت ترین کار است.

 تعداد ثبت نام کنندگان به دوازده نفر رسید. می بایست تدارکات نیز پیش بینی و تهیه می شد. روی کاغذ همه چیز را با دقت کامل نوشتم، از موادی که قرار بود از شهر خریداری شود تا مواردی که همین جا قابل تهیه بود. میزان مصرف غذا را نیز برای هر نفر در هر وعده پیش بینی کرده بودم و در جدولی نوشته بودم، به طوری که کاملاً مشخص بود در هر وعده چه غذایی آماده خواهد شد. حتی تعداد دقیق نان ها را نیز حساب کرده بودم، جدول را به دوستان نشان دادم، همه تعجب کرده بودند و تا به حال چنین چیزی ندیده بودند، درست است تجربه اول من است ولی به نظرم کار خوب از آب درآمده بود.

حمید نگاهی به جدول انداخت و گفت: آفرین، کارت را خوب انجام داده ای، برنامه خوبی است و کاملاً مشخص و روشن است ولی در تعداد نان این قدر دقیق حساب نکن، شاید فردی بیشتر خورد. تعداد را زیاد کن. تا خواستم چیزی بگویم، نگاهی معنی داری به من انداخت و گفت: اول خودت، آیا با نصف نان بربری در صبحانه سیر می شوی؟ کاملاً درست می گفت و جوابی نداشتم و بدون هیچ بحثی مقدار نان را بسیار بیشتر کردم.

دومین چیزی که مهم بود تامین اعتبار بود، پیشنهاد کردم از هر نفر به طور علی الحساب مبلغی گرفته شود و بعد در پایان، حساب کتاب و دقیق انجام شود. ولی دسترسی به دوستانی که نبودند کار را دچار مشکل کرد. حمید پیشنهاد خوبی داد، بیشترین هزینه خرید گوسفندی بود که قرار بود از همین جا تهیه شود، حمید متقبل شد و همین باعث شد که او را مادرخرج کنیم. دوستانی هم که از شهر موادی را می خریدند، اعلام می کردند و من همه را کاملاً ثبت می کردم.

 مسئله سوم، لجستیک بود که آن را نیز دوستانی که اهل فن بودند بر عهده گرفتند. کارها محول شد و خرید ها انجام گرفت و همه چیز در شب قبل از حرکت مهیا و آماده بود. در وقت خواب تازه داشت چشمانم گرم می شد که حمید ناگهان بیدار شد و چراغ را روشن کرد و رو به من کرد و گفت: فکر چادر و وسایل خواب را کرده ای؟ برق از چشمانم پرید و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت.

کار خاصی از دستمان بر نمی آمد و فقط می بایست فردا به دوستان می گفتیم که هر کسی یکی از پتو ها را لوله کند و بالای کوله اش ببندد تا حدقل چیزی برای رو انداختن داشته باشیم. زیلوی بزرگ صاحبخانه مشکل زیر انداز را حل می کرد، ولی برای سرپناه و چادر متاسفانه هیچ فکری نکرده بودیم. شب را با نگرانی پشت سر گذاشتیم و فردا صبح دوستانی که قرار بود از شهر بیایند رسیدند و همه جمع شدیم و وسایل هم برای حمل بین همه به طور مساوی تقسیم شد. نه من و نه حمید جرات نداشتیم قضیه چادر را مطرح کنیم که مطمعناً مورد مواخذه شدید قرار می گرفتیم.

هنوز از حیاط بیرون نرفته بودیم که آقای مدیر با کوله پشتی عجیبی آمد و چشمان من و حمید را به نور وجودش روشن کرد. تجربه واقعاً حرف اول را می زند. آقای مدیر فکر چیزی را کرده بود که ما فراموش کرده بودیم. چادری بزرگ و مقاوم که از همین حالا که بسته بود معلوم بود که بسیار عالی است، این کوله بار آقای مدیر بار سنگینی از دوش من و حمید برداشته بود، وگرنه تا ابدالدهر مورد شماتت دوستان واقع می شدیم. واقعاً برای چند جوان ناآزموده همراهی یک نفر وارد و باتجربه لازم است.

به راه افتادیم و آقای مدیر که راه بلد ما بود در پیش می رفت. من قبلاً چندین بار تنهایی به «شانه وین» رفته بودم و در طبیعت بکر و زیبایش لذت وافر برده بودم. مسیرش زیاد طولانی نبود ولی شیب تندی داشت که در چند نقطه واقعاً نفس گیر بود. دوستانی که قدرت بدنی بالایی داشتند بدون زحمت می رفتند و آنهایی که چون من سنگین و کاهل بودند با فاصله و به زحمت می رفتند. ولی هوای خوب بهاری و همچنین مناظر زیبای مقابل چشممان باعث می شد این سختی ها را به جان بخریم و تحمل کنیم.

در مسیر وقتی صدای بع بع گوسفندی را که سرخوش در ابتدای همه در حال رفتن بود را می شنیدم به این فکر می کردم که این موجود چقدر راحت و شاد و سرمست است و از سرنوشتش اطلاعی ندارد. او در ذهنش فکر می کند او را برای چرا به این مرتع زیبا آورده اند، ولی هیچ تصوری از اتفاق هولناکی که برایش خواهد افتاد نداشت و همین بی اطلاعی باعث شده بود از لحظه لحظه زندگی اش لذت ببرد. حیوانات تصوری از هیچ چیز ندارند ولی دنیای ما انسان ها پر است از تصور. داشتن یا نداشتن تصور، مسئله این است.

 آقای مدیر با توجه به اطلاع کاملی که از منطقه داشت مکانی بسیار خوب را برای اسکان در نظر گرفت. بین درختانی ستبر که چشمه کوچکی نیز در آن جاری بود. همه چی در اینجا در نهایت زیبایی بود، زمین کاملاً با چمن های سبز رنگ مفروش شده بود و به نظر من نیازی به زیرانداز نبود، این فرش از هر فرشی نرم تر و زیباتر بود. برگ درختان چنان شفاف و تمیز بودند که نور از بینشان می گذشت و با رنگی که قابل توصیف نیست همه جا را نورپردازی می کرد. سکوت این مکان صداها را در خود فرو می بلعید و باعث می شد همه در ابتدای ورود به این مکان حرفی برای گفتن نداشته باشند.

آقای مدیر به همراه دو نفر از دوستان چادر را برپا کرد، بسیار شبیه چادرهای هلال احمر بود، با چادرهای مسافرتی که ما دیده بودیم بسیار متفاوت بود، هم از نظر گنجایش و هم از نظر ظاهر، به نظر، همه ی ما داخلش جا می شدیم. تعدادی از دوستان به دنبال هیزم رفتند و عده ای هم همراه من وسایل را مرتب می کردند. زیلو مقابل چادر پهن شده بود ولی هیچ کس روی آن ننشسته بود، همه در حال انجام کاری بودند. این حس همکاری بهترین عادتی است که ما انسانها داریم.

ناهار که کبابی دلپذیر بود مهیا شد. انصافاً  گرسنه بودم و این ناهار خیلی چسبید. ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم، خیلی فکر می کنیم ولی در عمل می مانیم. چقدر درباره سرنوشت شوم این گوسفند ناراحتی کشیدم ولی حالا با خوردن گوشتش در حال لذت بردنم. یا همه چیز به طور کامل نسبی است یا این که ما آدم ها خیلی پر رو هستیم؟ لحظه ای طوری فکر می کنیم و در لحظه دیگر خلافش را عمل می کنیم و هیچ هم به روی خودمان نمی آوریم.

