معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره
معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره

283. سازماندهی

در نیمه دوم شهریور ماه مراسمی در ادارت آموزش و پرورش برگزار می شود که اصلاً از آن خوشم نمی آید. همه معلمان و دبیران باید حتماً در این مراسم شرکت کنند، مراسمی که برای یک سال آتی آنها مهم است و محل تدریس آنها مشخص می شود، به این مراسم «سازماندهی» می گویند. یک فرم دارد که هر ساله باید پر کنیم و امتیازات خود را در آن ثبت کنیم. بعد طبق ترتیب امتیازات دبیران محل خدمت خود را انتخاب می کنند.

چون خاطره خوشی از این مراسم ندارم، از آن خوشم نمی آید. در این چند سالی که در روستا هستم به خاطر دور بودن از شهر نتوانسته ام در کلاس های ضمن خدمت شرکت کنم و هیچ امتیاز خاص دیگری را هم نتوانسته ام کسب کنم. به جز سنوات و بیتوته در روستا هیچ امتیاز دیگری ندارم. بدتر از آن فاصله نجومی امتیاز من با نفر قبلی است، اگر سال ها هم خدمت کنم حتی به نفر ماقبل آخر هم نخواهم رسید. همیشه آخرین نفر لیست هستم و باید دورترین نقطه را پوشش دهم.

امسال تصمیم گرفتم که برای سازماندهی به آزادشهر نروم، محل خدمت من که همیشه معلوم است و آخرین نفر هم هستم، پس لزومی ندارد حدود پانصد کیلومتر راه را بروم و برگردم. همان اول مهر مشخص می شود وامنان هستم یا کاشیدار یا نراب؟ خانه که وامنان است و هرجایی که بیفتم مانند سال های قبل پیاده می روم و برمی گردم. در این هجمه ناامیدی ها و سختی ها و دوری راه، همین پیاده روی ها در دل کوه ها و دره ها و دشت ها است که برایم انگیزه بخش است، اگر این پیاده روی ها نبود و دوستانم در این طبیعت مرا همراهی نمی کردند، تحمل ثانیه ای هم برایم سخت و دشوار بود.

یکی از دوستان تماس گرفت و تاریخ سازماندهی را به من گفت. از ایشان بسیار تشکر کردم و گفتم که نمی آیم، من که آخرین نفر هستم و جایم معلوم است. گفت: در بخشنامه تاکید کرده اند که دبیران حتماً باید حضور داشته باشند و اگر هم نمی توانند کسی را با معرفی نامه کتبی به جای خود بفرستند، در غیر این صورت هیچ گونه اعتراضی قابل قبول نیست. گفتم: هر ساله می گویند ولی برای من تاثیری ندارد. ادامه داد: خبرهایی است که امسال نیروی تازه قرار است بیاید. همین گفته آخرش مرا در نرفتنم مردد کرد و پیش خودم فکر کردم که شاید فرجی حاصل شود و کسی بیاید و اداره آزادشهر مرا رها کند تا بتوانم انتقالی بگیرم.

باید یک روزه به آزادشهر می رفتم و بازمی گشتم. بهترین وسیله قطار بود، شب می رفتم و صبح می رسیدم و بعد از اتمام سازماندهی باز شب حرکت می کردم و صبح می رسیدم تهران. فقط امیدوار بودم که بلیط باشد. صبح زود به ایستگاه راه آهن رفتم و خوشبختانه توانستم طبق برنامه ای که ریخته بودم بلیط تهیه کنم. اوضاع مالی ام در این ماه زیاد خوب نبود و پول بلیط را هم به زحمت پرداختم. از مادرم نیز خواستم تا برای تمام وعده های این سفرم غذایی که ماندگاری زیاد دارد آماده کند تا هزینه هایم به حداقل برسد. 

 از کودکی عاشق قطار بودم و هنوز هم هستم، سفر اگر با قطار باشد زیاد خسته نمی شوم و حتی در تاریکی شب نیز تا جایی که ممکن است سعی می کنم از دیدن بیرون لذت ببرم، تنها سختی سفر با قطار بیدار شدن صبح و تحویل ملحفه ها به سالن دار است. قطار ساعت پنج صبح به گرگان رسید. سازماندهی رشته ریاضی ساعت یازده بود. قدم زنان مسیر راه آهن تا میدان شهرداری را در هوای عالی صبحگاهی گرگان طی کردم. از آنجا به جرجان رفتم و سوار مینی بوس آزادشهر شدم و ساندویچی که رویش نوشته بودم صبحانه یک را همانجا در ماشین خوردم. من همیشه با دقت خاصی کارهایم را انجام می دهم. ساندویچ هایی را که مادرم با نان لواش آماده کرده بود را در کیسه های فریزر مجزا گذاشته بودم و روی هر کدام برچسب زده بودم: شام یک، صبحانه یک، ناهار یک، شام دو و صبحانه دو، البته تعداد ساندویچ های ناهار بیشتر  بود تا کمی سیر شوم.

ساعت هفت صبح آزادشهر بودم و باید چهار ساعت معطل می ماندم تا زمان سازماندهی فرا برسد. آزادشهر یک پارک شهر دارد که انصافاً هم با صفا است درختان بسیار تنومند و با وقاری دارد. به آنجا رفتم و به هر صورتی بود وقت را گذراندم و راس ساعت یازده در نمازخانه اداره آموزش و پرورش بودم. به جز من هیچ کس دیگری نبود، نگران شدم که مبادا تاریخ و زمان را اشتباه فهمیده ام، تا می خواستم از نماز خانه خارج شوم مسئول آموزش به همراه تعدادی از همکاران وارد نمازخانه شدند. این آقا را تا کنون ندیده بودم و نمی شناختم، من سالی یک بار به اداره می آیم و آن هم همین سازماندهی است. سال قبل مسئول آموزش فردی چاق بود ولی حالا این آقا لاغر است، آن آقای چاق خیلی بداخلاق بود، خدا کند این یکی کمی اخلاقش خوب باشد.

یک ربعی صبر کردند تا تقریباً همه آمدند، حدود بیست و پنج نفر دبیر ریاضی مرد در دوره راهنمایی بودیم. بعد از سلام و احوال پرسی آقای مسئول آموزش توضیحاتی در مورد سازماندهی داد و گفت امسال رویه را تغییر می دهیم و از آخر شروع می کنیم. یکه خوردم، من از زمانی که استخدام شده ام آخرین نفر هستم، یعنی چه از من شروع می کنند؟ همیشه سازماندهی از اولین نفر شروع می شود و به ترتیب مدارس پر می شوند، معمولاً امتیاز بالاها مدارس شهر و روستاهای نزدیک را می گیرند و روستاهای دوردست برای ما می ماند. حالا چه معنی دارد که از نفر آخر شروع می کنند؟

نام مرا خواندند و خدمت آقای مسئول رفتم، سلام و علیکی کرد و گفت: تا به حال شما را ندیده ام، در جواب ایشان گفتم من هم شما را تا کنون زیارت نکرده ام. لبخندی زد و گفت، اهل اینجا نیستی، وگرنه می شناختمت. تایید کردم و بعد رفتیم سراغ تعیین مدرسه. گفت: مدارس دهنه بالا را اول پر می کنیم و بعد می رویم سراغ دیگر مدارس. اینجا بود که تازه فهمیدم از نفر آخر شروع کردن یعنی چه؟ یعنی اول دورترین مدارس توسط افراد انتهای جدول پر شود و بعد با خیال راحت مدارس دیگر را سازماندهی کنند.

نراب یک مدرسه مختلط راهنمایی داشت که در همان گام اول و بدون سوال از من، 12 ساعتش را به نام من ثبت کرد. بعد کمی برایم شخصیت قایل شد و پرسید پسرانه وامنان را می خواهی یا دخترانه اش را؟ در دلم گفتم خیلی ممنون که به من حق انتخاب دادید. 12ساعت دخترانه را گرفتم و سازماندهی من تمام شد. گوشه ای نشستم و مانند همیشه به فکر فرو رفتم که کی می شود من هم در شهر خودم و در نزدیکی خانه خودم به مدرسه بروم و تدریس کنم؟ چه زمانی زندگی روی خوشش را به من نشان خواهد داد؟ البته در دل طبیعت بودن و دور بودن از شهر مزایایی دارد که فقط برای من مفید است، خانواده ام و مادرم را چه کنم که همیشه چشم انتظار تنها پسرش است. این تناقض ها آخر مرا به ورطه نابودی می کشد، نمی دانم به دل خودم باشم یا به دل خانواده؟!

همانطور که نشسته بودم، شاهد سازماندهی دیگر همکاران بودم، سه روستای دهنه که پر شد، ناگهان پریدند ابتدای جدول و شروع کردند به پر کردن مدارس شهر. هر کسی که کارش تمام می شد ابلاغش را می گرفت و می رفت، تنها کسی که گوشه نمازخانه نشسته بود من بودم. هنوز سه چهار نفری مانده بودند که آقای مسئول دفتر و دستکش را جمع کرد و به همراه آن چند نفر به بیرون رفت. برایم سوالی پیش آمد که چرا برای این چند نفر مدرسه ای تعیین نشد؟ آیا همه مدارس منطقه پر شده اند و  این چند نفر اضافه مانده اند؟

نتوانستم تحمل کنم و به اتاق آموزش رفتم. همان چند نفر بودند و آقای مسئول، صبر کردم تا صحبت آنها تمام شود. می گفتند اگر می شود ابلاغ متصدی آزمایشگاه یا معاون اجرایی برایشان بزنند. صحبت مدارس شهر بود. زیاد سردرنیاوردم ولی این را فهمیدم که حدسم درست بوده است و این چند نفر مازاد هستند و قرار است در مدارس شهر در جاهای دیگری به کار گرفته شوند. این مطلب نشان می دهد که در رشته ریاضی نیرو کم ندارند و حتی زیادی دارند و این یعنی که می توانم انتقالی بگیرم.

آنها که رفتند به آقای مسئول گفتم: این چند نفر چرا در سازماندهی محل تدریسشان مشخص نشد؟ نگاه اخم آلودی به من کرد و گفت: مشخص شده است، فقط داشتند درباره اضافه کار صحبت می کردند. اگر شما هم اضافه کار می خواهید این فرم را پر کنید تا در نوبت قرار بگیرید. گفتم خودم شنیدم که گفتند که متصدی آزمایشگاه را برایشان انتخاب کنید. غرغری کرد و جوابم را نداد. گفتم: آقای مسئول من از تهران می آیم و هفت سال هم سابقه دارم و همه آن سال ها را هم در وامنان و کاشیدار و نراب بوده ام. چرا به من انتقالی نمی دهید که به شهرم بروم؟! هر وقت می آیم تا برای انتقالی اقدام کنم می گویید که نیرو ندارید، پس این چند نفر که ماندند چه بودند؟

اصلاً نگاهم نمی کرد و جوابم را نمی داد. عصبانی شده بودم ولی تا جایی که امکان داشت خودم را کنترل می کردم. احساس می کردم که این آقای مسئول اصلاً نمی خواهد مشکل مرا حل کند، حتی به حرف هایم هم گوش نمی داد، در نهایت گفتم: حداقل راهی به من پیشنهاد دهید که بتوانم کارم را به پیش ببرم. نگاهی به من کرد و گفت: برو از هرجایی که می خواهی اعلام نیاز بگیر، می توانی در موعد انتقالی اضطراری درخواست دهی و منتقل شوی. باورم نمی شد که این آقا می خواهد کارم مرا راه بیاندازد. ولی سادگی ام مهلت نداد و به همین گفته این آقا اعتماد کردم و با کلی امید و آرزو از اتاق خارج شدم. می دانستم نباید زیاد امید ببندم ولی نمی دانم چرا خیلی امید بستم؟

نمی دانم چرا در مسیر بازگشت زمان کش آمده بود و مسیرها نیز طولانی تر شده بود. در ایستگاه راه آهن گرگان نشسته بودم و به ساعت بزرگ مقابلم نگاه می کردم که انگار به زور داشت حرکت می کرد، زمان هم با من سر ناسازگاری دارد. شب تا صبح در قطار خواب به چشمانم نمی آمد و به این فکر می کردم که اگر بشود و کارم درست شود چقدر مادرم خوشحال خواهد شد. من به نوبه خودم این شهر را دوست ندارم و فقط به خاطر مادرم آن را تحمل می کنم. برای خوشحالی مادرم هر سختی ای را حاضرم به جان بخرم. خدا کند کارم درست شد و مادرم نفس راحتی بکشد و همیشه چشم انتظار تنها پسرش نباشد.

صبح از همان ایستگاه راه آهن یک راست به اداره کل آموزش شهر تهران که در نزدیکی ترمینال جنوب بود رفتم. به بخش آموزش راهنمایی رفتم و موضوع را با یکی از افرادی که در اتاق بود مطرح کردم. با رویی گشاده تمام صحبتهایم را گوش کرد و بعد خیلی آرام گفت: همکار گرامی در انتقال ابتدا عدم نیاز مهم است که مبدا باید بدهد، اگر شما نامه عدم نیاز را داشته باشید ما در کمیسیون مطرح می کنیم و اگر نیاز داشتیم از شما استفاده می کنیم. اصل مبدا است که باید موافقت خود را برای خروج شما اعلام کند.

می دانستم که آن آقای مسئول آموزش آزادشهر حرفی زد تا مرا از سر خود رفع کند. به خودم لعن و نفرین می فرستادم که چرا با این که می دانستم باز هم سادگی کردم و حرف او را قبول کردم. البته خدا از ایشان هم نگذرد که با من بازی کرد. فقط خدا را شکر به مادرم چیزی نگفتم که او با این اتفاق بیشتر غصه می خورد. گاهی رفتار بعضی ها باعث می شود که کلاً انسانها را دوست نداشته باشم. همان درختان وامنان و سنگ کوه هایش با معرفت تر هستند از بعضی ها. بودن در کنار طبیعت زیبا و با وقار که به جز صداقت هیچ چیز دیگری ندارد، برایم بیشتر ارزش دارد تا در کنار این گونه انسان ها بودن.

نمی دانم چرا انسان ها دروغ می گویند و چرا با احساسات دیگران بازی می کنند؟ از این آزار و اذیت چه نفعی می برند؟ اگر با این کار لذت می برند، حتماً بیمارند و نیاز به درمان دارند واگر هم هیچ هدفی ندارند باز هم بیمارند که قصدی ندارند و باز هم باید درمان شوند. این آقا خیلی راحت می توانست به من بگوید که شما باید عدم نیاز بگیرید و بعد بروید سراغ مقصد. اگر هم نمی خواست با من همکاری کند، حداقل راستش را می گفت و من تکلیفم مشخص بود، حداقل می رفتم با رئیس و معاونین صحبت می کردم تا شاید فرجی حاصل شود. از طرف دیگر، مگر من با ایشان این گونه رفتار کرده ام که با من این گونه رفتار می کند؟ من صادقانه از ایشان کمک خواستم و طبق اصل اخلاق از ایشان هم انتظار کاری صادقانه داشتم. ولی زهی خیال باطل، بهتر است به وامنان بروم و خودم را در دل طبیعت بی غل و غش آنجا غرق کنم که دیگر تحمل نوع بشر را ندارم.

به این نتیجه دردناک رسیدم که طبیعت خیلی بهتر و بیشتر به درد من می خورد تا این انسانها، باید تا حد امکان از آنها دوری کنم، البته انسانهایی که در روستا زندگی می کنند از این قاعده مستثنی هستند، زیرا در جوار طبیعت بودن و در آن زندگی کردن انسان را در همان حالت اولیه نگاه می دارد. البته وقتی بیشتر فکر می کنم، دلم برای مردمان شهر می سوزد، حق دارند بی اخلاق شوند، روند طبیعی زندگی در شهرها مختل شده است. سرعت زیاد در همه چیز آفتی است که ما انسانها دچارش شده ایم. زندگی ماشینی همه چیز را از انسانها گرفته است. شاید باشند انسانهایی که در این محیط ها، طبیعی زندگی کنند ولی هم تعدادشان بسیار کم است و هم زندگی شان بسیار سخت.

دوست داشتم از همه کس دور باشم، وامنان بهترین جا بود. ولی می بایست به اداره می رفتم و حرفم را به این آقای مسئول می زدم. سکوت در خیلی جاها لازم است ولی در بعضی جاها باید حرف زد و به طرف مقابل فهماند که فهمیده ام. اگر نروم و به این آقای مسئول نگویم او فکر می کند که می تواند همیشه این گونه رفتار کند و کسی هم به او خرده نخواهد گرفت. در بیشتر اوقات تحمل ظلم و همچنین بیان نکردن آن ظالم را در کارش وقیح تر می کند.

 وقتی وارد اتاقش شدم و سلام کردم مرا نشناخت، از مزایای اداره نرفتن یکی همین است. گفتم: ببخشید سوالی دارم، برای انتقال ابتدا باید عدم نیاز بگیریم یا اعلام نیاز؟ کمی خودش را جا به جا کرد و شروع کرد توضیح مفصل دادن که قانون و مقررات انتقال چگونه است و عدم نیاز مبدا شرط اصلی است و کلی در این زمینه صحبت کرد. در انتها هم با لحن خاصی گفت: همه چیز را برایتان شرح دادم، فکر کنم صحبتهایم کامل بود و سوال شما را برطرف کرد، من قوانین و مقرارت اداره را به طور کامل می دانم.

منتظر بود از ایشان تشکر کنم و کلی هم از اطلاعات ذی قیمتش تعریف کنم، از نگاهش کاملاً معلوم بود که دارد کلی از خودش کیف می کند که چقدر آدم کاربلدی است. نگاهی به ایشان انداختم و گفتم: پس اگر می دانستید، چرا در روز سازماندهی به من گفتید که بروم و از هرجایی خواستم اعلام نیاز بیاورم؟ شما که قوانین و مقررات را کامل می دانستید. من با هزار امید و آرزو به تهران رفتم و آنجا با خاک یکسان شدم. واقعاً خجالت نمی کشید که با نیروی خودتان این طور برخورد می کنید؟! کدام اداره با کارمندش این گونه رفتار می کند که شما با من کردید؟!

سرخ شد و سفید شد و شروع کرد به من من کردن. دوست نداشتم بیشتر در کنار این فرد باشم و خداحافظی سردی کردم و از اتاق بیرون رفتم، در آب خوری اداره آبی به سر و صورت زدم تا کمی حالت خشمم فرونشیند. تصمیم گرفتم به پیش رئیس اداره بروم و همه چیز را به ایشان بگویم. رفتم و گفتم ولی ای کاش نمی رفتم، اگر دریای خزر را هم روی خودم می ریختم نمی توانست شعله های برافروخته خشمم را خاموش کند. در این جا اگر اهل این شهر نباشی و کسی شما را نشناسد کاری از پیش نمی بری. پس اداره نرفتن معایبی هم دارد.

بهتر همان که به وامنان بروم و از انسانها دوری کنم، جای من در بین درختان و کوه ها و دشت هاست، به نظرم در خلقتم اشتباهی رخ داده است.

282. حوصله

با شروع تابستان و آغاز خانه نشینی، درگیری جالبی بین من و خانواده ام رخ می دهد، مخصوصاً مادرم که بسیار نگران من است. فکر کنم این بحث فقط در خانه ما باشد و در هیچ خانه دیگری مطرح نشود. کجا به جوان خانواده می گویند: بیرون برو تا هوایی به سرت بخورد، از این همه خانه نشستن خسته نشدی؟ حوصله ات سر نرفت؟و ...  در همه خانواده های ایرانی درست عکس این مطلب برقرار است و همه از بیرون رفتن های زیاد و دیر به خانه آمدن جوان هایشان شاکی هستند.

بنده خدا مادرم می گفت: پسرم تنهاست و هیچ دوستی ندارد. او همه اش در خانه است و اصلاً بیرون نمی رود من هم دلداری اش می دادم که من دوستان زیادی دارم ولی همه آنها در وامنان و گرگان و گنبد و ... هستند. در جوابم می گفت: پس حداقل به کارخانه دایی ات برو و با پسردایی هایت باش یا به کارگاه پسر عمویت برو و کمی آنجا باش تا حوصله ات سر نرود، ولی او نمی دانست که با رفتن به این مکان ها بیشتر حوصله ام سر می رود. برای این که ناراحت نشود چشمی می گفتم و در طول سه ماه تابستان یک بار به آنها سر می زدم. من آدمی نیستم که زیاد بیرون بروم، بیشتر اوقات بودن در خانه را دوست دارم و آن چنان که دیگران می گویند، حوصله ام سر نمی رود.

البته در تابستان تمام کارهای خانه از خرید گرفته تا هر کاری که در بیرون انجام شود را بر عهده می گیرم و نمی گذارم کسی برای کارِ خانه بیرون رود. این کار را به صورت تمام و کمال انجام می دهم تا جبران آن نه ماهی باشد که در خانه نیستم. اول هفته به تره بار خیابان پروین می رفتم و برای کل هفته خرید می کردم. نان را هم به تعداد زیاد می گرفتم و در فریزر دپو می کردم. تمام تلاشم این بود که همه کارها در یک نوبت انجام شود تا مجبور نباشم دوباره بیرون روم. پدرم به طعنه می گفت: حاضری پدرت درآید ولی دوباره نروی!

از زمانی که به یاد دارم برای «حوصله ندارم» راه حل بیرون رفتن را انتخاب نکرده ام. یا آن قدر بی حوصله هستم که حتی تحمل درون یا بیرون را ندارم و در این موارد اکثراً به خواب پناه می برم و یا چنان سرم در خانه گرم است که نیازی به بیرون رفتن ندارم. من فقط برای انجام کار بیرون می روم و هیچ انگیزه دیگری برای بیرون رفتن ندارم. تنها در وامنان است که وقت پیدا کنم تنها به دل کوه و دشت می زنم و در کنار آن همه زیبایی وقت می گذرانم. بیرون رفتن برای دیدن چیزهایی که ارزش دیدن دارد می ارزد.

کتاب دوست همیشگی و یار دیرین من در هر زمان و هر مکان است. در تابستان بیشتر با این یار مهربان هستم و زمان طولانی تری را با او می گذرانم، تنها بیرون رفتن های من برای خودم، رفتن به میدان انقلاب و خریدن کتاب است. پدرم گاهی به شوخی می گوید این قدر نخوان، مغزت قاطی می کند و همیشه در جواب با خنده می گویم: نگران نباش، چیزی درونش نیست تا قاطی شود. گاهی این تهی بودن بسیار آزارم می دهد و پیش خودم فکر می کنم آیا عمرم اجازه می دهد تا این مغز را اندکی پر کنم، حتی راضی به اندازه قطره ای از دریا هستم.

یک شب بعد از شام بحث مفصلی در این زمینه در خانوده تشکیل شد و در انتها بعد از کلی مباحثه و مناظره نتیجه این شد که من کلاً آدم تنبلی هستم. هرچه برهان و دلیل در نقض این موضوع آوردم قبول نشد و همه به جز خودم بر این موضوع صحه گذاشتند. پدرم می گفت: با این تنبلی ای که تو داری فردا ازدواج کنی، همسرت از دستت چه خواهد کشید؟! بچه هایت دیوانه خواهند شد! با این وضعیتی که من در تو می بینم حتی یک بار هم دست زن و بچه ات را نخواهی گرفت و بیرون نخواهی برد. هر چقدر از وامنان و صبح زود بیدار شدن و پیاده روی های یک ساعته تا مدرسه و بازگشت به خانه می گفتم، افاقه نمی کرد و همه می گفتند: آنجا کار است و از خانه و خانواده جدا است.

