از ساعت دوازده و نیم ظهر که کنار کلبه کل ممد ایستاده بودیم تا حالا که ساعت سه شده بود، هیچ وسیله ای حتی در جهت مخالف مسیر ما نیامده بود، تنها چیزی که می آمد برف بود و آرام آرام داشت می نشست. حمید گفت: تا غروب صبر می کنیم، اگر ماشین نیامد، برمی گردیم وامنان و فردا صبح با مینی بوس های روستا می رویم. کمی فکر کردم و گفتم: این برف تا فردا جاده را خواهد بست و تا ماشین راهداری بیاید و مسیر را بازگشایی کند عصر خواهد شد، هر طور شده امروز باید برویم.
حمید نگاه خاصی به من کرد و گفت: چه طور باید برویم؟! با کدام وسیله؟ نکند فکر پیاده رفتن به سرت زده است، مرد مومن هفده کیلومتر راه است و اگر همین الآن هم حرکت کنیم، دو ساعت دیگر به شب برمی خوریم و شام گرگ ها و شغال ها می شویم، خواهش می کنم از این فکرها برای ما نکن، من حاضرم بمانم و فردا غروب به خانه برسم ولی زنده برسم. خنده ای کردم و گفتم: من که پیاده رفتن را دوست دارم، حاضر هم هستم که بروم، شما مشکل دارید و نمی توانید کیلومتری پیاده روی کنید. ضمناً نگران گرگ ها هم نباش! آنها سراغ من می آیند و با تو که فقط استخوان و اندکی پوست هستی کاری ندارند.
حمید نیش خندی زد و گفت: آن گرگ بنده خدا اگر تو را بخورد، گوشت چندانی به دندان نمی گیرد، فقط چربی گیرش می آید. گفتم: این طور هم نیست، من وزنم زیاد است ولی چاق نیستم، شکم ندارم، استخوان بندی ام درشت است. حمید چپ چپ نگاهم کرد و تا خواست چیزی بگوید، ناگهان ساکت شد و با دست پشت سرم را نشان داد و فقط گفت: ماشین. وقتی برگشتم، یک ماشین سواری دیدم که داشت به ما نزدیک می شد. برق شادی چشمانمان را منور کرد و سریع به سمت جاده رفتیم.
تنها نگرانی ما این بود که جا نداشته باشد، معمولاً هر وقت وانت می آمد- که اینجا زیاد می آید- خیالمان راحت بود، بر پشت آن سوار می شدیم و با تحمل سختی خودمان را به تیل آباد می رسانیدم. ولی این ماشین سواری بود و اگر جا نداشت هیچ کاری نمی شد کرد. هر دو چشمانمان را تیز کردیم که در بین این برف هایی که می بارید بتوانیم تعداد سرنشینان را احصا کنیم. حمید که چشمان تیزبین تری نسبت به من داشت، گفت: من که فقط دو نفر جلو می بینم، راننده که خانم است و کنارش یک مرد با موهای سفید.
واقعاً چشمان حمید همچون چشمان عقاب بود، تا ماشین به چندمتری ما نرسیده بود من هیچ چیزی نمی دیدم. حتی نفهمیدم که ماشین پژو است. هر دو دست بلند کردیم و خوشبختانه توقف کرد و ما هم سوار شدیم. پیرمردی که در جلو نشسته بود بعد سلام و علیک گفت: فکر کنم شما باید معلم باشید، که در این موقع اینجا در کنار جاده منتظر ماشین هستید. ما هم با لبخند تایید کردیم. پیرمرد ادامه داد: یکی از پسران من هم سالها در روستایی دورافتاده معلم بود و همیشه از سختی رفت و آمد می گفت.
خوشبختانه مقصد نهایی آنها گنبد بود و با این اوصاف با خیالی راحت تا آزادشهر را می توانستیم برویم. به بیرون که نگاه می کردم، بارش برف شدیدتر شده بود، به طوری که برف پاک کن با تمام سرعتش به سختی می توانست دانه های برف را از روی شیشه جدا کند، ولی روی جاده هنوز آن چنان ننشسته بود که نیاز به زنجیر چرخ باشد. نگاهی به ابرها انداختم و در دل به آنها گفتم: این بار نتوانستید مرا گیر بیاندازید، هر چقدر دوست دارید ببارید که من دیگر رفته ام، بسته شدن جاده هم دیگر برایم مهم نیست.
ولی بعد از گذر از چند پیچ، نگرانی جدیدی به هر دو ما وارد شد. این خانم خیلی با سرعت می رفت و پیچ ها را چنان می پیچید که من و حمید روی هم می افتادیم. اصلاً هم به جاده خاکی و اندک برفی که روی آن نشسته بود توجه نمی کرد و چنان گاز می داد که انگار در جاده آسفالت در حال رانندگی است. علاوه بر چپ و راست شدن، بالا و پایین هم می شدیم. عجیب این بود که پیرمرد اصلاً توجه نمی کرد و هیچ نمی گفت، معمولاً انسان های پیر محتاط تر می شوند و بیشتر حساسیت نشان می دهند. اگر پدر من اینجا بود همان پیچ اول تذکرات شدید اللحنی به راننده می داد.
کم کم نگرانی ما به ترس مبدل شد، این خانم که اصلاً به جاده آشنا نبود، هیچ احتیاطی در رانندگی اش نمی کرد. انگار عجله داشت و می خواست هرچه سریعتر به مقصد برسد. نگاه های من و حمید که به هم تلاقی کرد، معنی های بسیاری داشت، فکر کنم او هم همانند من به ته دره رفتن و لت و پار شدن و توسط گرگ خورده شدن فکر می کرد. در همان افکارمان هم به او گفتم نگران خورده شدن نباش، گرگ ها اول مرا می خورند و در نهایت از استخوان های تو به عنوان خلال دندان استفاده می کنند.
حمید نتوانست جلو خودش را بگیرد و به خانم راننده گفت: ببخشید، ما چند سال است در این روستا خدمت کرده ایم و بسیار از این جاده گذشته ایم، پیچ های تند و غیر اصولی زیادی دارد، در اینجا اگر اشتباه کنید، فرصتی برای جبران ندارید. متاسفانه ماشین هایی زیادی که به جاده آشنا نبودند به ته دره رفته اند، نمونه اش ماه قبل که یک پراید که از سمت نردین می آمد، در همین حوالی به ته دره رفت و دو نفر جان باختند. حمید راست می گفت، من ماشین مچاله شده را ته دره دیده بودم. بعد حمید ادامه داد و گفت: ضمناً هوای برفی و لغزندگی جاده هم بسیار خطرناک است. خواهش می کنم احتیاط کنید.
همین که حمید این حرف ها را زد، سرعت ماشین به نصف تقلیل یافت. فکر کنم خانم راننده ترسید و مجبور شد آرام تر برود. پیرمرد هم حرف های حمید را تایید کرد. دم حمید گرم که تذکر داد، وگرنه در سراشیبی تندی که بعد از هفت چنار بود و دو تا پیچ خیلی خطرناک هم داشت، حتماً برایمان اتفاق ناگواری می افتاد. به ابتدای دشت تیل آباد که رسیدیم، چهره های درهم من و حمید باز شد، از منطقه خطر عبور کرده بودیم و از اینجا تا تیل آباد دیگر دره ای نیست.
با توجه به این که ارتفاع کم کرده بودیم، شدت بارش برف هم کم شده بود. آرام به حمید گفتم: بهتر است در تیل آباد پیاده شویم. این خانم که در پیچ های جاده خاکی این گونه رانندگی می کند، در پیچ های جاده آسفالت چه کار خواهد کرد؟! حمید گفت: امیدوارم ترسی که از حرف من در او پیدا شده تا آزادشهر ماندگاری داشته باشد، این موقع در تیل آباد چه طور می توانیم ماشین گیر بیارویم، بهتر است با این ها برویم.
هنوز چند ثانیه از این گفتگوی من و حمید نگذشته بود که این خانم دوباره پایش را روی گاز گذاشت و سرعت ماشین را زیاد کرد. به حمید نگاه انداختم او هم ابرویی بالا انداخت. تاثیر حرف های حمید فقط چند تا پیچ دوام آورده بود و حالا که جاده صاف شده بود دیگر اثرش را از دست داده بود. البته در اینجا دیگر خبری از دره نبود، ولی به خاطر خاکی بودن جاده احتمال انحراف از جاده وجود داشت. باز نگرانی به همراه ترس به ما بازگشت، انگار قرار نیست امروز ما با آرامش به خانه برسیم.
با لال بازی به حمید فهماندم که «تیل آباد، تمام»، با سر تایید کرد و هر دو بی صبرانه منتظر رسیدن به تیل آباد و خلاص شدن از رانندگی بی مبالات این راننده بودیم. سرعت ماشین بسیار زیاد بود و جاده هم کاملاً مستقیم، تا دو سه کیلومتر جاده مستقیم است و بعد با یک پیچ نود درجه به سمت تیل آباد می رود. حدود پنج کیلومتر تا جاده اصلی فاصله داشتیم، این چند دقیقه آخر را هم باید تحمل کنیم. حمید که خودش گواهینامه داشت از من که تا به حال یک بار هم پشت ماشین ننشسته ام بیشتر در اضطراب بود. فقط روبرو را نگاه می کرد و به شدت حرص می خورد.
داشتیم با دقت روبرو را نگاه می کردیم که ناگهان صدای سهمگینی آمد و بلافاصله بعد از آن، من و حمید هر دو در هوا معلق شدیم. سرمان به سقف ماشین خورد و بعد با شدت به روی صندلی افتادیم. سرنشینان جلو هم همین اتفاق برایشان افتاد. پیرمرد سکوتی را که به خاطره شوکه شدن همه ما ایجاد شده بود، شکست و رو به خانم راننده کرد و گفت: دختر جان، کمی آرامتر، چه خبر است؟! بلیط هواپیما که نداریم که جابمانیم و بسوزد! خانم راننده هم در جواب پدرش فقط لبخندی زد. من و حمید که یک سر تا دم در خانه عزرائیل رفتیم و برگشتیم، خدا را شکر خانه نبود، وگرنه الآن باید در صف حساب و کتاب اولیه می بودیم.
بعد از این اتفاق سرعت ماشین خیلی کم شد، فکر کنم که این خانم فهمید که در جاده خاکی، آن هم پوشیده از برف، باید آرام رانندگی کند. چرا تا زمانی که اتفاقی رخ نمی دهد، ما رعایت نمی کنیم؟! حتماً باید اشتباه کنیم تا برایمان درس عبرت شود. خدا را شکر در اینجا فاجعه ای رخ نداد، ولی اگر ماشین به خاطر این دست انداز منحرف می شد و از جاده خارج می شد و چپ می کرد، آن وقت دیگر نمی شد آن را جبران کرد. پدرم همیشه یک جمله جالب در مورد ماشین و رانندگی می گوید: حدود صد سال است که ماشین به ایران آمده ولی هنوز فرهنگ استفاده آن بعد از این همه سال نیامده است.
نه به آن گاز دادن این راننده و مثل موشک رفتنش نه به این آهستگی و مانند لاک پشت حرکت کردنش. افراط و تفریط بزرگترین مشکل ما انسانها است. فکر کنم اصلاً گاز نمی داد، قانون اینرسی بود که ما را حرکت می داد. آن قدر حرکت کند شد تا در نهایت به توقف کامل انجامید. آنجا بود که تازه فهمیدم علت این تقلیل سرعت چه بود، ماشین خاموش شده بود. اگر من هم به جای ماشین بودم و آن طور پرواز می کردم و به زمین می خوردم، خاموش می شدم.
اما مشکل اصلی خاموش شدن ماشین نبود، بلکه روشن نشدنش بود. خانم راننده هرچه استارت می زد هیچ اتفاقی نمی افتاد، حتی یک پت پت هم نمی کرد که دلمان خوش باشد. آن قدر استارت زد که اعصاب پدرش به هم ریخت و با خشم گفت: بس است دیگر، روشن نمی شود. حمید به من نگاه کرد و من هم به حمید نگاه کردم و بعد هر دو به بیرون که برف می بارید نگاه کردیم. از دست این خانم که کاری برنمی آید، آن پیرمرد هم که حال و جانی ندارد کاری کند، پس فقط ما می مانیم. به خانم راننده گفتم که کاپوت را بزند تا برویم و ببینیم چه بلایی بر سر ماشین آمده است.
وقتی پیاده شدم، سرمای هوا کاملاً مرا به لرزه انداخت. ضمناً بارش برف هم شدید تر شده بود، ابرها فهمیده بودند گیر کرده ام و همه را خبر کرده بودند تا به بالای سر من برسند و وظیفه همیشگی شان در قبال مرا انجام دهند. با حمید سراغ موتور رفتیم تا ببینیم چه شده است. حمید که گواهینامه داشت زیاد از موتور ماشین سر در نمی آورد، ولی من چهار سال طرح کاد در مکانیکی بودم و اطلاعتم بد نبود. روشن نشدن ماشین دو علت اصلی دارد، نرسیدن برق به سر شمع یا نرسیدن بنزین به محفظه احتراق. برای بررسی برق باید یک وایر را جدا می کردم و نزدیک شمع نگاه می داشتم، در زمان استارت اگر جرقه می زد یعنی برق در جریان است. همین کار را کردم و جرقه نزد، پس مشکل در سیستم برقی ماشین است.
در گام بعدی به سراغ دلکو رفتم، احتمال می دادم پلاتین چسبانده باشد. هوای سرد و بارش برف واقعاً کار را برایم سخت کرده بود. دستانم بدون دستکش یخ می زد و با دستکش هم نمی توانستم کار کنم. تنها چیز که در این شرایط بحرانی کمی امیدوار کننده بود، جعبه ابزاری بود که خانم راننده از صندوق عقب آورد. همه چیز در آن بود حتی یک سری کامل بکس و دسته هایش. شروع کردم به باز کردن درب دلکو، به حمید و خانم راننده که فقط ایستاده بودند و با نگرانی نگاه می کردند، گفتم که بهتر است در ماشین بنشینند تا یخ نکنند.
وضعیت پلاتین را باید در چرخش میل دلکو می فهمیدم، معمولاً این کار را با چرخواندن پروانه انجام می دهند. با زحمت بسیار اندکی پروانه را چرخواندم ولی هیچ حرکتی در دلکو ندیدم. شاید خوب نچرخوانده بودم، باز هم با زور بسیار پروانه را کمی بیشتر چرخواندم ولی هیچ تغییری در وضعیت پلاتین ایجاد نشد. با چرخش میل دلکو پلاتین باید باز بسته شود تا برق مستقیم را به برق متناوب تبدیل کند. چاره ای نبود، گفتم تا استارت بزند، ولی خیلی کوتاه. هیچ چرخشی از میل دلکو ندیدم. این اتفاق یعنی فاجعه، احتمالاً با همان ضربه سنگین به ماشین یا میل دلکو از جایش در رفته یا شکسته است. با این اوصاف دیگر هیچ امیدی برای روشن شدن ماشین وجود ندارد.
کاپوت را بستم و همه چیز را جمع کردم و به داخل ماشین برگشتم. همه به من مانند همراهان یک بیمار بعد از عمل جراحی به دکتر معالج نگاه می کردند. من هم گفتم: تمام سعیم را انجام دادم ولی مشکل اساسی است و ماشین روشن نمی شود و باید حتماً به تعمیرگاه رسانده شود. حمید گفت: هنوز حدود سه چهار کیلومتر با تیل آباد فاصله داریم، تازه آنجا هم که تعمیرگاه نیست، باید ماشین را بکسل کنیم و تا آزادشهر ببریم. گفتم: درست می فرمایید ولی حالا، دم غروب، در این برف و وسط جاده خاکی ماشین از کجا گیر بیاوریم تا بتوانیم بکسل کنیم؟
خانم راننده دیگر نمی توانست تحمل کند و زد زیر گریه، پیرمرد هم فقط هاج و واج نگاه می کرد. من و حمید شروع کردیم به دلداری دادن، حمید گفت: نگران نباشید حدود نیم ساعت پیاده تا پاسگاه راه است، من می روم و آنجا ماشین گیر می آورم. من هم گفتم: حتی اگر این هم نشد، تا پاسگاه جاده کفی است می توانیم ماشین را هُل بدهیم، شما اصلاً نگران نباشید. تا این را گفتم حمید محکم سقلمه ای به من زد و فهمیدم که حرف نامربوطی زده ام، با این شرایط فقط ما دو تا باید هُل بدهیم، آن هم در زیر بارش برف و فاصله ای حدود چهار کیلومتر.
گریه خانم راننده قطع نمی شد، بایند کاری می کردیم. به حمید گفتم: تو زیاد اهل پیاده روی نیستی، من می روم و شما اینجا کنار اینها باش. هوا کاملاً تاریک شده بود، ولی برف همچنان می بارید، جاده کاملاً پوشیده از برف شده بود و با این اوصاف تا فردا صبح این جاده بسته می شد. قدم هایم را تند کردم تا سریع تر به پاسگاه تیل آباد که کنار جاده اصلی است برسم، ده دقیقه از راه افتادنم نگذشته بود که دو تا نور چراغ مقابل خودم دیدم. نیسانی بود که راننده اش اهل وامنان بود، چون تا مرا دید شناخت و با تعجب پرسید که این موقع در این شرایط، پیاده اینجا چه می کنم؟ موضوع را برایش گفتم و سوار شدم و به محل توقف ماشین رفتیم.
سریع سرو ته کرد و دنده عقب آمد و یک سیم بکسل محکم از پشت وانت برداشت و اتصالات را کاملاً ایمن بست. فقط به خاطر برف، آقای راننده وانت به خانم راننده پژو گفت که ترمز نگیرد و اگر ماشین سُر خورد نگران نباشد و خیلی آرام فرمان را بچرخواند. خانم راننده با توجه به شرایط بد روحی ای که داشت، عملاً نمی توانست کاری انجام دهد. حمید قبول کرد و پشت فرمان نشست. به راه افتادیم، سرعت حرکت بسیار پایین بود و علت اصلی آن هم برف بود، وانت زنجیر زده بود و بسیار مطمئن می رفت و قدرت زیادی هم داشت.
حدود یک ربع گذشت که به تیل آباد رسیدیم. تا پمپ بنزین رفتیم و ماشین را در زیر سقف جایگاه پارک کردیم. من و حمید که اصلاً نگران نبودیم، تجربه های بدتر از این را هم داشته ایم. ولی خانم راننده و پیرمرد چهره هایشان باز شده بود، رهایی از اضطراب سنگین را می شد در آنها دید، مانند نجایت یافتگان به اطراف نگاه می کردند، ولی به خاطر فشاری که بر آنها وارد شده بود کاملاً خسته بودند. از راننده وانت بسیار تشکر کردیم، حتی خانم راننده می خواست پولی بدهد که آقای راننده قبول نکرد و رفت. پیرمرد گفت: باید به پسر بزرگم زنگ بزنم که با یک یدک کش به سراغ ما بیاید. تلفن پاسگاه در اینجا بسیار کار ساز بود.
متصدی جایگاه نیز مردانگی کرد و ما را در اتاقی که بخاری اش جانانه گرم بود جای داد. وقتی هوا تاریک می شود تردد در جاده آزادشهر شاهرود هم بسیار کم می شود، به همین خاطر من و حمید تصمیم گرفتیم در کنار این پدر و دختر بمانیم، هم برای آنها قوت قلب هستیم و از طرفی ماشین دیگری نیست که با آن به شهر برویم. البته آنها بسیار به ما اصرار کردند که به خاطر آنها معطل نشویم ولی ما گفتیم، تا مطمئن نشویم که شما به سلامت به خانه نرسیده اید ترک تان نمی کنیم، بندگان خدا کلی خجالت می کشیدند.
حدود دو ساعت بعد یک ماشین سواری و یک یدک کش رسیدند. پسرش بود. ماشین را یدک کش برد و ما هم همگی با سواری بازگشتیم.آن قدر از ما تشکر کردند که حد نداشت. کلی اصرار کردند که به خانه شان برویم، پیرمرد بنده خدا که فقط دعایمان می کرد. در آزادشهر می خواستیم پیاده شویم نمی گذاشتند، پسرش گفت: اجازه بدهید پدر و خواهر را به خانه برسانم، بعد شما را به گرگان می برم. خانم می گفت: برویم حداقل شام میهمان ما باشید بعد بروید گرگان. کار داشت به جاهای باریک می کشید، از آنها اصرار و از ما انکار. در نهایت با هزار زحمت از آنها خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم.
فقط موقع پیاده شدن حمید رو به خانم کرد و گفت: این تجربه برایتان بماند که در جاده خاکی که به آن آشنایی هم ندارد زیاد گاز ندهید. حتی اگر جاده صاف و مستقیم باشد و هیچ دره ای هم نداشته باشد. بنده خدا سرخ شد و سفید شد و واقعاً از خجالت آب شد. هم تشکر می کرد و هم عذرخواهی می کرد. وقتی رفتند به حمید گفتم: راننده را با خاک یکسان کردی، این بندگان خدا این همه اضطراب کشیدند و در آخر هم تو این گونه تیر خلاص را به آنها زدی. حمید گفت: در رانندگی در بیشتر اوقات اولین اشتباه آخرین اشتباه می شود و جایی برای جبران ندارد. شانس آوردیم که در این اتفاق فقط ماشین خراب شد، اگر منحرف می شدیم و چپ می کردیم، حالا من و تو در راه برزخ بودیم. لبخندی زدم و گفتم: البته با شانسی که ما داریم، حتماً آنجا هم وسیله گیر نمی آوردیم و باید پیاده می رفتیم.
1404/08/08
روز به روز بر حسرت من افزوده می شد، همکاران و دوستان یکی یکی صاحب کامپیوتر می شدند و من فقط از این غافله عقب مانده بودم. طرف در حد روشن خاموش کردن فقط می داند و کامپیوتر خریده است، در حالی که من که در این زمینه علامه دهر هستم، هنوز کامپیوتر شخصی ندارم. با کامپیوتر مدرسه هم زیاد نمی توانستم کار کنم، از زمانی که سیستم «دانا» که مخصوص نمرات و کارنامه دانش آموزان است، روی آن نصب شده، آقای مدیر طوری رفتار می کند که ما کمتر پشت کامپیوتر بنشینیم.
آمدن به گرگان در کم شدن هزینه هایم تاثیر داشت ولی نه به اندازه ای که بتوانم برای خرید کامپیوتر پس انداز کنم. از حقوق ماهی شصت هزار تومان در حد ده یا پانزده هزار تومان باقی می ماند که آن را هم در خانه به عنوان کمک خرجی استفاده می کردم. پدرم کارمندی ساده بود و حقوق او تا پایان ماه را به زحمت کفاف می داد. حتی اگر همان ده هزار تومان را هم پس انداز می کردم برای خرید یک کامپیوتر که حدود چهارصد هزار تومان قیمت دارد، باید حدود سه سال صبر می کردم و این زمان بسیار طولانی بود.
این حسرت زمانی به اوجش رسید که اینترنت به میدان آمد. دسترسی به اطلاعات آن هم در هر زمینه ای فقط با چند کلیک. در مدرسه به خاطر همان سیستم دانا، حق اتصال به اینترنت را نداشتیم. حمید اولین کسی بود که در بین دوستان به اینترنت وصل شده بود و چنان با آب و تاب از آن تعریف می کرد که دل مرا می برد. او اولین در بین ما بود، هم در خرید کامپیوتر و هم در وصل شدن به شبکه جهانی اینترنت. او در حال طی طریق در عالم فناوری اطلاعات بود و من هنوز اندر خم یک کوچه که هیچ، در هیچ کوچه ای نبودم.
وقتی حمید از اینترنت و کامپیوترش می گفت، نگاه من از درون پنجره در افق گم می شد، از ته دل آه می کشیدم و در حسرت خود می سوختم که چرا من نمی توانم کامپیوتر داشته باشم؟ چرا حقوق معلمی برای خرید یک کامپیوتر کفاف نمی دهد؟ چرا به قول پدر، همیشه در بحران مالی هستیم و هیچگاه از آن عبور نمی کنیم؟ این چراها داشت در ذهنم مانند گردبادی می چرخید. البته سعی می کردم چیزی بروز ندهم، چون اگر دوستان می فهمیدند تا مدت مدیدی سوژه ای برای الطاف دوستانه شان می شدم. این داشتن کامپیوتر برایم تبدیل به آرزویی شده بود که به نظر دست نیافتنی می رسید.
یک شب دوستان داشتند در مورد وام تعاون اداره با هم حرف می زدند. گوش هایم تیز شد، چرا زودتر این فکر وام به ذهن خودم نرسیده بود. می توانم از اداره یا اگر نشد از بانک مسکن که حقوق را از آنجا می گیرم وام بگیرم و با آن برای خودم یک کامپیوتر بخرم. از خوشحالی نمی دانستم چه کار کنم. یک آخ جون بلند گفتم که با چهره های دوستان که متعجب مرا نگاه می کردند مواجه شدم. حمید گفت: دیوانه شده ای که یک مرتبه بدون هیچ دلیلی این قدر خوشحالی می کنی! خودم را جمع و جور کردم و با تمام وجود سعی کردم آن چه در ذهنم می گذرد را فاش نکنم.
سه شنبه ظهر هر چقدر دوستان اصرار کردند که با آنها بروم، قبول نکردم و گفتم فردا صبح با مینی بوس های روستا می روم. چهارشنبه ساعت یازده به آزادشهر رسیدم و سریع به اداره رفتم. نمی دانستم به کجا باید مراجعه کنم، خدمت متصدی دبیرخانه که تنها مرد خوش برخورد اداره بود رفتم و از ایشان پرسیدم. حسابداری را به من نشان داد و گفت: در آنجا سراغ آقای فلانی را بگیر که مسئول تعاون اداره است. با تشکر از ایشان جدا شدم و با ذوق وارد اتاق حسابداری شدم. مسئول تعاون از من چندین برابر فربه تر بود و صندلی اش به زحمت داشت او را تحمل می کرد.
بعد از سلام از ایشان پرسیدم که چگونه می توانم از اداره وام بگیرم؟ کد پرسنلی از من خواست و وارد کامپیوتر کرد. در دل به خود می گفتم: انتظار دارد به پایان می رسد، با ورود کد پرسنلی ام به این کامپیوتر، کامپیوتر شخصی ام به خانه وارد خواهد شد. بعد از چند ثانیه لبخندی بر لبان مسئول شکفت که مرا غرق در شادی کرد. رو به من کرد و گفت: آقا شما اصلاً عضو تعاون نیستید که بخواهید وام بگیرید! مگر همان زمان استخدام اقدام نکرده بودید؟ خشکم زد و فقط توانستم با سر به ایشان بفهمانم که خیر، این کار را نکرده ام. فرمی جلویم گذاشت و گفت: پر کن تا از همین امروز عضو صندوق تعاون شوی.
چرا همان روز اول که در این اداره استخدام شدم و فرم های بسیاری پر کردم، کسی مرا راهنمایی نکرد که عضو این صندوق شوم. تازه مسئول تعاون گفت به خاطر این که در این سالها عضو نبوده ام، باید میزان ذخیره ام به اندازه دیگرانی که هم سابقه من هستند برسد، بهتر است صدهزار تومان واریز کنم. چه فکر می کردم، چه شد؟! می خواستم وام بگیرم تا کامپیوتر بخرم، حالا باید از جایی دیگری وام بگیرم و اینجا واریز کنم تا سه ماه بعد دو نیم برابرش را به من وام دهد. تازه می شود دویست و پنجاه هزار تومان، مقدار این پول اصلاً به خرید کامپیوتر نمی رسد، مسئله برایم بسیار پیچیده شده بود.
از اداره که برای ما آبی گرم نشد، سریع به سمت بانک رفتم تا بسته نشود. از یکی از باجه ها پرسیدم که می خواهم وام بگیرم. شماره حساب از من خواست و او هم وارد کامپیتر کرد. این متصدی اصلاً لبخند نزد و گفت: با گردش حسابتان حدود صد و پنجاه هزار تومان می توانید وام بگیرید. خوشحال شدم، می توانم صد پنجاه هزار تومان را در تعاون اداره بگذارم و بعد از سه ماه از آنجا وام بگیرم. درست است که در اداره تیرم به سنگ خورد، ولی اینجا نیمی از مشکلم حل شد.
گفتم: برای گرفتن همین وام چه کار باید انجام دهم؟ گفت: ابتدا باید تشکیل پرونده دهید، بعد از گرفتن استعلام ها وام به شما تعلق می گیرد. ضمناً ضامن هم باید بیاورید. بعد کمی مرا نگاه نگاه کرد و گفت: این مبلغ برایتان کم نیست؟ با این مبلغ که نمی شود کاری کرد. گفتم: کم که هست ولی می توانم با این مبلغ از جای دیگری وام بیشتری بگیرم. پرسید: از کجا؟ گفتم از تعاون اداره. کمی سرش را خوارند و گفت: فکر نمی کنم چنین کاری بتوانید بکنید، وام های ما برای خرید یا ساخت خانه است، یعنی باید سند خانه بیاورید تا در رهن بانک بماند.
اعصابم به کلی به هم خورده بود. چرا باید حساب حقوق ما در بانک مسکن باشد که حالا نتوانیم یک وام خُرد از آن بگیریم؟ اینجا وام های کلان برای خرید خانه می دهند. من نمی توانم یک کامپیوتر بخرم، چه طور می توانم خانه بخرم و برایش وام بگیرم؟! خریدن خانه برای من امری است محال که اصلاً به آن فکر نمی کنم. صحبت های بیشتر با متصدی بانک فایده ای نداشت و دست از پا درازتر از بانک بیرون آمدم. اندک امیدی هم که از دیروز در من جوانه زده بود، کاملاً خشکید و داشتن کامپیوتر هم به خیل خواسته هایم که به آنها نرسیدم پیوست.
خیلی سعی می کردم از فکر کامپیوتر و مخصوصاً اینترنت بیرون بیایم، ولی نمی شد. هر جایی می رفتم صحبت از آن بود و یا اثری از آن به جای مانده بود، باید تحمل می کردم و دم برنمی آوردم. انتهای سال تحصیلی و امتحانات ثلث سوم بود که آقای مدیر بخشنامه ای را روی میز گذاشت. لبخندی زد و گفت: چه شده آموزش و پرورش به فکر معلمان افتاده و می خواهد برایشان کامپیوتر بخرد. این را که شنیدم چشمانم برقی زد و سریع بخشنامه را گرفتم. طرحی بود که آموزش و پرورش استان گلستان با یک شرکت در گرگان قرارداد بسته بود تا معلمان بتوانند به طور قسطی از آن شرکت کامپیوتر بخرند. باورم نمی شد که چنین چیزی را دارم می خوانم، چندین بار مرور کردم و مطمئن شدم که درست است. به قول آقای مدیر این کار از آموزش و پرورش بعید است.
باید به اداره می رفتم و گواهی اشتغال به کار و فیش حقوقی ممهور به مهر اداره را می گرفتم و به آن شرکت مراجعه می کردم. همان چهارشنبه به اداره رفتم و این فرم ها را گرفتم و به آدرسی که در بخشنامه ذکر شده بود رفتم تا کامپیوترم را بخرم. امید داشتم این بار دیگر به هدفم برسم و بتوانم صاحب کامپیوتر شوم. محل این شرکت در نزدیکی انبار جهاد گرگان بود. فرم به دست در ساعت هشت صبح جلوی محل مورد نظر ایستاده بودم. انتظار داشتم شرکتی عریض و طویل باشد، ولی یک مغازه کوچک بود که فقط یک میز داشت و در قفسه های آن هم چند عدد کامپیوتر گذاشته بودند. هنوز هم کسی نیامده بود و درب آن قفل بود.
تا ساعت نُه چندین بار تا سوپرسحر رفتم و بازگشتم تا این مغازه که اصلاً قرابتی با شرکت نداشت، باز شود. جوانی آمد که حداکثر دو یا سه سال از من بزرگتر به نظر می رسید. بعد از سلام و علیک گفتم که از طرف آموزش و پرورش جهت خرید کامپیوتر خدمت رسیده ام. مدارک را دادم و ایشان هم نگاهی انداخت و بعد چند برگه کاغذ مقابلم گذاشت و گفت: یکی از این ها را انتخاب کنید. در این برگه ها جداولی بود که هیچ از آن نمی فهمیدم. تنها جایی که برایم قابل درک بود، قیمت های انتهای هر برگه بود، ولی آنها هم عجیب بودند، از چهارصد هزار تومان شروع می شد تا حدود ششصد هزار تومان.
موضوع را از ایشان پرسیدم، گفتند: این ها قطعات کامپیوتر است و شما باید یکی از این مجموعه ها را انتخاب کنید. گفتم: من اطلاعاتی در این زمینه ندارم. کمی در مورد CPU و MAINBOARD و VGA و RAM و HARD توضیح داد. این ها را قبلاً در کتاب آموزش ویندوز خوانده بودم و به یادآوردم. می دانستم که هر چقدر CPU قوی تر باشد کامپیوتر بهتر است. ولی مشکل در قیمت ها بود، هر چه قدرت CPU بالا می رفت، قیمت هم بالا می رفت. چاره ای نداشتم باید متوسط یا ضعیف را انتخاب می کردم.
دومین مدل که چهارصد و پنجاه هزار تومان قیمت داشت را انتخاب کردم و با ذوق خاصی گفتم که همین را می خواهم، بدهید تا ببرم. نگاه سرد آن آقا در برابر شور و اشتیاق من همانند کوه یخی بود در برابر آتشفشان. گفت: چک آورده اید؟ گفتم: مگر قرار است چک بدهیم؟ مگر قرار نیست با اقساط طولانی آموزش و پرورش از حقوق ما کسر کند؟ سری تکان داد و گفت: خیر، شما باید پنجاه هزار تومان اول بدهید و بعد ده چک چهل هزار تومانی برای ده ماه به ما بدهید.
آه از نهادم برخواست. مگر من چقدر حقوق می گیرم که چهل هزار تومان آن برود برای خرید کامپیوتر! این آموزش و پرورش مگر میزان حقوق ما معلم ها را نمی داند که این گونه قسط می بندد؟! من انتظار داشتم اقساط ماهی حدود ده تا پانزده هزار تومان باشد و سه ساله تمام شود، تازه با همان مبلغ هم بر من فشار وارد می آمد. انگار داشتن کامپیوتر برای من حرام است. انگار این روزگار قرار ندارد از نظر مالی بر وفق مراد من بگردد. باشد، روزگار و گردشش برای خودش و من و بی پولی هایم برای خودم.
مغموم و افسرده به خانه بازگشتم. مادرم سریع فهمید و موضوع را پرسید. قضیه را گفتم، دلداریم داد و گفت: انشالله که درست می شود. گفتم: مادرجان من همان پنجاه هزار تومان اول را ندارم بدهم، چه برسد به اقساط ماهی چهل هزار تومان! باز هم گفت: نگران نباش، جور می شود. شب سر شام پدر رو به من کرد و گفت: شنیده ام که می خواهی کامپیوتر بخری، مبارک باشد. با سردی نگاهش کردم و گفتم: به مادر گفته ام، نمی توانم، پولش را ندارم. پدرم لبخندی زد و گفت: مگر معلم نیستی و حقوق نداری؟ پس می توانی قسط بدهی. گفتم: قسط هایش سنگین است. گفت: تو که هنوز عیال وار نیستی، به خودت فشار بیاور و قسط ها را بده.
بعد از شام مادرم مرا به اتاق برد و گفت: نگران پنجاه هزار تومان نباش، من برایت جور می کنم. از خجالت مُردم، گفتم اصلاً نمی خواهم، کامپیوتر که چیز لازمی نیست. لبخندی زد و گفت: من دوست دارم تو کامپیوتر داشته باشی. فردا طلا می فروشم و پولش را به تو می دهم، فقط به پدرت نگو، من گفته ام فقط قسط باید بدهی. اشکم داشت در می آمد، هرچه اصرار کردم قبول نکرد و قرار شد فردا تا ظهر پول را به من برساند. واقعاً مادرها بزرگ ترین و بی بدیل ترین پشتوانه هستند.
پول و چک ها را به آن آقا تحویل دادم. به پشت کامپیوترش رفت و چیزهایی تایپ کرد و بعد یک برگه چاپ کرد و به من داد و گفت: هفته بعد کامپیوتر شما آماده است. هاج و واج مانده بودم. من منتظر بودم کامپیوتر را همین حالا تحویل بگیرم و به خانه ببرم، نمی توانم تا هفته بعد صبر کنم. فکر کنم خودش فهمید و گفت: باید قطعات را سفارش دهم و بعد مونتاژ کنم، این کارها زمان می برد. کامپیوتر تلویزیون نیست که آماده باشد و شما بروید و انتخاب کنید و بخرید.
آن قدر این خرید کامپیوتر برای من بالا و پایین داشت که آن ذوقی که داشتم خشکید. چقدر سختی باید تحمل کنم برای داشتن این وسیله؟! این یک هفته برایم به اندازه یک سال گذشت. وقتی کامپیوتر را تحویل گرفتم مجبور شدم یک وانت بار کوچک بگیرم. یک کارتن که خود کامپیوتر بود، کارتن دیگر که خیلی بزرگ و سنگین بود، مانیتور بود، بلندگو ها و صفحه کلید هم جدا گانه داخل کارتن بودند. وقتی جلوی خانه همه را پیاده کردم، پدر و مادرم با تعجب به آن نگاه می کردند. آنها فکر می کردند که کامپیوتر همان مانتیور است و بس.
وقتی مانیتور و صفحه کلید و موس و بلندگو را روی میز تحریرم گذاشتم،کل فضای میز اشغال شد. همه منتظر بودند تا آن را راه اندازی کنم. همه فیش ها را همان طور که در مدرسه یاد گرفته بودم وصل کردم. برای روشن کردن به مادرم گفتم تا او اولین فردی باشد که این کامپیوتر را روشن می کند. سر و صدایی کرد و صفحه WINDOWS98 بر روی مانیتور آشکار شد. همگی ذوق کردیم ولی من بیشتر، کمی در مورد آیکون ها توضیح دادم و متنی را در WORD نوشتم. به نظر در همین حد آشنایی برای آنها کافی بود. جالب این بود که مادرم برای این وسیله اسفندی هم دود کرد!
تا شب کلی با این کامپیوتر که حالا کامپیوتر شخصی من است، کار کردم. هنوز چیزی در آن نبود، نه موسیقی ای نه فیلمی و نه تصویری، ناگهان به فکر اینترنت افتادم. نمی دانستم چه طور باید به آن متصل شوم، به کتابی که داشتم مراجعه کردم و فهمیدم که اولاً باید دستگاهی به نام مودم حتماً در کامپیوتر باشد و ثانیاً باید به تلفن وصل شود و ثالثاً باید اینترنت را خرید تا بتوان از آن استفاده کرد. با ترس و لرز پشت کامپیوتر را که محل اتصال فیش ها بود، نگاه کردم تا ببینم جایی برای سیم تلفن هست. خوشبختانه بود و این یعنی کامپیوتر مودم دارد. خیالم راحت شد، پس باید فقط اینترنت بخرم.
شب هنگام وقتی روی تخت خوابیده بودم و به کامپیوترم روی میز نگاه می کردم، به این فکر می کردم که با چه سختی ای به این آرزویم رسیدم و با چه دشواری ای ده ماه آتی را باید پشت سر بگذارم. نمی دانم چرا آن حس خوشحالی که در ابتدا داشتم، حالا کم رنگ شده بود. آن چنان خوشحال نبودم، ناراحت هم نبودم، نگران هم نبودم، حسی داشتم که برایم غریب بود. قبل از این که این کامپیوتر را داشته باشم، فکر می کردم وقتی در اتاقم آن را دارم، یعنی دنیا را دارم، ولی حالا اصلاً آن گونه نبود.
ضمناً آن حسرت هایی که قبل از داشتن این کامپیوتر می خوردم، حالا دیگر برایم بی معنی به نظر می آمد، نه به خاطر این که به آرزویم رسیده ام، به خاطر این که چه آرزوی کوچکی داشتم و حسرت چه چیز حقیری را می خوردم. همانجا فهمیدم که دیگر نباید حسرت چیزی را بخورم، زیرا بسیاری از آن ها ارزش آن را ندارند تا این گونه خودم را درگیر آنها کنم. باید به چیز های خیلی بزرگتر و عظیم تر فکر کنم و اگر هم می خواهم حسرت بخورم، حسرت چیزی که ارزش حسرت خوردن داشته باشد را بخورم.
در طول این ده ماه چه مرارت ها کشیدم و آن چنان در ریاضت اقتصادی غرق بودم که دیگر نفس هایم به شماره افتاده بود. بیش از دو سوم حقوقم برای اقساط کامپیوتر می رفت و این واقعاً زندگی را بر من تنگ کرده بود. ولی ضربه مهلک را زمانی خوردم که در یک جستجوی اینترنتی فهمیدم که کامپیوتر با مشخصاتی که من خریده ام حدود سیصد و پنجاه هزار تومان قیمت دارد، یعنی من حدود صد هزار تومان گران تر خریده ام. این هم از خدمات آموزش و پرورش به نیروهای خودش!
برای قبول یا رد این پیشنهاد بر سر دوراهی بودم. نه می توانستم از ته دل نه بگویم و نه حوصله رفت و آمدش را داشتم. پیشنهاد درباره کلاس تقویتی ریاضی مدرسه دخترانه ای در آزادشهر بود. این موضوع از طرف یکی از همکاران که خانمش در آن مدرسه تدریس داشت به من پیشنهاد شده بود. مدرسه ثابت صبح بود و برای روز های چهارشنبه بعد از ظهر کلاس گذاشته بود. تنها چیزی که مرا به قبول کردن ترغیب می کرد، تجربه تدریس در شهر بود. خیلی دوست داشتم بعد از این همه سال که در روستا بودم، بفهمم در مدارس شهر چه خبر است.
موضوع را با حسین در میان گذاشتم. کمی فکر کرد و گفت: به نظر من هم اگر قبول کنی برایت خوب است، تو که سالهاست در این منطقه دورافتاده بوده ای بهتر است کمی هم در شهر تجربه کسب کنی که وقتی بعدها به شهر رفتی بدانی چه طور باید رفتار کنی. بچه های شهر با بچه های روستا بسیار فرق دارند و کار با آنها سخت است. حالا با یک کلاس تقویتی شروع کن تا کمی حساب کار دستت آید. این گفته های حسین بیشتر مرا ترساند تا این که مرا تشویق کند. در پاسخش گفتم: با این شرایطی که من دارم، تمام سی سال خدمتم در همین روستا خواهد بود.
اصرار آن همکار و همچنین ترغیب های هراس آور حسین باعث شد تا قبول کنم. قرار شد خبر نهایی را تا قبل از روز چهارشنبه به من برسانند. تا زمانی که به من خبر دهند اضطراب ناشناسی در درونم منزل کرده بود. اولین باری است که قرار است در مدرسه ای درست وسط شهر درس دهم. وقتی به دوران تحصیل خودم در دوره راهنمایی فکر می کردم، تعداد زیاد دانش آموزان و شیطنت هایشان که کار را بر معلم سخت می کرد، جلو چشمانم می آمد.
اصلاً شاید نشود، مدارس شهر مانند مدارس روستا نیست که به علت کمبود نیرو دبیر مرد را به مدارس دخترانه بفرستند. احتمالاً حراست گیر خواهد داد و این موضوع از بنیان لغو خواهد شد. دوشنبه عصر بود که همان همکار با من تماس گرفت. همه چیز درست شده بود و از همین چهارشنبه باید به کلاس می رفتم. هاج و واج مانده بودم که چه طور به این سرعت مدیری که مرا ندیده، قبول کرد که کلاس های تقویتی را به من بدهد. ضمناً حراست هم هیچ مخالفتی نکرده است.
سه شنبه را کاملاً در اضطراب گذراندم. وضعیت جدید و دانش آموزان جدید و مدرسه جدید از یک طرف، برخورد با مدیر و نحوه کار و کلاس داری از طرف دیگر کاملاً مرا در منگه قرار داده بود. دیگر مغزم داشت منفجر می شد از بس فکر کرده بودم و برای هر اتفاق احتمالی ای به دنبال راه حل گشته بودم. آخر شب هم همین افکار خواب را از چشمانم گرفته بود. تا نیمه های شب در افکارم غرق بودم که ناگاه به خودم نهیبی زدم که چقدر آسمون ریسمون برای خودت می بافی، کلاس کلاس است، هرجا که باشد. همان طور باش که در کلاس های خودت هستی، تمام.
چهارشنبه فرا رسید و به آزادشهر رفتم و طبق نشانی ای که به من داده بودند، مدرسه را یافتم و وارد حیاط آن شدم. وسعت حیاط و ساختمان بزرگ و دو طبقه آن مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد. اصلاً با مدرسه ما در روستا قابل قیاس نبود. به یاد زمان تحصیل خودم افتادم که در مدرسه ای درس خوانده ام که دوازده تا کلاس داشت، البته آن یک طبقه ولی بسیار عریض بود. ساعت دوازده و نیم بود و در مدرسه دانش آموزان چندانی نبودند. وارد سالن شدم و به دنبال دفتر مدرسه می گشتم که خانمی با اخم به مقابلم آمد و بدون هیچ سلام و علیکی گفت: مدرسه تعطیل است، لطفاً فردا صبح بیایید.