بعد از این ناهار مفصل و لذیذ هر کسی به گوشه ای خزید و شروع به استراحت کرد. من هم شروع کردم به گشت و گذاری کوتاه در اطراف، اگر در خانه بودم حتماً باید می خوابیدم ولی در اینجا حیف است خوابیدن و از دست دادن این همه زیبایی. تا عصر تقریباً دورتادور جایی که اتراق کرده بودیم را گشتم و وقتی به کنار چادر رسیدم چای آماده بود و این زیباترین منظره ای بود که قبل از تاریک شدن هوا چشمانم را نوازش کرد.

من تا به حال تجربه ماندن شب در دل طبیعت را نداشته ام، آن هم در چادر. وقتی خورشید غروب کرد و هوا از رنگ سرخ به سیاهی گرایید، تازه معنی واقعی تاریکی را فهمیدم. چراغ های قوه و اضطراری و حتی چراغ گازی که آقای مدیر آورده بود در این حجم از تاریکی به نظر جایی را روشن نمی کرد. همه دور آتش نشسته بودیم و هم از نور و هم از گرمایش سود می بردیم. هوا به طور غیرمنتظره ای سرد شده بود، خوب بود که پیش بینی این مورد را کرده بودیم و همه لباس گرم همراه داشتیم.

دور آتش نشستن و صحبت کردن بسیار لذت بخش است، هر کسی خاطره ای از سالی که گذشت تعریف می کرد و آنهایی هم که ذوق و قریحه طنزی داشتند لطیفه های بامزه تعریف می کردند که از خنده روده بُر می شدیم. اطراف آن قدر تاریک بود که کسی حتی چند قدم هم از آتش فاصله نمی گرفت. چراغ قوه یکی از دوستان را گرفتم و به دل تاریکی زدم. چند متری از آتش و چادر فاصله گرفتم. نور چراغ چیزی را نشان نمی داد و توسط تاریکی بلعیده می شد. از دوران کودکی فوبیا تاریکی دارم و هنوز هم این ترس تا حدی در من هست. می خواستم چند قدم جلو تر روم ولی وقتی همین نور اندک چراغ هم خاموش شد و خود را در دریای بیکران تاریکی غرقه دیدم با تمام سرعت به طرف چادر بازگشتم. تاریکی هنوز برای من هولناک و وهم انگیز است.

شب همه در چادر کنار هم و با حداقل فاصله خوابیدیم، فکر نمی کردم که بتوانم در چادر بخوابم ولی خستگی باعث شد که زودتر از همه به خواب روم و همچنین زودتر از همه بیدار شوم. صبح زود وقتی از چادر بیرون آمدم هنوز آفتاب طلوع نکرده بود. این منظره را تا کنون ندیده بودم، هوا طوری بود که انگار مه گرفته بود، بر روی چمن ها که دست گذاشتم کاملاً خیس بودند، کمی که دقت کردم شبنم ها همه جا را به تصرف خود درآورده بودند. در همین حین اشعه های اولیه نور خورشید از کوه مقابل شروع به تابش کرد. همه چیز می درخشید. تلالو نور خورشید در همه جا منعکس می شود و باور این که تا چند ساعت پیش همه جا غرق در تاریکی بود را غیرممکن می کرد. گردش زمین چه اعجابی را ایجاد می کند.

صبحانه کله پاچه بود، از دیشب توسط دوستان روی آتش بارگذاشته شده بود و کاملاً پخته بود. سفره پهن شد و این صبحانه در ذهن همه به یادگار ماند. بعد از صبحانه به پیشنهاد آقای مدیر به منطقه« سنگ لا پا» رفتیم. حدود نیم ساعت با جایی که نشسته بودیم فاصله داشت. واقعاً نامش کاملاً به جا بود، در هر قدمی که برمی داشتیم باید مراقب می بودیم که سنگی به پایمان گیر نکند. زمینی سر سبز که انگار درونش سنگ های تیز و برنده کاشته بودند. به انتهای آن که رسیدم پرتگاهی بود ژرف که در آن طرفش دشتی بود فراخ که چند روستا هم از دور دیده می شدند.

وقتی بازگشتیم همه آماده بازی فوتبال شدند، از قبل برایش برنامه ریزی کرده بودند. جایی که اتراق کرده بودیم مقابلش محوطه ای بود که فقط به درد فوتبال می خورد. دوستان با چوب دو تا دروازه ایجاد کردند و شروع کردند به یارکشی، من کنار چادر نشسته بودم که ناگهان حمید مرا صدا زد که چرا نمی آیی؟ گفتم: خیلی ممنون، من فوتبال بلد نیستم، همینجا می نشینم و تماشا می کنم. گفت: ما به بلد بودن یا نبودنت کار نداریم، یار کم داریم و دوطرف برابر نیستند، بیا تا یارهایمان جور شود.

وارد زمین شدم و بدون هیچ سوال و جوابی دروازه را نشانم دادند. درونش ایستادم و به یاد دوران مدرسه افتادم که آنجا هم مرا دروازه بان می گذاشتند. بازی شروع شد و اولین توپ به سمت دروازه من شوت شد، خواستم شیرجه بزنم تا با مهارت مثال زدنی آن را مهار کنم، ولی نمی دانم چه شد که نشد و همان توپ اول وارد دروازه شد. حمید آمد و گفت: خدا نکرده دبیر ریاضی هستی، حداقل زاویه را ببند، خودت با همین هیکلی که داری اگر تکان هم نخوری یک سوم دروازه را گرفته ای. گفتم چشم و بازی ادامه پیدا کرد، خوشبختانه چند شوت دیگر هم که به سمت دروازه من شد، همه اوت شدند.

به نظر تیم ما زیاد قوی نبود، زیرا دروازه تیم مقابل زیاد تهدید نمی شد و همه شوت ها سمت من بود. البته یک جا هم جانفشانی کردم و توپی که به پای یار خودی خورد و داشت کرنر می شد را با شیرجه ای جانانه مهار کردم. چند دقیقه گذشت و گل دوم را هم خوردم، البته اینجا من مقصر نبودم، دفاع جا مانده بود و من مانده بودم و دو مهاجم، کار خاصی نمی توانستم بکنم، به سمت یکی رفتم و آن هم به دیگری پاس داد و او هم با ضربه ای به نهایت آرام دروازه مرا برای بار دوم گشود.

بازی ادامه داشت که صدای تراکتوری توجه همه ما را به خودش جلب کرد. وقتی از کنار ما گذشت ناگهان صدای سوت و هورا آمد. در تریلی پشتش تعدادی از دانش آموزان مدرسه دخترانه به همراه مادرشان بودند. همه متعجب بودیم که این ها اینجا چه می کنند؟ راننده تراکتور توقف کرد تا با ما  سلام و احوال پرسی کند. بعد از آن دوستان به بازی ادامه دادند، ولی کلاً همه چیز عوض شده بود، انگار تیم آرژانتین داشت با برزیل بازی می کرد، دریبل های کاملاً تکنیکی، پاس های قطری میلی متری، تکل های کاملاً صحیح و کل بازی هم تیکی تاکای اسپانیایی.