متاسفانه هیچ کدام از استدلالات مرا نمی پذیرفتند. باید حرکتی انجام می دادم تا بتوانم تا حدی خودم را نشان دهم و ثابت کنم که تنبل نیستم. صبح بعد از صرف صبحانه بلافاصله لباش پوشیدم و به مادرم گفتم: من می روم دوری بزنم. مادرم لبخندی زد و گفت: باز می روی میدان انقلاب ؟! گفتم: نه، می خواهم کمی دور بزنم تا حال و هوایم عوض شود. چشمان مادرم داشت از حدقه بیرون می آمد. در ادامه گفتم: ناهار هم منتظر من نباشید، خیلی می خواهم دور بزنم و دیر می آیم. با مادرم که کاملاً بهت زده بود، خداحافظی کردم.

از خانه بیرون زدم ولی هیچ مقصد و هدفی نداشتم. چهارراه تهرانپارس سوار اتوبوس برقی ها شدم و میدان امام حسین پیاده شدم. گشتی در بازار زدم، مردم را می نگریستم که در حال خرید مایحتاج زندگی شان بودند و سر قیمت ها چانه می زدند، دیدن این بازار مرا به یاد بازار نعلبندان گرگان اندخت. تنها جای شلوغی که برایم جذاب است همین بازار نعلبندان گرگان است، احساس می کنم جریان زندگی را در آن می بینم. بی هدف قدم می زدم که چشمم به اتوبوس واحد میدان راه آهن افتاد. پیش خودم فکر کردم، به میدان راه آهن بروم و کمی قطار نگاه کنم. دلم برای لکوموتیوهای GM تنگ شده بود.

ترافیک بزرگ ترین معضل تهران است که به نظر چاره ای برایش نیست. یک ساعت طول کشید تا به میدان راه آهن رسیدم. وارد سالن ایستگاه شدم و به این فکر می کردم که دو ماه دیگر باز مسافر اینجا خواهم بود. روی تابلو فقط یک قطار آماده حرکت بود، قطار اهواز. نیم ساعت دیگر به راه می افتاد. همیشه دوست داشتم مسیری های دیگر راه آهن را نیز تجربه کنم، ولی هیچگاه فرصت آن نمی شد. باید برنامه ای می ریختم و با همین قطار تا اهواز می رفتم، این کار هم تماشای زیبایی های مسیر را که تا به حال ندیده بودم را برایم داشتم و هم رفع کننده ایراداتی  بود که به ناروا به من می زدند.

در همین حین فردی با عجله خودش را به من رساند و پرسید: بلیط فروشی کجا است؟ می خواهم برای قم بلیط بخرم. گفتم: بلیط فروشی طبقه دوم است، ولی در این زمان برای قم قطاری نیست. همان طور که با عجله می رفت، گفت: قطار اهواز از قم می گذرد. گفته این مرد باعث شد جرقه شدیدی در ذهنم زده شود. ساعت یازده بود، می دانستم تا قم دو ساعت راه است، ساعت یک می رسیدم قم و اگر ساعت پنج بعدازظهر هم برای بازگشت حرکت می کردم، ساعت هفت عصر تهران بودم و اوایل شب به خانه می رسیدم. طرح بسیار خوبی بود، تصمیم گرفتم اجرایش کنم.

سریع خودم را به طبقه بالا و بلیط فروشی رساندم. یک بلیط برای قم خریدم و به سمت سکوی مورد نظر رفتم. ذوق زده بودم، اولین باری بود که مسیری غیر از شمال را می رفتم. درست است تا انتهای مسیر را نمی خواستم بروم و قم پیاده می شدم، ولی همین مقدار هم برای این بار کفایت می کند. سوار شدم و کوپه را پیدا کردم. وقتی وارد کوپه شدم، جا خوردم. یک خانواده پنج نفری نشسته بودند و تا من را دیدند همه سلام کردند. السلام و علیکمی گفتند که تلفظ کامل و صحیح «ع» آنها مرا با خودش به خوزستان برد. یک بار در زمان تربیت معلم با اتوبوس ما را تا آبادان و خرمشهر برده بودند و این صدای گرم مردم آن خطه هنوز در گوش هایم مانده بود.

پدر خانواده که هیکلی تقریباً دوبرابر من داشت ایستاد و دستی داد و گفت: تفضل. من هم خودم را جمع و جور کردم و بعد از جواب سلام، کمی با ایشان حال و احوال کردم. خون گرمی از چهره همه آنها می تراوید. مادر و فرزندان خودشان را جابه جا کردند و صندلی کنار پدر که کنار در هم بود را برای من خالی کردند. نشستم ولی اصلاً راحت نبودم. این خانواده با بودن من معذب می شدند، مخصوصاً دختران آنها. بعد از چند دقیقه بلند شدم و در سالن مقابل پنجره کناری ایستادم.

پدر خانواده بلافاصله آمد و گفت: راحت باش پسرم. تلفظ حلقی «ح» در میان لهجه دل نشین ایشان بیشتر نمود داشت. گفتم: ممنون، من دوست دارم بیرون را ببینم، من تا به حال این مسیر را ندیده ام. لبخندی زد و گفت: جاهای زیبای این مسیر از درود شروع می شود و تا اندیمشک ادامه دارد، جایی که قطار از دل زاگرس می گذرد، ولی هنوز که حرکت نکرده ایم، فعلاً بیا بنشین تا پاهایات قوت داشته باشند که بتوانی بایستی و نگاه کنی.

 گفتم: خیلی ممنون، من قم پیاده می شوم، با این تعریف هایی که شما گفتید، حسرت بر دلم ماند و حتماً باید برنامه ای بریزم و این مسیر زیبای راه آهن سراسری را ببینم. بعد از سه خطا طلا و ورسک و سوادکوه گفتم تا کمی هم او را در حسرت بگذارم. برایش جالب بود و فکر نمی کرد در این سمت نیز مسیر راه آهن شاهکار باشد. هرچه تعارف کرد، به کوپه بازنگشتم و در نهایت گفت: هر جور راحتی، و باز تلفظ «ح» بود که در فضا پیچید. گویش این مردمان به همراه رفتارشان، همیشه گرمای جنوب را به همراه دارد. چقدر خوش خلق و خون گرم و مهربانند.

قطار به راه افتاد و ذوق دیدن جاهایی که ندیده بودم در من فوران می کرد. همیشه از دیدن مکان های جدید به وجد می آیم. خیلی طول کشید تا از محدوده شهر گذر کنیم، باور نمی کردم بعد از تهران به این سرعت وارد بیابان شویم. البته مسطح نبود و پستی بلندی بسیار داشت. زیبایی های خاص خودش را داشت. از کوه های البرز فاصله گرفته بودیم و به زحمت از دور دیده می شدند. فکر می کردم اولین ایستگاه بعد از تهران قم باشد ولی این طور نبود. رودشور، پرندک، کوه پنگ، انجیلاوند، نودژ و پل، ایستگاه های بین تهران و قم بودند.

محو تماشای بیرون بودم که در کوپه کناری باز شد و مردی با لباسی که به نظرم مربوط به ایلات و عشایر لرستان بود بیرون آمد و سلام گرمی به من کرد. زیبایی از لباسش و وقار از رفتارش و مهربانی از چهره اش می بارید و خون گرمی اش فضا را گرم کرده بود. با همان لهجه زیبای لری چند کلامی با من صحبت کرد و بعد به انتهای سالن رفت. صدای خانواده این مرد از کوپه می آمد و برایم همچون موسیقی زیبایی بود که بر دل و جان می نشست. چقدر لهجه ها و گویش های مردم ایران زمین زیباست.

یک طرف عربی صحبت می کردند و طرف دیگر لری، سمفونی هایی بودند که در تلاقی هم به اوج رسیده بودند و قصدی هم برای فرود نداشتند. دیدن تصاویر زیبای بیرون با این موسیقی متن چنان مسحور کننده بود که مرا از این مکان و زمان بیرون برد و معلق بین زمین و آسمان نگاه داشت. گرمای جنوب و ستبری کوه های  زاگرس را می شد از میان لهجه این دو قوم عرب و لر به راحتی فهمید. تصور کوه های زاگرس که ایلات و عشایر در آن ساکن هستند و برف هایش دشت های خوزستان را  که مسکن قوم عظیم عرب است را سیراب می کند، صحنه ای بسیار جذاب و  دیدنی در ذهنم ساخته بود. درست است که آنها را ندیده ام ولی کاملاً حسشان می کنم.

ساعت دو بعدازظهر بود که در ایستگاه قم پیاده شدم، انگار من تنها مسافر در این ایستگاه بودم، هیچ کس دیگری نبود، احتمالاً رفته بودند ولی من خیلی زود پیاده شده بودم، پس باقی مسافران کجا غیبشان زد؟ سکوت همه جا را فرا گرفته بود و گرما تنوره می کشید. به سالن انتظار ایستگاه رفتم و همانجا تصمیم گرفتم که برای برگشت بلیط بخرم و خیال خودم را راحت کنم. خوشبختانه متصدی بلیط فروشی بود و همین خوشحالم کرد ولی این خوشحالی زیاد دوام نیاورد. فقط دو قطار برای رفتن به تهران امروز از ایستگاه قم می گذرد، یکی حدود چهل و پنح دقیقه بعد و دیگری ساعت ده شب.

چاره ای نداشتم برای ساعت 14:45 بلیط خریدم. با این اوصاف دیگر فرصت نداشتم به زیارت بروم، من تا به حال قم نیامده بودم و خیلی دوست داشتم آستان حضرت معصومه(س) را ببینم، ولی انگار به قول قدیمی ها نطلبیده است. خیلی حیف بود که این همه راه بیایم و به حرم نروم و گشتی در این شهر نزنم. حداقل باید سوهان می خریدم تا به خانه ثابت کنم که قم بوده ام وگرنه آنها قبول نخواهند کرد.

خیابان منتهی به ایستگاه راه آهن مشجر و با صفا بود، حدود نیم ساعت وقت داشتم و تصمیم گرفتم در این خیابان قدمی بزنم. بیشتر مغازه ها بسته بودند و در میان آنها یک کبابی به چشمم خورد که هنوز اندکی بوی کباب از آن می آمد. هر کار کردم این شکم خیره را به نانی بسازم، نتوانستم و مجبور شدم وارد مغازه شوم و دو تا سیخ کباب کوبیده سفارش دهم. از صبح که صبحانه خورده بودم تا کنون لب به چیزی نزده بودم و به شدت گرسنه بودم.

 محیط این کبابی برایم خیلی جالب بود. قدیمی بود و دیوارها و سقفش دود گرفته بود، روی دیوارها تصاویری که به نظر قدمتشان با این مکان در رقابت بود چسبانده شده بودند. یک تقویم دیواری هم که مربوط به سال 1360 بود، درست بالای دخل قرار داشت، میز ها و صندلی ها چوبی و فرسوده بودند، ولی همه اینها در یک هارمونی کاملاً با هم هماهنگ بودند، به طوری که حس بسیار خوبی به من می دادند. انگار اینجا همه چیز از زمان عقب مانده بود و من چقدر این عقب ماندگی را دوست دارم.

بنده خدا صاحب مغازه که زمان ناهاربازارش تمام شده بود می خواست کمی استراحت کند که گیر من افتاد. آرام بود و با حوصله آتش نیمه خاموشش را با مقداری ذغال دوباره برافروخته کرد، معلوم بود تا آماده شدن کباب زمانی نسبتاً دراز طول خواهد کشید ولی نمی دانم چرا در این مغازه گذر زمان را حس نمی کردم. همه چیز در حال سکون بود و هیچ تعریفی برای زمان در اینجا مطرح نبود. به تابلو ها و عکس های قدیمی که به دیوار های خسته این کبابی آویخته شده بود می نگریستم و به این فکر می کردم که چه بسیار افراد گرسنه که به این مکان آمده اند و سیر بیرون رفته اند و چه بسیار افراد گرسنه ای که از مقابل این مغازه گذشته اند و همچنان گرسنه مانده اند. چرا همه نمی توانند همیشه سیر باشند؟!

یک سبد کوچک ریحان تازه به همراه یک پیاز نقلی و یک نوشابه زمزم در کنار دو سیخ کباب کوبیده و گوجه های کاملاً پخته، صحنه بسیار زیبایی خلق کرده بودند که دیگر تاب تحمل آنها را نداشتم و شروع کردم به تناول این غذای لذیذ، زیبایی در مزه ها نیز بیداد می کرد. چقدر خوشمزه بود، سعی می کردم آرام تر بخورم تا زمان بیشتری در این لذت غرق باشم. دوست داشتم تمام نشود و من همچنان در حال خوردن باشم، به همین خاطر لقمه هایم را کوچک می گرفتم.

در دنیای زیبای مزه ها و این مغازه نوستالوژیک غرق بودم که ناگهان صدای بوقی همه چیز را خراب کرد و مرا از این همه زیبایی ناگهان به ورطه هولناک اضطراب انداخت. گذر زمان را متوجه نشده بودم و من هم در این دکان از زمان جا مانده بودم، انگار اینجا سحری دارد که در آن گذر زمان را حس نمی کنی. به ساعت که نگاه کردم فقط سه دقیقه مانده به 14:45، هنوز نیمی از سیخ دوم کباب مانده بود. نمی توانستم این نیمه را تنها در اینجا رها کنم، آن قدر برایم مهم بود که انگار نیمه گمشده ام است. بین ماندن و رفتن بودم که صدای بوق دوم را شنیدم. ناخودآگاه نان را برداشتم و آن نیمه را درونش گذاشتم و دوان به سمت ایستگاه رفتم.

فاصله مغازه تا ایستگاه زیاد نبود ولی وقتی به ایستگاه رسیدم آخرین واگن هم از مقابلم گذشت و قطار آرام آرام به سمت دوردست ها رفت و من هم در اندوه از دست دادنش همان گوشه ایستگاه زانوی غم به بغل گرفتم. جا ماندن حس بسیار بدی دارد ، درست است که کاری نداشتم و فقط به عنوان تفریح آمده بودم ولی باز هم حالم خیلی بد بود. تا به حال این گونه از قطار جا نمانده بودم، آن چند باری هم که جا ماندم به خاطر برف های سنگین وامنان بود که اصلاً به گرگان نرسیدم.

اولین چیزی که به ذهنم رسید تماس با خانه بود. با تلفن کارتی به خانه زنگ زدم. پدرم با صدای خواب آلودی جواب دادم. باور نمی کرد که من به قم آمده بودم. موضوع را برایش مختصر شرح دادم و گفتم که قطار بعدی ساعت ده شب است. پدرم گفت: می خواهی تا ساعت ده شب علاف قطار شوی، برو در شهر دوری بزن و بعد با ماشین به تهران بیا، به پلیس راه قم برو آز انجا ماشین بگیر. خودم از خودم متعجب شدم که چرا این فکر به ذهن خودم نرسید. من که مدتها است این گونه از شاهرود یا گرگان به تهران می آیم. فکر کنم این اضطراب ناگهانی باعث مختل شدن اعصاب مغزم شده بود.

از خانه که خیالم راحت شد تا حدودی حالم نیز بهتر شد. به دستم که نگاه کردم تازه یادم آمد هنوز نیمی از کباب را دارم. همین خوشحالم کرد، واقعاً این شکمو بودن چقدر دردسر دارد. روی یکی از صندلی های ایستگاه نشستم تا این لقمه جانانه را میل کنم، نان را کاملاً لوله کردم و مانند ساندویچ شروع به خوردن کردم. اولین لقمه را که از این ساندویچ گرفتم، ناگهان یادم آمد که ای داد بیداد من هنوز پول این کباب ها را نپرداخته ام. باز اضطراب به سراغم آمد و دوباره دوان به سمت کبابی رفتم.

دیگر داشت مغازه اش را می بست تا به خانه برود و استراحتی کند تا غروب که دوباره بساط کباب های لذیذش را به راه اندازد. تا مرا دید لبخندی زد و گفت: مگر با قطار نرفتی؟ گفتم: متاسفانه جا ماندم، ببخشید اصلاً حواسم نبود که پول غذا را بدهم. با همان لبخند گفت: قابل شما را ندارد، فهمیدم که مسافر هستی و به همین خاطر با شنیدن سوت قطار به سمت ایستگاه دویدی. اشکال ندارد، نگران نباش. با کلی اصرار توانستم پول کباب ها را به ایشان بدهم. آن قدر دریا دل بود که همه اش می گفت: مهمان ما باش، مسافری و این پول لازمت می شود، حالا باشد دفعه بعد و...

چقدر این انسان آرام بود، چقدر قوی بود و چقدر مهربان، چقدر با حوصله بود. ای کاش می شد در جهان این گونه انسانها بیشتر می بودند تا زندگی بسیار زیباتر شود، انسانهایی که حوصله دیگران را دارند و زود تصمیم نمی گیرند و سریع قضاوت نمی کنند. انسان هایی که دیگران برای آنها دیگران نیستند. موقع رفتن هم مرا ترک موتورگازی اش سوار کرد و ابتدای صحن حضرت معصومه(س) پیاده کرد. وقتی گفت التماس دعا، از ته دل گفتم محتاجم به دعا.

 

پوزش

از همراهان گرامی پوزش می طلبم که این هفته خاطره ای منتشر نکردم. چند روزی خانه نبودم و بقیه روزها هم به شدت درگیر مدرسه و تصحیح برگه و نمرات مستمر بودم. کودک که بودم همیشه به پدرم غبطه می خوردم که هر وقت از اداره به خانه می آمد دیگر مشق نداشت. بزرگ شدم و معلم شدم و بازنشست شدم، ولی هنوز در خانه مشق دارم.
ابتدای هفته سفری به منطقه «سیمین دشت» و «کبوتر دره» که مابین گرمسار و فیروزکوه است داشتم. بسیار با قطار از این ناحیه گذشته بودم و همیشه دوست داشتم در آنجا باشم. بخش بزرگی از خاطرات من در مسیرها از این خط راه آهن گذشته است. بخت یاری کرد و یک روز را در این منطقه زیبا به سر بردم. منطقه ای که وقتی واردش شدم زمان برایم ایستاد. آن قدر محو زیبایی بودم که همه چیز را فراموش کرده بودم. غروب هم که شد، حس بازگشت نداشتم و در زمان خداحافظی قول دادم دیگر بار خواهم آمد و مدت مدیدی خواهم ماند.
چند تصویر به پیوست می گذارم، امیدوارم برای شما نیز جالب باشد.

281. حسادت

در بین دوستان حمید اولین فردی بود که یک کامپیوتر شخصی برای خودش خریده بود. آن قدر از آن تعریف می کرد که دل همه ما را برده بود. پُز می داد و می گفت: کامپیوتر مدرسه در برابر کامپیوتر من مانند تراکتور در برابر بنز آخرین مدل است. کامپیوتر من همه کار می کند و تازه به اینترنت هم وصل می شود، شما ها تا حالا وارد اینترنت شده اید؟ اصلاً می دانید چیست؟ او تعریف می کرد و ما هم با حسرتی جان سوز به صحبت هایش گوش می کردیم و غصه می خوردیم که چرا کامپیوتر و اینترنت نداریم. البته وقتی از قیمتش گفت آه از نهاد ما برخواست و تازه آنجا فهمیدیم که این آقا حمید برای خودش خانی است و وضع مالی اش خیلی از ما بهتر است.

در مدرسه در بیشتر اوقات من مسئول کامپیوتر بودم و به خاطر تلاشی که برای یادگیری کامپیوتر به خرج داده بودم مرجع رفع و رجوع مشکلات همکاران در تایپ سوالات و استفاده از کامپیوتر بودم. چند کتابی که در مورد کامپیوتر خریده بودم و تقریباً تمام آنها را مطالعه کرده بودم و تقریباً بر بیشتر موارد کاربردی آن مسلط بودم. ولی از زمانی که آقا حمید کامپیوتر خریده بود، دیگر کسی به من مراجعه نمی کرد و همه از حمید می پرسیدند. دیگر آن جایگاه قبلی را نداشتم و در این زمینه حمید گوی سبقت را از من ربوده بود. چنان آقا حمید آقا حمید صدایش می کردند که انگار طراح اصلی شرکت microsoft است. نامرد هم در خانه کامپیوتر داشت و با آن کار می کرد و هم در مدرسه و دیگر مجالی برای من نمی گذاشت.

حسرت داشتن کامپیوتر شده بود بلای جانم، به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم که چرا من که خیلی بیشتر از حمید در کامپیوتر مهارت دارم، نباید آن را داشته باشم. من با همین کامپیوتر مدرسه که چندان هم قدرتمند نیست، از طریق HyperTerminal و با خط تلفن بدون اینترنت، فایل های سیستم مدرسه را به اداره می فرستم و از اداره دریافت می کنم. هیچ مدرسه و هیچ مدیری چنین کاری را بلد نیست. فکر کنم در استان هم هیچ کسی چنین کاری را نمی تواند انجام دهد. حالا من با این همه توانایی کامپیوتر ندارم و حمید که فقط بازی بلد است و فیلم دیدن و در نهایت رفتن در اینترنت و چرخی با مرورگر زدن در آن، کامپیوتر دارد. عدالت هیچگاه و هیچ وقت برقرار نیست.

پولم که نمی رسید کامپیوتر بخرم، ضمناً اگر هم می خریدم مگر چقدر در خانه بودم که بتوانم با آن کار کنم؟! حداقل می بایست کاری کنم که در مدرسه به همان حالت قبلی برگردم و کارهای کامپیوتر به من سپرده شود. من عاشق کامپیوتر هستم و نمی توانم دوری آن را تحمل کنم. باید راهکاری می یافتم تا حداقل در اینجا کامپیوتر برای من باشد و به کمک آن این حس حسادت را کمی تعدیل کنم. کامپیوتر مدرسه برای مدرسه است ولی برای من هم هست. من بودم که کار با آن را زودتر از همه یادگرفتم و کلی هم تحقیق کردم تا بتوانم بیشتر بر آن مسلط شوم. حق من نیست که از آن دور بمانم.

برای این کار باید ترفندی به کار می بستم تا به نظر بیاید مشکلی برای کامپیوتر ایجاد شده و بعد خودم آن را درست می کردم و به قهرمان بی بدیل کامپیوتر بدل می گشتم. در این صورت توجه از حمید به سمت من معطوف می شد و باز به همان روزهای خوب باز می گشتم. روزهایی که من و کامپیوتر مدرسه همدم وهمراه هم بودیم. در حال طراحی این نقشه بودم که وجدانم به سراغم آمد و نهیبی زد و مرا بابت این فکر شیطانی بسیار ملامت کرد، ولی انگار او از اوضاعی که در آن بودم اطلاعی نداشت. من که نمی خواستم به کسی ضربه ای بزنم یا خسارتی وارد کنم. یک اختلال کوچک کامپیوتری ایجاد می کردم و بعد به حالت اولیه اش باز می گرداندم، همین. با این صحبت ها وجدانم تا حدی ساکت شد ولی همچنان با اخم مرا می نگریست. چاره ای نداشتم می بایست کمی شیطنت می کردم تا اوضاع به وفق مرادم برگردد. ما انسانها چقدر خودخواه هستیم.