این اولین برخورد که اصلاً خوب نبود و بر اضطرابم افزود. چند ثانیه صبر کردم و بعد سلامی کردم و گفتم: دبیر ریاضی هستم و برای کلاس های تقویتی آمده ام، اگر امکانش هست دفتر را به من نشان دهید تا با خانم مدیر صحبت کنم. خودش خجالت کشید و کلی عذرخواهی کرد و گفت: این خانواده ها پدر ما را درآورده اند. بعد مرا به سمت دفتر که تقریباً در اواسط سالن طبقه پایین بود هدایت کرد. تعارف کردم تا ابتدا ایشان وارد دفتر شوند و پشت سرشان وارد دفتر شدم. این خانم که بعدها فهمیدم معاون آموزشی مدرسه است مرا به خانم مدیر معرفی کرد.
اضطرابم بیشتر و بیشتر می شد، ولی رفتار خانم مدیر خوب بود و باعث شد که کمی احساس آرامش کنم. کاملاً در مورد من اطلاعات داشت و می دانست که سالهاست در مدرسه دخترانه روستا تدریس کرده ام. بعد از صحبت های اولیه، فقط از من خواست تا حد ممکن نگذارم در کلاس به غیر از مباحث درسی، صحبت های دیگری مطرح شود. به ایشان اطمینان دادم که چنین اتفاقی نخواهد افتاد، زیرا من در کلاس هایم بسیار جدی هستم و فرصت چنین بحث هایی را به بچه ها نمی دهم، چه مدرسه دخترانه باشد و چه مدرسه پسرانه باشد.
برنامه کلاس ها را مقابلم گذاشت و گفت: برای شما دو کلاس سوم راهنمایی و یک کلاس اول راهنمایی در نظر گرفته ام. متعجب شدم و پرسیدم مگر از هر پایه یک کلاس تشکیل نمی شود؟ لبخندی زد و گفت: مدرسه ما دوازده کلاس و حدود چهارصد دانش آموز دارد. برای هر پایه دو کلاس تعریف شده است. گفتم: بهتر نبود سوم ها را به همکاران خودتان می دادید. در جوابم گفت: حتماً برای این که سوم ها را به شما داده ام علتی وجود دارد، فهمیدم که زیاد نباید فضولی کنم. تشکر کردم و لیست ها را گرفتم.
به همراه خانم مدیر به اولین کلاس که پایه سوم راهنمایی بود رفتم. طبق روال، ایشان مرا به دانش آموزان معرفی کرد و بعد از صحبت کوتاهی کلاس را به من واگزار کرد و رفت. من هم ابتدا خودم را معرفی کردم و به پشت میز معلم رفتم و نشستم و شروع کردم به حضور و غیاب، تعدادشان بیست نفر بود و نگرانی ام در مورد آمار بالای کلاس های شهر برطرف شد. هر چه می گذشت از اضطرابم کم می شد و بیشتر احساس راحتی می کردم. ولی سکوت غریب در کلاس حاکم بود، بچه ها یک جور خاصی مرا نگاه می کردند، فضا کلاس بسیار سنگین بود.
طبق تجربه ای که در این چند سال داشتم می دانستم که دختران در اوایل کلاس ها در برخورد با دبیر مرد این گونه رفتار می کنند. مخصوصاً اینجا که دبیرهای مدرسه شان همه خانم است و فکر کنم اولین بار است دبیر مرد را تجربه می کنند. سکوت و تعجب و شان کاملاً عادی است و با گذر زمان حل می شود. البته جدی بودن من هم در برخرود با دانش آموزان در این سکوت بی تاثیر نیست. من همیشه از ابتدا تا انتهای سال یک جور رفتار می کنم.
اولین سوال را پای تخته نوشتم و از آنها خواستم تا در دفترشان بنویسند و حل کنند. همدیگر را نگاه می کردند و فقط با تغییر چهره تعجب خودشان را به هم نشان می دادند، در نهایت تعداد کمی نوشتند و فقط دو نفر شروع به حل کردند. بعد از چند دقیقه رو به کلاس کردم و گفتم: چرا نمی نویسید؟ و از آن مهم تر چرا حل نمی کنید؟ هنوز ساکت بودند. گفتم: تا شما چیزی نگویید که من چیزی نمی فهمم. یکی دستش بالا آمد و گفت: آقا اجازه ما به این کلاس تقویتی آمده ایم تا یاد بگیرم که چه طور این سوال ها را حل کنیم. شما هنوز درس نداده از ما می خواهید حل کنیم، ما که بلد نیستیم.
می دانستم همین پاسخ را خواهند داد. گفتم: اولاً من اجازه ندارم در این کلاس درس بدهم، فقط می توانم نمونه سوال به شما بدهم تا حل کنید، بعد در مورد آن سوال توضیح خواهم داد. ثانیاً تا زمانی که شما حل نکنید من نمی توانم بفهمم که مشکل شما در کجاست و بر اساس آن شما را راهنمایی کنم. یکی دیگر دستش بالا آمد و با لحن طلب کارانه ای گفت: آقا اجازه ما اگر بلد بودیم که به این کلاس نمی آمدیم. شما اول درس بدهید، بعد سوال بپرسید. در جوابش گفتم: شما درس را در کلاس باید یاد بگیرید و در اینجا فقط مهارت حل کردن را بالا می برید.
می دانستم این بچه ها با شیوه من بیگانه اند و باید صبر کنم تا بتوانند با من هماهنگ شوند. متاسفانه در آموزش ریاضی کمتر به دانش آموز فرصت حل کردن و اشتباه کردن داده می شود و همه چیز را دبیر انجام می دهد. دانش اموز ابتدا باید اقدام به حل را تمرین کند و در مرحله بعدی به حل درست برسد و اشتباه در این فرایند طبیعی و بخشی از حل مسئله است. فقط با تکرار و تمرین می شود اشتباه را کم کرد و به نتیجه رسید. من معمولاً از اشتباه های بچه ها در زمان حل کمک می گیرم تا علاوه بر رفع کج فهمی ها، مطلب اصلی را به آنها انتقال دهم. در کلاس های من دانش آموزان همه چیز را حل می کنند و من فقط راهنمایی می کنم.
از روی لیست شماره یک را خواندم تا بیاید پای تخته و حل کند. بنده خدا سرخ و سفید شد. بقیه کلاس هم بهت زده مرا نگاه می کردند. رو به آنها کردم و گفتم: در کلاس من شما باید حل کنید. اینجا اشتباه حل کردن هیچ ایرادی ندارد، نه نمره ای می خواهم بدهم و نه توبیخی در کار است. قرار است یاد بگیرید و مشکلتان در ریاضی حل شود و این فقط با حل کردن میسر می شود. پس این طور متعجبانه به من نگاه نکنید، بیایید حل کنید و هر کجا اشتباه داشتید، شما را راهنمایی می کنم تا به جواب درست برسید.
حق دادم که کمی شوکه شوند، ولی این شوک برای تغییر رفتار آنها لازم است. چون جلسه اول بود کمی نرمش به خرج دادم و سوال اول را با توضیحات کامل حل کردم. از آنها خواستم هرجایی را متوجه نشدند از من بپرسند ولی هیچ کس چیزی نپرسید. سوال دوم را که کاملاً با سوال اول مشابه بود و فقط عددهایش تغییر کرده بود را روی تخته سیاه نوشتم و گفتم: بنویسید و حل کنید. به همان شماره یک هم تذکر دادم که نوبت شما است، پس سعی کنید این سوال را حل کنید، به درست یا غلط بودنش فکر نکنید.
بیشتر بچه ها نوشتند و در حال حل کردن بودند، حواسم به دانش آموز شماره یک بود که با تقلای زیاد داشت از اطرافیانش روش حل را می پرسید. می دانستم اضطراب دارد ولی چاره ای نبود باید از یک نفر شروع می کردم تا آرام آرام همه بفهمند که باید حل کنند. بعد از چند دقیقه از ایشان خواستم پای تخته بیاید. لرزان آمد و دست و پا شکسته چیزهایی نوشت. خیلی جدی ولی محترمانه اول تشویقش کردم که روش را درست رفته اند و فقط در محاسبات اشتباه داشته اند. در چندین جا راهنمایی اش کردم تا در نهایت به جواب رسید، در نهایت هم از او تشکر کردم و گفتم که بنشیند.
در جلسه اول فقط پنج سوال توانستم حل کنم. در آخر زنگ هم به دانش آموزان گفتم که در لیست ثبت کرده ام و از جلسه بعد از نفر ششم شروع خواهیم کرد و با همین روال به پیش خواهیم رفت. کمی غرغر کردند و رفتند. فکر کنم دانش آموزان این کلاس تا کنون دبیری را ندیده بودند که از همان روز اول آنها را به پای تخته بفرستد و اگر اشتباه هم حل کنند آنها را دعوا نکند و تازه تشویق هم کند. تعجب را می شد از نگاه هایشان فهمید.
می خواستم به اتاق دبیران بروم ولی به این فکر کردم که همه آنها خانم هستند و رفتن من به آنجا جایز نیست. به دنبال جایی می گشتم تا کمی استراحت کنم که خانم مدیر آمدند و موضوع را صادقانه به ایشان گفتم. لبخندی زدند و گفتند: شما همکار ما هستید و این حرف ها مطرح نیست. ولی اصرار کردم که اگر ممکن است جای دیگری را به من اختصاص دهند. اتاق معاون اجرایی شد اتاق دبیران تک نفره من.
دو زنگ بعدی هم به همین منوال گذشت. البته در کلاس اول راهنمایی کمی وضعیت بهتر بود، سنشان کم بود و از دوستانشان خجالت نمی کشیدند و به همین خاطر می آمدند پای تخته و تا جایی که بلد بودند حل می کردند. همین باعث شد که خیلی سریع با شیوه من هماهنگ شدند و تعداد سوالاتی که در کلاس آنها حل شد بیشتر بود. روز نخست از دوره ده روزه این کلاس های تقویتی به پایان رسید. خودم راضی بودم. همین که دانش آموزان را به حل کردن تشویق و یا وادار کردم، قدم اول را برداشته ام.
پنج و نیم تعطیل شدیم و با کمی پیاده روی به میدان مرکزی شهر رسیدم و با یک تاکسی به ایستگاه گرگان رفتم و مینی بوس هم سریع پر شد و ساعت هفت گرگان بودم. من که عادت کرده ام به رفت و آمدهای سخت در روستا، این رفت و آمد امروز اصلاً به چشمم نیامد. انگار همه چیز در شهر راحت تر است، کلاس ها که خوب بود و ماشین هم که سریع پیدا کردم. نه نیاز به پیاده روی کیلومتری دارم و نه لباس خیلی گرم باید بپوشم و نه این که در گِل و شُل باید راه بروم. این راحتی شهر واقعاً اغواگر است.
هفته بعد تا وارد سالن مدرسه شدم، خانم مدیر آمدند و مرا صدا کردند که به دفترشان بروم. در همان زمان سلام و احوال پرسی فهمیدم که حالت خانم مدیر با هفته قبل متفاوت است، ناراحت و کمی هم عصبانی به نظر می رسید. از من خواست روی صندلی بنشینم و خودش هم رفت پشت میز مدیریت نشست. هر چه در ذهنم جلسه قبل کلاس ها را مرور می کردم چیزی نمی یافتم که باعث این عصبانیت خانم مدیر باشد. نه حرف غیر درسی ای زده بودم و نه برخورد بدی با دانش آموزی داشته ام، آن قدر هم در مدرسه دخترانه تجربه دارم که حواسم به همه چیز باشد.
خانم مدیر شروع به صحبت کردند. کلی از مدرسه و اعتبارش گفتند و از مدیریت خودشان تعریف کردند که در پنج سالی که اینجا هستند مدرسه را به بهترین مدرسه شهر بدل کرده اند. بعد در مورد کلاس های تقویتی گفتند که دانش آموزان برای این کلاس ها هزینه می کنند و در برابر آن انتظار دارند که یاد بگیرند و مشکلاتشان حل شود. متعجب فقط شنونده بودم و نمی دانستم ایشان چرا این موارد را دارد به من می گوید، من خودم فلسفه تشکیل کلاس های تقویتی را می دانم و ضمناً موفقیت های ایشان در مدیریت مدرسه ارتباط چندانی به من ندارد.
ولی وقتی گفتند که تعداد بسیاری از خانواده های دانش آموزانی که در کلاس های جبرانی من شرکت کرده اند اعتراض کرده اند که من چیزی به دانش آموزان یاد نمی دهم، تازه علت تغییر رفتار خانم مدیر را فهمیدم. از شیوه کاری من انتقاد داشتند و من هم دلایل خودم و همچنین فلسفه کارم را به ایشان توضیح دادم. ولی ایشان اصلاً قانع نشدند. گفتند باید جزوه بگویم و نکته های درسی را برای دانش آموزان توضیح دهم. عصبانی شده بودم، تا به حال در این چند سال هیچ کس این گونه در کارم دخالت نکرده بود. من که در طول کل کلاس مجموعاً پنج دقیقه هم روی صندلی ننشسته بودم، این انگ کم کاری برایم خیلی سخت بود. چند ثانیه سکوت کردم تا بر اعصابم مسلط شوم. بعد با لحنی سرد گفتم: شیوه آموزشی من این گونه است. ابتدا باید دانش آموز اشتباه کند تا من بتوانم اشتباهش را ریشه ای برطرف کنم، من هیچگاه جزوه نمی گویم.
خیلی ناراحت بودم. خانواده ها که از شیوه آموزش ریاضی چیزی نمی دانند، بچه ها هم که فقط دوست دارند یکی حل کند و آنها فقط بنویسند، دوست دارند جزوه بنویسند و فکر می کنند با حفظ کردن می توانند یاد بگیرند و حل کنند. ولی مشکل بزرگ آنها فکر نکردن و حل نکردن است و من باید این مشکل را برطرف کنم که نه خودشان می گذارند نه خانواده هایشان و نه مدیر مدرسه. پیش بینی هر چیزی را کرده بودم، الا این موضوع.
قبل از رفتن به کلاس چند دقیقه ای در حیاط مدرسه قدم زدم تا حالم بهتر شود تا با عصبانیت به کلاس نروم. هر سه کلاس را طبق روش خودم پیش رفتم. جالب بود که وقتی می دیدند می توانند حل کنند و با راهنمایی های من به جواب برسند دیگر در مقابلم جبهه نمی گرفتند. ترسشان از اشتباه حل کردن هم ریخته بود و همین برای من یک موفقیت بود. در دو جلسه توانسته بودم اقدام به حل را که بزرگترین مشکل دانش آموزان متوسط و متوسط به پایین در ریاضی است را تا حدی برطرف کنم. اگر این را حالا یاد بگیرند تا پایان دوران تحصیلشان دیگر از حل کردن نخواهند ترسید.
هفته سوم هم قبل از شروع کلاس ها از طرف مدیر مواخذه شدم. باز همان حرف ها و همان ایرادات. تازه این بار گفتند که خانواده ها معترض اند که شما حل نمی کنید و فقط دانش آموزان حل می کنند. سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم. گفتم: من که نباید حل کنم. من پاسخ همه این سوالات را می دانم. ضمناً من که نمی خواهم امتحان دهم. این بچه ها هستند که باید حل کنند و امتحان دهند. پس باید آنها حل کنند. باز هم گفت باید جزوه بگویید. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با عصبانیت گفتم: من نمی توانم شیوه ام را تغییر دهم. اگر شما مشکل دارید به دنبال دبیر باشید، من دیگر نمی آیم.
فکر کنم انتظار چنین پاسخی را نداشت. می خواست کمی فضا را آرام تر کند. شروع کرد از من تعریف کردن، آن هم به صورت کلی که هیچ مصداقی هم برای من نداشت. بعد گفت: ما به بچه ها گفته ایم که از گرگان برایشان دبیر آورده ایم. گفتم: من ساکن گرگان هستم ولی دبیر آنجا نیستم. من دبیر وامنان هستم و بس. بهتر بود به بچه ها می گفتید من یک دبیر از روستا آورده ام. من کلاس های امروز را به خاطر این که بچه ها معطل نشوند می روم و از جلسه بعد دیگر خدمت نخواهم رسید. خانم مدیر هم اخمی کرد و دیگر هیچ کلامی بین ما رد و بدل نشد.
این بار قدم زدن در حیاط زیاد تاثیر نداشت، با آب صورتم را شستم تا حالم کمی بهتر شود، اما عصبانیت هنوز در من بود. طبق روال قبل سوالات را خود بچه ها حل می کردند و من فقط نقش راهنما را داشتم. وضعیت کلاس خیلی خوب شده بود و حتی برای حل کردن داوطلب هم می شدند. همین باعث شد حالم خوب شود و عصبانیت را فراموش کنم. بچه ها در بحث های بین خودشان قبل از من ایراداتشان را برطرف می کردند و وقتی پای تخته می امدند با اشتباه کمتری حل می کردند. این همان چیزی است که می خواستم در کلاس و دانش آموزان شکل بگیرد، ولی متاسفانه این جلسه آخرین کلاس من در این مدرسه بود.
خیلی دوست داشتم بچه ها را راه بیندازم، لذت حل کردن را به آنها بچشانم، آنها را با ریاضی آشتی دهم، ولی انگار نه خودشان، نه خانواده هایشان و نه سیستم آموزش نمی خواهد چنین اتفاقی رخ دهد. نظام آموزشی ما آن قدر فرسوده و ناکارآمد است که فقط می خواهد بچه ها حفظ کنند و درکی از موضوعات پیدا نکنند. این بچه ها که گناهی ندارند، باید درست آموزش ببینند. باید بفهمند تا بتوانند زندگی کنند. باید به درستی قیاس کنند و حکم صحیح در مشکلات و مسایلشان بدهند تا در زندگی کمتر شکست بخورند. ولی هیچ کسی نمی خواهد این ها را به دانش آموزان که آینده سازان این مرز و بوم هستند، آموزش دهد.
پرونده من در اولین تجربه ام در تدریس در شهر بعد از سه روز به شکست انجامید و خاطره تلخی برایم به یادگار گذاشت. انگار من برای روستا ساخته شده ام و باید در آنجا خدمت کنم، به دور از همه چیز و همه کس، در تنهایی و سکوت، در کنار طبیعتی زیبا و مردمانی مهربان. شهر هم با همه اغواگری هایش بماند برای خودش. تازه اینجا یک شهر کوچک است، چه برسد به شهرهای بزرگ. تناقض های ذهنی ام به شدت رو به افزایش بود، نه می شد تا ابد در روستا ماند و نه می شد شهر را تحمل کرد. آینده من کاملاً در تاریکی و ابهام فرو رفته است.
1404/07/24
یکی از سخت ترین بخش های کار معلمی نحوه برخورد با دانش آموزانی است که مخل نظم کلاس می شوند. وقتی هر کاری که می شود را انجام می دهی و می بینی که در رفتار دانش آموز تغییری حاصل نشده است، می مانی که دیگر چه کاری را باید انجام دهی. آخرین راه اخراج دانش آموز از کلاس است که تبعات بسیاری دارد. معمولاً این گونه رفتارهای دانش آموزان علت هایی در خارج از کلاس دارد که یافتن آن در بیشتر موارد غیرممکن است و همین باعث می شود در نحوه برخورد دچار چالش بزرگی شویم و ندانیم که از کدام ابزار تربیتی استفاده کنیم.
یک معلم در اصل باید یک روانشناس هم باشد تا بتواند مشکلات رفتاری بچه ها را بشناسد و بر اساس آن با آنها رفتار کند. چند واحد روانشانسی در دوران تربیت معلم فقط در حد آشنایی است و برای حرفه معلمی اصلاً کافی نیست. بهتر است در طول خدمت، معلمان آموزشهای مداومی درباره روانشناسی ببینند. ولی حیف که در سیستم آموزش و پرورش ما چنین کلاس هایی به ندرت برگزار می شود. پس ما باید در این زمینه با مطالعه بیشتر خود را آماده کنیم.
من هم به عنوان معلمی که هنوز سابقه ام به ده سال نرسیده و کم تجربه محسوب می شوم، هنوز در این چالش های رفتاری بچه ها آن طور که شایسته است نمی دانم چه رفتاری نشان دهم تا بیشترین تاثیر را داشته باشد. متاسفانه بسیاری از همکاران به این موضوع بسیار ساده می نگرند و با یک تشر یا اخراج از کلاس و یا از همه بدتر با تنبیه بدنی دانش آموزان را وادار به رعایت نظم در کلاس می کنند. به نظر من این رفتارها بسیار پیچیده هستند و برای یافتن بر خورد مناسب با آنها، نیاز به فکر بسیار است.
من همیشه در جلسه اول سال تحصیلی این گونه موارد را با دانش آموزان درمیان می گذارم. من دو نوع نظم در کلاس تعریف می کنم. نظم درسی و نظم اخلاقی. منظورم از نظم درسی، اول تمرکز در کلاس جهت یادگیری، سپس حل کاردر کلاس ها و فعالیت ها در کلاس و حل تمارین در خانه است. در موقع تدریس حق حرف زدن ندارند و اگر متوجه نشدند می توانند بپرسند. در زمان حل کار در کلاس ها می توانند خیلی آرام با یک دیگر مشورت کنند یا از من هم بپرسند. و از همه مهمتر این که حتماً باید حل کنند.
در نظم اخلاقی رعایت ادب و حقوق دیگران اصل است. در کلاس من هیچ دانش آموزی حق توهین به دیگری را ندارد، حق درگیر شدن ندارد، حق مسخره کردن ندارد. مثلاً اگر در پای تخته دانش آموزی نتوانست مسئله ای را حل کند یا اشتباه حل کرد، اگر دانش آموزی او را مسخره کند با شدت با او برخورد می کنم. نظم اخلاقی برای من مهمتر از نظم درسی است. دانش آموز در ریاضی فکر کردن را تمرین می کند و در رفتارش این تمرین را واقعیت می بخشد. پس اگر کسی ریاضی را خوب یاد بگیرد رفتارش نیز اصلاح می شود.
تنبیه در کلاس من درجات مختلفی دارد. ابتدا تذکر، اگر افاقه نکرد، کمی عتاب و به قول معروف دعوا کردن. در مرحله بعد ثبت نمره منفی در دفتر نمره که در نمره مستمر تاثیر دارد و در نهایت هم اگر هیچ کدام از این راهبردها جواب نداد، اخراج از کلاس و معرفی به دفتر جهت رسیدگی نهایی. اخراج از کلاس به ندرت رخ می دهد و معمولاً با همان نمره منفی دانش آموز وادار به رعایت نظم می شود.
ایجاد محیطی در کلاس که به دانش آموز اجازه ندهد که رفتار ناشایست داشته باشد بسیار مهم است. من در کلاس ها خیلی جدی هستم ولی در برخورد با دانش آموزان نهایت ادب را رعایت می کنم. تا به حال نشده به دانش آموزی حرفی بزنم که باعث تخریب شخصیتش شود. همیشه حواسم به این موضوع بوده است. ضمناً بیشتر وقت کلاس را هم سعی می کنم دانش آموز را فعال نگاه دارم. با این کار بیشتر صحبت هایی که بین آنها رد و بدل می شود درسی است و این هم جزو اهداف آموزش ریاضی است. اما این کار بسیار انرژی می برد و مرا به شدت خسته می کند.
در این هشت یا نه سالی که سابقه دارم همیشه موظفی ام در مدرسه دخترانه بوده است (دوازده ساعت دخترانه و دوازده ساعت پسرانه). تدریس در این مدارس شرایط خاص خود را دارد و با تدریس در مدارس پسرانه متفاوت است. ولی یک مزیت دارد و آن هم منظم بودن دختران است. من در کلاس های دخترانه خیلی راحت تر می توانم کار کنم تا پسرانه، زیرا بخش عمده انرژی ام که در کلاس های پسرانه جهت ایجاد محیط منظم در کلاس صرف می شود در اینجا ذخیره می شود. درست است که پسرها بیشتر در بحث ها شرکت می کنند و نظرات عجیب و جالبشان خستگی را از تنم به در می آورد، ولی سکوت محافظه کارانه دختران هم مجال بیان بهتر درس را به من می دهد.
در سال تحصیلی جدید در مدرسه دخترانه دچار چالشی در مورد همین رفتارهای دانش آموزان شدم. مشکل من از جایی شروع شد که یکی از دانش آموزان کلاس سوم راهنمایی رفتارش در کلاس تغییر کرد. این دانش آموز مانند همه در سال های قبل هم دانش آموز من بوده و کاملاً نسبت به او شناخت کامل داشتم، ولی این رفتارهای جدیدش را نمی فهمیدم. دانش آموز خوبی بود و نمراتش در حد متوسط به بالا بود، در کلاس هم بسیار مودب بود و به موقع حرف می زد، ولی حالا مدتی است که اصلاً حواسش به کلاس و درس نیست و بیشتر اوقات با صحبت کردن حواس اطرافیانش را نیز پرت می کند.
چندین بار به او تذکر دادم ولی متاسفانه اصلاً گوش نمی کرد. درست در وسط درس با دیگران صحبت می کرد و باعث می شد حواس آنها نیز پرت شود. نمی دانم چه چیزی می گفت که این قدر شنونده داشت و باعث می شد هر روز بر تعداد دانش آموزانی که با او هستند افزوده شود. یک بار برایش نمره منفی ثبت کردم، ناراحت شد و سرش را روی میز گذاشت و تا آخر زنگ هم بلند نکرد. خیلی از دستم ناراحت شده بود و این را در جلسات بعدی از نگاهش فهمیدم. به شدت به من حساس شده بود و با هر تذکری که می دادم جبهه ای می گرفت و چیزی زیر لب می گفت.
این موضوع از آن دسته چالش هایی بود که حل آن بسیار سخت به نظر می رسید. به این نتیجه رسیده بودم که با خودش کاری نداشته باشم و فقط مراقبت کنم که دیگران نیز همچون او حواسشان پرت نشود. باید کاری می کردم تا نتواند با دیگران صحبت کند. تغییر جا می توانست راه حل خوبی باشد. ولی در اجرا وضعیت بدتر شد، اول این که حساسیتش روی من چندین برابر شد و دوم این که عده ی دیگری هم که در کلاس از او فاصله داشتند دچار حواس پرتی شدند. واقعاً نمی دانستم چه کار باید کنم.
اگر بیشتر برخورد می کردم می ترسیدم اتفاقی غیرقابل پیش بینی رخ دهد، رفتاری از خود نشان دهد که دیگر نتوان جمعش کرد. اگر برخورد نمی کردم نمی توانستم درس بدهم، همیشه در اطراف او همه همه ای بود که باعث می شد تمرکز خیلی ها به هم بریزد. جالب این بود که هیچ کس هم شکایتی نداشت. حتی شاگرد زرنگ ها که گاهی برای خود شیرینی اعتراض می کردند که فلانی حرف می زند و حواس ما را پرت می کند، ساکت بودند. وضع به طور بغرنجی پیچیده شده بود.
در یک روز در حال تدریس بحث مهم معادله خط بودم و داشتم روی تخته با کشیدن یک خط در محور مختصات و نقطه یابی آن، اصل مطلب را می گفتم که ناگهان از پشت سرم صدای خنده هایی را از گوشه کلاس شنیدم، چنین اتفاقی در کلاس هایم در مدرسه دخترانه تا کنون رخ نداده بود. شاید دو نفر که در کنار هم نشسته اند در زمان حل کاردرکلاس به موضوعی خنده دار خندیده باشند ولی در وسط درس که کلاس در سکوت غرق است، چنین خنده ای آن هم نسبتاً بلند و چندین نفره بسیار عجیب بود.
سریع برگشتم و دیدم آن دانش آموز و نفرات جلویی و پشت سرش با دست جلوی دهانشان را گرفته اند تا مثلاً معلوم نشود که دارند می خندند. اعصابم خیلی به هم ریخت. اگر این بچه ها رابطه بین طول و عرض نقاط یک خط را نفهمند تا پایان این فصل هیچ چیز را نخواهند فهمید. یکی از همان جمع را صدا کردم و گفتم بیاید پای تخته و بخش کوچکی از چیزی را که گفته بودم را مجدداً توضیح دهد. سرخ شد و سفید شد و هیچ نگفت. با عتاب گفتم: اینجا آمده اید درس یاد بگیرید، نه این که بخندید.
همان دانش آموز مورد نظر بلند شد و گفت: آقا اجازه مگر خندیدن بد است؟ گفتم: بد نیست ولی هر کاری جایگاهی دارد. خندیدن در وسط درس که باعث شود مطلب را نفهمید اصلاً خوب نیست. ادامه داد: آقا اگر معادله خطر را نفهمیم چه اتفاقی می افتد؟ گفتم: اگر معادله خط را نفهمید، خیلی چیزها را نمی فهمید. ریاضی تمرین فکر کردن است. هر کسی ریاضی اش خوب نباشد در زندگی هم موفق نخواهد بود. ریاضی اصول تعقل است و یادگیری آن به فهم و درک و حل مسائل زندگی بسیار کمک می کند.
فکر کنم از حرف هایم چیز زیادی نفهمید. ولی هرچه بود ساکت شد. درس را ادامه دادم و بعد از مدت کوتاهی مجدداً همان اتفاق رخ داد. این بار دیگر نمی شد مماشات کرد. هیچ راهی به جز اخراج از کلاس نداشتم. متاسفانه همه راه ها را رفته بودم و حالا به این آخرین راه رسیده بودم. با عصبانیت به سویش رفتم و گفتم: شما نظم کلاس را به هم زده اید و باعث شده اید دیگران هم حواسشان پرت شود و درس را یاد نگیرند. اگر شما نمی خواهید یاد بگیرید، اشکالی ندارد خودتان ضرر می کنید، ولی حق ندارید موجب ضرر دیگران شوید. بفرمایید بیرون.
ترسیده بود و از این برخورد من شوکه شده بود. هر چه التماس کرد قبول نکردم و در کلاس را باز کردم و با دست بیرون از کلاس را نشان دادم. گریه اش گرفته بود ولی نمی بایست کوتاه می آمدم. مجبور بودم این سختی را تحمل کنم و یک بار برای همیشه این مشکل را برطرف کنم. چاره ای جز این کار نبود، همه راه ها را قبلاً آزموده بودم و به نتیجه نرسیده بودم. با اکراه از کلاس بیرون رفت و من هم به دنبالش رفتم تا ایشان را به مدیر معرفی کنم. متاسفانه آقای مدیر نبودند. احتمالاً تا جایی رفته بود و زود برمی گشت. به این دانش آموز گفتم: همینجا مقابل در ورودی سالن و کنار در کلاس بایستد تا آقای مدیر بیاید.
این اولین باری بود که در مدرسه دخترانه دانش آموزی را از کلاس اخراج کرده بودم. برای خودم هم بسیار سخت بود. وقتی وارد کلاس شدم، بهت همه دانش آموزان را فرا گرفته بود. با این وضع ادامه دادن درس ممکن نبود. باید بچه ها را از این وضعیت خارج می کردم. کمی در مورد نظم و تمرکز برای یادگیری صحبت کردم و در ادامه هم از فواید ریاضی گفتم. در آخر هم گفتم که اصلاً دوست نداشتم این اتفاق رخ دهد ولی این دانش آموز چاره ای برایم نگذاشته بود. فضای کلاس اندکی عادی تر شد و درس را ادامه دادم.
اواخر زنگ بود و دانش آموزان در حال حل کردن کاردرکلاس ها بودند که صدای در آمد. مطمئن بودم که آقای مدیر است و آمده تا به اوضاع آن دانش آموز رسیدگی کند. حدسم درست بود و آقای مدیر بود. تا خواستم توضیح دهم مرا از کلاس بیرون کشید و به دفتر برد. فرصت نمی داد صحبتم کنم. می دانستم که حتماً می خواهد مرا به خاطر بیرون انداختن دانش آموز مواخذه کند و من هم دلیل هایم را کاملاً آماده داشتم. ولی با آن چیزی که فکر می کردم مواجه نشدم، حرف های آقای مدیر خیلی عجیب و غریب بود. گفت: می دانم که این دانش آموز بی نظمی کرده و شما هم در بیرون انداختن او حتماً دلیل موجهی دارید، فقط یک خواهش دارم. اگر بار دیگر بیرون انداختید، مقابل در ورودی نایستد، برود طرف دیگر سالن، مثلاً مقابل در آبدارخانه بایستد.
از این حرف آقای مدیر هیچ نفهمیدم، چرا باید محل بیرون انداختن دانش آموز را تغییر دهم؟ البته امیدوارم دیگر مجبور به این کار نشوم، ولی این مطلبی که آقای مدیر گفت هیچ ارتباطی به موضوع مورد نظر من ندارد. می خواستم علت را از آقای مدیر بپرسم که رو به من کرد و گفت: من باید بروم و عجله دارم، آمدم تا کلیدهای مدرسه را به شما بدهم. حواست به دفتر باشد و راس ساعت دوازده و ربع مدرسه را تعطیل کن. آقای مدیر رفت و من با سوالی بی جواب به کلاس بازگشتم.
در زنگ آخر در کلاس دوم راهنمایی حل تمرین داشتیم و در طول کلاس فقط ذهنم مشغول بیرون انداختن آن دانش آموز بود. باید راهی می یافتم که دیگر این کار تکرار نشود. باید علت این تغییر رفتار دانش آموز مورد نظر را می فهمیدم تا به کمک آن بتوانم این مشکل را حل کنم. بهترین کار صحبت کردن با خودش بود. فردا همان اول وقت به همراه آقای مدیر سعی می کنم با صحبت با او این عامل را کشف کنم و مشکل را حل کنم.
فردا صبح وقتی به مدرسه رسیدم، مقابل در سالن، یک خانم داشت با آقای مدیر صحبت می کرد. سلام و علیکی کردم و وارد دفتر شدم، آن دو هم بلافاصله بعد از من وارد دفتر شدند. آقای مدیر مرا به خانم معرفی کرد. فهمیدم که آمده است درس فرزندش را بپرسد. دفتر نمره ام را گرفتم تا وضعیت درسی فرزند این خانم را برایش توضیح دهم. خواستم نام دانش آموز را بپرسم که آقای مدیر گفت: ایشان مادر همان دانش آموزی است که دیروز از کلاس اخراج کردید.
چقدر خوب شد که ایشان آمدند. بهترین فرصت بود که این تغییر رفتار واکاوی شود. تا خواستم چیزی بگویم، مادر گفت: می دانم دخترم کمی سر به هوا شده است. در خانه خیلی با او صحبت می کنم و دیروز هم که گفت شما از کلاس اخراجش کردید خیلی ناراحت بود و من می دانم که او مقصر است. فقط از شما یک خواهش دارم، از این به بعد اگر شلوغی کرد و شما او را بیرون انداختید، مقابل در سالن نایستد، جای دیگری بایستد.
داشتم شاخ در می آوردم. ایشان هم که حرف بی منطق آقای مدیر را می زند. ما باید علت اصلی را پیدا کنیم تا بتوانیم مشکل را حل کنیم تا کار به اخراج از کلاس نکشد، نه این که در مورد محل ایستادن این دانش آموز صحبت کنیم. همین موضوع را به مادر ایشان گفتم. لبخندی زد و گفت: این حرف من علتی دارد. گفتم: بفرمایید تا علتش را ما هم بدانیم. لبخندش لحظه به لحظه بیشتر می شد و تعجب من با تصاعدی هندسی فزونی می یافت.
آقای مدیر مرا به مقابل در ورودی سالن و درست همانجایی که آن دانش آموز ایستاده بود برد و خانه ای را که در طرف دیگر حیاط مدرسه مشرف به این مکان بود را نشانم داد. بعد آرام در گوشم گفت: این خانه ی خواستگار این دانش آموز است. دیروز که شما او را بیرون انداختید آنها دیده بودند و باعث شده بود این دانش آموز خجالت بکشد. من وقتی وارد حیاط مدرسه شدم و او را مقابل در سالن سر به پایین دیدم سریع فهمیدم و جایش را تغییر دادم و به شما نیز تذکر دادم.
فکر هر دلیلی را می شد کرد الا این دلیل. حالا نوبت من بود که مات و مبهوت بمانم. فکر عوامل بیرون از مدرسه و کلاس را می کردم ولی نه این چنین علتی، که حتی به مکان بیرون انداختن هم ربط داشته باشد. زبانم بند آمده بود و فقط آقای مدیر را نگاه می کردم. او هم فهمید و گفت: حق داری شوکه شوی، تا به حال با چنین موضوعی مواجه نشده بودی. مادر دانش آموز رفت و مدتی گذشت تا از این بهت خارج شوم. وقتی به خود آمدم، اعصابم به شدت خرد شد. این چه کاری است که دختر را در این سن کم عروس می کنند. این ها هنوز بچه اند و چیزی از زندگی متاهلی نمی دانند. به پیش آقای مدیر رفتم و کلی با او بحث کردم. ایشان لبخند ملیحی زد و گفت: اینجا روستا است و دختران در این سنین به خانه بخت می روند.
چقدر کار ما معلم ها سخت است، چقدر عوامل بیرونی در رفتار دانش آموزان دخیل است، چقدر این عوامل بیرونی عجیب و غیرمنتظره هستند، چقدر فهمیدن و تشخیصشان مشکل است و در نهایت چقدر تعیین نوع رفتار و برخورد با دانش آموزان صعب و تا حدی دست نیافتنی است. چقدر باید اطلاعات ما از دانش آموزان و خانواده آنها زیاد باشد که نیست و چقدر باید حواسم به همه چیز باشد. چقدر معلمی کار سختی است.
و در آن طرف چقدر زندگی برای دختران در چنین جوامعی که در آن جبر بر زندگی ها تسلط بی قید و شرط دارد و هیچ انتخابی ملاک نیست سخت تر و دردآور تر است.

1404/07/16
بعد از مدت ها در طول سال تحصیلی جمعه شب را در خانه بودم. در این چند سالی که خانه در تهران بود، جمعه ها را یا در وامنان بودم و یا باید ساعت شش عصر خودم را به ایستگاه راه آهن می رساندم تا با قطار به گرگان بروم. اولین مزیت بازگشت به گرگان خودش را اینجا نشان داد. شام را در کنار خانواده میل کردم و تا ساعت دوازده شب هم بیدار بودم. در خانه و در کنار خانواده بودن چقدر خوب است. در این اندک خوشی دلم گرم بود، که ناگاه به یادم افتاد که سرویس معلمان شنبه ها صبح ساعت شش و ربع از میدان مرکزی آزادشهر به راه می افتد.
گرگان تا آزادشهر حدود یک ساعت و ربع راه است. پس من باید ساعت پنج ابتدای جرجان باشم تا به اتوبوس های گذری برسم. در آن ساعت هیچ ماشینی در شهر نیست و می بایست پیاده تا آنجا بروم و این هم حدود نیم ساعت طول می کشد. با این اوصاف باید ساعت چهار و نیم از خانه بیرون بزنم. سریع رفتم بخوابم تا صبح خواب نمانم، اما خواب به چشمانم نمی آمد. همیشه تا سرم را رو بالشت می گذاشتم به خواب می رفتم ولی امشب تا ساعت دو نیمه شب نتوانستم بخوابم. تازه چشمانم گرم شده بود که صدای بیدارباش تلفن همراه بیدارم کرد.
مادرم از من زودتر بیدار شده بود. در همان زمان اندک صبحانه ای مختصر آماده کرد و هرچه گفتم میل ندارم قبول نکرد و وادرام کردم چند لقمه ای بخورم. ساعت حدود چهار و نیم بود که با بدرقه مادرم از خانه بیرون زدم. در این صبح زود تنها کسی که به فکر من بود مادرم بود. هیچ کس مادر نمی شود، در همه احوال به فکر فرزنداش است و تمامی زندگی اش را وقف آنها می کند. وظیفه ما فرزندان فقط قدردانی و همکاری است. باید تا آخر عمر سپاسگزار آنها باشیم و تمام تلاشمان کم کردن زحمات آنها باشد.
شهر کاملاً در خواب بود، در طول مسیر تا جرجان فقط دو سه ماشین دیدم که از خیابان عبور کردند. حس جالبی داشتم، همیشه این خیابان ها را پر از آدم و ماشین دیده بودم ولی حالا هیچ کس نبود. من که همیشه به دنبال خلوتی هستم حالا آن را به نهایت تجربه می کردم. ساعت پنج به جرجان رسیدم. هیچ خبری از اتوبوس نبود. اضطراب نرسیدن به سرویس به من هجوم آورد. هرچه زمان می گذشت بر نگرانی ام افزوده می شد. حدود پنج و ربع یک اتوبوس رسید و سوار شدم. طبق برنامه ام هنوز دیر نشده بود و می توانستم به موقع به سرویس برسم. این موقع صبح هیچ ترافیکی در جاده نیست و می توان یک ساعته به آزادشهر رسید.
ولی آن چیزی که در ذهن داشتم با واقعیت اصلاً همخوانی نداشت. این اتوبوس از تهران به گنبد می رفت و از علی آباد به بعد قدم به قدم برای پیاده کردن مسافرهایش توقف می کرد، ماشاالله هر مسافری هم که پیاده می شد کلی چمدان و بار داشت که آنها نیز باید تخلیه می شدند. ساعت شش شده بود و اتوبوس در مقابل مسجد بزرگ خان ببین جهت نمار توقف کرد. اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت، نمی دانستم چه کار باید کنم. با این شرایط شش و نیم هم به آزادشهر نمی رسم و مطمئناً سرویس را از دست می دهم.
پیاده شدم تا اگر بشود ماشینی بگیرم و هر طوری شده به سرویس برسم. ولی هیچ ماشینی توقف نمی کرد. شاگرد اتوبوس مرا صدا کرد و پرسید به دنبال چه هستم. گفتم: باید به سرویس ساعت شش و ربع آزادشهر برسم. ساعتش را نگاه کرد و گفت: حتی اگر سواری هم گیر بیاوری دیگر نمی رسی، پنج دقیقه دیگر ما حرکت می کنیم. آخرین تلاش هایم را برای گرفتن ماشین انجام دادم ولی موفق نشدم، شانس اصلاً با من همراه نبود. ساعت شش و ده دقیقه تازه از خان ببین به راه افتادیم. اعصابم کلی خرد شده بود، تا به امروز حتی یک تاخیر هم در پرونده کاری ام نداشتم و حالا با این اوصاف باید امروز را غیبت کنم.
ساعت شش و نیم به میدان مرکزی آزادشهر رسیدم. هیچ خبری از مینی بوس نبود و این یعنی در اولین تلاشم برای استفاده از این سرویس ناکام ماندم. باید سریع به ایستگاه مینی بوس های شاهرود بروم و هرچه سریع تر خودم را به تیل آباد برسانم. اگر شانس بیاورم و ماشین گیر بیاورم ممکن است فقط زنگ اول را از دست بدهم و به بقیه کلاس ها برسم. وگرنه باید آخر هفته یک روز بمانم و برای امروز جلسه جبرانی بگذارم. با ناراحتی به سمت ایستگاه رفتم. سرویس اول رفته بود، و سرویس دوم هم ساعت هفت حرکت می کرد. انگار امروز هیچ چیز قرار نیست بر وفق مراد من باشد.
به هر طریقی بود سوار مینی بوس دوم شدم و ساعت هشت مقابل پاسگاه تیل آباد پیاده شدم. همیشه وقتی به اینجا می رسیدم برای رفتن به خانه بود ولی حالا برعکس باید به وامنان می رفتم. حس رفتن به خانه داشتم ولی باید به مدرسه می رفتم. همیشه منتظر رسیدن ماشین به سمت شاهرود یا آزادشهر بودم، ولی حالا باید منتظر ماشین به سمت کاشیدار یا وامنان باشم. حس های مختلف و متناقضی را تجربه می کردم. کاملاً گیج شده بودم و بین تغییر جدید و عادت گذشته سردرگم مانده بودم.
انگار امروز همه چیز باید بر خلاف من باشد. من همیشه اینجا منتظر ماشین می ایستادم و بعد از ساعت ها انتظار حتی بونکری هم به سمت آزادشهر یا شاهرود نمی رفت تا سوار آن شوم. ولی حالا پشت سر هم انواع ماشین ها می گذرند، حتی اتوبوس هم گذشت، نه یکی و نه دوتا بلکه سه تا اتوبوس آن هم با جای خالی فراوان عبور کردند. ولی در سمت من و در مسیر جاده خاکی منتهی به وامنان و کاشیدار هیچ خبری نبود. شان من طوری است که همین حالا تصمیم بگیرم به شاهرود بروم، در آن مسیر ماشین قحط می شود و همه ماشین ها به سمت وامنان می روند.
ساعت هشت و نیم شد و هنوز امید داشتم که به مدرسه برسم، از این جا تا وامنان با ماشین حدود چهل دقیقه راه است. اگر همین حالا ماشین بیاید به زنگ دوم می رسم. ولی بعد از گذشت حدود یک ساعت دیگر امیدم به یاس مبدل گشت و دیگر حتی به زنگ آخر هم نخواهم رسید. تازه بعد از این یک ساعتی که منتظر بودم، فقط یک وانت از طرف وامنان آمد و به سمت آزادشهر رفت. فکر کنم قانون احتمالات و شانس کاملاً با من در تعارض است.