تماشاچی چقدر در بازی تاثیر گذار است. راننده تراکتور نرفت و جمعیت پشت آن فقط تشویق می کردند. تیم ما که دو گل عقب بود، چند حمله جانانه کرد و گلی به ثمر رساند. ابراهیم که زننده گل بود، سر از پا نمی شناخت و چند بار دور زمین دور افتخار زد. حال و هوای اینجا کم از ورزشگاه آزادی نداشت. جو همه را گرفته بود و هر کسی در نهایت تلاش و توانایی اش بازی می کرد. تماشاگر آن هم دختر و همچنین دانش آموز انگیزه ای صد چندان در دوستان ایجاد کرده بود.

تیم ما آن قدر خوب بازی می کرد که حتی یک موقعیت هم به حریف نداد تا خطری دروازه مرا تهدید کند. تشویق های بی امان همچنان ادامه داشت، بازی هم در اوج هیجان بود. کرنری برای تیم ما گرفته شد و ارسال توپ به هدف ننشست و توپ زیر پای بهترین بازیکن حریف افتاد. در چشم بر هم زدنی از نیمه زمین گذشت و آخرین مدافع را هم دریبل کرد. نمی دانستم باید چه کنم، زاویه ای نبود که ببندم، درست در مقابلم بود. شوت محکمی به سمت دروازه کرد، تنها کاری که کردم چشمانم را بستم، بعد ناگهان دردی را در ناحیه شکمم احساس کردم. وقتی چشمانم را باز کردم، خبری از توپ نبود، حتماً گل شده بود، ولی وقتی دیدم حمید توپ را گرفته فهمیدم که این بار توانسته بودم از دروازه حفاظت کنم، آن هم با چشم بسته.

توپ به اوت رفت و بعد حمید رو کرد به من و گفت: چهار تا دختر دیده ای و شده ای عقاب آسیا، از اول همین طور بازی می کردی تا دو تا گل نخوریم. این صحبت حمید را چند تا از دوستان شنیدند و شروع کردند دست انداختن من، با صدای بلند مرا عقاب آسیا می خواندند و چشمکی هم می زدند. گفتم: خجالت بکشید، خودتان دارید خودتان را می کُشید برای تماشگر ها، حالا من یک توپ را دفع کرده ام،آن هم چشم بسته و کاملاً شانسی.

نمی دانم چرا با رفتن تراکتور و تماشاگرانش ناگهان نیمه اول به پایان رسید و هر کسی در هرجایی بود به روی زمین دراز کشید. من فقط ایستاده بودم. گفتم: چه شد؟ زهوارتان در رفت! خوب شد تراکتور رفت وگرنه همه شما پس افتاده بودید. حمید گفت: ما که کاری نکردیم تو بودی که خودی نشان دادی و آن شوت محکم را در چند متری دروازه دفع کردی. آن دوست مهاجم هم گفت: امکان نداشت شوت من گل نشود، نمی دانم چه طور آن را گرفتی؟ کاملاً در زاویه مخالف زدم ولی گل نشد. چقدر خودشیرینی کردی ای ناقلا!

خیر سرم آمدم تا آنها را مورد شماتت قرار دهم، خودم مورد حمله آنها قرار گرفتم و تا مدتها به عقاب آسیا معروف بودم.

283. سازماندهی

در نیمه دوم شهریور ماه مراسمی در ادارت آموزش و پرورش برگزار می شود که اصلاً از آن خوشم نمی آید. همه معلمان و دبیران باید حتماً در این مراسم شرکت کنند، مراسمی که برای یک سال آتی آنها مهم است و محل تدریس آنها مشخص می شود، به این مراسم «سازماندهی» می گویند. یک فرم دارد که هر ساله باید پر کنیم و امتیازات خود را در آن ثبت کنیم. بعد طبق ترتیب امتیازات دبیران محل خدمت خود را انتخاب می کنند.

چون خاطره خوشی از این مراسم ندارم، از آن خوشم نمی آید. در این چند سالی که در روستا هستم به خاطر دور بودن از شهر نتوانسته ام در کلاس های ضمن خدمت شرکت کنم و هیچ امتیاز خاص دیگری را هم نتوانسته ام کسب کنم. به جز سنوات و بیتوته در روستا هیچ امتیاز دیگری ندارم. بدتر از آن فاصله نجومی امتیاز من با نفر قبلی است، اگر سال ها هم خدمت کنم حتی به نفر ماقبل آخر هم نخواهم رسید. همیشه آخرین نفر لیست هستم و باید دورترین نقطه را پوشش دهم.

امسال تصمیم گرفتم که برای سازماندهی به آزادشهر نروم، محل خدمت من که همیشه معلوم است و آخرین نفر هم هستم، پس لزومی ندارد حدود پانصد کیلومتر راه را بروم و برگردم. همان اول مهر مشخص می شود وامنان هستم یا کاشیدار یا نراب؟ خانه که وامنان است و هرجایی که بیفتم مانند سال های قبل پیاده می روم و برمی گردم. در این هجمه ناامیدی ها و سختی ها و دوری راه، همین پیاده روی ها در دل کوه ها و دره ها و دشت ها است که برایم انگیزه بخش است، اگر این پیاده روی ها نبود و دوستانم در این طبیعت مرا همراهی نمی کردند، تحمل ثانیه ای هم برایم سخت و دشوار بود.

یکی از دوستان تماس گرفت و تاریخ سازماندهی را به من گفت. از ایشان بسیار تشکر کردم و گفتم که نمی آیم، من که آخرین نفر هستم و جایم معلوم است. گفت: در بخشنامه تاکید کرده اند که دبیران حتماً باید حضور داشته باشند و اگر هم نمی توانند کسی را با معرفی نامه کتبی به جای خود بفرستند، در غیر این صورت هیچ گونه اعتراضی قابل قبول نیست. گفتم: هر ساله می گویند ولی برای من تاثیری ندارد. ادامه داد: خبرهایی است که امسال نیروی تازه قرار است بیاید. همین گفته آخرش مرا در نرفتنم مردد کرد و پیش خودم فکر کردم که شاید فرجی حاصل شود و کسی بیاید و اداره آزادشهر مرا رها کند تا بتوانم انتقالی بگیرم.

باید یک روزه به آزادشهر می رفتم و بازمی گشتم. بهترین وسیله قطار بود، شب می رفتم و صبح می رسیدم و بعد از اتمام سازماندهی باز شب حرکت می کردم و صبح می رسیدم تهران. فقط امیدوار بودم که بلیط باشد. صبح زود به ایستگاه راه آهن رفتم و خوشبختانه توانستم طبق برنامه ای که ریخته بودم بلیط تهیه کنم. اوضاع مالی ام در این ماه زیاد خوب نبود و پول بلیط را هم به زحمت پرداختم. از مادرم نیز خواستم تا برای تمام وعده های این سفرم غذایی که ماندگاری زیاد دارد آماده کند تا هزینه هایم به حداقل برسد. 

 از کودکی عاشق قطار بودم و هنوز هم هستم، سفر اگر با قطار باشد زیاد خسته نمی شوم و حتی در تاریکی شب نیز تا جایی که ممکن است سعی می کنم از دیدن بیرون لذت ببرم، تنها سختی سفر با قطار بیدار شدن صبح و تحویل ملحفه ها به سالن دار است. قطار ساعت پنج صبح به گرگان رسید. سازماندهی رشته ریاضی ساعت یازده بود. قدم زنان مسیر راه آهن تا میدان شهرداری را در هوای عالی صبحگاهی گرگان طی کردم. از آنجا به جرجان رفتم و سوار مینی بوس آزادشهر شدم و ساندویچی که رویش نوشته بودم صبحانه یک را همانجا در ماشین خوردم. من همیشه با دقت خاصی کارهایم را انجام می دهم. ساندویچ هایی را که مادرم با نان لواش آماده کرده بود را در کیسه های فریزر مجزا گذاشته بودم و روی هر کدام برچسب زده بودم: شام یک، صبحانه یک، ناهار یک، شام دو و صبحانه دو، البته تعداد ساندویچ های ناهار بیشتر  بود تا کمی سیر شوم.