نقشه نسبتاً ساده ای طراحی کردم، با کمترین میزان خطر و ریسک ممکن. یک روز وقتی در دفتر نشسته بودم صبر کردم تا کامپیوتر را آقای مدیر روشن کند. منتظر فرصت ماندم تا دفتر خلوت شود و به سراغ کامپیوتر بروم. متاسفانه دفتر به هیچ وجه خالی نمی شد تا من بتوانم بخش نخست نقشه ام را اجرا کنم. خدا خیر دهد دانش آموزان را که دعوایی مفصل در حیاط مدرسه به راه انداختند و همه همکاران به همراه مدیر برای رفع و رجوع آن از دفتر خارج شدند. سریع به پشت کامپیوتر رفتم و در  Control Panelبه بخش mouse رفتم و جای چپ کلیک و راست کلیک را عوض کردم، ضمناً حرکت ماوس را تا جایی که ممکن بود کند کردم. با این کار هیچ کس نمی توانست از ماوس درست استفاده کند. حتماً فکر می کردند ماوس خراب شده و این اتفاق می توانست به نظر آنها بسیار بد به نظر برسد.

بعد از انجام این تغییرات سریع به همان جایی که نشسته بودم بازگشتم تا هیچ ردی از خودم برجای نگذارم. آقای مدیر با اخم وارد دفتر شد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به دانش آموزان. منتظر بودم پشت کامپیوتر برود و بخش دوم نقشه ام کلید بخورد، ولی آقای مدیر آن قدر عصبانی بود که اصلاً به سمت میز کامپیوتر نرفت. حمید هم آمد و سریع دفتر نمره اش را گرفت و به کلاسش رفت و علی ماند و حوضش. خودم را دلداری دادم که وقتی در کلاس هستم حتماً آقای مدیر به دنبالم خواهد فرستاد تا مشکل را برطرف کنم.

چشمانم به در کلاس خشک شد ولی هیچ کسی نیامد تا مرا صدا کند. چیزی به زنگ نمانده بود که برق رفت و همان یک ذره امیدی هم که داشتم از دست رفت. زنگ خورد و بچه ها دوان دوان به سمت خانه به راه افتادند و من هم آرام آرام به سمت دفتر رفتم. روی کامپیوتر را پوشانده بودند و همه چیز خاموش بود. نقشه ام برای امروز کارگر نیفتاد و تمام امیدم به فردا بود. همان اول صبح حتماً به سراغم خواهند آمد تا مشکل کامپیوتر را حل کنم، مشکلی که حمید از پس حلش بر نخواهد آمد.

فردا اول صبح وقتی با حمید وارد دفتر شدیم، آقای مدیر را بسیار مضطرب و نگران دیدم، کاملاً دست پاچه شده بود. همین حالتش نشان می داد که احتمال زیاد کامپیوتر را روشن کرده است و به مشکل ماوس برخورده است. از اضطرابی که داشت خجل شدم، بنده خدا خیلی ترسیده بود و حتماً فکر می کرد بلایی سر کامپیوتر آمده است. وجدانم دوباره به سراغم آمد و گفت: ببین این بنده خدا را به چه روزی انداخته ای؟ نزدیک است پس بیفتد. جوابی نداشتم بدهم و واقعاً شرمنده بودم. چقدر کودکانه فکر کرده بودم و به خاطر حسادت دست به چنین کار زشتی زده بودم. خودم را نخواهم بخشید ولی چه فایده که دیگر اتفاق افتاده و راهی برای بازگشت آن نیست، تنها کاری که از دستم برمی آمد رفع سریع مشکل بود.

منتظر بودم آقای مدیر به من یا حمید بگوید که ماوس کامپیوتر خراب شده است. ولی آقای مدیر چیزی نمی گفت، خواستم خودم شروع کنم و به آقای مدیر دلداری بدهم که زیاد نترسد، ماوس بخش زیاد مهم یا پیچیده کامپیوتر نیست و حتی اگر درست هم نشود می توان با قیمتی بسیار نازل یکی دیگر خرید. ولی بهتر دیدم که اول حمید وارد گود شود و بعد از به خاک افتادن من بروم و همه کارها را قهرمانانه انجام دهم. طبق نقشه ام صبر کردم، حمید طاقت نیاورد و موضوع را از آقای مدیر جویا شد. ایشان هم سری تکان داد و گفت: حال مادرش اصلاً خوب نیست و باید برای مداوا به مشهد برود ولی کسی نیست او را همراهی کند، همه برادر و خواهرها درگیر یا دور هستند. گفتم: چرا خودتان نمی روید. گفت: مدرسه را چه کنم؟ حمید گفت: نگران مدرسه نباشید، ما هستیم. روزهایی هم که کلاس نداریم به مدرسه می آییم تا جایگزین شما باشیم، شما مادر را برای درمان به مشهد ببرید.

ذوق را می شد در چشمانش دید. تعارف نکرد و پذیرفت و همان موقع هم رفت تا به وضعیت مادرش رسیدگی کند و او را جهت مداوا به مشهد منتقل کند. چقدر سخت است که عزیزترین فرد هر انسانی دچار بیماری و درد شود. تصورش برای من واقعاً غیر ممکن است، حتی نمی توانم لحظه ای از آن را تحمل کنم. حتی فکر این که مادرم در بستر بیماری باشد تن و بدنم را به لرزه می اندازد. خدا کند حال مادر آقای مدیر زودتر خوب شود تا زندگی دوباره برایش معنای اصلی و واقعی خود را پیدا کند.

از دست خودم هم خیلی عصبانی بودم، چقدر در تفکرات اشتباهم غرق بودم و تمام حالات آقای مدیر را بر اساس نقشه خودم تفسیر کرده بودم. خوب شد چیزی نگفتم، وگرنه آبرویم جلوی آقای مدیر و حمید می رفت و وضعیت خیلی بدتر می شد. واقعاً راست می گویند که حسود بیشتر به خود ضربه و آسیب می رساند تا به آن که بر آن حسادت می برد. حسد آتشی است که ابتدا صاحب خود را می سوزاند و بعد اطرافیان را. قدیمی ها چقدر خوب گفته اند که حسود، آرام و قرار ندارد.

از همان روز کار من و حمید به عنوان مدیریت جدید مدرسه آغاز شد. در زنگ های  تفریح در حیاط می چرخیدیم تا نظارت کامل بر بچه ها داشته باشیم، در کلاس هم حواسمان به دفتر بود تا اگر ارباب رجوعی آمد به آن رسیدگی کنیم. آن قدر سرم شلوغ شده بود که کل داستان کامپیوتر و ماوس آن را به فراموشی سپرده بودم. ظهر بعد از تعطیل شدن مدرسه و قفل کردن درها تازه به یاد نقشه ام افتادم و باز هم کلی خجالت کشیدم و به خودم گفتم که فردا صبح اول وقت همه چیز را به روز اولش بازخواهم گرداند.

صبح اول وقت به مدرسه رفتم و خیلی منظم و مرتب صبحگاه را اجرا کردم و دیگر همکاران نیز آمدند و کلاس ها برقرار شد. روز کاری ام نبود ولی به خاطر قولی که به آقای مدیر داده بودم به جای ایشان آمده بودم. وقتی همه در کلاس بودند و کسی در دفتر نبود سریع به پشت کامپیوتر رفتم و روکش پارچه ای اش را برداشتم و روشن کردم تا کار خطایم را سریع  و قبل از این که کسی متوجه شود، برطرف کنم. خوشبختانه هنوز کسی این کامپیوتر را روشن نکرده بود.

اضطراب شدیدی داشتم، خدا کند کسی نیاید. کامپیوتر را روشن کردم و منتظر بودم تا windows بالا آید و سریع کار را درست کنم و سریع خاموشش کنم و دوباره روکش پارچه ای اش را به رویش بکشم، به طوری که انگار اتفاقی رخ نداده است و همه چیز مانند اولش است. ولی نمی دانم چرا تصویر نمی آمد، صدای کامپیوتر نشان از این می داد که روشن است ولی تصویر مانیتور سیاه بود و هیچ نقشی در آن مشاهده نمی شد، هر چه انتظار کشیدم، خبری از تصویر نبود. با ترس و لرز دکمه restart را فشردم تا دوباره راه اندازی شود ولی هیچ خبری از تصویر نبود. عرق سرد بر جبینم نشسته بود و نمی دانستم چه کار باید کنم.

نیامدن تصویر علت های گوناگونی دارد، یا کارت گرافیک مشکل پیدا کرده است، یا ویندوز مسئله دار شده است، یا کابل ها و مانیتور عیب پیدا کرده اند. اولین چیزی که به ذهنم رسید بررسی کابل VGA بود. کامپیوتر را آرام از محفظه آن در زیر میز بیرون آوردم و کابل مورد نظر را جدا کردم و فیش آن را بررسی کردم، همه پین هایش سالم بود، به درونش فوت کردم تا اگر چیزی در آن هست بیرون آید و دوباره وصلش کردم. طرف دیگر آن که به مانیتور وصل بود را نیز جدا کردم و تا خواستم فوت کنم که صدایی آمد، یکی گفت: چه می کنی آقای مهندس؟ تا سرم را بلند کردم، سرم شروع کرد به چرخیدن. حمید بود که با قیافه حق به جانبی داشت به من نگاه می کرد.

لبخندی زد و گفت: آقای مهندس! زدی کامپیوتر مدرسه را خراب کردی. چه بلایی سرش آوردی؟! گفتم: چرا چرند می گویی، من فقط روشن کردم و دیدم تصویر نمی آید، دارم کابل مانیتور را بررسی می کنم تا ببینم اشکال از کجاست. شوخی هایش را ادامه نداد و آمد تا به من کمک کند. هر جایی را که به نظرمان می رسید بررسی کردیم ولی مشکل حل نشد. حمید گفت: ایرادی ندارد، وسیله برقی است و این اتفاقات طبیعی است. به آقای مدیر اصل قضیه را صادقانه می گوییم، او هم حتماً قبول خواهد کرد.

کلی مرا دلداری می داد که نگران نباشم، ولی همین دلداری هایش از درون مرا می خراشید. چقدر به فکر من بود و چقدر تلاش می کرد به من کمک کند تا زیاد احساس بدی در این زمینه نداشته باشم، چقدر با من همراهی می کرد تا فقط خودم را مقصر این اتفاق ندانم. ولی من درباره او چه فکر می کردم و به دنبال چه بودم؟! هر چه بیشتر به من نزدیک می شد و با من صحبت می کرد تا حالم بهتر شود، حالم بدتر می شد. او نمی دانست که علت بدی حالم کامپیوتر نیست و مشکل جای دیگری است، مشکل درونم و افکارم است که بسیار باید تلاش کنم تا بتوانم آنها را  تصحیح کنم و تفکرات بد را از درونش بیرون بریزم، تفکراتی مضحک و کودکانه.

چند روز بعد آقای مدیر آمد و موضوع را به او گفتم و ایشان هم بسیار منطقی برخورد کرد، اول کمی فکر کرد و بعد گفت: روز قبلی که من می خواستم به مشهد بروم، حدود ساعت 11 برق رفت و در آن زمان کامپیوتر هم روشن بود، شاید نواسانات برق باعث این مشکل شده، کامپیوتر را به اداره می برم تا تعمیرش کنند. این برخوردهای منطقی همچون پتکی بر من وارد می شد. به شدت از خودم متنفر شده بودم. از این که چقدر بچگانه فکر می کنم از خودم بیزار بودم و دوست داشت از خودم فاصله بگیرم. بهتر بود مدتی با خودم قهر کنم. این چیزی که در درون افکار من است اصلاً ارزش همراهی ندارد.

اولین تصمیمی که گرفتم این بود که دیگر به کسی حسادت نکنم، کار بسیار سختی است و نیاز به انرژی بسیار دارد. باید تمرین کنم که از پیشرفت و موفقیت دیگران خوشحال شوم. یکی دیگر از راهکارهایی که باید استفاده کنم، عدم مقایسه خودم با دیگران است. خیلی تلاش کردم و اندکی موفقیت به دست آوردم. وقتی از این قیاس بیرون آمدم خیلی راحت شدم و هر کسی را در حد توانایی هایش دیدم. منی که توانایی اندکی دارم با آنی که توانایی بیشتری دارد متفاوت است و طبیعتاً نوع زندگی و سطح آن نیز متفاوت خواهد بود. هرکسی برای زندگی خود هدفی دارد و برای رسیدن به آن تلاش می کند. زندگی پر است از تفاوت و به نظر اگر این تفاوت ها نبود، زندگی معنایی نداشت.

برای جبران خطایم و همچنین تشکر از رفتارهای خوب حمید باید کاری می کردم. یک بار پنجشنبه که از گرگان بلیط قطار داشتم، شیرینی گرفتم و به خانه حمیدشان رفتم. از دیدن من متعجب شده بود ولی از دیدن جعبه شیرینی بیشتر در تعجب فرو رفته بود. لبخندی زدم و گفتم برای کامپیوتر شما گرفته ام، انشالله برایت خوب کار کند. او هم در همان حالت بهت زدگی گفت: فکر کنم حالت خوب نیست، آخر چه کسی برای کامپیوتر شیرینی می آورد. او راست می گفت، کسی برای کامپیوتر شیرینی نمی برد، ولی من برای بهترین دوستم شیرینی برده بودم که با رفتارش درس بزرگی به من داد. درسی که سالها سعی در رعایت آن دارم و البته گه گاهی هم در درون دوباره مبتلایش می شوم ولی زود رهایش می کنم.

280. غروب

از روزی که آمده بود تراز مدرسه را به هم ریخته بود. هیچ زنگی نبود که او از کلاس اخراج نشده باشد و زنگ تفریحی که در حیاط مدرسه با کسی درگیر نشده باشد. مدرسه نسبتاً آرام ما تاب این همه بی نظمی و از آن بدتر خشونت را نداشت و کار آقای مدیر برای بازگرداندن آرامش به مدرسه بسیار سخت شده بود. کنترل او حتی برای خودش نیز سخت بود چه برسد به ما! جثه ی کوچکی داشت ولی بسیار فعال و پر انرژی بود و به قول معروف یک دقیقه جایی بند نمی شد.

پرخاشگری اش بیشتر از دیگر رفتارهایش همه را آزار می داد، حتی لحن صحبت کردنش نیز بسیار آمرانه است، احترام در رفتارش به هیچ وجه مشاهده نمی شود و همه را به دید دشمن خود می نگرد، انگار کل عالم بر علیه او هستند و او هم باید یک تنه با همه آنها بجنگد. هر اتفاقی هرچند کوچک که برایش می افتاد، بسیار او را عصبانی می کرد و بی دلیل به دانش آموزان می تاخت. حتی یک بار با یکی از همکاران به مجادله پرداخت و حرمت را شکاند و باعث شد تنبیه شدیدی شود.

با این که قد کوتاه و بدنی لاغر داشت اما سرعت عمل و چابکی اش باعث می شد در بیشتر درگیری ها فیزیکی برنده باشد، و همین عاملی شده بود که بیشتر به این نوع برخوردها بپردازد. او را در حال گفتگو ندیده بودم و همیشه در حال مبارزه یا مجادله بود. آقای مدیر که از دستش مستأصل شده بود به سیم آخر زد و گفت که پرونده اش را می دهد تا برود جای دیگری ثبت نام کند و مدرسه ی دیگری را با خاک یکسان سازد.

در کلاس خودم به میز اول منتقلش کردم و تا جایی که امکان داشت بیشتر از بقیه مشغول نگاهش می داشتم، تنها راه همین به نظر می رسید. استعدادش بد نبود و خیلی سریع حل می کرد و همین سرعتش، بلای جانم شده بود. زودتر از همه تمرین یا مسئله را حل می کرد و شروع می کرد به سربه سر گذاشتن با دیگران و همین نظم کلاس را بر هم می زد. اوایل فکر می کردم برای گمراه کردن من به صورت ظاهری حل می کند ولی وقتی جواب هایش را می دیدم متعجب می ماندم، بیشتر اوقات پاسخ هایش درست بود.

وقتی بیشتر به او دقت می کردم علایم بیش فعالی را به وضوح در حرکاتش می دیدم. اصلاً آرام و قرار نداشت و حتی لحظه ای هم ساکت و ساکن نبود. یک بار که همه داشتند کاردرکلاس حل می کردند و او مانند همیشه مثل فشنگ همه را حل کرده بود، صدایش کردم و از او خواستم تا مقابل تخته سیاه بدون حرکت بایستد. هر چه علتش را می پرسید چیزی نمی گفتم و فقط از او می خواستم بایستد و کاری نکند. می خواستم ببینم چقدر می تواند خودش را کنترل کند. تازه می خواستم به ساعت نگاه کنم تا شروع زمان را به خاطر بسپارم که حرکت کردنش آغاز شد، هرچه از او خواستم تا یک دقیقه هم که شده آرام باشد نمی توانست و بیشتر از بیست تا بیست و پنج ثانیه نمی توانست آرام بماند و این اصلاً علامت خوبی نبود.

قضیه را با آقای مدیر در جریان گذاشتم و قرار شد که والدینش را به مدرسه بخواند تا در این موضوع صحبت کنیم. مشکلات بیش فعالی علاوه بر درمان های روانی درمان های دارویی هم دارد که بسیار تاثیرگذار است. احتمالاً خانواده این دانش آموز از این موضوع بی اطلاع هستند. چون از روستای مجاور به این مدرسه منتقل شده بود و دسترسی به خانواده اش مشکل بود، دو سه هفته طول کشید که با پیگیری های آقای مدیر مادرش به مدرسه بیاید. با توجه به تاکیدی که کرده بودم آقای مدیر مرا هم صدا کرد و قرار شد هر دو در دفتر مدرسه با ایشان صحبت کنیم تا اگر بشود راه حلی برای مشکل او پیدا کنیم، مشکلی که واقعاً مدرسه را تحت الشعاع خود قرار داده بود.

ابتدا آقای مدیر شروع به صحبت کرد و کلی از او و رفتارهایش شکایت کرد، دفتر انضباطی را آورد و به ایشان نشان داد که چقدر گزارش درگیری در مورد پسر او در این دفتر ثبت شده که  در قریب به اتفاق آنها مقصر پسر ایشان است. کلی شکایت کرد و از به هم ریختن اوضاع مدرسه بعد از ورود او گفت و در نهایت با این جمله صحبتش را تمام کرد که بهتر است پرونده پسرش را بگیرد و به اداره آموزش و پرورش برود تا آنجا برایش تعیین تکلیف کنند. جای او در مدارس عادی نیست و باید فکری اساسی برای او کرد. مادر بنده خدا فقط نگاه می کرد و چیزی برای گفتن نداشت.

وقتی نوبت به من رسید و حال و روز مادرش را دیدم، مانده بودم چه بگویم و از کجا شروع کنم؟ مانند آقای مدیر شکایت نکردم و کمی درباره درس هایش گفتم، از او خواستم تا بیشتر بر روی بچه اش کنترل داشته باشد و حواسش به درس خواندن او باشد. سپس پرسیدم که آیا در خانه هم این گونه است؟ یعنی پرخاشگر و تا حد زیادی عصبی است؟ منتظر جواب بودم ولی سکوت سنگینی بر محیط حکم فرما بود. در مورد نشانه های بیش فعالی صحبت کردم و  پرسیدم: آیا در خانه هم بسیار فعال و پر جنب و جوش است؟ اگر این علایم را در خانه هم داشته باشد حتماً باید جهت درمان به پزشک متخصص مراجعه شود، وگرنه مشکلاتش روز به روز بیشتر خواهد شد.

بعد از سکوتی طولانی مادرش لب به سخن گشود و ما را در سکوتی مرگبار فرو برد. دو سال پیش از پدر این بچه طلاق غیابی گرفته بود، پدر به تقاص جرمی می بایست حدود ده سال را در زندان بگذراند و هیچ منبع درآمدی هم نداشت تا بتواند زندگی زن و فرزندانش را تامین کند. این زن یک سال را با بدبختی های بسیار پشت سر می گذارد ولی دیگر نمی تواند تاب بیاورد و وادار می شود ازدواج مجدد می کند و همسر جدیدش شرط می گذارد که فقط می تواند یکی از دو فرزندش را با خود به خانه ی او ببرد.

در دوراهی هولناکی می افتد و در نهایت تصمیم می گیرد دخترک را به خانه ببرد و پسر را به مادربزرگش بسپارد، این مادر حتی مجبور شده که از این روستا هم برود و فرسنگ ها دوردتر در خانه ای که در آن فقط نامی از زندگی هست فقط رنج بکشد. همسر جدیدش که تفاوت سنی بسیار هم با او دارد او را فقط به عنوان یک نیروی کار می بیند و همچون بردگان با او رفتار می کند. او حتی اجازه ندارد که هر از چندگاهی به پسرش سر بزند و همین زندگی را برای او همچون جهنم کرده است.

مادربزرگی که این پسر با او زندگی می کند چنان فرتوت است که یک نفر برای پرستاری از او لازم است. این مادربزرگ را یک بار دیده ام، زمانی که برای ثبت نام همراه این بچه به مدرسه آمده بود. کمری دوتا داشت و به زحمت به اتکای عصا راه می رفت ولی با همان تن نحیف،کمر همت چنان بسته که از این بچه نگهداری کند ولی افسوس که فقط می توانست خوراک او را فراهم کند و همین کار هم از او در حد یک معجزه بود.

در ذهنم لحظه ای را تصور کردم که این دانش آموز وارد خانه می شود ، خانه ای که پدر در آن نیست و حتی نامش هم سرافکندگی می آورد و مادری که فرسنگ ها دورتر در خانه ای دیگر زندگی می کند و او را تنها به امید یک پیرزن در این خانه رها کرده است. چقدر زندگی در این خانه سخت و غیرقابل تحمل است. کسی نیست که در این خانه به این بچه محبت کند و او از این موهبت که حتی از خوراک نیز مهمتر است محروم است.

تصویری که در همین چند لحظه از آن خانه و زندگی اش مقابل چشمانم رقم خورد چنان بر من سنگین آمد که نشستم. من حتی ذره ای از این شرایط را حتی در تصوراتم هم نمی توانم تحمل کنم، چگونه این پسر سالها و ماه ها و روزها را در این محیط سپری می کند؟ علت پرخاش هایش همین زندگی غیر قابل تحملش است. او آن قدر در این زندگی زیر فشار است که همه چیز و همه کس را بر علیه خود می بیند. او از کسی محبت ندیده و فقط سرکوفت شنیده و تحقیر شده.

من دیگر یارای سخن گفتن نداشتم. آقای مدیر هم بسیار متاثر شده بود. باید کمی از این سنگینی فضا می کاستم. تنها چیزی که به ذهنم رسید سرعت عمل او در حل کردن مسائل ریاضی بود. مقداری از ریاضی حل کردنش تعریف کردم تا شاید از این وضعیت خارج شویم. مادرش که باور نمی کرد و آقای مدیر هم چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد. باید به آنها ثابت می کردم که او در ریاضی حرف هایی برای گفتن دارد. بهترین کار این بود که او را به دفتر بیاورم و بگذارم تا چند تمرین را حل کند. با این کار می توانستم ابتدا کمی تشویقش کنم تا در ادامه تحمل انتقادها را داشته باشد، از طرفی هم کمی دلگرمی به مادرش داده باشم تا از زیر این آوار سهمگین اندکی بیرون آید.

مدیر دانش آموز مورد نظر را به دفتر آورد، چند تا تمرین نسبتاً ساده روی کاغذ نوشتم و آماده کردم تا مقابلش بگذارم. مطمئن بودم که می تواند حل کند و از همین جا می شد وارد بحث شد تا شاید با این تشویق در مقابل مادرش کمی به حرف های ما گوش کند. شاید حرف مادرش بیشتر تاثیرگذار باشد. درست است که از او جدا است ولی هرچه هست مادر و فرزند هستند و این ارتباط اگر به مو هم برسد گسسته نمی شود. به هر حال باید راهی می یافتیم تا به او اندکی کمک کنیم.