ایستادن در این هوای سرد باعث شد سرما تا مغز استخوانم نفوذ کند. باید حرکت می کردم تا گرم شوم، بهترین کار رفتن در مسیر جاده خاکی بود، فرقی نداشت اینجا بایستم یا در راه باشم، ماشین که بیاید به جز این مسیر راه دیگری ندارد و می توانم هرجایی سوار شوم. هوا ابری بود و باد سردی هم می وزید. به راه افتادم، باد شدیدتر شد و ابرها هم متراکم تر شدند. نگاهی به ابرها انداختم و به آنها گفتم: خواهش می کنم با من کمی مهربانانه رفتار کنید. خیس شدن در این مکان و در این زمان برای من فاجعه است. اشتباه نکنید! من به خانه نمی روم، دارم به وامنان می روم.
مقداری از مسیر را طی کرده بودم که با هجوم ماشین ها که از مقابلم می آمدند، مواجه شدم. طبیعی بود، روستاییان صبح به شهر می روند و به کارهایشان می رسند و بعدازظهر بازمی گردند. مینی بوس های روستاهای منطقه پشت سر هم از مقابلم عبور می کردند و همه هم برایم بوق می زدند و من هم با بلند کردن دست جواب سلام شان را می دادم. در این موقع صبح هیچ کسی به سمت روستا نمی رود، در نتیجه گیر آوردن ماشین تقریباً در این زمان غیرممکن است. ناامیدی به سراغم آمد و حالم را دگرگون کرد. ولی همین پیاده رفتن در دل طبیعت به دادم رسید و حالم را بهتر کرد. در طبیعت بودن و راه رفتن برای من مانند مسکنی است که باعث می شود دردهایم را فراموش کنم.
دشت تیل آباد که محصور بین کوه های مرتفع بود را پشت سر گذاشتم و وارد تنگه ای شدم که دو طرف آن را دیواره های صخره ای فرا گرفته است. در اینجا همراه رودخانه ای بودم که حال و روز خوبی نداشت و آب بسیار اندکی در آن جریان داشت. در همان سال اول خدمتم یک بار این مسیر را پیاده طی کرده بودم، البته آن زمان مسیر جاده با مسیر امروز متفاوت بود و پیچ و خم های بیشتری داشت. در آن روزگار مقدار جریان آب در این رودخانه اندکی بهتر بود.
در همان نیم ساعت اولی که به راه افتادم تمام ماشین های روستاهای دهنه به سمت شهر رفتند و حالا دیگر هیچ ماشینی نمی آمد، من بودم و تنهایی و این طبیعت زیبا و فرح بخش. اواخر پاییز بود و مناظر اطراف تا حدی زمستانی بود و برف ها هنوز به پایین کوه نیامده بودند. در اینجا زمستان خیلی زودتر از راه می رسد. من همیشه جایی را دوست دارم که در آنجا دیدی بسیار وسیع داشته باشم. به همین خاطر کوهستان و حتی کویر و بیابان را بر جنگل ترجیح می دهم. کمی قدم هایم را سریع تر کردم تا به بالای دره برسم و افق دیدم گسترده شود.
شیب هفت چنار را که بالا رفتم آرام آرام خستگی به سراغم آمد. ساعت را نگاه کردم، یازده شده بود. یعنی حدود دو ساعت است که راه می روم و هنوز به میانه های راه هم نرسیده ام. تشنگی و گرسنگی هم به سراغم آمدند ولی هیچ چیزی به همراه نداشتم، خدا را شکر که همان چند لقمه را که مادر اصرار کرده بود خورده بودم. به بالای هفت چنار رسیدم و از دور کوه بوقوتو را که مشاهده کردم، احساس فراخی کردم. تا دوردست ها معلوم بود و همین باعث شد همه چیز را فراموش کنم و از دیدن مناظر بدیع و دلفریب این طبیعت زیبا در گستره ای بی پایان لذت ببرم.
یک ساعتی در این اوج به راهم ادامه دادم و وقتی وامنان را از دور دیدم ابتدا خوشحال شدم، ولی برای رسیدن به آن هنوز راه بسیاری در مقابل داشتم و ماشین هم کلاً امروز با من قهر کرده است. پس این خوشحالی اندکی دوام نیاورد و به یاد خستگی و گرسنگی و تشنگی افتادم. بیشتر تشنگی آزارم می داد، خودم را دلداری می دادم که به کاشیدار که رسیدم به مدرسه ابتدایی می روم و خودم را سیراب می کنم. ولی تا کاشیدار هم هنوز خیل راه مانده بود. از تیل آباد تا کاشیدار حدود هفده کیلومتر است و اگر متوسط در هر ساعت چهار کیلومتر راه بروم حدود چهار ساعت طول می کشد تا به کاشیدار برسم.
ساعت یک و نیم شده بود و هنوز چند پیچ مانده بود به کاشیدار برسم، خسته شده بودم ولی هنوز مناظر زیبایی که می دیدم مرا سرپا نگاه داشته بود. در همین حین بود که صدای تراکتوری از پشت سر آمد. تا به من رسید در همان سرازیری تند با زحمت بسیار و صدایی گوش خراش ترمز کرد و من هم با سختی فراوان روی سپر عقب آن نشستم. خوشبختانه دستگیره داشت و همین باعث می شد تعادلم را با گرفتن محکم آن به خوبی حفظ کنم. این هم شانس من، بعد از چهار ساعت و نیم پیاده روی و در نزدیکی مقصد، وسیله گیرم آمد! آن هم تراکتور رومانی.
وقتی به وامنان رسیدم ساعت دو شده بود، چه فکر می کردیم، چه شد! امید داشتم فقط زنگ اول را از دست بدهم و به بقیه کلاس ها برسم ولی حالا اگر شیفت دوم هم در کار بود زنگ اول آن را هم از دست داده بودم. مستقیم به خانه رفتم، قبل از ورود به خانه در همان کنار حیاط با دست از شیر آب نوشیدم، نمی دانم چقدر ولی مقدار زیادی آب نوشیدم، واقعاً تحمل تشنگی حتی در هوای سرد هم بسیار سخت و دشوار است. رفع تشنگی کمی حال و جان به دست و پاهایم داد.
وقتی وارد خانه شدم، حسین دراز کشیده بود و داشت مطالعه می کرد، تا مرا دید متعجب پرسید: کجا بودی؟ چرا حالا آمدی؟ صبح آقای مدیر خیلی خبرت را می گرفت. مشکلی پیش آمده؟ گفتم: دیر رسیدم و سرویس رفته بود، این ها رها کن و برایم غذا بیاور که به شدت گرسنه ام. یک تکه نان و یک گوجه به من داد و گفت: بفرما این هم ناهار. نگاهی معنی دار به حسین انداختم، گفت: چه کنم؟ دیر آمدی، بچه ها همه ناهار را خورده اند. ناچار سفره را پهن کردم و نشستم و از بس این ناهار مفصل بود، نمی دانستم از کجا باید شروع کنم.
فردا صبح تا به مدرسه رسیدم آقای مدیر سریع به سراغم آمد. می دانستم چه می خواهد بگوید، به همین خاطر پیش دستی کردم و گفتم: دیروز نتوانستم به سرویس برسم و به همین خاطر به مدرسه نرسیدم، نگران نباشید یک روز بیشتر می مانم و آن روز را جبران می کنم. آقای مدیر سری تکان داد و گفت: من که شما را می شناسم و می دانم بدون علت موجه غیبت نمی کنید، مشکل جای دیگری است. دیروز معلم راهنما آمده بود بازدید مدرسه ابتدایی و بعد از آن هم سری به مدرسه ما زد. وقتی فهمید یک دبیر نداریم، گزارش آن را نوشت و من مجبور شدم غیبت شما را بفرستم.
متاسفانه بدشانسی های من در این روزها کاملاً منظم و متوالی رخ می دهند. دیروز نرسیدن به سرویس و گیر نیاوردن ماشین در مسیر تیل آباد تا کاشیدار، امروز خبر گزارش شدن اولین غیبت عمر کاری ام، فردا و پس فردا را به خیر بگذرانم، کار بزرگی انجام داده ام. شانس کلاً با من هیچ رابطه ای ندارد. معلم راهنما مربوط به ابتدایی است، حالا نمی شد فقط همان مدرسه را برود و به مدرسه ما سری نزند. یک روز غیبت کردیم و فقط خواجه حافظ شیرازی از آن مطلع نشد.
اصلاً به من خوشی و راحتی نیامده است، حالا هم که چهارصد کیلومتر مسیرم کوتاه تر شده باز هم باید مشکلات عدیده ای را تحمل کنم. باشد، انگار سرنوشت من در این چنین زیستن رقم خورده است و راهی به غیر از آن ندارم. ساعت چهار و نیم صبح از خانه بیرون زدم و ساعت دو بعدازظهر به وامنان رسیدم و به کلاس هم نرسیدم. حدود دوازده ساعت در راه بودم ولی باز هم غیبت خوردم. ولی در کنار همه این مشکلات، نعمت بزرگی دارم که می توانم به اتکای آن این زندگی را بهتر تحمل کنم. و آن طبیعت زیبا و آرامشی است که در اینجا به وفور یافت می شود. به نظرم تحمل این سختی ها به داشتن این مزایا می ارزد.
می خواستم چهارشنبه را به عنوان جبرانی با یکی از همکاران جا به جا کنم که آقای مدیر نگذاشت و گفت: لازم نیست، بروید و از این که مسیرتان کوتاه شده است لذت ببرید. بعد از سالها می توانید روزهای بیشتری در خانه باشید. واقعاً دم این مدیر گرم که شرایط من را به خوبی درک می کند. البته فکر می کنم می خواست کمی از من به خاطر غیبتی که اجباراً فرستاده بود، دلجویی کند. همان سه شنبه ظهر با حسین و همکار دیگر پیاده تا کاشیدار رفتیم و کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین ایستادیم. بعد از مدتی یک وانت آمد و هر سه سوار شدیم و تا تیل آباد رفتیم.
کنار پاسگاه منتظر ماشین بودیم که اتوبوسی به سمت شاهرود رسید، سریع از دوستان خداحافظی کردم و می خواستم به سمت آن بدوم که حسین از پشت مرا گرفت و گفت: کجا برادر؟ هنوز عادت قبلی ات را ترک نکرده ای، زمانی که از هر طرف زودتر ماشین می آمد و سوار می شدی گذشت، حالا فقط باید به یک طرف بروی. دیگر شاهرود به دردت نمی خورد. بیا اینجا و کنار ما بایست تا ماشین بیاید. هر سه زدیم زیر خنده و آنجا بود که تازه به یاد آوردم که دیگر لازم نیست به تهران بروم.
بعد از دو ساعت معطلی دو تا بونکر پشت سر هم آمدند، من و حسین سوار اولی شدیم و آن همکار دیگر هم سوار دومی شد. ساعت پنج آزادشهر بودیم و ساعت هفت به خانه رسیدم. باورم نمی شد که این قدر زود به خانه رسیده باشم. مادرم کلی ذوق می کرد که من زود رسیده ام و می توانم سه روز کامل در خانه باشم. همین چهره خندان مادرم تمام خستگی هایم را برطرف کرد.
ولی برنامه صبح های شنبه ام تغییر کرد، ساعت سه بیدار می شدم، سه و نیم از خانه بیرون می زدم، چهار به جرجان می رسیدم و هر چقدر هم که اتوبوس دیر گیرم می آمد دیرتر از شش به میدان مرکزی آزادشهر نمی رسیدم. معطل ماندن در آزادشهر خیلی بهتر از جا ماندن از سرویس است.
به طور کلی من یا باید در راه های دور باشم و یا باید صبح های خیلی خیلی زود راه بیفتم. شانس من از زندگی فعلاً همین است. نمی دانم روزی فرا خواهد رسید که ساعت هفت و ربع صبح از خانه حرکت کنم و ساعت هفت و نیم به مدرسه برسم؟!!

به قول قیصر امین پور
«گاهی گمان نمی کنی، ولی خوب می شود گاهی نمی شود، که نمی شود، که نمی شود»
این نشدن انگار در زندگی من در این شهر بزرگ تا ابد ادامه خواهد داشت. هر کار می کردم به این شهر منتقل شوم، نمی شد. می خواستم با این شهر کنار بیایم، نمی شد. دوست داشتم با من مهربان تر باشد، نمی شد. می خواستم دوستش داشته باشم، نمی شد. می خواستم دوستم داشته باشد، نمی شد. می خواستم حداقل کج دار و مریز با او طی کنم، باز هم نمی شد و این نشدن ها پایانی نداشت.
فکر کنم ایراد از خود من بود که نمی شد و در نهایت این شهر که در شناسنامه ام به عنوان محل تولدم ثبت شده است، دیگر تاب نیاورد و مرا از خودش دور ساخت. در این چند صباحی که در کنارش بودم، هیچ رابطه ای نتوانستم با او برقرار کنم. البته حق را به ایشان می دهم. او نماد فعالیت بسیار است، نماد سرعت و نماد زندگی ماشینی، نماد درآمدهای کلان و در مقابلش هزینه های گزاف، نماد پیشرفت و بالندگی(البته با تعریف خودش)، این نماد ها هیچ کدام برایم معنی نداشت و به همین خاطر نمی توانستم او را بفهمم و در نهایت نیز او هم مرا نفهمید و طردم کرد.
این شهر چنان با سرعت در حرکت است که افرادی چون من همیشه از آن جا می مانیم. تا به خود می جنبم هیچ نمی فهمم و فرسنگ ها با او و مردمانش فاصله پیدا می کنم. بیشتر اوقات احساس می کنم در وسط بزرگراهی هستم که همه با شدت در حال گذر هستند و حتی نمی توانم خودم را از لابه لای آنها نجات دهم. من انسانی آرام هستم و فعالیت زیادی نمی کنم، اکثر اوقات در خانه هستم، شاید مرا تنبل بخوانند و مذمتم کنند، ولی واقعیت این است که نمی توانم با سرعتی که در اطرافم هست خودم را هماهنگ کنم. می دانم من خیلی کند هستم، ولی دیگران نیز بسیار پرشتاب هستند. کمتر کسی حدوسط را می تواند رعایت کند.
من حدود هشت سال است در روستایی دور افتاده تدریس می کنم و باقی اوقاتم را در آنجا یا در طبیعت هستم یا در تنهایی با بهترین دوستانم یعنی کتاب ها می گذرانم. از بودن در کنار رفقا بسیار لذت می برم، ولی تنهایی را بیشتر ترجیح می دهم، در این شهر هم این گونه ام و اکثر اوقات به کنج تنهایی ام می خزم. از کودکی که در خانه های سازمانی اداره کشاورزی زندگی کرده ام همیشه در تنهایی بوده ام و تمام بازی هایم با خودم بوده است. ولی این شهر پر است از جمعیت و تنهایی در آن معنایی ندارد، به نظر همین تضاد بین من و این شهر است که باعث شده است از هم دور بمانیم. تضادی که در آن هیچ طرف مقصر نیست.
در این شهر همه چیز هست و بزرگ ترین مزیت آن همین است. هر چه بخواهی و در هر زمینه ای علاقه داشته باشی می توانی در اینجا آن را به طور کاملاً حرفه ای دنبال کنی و مدارج عالی آن را طی کنی. امکانات و افراد به وفور یافت می شوند، اما مشکل این جاست که آن چیزی که من می خواهم در اینجا به سختی یافت می شود و همین باعث دلسردی من شده است. اگر قرار بود زندگی در این شهر را ادمه بدهم حتماً راهی می یافتم تا بر این مشکل فایق آیم، ولی حالا با اتفاقات عجیبی که رخ داده راه حل بهتری مقابلم قرار گرفته است.
این شهر با من خصومت داشت، چرا خانوده ام را آزرد؟! چرا باعث شد که تصمیم بگیرند به گرگان بازگردند؟! آنها که دیگر مانند من با این شهر سرد رفتار نمی کردند که باعث رنجشش شود و این گونه آنها را نیز از زندگی در اینجا دلسرد کند؟! درست است که منتقل نشدن من مادرم را بسیار بی تاب کرده بود، ولی می شد راهی یافت که او را آرام کرد. نمی دانم این شهر چه بلایی بر سرم مادرم آورده بود که بیشترین اصرار برای بازگشت از طرف او بود.
اتفاقاتی رخ داد که فشار بسیار بر خانواده ما وارد آورد. آن تصویری که از تهران در ذهن پدر و مادرم از گذشته نقش بسته بود با تصویر کنونی تضاد بسیار داشت. این تفاوت تصور در جهات مختلف بود: درآمد، هزینه های زندگی، سبک زندگی، ارتباطات بین افراد فامیل، آلودگی هوا، ترافیک و ... . این تضادها باعث شده بود که نومیدی در خانواده ریشه دواند و روز به روز آنها را نسبت به زندگی در این شهر دلسردتر کند.
همه این مسائل دست به دست هم داد و باعث شد خانواده تصمیم سخت بازگشت را بگیرد. کسی از این تصمیم خوشحال نبود. پدر به شدت ناراحت بود، احساس می کنم فکر می کرد شکست بزرگی خورده است و دارد به گرگان هزیمت می کند. مادرم هم که رویاهای بسیار داشت تا در این شهر به آنها برسد، ناکام در حال بازگشت بود. تنها خواهرم نیز با تمامی تلاشی که برای یافتن کار در این شهر داشت، با تجربه هایی تلخ این شهر را ترک می کرد. شاید به نظر برسد تنها فردی که به بازگشت راضی بود، من بودم. ولی این طور نبود، دلم پر از آشوب بود و عذاب وجدان رهایم نمی کرد که چرا نتوانستم انتقالی بگیرم.
اتفاقی که باعث نهایی شدن این تصمیم در خانواده شد، فروش خانه ای که در آن مستاجر بودیم، توسط صاحب خانه بود. پدر خانه گرگان را نفروخته بود و در اینجا هم خانه ای نخریده بود. صاحب این خانه از بستگان بود و مبلغ متعادلی به عنوان اجاره از ما می گرفت. درست همان مقداری که خانه گرگان به اجاره داده شده بود. بعد از اعلام صاحب خانه پدر مدتی به دنبال خانه گشت ولی با این پولی که داشتیم نمی شد خانه ای مناسب یافت. شاید می شد به محله های پایین تر و خانه ای کوچک تر رفت ولی مادرم اصرار بر این داشت که نمی تواند در این شهر بماند.
فضای خانه بسیار سنگین بود، در این بین خریدارانی هم که می آمدند تا خانه را ببینند، بیشتر بر این سنگینی می افزود. دوست داشتم همه این افراد از خریدن این خانه منصرف شوند تا صاحب خانه هم منصرف شود، ولی نشد و یکی خانه را پسندید و تیر خلاص را به ما شلیک کرد. البته پدر بسیار سعی کرد خانه گرگان را بفروشد، ولی دو مشکل عمده وجود داشت، اول این که فرصت لازم نبود، دوم این که با آن مبلغ حدود نیمی از قیمت این خانه مهیا می شد. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که بازگردیم.
در روزهای آخر، سکوت سهمگینی در خانه حاکم بود. همه داشتند به آرامی وسایل را جمع می کردند. در یکی از این روزهای سخت، صدای در آمد. در را باز کردم، خانمی بود که یک جعبه بزرگ شیرینی در دست داشت. فهمیدم که اشتباه آمده است. گفتم: با کدام واحد کار دارید؟ لبخندی زد و گفت: با واحد روبرویی شما، ولی نیستند، به مسافرت رفته اند. متعجب نگاهش کردم که چرا زنگ در خانه ما را زده است. ادامه داد: من هم از راه دوری آمده ام و باید سریع به جایی بروم. اگر امکانش هست این جعبه شیرینی خدمت شما باشد. قبول کردم و گفتم: چشم هر وقت آمدند به آنها خواهم داد. در جواب گفت: می دانم که راه دوری رفته اند، اشتباه کردم قبل از آمدن تماس نگرفتم. این شیرینی تا آن زمان خراب می شود، لطفاً زحمت آن را بکشید.
عجب درخواست عجیبی! گفتم: بهتر نیست با خود ببرید، گفت: نمی شود، جایی می خواهم بروم که بودن این شیرینی همراهم در آنجا صورت خوشی ندارد. زحمت بکشید و دست مرا رد نکنید. قبول کردم و ایشان خداحافظی کرد و رفت و من هم با یک جعبه بزرگ شیرینی به خانه بازگشتم. پدر و مادر و خواهرم در هال داشتند وسایل را جمع و جور می کردند که من وارد شدم. همه با تعجب مرا نگاه می کردند. مادرم پرسید: این چیست؟ داستان را گفتم و وقتی در آن را باز کردم همه مبهوت شدیم.
یک طرف آن نان خامه ای هایی بزرگ و نیمه دیگر آن ناپلئونی های به نهایت تازه بود. ناخودآگاه همه شروع به خندیدن کردیم. واقعاً این مائده ای آسمانی بود که در این زمان بر ما نازل شده بود. همین باعث شد فضای خانه کمی تغییر کند و آن غم تا حدی فراموش شود. مادرم هم گفت: شاید در این برگشتن حکمتی است که ما خود از آن خبر نداریم و این شیرینی نشانه ای است از فرجام خوش آن. نمی دانم این اتفاق را به حساب احتمالات بگذارم یا حرف مادرم را باور کنم؟ ولی هرچه بود این شیرینی عاملی شد که این حس بد، اندکی زمانی به فراموشی سپرده شود.
نمی دانم چرا همه چیز در این بازگشت به سرعت انجام می شد. مستاجر خانه ما در گرگان خیلی زود خانه دیگری یافت و بلافاصله تخلیه کرد. اینجا هم همه چیز در عرض چند روز جمع و جور شد، کل فرایند به یک هفته هم نکشید. بعد ازظهر پنج شنبه بود که پدرم با یک کامیون مسقف آمد تا وسایل را در آن جای دهیم. آخرین وسیله ای که در کامیون قرار دادیم، دوچرخه من بود که به صورت عمودی قرار گرفت و بدون هیچ فضای خالی ای در بسته شد. کامیون رفت و ما هم به ترمینال رفتیم.
با توجه به تجربه ای که در این چند سال داشتم، یافتن بلیط در این زمان بسیار سخت است. چیزی نگفتم و داشتم فکر می کردم که اگر بلیط نبود چه کنیم؟ تنها راه، رفتن به خانه عمه بود که بین فلکه اول و دوم تهرانپارس قرار داشت. وارد ترمینال شدیم و طبق عادت همیشگی به تعاونی یک یا همان ایران پیما رفتیم. هنوز وارد سالن نشده بودیم که ناگهان یکی از آن طرف داد زد، گرگان می روید؟ پدرم گفت: بله. همانجا بلیط برایمان صادر شد و در همان زمان هم سوار شدیم و تا نشستیم، اتوبوس نیز حرکت کرد. این شهر چقدر در بیرون انداختن من عجله دارد. کمی هم به فکر خانواده ام باش!
در مسیر به این فکر می کردم که دوران سختی که در رفت و آمد و دور بودن از خانه داشتم به اتمام رسید. دیگر لازم نیست دو هفته یک بار آن هم فقط سه روز در خانه باشم، سه روزی که حداقل یک روز آن را در راه بودم. یک سالی است که اداره آموزش و پرورش شهرستان برای معلمان روستاهای دهنه بالا یک سرویس مینی بوس برای صبح شنبه ها گذاشته است. با این ترتیب، شنبه صبح می روم و در نهایت سه شنبه عصر خانه ام. بخش عمده ای از هزینه هایم نیز که برای این رفت و آمدها هزینه می شد را می توانم پس انداز کنم.
از طرفی هم دلم برای آخر هفته های وامنان تنگ می شد. دلم برای تنهایی ها و موسیقی سنتی و رادیو و کتاب و گلگشت ها در طبیعت و ... تنگ می شد. حالا دیگر نمی توانم جمعه ها صبح کوله کوچکم را بردارم و به دل کوه و دشت بزنم و از بودن در دل طبیعت بکر و زیبا لذت ببرم. دلم برای شانه وین و دشت زیبایش تنگ می شود. دوری از چشمه اجاق را چگونه تاب بیاورم؟ یادش به خیر اول صبح پیاده راه می افتادم و به پشت کوه ها می رفتم و زمانی به خانه می رسیدم که هوا تاریک شده بود. از این به بعد، دیگر نه گم می شوم و نه حیوانی مرا دنبال خواهد کرد. دوری از این ها برایم سخت است.
البته شاید با دوستان هر چند وقت یک بار گشتی در اطراف بزنیم و به قول حسین کبابی به بدن بزنیم، ولی من تنها بودن در طبیعت را بسیار دوست دارم و در آن اوقات است که می توانم با همه دوستان طبیعی ام چاق سلامتی کنم و پای صحبت هایشان بنشینم. این دوستان شفیق من فقط در تنهایی با من صحبت می کنند و اگر کسی با من باشد در سکوتی عمیق و معنی دار فرو می روند. در این صورت من هم فقط باید با تکان دادن سر با آنها سلام و احوال پرسی کنم. تازه باید خیلی مواظب باشم که کسی حواسش به من نباشد، وگرنه مرا دیوانه خطاب خواهند کرد.
دلم برای قطار هم تنگ می شود، این مرکب زیبا و پرقدرت که بسیار مرا به خانه برد. دلم برای مسیر پر پیچ و خم آن که از دل کوه های البرز می گذرد و حتی شب ها هم تا جایی که می توانستم بیدار می ماندم تا آن را ببینم و دنبال کنم، تنگ می شود. دلم برای همسفران متفاوتی که در کوپه قطار با من بودند و گاهی بحث های جالبی مطرح می شد، تنگ می شود. دلم برای صبح های سرد ایستگاه راه آهن تهران تنگ می شود. دیگر نمی توانم تا میدان گمرک را پیاده بروم و یک کله پاجه جانانه به بدن بزنم.
از دست دادن اینها برایم بسیار سخت بود. ولی خودم را دلداری می دادم که به جایش بیشتر در خدمت خانواده خواهم بود و از نگرانی آنها خواهم کاست. مخصوصاً مادرم که این چند سال واقعاً به او سخت گذشت. وقتی به دیگر اعضای خانواده نگاه می کردم آنها هم در افق این تاریکی غرق بودند و هر کدام داشتند زندگی در این شهر را مرور می کردند. زندگی ای که با امید به سویش آمده بودند و حالا ناامید از آن دور می شدند. زندگی ای که با شادی شروع شد و حالا در غم به پایان رسید.
زندگی بالا و پایین بسیار دارد. هر کسی بر اساس تصمیماتی که می گیرد، ممکن است بنا به دلایلی که بخشی از آن دست خودش است و بخش اعظم آن از اراده او خارج است، به موفقیت یا شکست نایل آید. اگر موفق شد به هدفش رسیده است، ولی شکست واقعاً سخت است. از شکست سخت تر بلند شدن بعد از آن است. همه می گویند شکست پلی است برای پیروزی، ولی عمل به این جمله توان بسیاری می خواهد. از هر شکستی باید درسی گرفت و از آن برای ادامه بهتر زندگی ممد جست. ولی این درس بسیار دشوار و نفس گیر است.
این بازگشت ما به گرگان برای هر چهار نفر ما یک شکست محسوب می شود. اولین کار برای ما واکاوی علل این اتفاق است. تصورهای نادرست، عدم اطلاع از وضعیت کنونی و تصمیم احساسی مهمترین این دلایل هستند. از این به بعد باید حواسمان باشد که همه جوانب را در گرفتن هر تصمیم بسنجیم و در دام احساسات نیفتیم. دومین کار تغییر بینش است. باید این اتفاق را برای خود طور دیگری تعریف کنیم و یا حداقل موارد مثبت زندگی در گرگان را در ذهنمان پررنگ تر کنیم. به عنوان مثال پدر من از زمان جوانی عاشق طبیعت و کوه و کوهنوردی بوده است. در تهران فقط چند بار توانسته بودبه توچال برود، ولی در گرگان هر زمانی که اراده کند می تواند به ناهارخوران برود و حتی گشتی کوتاه در آنجا بزند. هنوز در اینجا دوستان کوهنوردش هستند و می تواند با آنها همراه شود. این تغییر نگاه برای همه ما لازم است.
امیدوارم بتوانیم در گرگان در زمان کوتاهی به حالت اولیه برگردیم و زندگی جدیدی را آغاز کنیم. همانند قبل که بسیار بهتر از تهران در گرگان زندگی می کردیم.

1404/07/03
از جوابی که شنیده بودم، متعجب و مبهوت در کناری ایستادم و به این فکر می کرد که چرا در منطقی ترین جای ممکن چنین پاسخ بی منطقی دریافت کرده ام. دوباره خدمت متصدی مربوطه رفتم و از ایشان خواهش کردم که با من همکاری کند، ولی ایشان همچنان بر حرفش استوار ایستاده بود و هیچ یاری ای به من نرساند. در این ساختمان عظیم که دیدنش هوش از سر آدمی می رباید و در میان این همه نمادهای فرهنگ و عقلانیت نمی دانم چرا چنین قانونی وضع کرده اند که من نمی توانم از این همه علمی که در اینجا موجود است، اندازه قطره ای بهره جویم. احساس می کردم مورد ترور شخصیت قرار گرفته ام.
اصل موضوع برمی گردد به مهدی که در مقطع کارشناسی ارشد در رشته تاریخ در دانشگاه آزاد واحد شاهرود تحصیل می کند. او در حال تکمیل پایان نامه اش است که درباره نحوه اداره امور دربار در دروه قاجار است. به خاطر این موضوع به من لیستی از چند کتاب مرجع را داد تا آخر هفته که به تهران می روم به کتابخانه ملی که بهترین منبعی است که این کتاب ها در آن موجود هستند مراجعه کنم و از صفحات مورد نظر که کاملاً برایم مشخص کرده بود کپی بگیرم و برایش ببرم.
با ذوق و شوقی فراوان صبح اول وقت به راه افتادم. در خانه بر روی نقشه محل آن را پیدا کرده بودم، مابین بزرگراه همت و حقانی بود. با تعویض چند اتوبوس واحد و پرس و جو در ایستگاهی در بزرگراه همت پیاده شدم. وقتی به اطراف نگاه کردم، فکر کردم حتماً اشتباه آمده ام. چون اطراف فقط دره و تپه بود و ساختمان های کمی دیده می شد. فکر نمی کردم در وسط شهر تهران چنین جایی باشد که انگار از شهر خارج است. تا ساختمان کتابخانه که از دور هویدا بود راه زیادی را باید پیاده می رفتم.
در بلواری که به کتابخانه منتهی می شد گام برمی داشتم و به نهال های کاشته شده در اطراف می نگریستم و طبق عادت با آن ها خوش و بش می کردم. به آنها می گفتم که چشم بر هم بزنید درختان تناوری خواهید شد، من در جایی هستم که انبوهی از شما سر به افلاک رسانده اند. صبر کنید شما نیز همچون آنها خواهید شد. از محیط اینجا بسیار خوشم آمد، تا حدی طبیعت می توانست خودش را در دل این شهر شلوغ نمود بخشد. هنوز هجوم ساختمان ها به اینجا نرسیده است و امید که نرسد و زمین در این بخش بتواند کمی تنفس کند.
وارد ساختمان شدم و در همان بدو ورود فضای این مکان بسیار بر من تاثیر گذاشت. آرامش خاصی در آن حکم فرما بود. تصور این که هرچه کتاب هست در اینجا هم هست برایم بسیار خوش آیند بود. آخرین باری که در کتابخانه بودم مربوط می شد به حدود سه چهار سال قبل در کتابخانه عمومی گرگان که در پارک شهر واقع است. به نظرم عضویت در این کتابخانه بهترین کاری است که می شد انجام داد. درست است که من علاوه بر خواندن کتاب به خریدن و داشتن آن هم بسیار علاقه دارم ولی در اینجا می توان کتبی را یافت که در هیچ کجا یافت نمی شود.
وقتی سالن مطالعه آن را از پشت در بسته اش دیدم دلم غنج رفت. بزرگ و مدرن و بسیار جذاب بود. می شد ساعت ها در این محل نشست و در دنیای بیکران کتاب ها غوطه ور بود و به ژرفای عمیق مطالبش غور کرد. تعدا بسیار اندکی را در این سالن عظیم دیدم، به نظرم زود آمده بودم، حتماً در ساعات آتی این سالن مملو از دوستاران کتاب خواهد شد. به اطلاعات رفتم و پرسیدم که جهت عضویت یا گرفتن کتاب به کجا باید مراجعه کنم؟ طبقه بالا را نشانم دادند.
بعد از سلام، لیست کتاب ها را به متصدی آن بخش دادم و گفتم که برای تحقیق فقط می خواهم صفحاتی از این کتاب ها را کپی کنم. گفت: باید عضو باشید، گفتم: عضو نیستم ولی حالا اقدام به عضویت می کنم. پرسید: استاد دانشگاه هستید؟ گفتم: خیر. گفت: دانشجوی دکتری هستید؟ گفتم: خیر. گفت حداقل دانشجو کارشناسی ارشد که هستید؟ باز هم گفتم: خیر. اخم هایش را در هم کشید و گفت: شما نمی توانید عضو این کتابخانه شوید. مات و متحیر مانده بودم که چرا؟! گفتم: آقا فرض کنید من یک نفر هستم که فقط سواد خواندن و نوشتن دارم، می خواهم کتاب بخوانم، چرا نمی گذارید این کار را انجام دهم.
صحبت با ایشان هیچ نتیجه ای نداشت. خیلی ناراحت و عصبانی بودم. چرا اینجا این قدر تبعیض قائل می شوند. مگر برای کتاب خواندن حتماً باید مدارک بالای دانشگاهی داشت؟! یک نفر بی سواد مانند من اگر بخواهد تورقی در کتب معتبر داشته باشد چه باید کند؟ می دانم که این کتابخانه اصلی ترین محل نگهداری کتاب در کشور است، ولی می شود قانونی هم برای افرادی چون من ایجاد کرد که بدون خروج کتاب در همین مکان به مطالعه بپردازند.
حالا من نمی توانم اینجا عضو شوم، کار مهدی را که باید انجام دهم. باید راهی می یافتم تا بتوانم از کتبی که گفته بود کپی بگیرم. از دست متصدی این بخش کاملاً عصبانی بودم و نمی خواستم دوباره با او هم کلام شوم. یک نفر دیگر را یافتم و از او کمک خواستم. حداقل این یکی تا حدی آرام تر و خوش برخوردتر بود، همان حرف متصدی اول را به من زد ولی در ادامه گفت: به دوستتان بگویید خودش بیاید و با کارت دانشجویی اش کارش را انجام دهد. گفتم ایشان در شهرستان است و برایش سخت است. لبخندی زد و گفت: کسی که می خواهد کار درست انجام دهد، باید سختی بسیار بکشد.
با قلبی شکسته و اعصابی به هم ریخته می خواستم از این مکان که با ذوقی بسیار به آن وارد شده بودم، خارج گردم که متصدی اطلاعات مرا صدا کرد. نمی دانم از کجا می دانست چه بر من گذشته است. با لبخندی گفت: بهتر است به کتابخانه مجلس که در میدان بهارستان است هم سری بزنید، شاید آنجا بتوانید کارتان را انجام دهید. از ایشان تشکر کردم ولی به خاطر نداشتن مدرک بالای دانشگاهی مطمئن بودم آنجا هم کارم راه نمی افتاد. با خستگی بسیار آن مسیر طولانی را پیاده بازگشتم. کلی هم منتظر ماندم تا اتوبوس بیاید. این ایستگاه برایم شده بود مَثَلی از کلبه کل ممد که در کنارش ساعت ها منتظر ماشین می ایستادم.
در این شهر با این همه ماشین و ترافیک امید نداشتم به موقع به کتابخانه مجلس برسم، به همین خاطر به خانه رفتم و پنجشنبه صبح با بیم و امید که آیا باز هست یا نه و همچنین آیا باز هم مانند کتابخانه ملی مرا قبول خواهند کرد یا نه، راهی میدان بهارستان شدم. ساختمان کتابخانه مجلس در جنوب ساختمان قدیمی مجلس قرار داشت. محیط اینجا نیز بسیار عجیب و جذاب بود، هنوز بوی قدمت از اینجا قابل استشمام بود. وقتی تصور می کردم که بزرگان مشروطه در این حیاط قدم برداشته اند، حالم دگرگون می شد.
به بخش تحویل کتب رفتم و موضوع را به متصدی آنجا گفتم. ایشان هم همان حرف هایی را زد که در کتابخانه ملی شنیده بودم، ولی با لحنی بسیار ملایم تر. بعد کمی فکر کرد و گفت: آیا کارمند هستید؟ گفتم: من دبیر هستم. لبخندی زد و گفت: از ابتدا می گفتی، کارت شناسایی ات را بده تا اینجا به امانت بماند، بعد از این که کتاب ها را برگرداندید به شما عودت می دهم. بعد لیست کتاب ها را از من گرفت و رفت. متحیر مانده بودم که چگونه در اینجا کارم راه افتاده است! بعد از چند دقیقه آمد و گفت: منتظر باشید تا کتاب ها بیاید.
در پشت این آقا یک دریچه ای بود که از آن کتاب ها را می گرفتند یا می گذاشتند و این کتاب ها با بالابر جابه جا می شد. این تکنولوژی حتی با این سادگی اش در اینجا که قدمت آن ما را به یاد دوران مشروطیت می اندازد بسیار جذاب بود. از لیست کتاب های که مهدی داده بود به غیر از دو عنوان بقیه را که پنج مجلد بود تحویل من دادند و سپس مرا به بخش کپی هدایت کردند. جالب بود که در آنجا هم تعدادی منتظر بودند تا برایشان کپی انجام شود. مسئول آنجا گفت: از آن کاغذهای کوچک بردارید و رویش صفحات مورد نظر را بنویسید و لای هر کتاب بگذارید و بر روی میز در آخرین نوبت قرار دهید.
با صفی از کتاب ها که دیدم حداقل یک ساعت باید معطل می ماندم. بهترین کار در این زمان مطالعه بود. یکی از کتاب ها که صفحات کمتری برای کپی از آن مشخص شده بود را برداشتم و به سالن مطالعه رفتم. تا وارد شدم چشمانم برق زد، سالنی بزرگ پر از میز و صندلی که تقریباً همه پر بودند و یافتن جای خالی برای نشستن تا حدی سخت می نمود. اینجا همه در حال مطالعه بودند. جالب تنوع در سن و قشری بود که در اینجا بودند. از پیرمردهایی که با زحمت با عصا راه می رفتند تا جوانانی چون من، از کت وشلوارپوش های کروات بسته تا روحانی هایی که در حال تحقیق مذهبی بودند. در این فضا تنفس به نهایت آزاد بود.
در گوشه ای نشستم و کتاب را که چاپی بسیار قدیمی داشت را باز کردم. در مورد دوران ناصرالدین شاه بود و نویسنده آن نیز خارجی بود.(متاسفانه به خاطر گذر سالیان نام این کتاب را فراموش کرده ام.) در فهرست به بخش سوءقصد برخوردم و تصمیم گرفتم همین بخش را در این مدت اندکی که دارم مطالعه کنم. متن بسیار شیوا و فصیح بود و چند صفحه ای که خواندم کاملاً در دنیای آن زمان قرار گرفتم. من هر وقت کتاب می خوانم ناخواسته در فضای آن قرار می گیرم و همین برایم بسیار لذت بخش است.
اما اتفاقی که رخ داد این بود که داستانی که از ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضای کرمانی در کتاب تاریخ مدرسه خوانده بودم با چیزی که اینجا می خواندم بسیار متفاوت بود. در کتاب درسی میرزا رضا را برای ما یک مبارز ضد استبدادی که شاگرد سیدجمال الدین اسعد آبادی بود معرفی کرده بودند که برای نجات ایران دست به این کار زد و جانش را در این راه فدا کرد. او را چنان بزرگ نشان دادند که تحسین خواننده را برمی انگیخت. فردی که با نثار جانش کشورش را از زیر یوغ استبداد نجات داد.
ولی در این کتاب داستان بدین صورت بود. میرزا رضا در بازار تهران فروشنده دوره گردی بود که بساطی داشت و با آن به سختی امرار معاش می کرد. او را آجان های نظمیه بسیار آزار می دادند و حتی همان درآمد اندکش را از او به زور می گرفتند، زندگی بر میرزا رضا بسیار سخت گشته بود و درآمدش کفاف زندگی اش را نمی داد. به قول معروف به سیم آخر زد و تصمیم گرفت رئیس نظمیه را که آجان ها را سراغ او می فرستد را بکشد. برای این کار به سختی یک اسلحه تهیه کرد و به حرم شاه عبدالعظیم رفت تا وقتی رئیس نظمیه به آنجا آمد او را به قتل برساند.
در زمانی که میرزا رضا در آنجا منتظر رئیس نظمیه بود، ناصرالدین شاه به زیارت آمد. او فکر کرد بهتر است که رئیس رئیس نظمیه که همان سلطان صاحب قران است را به قتل برساند. تنفگش را پر کرد و به سمت قبله عالم نشانه گرفت و گلوله ای به سمت او شلیک کرد. همه جا پر از هیاهو شد و میرزا هم می خواست فرار کند که در بین جمعیت گیر افتاد و او را دستگیر کردند. شاه را هم به کالسکه اش بازگرداندند و یک نفر هم در پشت شاه به طور مخفیانه نشست و دستهایش را تکان می داد تا مردم فکر کنند او هنوز زنده است.
میرزا رضا را تا مدتی بازداشت کردند و او را مورد استنطاق قرار دادند. کسی باور نمی کرد که او به خاطر چنین دلیلی دست به این کار بزرگ زده باشد. ولی او فقط همین را می گفت و چیز دیگری بر زبان نمی راند. بزرگان زیادی با او ملاقات کردند تا بگوید طراح این ترور که بوده و او برای کدام دسته یا گروه یا حزب این کار را انجام داده است، ولی میرزا رضا خودش را از همه این ها بری می دانست و فقط دلیل خودش را می گفت. بعد از حدود یک ماه او را به دار مجازات آویختند.
در روایت این ماجرا، تعللی که در اعدام میرزا رضا داشتند نشان می داد که پیدا کردن علت اصلی این کار برایشان بسیار مهم بوده و بعد از تحقیقات کامل فهمیده اند که هیچ ارتباطی بین او و هیچ دسته یا گروهی نبوده است. ولی در کتب درسی میرزا رضا یکی از مریدان سیدجمال معرفی شده و به دستور او برای از بین بردن استبداد زمانه دست به این کار زده است. فهمیدن این که کدام یک از این روایات دارای صحت است، کاری دشوار به نظر می رسد. تاریخ بر اساس نوشته های افراد است و گاهی چنین تناقضاتی هم به وجود می آید.
این آقای میرزا رضا بدجوری ما را درگیر خودش کرده بود. فهمیدن قصد اصلی او از این کار برای من نیز مهم شده بود. ادامه کتاب را خواندم تا شاید شواهدی پیدا کنم که بتوانم این دو روایت را طوری به هم نزدیک کنم ولی هیچ چیزی نبود. کمی قبل تر را خواندم و به فهرست رجوع کردم تا شاید مطلبی درباره سیدجمال الدین اسعدآبادی بیابم، ولی هیچ سخنی از این مرد در این کتاب نبود. باید منابع دیگری هم در این زمینه می یافتم و در آنها نیز این قضیه ترور ناصرالدین شاه را می خواندم تا ببینم کدام روایت بیشتر بیان شده است. در کتاب هایی که در صف کپی گذاشته بودم، حتماً می شد چیزی یافت.
به بخش کپی رفتم، رونوشت ها آماده بود، آنها را تحویل گرفتم. به اندازه قیمت دو جلد کتاب قطور پول این کپی ها شد. کتابی را که در دست داشتم به متصدی دادم تا آن را نیز کپی کند و باقی کتب را برداشتم و سریع به سالن مطالعه بازگشتم و در آنها به دنبال میرزا رضا گشتم. در یکی از آنها به ترور اشاره شده بود و میرزا رضا را شاگرد و مرید سیدجمال معرفی کرده بود. در کتاب دیگر به موضوع جالبی برخوردم، از ترور ننوشته بود ولی جملاتی از سید جمال نقل کرده بود. از این نوشته ها برداشتم این بود که سیدجمال بیشتر به دنبال اصلاح امور مسلمانان و رفع مشکلات از طریق گفتگو یا نقد بوده و هیچ گاه از خشونت، مخصوصاً کشتن صحبت نکرده است.