ساعت هفت صبح آزادشهر بودم و باید چهار ساعت معطل می ماندم تا زمان سازماندهی فرا برسد. آزادشهر یک پارک شهر دارد که انصافاً هم با صفا است درختان بسیار تنومند و با وقاری دارد. به آنجا رفتم و به هر صورتی بود وقت را گذراندم و راس ساعت یازده در نمازخانه اداره آموزش و پرورش بودم. به جز من هیچ کس دیگری نبود، نگران شدم که مبادا تاریخ و زمان را اشتباه فهمیده ام، تا می خواستم از نماز خانه خارج شوم مسئول آموزش به همراه تعدادی از همکاران وارد نمازخانه شدند. این آقا را تا کنون ندیده بودم و نمی شناختم، من سالی یک بار به اداره می آیم و آن هم همین سازماندهی است. سال قبل مسئول آموزش فردی چاق بود ولی حالا این آقا لاغر است، آن آقای چاق خیلی بداخلاق بود، خدا کند این یکی کمی اخلاقش خوب باشد.

یک ربعی صبر کردند تا تقریباً همه آمدند، حدود بیست و پنج نفر دبیر ریاضی مرد در دوره راهنمایی بودیم. بعد از سلام و احوال پرسی آقای مسئول آموزش توضیحاتی در مورد سازماندهی داد و گفت امسال رویه را تغییر می دهیم و از آخر شروع می کنیم. یکه خوردم، من از زمانی که استخدام شده ام آخرین نفر هستم، یعنی چه از من شروع می کنند؟ همیشه سازماندهی از اولین نفر شروع می شود و به ترتیب مدارس پر می شوند، معمولاً امتیاز بالاها مدارس شهر و روستاهای نزدیک را می گیرند و روستاهای دوردست برای ما می ماند. حالا چه معنی دارد که از نفر آخر شروع می کنند؟

نام مرا خواندند و خدمت آقای مسئول رفتم، سلام و علیکی کرد و گفت: تا به حال شما را ندیده ام، در جواب ایشان گفتم من هم شما را تا کنون زیارت نکرده ام. لبخندی زد و گفت، اهل اینجا نیستی، وگرنه می شناختمت. تایید کردم و بعد رفتیم سراغ تعیین مدرسه. گفت: مدارس دهنه بالا را اول پر می کنیم و بعد می رویم سراغ دیگر مدارس. اینجا بود که تازه فهمیدم از نفر آخر شروع کردن یعنی چه؟ یعنی اول دورترین مدارس توسط افراد انتهای جدول پر شود و بعد با خیال راحت مدارس دیگر را سازماندهی کنند.

نراب یک مدرسه مختلط راهنمایی داشت که در همان گام اول و بدون سوال از من، 12 ساعتش را به نام من ثبت کرد. بعد کمی برایم شخصیت قایل شد و پرسید پسرانه وامنان را می خواهی یا دخترانه اش را؟ در دلم گفتم خیلی ممنون که به من حق انتخاب دادید. 12ساعت دخترانه را گرفتم و سازماندهی من تمام شد. گوشه ای نشستم و مانند همیشه به فکر فرو رفتم که کی می شود من هم در شهر خودم و در نزدیکی خانه خودم به مدرسه بروم و تدریس کنم؟ چه زمانی زندگی روی خوشش را به من نشان خواهد داد؟ البته در دل طبیعت بودن و دور بودن از شهر مزایایی دارد که فقط برای من مفید است، خانواده ام و مادرم را چه کنم که همیشه چشم انتظار تنها پسرش است. این تناقض ها آخر مرا به ورطه نابودی می کشد، نمی دانم به دل خودم باشم یا به دل خانواده؟!

همانطور که نشسته بودم، شاهد سازماندهی دیگر همکاران بودم، سه روستای دهنه که پر شد، ناگهان پریدند ابتدای جدول و شروع کردند به پر کردن مدارس شهر. هر کسی که کارش تمام می شد ابلاغش را می گرفت و می رفت، تنها کسی که گوشه نمازخانه نشسته بود من بودم. هنوز سه چهار نفری مانده بودند که آقای مسئول دفتر و دستکش را جمع کرد و به همراه آن چند نفر به بیرون رفت. برایم سوالی پیش آمد که چرا برای این چند نفر مدرسه ای تعیین نشد؟ آیا همه مدارس منطقه پر شده اند و  این چند نفر اضافه مانده اند؟

نتوانستم تحمل کنم و به اتاق آموزش رفتم. همان چند نفر بودند و آقای مسئول، صبر کردم تا صحبت آنها تمام شود. می گفتند اگر می شود ابلاغ متصدی آزمایشگاه یا معاون اجرایی برایشان بزنند. صحبت مدارس شهر بود. زیاد سردرنیاوردم ولی این را فهمیدم که حدسم درست بوده است و این چند نفر مازاد هستند و قرار است در مدارس شهر در جاهای دیگری به کار گرفته شوند. این مطلب نشان می دهد که در رشته ریاضی نیرو کم ندارند و حتی زیادی دارند و این یعنی که می توانم انتقالی بگیرم.

آنها که رفتند به آقای مسئول گفتم: این چند نفر چرا در سازماندهی محل تدریسشان مشخص نشد؟ نگاه اخم آلودی به من کرد و گفت: مشخص شده است، فقط داشتند درباره اضافه کار صحبت می کردند. اگر شما هم اضافه کار می خواهید این فرم را پر کنید تا در نوبت قرار بگیرید. گفتم خودم شنیدم که گفتند که متصدی آزمایشگاه را برایشان انتخاب کنید. غرغری کرد و جوابم را نداد. گفتم: آقای مسئول من از تهران می آیم و هفت سال هم سابقه دارم و همه آن سال ها را هم در وامنان و کاشیدار و نراب بوده ام. چرا به من انتقالی نمی دهید که به شهرم بروم؟! هر وقت می آیم تا برای انتقالی اقدام کنم می گویید که نیرو ندارید، پس این چند نفر که ماندند چه بودند؟

اصلاً نگاهم نمی کرد و جوابم را نمی داد. عصبانی شده بودم ولی تا جایی که امکان داشت خودم را کنترل می کردم. احساس می کردم که این آقای مسئول اصلاً نمی خواهد مشکل مرا حل کند، حتی به حرف هایم هم گوش نمی داد، در نهایت گفتم: حداقل راهی به من پیشنهاد دهید که بتوانم کارم را به پیش ببرم. نگاهی به من کرد و گفت: برو از هرجایی که می خواهی اعلام نیاز بگیر، می توانی در موعد انتقالی اضطراری درخواست دهی و منتقل شوی. باورم نمی شد که این آقا می خواهد کارم مرا راه بیاندازد. ولی سادگی ام مهلت نداد و به همین گفته این آقا اعتماد کردم و با کلی امید و آرزو از اتاق خارج شدم. می دانستم نباید زیاد امید ببندم ولی نمی دانم چرا خیلی امید بستم؟

نمی دانم چرا در مسیر بازگشت زمان کش آمده بود و مسیرها نیز طولانی تر شده بود. در ایستگاه راه آهن گرگان نشسته بودم و به ساعت بزرگ مقابلم نگاه می کردم که انگار به زور داشت حرکت می کرد، زمان هم با من سر ناسازگاری دارد. شب تا صبح در قطار خواب به چشمانم نمی آمد و به این فکر می کردم که اگر بشود و کارم درست شود چقدر مادرم خوشحال خواهد شد. من به نوبه خودم این شهر را دوست ندارم و فقط به خاطر مادرم آن را تحمل می کنم. برای خوشحالی مادرم هر سختی ای را حاضرم به جان بخرم. خدا کند کارم درست شد و مادرم نفس راحتی بکشد و همیشه چشم انتظار تنها پسرش نباشد.