 وقتی پسرک وارد دفتر شد و ناگاه چشمانش به مادرش افتاد، همانجا بی حرکت ایستاد. من نتواسته بود حتی چند ثانیه او را آرام کنم ولی حالا کاملاً بی حرکت بود. هیچ کدام حرفی نمی زدند و فقط همدیگر را نگاه می کردند. اشک های مادر گونه اش را تر کرده بود و پسرک هم هرچه در توان داشت در کنترل خشم و بغضش صرف می کرد. هیچ کاری از دست من و آقای مدیر بر نمی آمد، محیط به طور بسیار وحشتناکی سنگین شده بود. پسرک دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، چنان می گریست که شانه هایش تکان می خورد.

سوختن مادر و ذوب شدنش را می شد با دو دیدگان دید. انگار عصاره بدنش از طریق چشمانش بیرون می ریخت، هر اشکی از چشمش می چکید تنش را تکیده تر می کرد و صورتش را غمناک تر. به دنبال چه هدفی بودم و چه شد! می خواستم با این کار جو حاکم را تغییر دهم، ولی همه چیز برعکس شد و سنگینی فضا به صورتی تصاعدی افزایش یافت. در چشمان مادر عشق بود ولی فرزند حالی غریب داشت، هم عشق به مادر و هم تنفر از جدایی، هر دو را با هم داشت. چهره اش عصبانی ولی اشک هایش سرازیر بود. خشم در او به شدت موج می زد ولی دیدن مادرش هم او را منقلب کرده بود.

اگر بیشتر می ایستادم من هم باید همراه این دو می گریستم. به یاد خانه و مادرم افتادم که فرسنگ ها از اینجا دور است. به فکر زندگی خودم افتادم و آینده ای که برایم نامعلوم بود. زندگی در این روستا را دوست داشتم ولی همین که پایانی برایش متصور نبود، عذابم می داد. تا کی باید دور از خانه و خانواده باشم؟ تا کی باید در اینجا تدریس کنم؟ آیا روزی فرا خواهد رسید که مدرسه به خانه ام نزدیک باشد؟ آیا روزی می رسد که من هم مانند همه دبیران در شهر خودم تدریس کنم؟ ای کاش من اهل اینجا بودم و خانه ام هم اینجا بود، شهر را با تمام مزیت هایش دوست ندارم. دیگر تاب ایستادن در دفتر را نداشتم و سریع به حیاط مدرسه رفتم.

آفتاب در منتها علیه افق در حال غروب بود و نور قرمز رنگش همه جا را فراگرفته بود. به افق خیره بودم و به اتفاقات بین مادر و پسر فکر می کردم. چند نفس عمیق کشیدم تا اکسیژن ریه هایم را پر کند، به شدت احساس خفگی می کردم. در همین حین ناگاه چیزی از کنارم همچون تیری که از چله رها شده بود گذشت و در همان راستای افق به سوی محو شدن رفت. همان پسرک بود و با هرچه در توان داشت در حال دویدن بود. دویدن به درون غروبی که آسمان را خونین رنگ کرده بود.

او می دوید و به سمت خورشیدی که در افول بود می رفت. با تمام توان می دوید به امید رهایی از سختی ها و رنج ها و ستم ها و ... ولی افسوس و صد افسوس که به سمت غروب می دوید، نمی دانم آیا برای او امید به صبح معنایی دارد؟ اصلاً صبحی خواهد آمد؟ ای کاش همه چیز مانند طبیعت غروب و طلوع داشت. 

279. پیش بینی

از همان اول مهر که سال تحصیلی جدید شروع شد، هم ما و هم دانش آموزان تا حدی سردرگم بودیم. قرار بود نظام آموزشی کشور به طور کل تحول یافته و تغییراتی بنیادین در آن ایجاد شود. اولین تغییری که ایجاد شده بود تبدیل سه ثلث به دو نوبت بود. تقریباً شبیه دانشگاه سال تحصیلی دو ترم شده بود، فقط انتخاب رشته به آن شکلی که در دانشگاه بود در اینجا تعریف نشده بود. درس ها همان دروس قبلی بود.

کل طرح به عنوان 6،3،3 معرفی شده بود و مقدمات آن در حال اجرا بود. در این طرح دوره ابتدایی شش ساله بود و سه سال متوسطه اول و سه سال متوسطه دوم. دوره راهنمایی به متوسطه اول تبدیل می شد و دوره دبیرستان به متوسطه دوم. البته در ابتدایی هم می بایست 3،3 باشد، یعنی دوره اول ابتدایی و دوره دوم ابتدایی. با توجه به گفته ها این تحول بسیار بزرگ بود و قرار بود تغییراتی عظیم ایجاد کند. پیش بینی کرده بودند که بعد از پنج سال بیشتر کاستی های نظام آموزشی ما با این طرح برطرف خواهد شد.

در مطالب کتب درسی که هیچ تغییری ایجاد نشد. شاید چون سال اول است فعلاً در حال طراحی کتاب های جدید هستند و در سال های آتی کتاب ها عوض خواهند شد. در ساعت های مدارس هم هیچ تغییری اتفاق نیفتاد، ریاضی همانند قبل بود، اول راهنمایی پنج ساعت در هفته و دوم و سوم راهنمایی چهار ساعت در هفته. نه درسی به دروس هر پایه اضافه شد و نه درسی هم حذف گردید. با این تفاصیل این تغییر فقط در کم کردن یک نوبت امتحان بود و بس، پس چرا این قدر آن را در بوق و کرنا کرده اند؟!

البته در دبیرستان تغییرات بیشتر بود و هر کس می خواست اول دبیرستان ثبت نام کند، می توانست نظام قدیم یا نظام جدید را انتخاب کند. این تغییر از سال اول دبیرستان شروع شده بود و قرار بود دوره دبیرستان سه ساله شود و یک سال هم به عنوان پیش دانشگاهی به آن افزوده شود. رشته های دیگری هم به نام های کار و دانش و فنی و حرفه ای نیز به رشته های دبیرستان افزوده شده بود. آن قدر این نظام جدید پیچ در پیچ بود که حتی مدیران دبیرستان هم هنوز از آن اطلاعات کافی نداشتند. امیدوارم بودم  پیش بینی آنها درست از کار درآید و دانش آموزان دچار مشکل نشوند و ضرر نکنند.

بعد از دوازده سال درس خواندن و پنج سال تدریس کردن به شدت به ثلث وابسته شده بودیم، آخرهای آذر ماه دیگر داشت استخوان هایمان درد می گرفت، عمری در این زمان فقط امتحان بود ولی حالا باید درس می دادیم. تا خودمان را با این نظام جدید هماهنگ کنیم، سالها طول خواهد کشید. فقط امیدواریم بعد از این که به این نظام عادت کردیم دوباره آن را تغییر ندهند.

بعد از امتحانات نوبت اول هم ما و هم بچه ها فهمیدیم که این تغییر نظام آموزشی آن چیزی که فکر می کردیم نبود و مدرسه در اصل تغییر چندانی نکرده است. همه چیز مانند قبل است و از آن تغییر بنیادین که به ما گفته بودند خبری نیست. خیلی امید داشتم تا اتفاقی رخ دهد و این روش های تدریس قدیمی و همچنین مدارس کاملاً سنتی ما به روز شوند و روش های جدید وارد نظام آموزشی ما شود. حدود چهل پنجاه سالی است که ما به همین صورت در حال درس دادن و درس آموختن هستیم. شاید ما ظاهر قضیه را دیده ایم و طبق پیش بینی بعد از چهار پنج سال همه چیز درست شود!

مدرسه به همان صورتی که سالها می گذشت، در حال گذر بود و هیچ تغییری در آن دیده نمی شد. به هفته های آخر اسفند رسیدیم، مانند همیشه شور و اشتیاق عید همه جا دیده می شد. سالها در این زمان امتحانات ثلث دوم بود و بعد تعطیلات عید شروع می شد، ولی حالا باید در این روزها کلاس می رفتیم. من همیشه امتحانات ثلث دوم را دوست داشتم، بعد از آن عید می رسید و دو هفته ای استراحت می کردیم و با نیرویی تازه ثلث سوم را شروع می کردیم.

پنجشنبه سر کلاس سوم راهنمایی بعد از این که درس تمام شد، بیشتر بچه ها سال نو را پیشاپیش تبریک گفتند، لبخندی زدم و تشکر کردم و گفتم: کمی زود گفتید، بیست و نهم اسفند دوشنبه هفته بعد است، یک شنبه که شد من هم سال نو را به شما تبریک عرض خواهم کرد. یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه از شنبه مدرسه تق و لق می شود و ما هم نمی آییم، به همین خاطر از همین حالا به شما عید را تبریک می گوییم.

با اخم نگاهش کردم و گفتم: چه کسی این را گفته است؟ مدرسه تا بیست و هشتم اسفند برقرار است و کلاس ها نیز دایر است. من به کلاس می آیم و طبق برنامه ریزی ام کار خواهم کرد و هیچ کس هم حق ندارد بدون دلیل غیبت کند. دو هفته در عید تعطیل هستید و همین برایتان بس است. پچ پچ بین بچه ها نشان از این می داد که اصلاً با حرف های من موافق نیستند. ولی من محکم سر موضع خود ایستادم و گفتم: هرکسی غیبت غیر موجه کند از او نمره کم خواهم کرد.

در دفتر موضوع را به آقای مدیر گفتم و هشدار دادم که بچه ها چنین تصمیماتی گرفته اند و این اتفاق نامیمون باید در نطفه خفه شود. تا سال قبل در این روزها همیشه امتحان بود و چنین اتفاقاتی رخ نمی داد، حالا که امتحان نیست باید خیلی جدی با این موضوع برخود شود وگرنه در سالهای آتی تبعات بسیار بدی خواهد داشت و نظم مدرسه را در این ایام کاملاً مختل خواهد کرد. امسال که سال اول است باید مقتدرانه برخورد شود تا دانش آموزان حساب کار دستشان بیاید و به فکر تعطیل کردن مدرسه نیفتند.

آقای مدیر حرف هایم را تایید کرد و در زنگ تفریح بعدی همه را به صف کرد و در این مورد  توضیحاتی به بچه ها داد، ضمناً تهدیدشان کرد که در صورت غیبت غیرموجه حتماً باید پدر یا مادرشان به مدرسه بیاید و تعهد بدهد. این رفتار آقای مدیر خیلی خوب و به جا بود و مطمئناً تاثیرات مثبتی در بچه ها ایجاد خواهد کرد، پیش بینی می کردیم که روزهای آخر سال مشکلی خاصی پیش نیاید. در مدرسه اگر معلمان و مدیر وحدت رویه داشته باشند هم محیط بسیار گرم و صمیمی می شود و هم مشکلات بهتر حل می گردد. مزیت بزرگ مدارس کوچک  روستایی همین است.

طبق تجربه ای که داشتم، در روزهای آخر سال بلیط بسیار سخت گیر می آید، به همین خاطر هفته قبل تمام بلیط های رفت و برگشت را یکجا خریده بودم. پیش بینی کردم که در روز آخر سال احتمالاً به قطار گرگان نرسم، برای همین بلیط قطار شاهرود به تهران را گرفته بودم، برای روز بیست هشتم اسفند ساعت هشت شب. در آن روز تا ظهر مدرسه خواهم بود و تقریباً هشت ساعت وقت خواهم داشت تا از وامنان به شاهرود بروم. این مسیر در حالت عادی بین دو تا دو ساعت و نیم طول می کشید، با پیش بینی بدترین حالت ممکن، برای ساعت هشت شب بلیط گرفتم تا قطار را از دست ندهم.

صبح شنبه اول وقت به سمت مدرسه به راه افتادم. به خاطر باران دیروز باز هم باید بیشترین احتیاط را در راه رفتن به خرج می دادم تا گِلی نشوم. آرام آرام به مدرسه نزدیک می شدم و بیشتر حواسم به جاهایی بود که پایم را می گذارم. برای اولین بار با کمترین مقدار پاشیده شدن گِل به روی شلوارم به مدرسه رسیدم، این را به فال نیک گرفتم و وارد حیاط مدرسه شدم، ولی این فال نیک بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد.

حیاط مدرسه بسیار خلوت بود و تعداد دانش آموزان به شدت کم بود. به نظر این بچه ها اصلاً به حرف ها و بهتر بگویم تهدیدات ما توجهی نکرده بودند و کاملاً خودسرانه مدرسه نیامده بودند. پیش بینی هایم برای به مدرسه آمدن بچه ها در همان گام اول نادرست از آب درآمد. در دفتر به آقای مدیر گفتم وضعیت بحرانی شده است و باید فکری برای آن کرد، یک جوری باید بچه ها را به مدرسه کشاند، متاسفانه تهدیدات ما اصلاً اثر نداشت. آقای مدیر نگاه معنی داری به من کرد و گفت: چه کار کنیم؟ برویم به در خانه تک تک بچه ها و آنها را به مدرسه بیاوریم؟ می شود؟ آقای مدیر راست می گفت و هیچ راهی نمانده بود و این بچه ها کاملاً ما را آچمز کرده بودند.

زنگ اول کلاس اول راهنمایی رفتم، تقریباً دو سوم بچه ها آمده بودند. همین هم غنیمت بود. باید کاری می کردم تا به گوش آنهایی که نیامده بودند برسد که این نیامدن برایشان گران تمام خواهد شد. اول تصمیم گرفتم درس بدهم و دیگر هم تکرار نکنم، ولی فکر بهتری به ذهنم رسید. پرسش کلاسی در این وضعیت بهترین راهکار است. با سوالاتی ساده بچه هایی که هستند نمره خوب می گیرند و آنهایی هم که نیستند برایشان صفر ثبت می شود. البته پرسش کلاسی های من از پنج نمره است.

به ترتیب بچه ها را پای تخته می فرستادم و آنها هم حل می کردند و بیشترشان پنج کامل را می گرفتند. آنها که ضعیف بودند کلی ذوق می کردند که برای اولین بار حداقل پای تخته را نمره خوبی گرفته اند. نام هر کسی را که می خواندم و غایب بود برایش صفر می گذاشتم و بلند هم می گفتم تا همه بشنوند. پچ پچ هایی سر کلاس در مورد همین نمره های صفر ایجاد شد، من هم گذاشتم تا کامل با هم صحبت کنند، می دانستم که از مدرسه بیرون بروند خبر را سریع پخش خواهند کرد.

کلاس دوم راهنمایی کمتر از نصف کلاس آمده بودند و سوم راهنمایی هم فقط چند نفر بودند. هرچقدر سن این بچه ها بالاتر می رفت میزان غیبت شان هم بالا می رفت. انگار جرات بیشتری برای نیامدن پیدا می کردند. همین راه کار را در این کلاس ها هم پیاده کردم و چشمان بهت زده بچه ها که نمره صفر آنهایی که غایب بودند را می شنیدند نشان از این داشت که من به هدفم رسیده ام. چاره ای نداشتم و باید کاری می کردم تا مدرسه به این روز نیفتد. هدف اصلی من این است که نظم را در مدرسه یاد بگریند و بفهمند که حق ندارند قانون را زیر پا بگذارند.

موضوع را به آقای مدیر گفتم: لبخندی زد و گفت: بچه ها را زیاد اذیت نکن، بگذار این دم عیدی راحت باشند. گفتم: دو هفته در عید تعطیل هستند و در راحتی و آسایش به سر می برند، باید سخت بگیریم تا نظم را یاد بگیرند. آقای مدیر دیگر چیزی نگفت و به نظر می آمد با من در این موضوع زیاد موافق نبود. ولی من در تصمیم راسخ بودم و فردا هم همین کار را انجام خواهم داد. ممکن است امروز از دستم در رفته باشند ولی برای فردا پیش بینی ام در مورد حضور حداکثری بچه ها درست خواهد بود.

در مسیر برگشت به خانه اتفاقات جالبی افتاد، معمولاً وقتی دانش آموزان در کوچه های روستا مرا می دیدند می آمدند و سلامی می کردند ولی حالا مرا که می دیدند راهشان را به طرف دیگر کج می کردند تا با من مواجه نشوند. این یعنی کاری که امروز در کلاس انجام داده ام موفق بوده و خبرش به بچه ها رسیده است. این ناراحتی آنها هم مقطعی است و بعد از مدتی از یادشان می رود، ولی این را یاد می گیرند که کارشان را باید درست انجام دهند. نظم و انضباط اصلی ترین شرط پیشرفت است، حتی در کارهایی که به نظر ساده می آید.

 برای یک شنبه برنامه خاصی را برای بچه ها پیش بینی کرده بودم، مطمئن بودم که بیشترشان به مدرسه خواهند آمد و برای این کارشان بهتر بود تشویقی برای آنها در نظر بگیرم. همیشه تشویق بهتر از تنبیه تاثیرگذار است. نیم ساعت در کلاس کمی درس های قبلی را مرور می کنم و بعد با هماهنگی آقای مدیر به آنها اجازه می دهم که به حیاط بروند و فوتبال بازی کنند. این بهترین جایزه برای آنها خواهد بود، هم یاد می گیرند که باید به وظیفه شان عمل کنند و هم خاطره خوشی از فوتبال برایشان خواهد ماند.

صبح در مسیر مدرسه آقای مدیر مرا دید و با تعجب پرسید که مگر نرفتید تهران؟ در جواب ایشان گفتم مگر قرار بود بروم؟ من برای امشب ساعت هشت شب بلیط قطار دارم، تا ظهر مدرسه ام و بعد خواهم رفت. به نظر مبهوت می آمد و اصلاً انتظار دیدن مرا نداشت. در ادامه گفت: امروز هیچ همکاری نمی آید و اصلاً سرویس معلمان از شهر حرکت نکرده است. گفتم: اشکال ندارد، من کلاس هایم را برگزار می کنم و برای این که بچه ها حوصله شان سر نرود، مدتش را کوتاه می کنم و در ادامه با اجازه شما می گذارم در حیاط فوتبال بازی کنند. آقای مدیر دیگرچیزی نگفت و تا مدرسه بین ما فقط سکوت حاکم بود.

وقتی وارد حیاط مدرسه شدیم همانجا ایستادم و فهمیدم که تمام تمهیدات و روش ها و فکرهایی که کرده بودم و به نظرم بسیار هم تاثیرگذار بوده، همه باد هوا بوده است و هیچ اثری هم نداشته است. تمام پیش بینی هایم غلط از آب درآمده بود. در حیاط مدرسه حتی یک دانش آموز هم نبود. کودتایی دقیق و کامل در مدرسه صورت گرفته بود. همانجا مبهوت ایستاده بودم و حیاط خالی را نگاه می کردم که آقای مدیر به پشتم زد و گفت: فکر کنم زور بچه ها از شما بیشتر بوده، همان نصف نیمه های دیروز هم نیامدند.

خیلی ناراحت شدم، هدفی که به دنبالش بودم به هیچ وجه محقق نشده بود و این برای آینده بسیار خطرناک به نظر می رسید. وقتی بچه ها خودشان تصمیم بگیرند و اجرا هم کنند و به قوانین مدرسه هیچ اعتنایی نداشته باشند، دیگر در مدرسه سنگ روی سنگ بند نمی شود. ضمناً یاد می گیرند که بعدها هم می توانند با این ترفند از زیر کارهایی که وظیفه آنها است به راحتی شانه خالی کنند. انجام وظیفه مهتمرین چیزی است که هر انسانی باید آن را رعایت کند.

وقتی با آقای مدیر در این زمینه صحبت کردم و او ناراحتی مرا دید، باز هم مانند همیشه لبخندی زد و گفت: نگران نباش، حداقل بخش مثبت قضیه را ببین. گفتم مگر این اتفاق جنبه مثبت هم دارد؟ گفت: همین که همه با هم متحد شدند و یک نفر هم زیر قولش نزد یک اتفاق خوب است. هرچقدر فکر کردم نتوانستم این وجه مثبت را قبول کنم. اتحاد و یک دلی برای کارهایی خوب است که نتیجه اش درست باشد و به نفع همه باشد نه در تعطیل کردن مدرسه.

ساعت نه صبح از آقای مدیر خداحافظی کردم و به سمت کاشیدار به راه افتادم. در راه به این فکر می کردم که این نظام آموزشی جدید در اولین سال اجرایش نظام مدرسه را در روزهای آخر اسفند بر هم زد. در زمانی که ثلث بود در این روزها امتحان بود و همه چیز در جای خودش قرار داشت ولی حالا همه چیز به هم ریخته است. چه چیزهایی پیش بینی می کردیم و حالا چه اتفاقاتی رخ داد. شروع نظام جدید این گونه است، آینده اش چه خواهد شد؟! به نظر پیش بینی ها اصلاً درست از آب در نخواهد آمد.

هنوز به کاشیدار نرسیده بودم که وانتی رسید و سوار شدم و تا شاهرود را یکسره رفتم، دوازده ظهر میدان مرکزی شاهرود بودم. باید تا هشت شب صبر می کردم ولی نمی دانم چه شد که خودم را در پلیس راه یافتم و بلافاصله اتوبوس گیرم آمد و ساعت هفت شب سه راه افسریه بودم. انگار قرار است تمام پیش بینی هایم درست از آب در نیاید، چه در بلند مدت و چه در کوتاه مدت. کلاً از این به بعد نباید پیش بینی کنم. پیش بینی های من اگر هم غلط باشد فقط به خودم ضربه می زند، ولی نگران پیش بینی نظام جدید آموزشی هستم که اگر درست نباشد، تبعاتی جبران ناپذیر خواهد داشت.

278. تمرکز

بیرون برف سنگینی می بارید و هوا بسیار سرد بود ولی این سرما دیگر آن طرف پنجره ها بود. داخل کلاس هوا بسیار مطبوع بود، این گرمای دلچسب به مدد بخاری های تازه ای بود که بعد از عمری آموزش و پرورش به مدارس آورده بود و بساط آن بخاری های چکه ای که بسیار هم خطرناک بودند جمع شده بود. چه کلاس هایی که به خاطر آن بخاری ها آتش گرفت و بچه های معصوم و معلمان فداکار را دچار حادثه کرد. همین چند وقت پیش بود که در استان ایلام آتش سوزی در کلاس دل همه را آزرد. مگر اتفاقات تلخ رخ دهد تا مسئولین کمی به فکر افتند.

بخاری های جدید همه کاربراتوری بودند و بسیار مطمئن به نظر می رسیدند، بزرگ و محکم بودند و همان نشان «ارج» که بر رویشان حک شده بود تا حد زیادی خیال ما را راحت می کرد. این نام از کودکی همیشه گرمابخش خانه های ما بوده است، درست است که در شهرها این روزها گازکشی شده و دوران رونق این بخاری های نفتی گذشته ولی هنوز یاد آنها در ذهنمان باقی است.

امروز روز اول امتحانات نوبت اول است و طبق معمول هر سه پایه امتحان ریاضی دارند. قرار شده بود که امتحان پایه های اول و دوم راهنمایی را با هم ساعت هشت صبح بگیریم و امتحان پایه سوم که تعدادشان کمی بیشتر بود را در ساعت ده صبح برگزار کنیم. تصمیم گرفته شد همه در سالن امتحان دهند و به همین خاطر دیروز به آقای مدیر در چیدن میز و نیمکت ها در سالن کمک کرده بودم. به مدد کامپیوتری که اداره به مدرسه داده بود، شماره هایی را چاپ کرده بودیم و روی میزها چسبانده بودیم تا همه چیز به طور اصولی برگزار شود.

صبح اول وقت آمده بودم تا مرتب بودن همه چیز را بررسی کنم. به جای بچه ها من اضطراب داشتم و نگران این بودم که دانش آموزانم امتحانشان رو خوب خواهند داد؟ در طرح سوالات با خودم کلی کلنجار رفته بودم که سطح سوالات طوری باشد که همه به درستی سنجیده شوند، ولی رعایت این مورد بسیار سخت است. به زعم خودم دوازده نمره سوالات پایه ای و ساده طرح کرده بودم و چهار نمره هم متوسط و سه نمره هم کمی سخت و یک سوال یک نمره ای بسیار دشوار نیز در امتحان گنجانده بودم.