در کتاب دیگری رابطه بین میرزا رضا با سیدجمال را طور دیگری مطرح کرده بود، میرزا رضا از نظر تفکر از سخنان سیدجمال الهام گرفته بود ولی در تشکیلات او نبوده است. وقتی از فقر به تنگنا می افتد با توجه به گفته های سیدجمال در مورد فساد و استبداد که در ذهن دارد، تصمیم به این کار می گیرد. این مطلب آخری بیشتر منطقی به نظر می رسید ولی باید بیشتر تحقیق کنم تا بتوانم حقیقت را بیابم. تمام کتاب ها را تحویل دادم و از متصدی آنجا خواستم تا یک کتاب جامع درباره ناصرالدین شاه و ترورش به من بدهد. نگاهی به من انداخت و گفت: آقای محترم ساعت سه و نیم شده و اینجا هم تا ساعت چهار فعالیت می کند. فکر نکنم برای مطالعه دیگر وقتی داشته باشید.
حواسم نبود که چندین ساعت را به دنبال میرزا رضا در بین کتاب ها در حال جستجو بودم. کارتی را که به ضمانت گذاشته بودم پس گرفتم و کلی ورق کپی شده که سنگین هم بودند را زیر بغل زدم و به سمت خانه به راه افتادم. از در اصلی که به خیابان مصطفی خمینی باز می شد بیرون آمدم و وقتی به مقابل سردر مجلس رسیدم ایستادم و به آن نگاهی انداختم. در همان زمان به یادم آمد که درست در همین مکانی که ایستاده ام نیز تروری صورت گرفته بود. محمد بخارایی، حسنعلی منصور را با دو تیر در همین جا به قتل رسانده بود. با تجربه ای که در مورد میرزا رضا پیدا کردم، باید در مورد این ترور هم منابع دیگری را بخوانم، شاید داستان چیز دیگری بوده است.
در اتوبوس واحد به این فکر می کردم که چگونه انسان ها به جایی می رسند که تصمیم به کشتن فرد دیگری می گیرند. فکر نکنم در طبیعت به غیر از عامل تغذیه موجودی موجود دیگری را بکشد. در طبیعت بر اساس قانون بقا، این کشتن و کشته شدن رخ می دهد، آن هم در زنجیره ای غذایی که کاملاً به هم مرتبط هستند. ولی در بین ما انسانها درست عکس این است و هیچ کشتنی برای تغذیه نیست. انسان ها دیگران را یا برای دفاع می کشند یا به آنها حمله می کنند تا سرزمینشان را بگیرند و بدتر از همه به خاطر نوع دیگری فکر کردن می کشند.
وقتی به خانه رسیدم، مادر با اخم پرسید: صبح رفتی و حالا برمی گردی! کلاً سه روز خانه هستی دو روزش را کجا رفتی؟ گفتم: به دنبال میرزا رضا بودم. اخم مادرم به تعجب تبدیل شد و گفت: میرزا رضا کیست؟ ما که در فامیل و آشنایان چنین کسی را نداریم. خندیدم و گفتم: میرزا رضا، همان که ناصر را کشت. بنده خدا کاملاً گیج شده بود. گفتم: به بهارستان و کتابخانه مجلس رفته بودم تا میرزا رضا را پیدا کنم و بپرسم چرا ناصر را کشتی. مادرم باز بهت زده شد و گفت: پسرجان مجلس چه کار داری؟ من هم گفتم: خب وکیل مردم هستم و باید از حقشان دفاع کنم.
دیگر ادامه این شوخی جایز نبود، گفتم: مادر جان رفته بود کتابخانه مجلس کتاب بخوانم. مادر غرغری می کرد و زیر لب می گفت: هر پانزده روز بیست روز، دو سه روز خانه هست و صبح تا حالا هم رفته کتاب بخواند. نمی دانم چه شد که ناگاه یک فروند دمپایی را کاملاً در راستای خودم در هوا معلق دیدم. می خواستم با مانوری جا خالی دهم ولی مانند تیر میرزا رضا این دمپایی هم بر هدف نشست. مادرم می خندید و می گفت: این یادت باشد که خانه از میرزا رضا مهم تر است.
به مدد آقا مهدی این آخر هفته ما کلاً به ترور و سوء قصد از همه انواعش گذشت.

روایت می نماییم حکایت سفری را که در اوایل جمادی الاول سنه هزار و چهارصد و بیست هجری قمری مقارن با اواخر اَمرداد سنه هزار و سیصد و هفتاد و هشت هجری خورشیدی به بلاد سپاهان داشتیم.
در گوشه ای از عمارت در خود خزیده بودیم و در عوالم خود سیر می کردیم. در این فصلی که گذشت هوا چنان بی تاب گرما بود که هیچ جا بهتر از همین کنج عزلت نمی بود. گشت و گذار در کتب و نوشته های گذشتگان بیشتر بهتر می نمود تا گام نهادن در میان خلایق بسیار و گاری های دودزا. داشتیم در کتاب تاریخ طبیعی ایران تورقی می کردیم که ناگاه به سپاهان و زاینده رود رسیدیم. وصف هایی از این بلاد و این رود در این مجلد خواندیم که هوش از سرمان ببرد.
به ناگاه اندیشه ای به مخیله حقیرمان زد و همتی در ما پدیدار گشت جهت سفر به بلاد سپاهان و لقا زاینده رود. از تعطیلات مکتب خانه ها هنوز مانده بود و می شد چند روزی را در این سفر می بود. ولی وقتی همیان را وارسی کردیم، آن قدری از مقرری نمانده بود که کفاف این سفر را بدهد. این شوق سفر در ما غلیان می کرد و آرام مان نمی گذاشت ولی افسوس که اسباب آن مهیا نمی بود. باید تدبیری اتخاذ می کردیم تا با همین اندکی که داریم به این سفر نایل آییم.
تنها تدبیر به حداقل رساندن زمان سفر می بود، بیشتر هزینه صرف اسکان می گشت و باید ترفندی برای آن می یافتیم. نیکوترین کار استفاده از مرکب در شب هنگام بود تا هم طی طریق باشد و هم به عنوان بیتوته از آن استفاده گردد. امور مربوط به اطعمه و اشربه را می شود به نان و پنیر و چنین چیزهای ساده ای مبدل کرد تا هزینه سفر به کمترین مقدار ممکن نزول کند. با این اوصاف می بایست سفر را به حداقل ترین وجه ممکن یعنی به یک روز تقلیل می دادیم.
اما تقلیل زمان سفر به یک روز، امری غیرممکن می نماید، آن هم برای سپاهانی که وصفش نصف جهان است، ولی تدبیری به جز این با قلتی که در همیان می بود، نمی بود. عزم خود جزم کردیم و برای این سفر عجیب خود را مهیا فرمودیم. بهترین مرکب برای رسیدن به سپاهان، ماشین دودی بود. ارابه ای بس طویل و وزین که بر مسیر آهنی طی طریق می کرد. همچون قطار شتر می بود ولی جهاز آن همه از فولاد بود، سهمگین و اعجاب آور. شب هنگام از طهران به راه می افتاد و پگاه صبح به سپاهان می رسید و تا شب نفسی چاق می کرد و دوباره هنگام مسا مسیر برگشت را می پیمود. می شد با همین ماشین دودی رفت و یک روز در سپاهان می بود و باز می گشت.
اهل خانه را از این تصمیم باخبر نمودیم، تا پاسخی باشد دندان شکن بر طعنه هایی که بر من می زنند. طعنه هایی سهمگین که بسیار در عمارت می مانیم و معاشرتی با اغیار نداریم و هیچ از برون آگه نیستیم. منتظر تایید آنها بودیم که خلاف آن رخ همی داد. هر سه بر ما هجوم آورده و مارا عتاب کردند که چرا تنها به این سفر عازم می شوید؟! گفتیم: راه ها همه در امنیت کامل است و اسباب سفر نیز بسیار مطمئن، شائبه ای نیست که شما را این گونه نگران ساخته است. صبیه که با ترش رویی تمام به ما می نگریست، گفت: مگر ما در این عمارت و در کنار شما نیستیم که ما را به باد نسیان سپرده اید و خود به تنهایی به دنبال سیاحت هستید؟! در این مقال تازه دانستیم که این ایرادات و اشکالات از چه برمی خواست. آنها نیز تمایل به این سفر قلیل الزمان داشتند.
گفتیم: اسباب سفر را فقط برای یک کس و یک روز تهیه دیده ایم و بیشتر از آن در تمکن ما نیست. جیب ما خالیست و می دانیم که در خزانه عمارت هم چندان نیست تا سفری که شما در نظر دارید به معنای واقعی اش رخ دهد. این سفر آن گونه که شما در مورد آن می اندیشید نیست و فقط در حکم رفتن و شدن است. بیانات ما در انصراف آنها از همراهی کارگر نیفتاد. ابوی فرمودند: در خزانه اندکی هست که با آن بتوان یک روزه دیار سپاهان را با اهل و عیال سیاحت نمود، شما با همان چند قرانی که داری کرایه مرکب این سفر را عهده دار شوی مزید امتنان است.
شال و کلاه کردیم و به محل توقف ماشین دودی رفتیم. برای فردا شب اتاقکی از اتاقک های این مار خوش خط و خال را به اجاره گرفتیم و همچنین برای شب بعدی نیز همین کار را کردیم. اجاره کردن این اتاقک ها هم در زمان رفت و هم در زمان آمد، طیب خاطری بود جهت دور کردن تشویش نبود اسباب آمد و شد در سفر. در این روزگار یافتن همین اتاقک ها گاهی غیرممکن می شود. خلایق بسیار خواهان این مرکب می باشند. خوشبختانه کرایه آن بسیار ارزان است و هنوز چند قران دیگری در بدره مان باقی ماند.
موعد سفر فرا رسید و جملگی بر این مرکب عظیم سوار گشتیم. اتاقک ها بسیار کوچک بود و فقط چهار نفر می توانستند در آن سکنا گزینند. اقبال با ما بود که ما هم جملگی چهار بودیم. ماشین دودی با سر و صدای بسیار به راه افتاد، می شد فهمید که به سختی در حال حرکت است، این همه اتاقک که درونشان پر است از آدمیان را به حرکت درآوردن کاری است صعب و دشوار، چه فشاری تحمل می کند ساربان این قطار. تا بلاد کاشان را بیدار بودیم و از آنجا به بعد را هیچ نفهمیدیم. با دق الباب اتاقک دار بیدار شدیم و دانستیم که تا مقصد راهی نمانده.
وقتی پیاده گشتیم، سکوت صبحگاه همه جا را فرا گرفته بود، انگار هیچ ذی حیاتی در این دیار نیست. نور خورشید به آرامی داشت از پشت کوه هایی که در دوردست نمایان بود، بیرون می جهید. مردی کهنسال که گاری دودزا می داشت به سراغمان آمد و از ما جویای مقصد شد. من به شوق دیدن زاینده رود آمده بودم و قبل از هر جایی باید به دیدار او می شتافتم. مقصد اولیه را من تعیین کردم و با مرکب این پیر به راه افتادیم. در راه پیشنهادی به غایت عالی از طرف پیر بر ما وارد گشت. بهترین جا برای صرف ناشتایی در کنار زاینده رود است. در کنار یک خبازی توقف کرد و دو عدد نان سنگ که بلندی آن همسان قدمان بود ابتیاع کردیم و از بقالی نیز یک سیر پنیر گرفتیم و با وسایل چای که همراه داشتیم رهسپار این رود زیبا گشتیم.
تا دیدمش شکوه و جلالش ما را مفتون خود ساخت. آرام بود و پهناور و عظیم. چه نیکو نامی بر آن نهاده اند، زایش از همه جایش طراوش می کند. واقعاً این بلاد فرزند این رود است و باید تا ابد قدردان این مادر مهربانش باشد. بدون این رود و طراوتش تصور این بلاد غیرممکن می نماید. انگار این مادر همیشه باید فرزندش را در آغوش داشته باشد. تا این مادر هست این فرزند روز به روز برومند و رشید خواهد شد. سالهای متمادی این دو با هم زیسته اند و زندگی این شهر بدون این رود از معنی تهی خواهد بود.
تناول نان سنگک تازه به همراه پنیر لذیذ تبریز آن هم در سپاهان، در کنار رودی پرآوازه و در هوایی دل انگیز به همراه تماشای منظره دلربای طلوع آفتاب، چنان شوقی در ما برافروخت که تمام این آب که جاری می بود هم برای اطفایش کفاف نمی نمود. همه مدهوش این همه زیبایی و لطافت بودیم و از بودن در کنار این مادر مهربان سیر نمی گشتیم. آرامشی که بر این رود حاکم بود بر کل این بلاد نیز حاکم بود، نه هیاهویی بود و نه رفت و آمدی. فقط اندک مردمانی به آرامی در حال گذر از کنار این رود بودند.
ما به شخصه به هدف اصلی مان رسیدیم و این بزرگوار را از نزدیک ملاقات نمودیم. دل کندن از آن برایمان سخت بود ولی می بایست به دیدار ابنیه های بنام این دیار هم می شتافتیم. به ایشان قول دادیم که در بازگشت مجدداً به دیدارش خواهیم شتافت. مقصد بعدی میدان نقش جهان بود که بسیار از آن شنیده بودیم. از کنار عمارتی که آن را «عالی قاپو» می نامدیدند وارد این میدان پهناور گشتیم. همین نام در همین بدو ورودمان دوباره تبریز را مقابل چشمانمان آورد. قاپو به ترکی معنای درب می دهد. انگار زبان شاهان صفوی همچنان در این دیار بر زبان ها رانده می شود. عجایب این عمارت از نامش آغاز می گردد و در طراحی و ساختش به اوج می رسد.
این عمارت به خاطر اضافات و الحاقات معماری از هر سو به گونه ای متفاوت دیده می شود. از مقابل میدان دو طبقه، از پشت پنج طبقه و از طرفین سه طبقه است. چنین معماری ای را تا کنون در هیچ جایی مشاهده ننموده بودیم و به همین خاطر کلاه از سرمان افتاد. وقتی به اندرونش رفتیم چشمانمان داشت از حدقه بیرون می جهید، در هر طبقه با شگفتی های متعددی مواجه می گشتیم که عقل را از بنیان بر می کند. هر چه بالاتر می رفتیم اعجاب این بنا نیز بیشتر اوج می گرفت. استواری این بنا که به نظر رفیع ترین در این بلاد بود، نیز بسیار در نظر می آمد.
از عالی قاپو عازم «مسجد شاه» شدیم. شکوه و جلال این مسجد چنان بود که ناخودآگاه در مقابلش احساس خُردی و کِهی می کردیم. طاق ها و صحن ها و طاقچه ها و مقرنس ها و گنبد ها چنان ما را محو در خودشان کرده بودند که زمان و مکان را از یاد برده بودیم و در فضای لایتناهی معلق می بودیم. کتیبه های درخشان آراسته به کاشی های لعابدار هفت رنگ که رنگ آبی بر آنها مستولی است، چنان ما را در حیرت فرو برده بود که از خود بی خود گشته بودیم. تا کنون با دیدن ابنیه ساخته دست بشر این چنین ذوق وافر بر ما غالب نگشته بود. حس می کردیم در دل طبیعت هستیم و داریم از دیدن مناظر بدیع و دل فریب آن لذت می بریم.
سنگی مربع شکل درست در وسط صحن اصلی مسجد بود که مردمان به دورش حلقه زده بودند. مردی زیبارو و خوش طینت بر روی آن ایستاد و شروع به تلاوت اذان نمود. صدایش در تمام صحن می پیچید و گوش را به آرامی می نواخت. جالب آن بود که در هر جایی قرار می گرفتی صوت را به خوبی می شنیدی و این نشان از محاسبات زبردستانه استاد ماهر معمار این بنا بود. دل کندن از این مسجد که واقعاً روحانی بود و انسان را به ملکوت می برد بر ما بسیار سخت آمد.
مسجد دیگری که به دیدارش رفتیم، «مسجد شیخ لطف الله» بود. گنبد این مسجد از همان دور خودنمایی می نمود و نبودن مناره در آن بسیار بر تعجب ما افزود. مناره جزء لاینفک معماری مساجد در این ولایت است، پس چگونه این مسجد چنین نمادی را در خود ندارد؟! می بایست به سالها قبل باز می گشتیم و از معمار آن این سوال را می پرسیدیم، افسوس که امکانش نیست. نکته عجیب دیگر این مسجد نبود شبستان و حیاط در مدخل آن بود. همچنین در صحن اصلی آن هیچ پنجره ای مشاهده نمی شد. نورگیر آن فقط از طریق روزنه های مشبکی که نزدیک به گنبد بود، فراهم می گشت. حس کردیم این مسجد برای این که نمازگزارانش دیده نشوند ساخته شده است.
با بودن در این مساجد چنان معنویت ما بالا رفته بود که ممکن بود هر آن اشراقی بر شهود ما مکشوف گردد. رفتن به بازار که اندکی با این مساجد فاصله داشت تعادلی در روحیات ما برقرار کرد و به سمت مادیات هبوط کردیم. ولی این بازار با دیگر بازرها تفاوت بسیار داشت. کالاهایی که در آن به فروش می رسید بیشتر هنر بود تا صنعت. از یک سو صدای قلم کوبی به گوش می رسید و از سوی دیگر صدای کوفتن علامت های چوبی آغشته به رنگ بر پارچه. مسگر ها سوال را می نواختند و زرگران به نرمی جوابش را می دادند. اینجا موسیقی بود که به معامله گذاشته شده بود.
آن چنان در زیبایی های این میدان که به واقع نقشی از جهان بود غرق بودیم که حساب زمان را از کف داده بودیم. اگر احساس جوع ما نبود هیچگاه به یاد نیمروز و تناول غذای آن نمی افتادیم. ابوی از دوران شبابش نشان غذاخوری ای را در ذهن داشت که به آنجا رهسپار گشتیم. «چهار باغ» زیبا را هم در این مسیر دیدیم و از محیط با صفایش بسیار حظ بردیم. اشجار صنوبر و چنار با قدی ارفع سایه بر سر این خیابان گسترانیده بودند و آن را از گزند آفتاب نیمروز حفاظت می کردند. این اشجار سر به فلک کشیده و سبزگون همه مرهون فداکاری مادر مهربان این دیار است.
غذاخوری بسیار زیبا و فراخ بود، با پنجره هایی مشبک که آبگینه های الوان داشت و نور خورشید را رنگ رنگ می کرد. هنوز بوی تجدد به این مکان نرسیده بود و همه جا بر حسب همان حال هوای قدیم می بود. حال و هوایی که ما را بسیار پسند می آید. غذا هم به غایت لذیذ بود، برنج به نهایت ری کرده بود و کباب ها هم به خوبی طبخ شده بود، میهمان ابوی بودیم و او هم با این که دستش تنگ بود ولی در اینجا مجالی فراخ به ما داد تا دلی از عذا درآوریم. سفر یک روزه باید چاشتی این گونه داشته باشد تا قوای بدنی را برای سیاحت کامل فراهم آورد.
بعد از استراحتی کوتاه عازم «چهل ستون» گشتیم. به گمانم این بلاد را با این ستون ها بر زمین محکم کرده اند تا هیچ تکانی آن را ویران نسازد. راز پابرجا ماندن این همه ابنیه بعد از گذر سالیان دراز باید چنین شگرف باشد. در ابتدا حوض آبی که در میانه حیاط واقع بود ما را مجذوب خود ساخت. تصمیر کاخ کاملاً در آب منعکس شده بود و تقارن به زیبایی نمود می داشت. داخل عمارت هم پر بود از نقاشی هایی که بر سقف و دیوارها نقش بسته بود. همه در حال تفنن در این عمارت و باغ بودند و ما در حال شمارش ستون ها، انگار این علم محاسبات نمی خواهد هیچ جا ما را رها کند. بعد از احصاء به عدد بیست رسیدم که درست نصف تعدادی بود که این کاخ بدان مشهور بود. به دنبال نیم دیگر بودم که یکی از فراش ها دانست و نگاه مارا به داخل حوض معطوف کرد. نیم دیگر در همان تصویر قرینه می بود.
عمارت «هشت بهشت» هم که در نزدیکی بود را زیارت کردیم که ابوی فرمودند بهتر است به دیدن عجیب ترین بنای این بلاد برویم. «منارجنبان» کمی از شهر فاصله داشت و برای رسیدن به آن مجدد مرکبی اختیار کردیم. عمارتی بود محقر در برابر عمارت هایی که دیده بودیم. در اصل بنایی یادبودی است بر مقبره ای که آن چنان هم بنام نیست. اعجازی که ابوی فرمود را در این بنا نیافتیم و کمی ایشان را به مزاح ملامت نمودیم. گفتند صبر پیشه کنید تا بفهمید در این بنا چه رازی نهفته است. به ناگاه فردی به داخل یکی از مناره های کوتاه آن رفت و شروع به لرزاندن آن کرد، بر من مسجل شد که طراح و معمار این بنا خدایگان این کارند. کل بنا می لرزید و چنان می نمود که عنقریب فرو خواهد ریخت ولی همچنان استوار می نمود و پابرجا. آب درون کاسه ای که بر روی مقبره می بود نیز می لرزید. انگار کل زمین این وادی در حال لرزش بود. عجایبی بود که ما را انگشت به دهان کرد. آنجا بود که بر صحت گفتار ابوی ایمان آوردیم.
آفتاب به مدار حضیض نزول کرده بود و آسمان از لون زرد به سرخی می گرایید. دوباره به دامان مادر این بلاد شتافتیم و ساعات آخر را نیز در کنار او آرام گرفتیم. طمانینه ای که در او بود، دل را آرام می کرد و زندگی را معنی می بخشید. آبی نیلگونش در تقابل با سرخ فامی آسمان دیدگان را در بهت فرو می برد و مخیله را تا ناکجا آباد ابد می کشانید. آب فشان هایی را در میانه های این رود تعبیه کرده بودند که آب را تا راتفاع بسیار به بالا می فشاند و منظره ای دل انگیر خلق می کرد.
گذرگاه هایی که برای عبور و مرور بر روی این رود ساخته اند نیز انگار از خود او الهام گرفته است. وقار و متانت را می شود در چهره هایشان دید. استواری و استحکامشان نیز مثال زدنی است. «سی و سه پل» و «پل خاجو» واقعاً بر این پهنه گستره آبی نمودی بسیار شگرف دارند. این رود بسیار صادق است، این را در احصاء تعداد دهانه های سی و سه پل دانستم. این بار دیگر تعداد کاملاً درست بود. حوض کاخ چهلستون باید راستگویی را از این رود بیاموزد.
این رود بستر زندگی را چنان آرام می گستراند که مردمان این شهر را هیچ خللی موجب نگردد و در این وادی بی آب و علف زیستن را میسر شود. طبع این بلاد خشک است و آب در اینجا همچون دُر یتیمه ای است که برای یافتن و حفظ آن باید جهد بسیار کرد. این مردمان خوب این را می دانند و از این نعمت با تمام دل و جان حراست می نمایند. سپاهان بدون زاینده رود را نمی شود متصور بود، اگر این مادر دلسوز نمی بود اینجا قصبه ای می گشت غبار گرفته که هیچ ذی حیاتی را توان زیستن در آن نمی بود. سپاهان در طول تاریخ بسیار مورد تاخت و تاز قرار گرفته و زخم هایی عمیق بر جانش افتاده است ولی به مدد این مادر مهربان است که دوباره قامت راست کرده است و همچنان زندگی در آن جریان دارد.
او را هچون یاری یافتیم که از ازل تا ابد می تواند یاریگرمان باشد. او برایمان نماد زندگی شد و تا او هست می باید زیست. زین پس هر جا رودی دیدیم به یاد او بر آن سلامی خواهیم فرستاد. یافتن یارانی این چنین سخاوتمند بسیار سخت است ولی نگاه داشتن آن بسیار سخت تر می نماید. خدمات شایانی که این رود به این بلاد کرده است را به طور حتم ساکنانش می دانند و حاکمانش نیز در سجده شکر بر این نعمت هستند. درست است او همچنان قوی و استوار است ولی نیاز به تیمار دارد تا همیشه بتواند در خدمت خلق باشد. همه باید کمر همت به خدمتش ببندند تا شاید اندکی از بخشندگی های او را جبران نمایند.
صدای اذان از گلدسته های مساجد این بلاد هزار مسجد برخاسته بود که دوباره به توقفگاه ماشین دودی بازگشتیم. به طور کامل خستگی از تن به در کرده بود و آماده بود تا ما و دیگر مسافران را به طهران بازگرداند. البته ما خسته بودیم ولی این خستگی بسیار خوش آیند می نمود. شام در داخل اتاقک ماشین دودی صرف شد و دقایقی بعد همه در خوابی عمیق فرو رفتیم. هنوز خود را در کنار زاینده رود می دیدیم، می خواستیم از او به خاطر این که یک روز بسیار زیبا در خاطرمان ایجاد کرد تشکر نماییم که ناگاه آسمان تیره گشت و غبار همه جا را گرفت و خورشید به کنجی خزید و همه چیز به هم ریخت. خود را تنها در میان بیایانی برهوت یافتیم که بسیار هولناک بود. هرچه کاوش می کردیم زاینده رود، آن یار دلنواز را نمی یافتیم. هیچ خبری از او نبود. تنهایی و تاریکی و از همه وهم انگیز تر نبود زاینده رود رعب و وحشتی بسیار بر دلمان مستولی کرد. هر چه فریاد برمی آوردیم کسی نبود که به مددمان آید. تا دقایقی قبل اینجا بهشت برین بود و حالا به جهنمی سوزان مبدل گشته بود.
هر چه در توان داشتیم در حنجره مان قرار دادیم و با صدایی غرا زاینده رود را فراخواندیم. اگر او نیایید در این جهنم هیچ امیدی به زندگانی نیست. با تمام قوا از او استمداد یاری می کردیم ولی هیچ پاسخی نمی آمد. عرق سرد بر جبینمان نشسته بود و تمام بدنمان می لرزید. چیزی نمانده بود که قبض روح شویم که تکانی ما را از این دنیای دوزخ وار بیرون آورد. والده مکرمه بودند که ما را بیدار کردند. نفس راحتی کشیدم، کابوسی بود هولناک که خواب ما را مغشوش کرده بود. حتی در خواب هم نبود او را جایی برای تحمل نمی باشد. پاینده باشی زاینده رود که پایندگی بلاد سپاهان و شاید کل ایران در توست.
ختم کتابت سفرنامه قلیل الزمان به دیار سپاهان در نیمروز الاربعاء هفدهم ربیع الاول سنه هزار و چهارصد و چهل هفت هجری قمری مصادف با چهارشنبه هفدهم شهریور هزار و چهارصد و چهار هجری خورشیدی.
و من الله توفیق
پی نوشت: تصاویر مر بوط به گذشته است و توسط دوربین آنالوگ گرفته شده است. به خاطر کیفت نامناسب پوزش می طلبم.




خسته و کوفته پیاده از ترمینال شرق به سمت فلکه اول تهرانپارس می رفتم تا آنجا تاکسی بگیرم و به خانه برسم. دیروز عصر به خاطر برف شدید که جاده را بست، نتوانستم به قطار برسم و مجبور شدم امروز صبح راه بیفتم و حالا که ساعت شش غروب است به تهران رسیده ام. از اتوبوس اصلاً خوشم نمی آید و سفر با آن را به سختی تحمل می کنم، این کار خستگی را دوچندان می کند. به نظر من بهترین وسیله برای سفر قطار است، شاید زمان بیشتری در راه باشی ولی آزادی عمل و راحتی ای در آن است که در هیچ وسیله دیگری نیست.
در عالم خودم بودم که ناگهان یک نفر که در مقابلم در حال راه رفتن بود، افتاد و پخش زمین شد. فکر کردم پایش پیچ خورده یا به جایی گیر کرده، رفتم تا کمکش کنم که بلند شود ولی او بر روی زمین به شدت در حال لرزیدن بود. چشمانش حالت عجیبی پیدا کرده بود. هر چه صدایش می کردم جوابی نمی داد، انگار درد بسیار شدیدی داشت، تمام عضلاتش در حال انقباض بود. هوشیار بود ولی نمی توانست حرف بزند. صورتش کبود شده بود، تنها کاری که به فکرم رسید این بود که سرش را کمی به بالا بیاورم تا بهتر نفس بکشد.
اطراف ما پر شد از آدم هایی که فقط نگاه می کردند. بعد از مدت کوتاهی آرام شد و انگار به خواب عمیقی فرو رفت. این حالت به نظرم بسیار خطرناک می رسید، زیرا به هیچ عنوان هوشیاری نداشت و هر چه صدایش می کردم یا شانه هایش را تکان می دادم واکنشی نشان نمی داد. از آن همه جمعیت هم هیچ کس جلو نمی آمد تا کمکی کند. رو به جمعیت کردم و با عصبانیت گفتم که حداقل اورژانس را خبر کنید. خوشبختانه یکی از مغازه دارها همان اول با اورژانس تماس گرفته بود. به فکرم رسید تا نبضش را بگیرم، چیزی حس نمی کردم. ترسیده بودم و نمی دانستم چه کار باید کنم.
خوشبختانه آمبولانس اورژانس سریع رسید، امدادگر وقتی بالای سر این مرد آمد او هم سریع نبضش را گرفت، بعد رو به من کرد و گفت: چقدر از زمانی که بیهوش شده است گذشته است؟ من هم جواب دادم حدود چهار یا پنج دقیقه. دوباره از من پرسیدCPR انجام داده ای؟ نمی دانستم این اصطلاح به چه معنی است و فقط گفتم: نه. سریع همکارش را صدا کرد و شروع کردند به تنفس مصنوعی دادن. یکی با دست هایش روی قفسه سینه را فشار می داد و دیگری هم با یک دمنده مانند بادکنک کوچک در دهانش هوا می دمید. بعد از چند بار که این کار را انجام دادند، نبض را دوباره گرفتند، خوشبختانه برگشته بود. سریع برانکارد آوردند و او را بر آمبولانس سوار کردند و آژیر کشان رفتند.
خدا کند زنده بماند، به نظرم دچار حمله قلبی شده بود. ای کاش می توانستم در آن زمان طلایی و بحرانی کمکش کنم. متاسفانه به خاطر نبود اطلاعات نتوانستم کار خاصی انجام دهم و همین برایم عذاب وجدان به همراه آورد. از همان روز به این فکر افتادم که دوره های امداد و نجات که معمولاً هلال احمر برگزار می کند را بگذرانم تا حداقل در این مواقع کاری از دستم برآید. در نزدیکی خانه یک مرکز بود که دوره فوریت های پزشکی و کمک های اولیه را داشت. دوره مقدماتی اش در تابستان بود و باید تا آن زمان صبر می کردم.
در همان اواخر خرداد که به خانه آمدم، رفتم و در دوره کمک های اولیه ثبت نام کردم. این اولین دوره و مقدماتی بود و می توانستم باقی دوره ها را نیز به ترتیب طی کنم و حتی در انتها به عنوان امدادگر در خدمت هلال احمر باشم. کمک کردن به دیگران بدون هیچ چشم داشتی واقعاً حس خوبی به انسان می دهد. فقط امیدوار بودم بتوانم از عهده اش برایم. من خودم از آمپول به شدت می ترسم و حتی جرات نگاه کردن به قربانی کردن حیوانات را ندارم. امیدوارم روحیه ای پیدا کنم تا بتوانم این کارها را انجام دهم.
کلاس های تئوری خوب بود و هفته ای سه روز از ساعت هشت صبح تا دوازده برگزار می شد. کلاس های عملی خیلی بهتر بود و آموزش ها را بسیار عمیق تر می کرد. البته خبری از مصدوم واقعی نبود و بر روی ماکت یا اعضای کلاس انجام می شد. اطلاعات بسیار خوبی کسب کردم که واقعاً لازم است هرکسی آن را بداند. در این کلاس ها بود که فهمیدم CPR که آن امدادگر اورژانس گفت چیست. احیا قلبی ریوی، ماساژ قلب و تنفس مصنوعی. روشی که در دقایق اولیه ایست قلبی بسیار کارساز است. بر روی مدلی که داشتیم بسیار این کار را تمرین کردیم و به خوبی آن را آموختیم. آن دمنده تنفس مصنوعی هم «آمبوبگ» نام دارد که به جای تنفس دهان به دهان از آن استفاده می شود.
دوره بسیار خوبی بود و دوستان خوبی هم در آن پیدا کردم. آزمون های کتبی و عملی را هم بسیار عالی دادم و مطمئن بودم که قبول می شوم. این دوره حدود یک ماه و نیم طول کشید و منتظر نتیجه آزمون بودم تا هرچه سریع تر در دوره بعدی که پیشرفته تر است ثبت نام کنم. یک روز به خانه زنگ زدند و گفتند که به مرکزی که آنجا دوره دیده بودم بروم، مطمئناً می خواستند نتیجه را اعلام کنند. سریع رفتم و خودم را معرفی کردم، مرا به اتاق معاون فرستادند، آنجا از من سوالاتی در مورد دوره شد که همه را پاسخ دادم. متعجب بودم چرا از من که آزمون داده ام دوباره همان سوالات را می پرسند.
سپس فرمی مقابلم گذاشتند و گفتند که در صورت تمایل پر کنم. من آمده بودم که نتیجه آزمون های دوره را بگیرم نه این که دوباره ثبت نام کنم. نکند قبول نشده ام و تجدید دوره شده ام! امکان نداشت، من به عملکردم در آزمون ها مطمئن بودم. با احترام پرسیدم: مگر قبول نشده ام که باید مجدداً ثبت نام کنم؟ آقای معاون لبخندی زد و گفت: این فرم ثبت نام نیست، این فرم اردوی امداد و نجات گیلان است. شما نفر اول این دوره شدید و به صلاح دید ما می توانید در این اردو شرکت کنید.
در پوست خود نمی گنجیدم. هنوز شروع نکرده، در حال طی کردن مدارج ترقی، آن هم به سرعت در این رشته هستم. آن قدر عملکردم خوب بوده که مرا به اردوی تکمیلی می فرستند و این برایم بسیار مهم بود. تاریخ اعظام هفته دوم شهریور بود. کارهای مدرسه را در همان هفته اول انجام دادم و سریع و دو روزه به وامنان رفتم و برگشتم و آماده شدم برای اردوی گیلان. روز و ساعت حرکت را اعلام کردند و با ذوق و شوق بسیار منتظر فرا رسیدن روز حرکت بودم.
ساعت هفت صبح بیست نفر مقابل مرکز آموزش جمع بودیم که اتوبوس آمد. قبل از سوار شدن همه ما را به داخل ساختمان و قسمت انبار بردند. به ترتیب حروف الفبا اسم می خواندند که من دومین نفر بودم. وارد انبار بسیار بزرگ هلال احمر شدم. متصدی به من یک کیف داد و گفت برو و در آن گوشه لباسی که اندازه ات است را بگیر. باورم نمی شد که می خواهم لباس مخصوص امدادگران را بپوشم. لباسی سفید که آرم هلال احمر بر سینه راست و پشت آن حک شده بود. علاوه بر لباس یک جلیقه هم بود که بسیار جذاب بود. می خواستم بپوشم ولی گفتند باید در اردوگاه بپوشیم.
بعد از ظهر به اردوگاه «چاف» لنگرود که از شهر فاصله داشت و نزدیک دریا بود رسیدیم. فکر می کردم فقط ما بیست نفر هستیم ولی وقتی وارد اردوگاه شدیم، فهمیدم که از چند استان دیگر هم هستند. ما را به خط کردند و اولین کار که برپا کردن چادر بود را به ما آموزش دادند. به گروه های پنج نفری تقسیم شدیم و یک نفر هم ارشد گروه شد. تقریباً جز اولین گروه هایی بودیم که چادر را برپا کردیم و به داخلش رفتیم. چادرها برزنتی بودند که اسکلت بندی آن با میله های آلومینیومی سبک بود، ولی بسیار مقاوم و محکم بودند.
قبل از شام اعلام کردند تا همه با لباس فرم در مرکز اردوگاه جمع شویم. توضیح دادند که اردو سه روزه است و فردا کلاس های تئوری برگزار می شود و روز بعد کلاس های عملی فوریت های پزشکی و کمک های اولیه و اطفا حریق و نجات غریق، روز سوم هم مانور امداد جاده ای است. برنامه بسیار عالی بود و برای من بسیار جذاب، ضمناً گفتند که این اردو علاوه بر آموزش تا حدی هم همانند شرایط واقعی طراحی شده است. یعنی وضعیت غذا و اسکان بر اساس شرایط بحرانی تعریف شده است. زندگی در چادر و خوردن غذای کنسروی با نان خشک شاید سخت باشد ولی به نظرم تجربه اش لازم است. البته من در زندگی در وامنان کمی تحملم بالا رفته است، بر خلاف تعدادی از همراهانم در این اردو که فقط نق می زدند.
صبح اول وقت بیدارمان کردند و بعد از نماز و ورزش صبحگاهی و صبحانه، کلاس های فشرده تئوری شروع شد و تا بعد از ظهر هم ادامه داشت. جذاب ترین کلاس طراحی اردوگاه برای یک منطقه زلزله زده بود. با توجه به آمار می بایست همه چیز را پیش بینی می کردیم. مکان یابی، تامین امنیت مکان، تعداد چادر و چیدمان آن، انبار آذوقه، منبع آب و حتی سرویس بهداشتی و... . بعد از آموزش به عنوان تکلیف به هر گروه پنج نفری گفتند تا بر روی کاغذی بزرگی که به ما داده بودند نقشه را با تمام جزئیاتش پیاده کنیم. ریاضی و رسم و محاسبات اینجا به دردم خورد و نقشه ما بهترین نقشه شد.
روز دوم از روز اول هم بهتر بود، کارهای عملی واقعاً در آموزش بسیار مهم هستند. کمک های اولیه را کامل بلد بودم. اطفا حریق بسیار عالی بود و همه به طور عملی خاموش کردن آتش را یاد گرفتیم. عصر هم همه را به دریا بردند و در خلال آب تنی و تفریح روش های نجات غریق را به ما آموزش دادند. روز سوم از همه بهتر بود، ما را به یک جاده کوهستانی بردند و به عنوان مانور جاده را بستیم که مثلاً در تونل تصادف شده است. با توجه به آموزش های داده شده و تقسیم وظایف، کارها را انجام می دادیم. در بخش اول مسئول انتقال مصدومان به آمبولانس با رعایت تمام اصول ایمنی بودم و در بخش دوم مامور متوقف کردن ماشین ها قبل از تونل با رعایت ادب و جلوگیری از اضطراب آنها بودم.
بعد از مانور جاده ای همه ما را به بخشی که کاملاً صخره ای بود، بردند. آخرین آموزش انتقال مصدوم در محیط کوهستان بود. چند نوع گره به ما آموزش دادند. استاد می خواست به طور عملی انتقال مصدوم در مکان صخره ای را نشان دهد. نیاز به یک نفر مصدوم فرضی داشت و نمی دانم چرا در بین آن همه آدم مرا انتخاب کرد. به من گفت: هیچ کاری نکن، هیچ حرکتی انجام نده، اصلاً انگار بیهوش هستی. چشمتان روز بد نبید، مرا طناب پیچ کرد و شروع کرد به بالا بردن. میخ هایی در صخره ها می کوبید و طناب را از آن می گذراند و مرا بالا می برد. از ترس چشمانم را بسته بودم. بعد هم با همان شیوه مرا پایین آورد. آخر هم آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت: مصدوم خوبی بودی ولی کمی سنگین بودی، بعد رو به همه کرد و گفت: دیدید که برای حمل مصدوم سنگین اگر قوانین قرقره در فیزیک را بدانید نمی خواهد زیاد به خودتان فشار بیاورید.
در کل اردوی بسیار خوبی بود و چیزهای زیادی یاد گرفتم، مخصوصاً حمل مصدوم سنگین در کوهستان! بعد از این اردو احساس می کردم یک امدادگر تمام عیار هستم و می توانم در سوانح و حوادث به داد مصدومان برسم و به آنها کمک کنم. هرجا می رفتم حواسم به اطراف بود که اگر اتفاقی رخ داد، سریع وارد عمل شوم، ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد. در طول سال که وامنان بودم و این همه در جاده ها می رفتم و می آمدم هم هیچ اتفاقی رخ نداد تا بتوانم از تخصصم استفاده کنم.
برای دوره بعدی تماس گرفتند ولی متاسفانه چون در طول سال بود نمی توانستم در آن شرکت کنم و این بسیار برایم سخت بود. بودن در وامنان نمی گذاشت در این دوره ها شرکت کنم، به امید تابستان بودم که باز هم نشد و دوره مورد نظر من در آن زمان تشکیل نشد. این فاصله افتادن باعث شد آن شور و اشتیاقی که داشتم از بین برود. خیلی دوست داشتم این مسیر را ادامه دهم و به نهایتش برسم، ولی شرایط کاری ام اجازه نمی داد، حیف شد که نشد.
حدود یک سالی از این دوره گذشته بود که در خانه یکی از بستگان بودیم که خانم همسایه طبقه بالایی با حالتی پریشان آمد و گفت که حال شوهرش خوب نیست. سریع خودم را به طبقه بالا رساندم. مرد میانسالی درست وسط حال افتاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. سریع نبضش را گرفتم، متاسفانه نبض نداشت، یک آینه کوچک خواستم و مقابل دهانش گرفتم هیچ بخاری دیده نمی شد و این یعنی نفس نمی کشد. سریع باید احیای قلبی ریوی را شروع می کردم. این اولین باری بود که این کار را می خواستم به صورت جدی انجام دهم. جناغ سینه را پیدا کردم و کف دست راستم را روی دو انگشت بالاتر از آن قرار دادم و دست دیگرم را بر روی دستم قلاب کردم و به طور عمود شروع کردم به فشار آوردن، طبق چیزی که یاد گرفته بودم. پانزده تا انجام دادم و بعد رفتم سراغ تنفس دهان به دهان، سر را به عقب بردم و با یک دست بینی را مسدود کردم و دو بار با فشار در دهان ایشان دمیدم. دوبار دیگر همین کارها را تکرار کردم ولی وقتی نبض را بررسی کردم هنوز خبری نبود. از همسرشان یک چراغ قوه خواستم و وقتی مردمک چشم را بررسی کردم، دست و پایم شروع کرد به لرزیدن، کاملاً باز بود و این اصلاً خبر خوبی نبود.
چاره ای نداشتم باید همین کار را ادامه می دادم تا شاید اتفاقی رخ دهد. یکی دوبار دیگر انجام دادم که امدادگران اورژانس رسیدند، همه چیز را کاملاً به آنها توضیح دادم. آمبوبگ را به من دادند و یک نفر شروع کرد به فشار دادن قفسه سینه و من هم می شمردم و در فواصل لازم، دو تا تنفس مصنوعی می دادم. نفر دیگر هم در حال وصل کردن آنژیوکت و تزریق دارو بود. اوضاع مصدوم اصلاً خوب نبود و هیچ علائم حیاتی نداشت. وقتی از همسر ایشان پرسیدند که چقدر بعد از بد شدن حالش مرا خبر کرده اند: گفت نمی دانم، من بیرون بودم و تا وقتی در را باز کردم او وسط حال افتاده بود.
این اولین مصدومی بود که با توجه به آموزش هایی که دیده بودم به آن کمک کردم ولی متاسفانه این کمک من بسیار دیر انجام شده بود و موثر واقع نشد. جلو چشمم مرگ را دیدم، اتفاقی که به نظرم هولناک می آمد ولی بیشتر شبیه یک خواب بود. او آرام خوابیده بود و در کمال آرامش بود، به نظرم نبودن بسیار راحت تر از بودن است. بیشتر انسان ها در زندگی مشکلات و مصائب بسیاری دارند و در اکثر اوقات در رنج هستند ولی این آقا که مقابلم در برابر مرگ تسلیم شده بود، بسیار آرام به نظر می رسید، انگار نه انگار که به سختی زندگی می کرد.
این اولین تجربه من در مورد مرگ بود. تا کنون این قدر نزدیک آن را ندیده بودم. فکر می کردم در مقابله با آن بترسم، ولی این اتفاق نیفتاد و بیشتر مرا به فکر فرو برد. سوالات بسیاری در ذهنم شکل گرفت. تعریف زندگی چیست که با مرگ به پایان می رسد؟ چرا انسان ها دوست دارند جاودانه بمانند؟ و چرا برای این جاودانه ماندن زندگی را در دنیایی دیگر مجدداً تعریف می کنند؟ تعریف زندگی مجدد چگونه است؟ ما با حواس زندگی می کنیم و می فهمیم و درک می کنیم، بدون حواس چگونه می توان فهمید و زندگی کرد؟
به نظرم مرگ برای آن که رفته نعمت است و برای بازماندگان تا حدی مصیبت. خانواده این مرد که آمدند، و مرگ پدرشان را فهمیدند، محشر کبرایی بر پا شد. شیون و زاری از همه جا به گوش می رسید. این ناله ها، مخصوصاً دخترهای او مانند پتکی بود که بر سرم فرود می آمد. متاسفانه این اتفاقات در من تاثیر بدی گذاشت و از آن روز به بعد هرجا صحبت از امداد و امدادگری می شد، چهره آن مرد و خانواده اش مقابل چشمانم می آمد. دیگر از امداد می ترسیدم و جرات نداشتم با مصدوم مواجه شوم. البته در همان اردو و در یکی از کلاس های تئوری در مورد روانشاسی امدادگری و آسیب های روحی آن بسیار به ما گفته بودند ولی حالا کاملاً آن را درک می کردم و سختی اش را می فهمیدم.