صبح از همان ایستگاه راه آهن یک راست به اداره کل آموزش شهر تهران که در نزدیکی ترمینال جنوب بود رفتم. به بخش آموزش راهنمایی رفتم و موضوع را با یکی از افرادی که در اتاق بود مطرح کردم. با رویی گشاده تمام صحبتهایم را گوش کرد و بعد خیلی آرام گفت: همکار گرامی در انتقال ابتدا عدم نیاز مهم است که مبدا باید بدهد، اگر شما نامه عدم نیاز را داشته باشید ما در کمیسیون مطرح می کنیم و اگر نیاز داشتیم از شما استفاده می کنیم. اصل مبدا است که باید موافقت خود را برای خروج شما اعلام کند.

می دانستم که آن آقای مسئول آموزش آزادشهر حرفی زد تا مرا از سر خود رفع کند. به خودم لعن و نفرین می فرستادم که چرا با این که می دانستم باز هم سادگی کردم و حرف او را قبول کردم. البته خدا از ایشان هم نگذرد که با من بازی کرد. فقط خدا را شکر به مادرم چیزی نگفتم که او با این اتفاق بیشتر غصه می خورد. گاهی رفتار بعضی ها باعث می شود که کلاً انسانها را دوست نداشته باشم. همان درختان وامنان و سنگ کوه هایش با معرفت تر هستند از بعضی ها. بودن در کنار طبیعت زیبا و با وقار که به جز صداقت هیچ چیز دیگری ندارد، برایم بیشتر ارزش دارد تا در کنار این گونه انسان ها بودن.

نمی دانم چرا انسان ها دروغ می گویند و چرا با احساسات دیگران بازی می کنند؟ از این آزار و اذیت چه نفعی می برند؟ اگر با این کار لذت می برند، حتماً بیمارند و نیاز به درمان دارند واگر هم هیچ هدفی ندارند باز هم بیمارند که قصدی ندارند و باز هم باید درمان شوند. این آقا خیلی راحت می توانست به من بگوید که شما باید عدم نیاز بگیرید و بعد بروید سراغ مقصد. اگر هم نمی خواست با من همکاری کند، حداقل راستش را می گفت و من تکلیفم مشخص بود، حداقل می رفتم با رئیس و معاونین صحبت می کردم تا شاید فرجی حاصل شود. از طرف دیگر، مگر من با ایشان این گونه رفتار کرده ام که با من این گونه رفتار می کند؟ من صادقانه از ایشان کمک خواستم و طبق اصل اخلاق از ایشان هم انتظار کاری صادقانه داشتم. ولی زهی خیال باطل، بهتر است به وامنان بروم و خودم را در دل طبیعت بی غل و غش آنجا غرق کنم که دیگر تحمل نوع بشر را ندارم.

به این نتیجه دردناک رسیدم که طبیعت خیلی بهتر و بیشتر به درد من می خورد تا این انسانها، باید تا حد امکان از آنها دوری کنم، البته انسانهایی که در روستا زندگی می کنند از این قاعده مستثنی هستند، زیرا در جوار طبیعت بودن و در آن زندگی کردن انسان را در همان حالت اولیه نگاه می دارد. البته وقتی بیشتر فکر می کنم، دلم برای مردمان شهر می سوزد، حق دارند بی اخلاق شوند، روند طبیعی زندگی در شهرها مختل شده است. سرعت زیاد در همه چیز آفتی است که ما انسانها دچارش شده ایم. زندگی ماشینی همه چیز را از انسانها گرفته است. شاید باشند انسانهایی که در این محیط ها، طبیعی زندگی کنند ولی هم تعدادشان بسیار کم است و هم زندگی شان بسیار سخت.

دوست داشتم از همه کس دور باشم، وامنان بهترین جا بود. ولی می بایست به اداره می رفتم و حرفم را به این آقای مسئول می زدم. سکوت در خیلی جاها لازم است ولی در بعضی جاها باید حرف زد و به طرف مقابل فهماند که فهمیده ام. اگر نروم و به این آقای مسئول نگویم او فکر می کند که می تواند همیشه این گونه رفتار کند و کسی هم به او خرده نخواهد گرفت. در بیشتر اوقات تحمل ظلم و همچنین بیان نکردن آن ظالم را در کارش وقیح تر می کند.

 وقتی وارد اتاقش شدم و سلام کردم مرا نشناخت، از مزایای اداره نرفتن یکی همین است. گفتم: ببخشید سوالی دارم، برای انتقال ابتدا باید عدم نیاز بگیریم یا اعلام نیاز؟ کمی خودش را جا به جا کرد و شروع کرد توضیح مفصل دادن که قانون و مقررات انتقال چگونه است و عدم نیاز مبدا شرط اصلی است و کلی در این زمینه صحبت کرد. در انتها هم با لحن خاصی گفت: همه چیز را برایتان شرح دادم، فکر کنم صحبتهایم کامل بود و سوال شما را برطرف کرد، من قوانین و مقرارت اداره را به طور کامل می دانم.

منتظر بود از ایشان تشکر کنم و کلی هم از اطلاعات ذی قیمتش تعریف کنم، از نگاهش کاملاً معلوم بود که دارد کلی از خودش کیف می کند که چقدر آدم کاربلدی است. نگاهی به ایشان انداختم و گفتم: پس اگر می دانستید، چرا در روز سازماندهی به من گفتید که بروم و از هرجایی خواستم اعلام نیاز بیاورم؟ شما که قوانین و مقررات را کامل می دانستید. من با هزار امید و آرزو به تهران رفتم و آنجا با خاک یکسان شدم. واقعاً خجالت نمی کشید که با نیروی خودتان این طور برخورد می کنید؟! کدام اداره با کارمندش این گونه رفتار می کند که شما با من کردید؟!

سرخ شد و سفید شد و شروع کرد به من من کردن. دوست نداشتم بیشتر در کنار این فرد باشم و خداحافظی سردی کردم و از اتاق بیرون رفتم، در آب خوری اداره آبی به سر و صورت زدم تا کمی حالت خشمم فرونشیند. تصمیم گرفتم به پیش رئیس اداره بروم و همه چیز را به ایشان بگویم. رفتم و گفتم ولی ای کاش نمی رفتم، اگر دریای خزر را هم روی خودم می ریختم نمی توانست شعله های برافروخته خشمم را خاموش کند. در این جا اگر اهل این شهر نباشی و کسی شما را نشناسد کاری از پیش نمی بری. پس اداره نرفتن معایبی هم دارد.