آقای مدیر قبل از من به مدرسه آمده بود و بخاری هر سه کلاس را روشن کرده بود و درهای کلاس ها را نیز کاملاً باز گذاشته بود تا سالن هم گرم شود. هنوز سالن مانند کلاس ها گرم نشده بود ولی تفاوت دما آن چنان نبود و به مرور زمان گرم تر هم می شد. با این بخاری های نو حتماً تا آمدن بچه ها سالن نیز به دمای مناسب می رسید. یکی از مهم ترین موارد برای برگزاری آزمون شرایط فیزیکی مناسب است، محل نشستن دانش آموز و دمای محیط از موئلفه های خیلی مهم این موضوع  است.

 کلاس اولی ها با جثه های کوچک شان که کاملاً سپید پوش شده بودند، پشت سر هم می آمدند و من هم به داخل کلاس هدایت شان می کردم تا گرم شوند. همه ابتدا کنار بخاری ای که از نویی برق می زد می رفتند و با رعایت فاصله که بخاری کثیف نشود، گرم می شدند و بعد به سالن برمی گشتند و روی نیمکت ها می نشستند. منظره جالبی در کنار بخاری ایجاد شده بود، به نوبت مدت کوتاهی می ایستادند و بعد می رفتند و جالب این بود که اصلاً هم شلوغ نمی کردند و به ترتیب کارشان را انجام می دادند. تنها جایی که باید کمکشان می کردم این بود که در لیستی که به دیوار سالن نصب شده بود، شماره شان را نشان می دادم و آنها را به جایشان هدایت می کردم.

سردرگمی بچه ها در پیدا کردن شماره هایشان مرا به این فکر انداخت که برای امتحانات بعدی برایشان کارت ورود به جلسه هم چاپ کنم. کمی کار با  WORDرا یاد گرفته ام و اگر برایشان کارت چاپ کنم هم کلاس کار بالا می رود و هم تا پایان امتحانات سردرگم نیستند. همانطور که بچه ها را به محل شماره هایشان هدایت می کردم، حواسم هم به اخم هایی که بر چهره بعضی ها نقش می بست نیز بود. با اجازه آقای مدیر چیدمان را طوری طراحی کرده بودم که در اطراف آنهایی که می دانستم فکرهایی در سر دارند، منابع مهمی جهت سوء استفاده در دسترس نباشد.

ساعت پنج دقیقه مانده بود به هشت، آقای مدیر پاکت سوالات را آورد و بعد از امضا کردن روی آن، سوالات از داخل آنها بیرون آورده شد و توسط من و همکار دیگر در بین دانش آموزان توزیع شد. همان ابتدا به بچه ها گفتم که حواستان را جمع کنید و تمرکز کامل داشته باشید و با آرامش به سوالات پاسخ دهید. قانون اصلی من در امتحانات سکوت مطلق است و هیچ دانش آموزی حق پرسیدن ندارد، مگر اشکال چاپی باشد. به همین خاطر امتحان در سکوتی مثال زدنی آغاز شد و همه شروع کردند به پاسخ دادن سوالات. من ابتدای سالن ایستادم و همکار دیگر هم در میانه سالن قرار گرفت، نظارت کامل بود و همه چیز در صحت و سلامت در حال برگزاری بود.

سعید میز اول سر میز درست مقابل من نشسته بود، او دانش آموز کلاس اول بود، جثه ای کوچک و نحیف داشت و در کلاس خیلی حرف می زد. سوال زیاد می پرسید و کلاً آرام و قرار نداشت. بچه خوبی است و این کارهایش به حساب شیطنت او نیست، بنده خدا دست خودش نیست و زیاد صحبت می کند، حتی با خودش هم حرف می زند. در کلاس وقتی با خودش صحبت می کند و حواسش به من نیست، فقط نگاهش می کنم و وقتی چشمانش با چشمانم تلاقی می کند با دست جلوی دهانش را می گیرد و با سر عذرخواهی می کند.

سعید داشت برگه اش را بررسی می کرد. چون مقابلش ایستاده بودم می توانستم صدایش را بشنوم، مانند اکثر اوقات باز هم داشت با خودش حرف می زد، ولی این بار کمی آرامتر، همین که فهمیده بود سر جلسه باید مدارا کند برای من کفایت می کرد. ناخواسته مکالمه خودش با خودش را می شنیدم، سالن به قدری ساکت بود که اگر می خواستم نشنوم اصلاً نمی شد. با خودش می گفت: صفحه اول که بد نیست، خدا را شکر سوالات آسان است و بیشترشان را بلدم، آقای دبیر هم گفته که باید بیشتر تمرکز کنم، پس حواسم را جمع کنم و بنویسم.

وقتی صدایش نمی آمد معلوم بود که دارد حل می کند، قبل از هر سوال کمی به خودش قوت قلب می داد و بعد شروع می کرد به نوشتن. صدایش مخل نظم جلسه نبود، به همین خاطر دلم نیامد به او تذکر بدهم که صحبت نکند. می ترسیدم با این کار تمرکزش به هم بریزد. هر از چند گاهی از او فاصله می گرفتم و چند قدم تا میانه های محدوده مراقبت خودم می رفتم و همانطور دنده عقب برمی گشتم، تا همه چیز تحت کنترل باشد.

مدتی گذشت و دیدم سعید سرپا دارد پاسخ می دهد. آرام به او اشاره کردم و او هم نشست. باز شروع کرد با خودش حرف زدن و من هم گوشهایم را تیز کردم که ببینم دوباره چه می گوید. کمی مضطرب شده بود و می گفت: چقدر تمرکز سخته، نمی توانم حل کنم، نه، این سوالات سخته، اولش چرا آسون بود، حالا چجوری است که سخت شد؟ نکنه تمرکز می کنم سخت می شه؟ شاید نباید تمرکز کنم، ولی آقای دبیر گفت که باید تمرکز کنم، تمرکز می کنم سخت تر می شود، چه کار کنم؟!

به صفحه دوم که رسید اضطراب او  بیشتر شد و همین نگرانم کرد، دیگر نمی توانست بنشیند و ایستاده می نوشت، حتی به من هم نگاه نمی کرد، آرام و قرار نداشت. می خواستم کنارش بروم و کمی با او صحبت کنم تا شاید استرس او کمتر شود ولی قانون سکوت که در امتحان داشتم نمی گذاشت این کار را انجام دهم. اگر بالای سر او می رفتم و چیزی به او می گفتم بقیه فکر های دیگری می کردند و از من انتظار داشتند بالای سر آنها هم بروم و راهنمایی شان کنم.

مانده بودم که چه کنم؟ این بچه داشت از دست می رفت. فکری به ذهنم رسید، آرام خودم را به کنار در دفتر رساندم و همانطور که صورتم سمت سالن و دانش آموزان بود، در را باز کردم. در صدم ثانیه به داخل دفتر نگاه کردم و به آقای مدیر اشاره کردم که بیرون بیاید و بعد سریع به موقعیت اصلی خودم بازگشتم. آقای مدیر آمد و در گوشش گفتم که سعید حالش خوب نیست و خیلی مضطرب است، لطفاً با او کمی صحبت کنید تا حالش خوب شود، دست و پایش را گم کرده است.

آقای مدیر بالای سرش رفت و به او گفت: آقا سعید بنشین و حل کن. ولی سعید اصلاً به حرف آقای مدیر توجه نکرد. آقای مدیر هم کمی فکر کرد و به او گفت تا برود بیرون و آبی به دست و رویش بزند. وقتی آقای مدیر این حرف ها را به او زد، سعید هاج و واج مانده بود و نمی دانست برای چه باید این کار را انجام دهد. از ابهت آقای مدیر می ترسید تا علت را جویا شود و بدون این که چیزی بگوید با تعجب رفت بیرون و خیلی سریع هم برگشت. بنده خدا فقط می لرزید و داشت قندیل می بست. اصلاً حواسم به هوای بیرون نبود. سریع به او اشاره کردم تا به کلاس مجاور برود و کنار بخاری کمی گرم شود. آمدیم ابرو را درست کنیم، نزدیک بود چشم را کور کنیم.

آمد نشست و رفت سراغ برگه اش و باز گفت و گویش با خودش شروع شد، می گفت: یخ زدم وقتی آب زدم به صورتم، نمی دانم چرا آقای مدیر در این هوا به من گفت بروم بیرون و صورتم را بشورم. صورتم که کثیف نبود، خوابم هم نمی آمد، والا نمی شود سر از کار این بزرگتر ها درآورد. این ها را ول کن، امتحان را چه کار کنم؟ سوالاتش آن قدر سخت شده که نمی توانم حل کنم، هرچقدر هم تمرکز می کنم نمی شود. فکر کنم نباید تمرکز کنم، ولش کن بدون تمرکز حل می کنم. خدا کند سوالات آسان شوند.

وقتی ساکت شد فهمیدم که دارد حل می کند. زیرچشمی نگاهی به برگه اش انداختم، خوب می نوشت و همین  برایم جالب بود، سوالی را مثل فشنگ حل کرد و رفت سراغ سوال بعدی، قبل از حل مانند همیشه باز رفت سراغ خودش، گفت: آفرین سعید، خوب فهمیدی چه طور سوالات آسان می شوند، بدون تمرکز سوالات راحت تر می شوند و سریع جوابشان در می آید. با همین روش بقیه را هم حل می کنم، برو بریم. متعجب مانده بودم که این بچه با خودش چه می گوید؟

زیرچشمی برگه اش را وارسی کردم. می نوشت ولی تمام راه حل هایش اشتباه بود و همه چیز را داشت به هم می ریخت. به علامت ها توجه نمی کرد و فقط عددها را می دید. به شکل ها و صورت مسئله ها دقت نمی کرد و فقط عددها را جمع و تفریق و ضرب و تقسیم می کرد. دلم آشوب بود، خیلی دوست داشتم کمکش کنم ولی در اینجا نمی شد. باید راهی می یافتم تا او را از این رویه نادرست بیرون آورم. بهترین بهانه همین صحبت کردنش بود. کنارش رفتم و گفتم: آقا سعید، آرام صحبت کن تا حواس بقیه پرت نشود و تمرکز شان را از دست ندهند.

سرش را بلند کرد و با صدایی قراء گفت: آقا اجازه از دست بدهند بهتر است. من از دست دادم و دارم بهتر حل می کنم. تمرکز سوالات را سخت می کند. تمرکز نکنی خیلی راحت حل می شوند. ناگهان تمام توجه کل سالن به این گفت و گوی من سعید جلب شد. وضعیت بسیار بحرانی و خطرناک شده بود، علاوه بر برهم خوردن نظم جلسه آزمون، چیزی که این بچه می گفت درست برخلاف آن چیزی بود که می باید باشد و همین می تواند عاملی شود که بقیه هم دقت شان را از دست بدهند.

هول و ولای من از یک طرف و خنده های آقای مدیر و همکار دیگر از طرف دیگر فضا را برایم همچون جهنم کرده بود. دیگر کسی چیزی نمی نوشت و همه فقط مرا نگاه می کردند. باید هر طوری شده این اتفاق را جمع و جور می کردم. چند ثانیه صبر کردم و آرام بدون این که بچه ها بفهمند نفس عمیقی کشیدم و بعد گفتم: تمرکز اصل هر چیزی است و تا وقتی حواستان جمع نشود نمی توانید کاری را درست انجام دهید. بدون دقت کارها درست انجام نمی شود و جواب سوالات درست به دست نمی آید. حالا همه سرهایتان روی برگه های خودتان باشد و با دقت باقی سوالات را حل کنید.

همه شروع کردند به نوشتن ولی سعید همچنان مرا نگاه می کرد و لبخند می زد. معنای لبخندش کاملاً برایم روشن بود، در چشمانش می دیدم که می گفت: آقا اجازه شما هنوز نمی دانید که تمرکز نداشتن سر امتحان چقدر خوب است. تمرکز برای کلاس است تا آدم خوب یاد بگیرد، اینجا در امتحان دیگری نیازی به آن نیست. بعد از آن فشار عصبی که این فسقلی بر من وارد آورد، حالا نمی دانستم چه طور جلوی خنده ام را بگیرم. چنان نگاهی به من می کرد انگار او ارسطو است و من ابوجهل.

تا پایان امتحان متاسفانه همین رویه را ادامه داد و باعث شد که امتحانش خوب نشود. می خواستم بعد از این که برگه اش را تحویل داد او را نگاه دارم و کمی با او صحبت کنم. می خواستم بعد از اتمام امتحان برگه اش را جلوی خودش تصحیح کنم تا بفهمد که چقدر اشتباه کرده است و چه نمره کمی گرفته است. ولی وقتی بیشتر فکر کردم این کار را درست ندیدم. به احتمال زیاد با دیدن نمره اش باقی امتحانات را نیز خراب می کرد. پس باید صبر کنم و در زمان کلاس به او توضیح دهم. فقط در زمانی که می خواست برود او را صدا کردم و به او گفتم: تمرکز سوالات را سخت نمی کند، تمرین نکردن و درس نخواندن سوالات را سخت می کند.

بعد از امتحانات و در اولین جلسه کلاس در نوبت دوم وقتی نمره اش را روی برگه دید خشکش زد، خیلی جا خورد و به شدت ناراحت شد. اصلاً انتظار نمره زیر ده را نداشت و به قول خودش خیلی هم خوب امتحان داده بود. دوباره شروع کرد با خودش حرف زدن و زیر لب غرغر کنان می گفت: همه بدبختی های ما از این تمرکز است. داشته باشی سوال سخت می شود، نداشته باشی غلط حل می کنی و نمره نمی گیری، والا ما نمی دانیم این وسط چه کار باید کنیم؟ تمرکز کنیم یا نکنیم؟ و این جا بود که انتقام آن نگاه سر جلسه را با نگاهی که معنایی خاص تر داشت از او گرفتم. بعد هم کلی در مورد تمرکز داشتن در کلاس صحبت کردم تا سعید و بقیه بچه ها بفهمند که تمرکز بسیار لازم است.

277. تفاوت

تابستان شروع شد و فرصتی بود برای استراحت و تجدید قوا، فقط دوست داشتم بخوابم و بخوابم. دیگر از صبح زود بیدار شدن ها و چندین کیلومتر راه رفتن خبری نبود و می شد تا ظهر هم خوابید، بنده خدا مادرم چیزی نمی گفت، فکر کنم او هم می دانست که من نیاز مبرم به خواب دارم. روزهای اول خیلی خوب بود ولی وقتی یک هفته گذشت دیگر از این همه خوابیدن خسته شدم. اگر می خواستم می توانستم بخوابم ولی خودم از این همه کسلی به سطوح آمده بودم.

تصمیم گرفت برای برون رفت از این وضعیت کاری کنم، تنها فکری که به ذهنم رسید خرید نان روزانه در صبح زود بود. البته در زمان هایی که خانه بودم خرید نان با من بود ولی همیشه عصرها می رفتم و به تعداد زیاد می گرفتم و به مدد فریزر تا چند روز نان داشتیم. در خانه اعلام کردم که از این به بعد هر روز صبح زود نان می گیرم تا صبحانه را با نان داغ و تازه تناول کنید. خنده خواهرم و لبخندهای پدرم معناهای خاصی داشت ولی به آنها اصلاً توجه نکردم.

اول صبح به نانوایی رفتم، فکر می کردم خلوت باشد ولی چنان شلوغ بود که نیم ساعتی در صف ایستادم. نان را گرفتم و وقتی به خانه رسیدم مادر سفره صبحانه را آماده کرده بود و همه هم بیدار بودند. با افتخار نان های بربری تازه و گرم را وسط سفره گذاشتم و سینه ام را جلو دادم و با لحن خاصی گفتم: بفرمایید نان تازه. پدر با لبخند گفت: امیدوارم این رویه ادامه داشته باشد. پدرم مرا خیلی بهتر از خودم می شناخت، این رویه بیشتر از سه روز دوام نیاورد و باز به نان های فریزری روی آوردیم.

کلاً آدم تنبلی هستم و در تابستان ها این تنبلی به اوج خود می رسد. به یاد ندارم برای قدم زدن به بیرون رفته باشم، حتماً باید کاری باشد تا از خانه بیرون بروم. تازه سعی می کنم چندین کار را پشت سر هم انجام دهم تا مجدداً از خانه بیرون نیایم. اگر مرا روزها و ماه ها در خانه رها کنید، هیچ احساس بدی در من به وجود نمی آید. به شدت بودن در خانه را دوست دارم. در خانه هیچگاه احساس سر رفتن حوصله به من دست نمی دهد، آن قدر چیز های مختلفی هست که مرا به خود مشغول کند که گذر زمان را نفهمم. بهترین دوست من در خانه کتاب است، دوستی که هیچ گاه از دستش خسته نمی شوم.

ولی در وامنان همه چیز متفاوت است. در آنجا می باید روزی هفت هشت کیلومتر راه بروم، آن هم در طبیعتی زیبا. وقتی از خانه بیرون می زنم کلی شادابی و طراوت می بینم، اینجا جز ماشین و ساختمان و دود چیز دیگری برای دیدن نیست. آنجا وقتی بیرون از خانه هستم، سکوت هست و در نهایت صدای حیوانات اهلی و پرندگان و هر از چندگاهی هم تراکتوری که به زحمت در حال حرکت است، ولی اینجا پر است از هیاهو و بوق و صداهای گوش خراش موتورها. در آنجا مردمان آرام اند و با آرامش راه می روند و صحبت می کنند، سلام نقل مجلس این مردمان است، ولی اینجا همه در حال دویدن هستند، اصلاً به یکدیگر توجه نمی کنند و فقط به فکر رسیدن به مقصد هستند. اینجا همه فقط به فکر خود هستند. در این شهر بیرون رفتن برای من هیچ سودی ندارد.

در اینجا اکثر اوقت در خانه روی مبل ولو شده ام و در حال مطالعه هستم، مادرم چیزی نمی گوید ولی از نگاه هایش می فهمم که زیاد راضی نیست. دوست دارد مانند دیگر جوانان هم سن و سالم فعال باشم و جنب و جوشی داشته باشم. تمام خریدهای خانه را انجام می دهم و تا جایی که در توانم باشد کمکش می کنم ولی این ها به نظر او به اندازه کافی نیست. البته حق هم با ایشان است واقعاً کار خانه سخت و طاقت فرساست، من این ها را در زندگی وامنان کاملاً تجربه کرده ام. از طرف دیگر می باید بیشتر هم صحبت او شوم، نُه ماه سال که نیستم و حالا باید در کنارش کاری کنم تا اندکی از آن زمان را جبران کند. به همین خاطر مطالعه را به ساعات انتهای شب موکول کردم و در مدت روز در کنار خانواده بودم.

شاید این نوع زندگی که من در اینجا دارم برای بعضی ها غیرقابل باور باشد، ولی رویه است که سالهاست با آن زندگی می کنم. تا حد امکان به اهل خانه کمک می کنم و فقط برای خرید به بیرون می روم. قدم زدن در خیابان ها یا گشت و گذار در شهر برای من معنایی ندارد. به قول پدرم زیادی درون گرا هستم، ولی می دانم که منظور پدرم این است که خیلی تنبل هستم و از خانه بیرون نمی روم. چه کنم که این خصلت چه خوب چه بد همیشه با من هست، خصلتی که در شهر در من حلول می کند و در روستا از من می گریزد. در این شهر دوستی هم ندارم که همراه من باشد، دوستان من همه در وامنان و کاشیدار هستند، این جا من تنهای تنهای تنها هستم.

در یکی از روزهای گرم که حرارت تنوره می کشید و بیرون رفتن برابری می کرد با ورود به جهنم، عصر هنگام مادرم مرا صدا زد و گفت: فرامرز جان. همین جان گفتنش یعنی کاری با من دارد که می داند برایم سخت است و از همین حالا دست بالا را گرفته است. بعد از مقداری قربان صدقه رفتن، ادامه داد: خاله و دخترخاله هایت قرار گذاشته اند که  گشتی در بازار بزنیم، جایی که می خواهند بروند خیلی دور است، درست آن طرف شهر است. تنهایی می ترسم برون، با من بیا و همراهم باش.

بیرون رفتن به طور کل و در این عصر به طور اخص برای من کاری بسیار سخت بود، اصلاً هم حوصله طی کردن این همه مسیر را با اتوبوس واحد نداشتم، ولی چیزی بود که مادرم از من خواسته بود و رد کرد این خواسته نهایت بی ادبی و بی مرامی است. قبول کردم و همین کار کوچک من، مادرم را بسیار خوشحال کرد. سریع آماده شد و با هم حرکت کردیم. خانه ما در شرق تهران بود و محل قرار در شمال غرب تهران. باید سه خط اتوبوس واحد عوض می کردیم تا به مقصد برسیم، سه خط طولانی و پر ترافیک که کاملاً از آنها بیزار بودم ولی باید به خاطر مادرم تحمل می کردم.

زمانی که به راه افتادیم هوا روشن بود ولی وقتی رسیدیم کاملاً تاریک شده بود. مدت زمانی که در این سفر بودیم برایم ساعت ها گذشت و خیلی خسته ام کرد. ترافیک بزرگترین و لاعلاج ترین بیماری مزمن این شهر بزرگ است. مردمان اینجا به این معضل عادت کرده اند ولی من هنوز به این سطح نرسیده ام و این همه اتلاف وقت واقعاً آزارم می دهد. ایستادن در اتوبوس های پر از آدم و توقف های پر تعداد و فشار مسافران نیز بر این مشکلات افزوده شد و همه جا را برایم تیره و تار کرد. از همه بدتر تنفس این هوای آلوده است که ریه هایم را نیز آزرد.

به هر سختی ای بود به مقصد که یک مجتمع تجاری بزرگ و بسیار شکیل بود رسیدیم. طبق قرار خاله و دخترهایش هم آمده بودند. بعد از سلام و احوال پرسی، گشت و گذار در این مجتمع بزرگ و چندین طبقه آغاز شد. خانم ها واقعاً انرژی عجیبی در گشتن بازارها دارند و اصلاً هم خسته نمی شوند. من بعد از چند مغازه که آنها را همراهی کردم از پا افتاده بودم. من که ساعت ها در کوه دشت راه می روم و هیچ احساس خستگی نمی کنم، حالا بعد از چند قدم به شدت خسته شده بودم، نایی نداشتم که با آنها همراه شوم.

قرار شد من از آنها جدا شوم و گوشه ای بنشینم و منتظر آنها بمانم. بهترین جا همان محل ورود بود. کنار پله برقی یک نیمکت بود، روی آن نشستم و  منتظر ماندم تا آنها بازگردند. در این مدت نسبتاً طولانی ناخودآگاه چشمانم به مردمانی  افتاد که می آمدند و می رفتند. هشتاد درصد آنها خانم ها بودند و بیست درصد مابقی هم یا مانند من همراه بودند، یا جوانهایی بودند که سه یا چهار نفری می آمدند تا گشت و گذاری در این مجتمع تجاری داشته باشند. هر چه می گذشت شلوغ تر می شد ولی کمتر کسی را می دیدم که خرید کرده باشد و همین برایم تعجب آور بود.