از آن موقع فهمیدم که روحیه این کار در من نیست و متاسفانه توانایی آن را ندارم. از ته دل دوست دارم با این کار به دیگران کمک کنم ولی وقتی در خودم نمی بینم، چه کنم؟! واقعاً آنان که در اورژانس کار می کنند، علاوه بر مهارت و توانایی های علمی و فنی، روح بزرگ و دل و جرات بسیاری نیز دارند، که می توانند جلوی احساسات خود را بگیرند و خدمت کنند. من اگر چنین چیزهایی را ببینم یا متاثر می شوم یا در ذهنم سوالات عجیب و غریبی می آید که نمی گذارد تمرکز داشته باشم.
در نهایت، با دوره دیدن و طی کردن اردوی تکمیلی، از من ضعیف امدادگر در نیامد.
یکی از هزاران مشکل دور بودن محل کار از محل زندگی برای معلم ها، امتحانات تجدیدی است. هفته اول شهریور باید به مدرسه برویم تا آن چند دانش آموزی که در طول سال کوتاهی کرده اند و تلاش لازم را نکرده اند بیایند و امتحان دهند تا شاید قبول شوند و به کلاس بالاتر بروند. در همین چند سالی که تجربه کسب کرده ام به جز تعداد انگشت شماری ندیده ام که دانش آموزی در امتحانات شهریور نمره بگیرد. کسی که در نه ماه نتوانسته ریاضی یاد بگیرد، بعد از دو ماه تعطیلی چگونه می تواند قبول شود؟!
همیشه امتحانات تجدیدی از اول شهریور شروع می شود و اولین امتحان هم ریاضی است. برای دوشنبه سی ام مرداد بلیط قطار گرفتم تا صبح سی و یکم مرداد گرگان باشم و خودم را عصر به روستا برسانم. البته خانه ای در روستا نیست که شب را آنجا بمانم، وسایل خانه را به انبار مدرسه منتقل کرده بودیم و برای بیتوته مجبور بودم در دفتر مدرسه دخترانه که مفروش بود بمانم. برای برگشت بلیط نگرفتم زیرا معلوم نبود کی باز خواهم گشت، گاهی تغییراتی در برنامه امتحانی ایجاد می شود که باید آن را نیز در نظر داشته باشم.
ساعت هشت شب از تهران با قطار راه افتادم و شش صبح به گرگان رسیدم، به آزادشهر رفتم و تا ساعت دو بعدازظهر معطل ماندم تا مینی بوس روستا بیاید و وقتی به روستا رسیدم ساعت پنج عصر بود. مستقیم به خانه مدیر مدرسه دخترانه رفتم تا کلید مدرسه را بگیرم. با دیدن من متعجب شد و پرسید: این موقع اینجا چه می کنید؟ لبخندی زدم و گفتم: شما مدیر هستید و یادتان رفته که شهریور موقع امتحانات تجدیدی است! خندید و گفت: یادم هست ولی به نظرم شما خیلی زود آمدید. گفتم: ببخشید که فردا اول شهریور است.
هرچه اصرار کرد که شب را در منزل آنها بمانم قبول نکردم و کلید مدرسه را گرفتم. جهت اطمینان از ایشان پرسیدم که برنامه امتحانی آمده است و ایشان هم گفت بله آمده و در مدرسه است. به مدرسه رفتم و وقتی در سالن را باز کردم چنان غبار غربتی بر همه جا نشسته بود، که انگار در طول تابستان حتی یک نفر هم اینجا نیامده است. به دفتر رفتم و وسایلم را در گوشه ای گذاشتم و به سراغ برنامه امتحانی رفتم. خوشبختانه طبق پیش بینی ام یکم شهریور امتحان ریاضی بود.
از داخل کمد مومی گرفتم و برای پایه های اول و دوم راهنمایی سوال نوشتم و با دستگاه استنسیل که دستی بود به سختی سوالات را تکثیر کردم. آمار زیاد نبود ولی نمی شد به صورتی دستی نوشت. مجبور بودم برای هر دو مدرسه پسرانه و دخترانه یک نمونه سوال طرح کنم، نوشتن و تکثیر دو تا مومی پدرم را درآورد، چه برسد به چهار مومی. همه چیز آماده شد و خیالم راحت گشت. روی زمین درازی کشیدم و کیفم را زیر سرم گذاشتم تا خستگی ام برطرف شود.
نمی دانم چه شد که خوابم برد و تا چشمم را باز کردم و ساعت را دیدم جا خوردم، ساعت دوازده نیمه شب بود. فکر همه چیز را کرده بودم الا گرسنگی که حالا به شدت به سراغم آمده بود. ناهار فقط یک ساندویچ خورده بودم که حتی سیر هم نشده بودم. چنان درگیر سوالات و تکثیر بودم که این موضوع مهم را فراموش کرده بودم. در کیفم چیزی برای خوردن نبود. به فکر یخچال مدرسه افتادم. به سراغش رفتم، در آنجا هم چیزی نیافتم به جز یک نصفه نان بربری که در فریزر بود. صبر کردم یخش آب شود و بعد همان شد شام من.
صبح آقای مدیر که آمد، دستش پر بود. نان تازه و صبحانه ای که برای من گرسنه از هر چیزی بهتر بود. بعد از صرف صبحانه همه چیز را مجدداً بررسی کردم تا اشکالی در خلل برگزاری امتحان رخ ندهد. آقای مدیر گفت به بچه ها گفته ام همه بیایند اینجا امتحان دهند، هم پسرها و هم دخترها. ساعت حدود ده شده بود و هنوز هیچ دانش آموزی نیامده بود. آقای مدیر که خونش به جوش آمده بود رفت تا راهی پیدا کند که به بچه ها خبر دهد که امروز روز امتحان تجدیدی است. چند دقیقه بعد صدای آقای مدیر بود که از بلندگو مسجد شنیده می شد.
تا ساعت دوازده که منتظر ماندیم تقریباً نصف آماری که داشتیم آمده بودند. خیل حرص می خوردم و بسیار هم عصبانی بودم. این بچه ها عین خیالشان نیست که تجدید شده اند و اصلاً هم برای رفع مشکلشان تلاش که هیچ، حتی نمی آیند امتحان دهند. این بی خیالی دانش آموزان بسیار آزارم می داد. آقای مدیر آنها را به داخل کلاسی فرستاد و بعد من رفتم که امتحان را برگزار کنم. اخم هایم در هم بود و وقتی به بچه ها نگاه کردم، آنها هم اخم هایشان درهم بود. انگار من مقصر هستم که آنها باید امتحان دهند. هیچ نگفتم و برگه ها را پخش کردم و خودم هم مقابل تخته سیاه ایستادم.
فقط در و دیوار را نگاه می کردند و هیچ چیزی نمی نوشتند. معلوم هم بود که نمی توانند بنویسند، در طول سال چقدر گوشزد کرده بودم که درس بخوانند ولی اعتنایی به حرف من نکردند. یکی از آنها گفت: آقا اجازه، کمک کنید، حالا که شهریور است. با اخم بیشتری به او نگاه کردم و گفتم: چه فرقی دارد؟ امتحان، امتحان است. شماها در طول سال کم کاری کرده اید و حالا به این مصیبت دچار شده اید. خودتان باید به فکر خودتان می بودید و نمی گذاشتید کار به اینجا بکشد. برای رسیدن به نتیجه باید تلاش کرد که متاسفانه این کار را نکردید. هر چه به ذهنمتان می رسد بنویسید و دیگر از من سوال نپرسید.
هر چه تلاش کردم که بنشینند و بنویسند افاقه نکرد و همه در عرض چهل دقیقه برگه هایشان را دادند و رفتند. بلافاصله شروع کردم به تصحیح اوراق، کاری جز خط زدن نداشتم و متاسفانه هیچ کدام نمره ای بالای پنج نگرفتند. اعصابم به شدت به هم ریخته بود. این همه راه کوبیده ام و آمده ام و دیشب هم کلی زحمت برای طراحی و تکثیر این سوالات انجام داده ام، ولی همه این زحماتم هیچ نتیجه ای در بر نداشته است.
آقای مدیر به کنارم آمد و گفت: این بچه ها گناه دارند، حداقل کمکشان کن. گفتم: وقتی هیچ چیزی ننوشته اند چه طور کمک کنم؟ آقای مدیر گفت: اینها بچه های روستا هستند و خودت هم می دانی که چقدر مشکلات دارند. در طول سال که درس نمی خوانند و حالا هم بیشترشان از سر زمین آمده اند. کمی کمک به آنها برایت ذخیره آخرت می شود. در جواب ایشان گفتم: آقای مدیر وقتی چیزی ننوشته اند چه طور می توانم نمره بدهم؟! در نگاه آقای مدیر چیزهایی بود که حتی نمی توانستم به آنها فکر کنم، چه برسد به انجامش!
لیست ها را پر کردم و ساعت حدود دو بود که همه کارهایم تمام شد. وقتی لیست ها را به آقای مدیر تحویل دادم، نگاهی به آنها انداخت و گفت: با این اوصاف که هیچ کس قبول نمی شود. این طور که نمی شود، با این اوصاف درصد قبولی مدرسه خیلی پایین می آید. بهتر نیست در نمرات تجدید نظر کنید. خیلی به خودم فشار آوردم تا صدایم بلند نشود. هرچه هم توضیح دادم، متاسفانه افاقه نکرد و کمی هم دلخوری پیش آمد. آقای مدیر با غرغری وسایلش را جمع کند تا برود. موقع رفتن فقط کلیدها را روی میز گذاشت و گفت: هر وقت خواستی بروی کلیدها را به علی آقا تحویل بده، و در آخر هم خداحافظی سردی کرد و رفت.
می خواستم بمانم و فردا صبح بروم، ولی حالم اصلاً خوب نبود، عصبانیت ها و حرص خوردن های امروز کلافه ام کرده بود و در آخر هم مشاجره با آقای مدیر تیر خللاصی بود بر من. تصمیمم عوض شد و کیفم را جمع کرد و در مدرسه را قفل کردم و کلید را هم به همسایه یعنی همان علی آقا دادم و پیاده از مسیر جاده به سمت کاشیدار به راه افتادم. هوا نسبتاً گرم بود ولی صاف و تمیز به نظر می رسید، انگار ساعت ها است که ماشینی از این جاده نگذشته و گرد و خاکی به آسمان نرفته است. باز هم طبیعت به کمکم آمد و حالم را اندکی بهتر کرد.
کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین ایستاده بودم و خورشید هم آرام آرام داشت به سمت غروب می رفت، در طول سال ماشین به سختی گیر می آید، چه برسد به حالا که تابستان است. اگر غروب شود باید بازگردم و در همان دفتر مدرسه شب را به صبح برسانم. خوشبختانه حدود ساعت پنج بود که وانتی آمد و مرا سوار کرد. پشتش هیچ باری نداشت و طبق تجربه رفتم و روی تاج نشستم تا گرد و خاک، زیاد آزارم ندهد. هوا تا حدی گرمایش را از دست داده بود و بادی که به صورتم می خورد تا حدی خنک بود.
همه چیز برای لذت بردن از یک پشت وانت سواری در دل کوه ها و تپه ها آماده بود، ولی بعد از چند دقیقه احساس کردم حالم در حال به هم خوردن است. در این چند سالی که در این مسیر رفت و آمد کرده بودم اصلاً این گونه نشده بودم. شاید به خاطر سرعت زیاد این وانت بود ولی علاوه بر حالت تهوع دردی هم در ناحیه شکمم احساس می کردم. درد قابل تحمل بود ولی این حس حال به هم خوردن بسیار برایم عذاب آور بود. خودم را به انتهای وانت رساندم تا اگر حالم بد شد، حداقل ماشین این بنده خدا کثیف نشود. ولی متاسفانه فقط حالتش بود و هیچ اتفاقی نمی افتاد و همین بیشتر اذیتم می کرد.
در تیل آباد با شرایط خیلی بدی که داشتم به هر زحمتی بود خودم را به پمپ بنزین رساندم تا با رفتن به دست شویی مشکل برطرف شود. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ تغییری هم در حالم به وجود نیامد. حالا دیگر دل درد امانم را بریده بود و کاملاً مرا دولا کرده بود. نمی دانم چه بلایی داشت سرم می آمد؟ کنار سکوی جایگاه به زحمت نشستم تا شاید این بلایی که بر سرم افتاده با گذر زمان مرتفع شود، ولی هر چه می گذشت وضعم بدتر می شد. در این شرایط بهترین کار رفتن به آزادشهر بود، زیرا حداقل در آنجا دوستانی داشتم که به دادم برسند.
حالم اصلاً خوب نبود و سرگیجه هم به بقیه مشکلاتم اضافه شد. باید حرکت می کردم و خودم را به جایی می رساندم. تا خواستم از جایم بلند شوم، خانم جوانی را مقابلم دیدم که به من گفت سلام و ادامه داد: از داخل ماشین دیدم که به خودتان می پیچید، مشکلی دارید؟ نگاهی با تعجب به ایشان انداختم و گفتم: دلم به شدت درد می کند و حالم اصلاً خوب نیست. به سمت نمازخانه که در چند قدمی بود اشاره کرد و گفت: بیایید آنجا تا ببینم چه مشکلی دارید. هاج واج مانده بودم که این خانم چه می گوید که آقایی آمد و به من کمک کرد تا به داخل نمازخانه بروم.
همه چیز برایم بسیار عجیب بود. این خانم، آن آقا را پدر خطاب کرد و گفت: مراقب ایشان باشید تا من بروم از ماشین کیفم را بیاورم. مرا در نمازخانه دراز به دراز خواباندند و خانم آمد و گفت: پیراهنت را بالا بده، دردهایم را فراموش کرده بودم و شوکه شده بودم، این چه درخواستی است که این خانم از من دارد. اصلاً او با من چه کار دارد و چه بلایی بر سرم می خواهد بیاورد؟ می خواستم بلند شوم و داد و بیداد کنم که از کیفش گوشی مخصوص پزشکان را درآورد. در صدم ثانیه همه چیز عوض شد و تازه فهمیدم که این خانم پزشک است و می خواهد مرا معاینه کند.
کلی خجالت کشیدم و تشکر کردم که به فکر من بوده اند. ایشان هم معاینه مفصلی انجام دادند و حتی فشارم را هم گرفتند، سپس از من پرسیدند در طول روز چه خورده ام؟ من فقط صبحانه نان و پنیری که آقای مدیر آورده بود را خورده بودم و بعد از آن هیچ چیزی نخورده بودم. زیاد هم نخورده بودم که بگویم زیاده روی کرده ام. خانم که دیگر خانم دکتر بود گفت: احتمال زیاد مسموم شده اید و سریع باید دارو به شما تزریق شود. من فقط یک قرص که بتواند درد شما را تا حدی تسکین دهد دارم، شما باید سریع به یک مرکز درمانی بروید.
تشکر کردم و گفتم: به کنار پاسگاه می روم و هر طرف که زودتر ماشین آمد سوار می شوم و خودم را به درمانگاه می رسانم. از گفته من متعجب شد و پرسید: یعنی مقصد برایتان فرقی ندارد؟ گفتم: من اینجا دبیر هستم و خانه ام تهران است، از هر طرف بروم می توانم به خانه برسم. لبخندی زد و رفت تا قرص را بیاورد. وقتی برگشت و قرص را به همراه یک لیوان آب به من داد، پدرش هم آمد و کمک کرد تا بایستم. می خواستم خداحافظی کنم که مرا به سمت ماشینشان بردند، هر چقدر گفتم که خودم می روم رضایت ندادند و مرا سوار کردند.
درد و حالت تهوع چنان مرا گیج و منگ کرده بود که نمی دانستم چه دارد بر من می گذرد. این پدر و دختر مرا تا شاهرود بردند و مستقیم به بیمارستان رفتند و مرا در بخش اورژانس بستری کردند. خانم دکتر توضیحاتی به دکتر اورژانس داد و ایشان هم مجداداً مرا معاینه کرد و سریع به من سرم وصل کردند. حالت تهوع تا حدی برطرف شد ولی درد شکم همچنان مرا در خود می پیچاند. خانم دکتر به بالای سرم آمد و گفت: کمی تحمل کنید درد هم کم می شود.
نمی دانم چه مدت زمانی گذشت که حالم کمی جا آمد. تازه فهمیدم چه اتفاقی رخ داده و این خانم دکتر و پدر بزرگوارشان چه کار بزرگی برای من انجام دادند. چقدر این انسانها مهربان بودند و برای من که اصلاً هم نمی شناسند، این قدر وقت و انرژی صرف کرده اند. مخصوصاً خانم دکتر که مسئولیت پذیری اش واقعاً درس بزرگی به من داد. ایشان در پمپ بنزین در زمانی که پدرشان در حال بنزین زدن بوده اتفاقی مرا دیده بود و فهمیده بود که درد دارم و به سراغم آمده بود. می توانست مانند همه آدم ها هیچ حساسیتی به این موضوع نشان ندهد و به سفرشان بپردازد، ولی آمد و حال مرا پرسید و برای کم کردن دردم تلاش کرد.
پزشکان واقعاً بهترین انسان های روی زمین هستند که درد دیگر انسان ها را می کاهند و در شرایط حاد حتی از مرگ نجاتشان می دهند. این کار بزرگترین کار در عالم است و هیچ واژه ای هم توان سپاس گزاری واقعی از این بزرگواران ندارد. پزشکان انسان های باهوش و مستعدی هستند که با تلاش و زحمت بسیار و بیدارخوابی ها درس خوانده اند و سالها در بیمارستان ها کنار اساتید زبردستشان مهارت کسب کرده اند تا بتوانند با این کار بزرگ، خدمت عظیمی به بشریت کنند. واقعاً وجودشان نعمتی است برای همه ما.
حالم خیلی بهتر شده بود که باز خانم دکتر به بالینم آمد. نمی دانستم چه طور تشکر کنم. کلمات انگار از ذهنم رفته بودند. تمام سعیم را کردم و هر چه بلد بودم گفتم تا شاید اندکی و به قول ما ریاضیون اپسیلونی از بزرگواری آنها را بتوانم جبران کنم. لبخند پدر ایشان که نشان از رضایت داشت بسیار زیبا بود. خجالت زده بودم که چقدر وقتشان را گرفته بودم. هرچه تشکر می کردم، خانم دکتر فقط یک جمله در جوابم می گفت: انجام وظیفه کرده ام.
در موقع خداحافظی از خجالت خیس عرق شده بودم و به جز تشکر و سپاس گزاری هیچ چیز دیگری به این مغز نحیفم نمی رسید. هیچ کاری هم نمی توانستم برایشان انجام دهم. واقعاً اینان فرشته نجاتی بودند که مرا از آن شرایط بد و بحرانی نجات دادند. بعد از این که رفتند تازه به ذهنم رسید که نام و نشانی ای از آنها می گرفتم تا شاید بتوانم کمی از خدمات گرانبهای آنها را جبران کنم. ولی حیف که رفته بودند. از پرستارها هم که پرسیدم هیچ اطلاعاتی نداشتند.
تا صبح در بیمارستان بستری بودم و به این فکر می کردم که چگونه می شود در کنار درس این رفتارهای انسانی را هم آموزش داد. درست است که سخت است ولی باید حداقل برای رسیدن به آن تلاش کرد. شخصیت هر فردی با عوامل زیادی شکل می گیرد و تعیین این عوامل از دست ما خارج است. پس تغییر شخصیت تا حدی غیرممکن است. ولی باید راهی باشد که بتوان این رفتارها را نیز آموخت. فکر کنم بهترین کار الگو است. برای من این خانم دکتر و پدرشان واقعاً الگویی بودند در کمک به هم نوع بر اساس تخصص و توانایی، من هم باید از تخصص و توانایی ام برای کمک به دیگران استفاده کنم. من باید از طریق ریاضی سلول های خاکستری مغز بچه ها را به تحرک وادارم تا عقلشان رشد کند و به شناخت بهتری از اطرافشان دست یابند تا بتوانند در زندگی تصمیم های درستی بگیرند.
ضمنا به این هم فکر می کردم که این همه راه از تهران آمدم و سوال طرح کردم و امتحان گرفتم و به این روز افتادم و در بیمارستان که تاکنون بستری نشده بودم، یک شب را ماندم و همه این ها برای هیچ بود. هیچ دانش آموزی در شهریور در درس من قبول نشد و حتی نمره ای نگرفت که دلم خوش باشد. من چگونه می توانم به این بچه ها کمک کنم تا بتوانند مانند این خانم دکتر شوند و حتی برای دیگران نیز احساس مسئولیت داشته باشند. اینان برای خودشان هیچ تلاشی نمی کنند، چه الگویی برای انها بیابم که علاوه بر این به فکر دیگران هم باشند؟ درس نخواندن تبعات بسیاری دارد، هم برای خود فرد و هم برای دیگران. کار من واقعاً سخت است.
وقتی در اواخر فروردین حکم سال جدید آمد خیلی ذوق کردم، مبلغی که افزایش یافته بود بسیار چشمگیر بود و قابل توجه، مبلغ حکم قبلی حدود چهل و پنج هزار تومان بود و حکم فعلی به حدود شصت و پنج هزار تومان رسیده بود، با کم شدن کسورات احتمالاً شصت یک یا شصت دو هزار تومان دریافتی ام می شد که بسیار خوب بود. تا به حال در هیچ سالی این چنین حقوق ها افزایش پیدا نکرده بود. نمی دانم چه شده که دولت اندکی به فکر کارمندان اش افتاده است.
متاسفانه افزایش ماه اول را به نام مقرری ماه اول از حقوق کسر می کنند، پس خبری از معوقه نیست و باید تا پایان اردیبهشت منتظر بمانم تا بفهمم دقیقاً چقدر دریافتی دارم و بعد برایش یک برنامه ریزی مناسب کنم. تا کنون حقوقی که می گرفتم، حتی به آخر ماه هم نمی رسید چه برسد به برنامه ریزی و اندکی پس انداز. شاید بخت هم به ما رو آورد و توانستم کمی پشتوانه برای خودم ایجاد کنم. البته اگر تورم اجازه دهد که همیشه چندین گام جلوتر از حقوق است.
حقوق کارمندان دولت و مخصوصاً معلم ها متاسفانه کمترین پایه را دستمزدها دارد. واقعاً هیچ تناسبی بین سختی کار و میزان دریافت حقوق وجود ندارد. حتی در بین خود ما معلم ها هم در دریافت حقوق عدالتی نیست، به عنوان مثال حقوق معلمی مانند من که در روستا خدمت می کند و می بایست بیتوته کند و کلی هم هزینه کند، نسبت به معلمی که مدرسه اش در شهر است و می تواند حتی پیاده به آنجا برود، بین چهار تا پنج هزار تومان بیشتر است، که این مبلغ حتی کرایه رفت و آمد را نمی تواند پوشش دهد.
پیش خودم گفتم که این هفته وقتی به خانه رفتم قضیه این افزایش حقوق را به خانواده بگویم تا آنها هم خوشحال شوند، ولی تصمیم گرفتم که صبر کنم تا حقوق اردیبهشت واریز شود و دقیقاً مشخص شود که چقدر حقوق می گیرم. آخر هفته در تهران و در اتاق در حال استراحت بودم که مادرم صدایم کرد و گفت: بیا تلفن با تو کار دارد. گوشی را گرفتم، پسر عمه ام بود و از من خواست تا به خانه آنها بروم، تا به حال سابقه نداشته که او مرا به خانه اش دعوت کند. اصرار داشت تنها بروم و می گفت کار خیلی مهمی دارد. ضمناً تاکید کرد که دقیقاً ساعت پنج عصر آنجا باشم. این تماس و این دعوت خیلی عجیب بود، ولی پسر عمه ام است و نمی توانم نروم.
دوچرخه را گرفتم و در این شهر شلوغ شروع کردن به رکاب زدن. خانه پسر عمه ام زیاد دور نبود و بهترین وسیله همین دوچرخه بود. خیلی قانون مدارانه رفتار می کردم و اصلاً وارد پیاده رو ها نمی شدم و حتی در چراغ قرمز ها می ایستادم و هر وقت هم می خواستم از عرض خیابان عبور کنم، پیاده می شدم. نگاه های بعضی از رانندگان معناهای خاصی داشت. خوشبختانه تا خانه پسر عمه ام زیاد سربالایی نبود و آن چنان فشاری هم به من نیامد، ولی نفس به شماره افتاده بود، از بس که هوای این شهر آلوده است.
پنج دقیقه به پنج مقابل در خانه آنها بودم. وقتی وارد خانه شان شدم، مانند همیشه خودش بود و خانمش و پسرش. تا نشستم صدای در آمد و یک آقای شیک پوش با یک کیف سامسونت وارد شد. کت و شلوار و کروات و عینک دودی اش از همان بدو ورود در چشم بود. خیلی مودبانه سلام کرد و با راهنمایی پسر عمه ام رفت و روی یکی از مبل ها درست مقابل من نشست. بعد از خوش و بش های اولیه پسر عمه ام مرا به ایشان معرفی کرد و ایشان هم خیلی گرم مرا تحویل گرفت.
هنوز نمی دانستم چه خبر است ولی این را فهمیدم که این آقای شیک پوش کاملاً از طریق روان شناسی می خواهد بسیار تاثیرگذار نشان دهد و مرا تحت تاثیر قرار دهد. همین موضوع باعث شد از همین ابتدا به این آشنایی مشکوک شوم. وقتی یک نفر خیلی پر و بال به دیگری می دهد و او را با القاب بسیار بلند و بالا خطاب می کند، حتماً می خواهد موردی را به او تلقین کند. این موارد را در دوره تربیت معلم و در روان شناسی خوانده بودم، البته از جنبه مثبتش جهت تحت تاثیر قرار دادن دانش آموزان برای آموزش بهتر.
آقای شیک پوش کیف سامسونتش را باز کرد و یک کلاسور بزرگ برداشت و روی میز گذاشت. بعد رو به من کرد و پرسید که ماهیانه چقدر حقوق می گیرم؟ همین اولین سوالش تعجب و شک ام را بیشتر کرد. این آقا چه کار دارد که من چقدر حقوق می گیرم؟ شاید من نخواهم جلو بستگان میزان دریافتی ام را بگویم. چقدر این سوال بیجا و بی مورد است. مِن مِن کردم و تقریباً از جواب طفره رفتم. خودش فهمید و ادامه داد: مطمئناً به پنجاه هزار تومان نمی رسد. درست است؟ این کمی بهتر بود و تایید کردم که همین طور است.
ادامه داد: نمی خواهید درآمد ماهیانه شما پانصد هزار تومان شود؟ ما شیوه ای بسیار نوین برای کسب درآمد به شما پیشنهاد می کنیم که بتوانید بسیار زود سرمایه هنگفتی را جمع آوری کنید و زندگی راحتی داشته باشید. این آقا هر چه بیشتر حرف می زد، بیشتر مشکوک می شدم. این چه کاری است که با انجام آن می توان چنین حقوق گرفت؟ الآن دکترها و مهندس هایی که بسیار باسابقه هستند و کارشان هم گرفته است در این حد درآمد دارند، چه طور می شود به قول این آقا در مدت زمان اندک به چنین درآمدی رسید؟
بعد کلاسورش را باز کرد و شروع کرد به توضیحات، ابتدا از قانونی بودن روش کسب و کاری که معرفی خواهد کرد، گفت و تصویر نامه های ثبت رسمی شرکت را نشانم داد و بعد هم حتی نامه هایی از دفتر مراجع نشانم داد که این کار را حلال اعلام کرده بودند، تصاویر زیادی از دیگر کشورها و حتی پاپ هم نشانم داد که نشان دهنده تایید این موضوع بود. هرچه جلو می رفتیم بر شک ام افزوده می شد، این آقا چرا این قدر دارد تلاش می کند کارش را قانونی نشان دهد؟ اصرار بیش از اندازه اش مرا به فکر فرو برد.
بعد در مورد اصل مطلب توضیح داد، اسم این کار « Network Marketing » بود. شبکه ای برای فروش و بازاریابی، زیرمجموعه گیری و به طور کل تجارت شبکه ای. کلی در این مورد توضیح داد و سطح هایش را گفت و میزان دریافت بعد از اضافه شدن هر زیرمجموعه را توضیح داد و با شور و حرارت خاصی موارد را تک به تک و با بیانی شیوا مطرح می کرد. ولی ایشان هر چقدر بیشتر توضیح می داد من بیشتر مشکوک می شدم، تا این که در نهایت گفت هر کسی برای ورود به این شبکه باید سکه ای نمادین به مبلغ سیصدهزار تومان را بخرد. بلافاصله بعدش گفت: البته دو برابر این مبلغ را بعد از دو یا سه ماه فعالیت به دست خواهید آورد.
این موضوع در کلیاتش ایراد بسیار دارد، اطلاعات اولیه اش اصلاً واضح نیست و استدلالش نیز به حکم منجر نمی شود. چرا برای ورود باید چنین هزینه ای پرداخت؟ خُب بگذارند بعد از دو ماه که درآمد به دست آمد این پول را بگیرند. اصلاً این پول اولیه برای چه چیزی است؟ در این تجارت چه چیزی خرید و فروش می شود؟ به ازای چه عملی پورسانت پرداخت می شود؟ فقط عضوگیری، همین! از همه مهم تر این مبلغ برای من چنان سنگین است که حتی به یک سوم آن هم نمی توانم فکر کنم. سوالات و ابهامات بسیاری در ذهنم شکل گرفت ولی ادب حکم می کرد اجازه دهم تا این آقا توضیحاتش را تکمیل کند و بعد سوالاتم را بپرسم.
وقتی صحبتهایش تمام شد، فرمی جلویم گذاشت و گفت: به جمع Gold Coast خوش آمدید. این فرم را پر فرمایید تا زندگی روی خوشش را به شما نشان دهد. با لبخند به ایشان نگاه کردم و گفتم: ببخشید می شود قبل از پر کردن فرم چند سوال از شما بپرسم. استقبال کرد و گفت: بفرمایید هر سوالی دارید بپرسید. فقط از همین اول یک موضوع که سوال همه است را جواب بدهم که حقوق این کار بسته به فعالیت شما و تعداد زیرمجموعه های شماست. هر چقدر بیشتر افراد را جذب کنید، به صورت تصاعدی دریافتی شما افزایش می یابد.
گفتم: نه سوالم این نیست، بفرمایید برای ورود به این سیستم به قول شما هرمی چرا همان ابتدا باید این سکه نمادین را بخریم؟ چرا هنوز هیچ حقوق نگرفته باید سیصدهزار تومان بدهیم؟ فکر کنم شوکه شد، چون کمی طول کشید تا جواب دهد. گفت: این مبلغ برای ایجاد تعهدی است که شما برای این کار می پردازید، اینجا همان اول مبلغی می گیرند تا شما انگیزه ای داشته باشید تا ادامه دهید. قانع نشدم، گفتم: این روال در هیچ جای دیگری نیست و هیچ شرکتی اول پول نمی گیرد و بعد استخدام کند، چک و سفته می گیرد. توضیحات دیگری داد که چیزی نفهمیدم.
رفتم سراغ سوال دوم، گفتم: شما فرمودید که این کار تجارت شبکه ای است، یعنی با افزایش زیرمجموعه ها به صورت مویرگی این شبکه گسترده می شود. من تصورم بازاریابی البته کمی متفاوت با ویزیتورها است. آیا این طور نیست؟ جواب داد: بله کاملاً درست فرمودید، این شبکه می خواهد واسطه بین تولید کننده و مصرف کننده را حذف کند و با شیوه ای نوین محصول را به دست مصرف کننده برساند. پرسیدم: خُب، این محصول چیست که باید با این سیستم جدید به دست مصرف کننده برسد؟
نگاهش به من عوض شد، باز هم مکثی کرد و گفت: این سیستم بسیار نوین است و با آن سیستم سنتی که شما می شناسید کاملاً متفاوت است. اینجا همه چیز شبکه ای است، دنیای مجازی را شما نمی شناسید و تجربه اش نکرده اید، جهان دارد به سمت مجازی بودم می رود و دیگر وجود محصول فیزیکی معنایی ندارد. گفتم: قبول که از دنیای جدید که شما می فرمایید خبری ندارم، ولی تجارت هر چه باشد باید مابه ازایی در بیرون داشته باشد. حال فیزیکی باشد یا نباشد. مثلاً شرکت Microsoft کارش تولید برنامه ها برای کامپیوتر است، بله این برنامه ها فیزیکی نیستند و به قول شما مجازی هستند ولی هستند، شما چیزی که باید باشد را به من نشان نداده اید، مگر آن سکه نمادین که ارزش خاصی هم ندارد.
کلی از تجارت نوین گفت و دهکده جهانی را برایم شرح داد ولی کاملاً معلوم بود دارد طفره می رود. بحث را عوض کرد و همه اش در مورد درآمد بالای این کار می گفت، چنان با آب و تاب از درآمد خودش و ماشینش و زندگی اش می گفت که انگار کارخانه ای با یکصد کارگر را مدیریت می کند. در این جا بود که پسر عمه ام سکوتش را شکست و به من گفت: تا که می خواهی در آن روستای دورافتاده خدمت کنی؟! هم سختی بکشی و هم حقوق خوبی نگیری؟! بیا وارد این کار شو که وضعت خوب می شود. من وارد شده ام و چند ماه دیگر از دست این اتوبوس و رانندگی در جاده خلاص خواهم شد.
به پسرعمه جان گفتم: صبر کن تا صحبت من با این آقا تمام شود بعد با هم صحبت می کنیم. بعد از ایشان پرسیدم، من چقدر باید زیرمجموعه جمع کنم تا درآمدم بیشتر شود؟ کاغذی آورد و شروع کرد دو تا دوتا شاخه کشیدن و در هر مرحله مبلغی را افزودن. باز هم گذاشتم توضیحاتش تمام شود. بعد گفتم: من دبیر ریاضی هستم، این سیستمی که شما می فرمایید را ما سیستم دودویی یا Binary می نامیم. این سیستم بر اساس توان های عدد دو کار می کند. هر شاخه ای که اضافه شود یکی بر توان دو افزوده می شود. بعد روی کاغذ شروع به کشیدن کردم و توضیح دادم. در نهایت گفتم: در این سیستم باید توان عدد بزرگی باشد تا در حاصل عددی بزرگ ایجاد کند و درصد پورسانت قابل توجه شود، این سیستم فقط به بالادستی های هرم ها پول هنگفت می رساند نه پایین دست ها.
در ادامه بحث هایی بین من و این آقای شیک پوش در گرفت که هیچ نتیجه ای در بر نداشت الا ناراحتی پسرعمه ام که چرا من این طور دارم انتقاد می کنم و حرف های به قول او این استاد را قبول نمی کنم. در نهایت هم فرم را پر نکردم و وارد این بازی نشدم، به هر دو آنها گفتم: یکی از خصوصیات ما انسانها این است که دوست داریم خیلی سریع و با کمترین زحمت به نتیجه برسیم، حال برای علم باشد یا برای ثروت، ولی اصل سعی و تلاش است. وقتی زندگی انسان های موفق را بررسی می کنیم، می بینیم همه آنها چقدر سختی و مرارت را تحمل کرده اند تا به جایی رسیده اند. آخرین جمله آن استاد هم به من این بود: حیف که شما به آینده بسیار خوب و موفقتان پشت پا زدید.
در مسیر برگشت چون هوا تاریک شده بود و دوچرخه ام شبرنگ نداشت، مجبور شدم بخش عمده ای را دوچرخه به دست پیاده طی کنم. در طول راه فقط به این فکر می کردم که آینده ام چه خواهد شد؟ چرا این پول این قدر تاثیرگذار است و نبود آن این چنین همه را به تب و تاب می اندازد ؟ چرا هیچ کس به اندازه ای قانع نیست و همیشه فزون تر از آن چه لازم دارد را می خواهد؟ چرا من هیچ گاه نمی توانم آن مقدار که لازم دارم را هم داشته باشم؟ همیشه هشتم گرو نهم است. فکر کنم من اصلاً بلد نیستم پول دربیاورم و هیچگاه پولدار نخواهم شد.
هنوز چند روزی از این قضیه نگذشته بود که در مدرسه بخشنامه ای آمد که تقریباً همه همکاران در آن ثبت نام کردند. ولی برای من ممکن نبود، توان مالی اش را نداشتم. موضوع بخشنامه فروش اقساطی سهام پتروشیمی گلستان به معلمان بود. بانک ملت سیصد هزار تومان سهام را در ده قسط سی هزار تومانی به معلمان ارائه داده بود. مبلغ قسط واقعاً زیاد بود و اگر ثبت نام می کردم از میزان افزایش حقوق که هیچ، حتی از همین حقوق اندکم هم چیزی نمی ماند.
همه همکاران نام خود را در فرم مربوطه نوشتند و وقتی فهمیدند من نمی نویسم همه به من هجوم آوردند تا مرا مجاب به ثبت نام کنند. توضیح دادم که من اگر ثبت نام کنم چیزی از حقوقم نمی ماند، شماها اضافه کار دارید و همان برایتان پشتوانه است. آقای مدیر رو به من کرد و گفت: حالا که جوان هستی و مجرد بهتر است در سختی باشی تا زمانی که پا به سن گذاشتی و دارای اهل عیال شدی. پتروشیمی صنعت بسیار پر بازدهی است و می تواند برای آینده سرمایه گذاری خوبی باشد.
نمی دانم چه شده در این چند روز این قدر پیشنهاد سرمایه گذاری به من می شود، انگار این اندک مبلغ اضافه شده نباید به دستم برسد و وضعیتم را کمی بهتر کند، تازه باید از قبل هم بدتر شود. مردد بودم، بیشتر به خاطر فشار مالی ای که باید در ده ماه تحمل کنم. از طرفی هم این سرمایه گذاری و آینده نگری مرا به فکر می برد صحت این سرمایه گذاری برایم مسجل بود، اولاً بخشنامه اداره بود و رسمی، ثانیاً در اخبار مربوط به استان هم از گرفتن مجوز برای این پتروشیمی خوانده بودم. موضوع این سرمایه گذاری با آن شبکه های هرمی کاملاً متفاوت بود.
با اصرار زیاد همکاران من هم نام نوشتم و سهام دار پتروشیمی گلستان شدم. در ده ماهی که با سختی بسیار بر من گذشت فقط به آینده فکر می کردم و امیدوار بودم که در روزگاری این سرمایه گذاری به من کمک خواهد کرد. درست است که حالا مجبورم با نان و تره زندگی کنم ولی در آینده انشالله زندگی ام با نان و کره خواهد گذشت. این ده ماه برای من به اندازه ده سال گذشت. آن قدر با حساب و کتاب دقیق خرج می کردم که خودمم هم خسته شده بود. رفت و آمدم فقط با قطار و اتوبوس و مینی بوس بود، حق استفاده از سواری را نداشتم.
برای منی که حدود شش سال سابقه داشتم، آینده مفهوم مبهمی داشت. من آن قدر پول ندارم تا زندگی مجردی ام را بگذرانم، چگونه می توانم ازدواج کنم و از پس هزینه های کمرشکن ابتدای آن برآیم؟ چگونه می توانم با این حقوق اندک ادامه آن را تامین کنم؟ شروع ازدواج یک مانع بزرگ است و ادامه آن هم مانع های کوچک ولی به تعداد زیاد. شاید در چند سال آینده این سهام ها به سود خوبی برسند و حداقل مرا برای شروع ازدواج یاری برسانند. انسان به امید زنده است.
پی نوشت1: چند روز پیش به خواهش یکی از جوانان فامیل به یکی از این جلسات پرزنت دعوت شدم، از قبل خبر نداشتم ولی وقتی وارد محیط شدم، سریع فهمیدم. فقط به جای گلد کوئیست، اینجا صحبت از شرکت پنبه ریز بود. همین باعث شد به یاد این خاطره بیفتم.
پی نوشت 2: امروز که یک سال از بازنشستگی ام می گذرد، هنوز این پتروشیمی ساخته نشده و فقط یک سوله در وسط بیابان از آن به یادگار مانده است. کلاً من در این زمینه ها به هیچ عنوان شانسی ندارم. من حالا هم هیچ سرمایه ای ندارم. فکر کنم امید به من زنده است.

بسیار تحت فشار بودم و به هر زحمتی بود آن را تحمل می کردم، تا زمانی که در جمع های خصوص شان مرا ضد انقلاب نامیدند. وقتی این خبر به گوشم رسید، همه چیز سرم آوار شد و دیگر توان ایستادگی نداشتم، یاس و ناامیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود. هیچ راهی هم برای اعاده حیثیت نداشتم، نه می توانستم از کسی شکایت کنم و نه این که در مرجعی در برابر این اتهام با دلایلی متقن از خودم دفاع کنم. وقتی حرفی در افواه مردم بیفتند دیگر نمی شود آن را کنترل کرد. شاید آنانی که مرا می شناسند وقعی به این مهمل ندهند ولی مطرح شدنش نیز برای من سنگین است. ای کاش این را مستقیم به خودم می گفتند تا جوابی دندان شکن به آن بدهم، نه پشت سرم که نتوانم کاری کنم.
کل داستان از آقا «مراد» دانش آموز کلاس اول راهنمایی شروع شد. داستانی که به مدت چهار سال ذره ذره از وجودم را خورد و زخم هایی برجانم گذاشت که هنوز هم التیام نیافته است. زخم هایی که از طرف مراد و حتی پدر و اطرافیانش نبود، بلکه از همکاران و دوستان خودم بود. دردناک ترین قسمت این داستان هم همین است که همکارانم بدون هیچ آگاهی ای این چنین مرا به زیر خروارها آوار بردند و خود به گوشه ای رفتند و خفتند.
معلمی کار خیلی سختی است، نُه ماه تمام زحمت می کشی و خون دل می خوری و تمام آن چه می دانی را سر کلاس به بچه ها می گویی تا در انتهای سال که وقت گرفتن نتیجه است، دستت پر بار باشد و با لبی خندان سال را به پایان برسانی. ولی وقتی می بینی در پایان سال تعدادی از بچه ها هیچ تغییری نه در رفتار و نه در نمراتشان رخ نمی دهد، خستگی کل سال بر تن و جان ات باقی می ماند. حال ما در آن زمان مانند کشاورزی است که بعد از یک سال سخت و طاقت فرسا در وقت درو می بیند بخش هایی از محصولش را آفت زده و یا اصلاً رشد نکرده تا به محصول برسد.
درس من یعنی ریاضی ظاهر سختی دارد، بیشتر بچه ها از آن بیزار هستند و کمتر دیده ام کسی به آن علاقه داشته باشد. بسیار به دنبال علت این بی علاقه بودن جستجو کرده ام. بخشی از آن به خانواده ها مربوط است، آنها فکر می کنند که ریاضی مهم ترین درس است و از همان ابتدایی این تفکر را در دانش آموز به وجود می آوردند که باید ریاضی اش خوب باشد. ولی ریاضی به شدت به استعداد وابسته است و تفاوت های فردی در آن حرف اول را می زند. از همه کس به یک اندازه انتظار یادگیری ریاضی نمی رود و همین باعث می شود آنانی که دیرتر ریاضی را می فهمند بیشتر خسته شوند و از این درس زده شوند.
علت دیگر هم ما دبیران ریاضی هستیم که فضا را چنان سهمگین می کنیم که دانش آموزان تاب نمی آوردند. انگار ما باید همه کلاس را ریاضیدان کنیم. البته کلاس های خصوصی و گردش مالی ای که در آن رخ می دهد هم متاسفانه عاملی می شود که بچه ها از ریاضی گریزان باشند. در مدرسه باید ریاضی بخواند و بعد از ظهر یا غروب هم باید یا به کلاس ریاضی برود و یا دبیر ریاضی به بالای سرش بیاید، من هم که باشم خسته می شوم و بدم می آید.
ولی عامل اصلی بی علاقگی بچه ها به ریاضی، در فکر کردن است. کلاً برای ما انسانها فکر کردن کار سختی است و تا جایی که ممکن باشد از آن طفره می رویم. دوست داریم دیگران فکر کنند و ما فقط عمل کنیم. به همین خاطر است که تعداد آنهایی که با فکرشان کار می کنند نسبت به آنهایی که به قول معروف کار یدی دارند بسیار اندک است. ریاضی تمرین فکر کردن است و تمرین کار سخت، خودش هم سخت می شود. ریاضی شناخت ما را از اطرافمان بیشتر می کند و موجب می شود تجزیه و تحلیل درست تری نسبت به شرایط داشته باشیم.
مراد از آن دسته دانش آموزانی بود که علاوه بر این که به ریاضی علاقه نداشت، از آن متنفر هم بود. این تنفر او از ریاضی به تنفرش از من هم تبدیل شده بود. سر کلاس من به هر جایی نگاه می کرد الا من و تخته سیاه، هر کاری هم از دستش برمی آمد برای بر هم زدن نظم کلاس انجام می داد. اوایل با او مقابله می کردم، دعوایش می کردم و حتی از کلاس بیرون می انداختم، ولی گذر زمان به من نشان داد که این رفتارهای من به هیچ عنوان موثر نیست و برعکس کلاس را بیشتر ملتهب می کند.