بهتر همان که به وامنان بروم و از انسانها دوری کنم، جای من در بین درختان و کوه ها و دشت هاست، به نظرم در خلقتم اشتباهی رخ داده است.

282. حوصله

با شروع تابستان و آغاز خانه نشینی، درگیری جالبی بین من و خانواده ام رخ می دهد، مخصوصاً مادرم که بسیار نگران من است. فکر کنم این بحث فقط در خانه ما باشد و در هیچ خانه دیگری مطرح نشود. کجا به جوان خانواده می گویند: بیرون برو تا هوایی به سرت بخورد، از این همه خانه نشستن خسته نشدی؟ حوصله ات سر نرفت؟و ...  در همه خانواده های ایرانی درست عکس این مطلب برقرار است و همه از بیرون رفتن های زیاد و دیر به خانه آمدن جوان هایشان شاکی هستند.

بنده خدا مادرم می گفت: پسرم تنهاست و هیچ دوستی ندارد. او همه اش در خانه است و اصلاً بیرون نمی رود من هم دلداری اش می دادم که من دوستان زیادی دارم ولی همه آنها در وامنان و گرگان و گنبد و ... هستند. در جوابم می گفت: پس حداقل به کارخانه دایی ات برو و با پسردایی هایت باش یا به کارگاه پسر عمویت برو و کمی آنجا باش تا حوصله ات سر نرود، ولی او نمی دانست که با رفتن به این مکان ها بیشتر حوصله ام سر می رود. برای این که ناراحت نشود چشمی می گفتم و در طول سه ماه تابستان یک بار به آنها سر می زدم. من آدمی نیستم که زیاد بیرون بروم، بیشتر اوقات بودن در خانه را دوست دارم و آن چنان که دیگران می گویند، حوصله ام سر نمی رود.

البته در تابستان تمام کارهای خانه از خرید گرفته تا هر کاری که در بیرون انجام شود را بر عهده می گیرم و نمی گذارم کسی برای کارِ خانه بیرون رود. این کار را به صورت تمام و کمال انجام می دهم تا جبران آن نه ماهی باشد که در خانه نیستم. اول هفته به تره بار خیابان پروین می رفتم و برای کل هفته خرید می کردم. نان را هم به تعداد زیاد می گرفتم و در فریزر دپو می کردم. تمام تلاشم این بود که همه کارها در یک نوبت انجام شود تا مجبور نباشم دوباره بیرون روم. پدرم به طعنه می گفت: حاضری پدرت درآید ولی دوباره نروی!

از زمانی که به یاد دارم برای «حوصله ندارم» راه حل بیرون رفتن را انتخاب نکرده ام. یا آن قدر بی حوصله هستم که حتی تحمل درون یا بیرون را ندارم و در این موارد اکثراً به خواب پناه می برم و یا چنان سرم در خانه گرم است که نیازی به بیرون رفتن ندارم. من فقط برای انجام کار بیرون می روم و هیچ انگیزه دیگری برای بیرون رفتن ندارم. تنها در وامنان است که وقت پیدا کنم تنها به دل کوه و دشت می زنم و در کنار آن همه زیبایی وقت می گذرانم. بیرون رفتن برای دیدن چیزهایی که ارزش دیدن دارد می ارزد.

کتاب دوست همیشگی و یار دیرین من در هر زمان و هر مکان است. در تابستان بیشتر با این یار مهربان هستم و زمان طولانی تری را با او می گذرانم، تنها بیرون رفتن های من برای خودم، رفتن به میدان انقلاب و خریدن کتاب است. پدرم گاهی به شوخی می گوید این قدر نخوان، مغزت قاطی می کند و همیشه در جواب با خنده می گویم: نگران نباش، چیزی درونش نیست تا قاطی شود. گاهی این تهی بودن بسیار آزارم می دهد و پیش خودم فکر می کنم آیا عمرم اجازه می دهد تا این مغز را اندکی پر کنم، حتی راضی به اندازه قطره ای از دریا هستم.

یک شب بعد از شام بحث مفصلی در این زمینه در خانوده تشکیل شد و در انتها بعد از کلی مباحثه و مناظره نتیجه این شد که من کلاً آدم تنبلی هستم. هرچه برهان و دلیل در نقض این موضوع آوردم قبول نشد و همه به جز خودم بر این موضوع صحه گذاشتند. پدرم می گفت: با این تنبلی ای که تو داری فردا ازدواج کنی، همسرت از دستت چه خواهد کشید؟! بچه هایت دیوانه خواهند شد! با این وضعیتی که من در تو می بینم حتی یک بار هم دست زن و بچه ات را نخواهی گرفت و بیرون نخواهی برد. هر چقدر از وامنان و صبح زود بیدار شدن و پیاده روی های یک ساعته تا مدرسه و بازگشت به خانه می گفتم، افاقه نمی کرد و همه می گفتند: آنجا کار است و از خانه و خانواده جدا است.

متاسفانه هیچ کدام از استدلالات مرا نمی پذیرفتند. باید حرکتی انجام می دادم تا بتوانم تا حدی خودم را نشان دهم و ثابت کنم که تنبل نیستم. صبح بعد از صرف صبحانه بلافاصله لباش پوشیدم و به مادرم گفتم: من می روم دوری بزنم. مادرم لبخندی زد و گفت: باز می روی میدان انقلاب ؟! گفتم: نه، می خواهم کمی دور بزنم تا حال و هوایم عوض شود. چشمان مادرم داشت از حدقه بیرون می آمد. در ادامه گفتم: ناهار هم منتظر من نباشید، خیلی می خواهم دور بزنم و دیر می آیم. با مادرم که کاملاً بهت زده بود، خداحافظی کردم.

از خانه بیرون زدم ولی هیچ مقصد و هدفی نداشتم. چهارراه تهرانپارس سوار اتوبوس برقی ها شدم و میدان امام حسین پیاده شدم. گشتی در بازار زدم، مردم را می نگریستم که در حال خرید مایحتاج زندگی شان بودند و سر قیمت ها چانه می زدند، دیدن این بازار مرا به یاد بازار نعلبندان گرگان اندخت. تنها جای شلوغی که برایم جذاب است همین بازار نعلبندان گرگان است، احساس می کنم جریان زندگی را در آن می بینم. بی هدف قدم می زدم که چشمم به اتوبوس واحد میدان راه آهن افتاد. پیش خودم فکر کردم، به میدان راه آهن بروم و کمی قطار نگاه کنم. دلم برای لکوموتیوهای GM تنگ شده بود.

ترافیک بزرگ ترین معضل تهران است که به نظر چاره ای برایش نیست. یک ساعت طول کشید تا به میدان راه آهن رسیدم. وارد سالن ایستگاه شدم و به این فکر می کردم که دو ماه دیگر باز مسافر اینجا خواهم بود. روی تابلو فقط یک قطار آماده حرکت بود، قطار اهواز. نیم ساعت دیگر به راه می افتاد. همیشه دوست داشتم مسیری های دیگر راه آهن را نیز تجربه کنم، ولی هیچگاه فرصت آن نمی شد. باید برنامه ای می ریختم و با همین قطار تا اهواز می رفتم، این کار هم تماشای زیبایی های مسیر را که تا به حال ندیده بودم را برایم داشتم و هم رفع کننده ایراداتی  بود که به ناروا به من می زدند.