در کنار جایی که نشسته بودم یک ساعت فروشی بود. در بین تمامی این غرفه ها همین یکی کمی مرا به خودش جذب کرد. به پشت ویترینش رفتم و از یک ساعت خوشم آمد. درست است که از حقوقم چیزی نمانده و نمی توانم این ساعت را بخرم ولی پرسیدن قیمتش ایرادی ندارد. به داخل رفتم و آقای فروشنده با رویی باز به استقبالم آمد. نشانی ساعت را دادم ولی متوجه نشد و به همراه من تا روبروی ویترین آمد. بعد با لبخندی گفت: آن ساعت «سیکو» را می فرمایید که بند چرمی مشکی دارد، قابل شما را ندارد.

وقتی قیمتش را گفت به شدت دچار بحران شدم. مبلغی که گفت درست سه برابر حقوق ماهیانه من بود. نمی فهمیدم یعنی چه؟! اولین چیزی که به فکر رسیدم این بود که چه افرادی هستند که این ساعت را می خرند؟ آنها چه کاره اند و چه مقدار درآمد دارند که می توانند این گونه خرج کنند؟! تازه این ساعت در بین ساعت های این مغازه ساده ترین به نظر می رسید. پس قیمت آنهایی که لوکس هستند، چقدر خواهد بود؟ چرا تفاوت این قدر زیاد است؟! 

نگاهم به افرادی که در این مجتمع تجاری در حال رفت و آمد بودند متفاوت شد. اصلاً خودم را از جنس آنها نمی دیدم. وقتی به چهره و ظاهر لباسشان هم نگاه می کردم، خودم را فرسنگ ها دورتر از آنها می دیدم. دنیایی که آنها در آن می زیند با دنیای من بسیار متفاوت است. برای آنها چیزهایی مهم است که برای من اصلاً وجود ندارد و برای من هم هدف هایی متصور است که آنها اصلاً آن را نمی بینند. تفاوت در اینجا بیداد می کند. در هر زمینه ای که می نگریستم هیچ سنخیتی با این محیط نداشتم، من مال اینجا نبودم.

ابتدا این تفاوت ها آزارم می داد، آن قدر فاصله من با اینجا زیاد بود و شکاف طبقاتی اش عمیق که ترس از سقوط باعث شده بود که از جایم تکان نخورم. تحمل تفاوت ها در بیشتر اوقات سخت است ولی در اینجا سهمگین است. حقوق یک ماه من در اینجا برابری می کند با یک پیراهن، یا حقوق من از مقدار اصلی اش فرسنگ ها فاصله دارد یا قیمت اجناس اینجا در افلاک به سر می برند. بهتر است ما در همان بازارهای معمولی پایین شهر که همیشه از آنجا خرید می کنیم، خرید کنیم. فقط برایم این سوال پیش آمد که مادر و خاله ام چرا اینجا را برای خرید یا گشت و گذار انتخاب کرده اند؟!

بعد از کمی فکر به این پی بردم که این ها همه تا حدی طبیعی هستند و اگر تفاوتی نباشد زندگی معنایی نخواهد داشت. اگر همه یکسان باشند و تفکر و دیدگاه یکسانی داشته باشند، هیچ چیز معنایی پیدا نمی کند. درست است که تفاوت ها گاهی آنچنان زیاد می شود که موجب آزردگی می شود ولی اتفاقی است که همیشه رخ می دهد و در تمامی ادوار وجود دارد. تنها چیزی که باید رعایت شود نسبت این تفاوت ها است. تفاوت وقتی آزار دهنده است که نسبت آن رعایت نشده باشد.

به عنوان مثال تفاوت درآمد کاملاً طبیعی است ولی نسبت آن باید یکسان باشد. فردی که تلاش بیشتری دارد و اضطراب بیشتری را تحمل می کند، درآمد بیشتری دارد و هرچقدر از این موارد کمتر شود درآمد نیز باید به نسبت آن کمتر شود. این موضوع کاملاً ریاضی است و اگر رعایت شود تفاوت ها سازنده می شوند. ولی متاسفانه این نسبت ها در بیشتر اوقات رعایت نمی شود و افرادی با تلاش کمتر درآمدهای آن چنانی دارند. رانت بزرگترین عاملی است که این نسبت را به هم می زند و تفاوت ها را نازیبا می سازد.

این تفکرات کمی آرامم کرد و همه چیز را با نگاه نسبت می نگریستم. همین باعث شد که این تفاوت ها فی النفسه برایم نازیبا نباشد، زشتی ها در جایی دیگر است. هرجا ریاضی نباشد زشتی نمود می یابد. این مطلب را در تدریس نسبت حتماً باید به دانش آموزانم بگویم تا بفهمند که این موضوع چقدر کاربردی و چقدر مهم است. تساوی کسرها مهمترین بخش از اخلاق است. مقدارها متفاوت هستند ولی وقتی نسبتشان مساوی باشد در عین تفاوت زیبایی رخ می دهد، ولی حیف که این نسبت در خیلی جاها توسط ما انسانها رعایت نمی شود.

 مادر و خاله ام آمدند و با دیدن آنها خوشحال شدم که خواهیم رفت، ولی اشتباه کردم. تازه آنها می خواستند طبقات زیرین را مورد کاوش قرار دهند. زمان نسبتاً طولانی ای گذشته بود و من که نشسته بودم خسته شده بودم ولی این بانوان انرژی بسیاری داشتند و ساعت ها می توانستند به گشت و گذار بپردازند. جالب این بود که آنها هم مانند بسیاری از بازدیدکنندگان این مجتمع دستشان خالی بود!

از نشستن و فکر کردن خسته شدم، همراهانم تا بیایند خیلی طول می کشد. تصمیم گرفتم کمی در همین طبقه هم کف قدم بزنم. مغازه ها را نگاه می کردم و فقط مردمان را درون آنها در حال تماشا می دیدم، کمتر کسی بود که خرید کند و همین نشان می داد که شاید ظاهر نشان از چیزی ندهد ولی موقع خرید می توان فهمید که آیا آن نسبت برقرار است یا نه؟ خیلی ها ظاهرشان به اینجا می خورد ولی نسبتشان با اینجا فاصله داشت. همین نشان می دهد که زیاد نباید به ظاهر اطمینان کرد.

در حال قدم زدن بودم که در انتهای یکی از راهرو ها چشمم به یک لوازم التحریری افتاد. رفتم تا قیمت های آن را ببینم. به قول فروشنده همه مارک های معتبر خارجی بودند و قیمت های نجومی داشتند. با پول یک خودکار اینجا می شد پنج تا خودکار خوب و عالی خرید. به نظر من بهترین خودکار همان بیک است و بس. چرخی در مغازه زدم، همه چیز فانتزی بود و به قول معروف باکلاس. هزینه کردن بسیار برای داشتن برند را اصلاً نمی فهمم.

قصد خارج شدن از این مغازه را داشتم که در طرف دیگر آن چند قفسه پر کتاب دیدم. پاهایم خود به خود به آن سمت رفت. برایم خیلی عجیب بود که در چنین مجتمع تجاری ای کتاب فروشی هم باشد. البته تعداد کتابهایش اندک ولی عجیب بود. خبری از کتاب داستان و رمان نبود و پر بود از کتاب های فلسفی و تاریخی، چند کتاب را برداشتم و نگاهی به آن انداختم، بیشترشان چاپ های چند سال پیش بود. کاملاً احساس می کردم که مهجور واقع شده اند و کسی به آنها سر نمی زند، در جایی بودند که کمتر کسی مشتری آنها بود.

از دور کتابی به رنگ جلد زرد توجهم را جلب کرد. حدس زدم که باید از انتشارات خوارزمی باشد، مشخصه ظاهری این انتشارات رنگ زرد کتابهایش است، این انتشارات کتاب های بسیار خوبی در زمینه فلسفه چاپ می کند. حدسم کاملاً درست بود، کتاب «بحث در مابعدالطبیعه» نوشته ژان وال بود. کلمه مابعدالطبیعه مرا مجذوب خودش کرد. کتاب را که قطور نیز بود برداشتم و نگاهی به فهرست آن کردم، صیرورت، جوهر، عرض، نسبت و...

ظاهرش کمی کثیف به نظر می آمد و غباری چندین ساله رویش نشسته بود. نوبت چاپش اول بود و حدود ده سال قبل منتشر شده بود. وقتی چشمم به قیمتش افتاد شاخ درآوردم، برای کتابی حدود هزار صفحه آن هم انتشارات خوارزمی، این قیمت باورکردنی نبود. شاید نصف یا یک سوم قیمت چاپ های جدیدش بود. برای اطمینان از فروشنده پرسیدم و ایشان هم همین قیمت روی جلد را تایید فرمودند. ذوق زده شده بودم، چند کتاب دیگر را هم بررسی کردم و همه مربوط به چندین سال پیش بودند و قیمت ها هم در همان حد. تصمیم گرفتم چند جلدی کتاب از این گنجینه بخرم.

وقتی کیف پولم را بررسی کردم متاسفانه پول چندانی همراهم نبود، افسوسی جانکاه به سراغم آمد، ولی دل خود را خوش کردم که حدقل می توانم همان کتاب مابعدالطبیعه را بخرم، خیلی دوست داشتم که کتاب های بیشتری بگیرم ولی امکانش نبود. تصمیم گرفتم هر ماه یک بار به اینجا بیایم و کتاب هایی بسیار خوب را با قیمت هایی بسیار نازل خریداری کنم.

کتاب را خریدم و شاد از مغازه بیرون آمدم. به مردمان دیگر که نگاه می کردم به این فکر افتادم که آنها در مورد من چه فکر می کنند؟ حتماً در دلشان می خندند که این آقا آمده اینجا و کتاب خریده، این همه جنس برند و با کلاس اینجا هست و این آقا اصلاً آنها را ندیده است. همانطور که من تفاوت را با آنها در خودم احساس می کردم، حتماً آن ها هم تفاوت را در نگاهی دیگر با من در خود احساس می کردند. این تفاوت ها همه جا هستند و هیچ راهی برای فرار از آنها نیست. تفاوت ها جالب هستند به شرطی که نسبت هایشان رعایت شود. پس من به این تفاوت احترام می گذارم و امیدوارم آنها نیز احترام بگذارند.

حیف که ماه بعد که به این مجتمع تجاری آمدم، آن لوازم التحریری به بوتیک لباس تبدیل شده بود. تفاوت کتاب با لباس آن قدر فاحش است که هیچ نسبتی نمی توان برایش متصور شد. این اتفاق همچون تیری بود که بر قلبم نشست. کلی کتاب های خوب را با قیمت های خوب از دست دادم.

 

276. دعوا

آقای مدیر به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود، امروز مدرسه را به من سپرد و خودش به شهر رفت. کمی اضطراب داشتم و امیدوار بودم مشکل خاصی در امروز به وجود نیاید. من همیشه بدشانس هستم و بدترین اتفاقات در جا و زمانی که نباید بیفتد برایم رخ می دهد. امروز را خدا به خیر کند. زنگ تفریح اول در حیاط مدرسه قدم می زدم تا بیشتر حواسم به بچه ها باشد.کلاً همیشه بعد از عید بچه ها شیطان تر می شوند، بیشتر مواظب کلاس سومی ها بودم که جنگ و جدلی بین شان رخ ندهد.

زنگ تفریح اول به خیر و خوشی گذشت و بچه ها به کلاس رفتند. خودم هم به کلاس سوم رفتم و شروع کردم به حضور و غیاب، یکی از دانش آموزان نبود و وقتی از بچه ها پرسیدم گفتند که زنگ اول در کلاس بوده و حالا نیست. مشکوک شدم و به حیاط مدرسه بازگشتم و همه جای آن را گشتم، خبری نبود. نگاهی به کوچه مدرسه انداختم، آنجا هم نبود. تازه زنگ اول را پشت سر گذاشته ایم و اولین اتفاق رخ داد، این بچه کجا می تواند رفته باشد؟

نگران و مستأصل به کلاس بازگشتم که ناگاه دیدم همان دانش آموز در کلاس و در جایش نشسته است. از او پرسیدم کجا بوده و چگونه به کلاس برگشته. کلی قسم خورد که دستشویی بوده و تازه به کلاس بازگشته. از قسم های زیادش فهمیدم راست نمی گوید، می خواستم یک استنطاق جانانه از او بکنم و بفهمم کجا بوده و چطور وارد کلاس شده، وقتی من در حیاط و جلو درب سالن بودم راه دیگری برای عبور به داخل کلاس نداشت و باید از کنار من می گذشت. ولی چون وقت نداشتم و باید درس می دادم از این موضوع گذشتم.

زنگ تفریح دوم بعد از این که در حیاط دوری زدم به دفتر رفتم تا یک استکان چای بنوشم. از اول صبح هیچ نخورده بودم و علاوه بر ضعفی که احساس می کردم، گلویم نیز خشک شده بود. خوشبختانه جو مدرسه آرام بود و دیگر همکاران نیز در دفتر نشسته بودند و در حال نوشیدن چای بودند. چند کلامی با همکاران صحبت کردم و  هنوز جرعه اول چای به کامم نرفته بود که هیاهویی از حیاط مدرسه برخواست.

شد آنچه می ترسیدم که بشود. همه جمع بودند و در حال داد و بیداد، به هر زحمتی بود به مرکز حلقه رخنه کردم و دو دانش آموزی را که درگیر شده بودند از هم جدا کردم و مابقی را با توپ و تشر به سر کلاس فرستادم. چنان بر افروخته و خشمگین بودند که نفس هایشان به شماره افتاده بود. به کنار دفتر بردمشان و گفتم همینجا می ایستید تا تکلیف تان روشن شود. جالب این بود که دو همکار دیگر حتی به خود زحمت ندادند تا از دفتر بیرون بیایند.

چند دقیقه بعد به سراغشان رفتم و شروع کردم به بازجویی، اینجا دیگر نمی شد گذشت کرد و حتماً باید برخوردی صورت می گرفت تا حساب کار دستشان آید. علت دعوا چیز بسیار عجیب و ساده ای بود. این دو بر روی هم کمی آب پاشیده بودند و همین باعث شده بود این گونه همدیگر را بدرند. همین باعث شد که من نیز عصبانی شوم و همچون آنان برافروخته شوم. بسیار بر خود فشار آوردم تا کار به تنبیه بدنی کشیده نشود، کمی داد و بیداد کردم و گفتم: تا آخر زنگ باید همینجا بایستید، حق ندارید به کلاس بروید.

در کلاس بعدی هیچ نفهمیدم که چه درس دادم، در کلاس را باز گذاشتم و هر چند دقیقه به آن دو نفر سر می زدم تا اول این که دوباره درگیر نشوند و دوم این که فرار نکنند. با این وضعیت هم من و هم بچه های کلاس تمرکز نداشتیم، باید فکری می کردم تا بتوانم هر دو بخش را کامل مدیریت کنم. آن دو را صدا کردم و گفتم روی میز خالی که در کلاس بود بنشینند، حق حرف زدن نداشتند وگرنه باز آنها را مجبور می کردم تا پایان وقت مدرسه سرپا بایستند.

ساکت نشسته بودند و به درس گوش می دادند، برایم جالب بود که در کلاس خودشان درس گوش نمی دهند ولی حالا کاملاً با دقت در حال گوش کردن هستند. این دو نفر سال سومی بودند و اینجا کلاس اول راهنمایی بود. درس توان را تازه شروع کرده بودم. پا به پای کلاس پیش می آمدند و حتی ذهنی جواب ها را می گفتند. فکر کنم دعوایشان را فراموش کرده بودند. اینجا باز فهمیدم که چقدر مهم است مطالب پایه ای خوب به دانش آموز تفهیم شود تا در سال های بالاتر مشکلاتشان کمتر شود.

چون آقای مدیر نبود همین تنبیهی که برایشان اجرا کردم به نظرم کافی بود. در چهره آنها دیگر نشانی از عصبانیت نمی دیدم و در آخر کلاس آنها را به دفتر بردم و از جفتشان تعهدی گرفتم و اجازه دادم که به کلاسشان بروند. یک زنگ آنها را بیرون نگاه داشته بودم و تعهد هم گرفته بودم، برای یک خیس کردن به نظر این مقدار تنبیه کافی بود. تشخیص میزان تنبیه نسبت به میزان خطای انجام شده واقعاً کار سختی است. همیشه به این فکر می کنم که کار قاضی ها چقدر سخت و سنگین است.

زنگ آخر و بعد از رفتن دانش آموزان از مدرسه در حال قفل کردن در سالن بودم که صدای گریه ای که از گوشه حیاط می آمد توجهم را جلب کرد. یکی از همان دو دانش آموزی بود که امروز با هم درگیر شده بودند. فکر می کردم همه چیز تمام شده است، ولی انگار این داستان پایانی ندارد و من همچنان باید درگیر این موضوع باشم. یک روز نشد به من مسئولیتی محول شود و بدون ماجرا بگذرد. همیشه همین طور بوده است و به نظر همچنان نیز خواهد بود.

زنگ تفریح اول برافروخته بود و حالا در حال گریه کردن، اصلاً نمی توانستم بفهمم چه چیزی در مغز این بچه ها می گذرد. من که تنبیه آن چنانی نکردم و فقط یک زنگ آنها را بیرون نگاه داشتم، تازه نیم ساعت آخر کلاس هم گذاشتم در کلاس من بنشینند و درس هم یاد گرفتند، پس این گریه برای چیست؟ موضوع را از او جویا شدم و در جوابم گفت: آقا اجازه می خواهند مرا در بین راه شهید کنند. ده نفر شده اند و می خواهند هر جوری شده مرا بزنند. به او گفتم که مگر دعوای تان در مدرسه تمام نشده؟ با دست اشکهایش را پاک کرد و هق هق کنان گفت: آقا اینها فقط به دنبال دعوا هستند و می خواهند مرا بزنند.

شهید گفتنش دلم را به رحم آورد. می خواستم دلداری اش بدهم ولی از نوع گریه و احوالاتش فهمیدم که واقعاً ترسیده است. این بچه ها هیچ چیزشان در تعادل نیست، یا در دوستی حد و مرزها را می شکنند و یا در دشمنی فراتر از حد خود عمل می کنند. ما دبیران به جای این همه درس دادن باید ابتدا تعادل را به این بچه ها آموزش بدهیم. در ریاضی مبحث تناسب همین موضوع را بیان می کند، دو کسر که متناسب هستند صورت و مخرج های متفاوت دارند ولی مقدارشان یکی است. ای کاش می شد این را به بچه ها کاملاً فهماند.

به او گفتم با من تا سر کوچه مدرسه بیا، من آنجا می ایستم تا آنها بروند، بعد برو به خانه ات. از صحبت های من متعجب مانده بود ولی همچنان می ترسید و اشک از چشمانش جاری بود. گفت: آقا اجازه از اینجا برویم، وسط روستا چه کنم؟ کنار نانوایی چطور از دستشان فرار کنم، تازه گفته اند حتی تا در خانه هم تعقیبم می کنند. گفتم: چرا این قدر می ترسی؟! خدای ناکرده کلاس سوم راهنمایی هستی و بزرگ شده ای. پانزده سال داری و باید بتوانی از خودت محافظت کنی. بچه های روستا را من بسیار قوی و با جرات می شناسم.

نگاهی به من انداخت و گفت: آقا اجازه شاید زورمان به یکی دو نفر برسد ولی هفت هشت نفری بریزند سرم چه کار باید کنم؟ پهلوان که نیستم، نوجوان هستم. دیدم بنده خدا راست می گوید ولی از طرفی نمی داستم در درگیری مدرسه این آقا مقصر بوده یا آن یکی که حالا می خواهد دمار از روزگار این در بیاورد. بهتر بود در قضیه ای که مربوط به بچه ها است دخالت نکنم. اما نشد، نگاهی به وضعش انداختم و وقتی دیدم که ترس تمام وجودش را فرا گرفته دلم نیامد تنهایش بگذارم. به او گفتم تا در خانه شان همراهش می آیم تا  کسی به او آسیب نرساند. چشمانش داشت از حدقه بیرون می آمد، با تعجب مرا نگاه می کرد و همانجا جلو در ایستاده بود.

من خودم یک بار در دوران راهنمایی تجربه این ترس را داشتم و شاید هم به خاطر همان به این دانش آموز کمک می کنم. در امتحانی یکی از من تقلب می خواست که من مقاومت کردم و به او نرساندم و بعد از مدرسه با نوچه هایش به دنبالم افتادند. نمی دانستم کجا فرار کنم و اگر همسایه خانه مان با موتور گازی معروفش را در مسیر نمی دیدم حتماً کتک جانانه ای می خوردم. وقتی سوار بر ترک او از کنار آنها گذشتم نگاه هایشان جالب بود. البته بعدها در مدرسه خیلی مرا تهدید کردند ولی خوشبختانه دیگر اتفاقی نیفتاد.

در طول راه در نزدیک ترین فاصله با من حرکت می کرد و من هم حواسم به او بود. در کوچه و کنار دیوارها، سرهایی بود که تا نیمه بیرون می آمد و حرکت ما را زیر نظر داشت. کاملاً احساس فیلم های جنگ جهانی دوم به من دست داد. انگار در حال انتقال مامور ارشد یا اسیری بسیار مهم بودم و پارتیزان ها در همه جا در کمین نشسته بودند. وقتی به چهره ی دانش آموزی که همراهم بود نگاه می کردم مخلوطی از ترس و اطمینان مشاهده می کردم، هنوز در تعجب بود که چطور من قبول کردم او را همراهی کنم.

به ابتدای کوچه ی خانه شان رسیدیم. به او گفتم: خُب برو دیگر من اینجا هستم تا به خانه برسی، چنان نگاه ملتمسانه ای به من کرد که فهمیدم هنوز به حاشیه امن نرسیده است. تا درب خانه مشایعتش کردم و با خداحافظی سریعی از من به داخل خانه پرید. خیالم راحت شد که به سلامت این انتقال انجام شد، در این فکر بودم که آیا این کار من درست بوده است؟ شاید این مشایعت جلوی یک درگیری را می گرفت ولی بعدها برای این بچه بد می شد و در بین دانش آموزان به صفتی ناپسند مشهور می شد. والا من از دست این بچه ها نمی دانم چه کار باید کنم. من نیت خیر داشتم و امیدوارم این بچه بتواند تبعات بعدی را خودش مدیریت کند. البته با توجه به خاطره خودم فردا خیلی چیزها را این بچه ها فراموش می کنند.

هنوز چند قدمی دور نشده بودم که با صدایی که آقای مدیر خطابم می کرد متوقف شدم. صدا از مقابل همان خانه بود که دانش آموز آنجا رفت، خانمی مقابل در بود و مرا صدا می کرد. به احتمال زیاد مادر دانش آموز بود. تشکر کنان جلو آمد، گفت: این بچه ها شیطنت زیاد دارند و دعوا زیاد می کنند، ممنون که مواظب بچه ام بودید. واقعاً دستتان درد نکند که حواستان به بچه ها هست. سپس از من خواست چند لحظه منتظر بمانم و بعد به درون خانه رفت و با بقچه ای بازگشت.

آن بقچه را به من تعارف کرد، مات و مبهوت مانده بودم، گفتم: نه خیلی ممنون. گفت: نمک ندارد، بفرمایید تازه پخته ام. چاره ای جز قبول کردن نداشتم، می ترسیدم اگر قبول نکم ناراحت شود. وقتی آن را گرفتم حرارتش همچنان قابل ملاحظه بود، معلوم بود تازه از تنور بیرون آمده است. نان های روستایی به غایت لذیذ هستند، مخصوصاً داغ آنها. از ایشان تشکر کردم و به سمت خانه به راه افتادم. از مغازه یک پنیر تک نفره خریدم تا با چای و این نان تازه و خوشمزده عصرانه ای که برایم شام هم حساب می شد بخورم.