بسیار سعی کردم به او نزدیک شوم ولی به هیچ عنوان نمی شد. البته من در کلاس هایم شخصیت جدی ای دارم و شاید این شخصیت اجازه نمی دهد به بچه ها نزدیک شوم. برای این شخصیت هم فلسفه ای دارم. دانش آموز در دوره ابتدایی هر سال یک معلم دارد و با او زندگی می کند، مانند زندگی با پدر یا مادرش، ولی در دوره راهنمایی با داشتن چند دبیر در درسهای مختلف یک نوع آموزش رفتاری هم می بینید. او افراد را با شخصیت های متفاوت تجربه می کند و یاد می گیرد با هر فردی چگونه رفتار کند. او باید برای زندگی بیرون از خانواده و در جامعه آماده شود.
متاسفانه مراد را نمی توانستم به مسیر درست هدایت کنم. هر چقدر هم تلاش کردم به نتیجه نرسیدم. سال اول راهنمایی به سختی گذشت و او در درس ریاضی با نمره ای پایین تجدید شد. بقیه درسهایش زیاد خوب نبود ولی ناپلئونی نمره گرفته بود و فقط گیر درس من بود. من هم فقط نمره واقعی او را ثبت کردم، هم در مستمر و هم در برگه امتحان، متاسفانه میانگین نمراتش در ریاضی به عدد شش رسید، ولی او در درس من از تبصره استفاده کرد و قبول شد. در سیستم آموزش و پرورش ما قانونی است به نام تبصره که دانش آموزی که معدل بالای دوازده دارد می تواند در دو درس تبصره بزند و قبول شود و به سال بالاتر برود.
فلسفه این کار کاملاً درست است. ممکن است دانش آموزی در زمینه ای ضعف داشته باشد ولی در زمینه های دیگر قوی باشد، درست نیست به خاطر آن یک یا دو درس یک سال معطل بماند. البته این قانون محدودیت هایی هم دارد، مثلاً در مورد زبان مادری که فارسی و ادبیات و املا و انشا است تبصره اعمال نمی شود، ضمناً دانش آموز در دوره سه ساله راهنمایی فقط دو بار اجازه دارد در یک ماده درسی تبصره بزند.
سال بعد وقتی در کلاس دوم راهنمایی او را در میز آخر دیدم، چنان با خشم و غضب به من نگاه می کرد که می ترسیدم به او نگاه کنم. می دانستم در دل بسیار به من ناسزا می گوید. در طول سال تحصیلی متاسفانه رویه اش را تغییر نداده بود و همچنان سرسختی می کرد. هیچ راهی نبود تا او را وادار به تلاش کردن کنم. او به هیچ وجهی نمی فهمید که باید برای قبول شدن اندکی زحمت بکشد و این برایم بسیار دردناک بود. امیدم از او به کل بریده شده بود و علی رغم میل باطنی تقریباً رهایش کرده بودم.
دیگر همکاران هم از او زیاد رضایت نداشتند و همان نمره ناپلئونی را هم دیگر نمی گرفت. هر چه هم با آقای مدیر صحبت می کردیم که کاری کند، پشت گوش می انداخت. در این مدت پدرش را یک بار هم ندیده بودیم و هرچه هم او را به مدرسه می خواستیم نمی آمد. سال دوم راهنمایی هم به پایان رسید و مراد باز هم با نمره ای بسیار پایین تر در درس ریاضی تجدید شد.
با توجه به شرایط امسال مراد مطمئن بودم که او نمی تواند از قانون تبصره استفاده کند و به سال بالاتر برود. با توجه به گفته های همکاران، او در درس های دیگر هم مشکل داشت. چاره ای نبود باید مردود می شد تا بفهمد که برای رفتن به کلاس بالاتر باید اندکی تلاش کند. حداقل در درس های دیگر که خواندنی و حفظ کردنی بودند مشکلش را برطرف می کرد. ولی انگار او نمی خواست به هیچ وجه درس بخواند. حتی دبیر ادبیات هم از او ناراضی بود و املا هایش هیچ کدام بالای ده نبود.
در روز اول سال تحصیلی بعد وقتی به کلاس سوم راهنمایی وارد شدم، مراد را باز هم در میز آخر دیدم، خشکم زد. حتماً اشتباه شده است، او باید در خیلی از دروس تجدید و در نهایت مردود شده باشد. من با بهت به او نگاه می کردم ولی او با نخوت به من نگاه می کرد. داشت با چشمانش به من می گفت که دیدی من آمدم کلاس سوم و تو نتوانستی هیچ کاری انجام دهی. می خواستم بگویم من نمی خواستم کاری انجام دهم، من با شما مشکل یا خصومت ندارم، من فقط وظیفه ام را انجام دادم.
در دفتر موضوع مراد را به آقای مدیر گفتم. در جوابم گفت: در سال قبل همه دبیرها به او کمک کردند به جز شما. گفتم: مگر می شود؟ او حتی املایش بیشتر از بیست غلط داشت. نگاهی به من انداخت و گفت: زیاد سخت نگیر، بچه را که نباید اذیت کرد، او نیاز به محبت دارد و تنها کسی که به او محبت نشان نداد، شما بودید. از شما خیلی بدش می آید. گفتم: تعریف شما از محبت چیست؟ این نمره دادن بدون پشتوانه که محبت نیست، ظلمی است آشکار در حق دانش آموز. جواب داد: شما خیلی جزمی به موضوع نگاه می کنید. شرایط را نمی بینید و فقط می خواهید قانون را دقیق اجرا کنید. گاهی باید کمی از قانون فاصله گرفت.
هر چه فکر می کردم نمی فهمیدم آقای مدیر چه می گوید؟ آیا او نمی داند که این نمره فقط ابزاری است برای تربیت و اگر از آن درست استفاده نشود عواقب وخیمی دارد. همه جای دنیا برای تعالی دانش آموزان و رشد تفکرشان ابزارهای متفاوتی دارند، یک کشور بسیار پیشرفته است و ابزارهای مدرنی دارد و کشور دیگری ابزارهای سنتی دارد، ولی کارکرد ابزار ها همه یکی است، هدف همه آنها تعیین ملاکی معتبر برای ارتقا و پیشرفت است که در نهایت به بالا بردن درک و شناخت و همچنین فرهنگ افراد جامعه ختم می شود. در کشور ما هم نمره این ابزار است، درست است قدیمی است ولی هنوز اندکی کارکرد دارد.
رفتار مراد در سال سوم خیلی بدتر شده بود. کار به جایی رسیده بود که برگه های امتحان را سفید به من تحویل می داد. نمره اش به کمترین مقدار ممکن نزول کرده بود، باقی همکاران نیز هم چون من از نمرات پایین اش ناراضی بودند. یک بار در دفتر که صحبت مراد بود به آنها گفتم که نباید به او بدون پشتوانه نمره می دادید، این مهربانی نیست، این کار اصلاً درست نیست. او حالا فهمیده است که اگر درس هم نخواند قبول خواهد شد، و این بسیار بد و خطرناک است. اگر این تفکر بین بچه ها رواج پیدا کند می دانید چه فاجعه ای رخ می دهد؟ بچه ها یاد می گیرند بدون تلاش می توانند موفق شوند، و این بدترین اتفاق ممکن است. با این گفته ها، جمع همکاران هم به مراد اضافه شدند و دیگر کسی سلامم را هم جواب نمی داد.
سال تمام شد و مراد باز هم مانند دو سال قبل از ریاضی تجدید شد و داستان اصلی از همین زمان آغاز گردید. دیگر همکاران باز هم مهربانی های بی حد و حصرشان شروع شد و نمرات غیرواقعی برای آقا مراد ثبت کردند و فقط ریاضی بود که مانده بود. مشکل بزرگ این بود که مراد در دو سال قبل از تبصره استفاده کرده بود و حالا دیگر نمی توانست از آن کمک بگیرد و قبول شود و به دبیرستان برود.
از اخم و تَخم های آقای مدیر گرفته و طعنه و متلک های همکاران و از همه بدتر پدر آقا مراد که بعد از سالها یک روز به مدرسه آمد و هرچه خواست به من گفت و هیچ کس هم به یاری من نشتافت تا این پدر عصبانی را قانع کنم. همه باعث شده بود که فشار هزار تنی را بر روی خودم احساس کنم. همه حتی نزدیک ترین دوستانم می گفتند که نمره بدهم و بروم و این قدر خودم را آزار ندهم. ولی من نمی توانستم چنین کاری کنم. این کار دروغ بزرگی بود که عواقب سنگینی داشت.
سال سوم راهنمایی آزمون نهایی دارد و برگه ها بدون سربرگ در شهر تصحیح می شود. به همین خاطر نمرات برگه ها تا حدی واقعی هستند و معلم هیچ دخل و تصرفی در آنها ندارد و فقط نمره مستمر را باید وارد لیست کند. به همین خاطر متعجب مانده بودم که چگونه دیگر همکاران به مراد نمره داده بودند که در آن درس ها نمره قبولی گرفته است. به احتمال زیاد مستمرها را آن قدر بالا گذاشته بودند که او با هر نمره ای قبول می شد.
کار به اداره کشیده شد و مرا در حراست و در امتحانات جانانه سین جیم کردند و کلی دردسر برایم درست شد که واقعاً خسته ام کرد. مسئول حراست در ابتدا خیلی تند شروع کرد ولی وقتی صحبت هایم را شنید کمی نرم تر شد. او می خواست کدخدامنشی موضوع را حل کند و او هم به من گفت که مستمرش را طوری بدهم تا قبول شود و من فقط هاج و واج نگاهش می کردم. نه به آن شدت و حدت اول صحبتهایش و نه به نرمی و لطافت حالای سخنانش!
تنها جایی که از من حمایت شد در دایره امتحانات بود. آقای نسبتاً مسنی که موهایش کاملاً سپید بود وقتی صحبت های مرا شنید حق را به من داد و گفت: امتحانات ناموس آموزش و پرورش است و نباید آن طور که دیگر دبیران رفتار کرده اند با آن رفتار کرد. او لیست های نمرات مدرسه ما را آورد و با دیدن آنها هر دو متعجب ماندیم. به عنوان نمونه در درسی مستمر 20 و نمره برگه امتحان 2 بود که در نتیجه نمره نهایی می شود11. آقای مسئول امتحانات گفت: حتماً به این موضوع رسیدگی می کنم.
سال تحصیلی بعد که شروع شد، از همان روز اول برایم جهنمی بود که شعله های آتشش هر روز بیشتر فوران می کرد. مراد مردود شده بود و چند همکار هم به خاطر نمراتی که اصلاً واقعیت نداشت مورد مواخذه قرار گرفته بودند و مدیر مدرسه هم یک توبیخی از اداره گرفته بود. همه مرا عامل این کارها و مصیبت ها می دانستند و انگار خودشان هیچ تقصیری نداشتند. از همه بدتر این که مراد فرار کرده بود و مدرسه نمی آمد. روزی نبود که کنایه ای به من زده نشود و اعصابم به هم نریزد. تا این که به گوشم رسید به خاطر این کار مرا ضدانقلاب هم نامیده اند.
متاسفانه نمی دانستم این حرف را چه کسی زده تا بتوانم در برابرش اقدام کنم. جالب این بود که دلیل این اتهام به من این بوده که من نگذاشته ام بچه های متدین و انقلابی رشد کنند و به مدارج بالای علمی برسند. مراد بچه مسجدی بود و این به نظرم بسیار عالی بود و ای کاش همه بچه ها علاقه رفتن به مسجد را داشته باشند. ولی درس نخواندن و نمره نگرفتنش با این موضوع هیچ ارتباطی ندارد. او می تواند مسجد برود و انقلابی و متدین باشد، درسش را هم بخواند.
واقعاً درد این اتهام برای من غیر قابل تحمل بود، چه طور می شود یک دانش آموز تلاش نمی کند، تغییری در رفتارش ایجاد نمی شود، من معلم با تمام وجود به فکر کمک به او هستم ولی خودش نمی خواهد به او کمک شود و هیچ واکنش معقولی هم نشان نمی دهد. در این صورت مقصر فقط معلم است؟! من معلم می شوم ضد انقلاب، تجربه به من نشان داده که سخت گیری در درس ریاضی بیشتر به بچه ها کمک می کند. ضمناً باید دقت داشت که سخت گیری با بداخلاقی و بدحرف زدن با دانش آموز و رفتارهای نادرست کاملاً متفاوت است. همه می گویند معلم باید انسان ساز باشد ولی نمی گویند برای این ساختن نیاز به ابزار و مصالح است و اگر آنها را از ما بگیرند هیچ کار خاصی نمی توانیم انجام دهیم.
بعد از یک ماه مراد به مدرسه آمد ولی به کلاس من نمی آمد. یک ماه دیگر گذشت و مجبور شد مرا نیز تحمل کند. داخل کلاس فقط از پنجره بیرون را نگاه می کرد و به من و حتی به درس هم توجه نمی کرد. کاری که در سه سال گذشته هم انجام داده بود. ولی انگار در دیگر درس ها تکانی خورده بود و کمی همراهی می کرد. این را از صحبت همکاران در دفتر فهمیدم. انگار ضرب المثل سرش به سنگ خورده در مورد او مصداق پیدا کرده بود.
مراد به سختی توانست در آن سال قبول شود. از ثلث اول به بعد خودش هم کمی به فکر درس ریاضی افتاده بود و تا جایی که می توانست با کلاس همراهی می کرد. دیگر در نگاهش خشم نمی دیدم و همین برایم موفقیت بزرگی بود. جالب این بود که استعدادش در ریاضی بد نبود و در همان چند ماهی که تصمیم گرفت درس بخواند توانست نمره اش را به حد هفت هشت برساند، آن هم در آزمون نهایی، و با مستمر دوازده که معقول بود قبول شود.
نمی دانم آیا خود مراد هم فهمید که آن همه سخت گیری من چقدر به او کمک کرد و باعث شد که کمی عاقل شود؟ امیدوارم این درس را گرفته باشد که برای رسیدن به موفقیت در هر کاری تلاش لازم است و بدون آن حتی اگر از هر راه فرعی هم برود باز به بن بست خواهد رسید. شاید او هنوز در ذهنش از من به بدی یاد کند ولی من می بایست چنین کاری را می کردم تا او این درس را که بسیار بسیار مهم تر از ریاضی است بفهمد، حتی اگر نداند که عاملش من بود. نمی دانم آیا هنوز هم او و اطرافیانش مرا ضدانقلاب می دانند؟
متاسفانه دیگر مانند مراد کمتر می توان دانش آموزی یافت که بتوان به او کمک کرد تا خودش را تغییر دهد و از مسیر نادرست خارج کند. بچه ها دیگر فهمیده اند که با درس نخواندن هم می توانند قبول شوند و این تبصره که در اصل قانون خوبی است این روزها چنان لوث شده که تیشه بر ریشه آموزش کشور زده است. دیگر سخت گیری های من هم نتیجه نمی دهد و نمی توانم از این ابزار برای کمک به بچه ها استفاده کنم. چقدر دردآور است که سلاح های یک سرباز را درست در میانه نبرد از او بگیرند، آیا راهی جز تسلیم باقی می ماند؟!
همه همیشه از دانش آموزان زرنگ صحبت می کنند و همه دوست دارند فرزندانشان نمره های عالی کسب کنند. ولی بدنه جامعه ما بیشتر از افرادی هم چون مراد تشکیل شده، افرادی که متاسفانه استعدادهایشان به درستی تشخیص داده نشده و نیاز به کمک دارند تا بتوانند زندگی بهتری داشته باشند. این کمک همیشه با مهربانی نیست و گاهی هم سخت است. گاهی برای درمان نیاز به جراحی است که دردناک است و تحمل این درد برای مداوا لازم است. به شرطی که جراح را که موجب ایجاد درد است، ضد انقلاب ننامیم!!

در بحث هایی که در اتاق بین دوستان پیش می آمد، معمولاً ساکت بودم و شنونده. در جمع آنها بی سوادترین بودم و حالا حالا باید می شنیدم و می خواندم تا بتوانم چیزی برای گفتن داشته باشم. بحث ها گاهی چنان پیچیده می شد که زیاد سر در نمی آوردم، از الهیات و فلسفه گرفته تا فیزیک کوانتوم و نظریه نسبیت انیشتین و کلی مطالب دیگر. اطلاعات دوستان واقعاً زیاد و تحلیل هایشان نیز بسیار دقیق بود که از سطح من بسیار بالاتر بود. در این بین فقط ابراهیم بود که حرف هایش را می فهمیدم و حتی به دلم می نشست.
ابراهیم که بسیار روحیه حساس و به قول معروف رمانتیکی داشت، همیشه از شعر و ادبیات صحبت می کرد، بیشتر به شعر نو علاقه داشت و از شاملو و نیما می گفت. آن قدر حافظه اش خوب بود که بیشتر اوقات با بخش هایی از اشعار بزرگان ما را مستفیض می کرد. کاست هایی داشت با صدای خود شاملو یا خسرو شکیبایی که اشعاری در آنها تکلمه می شد، این کاست ها علاوه بر اشعار زیبا، موسیقی بسیار آرامی هم داشتند که بسیار شنیدنی بودند. کلاً ابراهیم در بخش روح و روان متخصص بود و دیگر دوستان در بخش های عقلی.
علاقه دیگر ابراهیم، سینما بود. هر ماه مجله فیلم می خرید و به اتاق می آورد، اطلاعتش هم در این زمینه زیاد بود و از طریق او با بسیاری از فیلم ها و کارگردان ها آشنا شدم. او عاشق «علی حاتمی» بود و تمام فیلم هایش را دیده بود. از زمان دانشجویی اش در دانشگاه فردوسی تعریف می کرد که سینمایی در مشهد در زمان فوت علی حاتمی تمام فیلم هایش را به یاد او نمایش داده بود و او آنجا با این اسطوره سینمای ایران آشنا شده بود.
به قول ابراهیم مهم ترین نکته های فیلم های علی حاتمی دیالوگ های آن است. به خاطر حافظه عالی اش که واقعاً به آن غبطه می خوردم، بسیاری از این دیالوگ ها را از حفظ برایمان می گفت. به عنوان مثال، دیالوگ مجید در سوته دلان: «خوش به سعادتتون که میرین روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید. کیه ما رو ببره روضه؟ آقا مجید تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه کن نداری، وگرنه خودت مصیبتی، دلت کربلاس!».
ابراهیم برخلاف رشته اش اطلاعات زیادی در زمینه هنر داشت، دبیر فیزیکی که این قدر در زمینه هنر می داند واقعاً گوهری است کمیاب. دنیایی که او در آن است چندین هزار برابر دنیایی است که من در آن هستم، پس باید به او و همچنین دیگر دوستانم که واقعاً هر کدام در دنیاهایی عظیم و متفاوتی قرار دارند، نزدیک شوم تا دنیای من هم از این حقارت نجات یابد و اندکی بزرگ شود. قطره ای از هر کسی یاد بگیرم فعلاً برای من غنیمت است.
در آخرین شماره از مجله فیلم که ابراهیم آورده بود، بخش های زیادی به جشنواره فیلم فجر اختصاص یافته بود. اسم این جشنواره را شنیده بودم ولی اطلاعات چندانی نداشتم. با خواندن این شماره فهمیدم که بزرگترین اتفاق سینمایی کشور همین جشنواره است. فیلم هایی از کارگردانان مطرح در آنجا به مسابقه گذاشته می شوند و در زمینه های مختلف جوایز گوناگونی بین برترین ها توزیع می شود. همه این موارد باعث شد تصمیم بگیرم در نزدیک ترین زمان به سینما بروم و فیلمی ببینم، سالهاست که سینما نرفته ام.
دیدن فیلم ها برای من محدود می شود به فیلم هایی که از تلویزیون پخش می شود و به هیچ عنوان مانند ابراهیم تخصصی آن را دنبال نمی کردم. آخرین فیلمی که از تلویزیون دیده بودم «آژانس شیشه ای» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا بود. فیلمی در ارتباط با دفاع مقدس. از این فیلم خوشم آمده بود، نه به خاطر موضوع نسبتاً سیاسی اش که به شدت انتقادی بود، به خاطر تلاشی برای آرمانی که به آن معتقد هستی. شاید بی ربط باشد ولی خودم را جای حاج کاظم می دیدم که تمام خوشی ها و راحتی های خودم را مانند افراد داخل آژانس به گروگان گرفته بودم و در روستایی دورافتاده تمام سعیم تدریس درست به دانش آموزان بود، دانش آموزانی پاک مانند عباس.
من باید به تکلیفم در این جا به نحو احسن عمل کنم. درست است که از خانه ام فرسنگ ها دورم و وسایل رفاهی هم آن چنان ندارم. درست است حقوق ناچیزی که می گیرم کفاف زندگی مجردی ام را هم نمی تواند بدهد، ولی باید کارم را درست انجام دهم. خیلی ها مرا از عقب ماندگی و پیشرفت نکردن می ترساندند. می گفتند تا وقتی در آنجا هستی از زندگی عقبی و دیگر فرصتی هم برای جبران نداری. شاید هم راست می گفتند. شاید همه چیز از دستم می رفت، جوانی ام، امیدم و حتی دانش آموزانم و در نهایت هم زندگی ام. نمی دانم چه کسی درست می گوید؟ به یاد دیالوگ حاج کاظم و همسر عباس افتادم.
حاج کاظم: من تکلیفم اینه که از عباس دفاع کنم.
همسر عباس(با لهجه مشهدی): میگه تکلیف، تکلیف چیه حاجی؟ اونجا هم که دارن همینو میگن! پس کی داره درست می گه؟ حاجی، من که می دونم این وسط گوشت قربانی عباسه، می خوای عباس ما رو بکشی.
پایان هفته من فرا رسید و وقت رفتن به تهران، در سه شنبه ای سرد در اواسط بهمن در زیر باران شدیدی که می بارید خودم را به ایستگاه راه آهن گرگان رساندم و سوار قطار شدم. در نیمه های شب هر کاری کردم خوابم نبرد و به زحمت سعی کردم بیرون را نگاه کنم. وقتی قطار وارد ایستگاه سرخ آباد شد، زیر نور آن همه جا را پوشیده از برف دیدم. قطار زمانی نسبتاً طولانی در این ایستگاه متوقف ماند و وقتی قطار باری با لکوموتیو جی ام از مقابل آمد، دانستم برای تلاقی ایستاده بودیم.
این صحنه عبور قطار که مخزن دار بود در این برف سنگین مرا به یاد فیلم دیگری انداخت که در تلویزیون دیده بودم و در مجله ابراهیم هم خوانده بودم که جوایز بسیاری در جشنواره فجر را برده است. فیلم «ترن» به کارگردانی امیر قویدل. باز هم داستان فردی به نام «استاد فولاد» که برای رساندن سوخت به مردم تمام تلاشش را کرد و در نهایت هم جانش را از دست داد. خارج از مضمون اصلی داستان که روایت یک حرکت انقلابی بود، رفتار این لکوموتیوران و پایداری اش در انجام کاری که می بایست انجام دهد، در کنار قطار و مسیر راه آهن سراسری که بسیار مورد علاقه من است، و همچنین موسیقی شاهکار آن که توسط مجید انتظامی خلق شده، این فیلم را برایم بسیار جذاب کرد.
وقتی به خانه رسیدم، برای همان روز عصر برنامه ریختم که به میدان انقلاب بروم و فیلمی را در سینما ببینم. من معمولاً چهارشنبه ها صبح می رسم تهران و غروب جمعه نیز باید بازگردم، زیاد وقت ندارم و بیشتر باید در کنار مادرم باشم تا بتوانم اندکی از این دو هفته غیبت را جبران کنم. متاسفانه این برنامه ای که ریختم عملی نبود، زیرا باید به خانه خاله می رفتیم، او امشب میهمانی دارد و ما باید زودتر می رفتیم. چاره ای نبود فیلم دیدن را باید به روز دیگری موکول می کردم.
بعد از صرف شام که بسیار هم مفصل بود، شوهر خاله ام که ایشان را حاج آقا صدا می کردیم، چند تن از نوجوانان میهمان را صدا کرد و به هر یک از آنها برگه ای داد. چون فاصله ام از آنها زیاد بود موضوع را متوجه نشدم ولی جالب این بود که بیشتر آنها قبول نکردند و رفتند. بعد از مدت کوتاهی حاج آقا مرا صدا کرد و وقتی به کنار ایشان رفتم، سه تا برگه را به من داد و گفت: فکر کنم از فیلم خوشت می آید، بیا اینها را بگیر و برو فیلم ببین.
باور نمی شد، انگار حاج آقا از تصمیمی که گرفته بودم مطلع بود. مگر می شود؟ ایشان برای همان چیزی که امروز به آن فکر می کردم، بلیط آماده کرده بود. چقدر این هفته من سینمایی شده است. هرجا می روم اثری از سینما در آن پیداست. هنوز از بهت این اتفاق بیرون نیامده بودم که وارد بهتی شدیدتر شدم. وقتی بلیط ها را گرفتم، چشمم به نقشی بر گوشه بلیط افتاد که برایم آشنا بود، سیمرغی که بالها و دمش به صورت زیبایی افشان بود. بلیط ها مربوط به اکران فیلم های بخش مسابقه جشنواره فجر بود.
حاج آقا تا مرا این چنین بهت زده دید، گفت: چه شده؟ شما هم نمی خواهی! چرا هیچ کس سینما را دوست ندارد؟ سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم: می خواهم و حتماً می روم، مگر می شود جشنواره فجر را نرفت. لبخندی زد و گفت: پس می دانی جشنواره چیست. از ایشان بسیار تشکر کردم و گوشه ای رفتم تا کامل اطلاعات بلیط ها را بخوانم. متاسفانه از این سه بلیط فقط یکی از آنها به دردم می خورد، زیرا یکی برای فردا بود و دوتای دیگری هم برای جمعه، آن هم درست زمانی که بلیط قطار داشتم.
آن دو تا را به حاج آقا پس دادم و گفتم: متاسفانه من جمعه نیستم و باید برگردم. با همان لبخندش گفت: باشد برمی گردانم سندیکا تا دیگران از آن استفاده کنند. حاج آقا بعد از بازنشستگی اش سالهاست در بایگانی سندیکای هنرمندان که بیشتر دوبلورها در آن عضو هستند مشغول کار است. عکس بزرگی بر دیوار خانه شان است که در آن حاج آقا در کنار بسیاری از اساتید دوبله ایستاده است.
بلیط مخصوص سانس ساعت هفت سینما آفریقا بود، فیلم«به نام پدر» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا. خیلی ذوق کردم که فیلم دیگری از کارگردان فیلم آژانس شیشه ای را خواهم دید، ولی بهترین نکته این بود که در گوشه بلیط نوشته بود: میهمان ویژه. حتماً به خاطر این بوده که این بلیط ها را از طرف سندیکا به حاج آقا داده بودند. بعد از عمری نرفتن به سینما، حالا به جشنواره فجر می روم، آن هم به عنوان میهمان ویژه. به فکر ابراهیم افتادم و کلی حسرت خوردم که چرا او در اینجا نیست، این بلیط لایق اوست نه من که چنان اهل سینما نیستم.
شش و نیم به سینما آفریقا رسیدم. در هوایی سرد جمعیت کثیری مقابل سینما تجمع کرده بودند. خیلی ها در صف بلیط بودند، ولی من خیلی موقر به سمت در ورودی رفتم و وقتی بلیط را نشان دادم، با احترام مرا به داخل سالن انتظار راهنمایی کردند. آنجا هم مملو از آدم بود. به گوشه ای رفتم و منتظر ماندم تا اکران فیلم شروع شود. مانند همیشه شروع کردم به نگاه کردن آدم هایی که در این مکان بودند. مردمان اینجا یک جور عجیبی بودند. به شدت خودم را دور از آنها می دیدم. انگار در بین این همه آدم تنها هستم.
آن حرف هایی که در مورد عقب ماندن و پیشرفت نکردن به من می زدند، حالا با تمام قوا به ذهنم هجوم آوردند. در ابتدا مقهور این صحبت ها و ظاهر این آدم ها شدم و به شدت خود را از آنها عقب دیدم. من نه پولی دارم که مانند اینها این چنین شیک لباس بپوشم و نه آن قدر سوادی که مانند آنها با فرهنگ باشم و از موضوعات سنگین و ثقیل صحبت کنم، من معلم ساده ای هستم در منطقه ای دور افتاده که تمام هم و غم ام یاد دادن ریاضی و در پس آن آموختن چگونه فکر کردن است.
حاج کاظم به پیش چشمم آمد که داشت آرام پیغام همسرش را که به دستش رسیده بود باز می کرد، استاد فولاد را در کنارم می دیدم که با همان هیجان بعد از روشن کردن موتور دیزل و به کنترل درآوردن مخزن دار فریاد بر می آورد: برو، برو، نشون دادی که فولاد فولاده. مجبور بودم با این تفکرات این تفرد و جدایی که این جمع با فشاری چند تنی بر من وارد می آورد را تحمل کنم. دنیای من با دنیای اینها خیلی متفاوت است. تفاوت در زندگی ها لاجرم رخ می دهد و اصلی است که نمی شود از آن گریخت، فقط باید دقت کرد که به تخاصم تبدیل نشود و باعث برتری جویی نگردد.
در همین افکار بودم که چشمم به دوربین فیلمبرداری و خبرنگاری افتاد که در بین جمعیت در حال تهیه گزارش بود. طوری حرکت می کرد که متاسفانه به من می رسید، می خواستم جایم را تغییر دهم ولی نشد و خبرنگار سراغ خانمی که کنار من به همراه دوستانش ایستاده بود رسید و شروع کرد با ایشان مصاحبه کردن. در ذهنم به دنبال حرف های ابراهیم می گشتم تا کمی در مورد سینما و فیلم و جشنواره فجر و ابراهیم حاتمی کیا اطلاعات جمع آوری کنم. خوشبختانه از گفته های ابراهیم و مطالبی که در مجله فیلم خوانده بودم چیزهایی را بیاد آوردم تا بتوانم چند کلامی صحبت کنم.
وقتی مطالبم را در ذهنم مرتب کردم، به گفته های خانمی که داشت جلو دوربین حرف می زد دقت کردم تا مطلب تکراری نگویم. ایشان می گفت: ما مشت محکمی بر دهان استکبار می زنیم، ما با این حرف ها نمی ترسیم و آماده ایم که شیطان بزرگ را سر جایش بنشانیم. ما از این تهدیدها بسیار دیده ایم و اصلاً از آن نمی ترسیم. هرچه فکر کردم هیچ سنخیتی بین حرف های این خانم و فیلم و سینما نیافتم، شاید داشت در مورد فیلم های دفاع مقدس که آقای حاتمی کیا در آن ژانر فیلم می سازد صحبت می کرد.
بعد از آن خانم نوبت من نگون بخت شد، من زیاد اهل تلویزیون دیدن نیستم چه برسد که مرا در تلویزیون ببینند. ضمناً با توجه به پاسخ کناردستی ام کمی هم گیج شده بودم. در سالن سینما آن هم در جشنواره فجر این چه پاسخ هایی بود که این خانم داد؟! گزارشگر رو به من کرد و دوربین هم به مقابلم آمد. قبل از شروع مصاحبه به من گفت که آماده ای ولی منتظر جوابم نماند و شروع کرد به پرسیدن سوالش: نظر شما درباره تهدیدات اخیر آمریکای امپریالیست در مورد تحریم های جدید اقتصادی بر علیه کشور ما چیست؟
تحریم های کشور امپریالیستی چه ارتباطی به جشنواره فجر دارد؟ آیا اینجا محل مناسبی برای این پرسش است؟ اصلاً اینجا مربوط می شود به بخش فرهنگی و هنری اخبار نه بخش سیاسی و امور خارجی! من خودم را برای چه آماده کرده بودم و چه سوالی از من پرسیده شد. کمی مکث کردم و بعد فکر جالبی به ذهنم خطور کرد. گفتم: واقعیت امر در برابر این کشور امپریالیستی بیشتر کارهای لازم را خانم کناری انجام دادند، هم مشت محکم بر دهانش زدند و هم آن را تهدید به مقابله به مثل کردند، برای من کاری نماند که انجام دهم، شما اگر پیشنهادی دارید بفرمایید تا من انجام دهم.
فیلم بردار دوربین را از روی دوشش برداشت و گزارشگر هم با اخم به من نگاه کرد. سمت راستم مرد میانسالی بود که سقلمه ای به من زد و با چشم غره به من نگاهی انداخت. آقای گزارشگر گفت: آقا ما با شما شوخی نداریم، آمده ایم برای اخبار گزارش تهیه کنیم. من هم گفتم که شوخی نکردم، وقتی جوابی که شما می خواهید را یک نفر داده من چرا باید همان را تکرار کنم؟ شما سوال متفاوت بپرسید تا جواب متفاوت دهم. ضمناً اینجا سینما است و ما می خواهیم فیلم ببینیم، بهتر نبود درباره جشنواره فجر گزارش تهیه کنید. غرغری کرد و گفت ما مربوط به بخش سیاسی هستیم.
دوباره از من پرسید که نظر شما در مورد اجرایی شدن این تحریم ها و تاثیراتش بر روی کشور ما چیست؟ ولی دیگر خبری از فیلمبرداری نبود. گفتم: ببخشید چرا دوربین را روشن نمی کنید و فیلم نمی گیرید؟ گفت: اول یک بار تمرین می کنیم، گفتم: مگر فیلم سینمایی است که تمرین کنیم، گزارش جز ژانر مستند است و باید بدون اطلاع قبلی باشد. آقای گزارشگر که به نظر کلافه می رسید مرا رها کرد و کلاً به سمت دیگری رفت. می خواستم به طرف ایشان بروم و بگویم که چرا گزارش را کامل نکردید که پشیمان شدم و نرفتم، از جنجال و مباحثه به طور کل بیزارم.
وقتی گزارشگر رفت مرد میان سال کناری ام رو به من کرد و گفت: آقا به پدر و مادرت رحم کن، اگر شما را می گرفتند و می بردند، پدر و مادرت چه خاکی بر سر می خواستند بریزند؟ گفتم: مگر من کار خلافی کرده ام که بترسم. سوال نا به جا در مکانی نابه جا، پاسخی نا به جا می خواهد. ضمناً نگذاشت پاسخ اصلی ام را بدهم. تحریم مانند این است که درآمد پدر یک خانواده قطع یا بسیار کم شود، در این صورت حتی اگر پدر با سیلی صورت خود را سرخ نگاه دارد، فرزندان می توانند مانند پدر مقاومت کنند؟ فرض بر این که مقاومت کنند، تا چه زمانی توانایی این کار را دارند؟ حال اگر در این بین پدر خانواده هم به فکر فرزندان نباشد و به دنبال رویاهای خودش باشد به نظر شما در آن خانواده چه اتفاقی رخ می دهد؟ باید قبول کنیم که اقتصاد رکن مهمی است.
مرد میان سال همان طور که داشت می رفت زیر لب می گفت: کله این جوان ها چه بادی دارد؟ باید به سنگ بخورد تا سرجایش آید.
نمی دانم چه شد به یاد ابراهیم و دیالوگ حسین قلی خان در حاجی واشنگتون افتادم
«فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی؟ مملکترو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درستتره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه میآید! قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد میکند، نفوس حقالنفس میدهند. باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی …. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشمها خمار از تراخم است، چهرهها تکیده از تریاک.»

نمی دانم چرا در فصل تابستان همه با خانه نشینی من مشکل دارند. انواع و اقسام طعنه هاست که به من می زنند و مرا تنبل یا بی حوصله و حتی بی ذوق هم می نامند، بیرون رفتن در شهری شلوغ در هوایی گرم چه مزیتی دارد که من باید آن را انجام دهم؟! در خانه در هوایی مطبوع و در سکوت، زندگی خیلی بهتر است تا در شلوغی و بین ازدحام مردم. ضمناً من نه ماه سال را در کیلومترها آن طرف تر و دور از خانه کار کرده و درس داده ام و این سه ماه برای استراحت من است و من این استراحت را بسیار دوست دارم.
فشار اطرافیان باعث شد تصمیم بگیرم بیرون بروم و در این کلان شهر گشتی بزنم. بازار را انتخاب کردم، فکر کنم این انتخاب من بیشتر از روی لجاجت بود، یا با خودم یا با دیگران، زیرا من از جاهای خیلی شلوغ بیزارم و بازار هم نماد شلوغی و ازدحام است. ساعت ده صبح از خانه بیرون آمدم، خوشبختانه هوا ابری بود و بادی هم می وزید که هوا را کمی سالم تر کرده بود، آلودگی های این شهر را مگر باران و باد پاک کنند، از کس دیگری کاری بر نمی آید.
اتوبوس برقی تا میدان امام حسین خلوت و خنک بود و مسیر هم زیاد ترافیک نداشت. ولی اتوبوس میدان امام حسین به میدان توپخانه مملو از آدم بود و هیچ خبری هم از خنکی نبود، مسیر هم بسیار پر ترافیک بود. در آن ازدحام خفه کننده به این فکر می کردم که در این هوای گرم در میان این همه آدم ایستاده در فشار، در خیابان های پر از ماشین که از همه جایشان دود بیرون می آمد، من چه جایگاهی دارم؟ خودم هم در پاسخ این سوال درمانده بودم! اینان مجبورند این شلوغی را تحمل کنند تا به کارشان برسند، ولی من که کاری ندارم و خیر سرم امده ام کمی تفریح کنم. دلم برای آنها می سوخت که باید این همه سختی و مشقت را برای در آوردن یک لقمه نان تحمل کنند.
از میدان توپخانه تا بازار را پیاده رفتم، این تکاپوی مردم برای امرار معاش شان واقعاً قابل تقدیر است، ولی افسوس که برای این کار باید کلی از وقت و انرژی شان را در این رفت و آمدها در این خیابان های شلوغ و پر از دود صرف کنند، ای کاش این ها هم مانند من برای رسیدن به کارشان از چند باغ و یک دره و یک رودخانه کوچک عبور می کردند و در کنار کوه های سربه فلک کشیده هم مناظر زیبایی را تماشا می کردند و هم هوای سالمی را استنشاق می کردند.
به ابتدای بازار رسیدم و وقتی از بیرون درونش را نگریستم، لرزه بر اندامم افتاد. خیل عظیمی از انسان ها که همه به شدت در حرکت بودند تصویر هولناکی از بازار را مقابل چشمانم رقم زد. چون بازار پایین تر از سطح خیابان قرار داشت، من فقط سرهای بسیاری را می دیدم که مانند رادار در حال جستجو بودند. تصمیم گرفتم وارد این گرداب عظیم نشوم و از همان بیرون نظاره گر باشم ولی دلم نیامد و آن را به دریا زدم و وارد این رود خروشان شدم.
در همان بدو ورود، در جریان همرفتی که در سمت چپ ایجاد شده بود افتادم و بدون هیچ کنترلی با شدت بسیار وارد دلان اصلی بازار شدم. از ورودی که فاصله گرفتم شدت این جریان کمتر شد و تا حدی کنترل اوضاع به دستم آمد. من وصف این بازار را بسیار شنیده بودم ولی تا به حال آن را ندیده بودم. به سقف و حجره هایی که هنوز دستکاری نشده بودند نگاه کردم، معماری سنتی اش بر دلم نشست. حال و هوای قدیم را می شد در دیوارها و سقف این بازار حس کرد.
با توجه به جمعیت زیادی که در بازار بود ولی هوا نسبتاً خوب بود و گرمای آزار دهنده نداشت. در اینجا نه سیستم خنک کننده ای بود نه دستگاه تهویه ای، نوع معماری آن باعث شده بود که هوای تازه، آن هم تا حدی خنک در آن جریان داشته باشد. بیشتر از مغازه ها و مردم، معماری این بازار مرا به خودش جلب کرد. البته بزرگی و عظمتش هم مرا در بهت فرو برد. اینجا قلب تپنده اقصاد کشور است و بیشتر خرید و فروش ها اینجا انجام می شود. اینجا بیشتر کلی فروش هستند.
جوش و خروش این بازار تا حدی برایم جالب بود، زندگی ما انسانها که موجوداتی اجتماعی هستیم در ارتباط با دیگران است. حال نوع ارتباط می تواند هر چیزی باشد، یک گفت وگوی ساده یا هم نشینی یا خرید و فروش یا مباحث علمی و... اگر این ارتباطات نباشد زندگی ما هم هیچ معنایی ندارد. با این تفکرات تحمل این ازدحام را اندکی برای خودم هموارتر کردم تا بتوانم بیشتر در این محیط عجیب و پر هیاهو بمانم.
حجره ها اکثراً کوچک ولی مملو از آدم بودند، همه حرف می زدند و معلوم است که بازار چانه هم در اینجا رواج بسیار دارد. برایم سوال بود که در این حجره های کوچک که اجناس زیادی هم در آنها به چشم نمی خورد چه طور این همه معاملات سنگین رقم می خورد؟ گاری دستی هایی که روی آنها انباشته از کالا بود به من فهماند که داد و ستد در اینجا شکل دیگری دارد، به احتمال زیاد انبارهایی در پس این بازار هست که حجم بسیاری از کالاها در آنجا قرار دارد و در حجره ها فقط معاملات صورت می گیرد.
وارد یکی از مسیرهای فرعی شدم، این بازار واقعاً بزرگ است و به نظر پایانی در آن نیست. در این همه غوغا و هیاهو ناگهان چشمم به دروازه ای افتاد که در پشت آن حیاطی بود که حوض آبی در وسطش قرار داشت. وجود چنین محیطی در دل بازار غیرممکن می نمود. واردش شدم، حیاط بسیار بزرگ و همچنین حوض بزرگش نیز توجهم را به خودش جلب کرد. سکوتی هم حاکم بود که برایم عجیب بود، انگار این قسمت از بازار هیچ سنخیتی با بخش های دیگرش نداشت.
دورتادور حیاط هم اتاقهایی بود با پنجره هایی مشبک و رنگارنگ، نوع معماری این مکان شبیه بازار بود ولی ساختارش متفاوت بود، اینجا برای خرید و فروش ساخته نشده بود. آرامش و سکونی که در این محیط بود در دل این همه غوغا و تکاپو مرا جذب خود کرد. در گوشه ای روی پله ای نشستم و به این فکر می کردم که اینجا محل آرام و قرار انسانهایی است که در طول روز در این بازار پر هیاهو فقط صداهای بلند می شوند و اضطراب های فراوان دارند.
واقعاً مسجد در وسط بازار کاملاً لازم و ضروری است. مردمانی که در اینجا از صبح تا ظهر کلی انرژی صرف می کنند و برای امرار معاششان تلاش می کنند، در اینجا لحظاتی را در سکون و آرامش به دعا و نیایش می پردازند تا کمی از زیر آن بار سنگین خلاصی یابند. این محیط معنوی در میان این بازار مادی همچون شش هایی هستند برای تنفس و آرامش، محلی برای فرار از زد و بند های زندگی روزمره، محلی برای جدا شدن از اینجا و اتصال به جایی دیگر.
صدای اذان که از گلدسته های مسجد بلند شد، دلم نیامد دوگانه ای در این مکان زیبا و آرام نگذارم. با همان آب حوض دست نمازی گرفتم و به یکی از شبستان ها وارد شدم. تمام دیوارها و سقف آجری بودند و همه چیز در نهایت سادگی بود، هیچ تکلفی در این معماری مشاهده نمی شد و همین سادگی اش باعث می شد که احساس خوبی داشته باشم، انگار مدتهاست در این مکان بوده ام و در آن زندگی کرده ام. نورپردازی پنجره ها هم حال و هوای خاصی به این مکان داده بود.
بعد از نماز نگاهم از سقف و دیوارها و پنجره ها به مردمانی افتاد که هر یک در گوشه ای نشسته بودند و در حال عبادت یا استراحت بودند. چشمم به مرد میان سالی افتاد که عبایی بر دوشش انداخته بود و دستانش را تا جایی که ممکن بود بالا برده بود و در حال گفتن ذکر بود. انگشترهای عقیق بزرگی که در دستش بود من را به یاد عبارت «حاجی بازاری» انداخت که در فیلم ها شنیده بودم. نمی دانم چرا ذهنم به سمتی کشیده شد که ناخودآگاه از این افراد فاصله بگیرم.
در دنیای بازار و تجارت و کاسبی سالم ماندن کار بسیار سختی است و بازاری ای که مروت داشته باشد را به زحمت می توان یافت. انگار خصلت بازار این است که باید تا حدی دورو باشی و مقدار متنابهی هم دروغ بگویی. البته هستند کاسب هایی که همه چیز را رعایت می کنند ولی نمی دانم چرا کم هستند. باز نگاهم به سقف مسجد رفت و به آجرهای آن می نگریستم. در دل به آنها می گفتم: چقدر در اینجا دعا و نیایش و استغاثه شنیده اید و خدا عالم است که چقدر از آنها واقعی هستند. شما ها هم مانند من فقط ظاهر را می بینید و از درون خبر ندارید، پس بهتر است من هم همچون شما سکوت اختیار کنم.