در همین حین فردی با عجله خودش را به من رساند و پرسید: بلیط فروشی کجا است؟ می خواهم برای قم بلیط بخرم. گفتم: بلیط فروشی طبقه دوم است، ولی در این زمان برای قم قطاری نیست. همان طور که با عجله می رفت، گفت: قطار اهواز از قم می گذرد. گفته این مرد باعث شد جرقه شدیدی در ذهنم زده شود. ساعت یازده بود، می دانستم تا قم دو ساعت راه است، ساعت یک می رسیدم قم و اگر ساعت پنج بعدازظهر هم برای بازگشت حرکت می کردم، ساعت هفت عصر تهران بودم و اوایل شب به خانه می رسیدم. طرح بسیار خوبی بود، تصمیم گرفتم اجرایش کنم.

سریع خودم را به طبقه بالا و بلیط فروشی رساندم. یک بلیط برای قم خریدم و به سمت سکوی مورد نظر رفتم. ذوق زده بودم، اولین باری بود که مسیری غیر از شمال را می رفتم. درست است تا انتهای مسیر را نمی خواستم بروم و قم پیاده می شدم، ولی همین مقدار هم برای این بار کفایت می کند. سوار شدم و کوپه را پیدا کردم. وقتی وارد کوپه شدم، جا خوردم. یک خانواده پنج نفری نشسته بودند و تا من را دیدند همه سلام کردند. السلام و علیکمی گفتند که تلفظ کامل و صحیح «ع» آنها مرا با خودش به خوزستان برد. یک بار در زمان تربیت معلم با اتوبوس ما را تا آبادان و خرمشهر برده بودند و این صدای گرم مردم آن خطه هنوز در گوش هایم مانده بود.

پدر خانواده که هیکلی تقریباً دوبرابر من داشت ایستاد و دستی داد و گفت: تفضل. من هم خودم را جمع و جور کردم و بعد از جواب سلام، کمی با ایشان حال و احوال کردم. خون گرمی از چهره همه آنها می تراوید. مادر و فرزندان خودشان را جابه جا کردند و صندلی کنار پدر که کنار در هم بود را برای من خالی کردند. نشستم ولی اصلاً راحت نبودم. این خانواده با بودن من معذب می شدند، مخصوصاً دختران آنها. بعد از چند دقیقه بلند شدم و در سالن مقابل پنجره کناری ایستادم.

پدر خانواده بلافاصله آمد و گفت: راحت باش پسرم. تلفظ حلقی «ح» در میان لهجه دل نشین ایشان بیشتر نمود داشت. گفتم: ممنون، من دوست دارم بیرون را ببینم، من تا به حال این مسیر را ندیده ام. لبخندی زد و گفت: جاهای زیبای این مسیر از درود شروع می شود و تا اندیمشک ادامه دارد، جایی که قطار از دل زاگرس می گذرد، ولی هنوز که حرکت نکرده ایم، فعلاً بیا بنشین تا پاهایات قوت داشته باشند که بتوانی بایستی و نگاه کنی.

 گفتم: خیلی ممنون، من قم پیاده می شوم، با این تعریف هایی که شما گفتید، حسرت بر دلم ماند و حتماً باید برنامه ای بریزم و این مسیر زیبای راه آهن سراسری را ببینم. بعد از سه خطا طلا و ورسک و سوادکوه گفتم تا کمی هم او را در حسرت بگذارم. برایش جالب بود و فکر نمی کرد در این سمت نیز مسیر راه آهن شاهکار باشد. هرچه تعارف کرد، به کوپه بازنگشتم و در نهایت گفت: هر جور راحتی، و باز تلفظ «ح» بود که در فضا پیچید. گویش این مردمان به همراه رفتارشان، همیشه گرمای جنوب را به همراه دارد. چقدر خوش خلق و خون گرم و مهربانند.

قطار به راه افتاد و ذوق دیدن جاهایی که ندیده بودم در من فوران می کرد. همیشه از دیدن مکان های جدید به وجد می آیم. خیلی طول کشید تا از محدوده شهر گذر کنیم، باور نمی کردم بعد از تهران به این سرعت وارد بیابان شویم. البته مسطح نبود و پستی بلندی بسیار داشت. زیبایی های خاص خودش را داشت. از کوه های البرز فاصله گرفته بودیم و به زحمت از دور دیده می شدند. فکر می کردم اولین ایستگاه بعد از تهران قم باشد ولی این طور نبود. رودشور، پرندک، کوه پنگ، انجیلاوند، نودژ و پل، ایستگاه های بین تهران و قم بودند.

محو تماشای بیرون بودم که در کوپه کناری باز شد و مردی با لباسی که به نظرم مربوط به ایلات و عشایر لرستان بود بیرون آمد و سلام گرمی به من کرد. زیبایی از لباسش و وقار از رفتارش و مهربانی از چهره اش می بارید و خون گرمی اش فضا را گرم کرده بود. با همان لهجه زیبای لری چند کلامی با من صحبت کرد و بعد به انتهای سالن رفت. صدای خانواده این مرد از کوپه می آمد و برایم همچون موسیقی زیبایی بود که بر دل و جان می نشست. چقدر لهجه ها و گویش های مردم ایران زمین زیباست.

یک طرف عربی صحبت می کردند و طرف دیگر لری، سمفونی هایی بودند که در تلاقی هم به اوج رسیده بودند و قصدی هم برای فرود نداشتند. دیدن تصاویر زیبای بیرون با این موسیقی متن چنان مسحور کننده بود که مرا از این مکان و زمان بیرون برد و معلق بین زمین و آسمان نگاه داشت. گرمای جنوب و ستبری کوه های  زاگرس را می شد از میان لهجه این دو قوم عرب و لر به راحتی فهمید. تصور کوه های زاگرس که ایلات و عشایر در آن ساکن هستند و برف هایش دشت های خوزستان را  که مسکن قوم عظیم عرب است را سیراب می کند، صحنه ای بسیار جذاب و  دیدنی در ذهنم ساخته بود. درست است که آنها را ندیده ام ولی کاملاً حسشان می کنم.

ساعت دو بعدازظهر بود که در ایستگاه قم پیاده شدم، انگار من تنها مسافر در این ایستگاه بودم، هیچ کس دیگری نبود، احتمالاً رفته بودند ولی من خیلی زود پیاده شده بودم، پس باقی مسافران کجا غیبشان زد؟ سکوت همه جا را فرا گرفته بود و گرما تنوره می کشید. به سالن انتظار ایستگاه رفتم و همانجا تصمیم گرفتم که برای برگشت بلیط بخرم و خیال خودم را راحت کنم. خوشبختانه متصدی بلیط فروشی بود و همین خوشحالم کرد ولی این خوشحالی زیاد دوام نیاورد. فقط دو قطار برای رفتن به تهران امروز از ایستگاه قم می گذرد، یکی حدود چهل و پنح دقیقه بعد و دیگری ساعت ده شب.

چاره ای نداشتم برای ساعت 14:45 بلیط خریدم. با این اوصاف دیگر فرصت نداشتم به زیارت بروم، من تا به حال قم نیامده بودم و خیلی دوست داشتم آستان حضرت معصومه(س) را ببینم، ولی انگار به قول قدیمی ها نطلبیده است. خیلی حیف بود که این همه راه بیایم و به حرم نروم و گشتی در این شهر نزنم. حداقل باید سوهان می خریدم تا به خانه ثابت کنم که قم بوده ام وگرنه آنها قبول نخواهند کرد.