خانه ما درست طرف دیگر روستا بود و می بایست نیمی از مسیری که رفته بودم را بازگردم. این بار دیگر سرها پشت دیوار نبودند و همه کنار دیوار ایستاده بودند و با اخم مرا نگاه می کردند. به زحمت به من سلام کردند ولی من گرم جواب سلامشان را دادم که مثلاً من هیچ چیز نمی دانم، ولی از چشمانشان چیزهای دیگری می شد فهمید. امیدوارم این خشم تا فردا فروکش کند، وگرنه خدا به داد آن دانش آموز برسد.

در مسیر بیشتر در فکر این بودم که خدا را شکر از یک دعوا آن هم از نوع شدیدش جلوگیری کرده ام و ضمناً نانی بسیار لذیذ و تازه گیرم آمده است، واقعاً از هر دستی بدهید از همان دست هم می گیرید. این نان تازه و خوشمزه پاداش کار خوبی بود که امروز انجام دادم. حالا که به خانه برسم سریع سماور را روشن می کنم و چایی را دم کنم و به تنهایی با این نان تازه دلی از عزا درمی آورم. دیگر دوستان همه به شهر رفته بودند و من تنها بودم، اگر آنها بودند به احتمال قوی تکه ای بسیار کوچک نصیبم می شد.

در خانه وقتی بقچه را گشودم، ظاهر این نان آن قدر زیبا بود که دلم نمی آمد آن را بشکنم و بخورم، کاملاً دایره اش هندسی بود و نقش نگارهای رویش هم همچون نقاشی های کوبیسم بود. رنگ هایش نیز چشمانم را می نواخت. این نان بیشتر یک شاهکار هنری بود تا یک غذای خوردنی. ای کاش دوربینم فیلم داشت و تصویری به یادگار از آن می گرفتم.

 مجبور شدم این قاب زیبا را بشکنم و لقمه ای از آن جدا کنم. چشمانم را بستم تا ذائقه ام به نهایت از مزه آن حظ ببرد. وقتی درون دهانم گذاشتم قبل از این که چشایی ام عمل کند حس بویایی وارد عمل شد و همانجا بود که همه چیز به هم ریخت. تمام آن زیبایی ها و لذایذ در لحظه ای از بین رفت و حس بدی به من دست داد. متاسفانه درون این نان توسط دنبه جزغاله شده گوسفند پر شده بود، در کل دنیای خوراکی ها تنها چیزی که از آن خوشم نمی آید و تقریباً از آن متنفر هستم چربی حیوانی مخصوصاً دنبه گوسفند است. همان بویش حالم را بد کرد.

چی فکر می کردم و چی شد، برای من قانون بدشانسی همواره در موارد خاص برقرار است. در حالت های عادی چنان با من کاری ندارد. در جایی که نباید باشد سرو کله اش پیدا می شود. در نهایت رفتم و به همان نان های بیات داخل جا نانی قناعت کردم. شام من شد نان خشک و پنیر و چای شیرین. به این پاداشم فکر می کردم که بیشتر برایم حکم غذاب را داشت، ولی حداقل دلم خوش بود که از یک درگیری بزرگ جلوگیری کرده بودم!!

بهار 1403

در طبیعت اراده ای هست که سالیان دراز همچنان در حال به وجود آوردن پدیدارها است. روزی می میراند و روز دیگر می رویاند. این اراده هیچ ارتباطی با بودن یا نبودن ما ندارد و همیشه بر روال خود در حال حرکت است. چرخشی که نه ابتدا دارد و نه انتها، غایتی هم اگر داشته باشد برای ما هیچگاه متصور نیست. یا باید بر چرخش چرخید یا بر خلافش رفت و در رنج تباه شد. عقل که او هم بر اساس این اراده طبیعت می زید همواره قسم اول را انتخاب می کند.

بهار نمود رویاندن است و آغاز، فصلی که طبیعت رخت مرگ از رویش می تکاند و با آغوشی باز به استقبال زندگی می رود. می داند که چند صباحی بعد خواهد مرد ولی چنان خود را زینت می کند که هیچ کس فردایش را نمی تواند تصور کند. طبیعت حتی برای لحظه ای هم اگر بخواهد زندگی کند خودش را به زیباترین صورت ها تبدیل می کند، چنان خود را در زیبایی غرق می کند که چشم هر بیننده ای را مدهوش می سازد.

پس در این چرخه روزگار، ما هم که جزئی از این طبیعت هستیم، ناچاریم بعد از سختی ها و رنج ها حتی اگر هنوز هم به پایان نرسیده اند، دوباره آغاز کنیم و تمام مردنی ها را از خود دور سازیم تا چند صباحی بتوانیم زیبا زندگی کنیم. هر چند این لحظات زیبا کوتاه باشد، ارزشش را دارد که برایش تلاش کرد. پس همچون طبیعت خود را تازه و با طراوت کنیم.

275. افطار

از نراب که به راه افتادم برف هم شروع به باریدن گرفت. به دوراهی مسیر جاده و میان بر که رسیدم خودم نیز در دوراهی انتخاب مسیر گیر افتادم. از جاده حدود یک ساعت و نیم راه بود و از مسیر میان بر حدود چهل و پنج دقیقه، ولی برفی که می بارید مسیر میان بر را بسیار لغزنده می کرد، ضمناً هوا هم رو به تاریکی است و در خانه هم هیچ کس نبود که اگر دیر رسیدم بفهمد بلایی بر سرم آمده است. عقل سالم حکم می کرد که همان مسیر جاده که طولانی ولی مطمئن تر است را انتخاب کنم.

جاده با شیبی تند مرا به سمت ته دره می برد، هوا تاریک شده بود و صدای اذان به سختی از روستا شنیده می شد. در زمان های عادی از این جاده خاکی ماشینی نمی گذرد چه برسد به حالا که زمان افطار است. در این زمان همه در کانون گرم خانواده در کنار سفره پر رنگ و لعاب افطاری نشسته اند و در حالی خوش، روزه خود را باز می کنند، ولی من در این تاریکی و هوای سرد و برف سنگینی که می بارد حدود یک ساعت باید پیاده بروم تا برسم به خانه و تازه به فکر آماده کردن افطار باشم.

وقتی به سه راهی وامنان و کاشیدار و نراب رسیدم چرخی سیصد و شصت درجه ای زدم و هر سه روستا را که تمام چراغ های خانه هایشان روشن بود را از نظر گذرانیدم. تا کنون حتماً افطارها میل شده است و همه در آرامشی که حاصل یک روز روزه داری و افطاری پر پیمانه است در گوشه ای گرم نشسته اند و در حال لذت بردن مادی و معنوی توامان هستند، ولی من هنوز نیم ساعتی راه دارم تا به خانه برسم. خانه ای که کسی در آنجا نیست و هیچ چیز هم آماده نیست.

روزه به طور کل مرا چندان به زحمت نمی اندازد، حتی با این همه پیاده روی در رفت و برگشت هم احساس گرسنگی یا تشنگی نمی کنم، تنها چیزی که تا حدی برایم سخت است همین آماده سازی افطار است. نمی دانم چرا در آن لحظه به شدت گرسنه می شوم. حالا قدر مادرم را می دانم که همیشه از ظهر تا غروب در آشپزخانه زحمت می کشید تا سفره افطار  را آماده کند، سفره ای که با تبادلاتی که بین همسایه ها رخ می داد همیشه رنگارنگ بود و پر بود از مزه های متفاوت و بسیار لذیذ. این رد و بدل شدن غذاها در بشقاب های کوچک بهترین نکته سفره های افطاری ما ایرانیان است.

برف کاملاً همه جا را سپیدپوش کرده بود، با این شدتی که می بارید به طور قطع فردا جاده بسته خواهد شد و احتمالاً باز تنها در مدرسه خواهم بود. اگر سرویس معلمان نیامد من هم مدرسه را تعطیل خواهم کرد، تجربه به من نشان داده که بودن در مدرسه در این زمان ها تبعات بسیار دارد. با این اوضاع فردا شب هم تنها خواهم بود ولی مشکلات فردایم کمتر است، زیرا در خود وامنان تدریس دارم، حداقل قبل از افطار خانه هستم و فرصتی دارم تا چیزی آماده کنم و افطار را به موقع تناول کنم.

 از پل رودخانه گذشتم و به سربالایی مقابلم نگاه کردم، این مسیر شیب بسیار تندی دارد ولی از مسیر جاده بسیار کوتاه تر است. در این جا تصمیم گرفتم از مسیر میان بر بروم. برف سنگین بود و اگر هم احتمالاً سر می خوردم و به زمین می افتادم اتفاق خاصی نمی افتاد. برف این مزیت را نسبت به باران دارد که اگر زمین هم بخوری، نه آسیبی می بینی و نه لباسهایت کثیف می شود. وارد شیب اصلی شدم و گام های اول را بسیار استوار برداشتم.

گام های بعدی ام دیگر آن صلابت اولیه را نداشت. پاهایم می لرزید و نمی توانست فشار وزنم را در این شیب تند تحمل کند. متعجب بودم که چرا این اتفاق رخ داده است، من همیشه این مسیر را بدون مشکل طی می کردم، کوتاه بودنش نمی گذاشت نفس کم بیاورم و سریع به بالای آن می رسیدم ولی حالا شرایط طور دیگری بود. نفسم همین چند قدم اول به شماره افتاده بود و پاهایم تاب ادامه دادن نداشت.

قدرت بدنی ام کاملاً تحلیل رفته بود و جانی نداشتم تا این چند قدم را بردارم. در بهت و تعجب بودم که پایم سر خورد و به روی برفها افتادم و همان چند متری را هم که بالا آمده بودم را به پایین غلتیدم. خدا را شکر هم هوا تاریک است و هم دور از روستا هستم، اگر کسی مرا می دید آبرویم می رفت. رو برفها دراز به دراز افتاده بودم و دوست داشتم همانطور بخوابم. جایم نرم بود ولی اصلاً گرم نبود، دانه های برف روی صورتم می نشست و کمی غلغلکم می داد. نمی دانم چرا حس خوبی داشتم و اصلاً دوست نداشتم بلند شوم.

چشم هایم داشت سنگین می شد و احساس می کردم در حال گرم شدن هستم، به خودم گفتم: همینجا چرتی می زنم و بعد به راهم ادامه می دهم، در این سکوت و در دل این تاریکی فقط خواب می چسبد و بس، کسی که منتظرم نیست و کسی هم خبر ندارد من کجا هستم. چشمانم را بستم و ناگاه وارد دنیایی عجیبی شدم، احساس بی وزنی می کردم و خود را در فضای لایتناهی معلق می دیدم، فضایی که پر بود از هیچ. اصلاً احساس وزن نداشتم و این سبک باری برایم بسیار هیجان انگیز بود.

بینهایت همیشه برایم جالب بوده است. هر زمان که به درس اعداد حقیقی می رسیم و به بچه ها نشان می دهم که بین دو عدد بینهایت عدد وجود دارد خودم هم به وجد می آیم. هر چقدر این دو عدد به هم نزدیک باشند باز هم این قانون برقرار است و بینشان بینهایت عدد وجود دارد. به این مفهوم هر چه بیشتر فکر می کنم همچون گردابی بیشتر در آن فرو می روم و گاهی هم غرق می شوم و فکر و ذهنم کاملاً قفل می شود. وقتی بین دو مقدار ثابت بیشمار فاصله هست پس اگر ابتدا و انتها هم بینهایت باشد چه می شود؟ اینجا دیگر ذهنم کاملاً از کار می افتد.

داشتم در این بینهایت سیر می کردم که نیرویی مرا وادار کرد بیدار شوم. دوست نداشتم از این حیرت و بیخودی بیرون آیم ولی انگار اجبرای در کار است و باید بیرون آمد. وقتی چشمانم را باز کردم دو نفر را بالای سرم دیدم که با تعجب مرا نگاه می کردند. سلام کردم و آنها بعد از مکثی جواب سلامم را دادند. دستم را گرفتند تا بلند شوم. از من پرسیدند اینجا چه می کنم و چرا خوابیده ام؟ گفتم: نراب کلاس داشتم و پیاده در حال بازگشت به خانه ام در وامنان هستم. یکی از آنها که پیرمردی بود لبخندی زد و گفت: روزه بدجوری شما را گرفته است. با این اوضاع حتماً افطار هم نکرده اید. با سر گفته های او را تایید کردم.

مسیر آنها درست عکس مسیر من بود، در وامنان افطار دعوت بودند و حالا هم داشتند به کاشیدار بازمی گشتند. بسیار مرا نصیحت کردند که بیشتر مراقب خود باشم، از همان مسیر جاده بروم که اگر اتفاقی هم افتاد حداقل دیده شوم. من هم از آنها بسیار تشکر کردم که مرا از خطری که در کمینم بود نجات دادند، چیزی نمانده بود به سادگی یخ بزنم و کاملاً در بینهایت غرق شوم. اگر آنها نمی آمدند این بینهایت مرا می بلعید و چیزی جز حسرت برای بستگانم نمی گذاشت، البته به خاطر علاقه ای که به بینهایت دارم خودم از این بلعیدن زیاد ناراضی نبودم.

آن پیرمرد راست می گفت، روزه به شدت باعث شده بود قوای بدنی ام کاسته شود. افطار دیشب فقط دو تا تخم مرغ آب پز خورده بودم و برای سحری هم خواب مانده بودم، چون بعد ازظهری بودم نگرانی نداشتم و خوابیده بودم. از مسیر میان بر تا نراب رفته بودم و سه زنگ هم درس داده بودم و حالا هم در این شرایط سخت جوی در حال بازگشت بودم. درست است چربی زیادی در بدن ذخیره دارم و احساس گرسنگی هم نمی کنم، ولی تا آنها به سوخت و ساز برسند زمان می برد و همین باعث خستگی مفرط من شده بود.

ساعت نزدیک به هفت بود که به خانه رسیدم. سریع سماور را پر آب کردم و به برق زدم تا چایی را زودتر آماده کنم. همین چای خودش بسیار آرامش بخش است و باعث رفع خستگی می شود. هنوز لباس هایم را در نیاورده بودم که برق رفت و همه جا در تاریکی فرو رفت. انگار مصائب امروز برای من پایانی ندارد. کورمال کورمال با مشقت بسیار فانوس و کبریت را پیدا کردم و کمی روشنایی برای اتاق فراهم آوردم.

گاز پیک نیک را به اتاق آوردم و کتری را پر آب کردم و رویش گذاشتم تا جوش آید. خواستم بخاری را روشن کنم که متاسفانه نفت نداشت. فانوس را برداشتم و از میان برف ها که تا ساق پایم می رسید گذشتم و به طرف دیگر حیاط خانه رفتم و ده لیتری را پر نفت کردم و آمدم و بخاری را روشن کردم. با غرش بخاری هوای اتاق کمی گرم شد. به اتاق کناری که از آن به عنوان سردخانه یا همان یخچال استفاده می کردیم رفتم تا چیزی برای خوردن بیابم. با دیدن تخم مرغ و رب به فکر املت ربی افتادم ولی گاز پیک نیک مشغول جوش آوردن آب بود. پس باید فکر دیگری برای افطار می کردم.

پنیر را که دیدم چشمانم روشن شد، خدا را شکر که دوستان رحم کرده بودند و این قالب پنیر را نخورده بودند، در خانه ما معمولاً چیزی برای خوردن به سختی پیدا می شود، دوستان وقتی از مدرسه به خانه می آیند انگار از قحطی برگشته اند و چنان به غذاها حمله می برند که تصورش ممکن نیست. ماندن این غالب پنیر در این خانه واقعاً در حد یک معجزه است. پنیر را در بشقابی گذاشتم و بعد از این که مطمئن شدم سالم است به اتاق آوردم، آب کتری جوش آمده بود و چای را دم کردم.

سفره را باز کردم و تلخ ترین صحنه ممکن را دیدم. حتی تکه ای کوچک نان نیز در این سفره نبود. کاملاً تمیز بود و انگار آن را دستمال کشیده اند. به یاد ندارم کسی این سفره را به جز من تمیز کرده باشد، همیشه در میان آن تکه های نان باقی می ماند و حتی وقتی بعد از یک هفته می آمدم با نان های کپک زده مواجه می شدم. همیشه در لای این سفره نان بود و حالا که به نان نیاز دارم دریغ از ذره ای از آن. انگار امروز قرار نیست من افطار کنم.

به سمت ظرف خرما رفتم تا حداقل با آن روزه ام را بگشایم ولی آنجا هم خبری نبود، ملخ وقتی به مزرعه ای حمله می کند مقداری گندم به جا می گذارد ولی در خانه ما بعد از رفتن دوستان همه چیز کاملاً تمام می شود و  ذره ای هم باقی نمی ماند. با این وضعیت افطار امشب من فقط می شود چای آن هم در این تاریکی و ظلمات. یک چای برای خودم ریختم و با قند خوردم و کمی گرم شدم و سعی کردم از فکر خوردن بیرون آیم، ولی گرسنگی امانم نمی داد، باید فکری می کردم.

تصمیم گرفتم برنج درست کنم، با کمی رب یک استامبولی می تواند دوای این درد گرسنگی من باشد. به اتاق سرد خانه رفتم تا وسایل را بگیرم. ولی وقتی چشمم به نان لواش های خشکی که حسین از روستایشان آورده بود و زیاد مورد استقبال دوستان قرار نگرفته بود افتاد، فکر بسیار عالی و جالبی به ذهنم رسید. غذایی به ذهنم آمد که تهیه آن زیاد وقت نمی گرفت و نیاز چندانی هم به مواد نداشت. می توانستم در کوتاه ترین زمان آن را تهیه کنم و برنج را بگذارم برای سحر.

یک کاسه بزرگ پیدا کردم و به همراه نان های خشک به اتاق آوردم. نان ها را در کاسه ریز کردم و پنیر راه هم تا جایی که ممکن بود ریز کردم و به نان ها افزودم. چند تا  گردو هم شکستم و خرد کردم و درونش ریختم. فقط شک داشتم که آب باید بیفزایم یا روغن. تصمیم گرفتم هر دو را اندکی بریزم. بعد شروع کردم  به هم زدن آن و با دستانم گلوله های گردی از این معجون ساختم و تا جایی که امکان داشت فشردم تا به هم بچسبند. البته زیاد به هم نمی چسبیدند، مقدار بسیار کم دیگری آب افزودم و گلوله ها جانانه درست شدند.

نام این غذا را که در کودکی در خانه بستگان در تبریز خورده بودم را به یاد نمی آورم. البته اصل این غذا با نان لواش اسکو و پنیر لیقوان و روغن زرد تهیه می شود که بسیار لذیذ و مقوی است. حدود پنج یا شش گلوله درست شد و آنها را مرتب در بشقاب چیدم. یک لیوان چای ریختم و با شکر شیرینش کردم و شروع کردم به تناول چیزی که ساخته بودم. به آن خوشمزگی دوران کودکی ام نمی رسید ولی در حد خودش مزه خوبی داشت. با چای شیرین بسیار می چسبید. همه را خوردم و کاملاً سیر شدم. این افطار درست است که به سختی تهیه شد ولی در نهایت بسیار لذیذ بود.

وقتی سفره را جمع کردم تازه برق آمد و روشنایی را به همراه آورد. ولی به نظرم افطاری که خوردم مزه اش به همان تاریکی بود. همه چیز رنگ قدیمی به خودش گرفته بود و کاملاً مرا به دوران کودکی برده بود. این حس رفتن به گذشته را دوست دارم و همیشه در من به شدت فعال است. 

274. کلاس تقویتی

وقتی امتحانات نوبت اول تمام شد و نگاهی به لیست کلاس اول راهنمایی انداختم آه از نهادم برآمد، از کل کلاس که بیست نفر بودند، فقط پنج نفر نمره قبولی گرفته بودند و مابقی با نمرات عجیب و غریبی، تجدید شده بودند. بچه های خوبی بودند ولی متاسفانه از پایه مشکل داشتند و همین باعث شده بود که مطالب درس های جدید را هم یاد نگیرند. مباحث ریاضی کاملاً به هم پیوسته است و اگر مطالب اولیه درک نشود تا انتها در یادگیری ریاضی اشکال ایجاد خواهد شد.

آقای مدیر وقتی لیست را دید چهره اش در هم جمع شد و اخمهایش به نهایت فرو رفت، به من نگاه کرد و گفت: در این سه ماه در کلاس چه کار کرده اید؟ این نتیجه اصلاً قابل قبول نیست، مگر در کلاس درس نمی دادید؟ چرا این قدر بچه ها در درس شما ضعیف عمل کرده اند؟ به ایشان گفتم که من نهایت تلاشم را کرده ام ولی این بندگان خدا مشکلات پایه ای بسیاری دارند که رفع آن باید در سال های پایین تر رخ می داده است. اگر این مشکلات پایه ای نبود این وضعیت به وجود نمی آمد.

نگاه معنی داری به من انداخت و گفت: خُب، مشکل شان را برطرف کن، پایه ای کار کن و از اول بگو. لبخندی زدم و گفتم: من وقت ندارم تا کتاب ریاضی را تمام کنم! چگونه برگردم و از ابتدایی با این ها کار کنم؟ کمی فکر کرد و سپس گفت: کاری ندارد، برایشان کلاس تقویتی بگذار، هفته هایی که هستی پنجشنبه ها نوبت عصر برایشان کلاس فوق برنامه بگذار و آنجا مشکل شان را حل کن. کلاس تقویتی برای همین مواقع است، وقتی می بینیم کلاسی وضعش این گونه بحرانی است باید راهی برای حل آن بیابیم. اولین و راحت ترین آن همین کلاس های فوق برنامه یا تقویتی است.

فکر خوبی بود، من معمولاً یک هفته در میان، آخر هفته ها خانه می رفتم، فاصله حدود پانصد کیلومتری تا خانه این اجازه را به من نمی داد که هر هفته بروم. به راحتی می شد یک کلاس فوق برنامه خوب برای بچه ها گذاشت و کمی کمک شان کرد تا از این اوضاع بحرانی خارج شوند. می خواستم روزهای پنجشنبه در زمان مدرسه چنین کلاسی را پیاده کنم، یعنی از یکی از دبیرها خواهش کنم تا ساعت کلاسش را در اختیار من بگذارد. ولی با مخالفت آقای مدیر مواجه شدم و قرار شد همان صحبت ایشان یعنی در زمان بعد از مدرسه این کلاس ها برقرار شود. این اولین باری بود که کلاس های تقویتی تشکیل می دادم.

اوضاع اقتصادی خانواده ها را می دانستم و به همین خاطر به آقای مدیر گفتم برای این کلاس نیازی نیست از بچه ها پولی گرفته شود، همین که بتوانم کمک شان کنم برایم کافی است. لبخندی زد و گفت: کلاس مجانی را بچه ها زیاد جدی نمی گیرند، تا پول ندهند خودشان را مجبور نمی کنند که بیایند و یاد بگیرند. نگران نباش مبلغی تعیین می کنم که به هیچ کدامشان فشار نیاید و فقط عاملی شود که به کلاس ها بیایند.

آقای مدیر در این زمینه تجربه بسیار داشت و قرار شد که برای هر جلسه هر دانش آموز صد تومان بپردازد. ده جلسه پیش بینی شد و هزینه کل کلاس ها برای هر دانش آموز هزار تومان می شد. مبلغ بسیار مناسب بود، هم در حد همه بود و هم عاملی می شد که بچه ها کلاس ها را شرکت کنند. من هم برنامه منظم به همراه تاریخ دقیق هر کدام از جلسات را آماده کردم. در نهایت هم قرار شد آقای مدیر در کلاس اعلام کنند و من چیزی نگویم. همین هم از تجربه بالای آقای مدیر بود که جلو هرگونه شائبه را می گرفت.