از دری دیگری که درست مقابل دری که از آن وارد شده بودم قرار داشت، خارج شدم. انگار از بهشت وارد جهنم شدم، باز هم شلوغی و ازدحام و سروصدا و رفت و آمد های سریع. گرسنه ام بود و با توجه به وضع جیبم به دنبال چیزی می گشتم تا کمی مرا سیر کند. با این که بسیار به چلو کباب علاقه دارم ولی زورم به آن نمی رسید، باید به همان ساندویچ رضایت می دادم، خیلی گشتم ولی اغذیه فروشی ندیدم. یک گاری دیدم که مردم دور آن جمع بودند، خودم را به آن رساندم. یک نصفه نان به همراه یک سیب زمینی آب پز و یک تخم آب پز را به نازل ترین قیمت ممکن خریدم.
مشکل فقط یافتن جایی برای نشستن و خوردن آن بود. به دیگران که نگاه کردم یاد گرفتم که چگونه باید این غذای اشرافی را میل کنم. همانجا کنار گاری سطلی بود که پوست سیب زمین و تخم مرغ ها را آنجا می ریختند و بعد با همان نصف نان بربری یک ساندویچ بزرگ درست می کردند و از یک طرف آن شروع به خوردن می کردند. من هم دقیقاً همین کار را کردم و در کنار همان گاری شروع به خوردن کردم. چقدر لذیذ بود و چقدر هم چسبید، در این بازار با بضاعت کم هم می شود غذای خوب خورد!!
در این بازار که بی سرو ته به نظر می رسید آرام آرام قدم بر می داشتم. از همه نظر تفریحات امروزم کامل شده بود، هم هیاهو و ازدحام را دیدم و با گوشت و پوستم تجربه اش کردم(به واقع زجر کشیدم)، هم در مسجد به آرامش رسیدم و همچنین غذایی بسیار لذیذ نوش جان کردم، دیگر ظریفتم کامل شده بود، می بایست از این بازار خارج شوم. اما هیچ راهی به جایی که از آن وارد شده بودم نمی یافتم، اینجا همه چیزش بسیار شبیه هم است. همه جا حجره است و دکان، فقط در راسته ها نوع اجناس فرق می کند.
چاره ای نداشتم، یک مسیر را در پیش گرفتم تا هر طور شده از بازار بیرون بروم. خوشبختانه هر چه جلوتر می رفتم حجره ها کمتر می شد و به تبع آن جمعیت هم رو به کاستی می گذاشت. وارد کوچه ای شدم که کاملاً بافت سنتی داشت. انگار در حدود دویست سال پیش هستم و در تهران قدیم گام بر می دارم. آدم ها و گاری ها کمتر شدند و بعد از مدتی دیگر خبری از آنها نبود. همه جا در سکوتی غریب فرو رفته بود، چند دقیقه پیش صدا به صدا نمی رسید و حالا هیچ صدایی نیست تا به هم برسد.
پیش خودم فکر می کردم چه می شد که من هم دویست سال قبل به دنیا می آمدم، اول این که حالا دیگر مرده بودم و خیالم راحت شده بود و دوم این که در زمانی می زیستم که با وجود سختی ها و مصائبش ولی زندگی حداقل معنایی قابل درک داشت. سرعت امروز را نمی پسندم زیرا نمی گذارد از زندگی چیزی بفهمیم. می دانم که در گذشته حتی اولین و ابتدایی ترین اسباب زندگی هم به سختی به دست می آمده ولی نمی دانم چرا دوست دارم آن سختی را تحمل کنم و به جایش کمی آرامش داشته باشم. من در زندگی کندی را به سرعت ترجیح می دهم.
امیدوار بودم که این کوچه پس کوچه ها که مرا از بازار خارج کرده به جایی برساند که بتوانم از آنجا به خانه بازگردم، یا حداقل به جایی بروم که می شناسم. خاکی شدن کف کوچه آرام آرام مرا به فکر فرو برد. تا چند متر قبل تر آسفالت بود حالا چرا خاکی شد؟ شاید برای چیزی کوچه را کنده اند، ولی اثری از حفره یا کانال نبود و کل کوچه کاملاً هموار با خاک پوشیده شده بود. این کوچه خاکی در وسط شهر تهران آن هم در این روزگار کاملاً مشکوک بود.
چند قدمی که جلوتر رفتم یک عابر را از دور دیدم که به سمت من می آید، خیالم راحت شد که به ناکجا آباد نرفته ام. ولی وقتی عابر به من رسید همانجا ایستادم. دیدن این صحنه برایم غیر قابل درک بود، مغزم نمی توانست آنچه را از چشم به او مخابره شده به درستی پردازش کند. در تطبیق زمان کاملاً دچار مشکل شده بود. لباس این عابر مربوط به حداقل دویست سال پیش بود، مانند این لباس ها را در سریال های تاریخی دیده بودم. آیا چنین اتفاقی ممکن است؟ سفر در زمان فقط در داستان ها و فیلم ها رخ می دهد.
حتماً خیالاتی شده ام. کمی که جلوتر رفتم یک نفر دیگر آمد که همراهش استری بود که روی آن بار خربزه داشت. این یکی که کاملاً مربوط به قدیم بود، انگار واقعاً در زمان سفر کرده ام، برایم غیر قابل باور بود. ولی وقتی نفر سوم آمد دیگر خودم را باختم، عسسی بود سبیل از بناگوش در رفته، دشنه ای بزرگ بر شال کمرش بود و چماقی هم در دست داشت. آمده بود تا امنیت این محله را تامین کند.
نگاه معنی داری به من کرد، چاره ای نداشتم همانجا که ایستاده بودم متوقف ماندم. نه او چیزی می گفت و نه من جرات گفتن داشتم. نه او حرکت می کرد و نه من قادر به حرکت بودم. فکر کنم به شدت به من مشکوک شده بود. رخت و لباس من با آنها بسیار متفاوت بود و همین می توانست برای او عجیب باشد. خودم را جمع و جور کردم و با ترس سلامی به ایشان عرض کردم. متعجبانه جواب داد و در ادامه پرسید: چه شده است ای برادر؟ پریشان احوالی! اینجا بود که حتم کردم در زمان سفر کرده ام، گویش این مردمان نیز مربوط به سالیان گذشته است.
از یک طرف می ترسیدم ولی از طرف دیگر هیجان زده شده بودم، یعنی واقعاً من در گذشته ام؟ من مبتلا به بیماری در گذشته بودن هستم و حالا این بیماری من به واقعیت بدل گشته است. هیجان بر ترس من غالب شد و با احساس شعفی بسیار از این آقای عسس پرسیدم: برادر، خدا قوت، همی شود مرا گویید که حال در کدام سنه هستیم؟ حدس می زدم جواب دهد در سنه حدود هزار و دویست و اندی هجری قمری هستیم. کمی مکث کرد و گفت: یک جور حرف بزنم ما هم بفهمیم.
پیش خودم فکر کردم شاید خیلی قدیمی تر باید حرف بزنم تا منظورم را بفهمد، داشتم فکر می کردم چه بگویم و از چه افعال و کلماتی استفاده کنم که اسب سواری تاخت آمد و رو به عسس کرد و گفت: سریع برگرد که برداشت دوباره باید انجام شود، به بقیه هم بگو برگردند. در همین حال آن عسس رو به من کرد و گفت: داداش اگر می خواهی رد شوی سریع برو که کوچه را می بندند. کلی عوامل آن طرف هستند که نمی گذارند وارد لوکیشن شوی.
آه از نهادم برخواست و تمام شادی و شعفم در سفر به گذشته ناکام ماند. دوست داشتم حداقل در دویست سیصد سال قبل باشم ولی متاسفانه هنوز در اکنون هستم و هیچ خبری از این سفر اعجاب انگیز نیست.کمی جلوتر و بعد از پیچ کوچه، کلی آدم بودند به همراه دوربین فیلم بردای و وسایل مربوط به آن، تا مرا دیدند با همان بلندگو خطابم کردند که سریع صحنه را ترک کنم. قدم هایم را سریع کردم ولی چنان به من می گفتند که بروم که مجبور شدم بدوم.
من از سرعت این روزگار فراری هستم و به شدت به کندی گذشته محتاجم، ولی حالا باز هم باید بدوم.
** توضیح: در این خاطره شکل ها و فرمول های ریاضی وجود دارد که متاسفانه نمی شود بارگزاری کرد. برای دیدن متن کامل به لینک زیر مراجعه فرمایید:
https://vrgl.ir/K9DBa
معادله و به طور کلی عبارت های جبری برای بچه های کلاس اول راهنمایی تا حدی دشوار است. این دانش آموزان تا کنون فقط با اعداد محاسبه کرده اند و در اینجا برای اولین بار از حروف انگلیسی استفاده می کنند، ضمناً همان حروف انگلیسی را نیز خوب یاد ندارند، زیرا تازه در همین امسال زبان انگلیسی به درس هایشان اضافه شده است. همه این ها دست به دست هم می دهد تا بچه ها خوب مفهوم این درس را متوجه نشوند و در آن تا حدی اشکال داشته باشند.
در همان ابتدا وقتی به چندجمله ای ها برخورد می کنند، می پرسند: آقا اجازه پس جوابش چه می شود؟ حق هم دارند، زیرا تا کنون فقط جواب به دست آورده اند و عبارت ندیده اند. برای این که این موضوع را به آنها بفهمانم، بیشتر اوقات از محیط و مساحت کمک می گیرم. از آنها می پرسم محیط مربع را چگونه به دست می آوریم؟ خیلی ها به اشتباه می گویند ضلع ضرب در خودش و فقط چندتایی که دقت می کنند و فرق محیط و مساحت را می فهمند می گویند: یک ضلع ضرب در چهار، بعد من همین را روی تخته می نویسم و در ادامه آن را به صورت عبارت جبری تبدیل می کنم.
محیط مربع = یک ضلع×4
سپس با اندازه ضلع های مختلف جواب های مختلف به دست می آورم و به بچه ها می فهمانم که این عبارت ها همان قوانین و قواعدی هستند که تا حالا به فارسی می گفتند و ما حالا آنها را با عبارت های جبری نمایش می دهیم. مثال بعدی ام همیشه محیط مستطیل است.
محیط مستطیل= (طول+عرض)×2
با همین روش همه محیط و مساحت ها را به صورت عبارت جبری می گویم تا بچه ها بفهمند که عبارت های جبری در چه جاهایی کاربرد دارد.
با این روش تدریس هم عبارت های جبری و هم مقدار عددی را بچه ها بهتر متوجه می شوند و حداقل می فهمند که دارند چه کاری انجام می دهند. در معادله هم از همین شیوه کمک گرفتم و یافتن مجهول را با پیدا کردن جای خالی به انها آموزش دادم. با همان محیط مربع که ساده ترین بود شروع کردم. به بچه ها گفتم محیط مربعی 20 سانتی متر است، طول ضلع آن چند است؟ بیشترشان تقسیم کردند و جواب درست را گفتند. سپس همین موضوع را به صورت عبارت جبری روی تخته سیاه نوشتم و توضیح دادم که حرف انگلیسی همان جای خالی است.
معادلات ساده ای می نوشتم تا بتوانند ذهنی حل کنند و جوابش را به دست آورند. متاسفانه در تدریس ریاضی این ایراد بر ما دبیران ریاضی وارد است که فقط فرمول و روش ها را می گوییم و چرایی آن را مطرح نمی کنیم. در این صورت بچه ها فقط ماشین وار حل می کنند و اصلاً نمی دانند چه کاری دارند انجام می دهند. به همین خاطر است که سریع فراموش می کنند و هیچ چیز در ذهنشان باقی نمی ماند.
در جلسه بعد کمی مثال ها را سخت تر کردم، می خواستم بحث را به جایی بکشانم که همه معادله ها را نمی توان ذهنی حل کرد. درست در جایی که همه گیر کرده بودند، به بچه ها گفتم که معادله روش حل جالبی دارد که نیازی به این همه حدس و آزمایش ندارد. معادله مانند یک ترازو است، در ترازو تعادل دو طرف بسیار مهم است و هر عملی که انجام می دهیم نباید این تعادل به هم بخورد.
فرض کنید می خواهیم معادله زیر را حل کنیم:
مساوی یعنی دو طرف ترازو در حالت تعادل قرار دارد، حال طرف راست و چپ را مانند شکل زیر روی آن قرار می دهیم. چون مساوی هستند پس تعادل ترازو برقرار است.
حال اگر به دو طرف ترازو عدد 3+ را اضافه کنیم، آیا تعادل ترازو به هم می خورد؟ همه بچه ها گفتند: نه، تغییر نمی کند و همانطور می ماند. پرسیدم: چرا؟ در کلاس همهمه ای شد و همه می گفتند که چون مقدار دو طرف برابر است.
در ادامه این عددهای 3+ را با عددهای هر طرف جمع کردم. در سمت چپ این حاصل جمع صفر شد و به بچه ها گفتم که چون صفر می شود نمی نویسم.
در مرحله آخر گفتم: چون به دنبال مقدار x هستیم هر دو طرف ترازو را بر 5 تقسیم می کنیم. آیا باز هم تعادل ترازو به هم می خورد؟ تقسیم به این معنی است که هر طرف را پنج قسمت مساوی می کنیم و چهار قسمت را بر می داریم و یک قسمت را می گذاریم بماند. آیا تعادل ترازو برهم می خورد؟ باز هم همه جواب دادند: خیر.
و در نهایت بدون اینکه تغییری در تعادل ترازو داده باشیم، می توانیم مقدار x را به دست آوریم.
بعد از همه این توضیحات به بچه ها گفتم: حالا بیاییم این روش را به طور خلاصه بنویسیم. فقط دقت کنید که سمت چپ چون 3+ و 3- حاصلشان صفر می شود نمی نویسیم.
داشتم مثال دیگری را حل می کردم که رضا دستش را بالا آورد و پرسید: آقا اجازه واقعاً ترازو در حل معادله استفاده می شود؟ لبخندی زدم و گفتم: بهترین مثال برای معادله همین ترازو است، چون تعادل طرفین در معادله همچون ترازو خیلی مهم است. خوشبختانه این مطلب را بخش عمده ای از بچه ها خوب متوجه شدند و مثال های بعدی را خودشان به خوبی حل می کردند، از همه بهتر رضا بود که خیلی سریع معادلات را حل می کرد و تازه به اطرافیانش کمک هم می کرد، فکر کنم خیلی خوب مطلب را فهمیده بود.
جلسه بعد وقتی وارد کلاس شدم با صحنه عجیبی روبرو گشتم. یک ترازو و یک سری وزنه روی میز معلم قرار داشت. تا خواستم چیزی بپرسم، رضا بلند شد و گفت: آقا اجازه ما این ترازو را از مغازه پدرمان آوردیم تا شما معادله را با این ترازو درس بدهید، بچه ها اگر ببینند بهتر می فهمند. خیلی برایم جالب بود، او چون ترازو را دیده بود و کار با آن را می دانست به همین خاطر مفهوم معادله را خوب فهمیده بود و حالا می خواست با این کار بچه ها هم مانند او خوب بفهمند.
استقبال کردم، ولی تنظیم کردن وزنه ها در طرفین سخت بود. باید سنگی را به عنوان x می گذاشتم تا با وزنه ها جور درآید. به هر زحمتی بود چند مثال حل کردیم، حتی سه تا آجر یک سان هم آوردیم تا به شکل 3x شود. بچه ها ذوق بسیار داشتند و این اتفاق بسیار عالی بود. رضا هم دستیار خیلی خوبی برایم بود و وزنه ها را خوب مرتب می کرد.
بعد از حل چند تمرین برای رفع خستگی به بچه ها گفتم: هر کسی هر چیزی دوست دارد بیاورد تا وزنش کنیم. از کیف و کتاب گرفته تا لقمه تغذیه بود که توسط رضا توزین می شد. بچه ها هم وزنه ها را در دستشان می گرفتند و برایشان جالب بود. در همین حین یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه می شود خودمان را هم بکشیم؟ گفتم: با این ترازو نمی شود، می خواستم توضیح بیشتری بدهم که رضا گفت: برا ی این کار یک نوع دیگر ترازو هست که با این فرق دارد، آن یک صفحه دارد و یک جور دیگری کار می کند.
واقعیت امر خودم این نوع ترازو را دیده بودم ولی کار با آن را نمی دانستم. به رضا گفتم: کار با آن ترازو را بلدی؟ گفت: آقا اجازه یک چیزهایی می دانیم. گفتم توضیح بده، کمی فکر کرد و گفت: آقا باید باشد تا نشانتان دهیم. به پدرمان می گویم آن را به مدرسه بیاورد تا شما هم آن را ببینید و یاد بگیرید. البته خیلی سنگین است، نمی شود با دست آورد. گفتم: نیازی نیست، دستت درد نکند که این ترازو را امروز آوردی تا بچه ها کاملاً ببینند و یاد بگیرند، آن یکی دیگر نیاز نیست.
جلسه بعدی هفته بعد بود، وقتی حضور و غیاب کردم، رضا نبود. تعجب کردم که چرا نیست، بدون او حل تمارین معادله هیچ مزه ای ندارد، او باید باشد و همه چیز را به ترازو ربط دهد. داشتم تکلیف بچه ها را بررسی می کردم که صدای ماشینی را در حیاط مدرسه شنیدم، پیش خودم گفتم: باز هم از اداره آمده اند بازدید تا فقط ایرادات ما را بگیرند، هیچگاه نقاط قوت ما را به ما نگفتند تا روحیه ما بالا رود، همیشه ایراد می گیرند و به همین خاطر اصلاً آنها را دوست ندارم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای در کلاس آمد، با بی میلی تمام به سمت در رفتم و آن را باز کردم. می خواستم خیلی سرد سلام کنم که ناگهان رضا آمد و گفت: آقا اجازه ببخشید دیر شد، تا پدرمان ماشین بیاورد طول کشید. بعد رفت داخل حیاط و با کمک پدرش یک ترازو تک صفحه ای نسبتاً بزرگ و سنگین را آوردند و روی سکو پای تخته گذاشتند. مات و متحیر مانده بودم، این رضا با این ترازوهایش به هیچ عنوان کوتاه نمی آید و باید به همه یاد بدهد. از پدرش بسیار تشکر کردم.
زمانی که پدرش می خواست برود، از ایشان خواهش کردم بماند و خودش کار با این نوع ترازو را به ما آموزش دهد. بنده خدا یکه خورد، لبخندی زد و گفت: من که معلم نیستم، گفتم: شما در این زمینه استاد ما هستید و بهتر است خودتان به ما یاد بدهید. من خودم اصلاً کار با این نوع ترازو را نمی دانم و مشتاق هستم که یاد بگیرم. کمی اصرار کردم تا قبول کرد و شروع کرد به توضیح دادن.
به این ترازو «قپان» می گویند. یک صفحه دارد که چیزی که می خواهند وزن کنند را روی آن قرار می دهند. این صفحه به ستونی متصل است به ارتفاع حدود یک متر که روی آن یک نوار مدرج از 1 تا 10 و میله ای وسط این نوار که یک نشان گر روی آن قرار دارد و بین این اعداد می تواند متحرک باشد. در انتهای این نوار مدرج میله دیگری با زاویه 90 درجه آویزان است که وزنه ها را روی آن قرار می دهند.
کار توزین بدین صورت است که وزنه ها را که دایره ای شکل هستند و شکافی در بین آنها است بر روی صفحه میله آویزان می گذارند، بعد نشانگر روی نوار را جابه جا می کنند تا در جایی که میله وسط نوار کاملاً بین دو سر آن معلق بایستد. سپس عدد روی درجه را با 10 برابر وزنه جمع می کنند. به عنوان مثال اگر وزنه 3 کیلوگرمی روی میله آویزان باشد و نشانگر روی عدد 7 میله را کاملاً در وسط معلق نگاه دارد، وزن 37 کیلوگرم است.
فکر کنم با توضیحات کامل و دقیق پدر رضا همه طرز کار این قپان را فهمیدیم. خیلی برایم جالب بود و دوست داشتم مکانیسم آن را هم بفهمم، ولی بچه ها فرصت ندادند و شروع کردند به وزن کردن خودشان. خیلی مرتب می آمدند و به کمک رضا توزین می شدند و می رفتند. جالب بود که در حالت عادی کلی از انرژی من صرف ساکت کردن و منظم کردنشان می گذشت ولی حالا همه ساکت و مرتب و منظم بودند.
وقتی همه کارشان تمام شد و وزن هایشان مشخص شد، می خواستم شروع کنم به حل تمرین که یکی از بچه ها دستش بالا آمد، اجازه دادم سوالش را بپرسد. کمی مِن مِن کرد و بعد با خجالت گفت: آقا اجازه شما خودتان را نکشیدید. خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودم را گرفتم و گفتم: نیازی نیست، بهتر است به حل تمرین ها بپردازیم. کل کلاس با او هم صدا شدند و مرا مجبور کردند که به روی قپان بروم، کاری که اصلاً به آن علاقه ندارم.
رضا که مسئول توزین بود، آمد و شروع کرد به گذاشتن وزنه ها، از 5 کیلویی که بیشترین وزن کلاس با آن اندازه گیری شده بود شروع کرد. ولی وقتی نشانگر را روی عدد 10 برد باز هم میله کاملاً به بالا چسبیده بود. 2 کیلو اضافه کرد ولی هیچ تغییری روی میله ایجاد نشد. 1 کیلو اضافه کرد و چیزی تکان نخورد، بچه ها هاج و واج فقط نگاه می کردند. رضا وزنه 1 کیلویی را برداشت و 2 کیلویی را ضافه کرد، یعنی جمعاً 9 کیلو، ولی باز هم هیچ تغییر ایجاد نشد.
پچ پچ بچه ها شروع شد و رضا هم مانده بود که چکار کند. می شنیدم که بچه ها می گفتند: آقا دبیر از 90 کیلو هم بیشتر است، مگر می شود؟ چقدر چاق است؟ ما به 40 کیلو هم نمی رسیم! آقا معلم حدود 100 کیلو است. رضا وزنه 1 کیلویی را دوباره به روی صفحه آویزان آورد و این بار خدا را شکر میله به پایین چسبید. رضا نشانگر را به روی صفر برد و آرام آرام به جلو می آورد. هرچه جلوتر می رفت، ضربان قلب من هم بیشتر می شد. روی عدد 2 میله متعادل شد و رضا با حالتی متعجبانه گفت: 102 کیلو
بچه ها دیگر چشمانشان داشت از حدقه در می آمد، رو به آنها کردم و با اخم گفتم: مگر وزن بالای 100 ندیده اید که این طور به من زل زده اید. همه یک صدا گفتند: نه و عرق شرم بود که بر پیشانی ام نشست. کمی قیافه حق به جانب گرفتم و گفتم: هر کسی یک جوری هست، یکی لاغر، یکی چاق، یکی بلند و یکی کوتاه. این ها ایراد نیست و مشخصه هر فردی است. ولی متاسفانه نگاه بچه ها اصلاً تغییر نکرد، فکر کنم آنها در مورد من فکر هایی می کردند، مثلاً این که من خیلی زیاد غذا می خورم، خیلی تنبل هستم، ورزش هم نمی کنم و...
البته کمی از فکرهایشان در مورد من صادق است ولی همین پیاده روی ها در بین روستا ها که تقریباً هر روز انجام می دهم خودش ورزش است. ضمناً قد من کوتاه نیست و شکم هم ندارم و تا وقتی روی ترازو نروم کسی نمی فهمد بالای 100 هستم، به همین خاطر از توزین اصلاً خوشم نمی آید. کلاً درشت هستم ولی به نظر خودم اصلاً چاق نیستم!! تا قبل از این که در کلاس بر روی این قپان نرفته بودم فکر نکنم بچه ها مرا چاق فرض می کردند.
از آن روز به بعد هر وقت هرجا چه در کلاس چه در امتحان به معادله می رسیدیم، ابتدا کل کلاس مرا یک ورنداز می کردند و دوباره متعجب می شدند و بعد به حل معادله می پرداختند. من شده بودم نماد معادله.
سال آخر خدمتش بود، تمام موهای سرش سپید شده بود ولی از ما جوان ها بسیار شاداب تر بود. چهره اش با سبیل های چخماقی اش بسیار با ابهت بود. دبیر علوم اجتماعی بود و در کارش بسیار دقیق و منظم بود، تا به حال در این یک سالی که در مدرسه ما بود نه غیبتی داشت و نه تاخیری، همیشه سرحال سر کلاس ها حاضر بود و تمام تلاشش این بود که بچه ها را به درس علاقه مند کند، می گفت: دانش آموزان تا به درس علاقه نداشته باشند، آن را یاد نمی گیرند، مخصوصاً درس تاریخ که بسیار مهم است.
هر وقت به قیافه اش نگاه می کردم به خاطر آن سبیل های بلندش، ناخودآگاه به یاد عکس های پادشاهان صفوی در کتاب تاریخ می افتادم. چهره اش هم مهربان بود و هم مصمم، چشمانش نیز حالت خاصی داشت که بر این چهره می نشست. سن و سالش هم باعث شده بود جاافتادگی همه چیز را به کمال خود برساند. در میان شاهان صفوی بهترین قیافه را شاه اسماعیل داشت و به همین خاطر در ذهنم او را شاه اسماعیل نام نهادم.
فقط متعجب بودم چرا با این سابقه، نیمی از ساعت هایش را در روستا گرفته است؟ او می توانست در مدرسه کنار خانه اش تدریس کند و این همه زحمت رفت و آمد را به خودش ندهد. وقتی از او پرسیدم لبخندی زد و گفت: من شروع خدمتم در روستایی دورافتاده بوده و دوست دارم پایانش نیز در روستا باشد. با این گفته اش من هم به این فکر فرو رفتم که من هم شروع خدمت در روستا بوده و با این شرایطی که می بینم، لاجرم در روستا نیز به پایان خواهد رسید.
امتحانات ثلث سوم که شروع شد، دیگر در مدرسه ندیدمش. بعد از گذشت یک هفته از مدیر علت را جویا شدم، غیر قابل باور بود که ایشان غیبت کند، حتی اگر زمان امتحانات باشد. آقای مدیر گفتند که متاسفانه بیمار هستند و چند روزی است که در بیمارستان بستری شده است. خیلی ناراحت شدم. آن چهره بشاش واقعاً جایگاهش بیمارستان نیست. او باید همچون پادشاهان بر اریکه قدرت خویش تکیه بزند، نه بر تخت بیمارستان.
می بایست حتماً به عیادتش می رفتم. خوشبختانه این هفته نوبت ماندنم بود و جمعه بهترین زمان برای این کار بود. وقتی به آقای مدیر گفتم، ایشان هم استقبال کرد و قرار شد همکاران با هم جمع شویم و با هم به بیمارستان و عیادت ایشان برویم. در بین آنها فقط من در وامنان بیتوته داشتم. آقای مدیر تعارف کردند که بروم خانه ایشان ولی قبول نکردم و جمعه صبح با مینی بوس های روستا به آزادشهر رفتم، از ساعت یازده تا ساعت چهار عصر در گنبد و در پارکی که در نزدیکی بیمارستان بود وقت گذراندم تا موعد ملاقات فرا رسید و با همکاران به عیادت این استاد تاریخ که من او را به نام شاه اسماعیل می شناختم رفتیم.
تا ما را دید بسیار خوشحال شد، طوری که مشهود بود که اصلاً انتظار دیدن ما را نداشت. به راحتی می شد درد را در چهره اش تشخیص داد، آن چهره بشاش و پر صلابت حالا پر بود از چین و چروک، سبیل هایش هم دیگر آن حالت همیشگی را نداشت، دیگر چخماقی نبود، معلوم بود مدتی است به آنها رسیدگی نمی شود. از آن چهره که همیشه خندان بود، حالا به زحمت لبخندی دیده می شد. کاملاً واضح بود که با تمام قوا داشت خودش را برای ما خوب جلوه می داد.
بعد از احوالپرسی از دانش آموزانش پرسید که چه طور هستند؟ این مرد واقعاً معلم است، زیرا در بدترین شرایط هم به فکر دانش آموزانش هست، حداقل خبرشان را می گیرد و این درس بسیار بزرگی برای من بود که تا پایان عمر کاری ام باید به آن را سرلوحه خود کنم. نگران برگه هایش هم بود که آقای مدیر گفت که نگران نباشد، خودش همه را کاملاً دقیق تصحیح خواهد کرد. این مرد واقعاً مظهر کاردانی و انضباط کاری است، از این دست معلمان بسیار اندک هستند.
همکاران با او به صحبت می پرداختند، ولی من ساکت کنار تختش ایستاده بودم و فقط نگاهش می کردم. به سختی می شد صدایش را شنید ولی از میان گفته هایش دانستم که کلیه هایش را از دست داده و مجبور به دیالیز است. کاری سخت که هر چند روز یک بار باید انجام شود. در تلویزیون دستگاهش را دیده بودم که خون را تصفیه می کند، دوتا شیلنگ کوچک را که بر گردنش دیدم، دانستم که او می بایست چقدر درد و مشقت تحمل کند.
همکاران جهت تلطیف جو شروع به گفتن لطیفه و خنداندن او کردند. من هم سعی کردم کمی صحبت کنم و فضا را عادی کنم، البته بیشتر برای خودم تا ایشان. به نظرم رسید قضیه شاه اسماعیل را به او بگویم، خدا کند خوشش بیاید و از دست من ناراحت نشود. تا به او گفتم به نظر من شما خیلی شبیه شاه اسماعیل هستید، لبخندی زد و به زحمت دست به سبیل هایش کشید و تا حدی مرتبشان کرد. بعد به من نگاه کرد و آرام لبخندش را به خنده ای ملیح تبدیل کرد. همین که خنده بر لبانش نقش بست ما هم خوشحال شدیم. همین گفتن من باعث شد همکاران نیز تکرار کنند و صدای قهقهه خنده بود که فضا را پر کرده بود. او خودش هم می خندید البته با درد.
واقعاً هرچه می نگرم در زندگی رنج است و فرار از آنها ممکن نیست، مگر اندک لحظاتی آن هم به مدد خنده. از آمدن تا رفتن ما انسانها اتفاقات بسیاری رخ می دهد که بخش عمده آن از کنترل ما خارج است و بیشتر اوقات هم تبعات منفی دارد تا مثبت و طول عمر ما فقط به تحمل این سختی ها می گذرد. آن اندک زمانی هم که خوش هستیم به خاطر خلاص شدن از رنجی است که تا آن لحظه تحملش می کردیم. رنج های جسمی یک طرف، رنج های روحی و روانی چنان سنگین اند که واقعاً انسان را زمین گیر می کنند.
در این مدت که در کنارش بودیم، دخترش پروانه وار بر گرد پدر می چرخید و لحظه ای از او غافل نمی شد. وقتی در بین گفته های او با دخترش شنیدم که می گفت: چرا امروز هم به دانشگاه نرفتی؟ تو که فقط آخر هفته ها کلاس داری، دانستم احتمالاً ایشان هم مانند ما معلم است که روزهای آخر هفته به دانشگاه می رود. دخترش فقط لبخند می زد و می گفت: باید کنار شما باشم. از این پدر وظیفه شناس چنین دختری می باید که به نحو احسن وظایف خود را انجام می دهد. البته می دانستم دو پسر دیگر هم دارد ولی مهر دختران همیشه بیشتر است.
سُرم پدر تمام شد و دختر سریع رفت تا پرستار را صدا کند، رفتن و آمدنش حتی یک دقیقه هم طول نکشید و این نشان می داد چقدر پدر برایش اهمیت دارد. رفتار او هم همچون درسی بود که این بار تا پایان عمر زندگی ام باید سرلوحه خودم قرار می دادم. این گونه در خدمت والدین بودن واقعاً ستودنی است. رفتار این خانم واقعاً باید الگویی باشد برای همه فرزندان تا به پاس زحمات پدر و مادرشان این گونه در رکابشان در خدمت باشند.
محو خدمات این دختر برای پدرش بودم که ناگهان ضربه ای کوچک و خیلی سریع و اما بسیار دردناک را در پشت سرم احساس کردم. تا برگشتم یکی از همکاران بود که با اخم داشت به من نگاه می کرد. مانده بودم چه خطایی کرده ام که این گونه مرا نگاه می کند؟ مرا کناری کشید و آرام گفت: آقای دبیر ریاضی محترم! ما آمده ایم عیادت همکارمان، نه خواستگاری! شما چنان محو در عروس خانم شده ای که همه فهمیدند، کار شما اصلاً خوب نیست، خدا را شکر پدرش زیاد حواسش نیست وگرنه آبروریزی می شد.
سرخ شدم، از درون ناگهان دمای بدنم بالا و به حد جوش رسید، تنفسم مختل شد و پاهایم دیگر تاب ایستادن نداشت. این چه مهملاتی است که این همکار گرانقدر دارد می گوید؟ من در چه فکری هستم؟ این دوستان در چه فکری هستند؟ زبانم الکن شده بود تا دلیل بیاورم که من اصلاً در آن دنیایی که شماها فکر می کنید نیستم. آن قدر حالم بد بود که به کناره پنجره اتاق تکیه دادم تا بتوانم وزنم را تحمل کنم، وگرنه کف اتاق ولو شده بودم.
تا حال مرا دید، لبخندی زد و گفت: این طور که دست و پایت را گم کردی به تو اصلاً دختر نمی دهند. دیگر باید جواب می دادم و سکوت اصلاً جایز نبود. کمی خودم را جمع و جور کردم و به زحمت زیاد گفتم: به خدا آن طور که شما فکر می کنید نیست، من محو خدمت رسانی این دختر به پدرش بودم و به این فکر می کردم که من هم باید برای والدینم اگر خدای ناکرده چنین اتفاقی رخ داد، همین کارها را بکنم. دوباره به پشتم زد و گفت: تو راست گفتی و من هم باور کردم!
هر چه قسم و آیه می آوردم، فقط موزیانه می خندید و این بیشتر مرا عذاب می داد. در همین حین یکی دیگر از همکاران آمد و به دوستش اضافه شد و کلی مرا دست انداختند. در آخر هم با خنده ای معنی دار به من گفتند: آقا به کاه دان زده ای، دخترش نامزد دارد. حتی بلد نیستی به ریزه کاری ها توجه کنی، در انگشتان دستش حلقه دارد. این دوستان من در چه چیزهایی دقیق اند و من در چه اموری غرق هستم. تفاوت از کجا تا کجا؟! نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر آنها هم دست از سر من برداشتند و من هم کمی که حالم جا آمد به پیش دوست بیمارمان رفتم.
به این رفتار همکارانم فکر می کردم. واقعاً برایشان متاسفم که همه چیز را به دید خودشان می بینند و این دید هم چقدر مزخرف است. من به رفتار دختری که همچون پروانه دور پدرش می چرخد و می سوزد می اندیشم و آنها در اندیشه سخیف خود مرا متهم به چه کاری می کنند. واقعاً درست است که هر کسی از دیدگاه خود به دیگران می نگرد و فقط با معیارهای خود آن را می سنجد نه با معیارهای متقن و منطقی. چرا انسانها این قدر دوست دارند قضاوت کنند؟ و متاسفانه قضاوت هم بلد نیستند.
شاه اسماعیل با بودن ما در کنارش حالش بهتر شده بود و بیشتر صحبت کردنش نشان دهنده این موضوع بود. دیگر همکاران نیز او را شاه اسماعیل خطاب می کردند و همین باعث می شد کمی بخندد، بعد کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: آخر مرد مومن به موسس سلسله صفوی می آید که این گونه در تخت بیمارستان دراز به دراز افتاده باشد. من در تمام نبردهایم پیروز شده ام و حالا زمانی به دیدن من آمده اید که از جنگ چالدران بازگشته ام، خسته و زخمی و از همه بدتر شکست خورده.
می خواستم دلداری اش دهم و بگویم که شکست مقدمه پیروزی است، ولی به یاد آوردم که چالدران آخرین جنگ شاه اسماعیل بوده و بعد از آن منزوی شده و در شرایط بسیار بد روحی عمر را به پایان رساند. این مرد دبیر تاریخ است و خود می داند که چه بگوید. هر جنگاوری بعد از هزاران پیروزی باز هم در نبرد با مرگ شکست خواهد خورد و هیچ کس را یارای مقاومت در برابر مرگ نیست. فقط زمان فاصله زندگی را تغییر می دهد.
خدا را شکر این عیادت ما برای این همکارمان خیلی خوب شد و حالش را بهتر کرد و حداقل شاه اسماعیل گفتن من کمی او را خنداند و به تاریخ برد، جایی که وقتی درونش هستی می فهمی که انسان ها چه سرگذشت های عجیبی دارند، زندگی هایی که پایان همه شان هر چه هم فراز و فرود زیادی داشته باشد، یکی است. دخترش هم در کنار پدرش خوشحال بود ولی من دیگر جرات نداشتم به ایشان نگاه کنم. موقع خداحافظی با شاه اسماعیل روبوسی کردم و برایش از ته دل آرزوی سلامتی کردم، ولی وقتی به مقابل دختر ایشان رسیدم، به سرامیک های کف اتاق نگاه کردم و از ایشان خداحافظی کردم.
در بیرون از بیمارستان به سردی از همکاران خداحافظی کردم، از دستشان خیلی دلخور بودم. هرچه به من اصرار کردند که به خانه آنها بروم زیرا حالا دیگر برای وامنان ماشینی نیست، قبول نکردم و به سمت آزادشهر به راه افتادم. ناامید به ایستگاه وامنان رفتم که هیچ خبری نبود. وقتی می خواستم بازگردم چشمم به یک نیسان آبی که پر از کپسول های گاز بود افتاد. حدس زدم حاج محسن باید باشد و خدا را شکر حدسم درست بود.
پشت وانت روی کپسول ها نشستم و تا رسیدن به وامنان دمار از روزگارم درآمد. یک بار سعی کردم روی یکی از کپسول ها مانند اسب بنیشینم تا وضعیت سواران گذشته همچون شاه اسماعیل را تجربه کنم که بعد از چند دقیقه هم کمرم درد گرفت و هم در بین ران هایم احساس گرفتگی شدید کردم. نشستن بر همان تاج وانت و تحمل سرما خیلی بهتر بود تا نشستن بر روی زین این کپسول ها. واقعاً حمل و نقل در گذشته چقدر سخت بوده است. ضمناً چطور روی این اسب ها نبرد هم می کردند؟ این هم از عجایب تاریخ است.

ساعت دوازده و نیم ظهر بود که مدرسه تعطیل شد و از نراب به سمت وامنان به راه افتادم. هوا صاف و آفتابی بود ولی باد سردی می وزید. اسفند داشت آخرین تلاش هایش را برای سرد نگاه داشتن انجام می داد، با توجه به نزدیکی بهار کارش قابل ستایش بود، طوری که مجبور شدم زیپ کاپشن را تا ته بکشم و کلاهش را بر سرم گذارم. به دوراهی جاده و میان بر که رسیدم، هوای آفتابی مرا به سمت مسیر میان بر می کشاند و باد سرد مرا به سمت جاده که شاید ماشینی بیاید، رهنمون می کرد. در نهایت باد سرد موفق شد و مسیر جاده را انتخاب کردم.
نراب بر روی تپه ای نسبتاً بلند واقع است و ارتفاعش نسبت به همه روستاهای منطقه بیشتر است. وقتی سرازیری جاده که تا رودخانه ادامه داشت را پایین می آمدم، هرچه ارتفاع کمتر می شد، باد هم کمتر می شد و به تبع آن سرما هم کمتر احساس می شد، تا جایی که در نزدیکی های رودخانه گرمم شد و کلاه را از سرم برداشتم. به پل رودخانه که رسیدم زیپ کاپشن را هم باز کردم. همین تغییر دما باعث شد که فکر جالبی به سرم بزند. من همیشه از جاده یا مسیر میان بر به وامنان می رفتم، حالا که به رودخانه رسیده ام بهتر است یک بار هم که شده از خود رودخانه بروم.
رودخانه درست در وسط قرار دارد و جاده در سمت چپ و مسیر میان بر در سمت راست آن واقع شده است. این رودخانه از کوه های پشت نراب شروع می شود و در مسیرش چشمه های بسیاری به آن ملحق می شوند و بعد از گذر از زیر پل وامنان به مسیرش ادامه می دهد تا در نزدیک پل غزنوی به رودخانه دیگری وصل می شود و مسیرش را در کنار جاده آزادشهر شاهرود طی می کند تا به دشت می رسد و در نهایت هم از طریق رود اترک خودش را به دریای خزر می رساند. راهی طولانی که در سالهای متمادی طی می کند و هیچگاه هم خسته نمی شود.
از کنار پل مسیری یافتم و خودم را به بستر رودخانه رساندم. آب زیادی در جریان نبود و این نشان از بحرانی می داد که در این منطقه وجود دارد. عرض بستر نشان می داد که می بایست میزان بیشتری آب در جریان باشد ولی همین باریکه هم با زحمت بسیار در جریان بود. متاسفانه به خاطر خشکسالی و همچنین مدیریت نامناسب آب، بیشتر رودهای کشور ما وضع خوبی ندارند و هر روز از قوت و شدتشان کاسته می شود.
وارد مسیر رودخانه شدم و ادب حکم می کرد که سلامی به ایشان کنم. به سردی جوابم را داد، تازه کمی که جلوتر رفتم مسیرش را عوض کرد تا از من دورتر شود. همین تغییر مسیر مرا به زحمت انداخت تا جایی برای عبور بیابم. کاملاً معلوم بود که نمی خواهد با من همراه باشد، ولی من چاره ای جز همراهی اش نداشتم. بهتر دیدم که خودم صحبت را شروع کنم و تا جایی که امکان دارد روابط را کمی گرم تر کنم. به نظرم اگر از او تعریف کنم شاید کمی مهربان تر با من برخورد کند. به ایشان گفتم: شما نماد حرکت و جریان در زندگی هستید. هرجایی بخواهند از نیروی حیات و هم چنین چرخش زندگی صحبت کنند از شما می گویند که همیشه و همه جا در حال حرکت هستید. حتی فیلسوفان نیز از شما الگو گرفته اند و حرکت جوهری را از این حرکت شما کشف کرده اند.
هنوز ساکت بود و فقط به آرامی در حال جریان بود. ادامه دادم: البته شما نماد مقاومت و پیروزی نیز هستید. هیچ چیزی مانع حرکت شما نمی شود و شما با صبر و درایتی که دارید همه مشکلات را پشت می گذارید و به دامان مادرتان که دریا است می پیوندید. در بین ما انسانها، کوه مظهر صلابت است و شما مظهر حرکت و زندگی. فکر کنم با این صحبت ها کمی از آن حالت اولیه اش خارج شد. هموار شدن مسیر و راحت تر شدن عبور من گواه این موضوع بود، به نظر تعریف هایم کارساز شده بود.
کمی که جلوتر رفتیم، در گوشه ای از مسیر رودخانه محل عبور آب را با سنگ های نسبتاً بزرگ سد کرده بودند، درست است که آب از روی آن جاری می شد ولی بخشی هم منشعب می شد و وارد مزرعه ای کوچک می شد. رودخانه با همین صحنه به من فهماند که، ببین که مسیر حرکتم را چگونه سد می کنند و نمی گذارند روال طبیعی ام را طی کنم، هر از گاهی اندکی از آبم را می گیرند و هرچه به پیش می روم مرا ضعیف تر می کنند. من به این باریکی و کم آبی نبودم، خشکسالی و این برداشت ها مرا به این روز انداخته است. اینجا که خوب است، بستگان دیگرم در جاهای دیگر را کاملاً متوقف کرده اند و هرگاه دوست داشتند اجازه می دهند جریان یابد.گفتم: می فهمم که در مضیغه هستید ولی این کشاورزان بنده خدا هم چاره ای ندارند و باید معاش خود را از زمین و شما بگیرند. درست است که بی رویه از شما برداشت می شود و حتی با سد های بزرگ کاملاً جلوی شما را می گیرند ولی اینها فقط برای ادامه زندگی ما انسان ها است. چاره ای جز این کار نداریم.
به جایی رسیدم که بستر رودخانه عریض شده بود ولی در باریکه ای از آن آب جاری بود، باز هم فهمیدم که می گوید: ادامه زندگی خودتان را بر پایه پایان زندگی من بنیان کرده اید. بودن شما با نبودن من امکان پذیر نیست و تا زمانی که مراقب من نباشید من نمی توانم از شما حمایت کنم. در گذشته هم از من برای کشاورزی استفاده می کردند ولی همه چیز حساب و کتابی داشت و وضع من بهتر بود. حالا که حال من خوب نیست، حال شما هم خوب نخواهد بود.
راست می گفت، تنش آبی بیداد می کند و خیلی از زمین ها متاسفانه آن محصولی که باید بدهد را نمی دهد و حتی در روستا ها و شهر هایی که در مناطق خشک قرار دارند، در ساعات محدودی آب در لوله ها جریان دارد، مخصوصاً این منطقه که بیشتر مردم باید در بیست لیتری ها برای خودشان آب ذخیره کنند. در صورتی که پای صحبت پیرمردها می نشنیم از گذشته که می گویند وضع خیلی بهتر از این بوده است. واقعاً چرا امروز ما از دیروزمان بدتر است؟! این رودخانه راست می گوید، ما خودمان به خودمان ضربه می زنیم. کشور ما اقلیمی خشک دارد و کشت محصولاتی که به آب زیاد نیاز دارد اصلاً برایش مفید نیست و منابع آبی را به شدت مورد خطر قرار می دهد.