خیابان منتهی به ایستگاه راه آهن مشجر و با صفا بود، حدود نیم ساعت وقت داشتم و تصمیم گرفتم در این خیابان قدمی بزنم. بیشتر مغازه ها بسته بودند و در میان آنها یک کبابی به چشمم خورد که هنوز اندکی بوی کباب از آن می آمد. هر کار کردم این شکم خیره را به نانی بسازم، نتوانستم و مجبور شدم وارد مغازه شوم و دو تا سیخ کباب کوبیده سفارش دهم. از صبح که صبحانه خورده بودم تا کنون لب به چیزی نزده بودم و به شدت گرسنه بودم.

 محیط این کبابی برایم خیلی جالب بود. قدیمی بود و دیوارها و سقفش دود گرفته بود، روی دیوارها تصاویری که به نظر قدمتشان با این مکان در رقابت بود چسبانده شده بودند. یک تقویم دیواری هم که مربوط به سال 1360 بود، درست بالای دخل قرار داشت، میز ها و صندلی ها چوبی و فرسوده بودند، ولی همه اینها در یک هارمونی کاملاً با هم هماهنگ بودند، به طوری که حس بسیار خوبی به من می دادند. انگار اینجا همه چیز از زمان عقب مانده بود و من چقدر این عقب ماندگی را دوست دارم.

بنده خدا صاحب مغازه که زمان ناهاربازارش تمام شده بود می خواست کمی استراحت کند که گیر من افتاد. آرام بود و با حوصله آتش نیمه خاموشش را با مقداری ذغال دوباره برافروخته کرد، معلوم بود تا آماده شدن کباب زمانی نسبتاً دراز طول خواهد کشید ولی نمی دانم چرا در این مغازه گذر زمان را حس نمی کردم. همه چیز در حال سکون بود و هیچ تعریفی برای زمان در اینجا مطرح نبود. به تابلو ها و عکس های قدیمی که به دیوار های خسته این کبابی آویخته شده بود می نگریستم و به این فکر می کردم که چه بسیار افراد گرسنه که به این مکان آمده اند و سیر بیرون رفته اند و چه بسیار افراد گرسنه ای که از مقابل این مغازه گذشته اند و همچنان گرسنه مانده اند. چرا همه نمی توانند همیشه سیر باشند؟!

یک سبد کوچک ریحان تازه به همراه یک پیاز نقلی و یک نوشابه زمزم در کنار دو سیخ کباب کوبیده و گوجه های کاملاً پخته، صحنه بسیار زیبایی خلق کرده بودند که دیگر تاب تحمل آنها را نداشتم و شروع کردم به تناول این غذای لذیذ، زیبایی در مزه ها نیز بیداد می کرد. چقدر خوشمزه بود، سعی می کردم آرام تر بخورم تا زمان بیشتری در این لذت غرق باشم. دوست داشتم تمام نشود و من همچنان در حال خوردن باشم، به همین خاطر لقمه هایم را کوچک می گرفتم.

در دنیای زیبای مزه ها و این مغازه نوستالوژیک غرق بودم که ناگهان صدای بوقی همه چیز را خراب کرد و مرا از این همه زیبایی ناگهان به ورطه هولناک اضطراب انداخت. گذر زمان را متوجه نشده بودم و من هم در این دکان از زمان جا مانده بودم، انگار اینجا سحری دارد که در آن گذر زمان را حس نمی کنی. به ساعت که نگاه کردم فقط سه دقیقه مانده به 14:45، هنوز نیمی از سیخ دوم کباب مانده بود. نمی توانستم این نیمه را تنها در اینجا رها کنم، آن قدر برایم مهم بود که انگار نیمه گمشده ام است. بین ماندن و رفتن بودم که صدای بوق دوم را شنیدم. ناخودآگاه نان را برداشتم و آن نیمه را درونش گذاشتم و دوان به سمت ایستگاه رفتم.

فاصله مغازه تا ایستگاه زیاد نبود ولی وقتی به ایستگاه رسیدم آخرین واگن هم از مقابلم گذشت و قطار آرام آرام به سمت دوردست ها رفت و من هم در اندوه از دست دادنش همان گوشه ایستگاه زانوی غم به بغل گرفتم. جا ماندن حس بسیار بدی دارد ، درست است که کاری نداشتم و فقط به عنوان تفریح آمده بودم ولی باز هم حالم خیلی بد بود. تا به حال این گونه از قطار جا نمانده بودم، آن چند باری هم که جا ماندم به خاطر برف های سنگین وامنان بود که اصلاً به گرگان نرسیدم.

اولین چیزی که به ذهنم رسید تماس با خانه بود. با تلفن کارتی به خانه زنگ زدم. پدرم با صدای خواب آلودی جواب دادم. باور نمی کرد که من به قم آمده بودم. موضوع را برایش مختصر شرح دادم و گفتم که قطار بعدی ساعت ده شب است. پدرم گفت: می خواهی تا ساعت ده شب علاف قطار شوی، برو در شهر دوری بزن و بعد با ماشین به تهران بیا، به پلیس راه قم برو آز انجا ماشین بگیر. خودم از خودم متعجب شدم که چرا این فکر به ذهن خودم نرسید. من که مدتها است این گونه از شاهرود یا گرگان به تهران می آیم. فکر کنم این اضطراب ناگهانی باعث مختل شدن اعصاب مغزم شده بود.

از خانه که خیالم راحت شد تا حدودی حالم نیز بهتر شد. به دستم که نگاه کردم تازه یادم آمد هنوز نیمی از کباب را دارم. همین خوشحالم کرد، واقعاً این شکمو بودن چقدر دردسر دارد. روی یکی از صندلی های ایستگاه نشستم تا این لقمه جانانه را میل کنم، نان را کاملاً لوله کردم و مانند ساندویچ شروع به خوردن کردم. اولین لقمه را که از این ساندویچ گرفتم، ناگهان یادم آمد که ای داد بیداد من هنوز پول این کباب ها را نپرداخته ام. باز اضطراب به سراغم آمد و دوباره دوان به سمت کبابی رفتم.

دیگر داشت مغازه اش را می بست تا به خانه برود و استراحتی کند تا غروب که دوباره بساط کباب های لذیذش را به راه اندازد. تا مرا دید لبخندی زد و گفت: مگر با قطار نرفتی؟ گفتم: متاسفانه جا ماندم، ببخشید اصلاً حواسم نبود که پول غذا را بدهم. با همان لبخند گفت: قابل شما را ندارد، فهمیدم که مسافر هستی و به همین خاطر با شنیدن سوت قطار به سمت ایستگاه دویدی. اشکال ندارد، نگران نباش. با کلی اصرار توانستم پول کباب ها را به ایشان بدهم. آن قدر دریا دل بود که همه اش می گفت: مهمان ما باش، مسافری و این پول لازمت می شود، حالا باشد دفعه بعد و...

چقدر این انسان آرام بود، چقدر قوی بود و چقدر مهربان، چقدر با حوصله بود. ای کاش می شد در جهان این گونه انسانها بیشتر می بودند تا زندگی بسیار زیباتر شود، انسانهایی که حوصله دیگران را دارند و زود تصمیم نمی گیرند و سریع قضاوت نمی کنند. انسان هایی که دیگران برای آنها دیگران نیستند. موقع رفتن هم مرا ترک موتورگازی اش سوار کرد و ابتدای صحن حضرت معصومه(س) پیاده کرد. وقتی گفت التماس دعا، از ته دل گفتم محتاجم به دعا.