بعد از گذشتن از پیچی نسبتاً تند صحنه ای مقابلم دیدم که تا کنون ندیده بودم. ناگهان عرض بستر رودخانه چندین برابر شد. سنگ های بزرگ و درختانی که دیگر تبدیل به چوب خشک شده بودند و در بین آن سنگ ها گیر کرده بودند صحنه ای بسیار دهشتناک خلق کرده بود. ابتدا کمی ترسیدم، فهمیدم اینجا محلی است که از خشم رود به این شکل درآمده است. کمی که دقت کردم دیدم بخش های زیادی از زمین های کنار این رودخانه توسط گِل های خشک شده و سنگ ها طوری پوشانده شده است که هیچ کار زراعی ای نمی توان انجام داد. کاملاً مشخص است که در اینجا در زمان های قبل رودخانه به شدت طغیان کرده است و همه چیز را در مقابلش خراب کرده است.
نگاهی به رودخانه انداختم و به ایشان گفتم: به قیافیه شما نمی آید عصبانی هم بشوید و این همه خرابی به بار آورید. فکر کنم به او برخورد، چون کاملاً ساکت شد و دوباره از من که در کنارش بودم، در این بستر عریض فاصله گرفت و به منتها الیه طرف دیگر رفت. دو تا پیچ از رود را که رد کردم، حصاری را دیدم که تقریباً تا وسط رودخانه ادامه پیدا کرده بود. نگاهی به رودخانه انداختم و او هم گفت: بفرما، ببین تا کجا به حدود من تجاوز می کنند. حالا انتظار داری که من عصبانی نشوم. اگر خودت جای من بودی بیشتر خراب می کردی.
نگاهی به ایشان انداختم و گفتم حالا یک نفر اشتباهی کرده است، شما که نباید برای تنبیه او دیگران را نیز متضرر کنید. در جوابم گفت: من که کار خاصی نمی کنم، فقط در جریان هستم، هرجا جلوی جریانم را بگیرند طبق نیرویی که در من نهفته است مسیرم را پیدا می کنم. من کاری جز جریان داشتم بلد نیستم. ولی شما ها هستید که کارتان را بلد نیستید. حداقل سازه هایی که مقابلم می سازید را با دقت و مستحکم بسازید که توان تحمل مرا داشته باشد.
ضمناً وقتی پوشش گیاهی را که باعث نفوذ آب باران به زمین می شود را از بین می برید و همه آب ها در باران های سیل آسا با شتابی بسیار به درون من می ریزند، من چه کار باید کنم؟! من که فقط بلدم جریان داشته باشم، فقط جریانم شدید تر می شود که این هم دست من نیست و بستگی به میزان حجمی از آب دارد که در من است. حالا من عصبانی می شوم یا شما؟ من خرابکاری می کنم یا شما؟ این ایرادات را به من نگیرید که اصلاً منطقی نیست.
فهمیدم علاوه بر ناراحتی کمی هم از دست من عصبانی شده است. این را از صداهایی که از خودش در گذر از بین سنگ ها در می آورد فهمیدم. خروشش بیشتر شده بود و سعی می کرد با سرعت از من فاصله بگیرد. باید از دلش در می آوردم. خودم را به نزدیک همان باریکه ای که داشت از آنجا می گذشت رساندم. می خواستم عذرخواهی کنم که ناگهان پایم بین دو سنگ گیر کرد و تعادلم را از دست دادم و روی همان مچ پایی که مشکل داشت به شدت پیچیدم و در حالتی که هنوز پایم گیر بود به پشت به زمین افتادم.
روی زمینی پوشیده از سنگ افتادن بسیار دردناک است ولی این درد در مقابل درد پیچیدن مچ پایم چیزی نبود. همچون مار بر خود می پیچیدم و هیچ کس هم نبود که به دادم برسد. احساس می کردم این بار دیگر مچم کاملاً در رفته است، زیرا به شدت درد می کرد، به زحمت و تحمل دردی جانکاه از بین دو سنگ رهایش کردم. این پا دیگر برای من پا نخواهد شد، این یادگاری دوستان که بعد از آن فوتبال پرماجرا مرا به حمام روستا بردند و با آب گرم ماساژ دادند برایم تا ابد خواهند ماند، همه جا مصدومیت را با یخ می پوشانند تا ملتهب نشود ولی این دوستان متخصص پایم را زیر آب جوش بردند.
کمی که گذشت و از شدت اولیه درد کاسته شد، توانستم از حالت دراز کش به حالت نشسته در آیم. ولی راه رفتن با این پا برایم اصلاً ممکن نبود. حتی نمی توانستم به آن دست بزنم، چه طور می توانم با آن راه بروم، آن هم در مسیری کاملاً ناهموار که با پای سالم به سختی می شود آن را طی کرد. ماندن در جایی که مسیر عبور و مرور نیست و هیچ کس از آنجا نمی گذرد بسیار دردناک تر از در پایم بود. این نقطه از رودخانه که این اتفاق ناگوار برایم رخ داده در دورترین فاصله از جاده و مسیر میان بر است. تحمل این همه درد برایم واقعاً غیرممکن بود.
نشسته بودم و به این اوضاع وخیمی که در آن گیر کرده بودم فکر می کردم که نگاهم به رود افتاد که بدون هیچ توجهی به وضعیت من مانند همیشه در جریان بود. تازه یادم آمد که به خاطر ایشان این مسیر را انتخاب کرده بودم و کلی هم با او همراه شده بودم. همه درد دل هایش را شنیده بودم و هرچه هم به من ایراد گرفته بود قبول کرده بودم. ولی حالا حتی نگاهم به من نمی کرد و فقط در جریان بود. کمی عصبانی شدم و به او گفتم: اصلاً حواست به من هست که چه بلایی سرم آمد؟ چقدر بستر نا آرام و سفتی داری، خودت که بدون هیچ مشکلی روان هستی، ما باید پدرمان درآید. دیگر به من گوش نمی کرد و فقط کار خودش را انجام می داد.
باید کاری می کردم، به هر زحمتی بود ایستادم ولی نمی توانستم پای راستم را روی زمین بگذارم. سعی کردم راه بروم ولی چون تکیه گاهی نداشتم و مسیر هم اصلاً هموار نبود، دوباره به زمین افتادم و دوباره درد مرا فرا گرفت. به غیر از راه رفتن چگونه می توانم به وامنان برسم؟! سینه خیز نمی شود مسافتی حدود دو کیلومتر را طی کرد، واقعاً چیزی به ذهنم نمی رسید و کاملاً مستاصل شده بودم. تا کی می خواستم اینجا بنشینم و منتظر بمانم؟ هیچ کس صدای مرا در این مکان دورافتاده نمی شنود، حتی رود...
در این مکان، دور از همه، تنها و بی کس، در اوج یاس بودم که ناگاه نگاهم به چیزی افتاد که بارقه های امید را در من زنده کرد. چرا تا به حال آن را ندیده بودم؟ به نظرم قبلاً آنجا نبود، وگرنه حتماً به چشمم خورده بود. زیاد هم با من فاصله نداشت و همین مرا متعجب می کرد که چرا تا کنون متوجه آن نشده ام. به هر زحمتی بود، خزیدم و خودم را به آن رساندم. یک تکه جدا شده از شاخه تنومند یک درخت بود. وقتی در دستم گرفتم بسیار محکم به نظر می رسید و امیدوار بودم که بتواند تکیه گاه من شود.
در بستر رودخانه ای که فقط سنگ است و گِل و لای، بودن چنین چوبی برای من حکم معجزه را داشت. به کمک آن بلند شدم. کاملاً برای قد من مناسب بود و قسمت بالای آن نیز زائده ای داشت که کاملاً دستم در آن محکم می شد. ابتدا کمی به آن فشار آوردم تا ببینم می تواند وزن مرا تحمل کند، همچون آهن محکم بود و چندین برابر وزن مرا هم می توانست تحمل کند. آن را تکیه گاه قرار دادم و توانستم چند گامی بردارم به طوری که پای راستم روی زمین نباشد.
آرام آرام به راه افتادم. چند متری نرفته بودم که به مسیری باریک که به کناره رودخانه می رفت رسیدم. وارد این مسیر شدم، دیگر خبری از سنگ و گِل و لای نبود و کاملاً هموار بود. احساس کردم نگاهی مرا دارد تعقیب می کند. کمی که دقت کردم رودخانه بود که مثلاً داشت با بی توجهی از کنارم می گذشت ولی زیرچشمی مراقب من بود. درست است که از دست ما انسانها دل خوشی نداشت ولی نمی توانست جلوی مهربانی اش را بگیرد و تا جایی که ممکن بود کمکم کرد. البته دیگر هیچ گفت وگویی بین ما رد و بدل نشد ولی کاملاً وجودش و همراهی اش را حس می کردم.
ظهر از نراب به راه افتاده بودم و حالا دیگر عصر شده بود و من هنوز به پل وامنان نرسیده بودم. راه رفتن بسیار سخت بود و هر از گاهی که پای راستم با زمین برخورد کوچکی پیدا می کرد، دادم به هوا می رفت و از درد به خودم می پیچیدم. به نظرم مچ پای راستم که در دفعه قبل رباطش کشیده شده بود، حالا احتمالاً پاره شده است. در کنار رودخانه و خارج از بسترش به آرامی و به سختی گام برمی داشتم. جالب این بود که مسیر هم انگار وضع مرا فهمیده بود و کمتر پستی و بلندی مقابلم می گذاشت، هرچه باشد این مسیر باریک سالها در کنار رود بوده و دوست صمیمی اوست.
وقتی پل وامنان را دیدم چشمانم سویی دوباره گرفت. این پل حالا دیگر برایم نماد نجات یافتن بود. بالا رفتن از کناره پل برایم در این شرایط غیرممکن بود. کمی گشتم و مسیری با شیب کمتر پیدا کردم و کاملاً چهار چنگولی از آن بالا رفتم و خودم را به روی پل رساندم. آن قدر خسته بودم که نای ادامه دادن نداشتم. از اینجا تا وامنان حدود یک کیلومتر راه بود و امید داشتم ماشینی بیاید و مرا به وامنان برساند. نیم ساعتی منتظر بودم که وانتی رسید و آقای راننده تا وضعیتم را دید نگذاشت پشت سوار شوم و یکی از همراهانش را به پشت وانت فرستاد و من همان جلو سوار شدم.
از رودخانه خداحافظی کردم و بسیار از او تشکر کردم که به من کمک کرد تا نجات یابم. چوب را همچنان در دستم نگاه داشته بودم و به عنوان یادگاری از رودخانه و این روز عجیب همراه من بود. به خانه که رسیدم، دیگر نگذاشتم دوستان به آن دست بزنند. متورم شده بود و به سختی با پارچه ای بستم و فردا صبح با همان چوبی که حالا عصای دستم شده بود به شهر رفتم تا این پای علیل را درمان کنم.
دوباره پایم حدود یک ماه در گچ رفت و مدتها پوتین سربازی پوشیدم، به طور کلی حدود چهار ماهی نمی توانستم به حالت عادی راه بروم. این پا دیگر مانند روز اولش نخواهد شد و این مشکل تا پایان عمرم با من خواهد بود، ولی در مقابل دوستی یافتم که هیچ کس مانند آن را ندارد. انشالله همیشه در جریان باشد و مانند بزرگانش همچون زاینده روز به خشکی نگراید.

ساعت حدود هشت شب بود که به شاهرود رسیدم. اینجا هم برف همچنان می بارید ولی همچون مسیری که طی کرده بودم هنوز زمین را کاملاً سپیدپوش نکرده بود. خوشبختانه این بار زیاد معطل نشدم و فقط سه ساعت طول کشید تا از وامنان به شاهرود برسم! وضعیت آب و هوایی مرا میان یک دوراهی قرار داده بود که گرفتن تصمیم برایم بسیار سخت شده بود. به سمت تهران یا مشهد؟
اصل قضیه برمی گردد به حدود یک ماه قبل که پوستر کنفرانس آموزش ریاضی را در اداره آموزش و پرورش دیده بودم. برایم جذاب بود و چون اصلاً در این زمینه تجربه نداشتم، تصمیم گرفتم که در آن شرکت کنم. سه روزه بود و در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار می شد. هزینه ای هم جهت ثبت نام و باقی امور داشت که آن را پرداخت کردم و تمامی مدارک را فرستادم. هفته قبل بود که با خانه تماس گرفتند و گفتند که پذیرش شده ام و می توانم در این کنفرانس شرکت کنم.
حیفم می آمد که این موقعیت را از دست بدهم ولی یافتن اتوبوس در این هوا برای مشهد بسیار سخت است. من که به انتظار عادت دارم، چند ساعتی اینجا می ایستم به امید این که اتوبوسی بیاید. بعد از حدود یک ربع، دو سه تا اتوبوس آمد ولی در جهت مخالف. همیشه که می خواهم به تهران بروم باید کلی معطل شوم تا اتوبوسی بیاید و حالا مانند قطار پشت سر هم اتوبوس به سمت تهران می رود و در این سو هیچ خبری نیست.
بعد از یک ساعت آرام آرام سرما داشت آزارم می داد، شروع کردم به قدم زدن تا کمی گرم شوم. در آن طرف میدان و کنار پمپ بنزین مغازه ای بود که همیشه چای داشت. در این هوا نوشیدن چای داغ بسیار می چسبد، به آن مغازه رفتم و یک چای به همراه یک کلوچه خریدم، هنوز در لیوان کاغذی یک بارمصرف آب جوش نریخته بودم که ناگهان چشمم به آن طرف میدان افتاد که اتوبوسی در مسیر مشهد متوقف است. تا به خودم بجنبم، حرکت کرد. من مانده ام این اتوبوس ها چرا با من این گونه رفتار می کنند؟! هر وقت من هستم آنها نیستند و هر وقت آنها هستند من نیستم.
یک چای در برابر یک اتوبوس، به نظر فاجعه بود، ولی چاره ای نبود، حداقل چای را بنوشم که از دهان نیفتد. حدود یک ساعت و نیم بود که منتظر بودم و خبری نبود، حتی در طرف دیگر هم خبری از اتوبوس نبود. نه راه پیش داشتم و نه راه پس. به فکر قطار افتادم، می دانستم که قطارهای زیادی از تهران به مشهد می روند. شاید یکی از این قطارها جا داشته باشد و مرا به مشهد برساند. باید به میدان مرکزی شهر می رفتم و از آنجا به ایستگاه راه آهن می رفتم.
به طرف دیگر میدان رفتم و منتظر تاکسی بودم که ناگهان اتوبوسی به سمت مشهد ظاهر شد. ایستادن و تماشا کردن جایز نبود و می بایست به هر ترتیبی که شده خودم را به این اتوبوس برسانم. با تمام توان به سمت دیگر میدان دویدم، شانس آوردم که ماشینی نبود، چون اصلاً به میدان و ماشین هایش توجهی نداشتم. وقتی به اتوبوس رسیدم، چند مسافر در حال گرفتن چمدانهایشان بودند، وقتی از شاگرد شوفر پرسیدم برای مشهد جا دارید و با سر تایید کرد، انگار دنیا را به من داده بودند. سوار شدم، خوشبختانه زیاد مسافر نداشت و همان ردیف سوم روی صندلی ای که کنارش هم خالی بود نشستم.
این اولین باری است که از این مسیر به مشهد می روم، همیشه از سمت بجنورد و قوچان به مشهد می رفتیم. متاسفانه تاریکی نمی گذاشت چیز زیادی ببینم. من معمولاً در اتوبوس نمی توانم بخوابم ولی این بار واقعاً خوابم می آمد، به شدت خسته بودم. چشمانم را بستم ولی کاملاً به خواب فرو نرفتم، یک بار که اتوبوس توقف کرد چشمانم را باز کردم که تابلو سبزوار را دیدم، به بعد را دیگر چیزی نفهمیدم تا این که با روشن شدن هوا در نزدیکی های مشهد بیدار شدم، شانس آوردم که تا انتهای مسیر هیچ کس در کنارم ننشست.
وقتی چشمانم را باز کردم و به بیرون نگاه کردم، چیزی را که می دیدم، باور نمی کردم. اینجا هم مانند وامنان همه جا کاملاً سپیدپوش بود. حتی جاده هم پر برف بود و کمی جلوتر به ماشین های برف روب رسیدیم که در حال پاک کردن برف ها از روی جاده بودند. وارد مشهد شدیم و اتوبوس به ترمینال رفت. تا حالا مشهد را با این رخت سپید ندیده بودم، برف به شدت می بارید و سرمای هوا هم باعث شده بود که حتی یک دانه از برف ها هم آب نشود.
چون هیچ جا را نمی شناختم یک تاکسی دربست گرفتم و نشانی را به راننده دادم تا مرا به محل پذیرش برساند. خود راننده هم از این وضعیت مشهد متعجب بود، می گفت: خیلی وقت است که این قدر برف نباریده بود، ماشالله از دیروز بعدازظهر یک ریز در حال باریدن است. بودن ماشین های برف روب در داخل شهر هم جالب بود و هم عجیب، من این صحنه ها را بسیار دیده ام ولی نه در شهر. در مسیر فقط کوهسنگی و بلوار وکیل آباد را شناختم. بعد از گذر از چند خیابان تاکسی متوقف شد و آقای راننده گفت که رسیده ایم. خبری از سردر دانشگاه نبود ولی بر روی نرده کنار در ورودی نوشته شده بود، محل پذیرش کنفرانس ریاضی.
بعد از مقداری پیاده روی به ساختمانی رسیدم و وارد آن شدم. مسئولین پذیرش بسیار خوش اخلاق بودند و کاملاً مودبانه برخورد می کردند. وقتی منتظر بودم کارهایم انجام شود به اطراف که نگاه انداختم هیچ کس مانند من نبود، همه کت و شلواری بودند و کاملاً رسمی، در بین آنها فقط من بودم که کاپشن یٌقٌری بر تن داشتم. کمی خجالت می کشیدم ولی چاره ای هم نداشتم از وامنان یک سره به اینجا آمده بودم.
اتاقی که باید در آنجا سکنا می گزیدم، چهارتخته بود و من آخرین نفری بودم که آمده بودم. سه نفر دیگر همه اهل استان اصفهان بودند. بعد از سلام و احوالپرسی گرمی که بین ما رد و بدل شد، تنها تخت خالی را به من دادند و من هم وسایلم را گذاشتم. شروع مراسم ساعت ده صبح بود و هنوز یک ساعتی وقت بود. بهترین فرصت بود تا دوشی بگیرم، اوضاع ظاهری ام چندان خوب نبود و باید کمی مرتب تر می شدم. کت و شلوار که ندارم، حداقل مرتب و تمیز باشم. وقتی از حمام آمدم هم اتاقی هایم به من گفتند: در این هوای سرد بهتر بود حمام نمی رفتی، سرما خواهی خورد. در جوابشان گفتم: نگران نباشید، این سرما برای من چیزی نیست.
مراسم آغازین با کلی سخنرانی انجام شد، چیز زیادی از این مراسم عاید من نشد، همه اش تشکر از یکدیگر بود و درباره اهمیت این کنفرانس صحبت شد. بعد اولین کارگاه شروع شد که در مورد کاربردهای انتگرال بود. خیلی خوب بود ولی برای من زیاد مفید نبود، انتگرال در دبیرستان تدریس می شد، آن هم در سال های پایانی و برای من که در دوره راهنمایی بودم چندان کاربردی نداشت. ولی حضور در این محیط برایم خیلی خوب بود و می توانستم از تجربیات دیگران بسیار سود ببرم.
در بورشوری که به ما داده بودند و در بین برنامه های آن به دنبال موضوعی می گشتم که در مورد دوره راهنمایی باشد، متاسفانه چیزی نبود و فقط یک کارگاه در مورد ریاضیات برای عموم بود که توجهم را جلب کرد. حتی در مورد آموزش ریاضی برای دوره ابتدایی هم چیزی ندیدم. فکر کنم این کنفرانس بیشتر برای آموزش تخصصی ریاضی در مقاطع بالاتر است. روز اول نسبتاً خوب بود و دو کارگاه دیگر هم به خوبی گذشت. در یکی از این کارگاه ها من و سه خانم هم تیمی شدیم برای حل مسئله ای، بسیار خجالت می کشیدم ولی آنها خیلی عادی بودند. خوب شد که راهکاری که ارائه دادم به حل مسئله منجر شد، وگرنه آبرویم می رفت!
کارگاه های روز دوم خیلی بهتر بود، بدین خاطر که در مورد روش ارائه مطالب صحبت می شد، درست است که موضوع با دوره راهنمایی همخوانی نداشت ولی روش ارائه را می شد با کمی تغییرات در کلاس انجام داد. اینجا هم صحبت از این بود که خود دانش آموز یا فراگیر باید به نتیجه مورد نظر برسد و آموزش دهنده فقط باید راه را هموار کند. ارائه فرمول ها بدون هیچ روندی فقط باعث این می شود که فراگیر آن را حفظ کند و هیچ در مورد آن نفهمد. این روش را من در کلاس هایم اجرا می کنم و به خاطر همین این کارگاه ها برایم بسیار مفید بود.
بعد از ظهر اعلام کردند که هرکسی دوست دارد به حرم برود ساعت سه و نیم عصر سرویس ها آماده اند. تقریباً همه شرکت کنندگان آمده بودند و تعداد زیادی اتوبوس پر شدند. برف دیشب بند آمده بود ولی هوا همچنان سرد بود. من که مشکلی نداشتم ولی آنهایی که خیلی مرتب با کت وشلوار آمده بودند از سرما می لرزیدند. درست است من مانند آنها با کلاس نبودم ولی از سرما نمی لرزیدم.
وقتی وارد حرم امام رضا(ع) شدم، مناظر عجیبی می دیدم، لودرهایی که داشتند برف ها را بار کامیون ها می کردند. بچه هایی که داشتند روی یخ های حوض ها سُرسُره بازی می کردند و خدام به دنبال آنها بودند، فواره هایی که تا ارتفاع حدود دو متر کاملاً یخ زده بودند و نور چراغ های رنگارنگشان از زیر یخ ها شکسته می شد. انگار دنیای دیگری بود و با هرآنچه تا کنون دیده بودم تفاوت داشت.
داخل رواق ها همه چیز با بیرون کاملاً فرق داشت، گرم بود و پر جنب و جوش، به هر سمتی که نگاه می کردم، هرکسی در حال گفتگو و راز و نیاز با معبود خویش بود، اینجا محلی است برای ارتباط و گفتگو و درد دل، اینجا هیچ کس من نمی گوید و فقط طالب کمک است، چه مادی و چه معنوی. اینجا همه از همه چیزشان جدا می شوند و فقط به یک چیز وصل می گردنند. از ساده ترین ارتباط گرفته تا عمیق ترینشان همه باعث شده که فضای اینجا بسیار پر حرارت باشد. حس آرامش خوبی در این مکان حکم فرما است.
خوشبختانه جمعیت آن چنان که هر وقت دیده بودم نبود و به راحتی توانستم زیارت خود را انجام دهم. بعد به گوشه ای رفتم و نشستم و غرق در رفتار مردمی شدم که در حال رفت آمد یا نماز خواندن بودند. می شد در چهره های همه آنها ارادت خاصی را که دارند دید. کودکان از شادی سر از پا نمی شناختند و پیران نیز با دلی پر از امید در حال نماز خواندن بودند. حال و هوای معنوی در این مکان بیداد می کرد و چقدر این بیداد زیبا و آرامش بخش است.
در بین کتاب های قرآن و ادعیه چشمم به جلد اول تفسیر المیزان افتاد. شروع کردم به مطالعه آن، به نظرم بهترین کار خواندن معنی و تفسیر قرآن است تا فقط خواندن متن عربی آن، فهمیدن معنی و واقف شدن به مفاهیم قرآن بیشتر به درد ما می خورد تا مراجعه به متن عربی که هیچ از آن نمی فهمیم. در مقدمه توضیحات بسیاری در مورد انواع تفسیر و روش های آن و جلوگری از نقض و انحراف و... داده شده بود. این بحث ها اصلاً در حد من نبود و هیچ از آنها سر درنمی آوردم. به همین خاطر از آنها گذشتم و به ابتدای سوره حمد رسیدم.
از همان ب بسم الله شروع شد به توضیح و تفسیر، همین ب چقدر معنی دارد، خود اسم بر چند قسم است و هر کدام معنی و تفسیری جداگانه دارد، رحمان با رحیم فرق بسیار دارد و حمد از مدح جداست. چقدر این زبان عربی عجیب است، با یک فتحه کسره شدن، معنی و مفهوم کاملاً عوض می شود. چقدر جزئیات دارد، و چقدر هم دقیق است. مدت زیادی در حال مطالعه بودم و صفحات زیادی را خوانده بودم ولی هنوز پنج آیه اول سوره حمد تمام نشده بود. علامه طباطبایی آن قدر ریز و دقیق به تفسیر پرداخته بود که در همین گام اول کاملاً مبهوت شدم.
برای رفع خستگی کمی سرم را چرخواندم که ناگاه چشمم به ساعت افتاد که شش بود. قرار بر این بود که همه ساعت شش در محلی که از اتوبوس ها پیاده شده ایم جمع شویم و با همان اتوبوس ها بازگردیم. سریع کتاب را به محلش بازگرداندم و رفتم به سمت کفشداری. وقتی شماره ام را تحویل دادم، آقای کفشدار نگاهی به من انداخت و گفت: این شماره مربوط به اینجا نیست باید به کفشداری شماره 3 بروید، هاج واج مانده بودم که خودش راهنمایی ام کرد که باید به کدام سمت بروم.
اینجا همه جایش شبیه هم است و گم شدن در آن بسیار آسان و یافتن محل ورود بسیار مشکل. با هر مشقتی بود با کمک خدام کفشداری را پیدا کردم و خودم را به محل قرار رساندم. متاسفانه هیچ خبری نبود، ساعت را نگاه کردم، شش و نیم بود، آه از نهادم برخواست. متاسفانه نشانی را بلد نبودم و تنها چیزی که می دانستم این بود که باید به دانشگاه فردوسی بروم. در زمانی که از اتوبوس پیاده شدم، اینجا مملو از تاکسی بود ولی حالا یکی هم نبود. کلاً همه چیز برای من باید برعکس باشد.
کلی پیاده رفتم تا به یک میدان رسیدم، خوشبختانه آنجا تاکسی بود و یکی را دربست کردم که مرا به دانشگاه فردوسی ببرد. مرا به مقصد رساند ولی جایی که پیاده شدم مقصد من نبود، اینجا اصلاً آنجایی که دیروز صبح آمده بودم، نبود. تا آمدم به خود بجنبم و به راننده بگویم که اینجا نیست، خبری از تاکسی نبود. از روی سر در فهمیدم که اینجا دانشگاه فردوسی است ولی احتمالاً من دیروز از درب دیگری وارد شده ام. به نگهبانی رفتم و قضیه را به ایشان گفتم. نگاه متعجبی به من کرد و گفت: شما درست باید به طرف دیگر دانشگاه می رفتید.
آخر ماه بود و اوضاع مالی ام زیاد خوب نبود، از بس تاکسی دربست گرفته بودم، پول هایم داشت ته می کشید، می بایست فکر بلیط اتوبوس برگشت را هم می کردم. همین طور مانده بودم که چه کنم که همان آقای نگهبان به پشتم زد و گفت: اگر حوصله داری می توانی پیاده از داخل دانشگاه بروی. گفتم: بله که می روم، من کلاً پیاده روی را دوست دارم. نشانی را به من گفت و وارد دانشگاه شدم. مشجر و زیبا بود، ساختمان هایش هم با وقار به نظر می رسید، حسرت خوردم که چرا بیشتر درس نخوانده بودم تا در چنین دانشگاه هایی تحصیل کنم.
باید به میدانی می رسیدم و مسیر سمت چپ را اختیار می کردم ولی انگار این میدان دوست نداشت که من به او برسم. در حال خودم داشتم به پیاه روی ام ادامه می دادم که دانه های برف شروع به باریدن کردند. معمولاً بارش برف ابتدا بسیار ملایم است و بعد از مدتی شدید می شود ولی انگار ابرهای اینجا دستورالعمل دیگری برای بارش داشتند، از همان ابتدا با تمام قوا می باریدند. نگاهی به آسمان انداختم و به ابرها گفتم: ببارید، اشکال ندارد، وظیفه شما این است ولی حداقل قبلش بگویید که روش شما با ابرهای وامنان متفاوت است تا من مجالی برای پیدا کردن چاره داشته باشم.
در زیر این برف سنگین که سکوتی سنگین نیز بر فضا حاکم کرده بود آرام آرام به مسیرم ادامه می دادم. به خودم گفتم: در وامنان هم باید زیر برف کلی پیاده بروم تا به خانه برسم و اینجا هم در مشهد درون دانشگاه فردوسی هم باید برای رسیدن به محل اسکان پیاده در برف مسیر را طی کنم. انگار در سرنوشت من حک شده پیاده روی در برف سنگین. ولی حس خوبی داشتم، کاپشنم که مردانه بود و کلاهش را هم گذاشتم و در این دنیای سپید ولی متفاوت قدم بر می داشتم.
ماشالله این دانشگاه چقدر بزرگ است. هرچقدر می روم به آن طرفش نمی رسم. باید هم بزرگ باشد، این دانشگاه یکی از معروف ترین و معتبرترین دانشگاه های ایران است. حداقل به این بهانه گشتی هم در داخلش زدم. در نهایت به محل اسکان رسیدم و وقتی وارد اتاق شدم، تمام هم اتاقی هایم با تعجب به من نگاه می کردند. تازه مقدار زیادی از برف ها را بیرون ساختمان از روی خودم تکانده بودم.
دوستان اصفهانی بسیار نگران من شده بودند. وقتی قضیه جا ماندن و پیاده رفتن داخل دانشگاه را برایشان تعریف کردم، بسیار متعجب شدند. در ادامه هم کمی از وامنان و کاشیدار و نراب و پیاده طی کردن مسیرها در شرایط بد آب و هوایی آنجا گفتم که دهان همه آنها باز ماند. آنها هیچ کدام تجربه تدریس در روستا را نداشتند. در آخر هم سینه ام را جلو دادم و گفتم: درست است من مانند شما خیلی رسمی نیستم ولی مرد جاهای سخت هستم. شما حتی یک دقیقه هم نمی توانید در این هوا دوام بیاورید، چه برسد به یک ساعت پیاده روی.
درست است که از نظر علمی به گرد پایشان نمی رسیدم و از نظر ظاهر هم مانند آنها کت و شلواری نبودم و با هواپیما هم نیامده بودم، ولی به جایش من در جایی درس می دادم و در توسعه فرهنگ تفکر ریاضی جهد می کردم که آنها حتی یک دقیقه اش را نمی توانند تحمل کنند.
سرویس معلمان مانند همیشه نیم ساعت زودتر آمد و همه همکاران و آقای مدیر سریع رفتند تا از آن جا نمانند. من هم به خاطر عقب بودن درس مجبور بودم تا آخر وقت بمانم. وقتی درب های مدرسه را قفل کردم و به سمت وامنان به راه افتادم، هنوز چند قدمی از مدرسه دور نشده بودم که صداهایی از پشت مدرسه شنیدم. حدس زدم دانش آموزان باشند و اگر این حدسم درست باشد، در این زمان بودن دانش آموز در پشت مدرسه که خانه ای آنجا نبود ، نشان از اتفاقات بدی می داد.
سریع برگشتم و به سمت پشت دیوار مدرسه رفتم. دو گروه بودند و داشتند برای همدیگر شاخ و شانه می کشیدند. خوشبختانه هنوز درگیری آغاز نشده بود. سریع خودم را به آنها رساندم و درست بین آنها ایستادم. خشم در تمام وجودشان مشهود بود و سرخی چهره هایشان نشان از فوران گدازه های عصبانیت در درونشان می داد. سعی کردم آرامشان کنم ولی متاسفانه تلاش هایم باعث کاسته شدن التهاب نشد و شروع نزاع بسیار نزدیک بود.
با این شرایطی که من می دیدم اگر اینجا بمانم نه می توانم جلوی این درگیری را بگیرم و نه می توانم از خودم در برابر آسیب های احتمالی محافظت کنم. میانجی گری در این زمان اصلاً کارساز نیست و این دو گروه را نمی شد با صحبت آرام کرد. درون مدرسه هم نیست که بتوانم تهدید کنم و آنها را وادار به تمکین کنم. شرایط سخت و بحرانی بود و یافتن راه حلی که بتوان با آن از این مخاصمه جلوگیری کرد بسیار دشوار بود.
ناسزاهایی که بین دو طرف رد و بدل می شد داشت حد مجازش را رد می کرد. چیزهایی می شنیدم که اصلاً در حد این بچه ها نبود و بسیار زننده بود. هرچه میزان این ناسزاها بیشتر می شد، خشم طرفین هم بیشتر می شد. ابتدا با صدای آرام گفتم که بس کنند ولی متاسفانه افاقه کرد، آرام آرام من هم داشتم عصبانی می شدم، می خواستم داد و بی دادی راه بیندازم، ولی خودم را آرام کردم، می دانستم این کارم هیچ حاصلی نخواهد داشت. مجالی هم برای صحبت نبود. یا باید خودم را از این غائله به بهانه این که خارج مدرسه است بیرون می کشیدم یا باید می ایستادم و به احتمال زیاد آسیب می دیدم.
هیچ فکری به ذهنم نمی رسید، همان وسط ایستادم تا جنگ این دو گروه شروع شود. هنوز یک دقیقه از این سکوت من نگذشته بود که یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه بروید کنار، ما با شما کاری نداریم. نگاهی به او انداختم و گفتم: من هستم، اگر می خواهید دعوا کنید بیایید اول مرا بزنید و بعد بروید سراغ طرف مقابل. من اینجا می مانم و از جایم تکان نمی خورم. خودم هم نمی دانستم چه دارم می گویم و آنها هم در اوج خشم متعجب به من نگاه می کردند، یکی دیگر از آنها گفت: آقا این موضوع که به شما ربطی ندارد، ما می خواهیم دعوا کنیم، شما چرا باید کتک بخورید؟
جوابی ندادم و همانجا ایستادم. دو گروه همچنان مقابل هم بودند و حتی یک قدم هم برنداشتند. منتظر بودم که جابه جا شوند و بعد درگیر شوند، ولی حتی این کار را هم نکردند و همین گذر زمان باعث شد که کمی از آتش خشمشان فرو نشیند. دست های گره کرده شروع به باز شدن شد، از گره های چهره های درهم اندکی کاسته شد و فضا کمی آرام گشت. ولی التهاب همچنان در بینشان موج می زد. شروع کردن به پچ پچ کردن و می شنیدم که هر دو طرف از ایستادن من متعجب شده بودند.
این ایستادن من درست در وسط میدان کارزار بدون فکر و برنامه بود. یعنی به غیر از این هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. به طور کلی از دعوا و درگیری بسیار هراس دارم و حتی دل ایستادن و نگاه کردنش را نیز ندارم. همیشه هر جا درگیری ای باشد از دورترین فاصله عبور می کنم و سریع منطقه را ترک می کنم، تا به حال به یاد ندارم خودم در یک دعوا شرکت کرده باشم، حتی در زمان کودکی. ولی حالا درست وسط معرکه بودم، درست در جایی که بیشترین ترس را دارد.
با گذر زمان آرام آرام فهمیدم که همین ایستادن و هیچ کاری نکردن من باعث شده که حداقل درگیری یا انجام نشود یا به تاخیر بیفتد. همین تعجب طرفین از حضور من در اینجا باعث شده فکرشان اندکی از موضوع درگیری منحرف شود، البته تنش همچنان پابرجا بود ولی احتمال رخ دادن درگیری کمتر شده بود. برایم خودم جالب بود که بدون هیچ کاری باعث شده بودم که به کسی آسیبی نرسد.
بهترین فرصت بود تا با صحبت کردن سعی کنم از التهاب موجود بیشتر بکاهم. از یکی از طرفین، علت این درگیری را جویا شدم. یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه فلانی دفتر ما را پاره کرده. ناگهان از آن طرف یکی دیگر گفت: آقا اجازه او اول دفتر ما را خط خطی کرد. آرامشان کردم و گفتم: با این صحبت ها هر دو شما تا حدی مقصر هستید. البته آن فردی که اول شروع کرد بیشتر و دومی کمتر، ولی هر دو کار اشتباهی انجام داده اید. ضمناً به نظرم این موضوع نمی تواند عامل ایجاد چنین نزاعی باشد، بهتر است اصل مطلب را بگویید.
یکی دیگر از بچه ها گفت: آقا اجازه به خدا همین است. با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم: برای پاره شدن دفتر می خواهید با این شدت دعوا کنید؟ این تعداد فقط برای خط خطی شدن دفتر جمع شده اید؟ واقعاً که بچه هستید و بچگانه فکر می کنید. ضمناً دفتر یک نفر دیگر پاره شده و شما می خواهی دعوا کنید؟ به شما چه ارتباطی دارد؟ گفت: آقا اجازه دوستمان است و باید هوایش را داشته باشیم. گفتم: حرف شما درست، ولی آیا لشکر کشی و زد و خورد تنها راه برای حمایت از دوستتان است؟ نمی شود با صحبت یا کمی گذشت نتیجه ای بهتر گرفت؟ ساکت ماند و چیزی نگفت.
رو به بقیه بچه ها کردم و گفتم: حمایت از دوست و گرفتن حق بسیار عالی است ولی هر مسئله ای راه حلی دارد و می شود آن را بدون درگیری هم حل کرد. بیشتر اوقات با صحبت کردن بسیاری از این گونه مشکلات خیلی ساده حل می شوند و نیاز به این قشون کشی ها ندارد. یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه فلانی خیلی زور می گوید و قلدری می کند، فکر می کند چون از ما دو سه سال بزرگتر است می تواند هرکاری کند و ما را کتک هم بزند. به همین خاطر ما دور دوستمان جمع شدیم تا از او دفاع کنیم.
گفتم: اول این که زور بیشتر داشتن دلیل بر حمله به دیگران نیست و آن آقا حق ندارد این کار را بکند. دوم این که این موضوع را باید به مدیر مدرسه بگویید تا او جلوی این دانش آموز را بگیرد که حداقل در مدرسه مزاحم بچه ها نشود. یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه ما چندین بار به آقای مدیر گفتیم ولی کار خاصی نکردند و فقط به او تذکر دادند. آقا به خدا با تذکر و تعهد درست نمی شود و فقط باید با زور جوابش را داد.
همان دانش آموز قلدر را صدا کردم و گفتم که پیش من بیاید. تقریباً هم قد من بود ولی لاغرتر، به او گفتم به چه حقی بچه ها را اذیت می کنید؟ شما حق ندارید برای دیگران مزاحمت ایجاد کنید. با لحن خاصی گفت: ما که کاری نکردیم، این ها دروغ می گویند. خودشان مرا اذیت می کنند و حالا می خواهند همه چیز را گردن من بیندازند. من که با این ها کاری ندارم، من فقط آمده ام پشت رفیقم را بگیرم. این ها همه دروغ می گویند و می خواهند مرا خراب کنند.
این دانش آموز چند سالی مردود شده بود و به همین خاطر از نظر سنی از بچه ها بزرگتر بود، هیکلش هم نسبت به بقیه بچه ها درشت تر بود، همین باعث شده بود که فکر کند از همه قوی تر است. قلدری کردنش را در مدرسه دیده بودم و به آقای مدیر هم گفته بودم تا برخوردی مناسب کند ولی به قول بچه ها آقای مدیر فقط به تذکر بسنده می کرد که برای این دانش آموز اصلاً بازدارنده نبود. بیشتر درگیری هایش با بچه ها به خاطر گرفتن خوراکی هایشان بود، همان نان و پنیرهای ساده که قوت غالب این بچه ها بود.
از طرف دیگر، بچه های جبهه مخالف داشتند زیادی دروغ پردازی می کردند و تا حدی می شد فهمید که می خواهند جو را بر علیه طرف مقابلشان کنند، درست است که تعدادشان زیاد بود ولی شکایت هایشان دیگر داشت مسخره می شد. داستان هایی از زد و خورد در مدرسه تعریف می کردند که می دانستم هیچ کدام پایه و اساسی ندارد. حداقل امروز که در مدرسه هیچ اتفاقی رخ نداده بود که این ها این چنین با آب و تاب تعریف می کردند.
در جایگاهی نبودم که مقصر اصلی را شناسایی و معرفی کنم، به همین خاطر رو به هر دو طرف کردم و گفتم: اول هم گفته بودم که هر دو طرف مقصر هستید و شاید میزان تقصیرتان فرق داشته باشد. هر دو طرف باید تنبیه شوید،حتماً به مدیر مدرسه می گویم تا خانواده های شما را بخواهد و به حساب کارتان رسیدگی کند. البته از مدیری که داشتیم چنین انتظاری نمی رفت که با قدرت عمل کند، ولی چاره ای نداشتم و می بایست به طریقی قائله را ختم می کردم.
این صحبت ها و همچنین گذر زمان باعث شد که تا حد زیادی هر دو گروه آرام شوند و کمتر برای هم شاخ و شانه بکشند. استفاده از زمان بهترین وسیله بود که جلوی بروز این دعوا را گرفت. خوشبختانه بدون این که کار خاصی انجام دهم و فقط با ایستادن در مقابل هر دو گروه از این زد و خورد جلوگیری کرده بودم. در انتها هم به همه آنها گفتم که کمی فکر کنند که آیا واقعاً دلیلی که برایش قرار بود با هم دعوا کنند، ارزش داشت؟ خط خطی شدن دفتر یا حتی پاره شدن برگی از آن، این همه خشونت لازم دارد؟ می شد همان ابتدا با یک بحث کوتاه یا عذرخواهی همه چیز را تمام کرد. با تکان خوردن سر بعضی از بچه ها دانستم که کمی عقل به سرشان آمده است.
می خواستم به دو نفر که عامل اصلی مخاصمه هستند بگویم که بیایند و با هم آشتی کنند، ولی بهتر دیدم در این زمینه ورود نکنم، همین که قائله خوابید فعلاً موفقیت بزرگی برای من است. هر دو گروه را به سمت خانه هایشان هدایت کردم و چند قدمی هم همراهشان رفتم تا مطمئن شوم دیگر با هم درگیر نمی شوند. بعد هم وسط جاده ایستادم و تا جایی که ممکن بود با چشم همراهی شان کردم تا کاملاً متفرق شوند. این بار موفق شده بودم تا جلوی این دعوا را بگیرم ولی می دانستم که این دعوا بعداً در جایی دیگر به بهانه ای دیگر رخ خواهد داد.
بعد از این که خیالم راحت شد به سمت وامنان به راه افتادم. در مسیر به این فکر می کردم که چرا ما در آموزش و پرورش درسی نداریم تا به بچه ها آموزش دهد چگونه جلوی خشم خود را بگیرند؟! به قراردادهای اجتماعی احترام بگذارند و برای دیگران نیز حقی قائل باشند. چرا ما در مدرسه تفاهم را یاد نمی دهیم؟! خودخواهی بدترین اخلاقی است که می تواند عامل بروز اتفاقات بسیار بدی باشد. چرا در مدرسه فکر کردن و تحلیل کردن و تصمیم درست گرفتن آموزش داده نمی شود؟! من در ریاضی وظیفه ام این است که مغز بچه ها را تمرین دهم تا بهتر فکر کنند، چرا از این تمرینات من در درس های دیگر استفاده نمی شود؟!
ضمناً به طور کلی چرا ما انسان ها اولین راه حل هایمان سخت ترین و بدترین راه حل ها است؟! چرا این قدر به درگیری و نزاع علاقه داریم؟! چرا دوست داریم دعوا کنیم و حتماً از این طریق باید به احقاق حق مان بپردازیم؟! این چه نیرویی در ما انسان ها است که فقط دوست دارد با خشونت کارش را پیش ببرد؟! چرا صحبت نمی کنیم و از همان ابتدا داد و بیداد می کنیم و به هیچ عنوان هم رضایت نمی دهیم؟! چرا وقتی می دانیم حق با ما نیست با تمام وجود سعی می کنیم نشان دهیم که محق هستیم و حتی برای این هدف نادرست متوسل به شیوه های سخت و خشن می شویم؟! واقعاً چرا این قدر دعوا را دوست داریم؟!
هر چه فکر می کردم به جوابی نمی رسیدم و متاسفانه این ها هم به خیل سوالات بی پاسخ ذهنم افزوده شد.

ندانی که ایران نشست من است؟
جهان سر به سر زیر دست من است؟
همه یکدلانند، یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد، هراس
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
چو ایران نباشد تن من مباد
در این بوم و بر، زنده یک تن مباد
همه سر به سر، تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور، به دشمن دهیم
به امید پیروزی و آزادی میهن عزیزمان از دست دژخیمان