اولین جلسه بود و ساعت یک ربع مانده به سه بعد از ظهر به مقابل مدرسه رسیدم، قرار بود کلاس در ساعت سه تا چهار و نیم برگزار شود. متاسفانه هیچ کس در مدرسه نبود و حتی در حیاط نیز قفل بود. در همین موقع چند نفری از بچه ها رسیدند و یکی از آنها کلیدها را به من داد و گفت: آقا اجازه، آقای مدیر کلیدها را داد تا به شما بدهم و بعد گفت شنبه به ایشان بدهید. برای اولین بار در مدرسه را باز کردم، همیشه این کار را آقای مدیر انجام می داد، حتی اگر زودتر هم می رسیدم باید منتظر می ماندم تا آقای مدیر بیاید. این حس باز کردن مدرسه برایم جالب بود.

به کلاس اول راهنمای رفتم و بخاری را روشن کردم. منتظر ماندم تا ساعت سه شود. فقط هشت نفر آمده  بودند، وقتی به آنها نگاه کردم دیدم همان پنج نفری که قبول شده اند آمده اند و سه نفر دیگر هم در کنارشان نشسته اند. لیست حضور و غیاب بلند بالایی را آماده کرده بودم و حداقل انتظار داشتم آنهایی که تجدید شده اند در این کلاس شرکت کنند ولی متاسفانه استقبال خوبی از این کلاس نشده بود. پیش خودم فکر کردم که چقدر امیدوار بودم در این کلاس مشکل بچه های ضعیف حل شود ولی افسوس که آنها نیامدند و آنهایی که مشکل ندارند آمدند.

از دیروز در این فکر بودم که چه روش تدریسی را در این کلاس پیاده کنم. درس بدهم یا نمونه سوال حل کنم؟ اگر بخواهم درس بدهم می شود همان کلاس عادی مدرسه، پس باید نمونه سوال حل کنم، ولی برای این کار هم باید کاری کنم تا بچه ها درگیر درس شوند و خودشان حل کنند. پس بهترین راه حل تمرین توسط دانش آموز بود و در خلال آن نیز مطالب مهم را به آنها می گفتم. پس در نهایت در کلاس فقط باید سوال حل شود و همه هم باید پای تخته بیایند.

کم بودن تعداد دانش آموزان و مهم تر از آن نبود دانش آموزانی که هدف این کلاس رفع مشکل آنها بود باعث شد جلسه اول را با بی میلی آغاز کنم. یک جمع پای تخته نوشتم و از بچه ها خواستم تا حل کنند. فقط مرا نگاه می کردند، گفتم: چرا مرا نگاه می کنید، حل کنید. یکی از همان بچه هایی که نمره اش کم شده بود دستش را بلند کرد و گفت: آقا اجازه ما آمده ایم اینجا یاد بگیریم، شما هنوز چیزی نگفته می گویید حل کنید. گفتم: جمع است و دیگر درس دادن ندارد، باید بلد باشید، شروع کنید تا ببینم چقدر از ابتدایی را به یاد دارید.

همه را دوبار پای تخته فرستادم و مشکل جمع و تفریق حل شد، این جا بود که فهمیدم بچه ها در شناخت ارزش مکانی مشکل دارند. ولی حیف که در اصل فقط مشکل سه نفر حل شده بود و آنهایی که نیامده بودند هنوز در این موضوع که پایه حساب است مشکل دارند. بچه های زرنگ کمی غر زدند که خیلی ساده است، برای آنها مسئله ای دادم تا کمی فکرشان مشغول شود، البته به آنها گفتم که شما نیازی به این کلاس ندارید و ما در اینجا به قول شما سوالات ساده را کار می کنیم.

وقتی از کلاس خارج شدم بچه ها به سمت من آمدند تا پول های کلاسشان را به من بدهند، اصلاً از این که از بچه ها به خاطر کلاسی که برایشان برگزار کرده ام پول بگیرم خوشم نمی آید و خارج از شان معلمی می دانم، به همین خاطر به همه آنها گفتم که پول ها را شنبه اول وقت به آقای مدیر بدهید. ای کاش آموزش و پرورش ما فکر این موارد را می کرد و خودش بودجه ای برای کلاس های فوق برنامه اختصاص می داد که هر دانش آموزی که نیاز دارد بتواند بدون هیچ پولی از این کلاس ها استفاده کند.

شنبه با آقای مدیر در مورد این که بچه ها نیامده بودند صحبت کردم، گفتم: ما این کلاس را برای رفع مشکل دانش آموزانی که نمره کم گرفته اند تشکیل داده ایم، ولی فقط سه نفر از این جامعه هدف در کلاس شرکت کرده اند، باید راه حلی پیدا کنید تا بقیه هم بیایند، شاید همان مبلغی که گفتید باعث شده که بچه ها نیایند. آقای مدیر کمی فکر کرد و گفت: نگران نباش درستش خواهم کرد.

دو هفته بعد که جلسه بعدی بود اصلاً امید نداشتم که بچه ها بیایند، پایم نمی کشید سمت مدرسه بروم ولی وقتی به نزدیکی مدرسه رسیدم صحنه ای بسیار عجیب و امیدبخش مشاهده کردم. در حیاط باز بود و تعداد قابل توجه ای دانش آموز در آنجا بودند. همین مرا بسیار خوشحال کرد و باعث شد با انرژی بیشتری کارم را انجام دهم. بیشتر دانش آموزان کلاس آمده بودند. این جلسه ضرب را شروع کردم و مشکل اساسی را یافتم، بچه ها جدول ضرب را خوب نمی دانند و تمام مشکلات محاسباتشان از همین جا شروع می شود. جدول ضرب را پای تخته کشیدم و گفتم در دفترتان بنویسید. بعد یک ربع وقت دادم تا کار کنند و بعد یکی یکی پای تخته آوردم و گفتم پشت به تخته بایستند و جواب سوالات من از جدول ضرب را بدهند. مشکل ضرب خیلی حادتر بود و تا پایان کلاس در همان جدول ضرب گیر کردم.

وقتی کلاس به پایان رسید اتفاق جالبی افتاد، همه بچه ها دور یک نفر جمع شده بودند. با تعجب از دور زیرنظرشان گرفتم تا ببینم موضوع چیست. بچه ها صدتومانی های شان را می دادند و آن نفر هم اسمشان را در انتهای دفترش می نوشت. حدس می زدم این هم از ترفندهای آقای مدیر است که روزانه از بچه ها پول جمع کند، با این شیوه فشار کمتری به آنها وارد می شد. ولی باز هم من دوست داشتم این کلاس ها بدون هزینه باشد، ای کاش می شد راه دیگری برای ترغیب بچه ها برای آمدن به کلاس ایجاد کرد.

دو جلسه دیگر هم وقت برد تا در ضرب کمی پیش رویم، همین که جدول ضرب را حفظ کنند فعلاً خوب است ولی در ضربهای دورقمی و سه رقمی هم کارشان بد نبود. همین که پای تخته می آمدند برایشان خیلی جالب بود و بهتر هم یاد می گرفتند. در تقسیم مشکلات بیشتر بود ولی خوشبختانه استقبال بچه ها خوب بود، همین که سعی می کردند حل کنند ارزش داشت، آرام آرام خودشان در این کار مهارت پیدا می کردند. به نظر همین شیوه که بچه ها حل کنند خیلی بهتر از این است که من برایشان حل کنم، من فقط اشتباهاتشان را برطرف می کردم.

چون هر دو هفته یک بار جلسات این کلاس تقویتی برگزار می شد به همین خاطر طولانی شده بود، به امتحانات ثلث دوم رسیدیم و فقط پنج جلسه برگزار شده بود. هفته آخر اسفند درست مصادف شد با قبل از امتحان ریاضی ثلث دوم و به پیشنهاد بچه ها قرار شد در این جلسه برای امتحان کار کنیم. قبول کردم و به بچه ها گفتم: پس شما هم خانه کار کنید و اگر ایراد یا اشکالی داشتید یادداشت کنید و در آن کلاس از من بپرسید.

برف سنگینی می بارید و در سکوت روستا به سمت مدرسه به راه افتادم، حدس می زدم در این هوا احتمال این که بچه ها بیایند خیلی کم است ولی از طرف دیگر چون شنبه امتحان ریاضی دارند این احتمال بیشتر می شد. باید می دیدم، قدرت این سرما بیشتر است یا امتحان ریاضی؟ در حیاط مدرسه غوغایی برپا بود، گلوله های برف بود که به هوا پرتاب می شد. صحنه همچون جنگ های تن به تن شده بود و همه در برف در حال غلت خوردن بودند. این بچه ها همیشه در زمستان برف می بینند ولی همیشه هم ذوق برف را دارند.

بخاری کلاس را تا انتها بالا بردم تا این بچه ها گرم شوند. تقریباً همه آمده بودند. بعد از پایان حضور و غیاب تازه می خواستم از بچه ها بپرسم که ایراد و اشکالت خود را بگویند که صدای در کلاس آمد. تا در را باز کردم، سه نفر را دیدم که کاملاً سپیدپوش شده بودند. قدهایشان نشان می داد که دانش آموزند ولی کلاس من که تکمیل بود، مانده بودم این سه نفر که هستند.

به خاطر سرما کلاه هایشان را تا بالا چشمانشان کشیده بودند و شالهایشان را مقابل بینی و دهانشان بسته بودند و چهره هایشان اصلاً دیده نمی شد. به خاطر سرمای هوا به آنها گفتم سریع به کنار بخاری بروند تا گرم شوند. وقتی شال و کلاهشان را برداشتند هم من و هم بچه های کلاس مات و مبهوت بودند. این بچه ها را اصلاً نمی شناختیم. حتی در مدرسه ما هم نبودند، اول فکر کردم شاید سال بالایی ها هستند و آمده اند کمی پایه ریاضی خود را قوی کنند ولی آنها اصلاً دانش آموزان مدرسه ما نبودند.

کلاس در سکوتی غریب فرو رفته بود. یک نفر از بچه های کلاس این سکوت را شکست و گفت: آقا اجازه ما این بچه ها را می شناسیم، از روستای کناری آمده اند. بر تعجبم افزوده شد و نگاهی به آنها کردم و پرسیدم: شما از آنجا که این دانش آموز گفت آمده اید؟ هر سه تایید کردند و این جوابشان مرا در بهت فرو برد که دانش آموزان روستای مجاور اینجا چه می کنند؟ رو به آنها کردم و پرسیدم: خُب برای چه آمده اید اینجا؟ آن هم در این هوای سرد و برفی؟ یکی از آنها گفت: آقا اجازه یکی از فامیل های ما در اینجا است و بچه اش گفت که معلم ریاضی برای بچه های کلاس اول راهنمایی کلاس گذاشته است. ما هم چون شنبه امتحان ریاضی داریم آمده ایم تا ریاضی یاد بگیریم.

پاهایم شل شده بود و یارای ایستادن نداشتم. خودم را به زحمت به صندلی معلم رساندم و روی آن نشستم. چیزی که می دیدم و می شنیدم را اصلاً نمی توانستم باور کنم. مگر می شود دانش آموز از روستایی دیگر برای یاد گرفتن درس به روستایی دیگر برود؟ آن هم در این شرایط جوی. در فنلاند هم که بهترین سیستم آموزش و پرورش را دارد چنین چیزی مشاهده نشده است. این سه تا حتماً از کره دیگری به زمین آمده اند و خودشان را شبیه ما انسان ها کرده اند، امکان ندارد کسی آن هم در ایران برای یادگرفتن این قدر به خودش سختی بدهد.

 مدتی طول کشید تا بتوانم بر این بهت عظیمی که مرا فرا گرفته بود غالب آیم و شروع کردم به نوشتن سوالات و طبق روال همیشگی بچه ها می آمدند و حل می کردند ولی در این جلسه به مطالب درسی پایه اول راهنمایی تا ثلث دوم پرداختم. آن سه نفر هم منظم و مرتب نشسته بودند و حل می کردند و پایه تخته می آمدند. وجود آنها هم به من انرژی داده بود و هم کلاس را به وجد آورده بود، بچه های کلاس من سعی می کردند تا بتوانند حل کنند و جلوی این سه نفر کم نیاورند و این سه نفر هم سعی می کردند از این رقابت عقب نیفتند.

جو کلاس خیلی عالی شده بود و هر چه به جلو می رفتیم اشتباهاتشان کمتر می شد. همین که اقدام به حل می کردند واقعاً عالی بود. بزرگ ترین مشکل دانش آموزان در ریاضی همین حل نکردن است. اگر حل کنند حتی به اشتباه، گام اصلی برداشته شده است. اشتباهات به مرور برطرف می شود و یادگیری تثبیت می یابد. تقریباً بیشتر مفاهیم کار شده بود. به خاطر این سه میهمان بزرگوار این کلاس یکی از بهترین کلاس هایی بود که در عمرم تجربه کردم.

 اصلاً حواسم به ساعت نبود و تاریک شدن هوا باعث شد که بفهمم حدود دوساعت و نیم است که به طور پیوسته در حال حل کردن هستیم. دم این بچه ها گرم که کاری کردند که نه من و نه خودشان گذر زمان را احساس کنیم. این کلاسی که من امروز در این منطقه دورافتاده با این سه مهمان برگزار کردم حتی در بهترین مدارس هم سابقه ندارد. باید نام این بچه ها را در دفتر گینس ثبت کنند که رکورد اشتیاق به یادگیری را شکسته اند، آن هم در کشوری که آموزش و پرورش آن کاملاً رو به افول است.

کلاس را تمام کردم و به آن سه نفر گفتم صبر کنید تا همراه شما تا روستای مجاور بیایم، هوا در حال تاریک شدن است و خطرناک است. گفتند نه ممنون می رویم ولی من قبول نکردم و بعد از قفل کردن در مدرسه به همراهشان به راه افتادم. تازه به کنار جوشکاری حاج رمضان رسیده بودیم که صدای ماشینی از پشت سر آمد. حاج رمضان مغازه دار بود و تا مرا دید توقف کرد. از ایشان خواستم تا این میهمانان گرانقدر را در مسیرش تا خانه شان برساند و ایشان هم با روی باز قبول کرد، هرسه خیلی مودبانه از من تشکر کردند و بعد از خداحافظی سوار شدند و رفتند.

از آن روز به بعد دیگر آنها را ندیدم و بزرگ ترین اشتباهم این بود که نام و نشانی ای از آنها نپرسیدم. ولی هرچه بود عاملی شدند که بچه های کلاس من در امتحان ریاضی معجزه کردند و فقط سه نفر نمره زیر ده گرفتند. هنوز هم فکر می کنم این سه نفر از سیاره دیگری آمده بودند تا به من و این بچه ها کمک کنند. امیدوارم هر جا هستند موفق و پیروز و شاد و سلامت باشند که کاری کردند که این کلاس تقویتی بهترین کلاس من شود.

273. چوپان

برای این پنجشنبه که کلاس نداشتم برنامه ای سنگین طراحی کرده بودم. تصمیم گرفتم به «اشک میدان» که در جنوب کاشیدار واقع شده است بروم. یک بار با دانش آموزان برای اردو به آنجا رفته بودم و حالا در این فصل زیبای بهار که همه جا پر از طراوت و شادابی است دلم برای آنجا تنگ شده بود و می بایست دوباره سری به آنجا می زدم. مسیرش را به یاد دارم و به خاطر طولانی بودن و شیب تندش باید زمانی بیشتر برای رفتن و بازگشتن در نظر می گرفتم. پس با خودم قرار گذاشتم صبح ساعت پنح راه بیفتم تا از نظر زمانی در مضیقه نباشم.

یک قرص نان، یک عدد کنسرو خوراک بادمجان و سه تا بطری آب به همراه یک کاپشن ورزشی برای وضعیت احتمالی آب و هوا و همچنین کبریت و چراغ قوه و کارد و دیگر موارد لازم را در کوله گذاشتم. صبحانه مفصلی خوردم تا نیروی لازم برای این کوه پیمایی نسبتاً طولانی که تا نزدیکی های ظهر طول می کشید را داشته باشم. تا سماور جوش آید و صبحانه را صرف کنم ساعت شش صبح شد و باعث شد همین ابتدا یک ساعت از برنامه ریزی ام عقب افتادم، باید زودتر بیدار می شدم.

از وامنان تا کاشیدار را با سرعت بیشتری طی کردم تا بخشی از این عقب افتادگی را جبران کنم. از دور وقتی کوهی را که می بایست به بالایش می رفتم و بعد از گذر از آن به دشتی می رسیدم که اشک میدان آنجاست را نظاره کردم کمی مردد شدم. هم شیب دره ای که باید بالا می رفتم زیاد بود و هم مسافت آن، دفعه قبل که با دانش آموزان رفتیم من راکب اسب بودم و فشار چندانی را تحمل نمی کردم و اسب راه را می پیمود. آن بخش تنبل من به شدت اصرار می کرد که مسیر ساده تری را انتخاب کنم، همین جاده را در پیش بگیرم و تا هفت چنار بروم ولی در برابرش مقاومت کردم و وارد دره شدم.

از کوه های سنگی و صخره ای بیشتر خوشم می آید. پوشش گیاهی آن بسیار متنوع و عجیب است. درختانی که با اراده ای قوی سنگ سخت را می شکنند و برای زندگی، خود را به سمت آفتاب می کشانند. ریشه هایشان را با صبر در میان این صخره های سنگین می دوانند تا به آب و مواد غذایی دست یابند. همیشه این گیاهان برایم قابل احترام هستند که در اوج سختی زندگی می کنند و هیچگاه هم دمی برنمی آورند. برای آنها زندگی مساوی است با مقاومت و صبر و تلاش بسیار.

نفس هایم به شماره افتاده بود ولی هنوز تا رسیدن به بالای این دره عمیق خیلی مانده بود. روی تخته سنگی نشستم و کمی نفس تازه کردم. طبیعت واقعاً زیباست و در هر زمان زیبایی خاص خودش را دارد. در زمستان که همه درختان خشک به نظر می رسند و همه جا پوشیده از برف است چه کسی می تواند باور کند که در چند ماه بعد همه جا سبز خواهد شد و زندگی دوباره شروع خواهد شد؟ در آن زمان سرما و یخ بندان چنان همه جا را در سیطره خود درمی آورد که ذهن تصور این که روزی همه از دستش آزاد خواهند شد را غیرممکن می پندارد چه برسد به واقعیت آن، ولی طبیعت کاری به تصورات ما دارد و خودش راه خودش را در پیش می گیرد.

آخرین بخش این سربالایی شکافی است کاملاً صخره ای که در دل این کوه وجود دارد. وقتی به بالای آن رسیدم و به مسیری که طی کرده بودم نگاه کردم حس خوبی به من دست داد، حس افتخاری که توانستم تنهایی هم این مسیر نسبتاً دشوار را طی کنم و حالا به بالای آن رسیده ام. روی تخته سنگی نشستم و به مناظری که مقابلم بود نگاه کردم. همیشه از ارتفاع و نظاره کردن مناظر از بالای کوه لذت می برم. وامنان و کاشیدار کاملاً زیر پایم بودند و تا دوردستها همه چیز شفاف مقابلم چشمانم بود. این گستره دید نمی گذاشت بلند شوم و به راهم ادامه دهم.

نمی دانم چقدر نشستم و از دیدن مناظر لذت بردم، هنوز کاملاً سیر نشده بودم ولی نمی بایست وقت را از دست می دادم، بلند شدم و به دشتی نسبتاً مسطح که بودنش در این ارتفاع خودش اعجاب انگیز است وارد شدم. به اشک میدان که در اصل گورستانی است با قدمت بسیار رسیدم و در زیر سایه درختچه کوچکی اطراق کردم، ساعت را نگاه کردم، نزدیک ده بود و این یعنی حدود چهار ساعت راه آمده ام. پس باید حواسم باشد که حداکثر تا ساعت دو حق دارم اینجا بمانم و دیرتر نباید برگردم تا به تاریکی بر نخورم.

خیلی دوست داشتم به سمت دیگر اشک میدان بروم، محل اطراقم را ترک کردم و تا منتها الیه جنوبی اشک میدان رفتم و باز به دره ای عمیق و وهم انگیز رسیدم، این را دیگر در خود نمی دیدم که به دل این دره بروم و از سوی دیگرش بالا آیم، همانجا کنار درخت کوچکی نشستم و باز هم شروع کردم به نگاه کردن. هوای عالی در کنار طبیعتی که تازه جوان شده بود فضایی ایجاد کرده بود که وصفش ممکن نیست. در هر دمی که فرو می بردم بینهایت نعمت بود و واقعاً بر تک تک هرکدامش شکری واجب. دیدگانم از مشاهده این همه زیبایی به وجد آمده بود و دیگر در اختیار من نبود. سکوتی معنی دار بر محیط حاکم بود و هر از چند گاهی صدای باد یا پرواز پرنده ای آن را می شکست.

به ظهر نزدیک شدیم و شکمم زودتر این را فهمید و به من اعلام کرد. بساط ناهار را برپا کردم، نان و کنسرو خوراک بادمجان، تمام چیزی که برای خوردن به همراه داشتم همین بود. خیلی ها در طبیعت گردی هرجایی می رسند سریع آتشی برپا می کنند و بساط چای یا غذا را به راه می اندازند ولی من زیاد با این رسم موافق نیستم. هرچه کمتر در طبیعت تغییر ایجاد کنیم بهتر است، حاضرم چای ننوشم و یا غذای گرمی نخورم ولی طبیعت به همان صورت اولیه خود بماند، می دانم که این نظر من مخالف بسیار دارد.

هنوز درب کنسرو را باز نکرده بودم که ناگه احساس کردم کلی چشم در حال نظاره کردن من هستند. تا به خود آمدم کاملاً در محاصره آنها بودم. تعدادشان خیلی زیاد بود ولی ساکت و آرام فقط به من نگاه می کردند. حتی صدایی هم از آنها شنیده نمی شد. گوسفندان در کل موجودات آرامی هستند ولی نگاهبانان بسیار سختگیری دارند، منتظر آنها بودم تا واکنشی مناسب نشان دهم. سگ های گله به هر غریبه ای حمله می برند.

خوشبختانه به خاطر نزدیک بودن چوپان مورد حمله سگ های گله قرار نگرفتم. با رویی باز به استقابلم آمد و خیلی گرم گرفت. پدر یکی از دانش آموزانم در کاشیدار بود، البته من ایشان را نشناختم و وقتی مشخصات پسرش را گفت، فهمیدم. با لبخندی که بر لبانش داشت گفت: آمده ای گردش؟ می بینی اینجا چقدر زیباست؟ حرفش را تایید کردم و من هم از زیبایی و سکوت و آرامش این منطقه تعریف کردم. چوپان ها انسان های عجیبی هستند، ساعت ها در کوه و دشت، در میان طبیعت تنها به همراه گوسفندانشان در حال زندگی هستند. به نظرم اینها دیگر با طبیعت عجین شده اند و بخشی از آن هستند، ما هستیم که از طبیعت فاصله گرفته ایم و خودمان هم نمی دانیم کجا هستیم.

تا نگاهش به کنسرو افتاد، گفت: آقا دبیر این ها را نخورید، اصلاً معلوم نیست داخلشان چی هست، حتی اگر چیزی هم باشد مطمئناً نامرغوب ترین آن است. همان نان و پنیر همراه خود می داشتید خیلی بهتر از این چیزها است. به ایشان گفتم کاملاً با شما موافقم ولی این غذاها خیلی راحت وسریع آماده می شوند و ماندگاری طولانی هم دارند، اگر درب قوطی را باز نکنید، ماه ها می مانند. لبخندی زد و گفت: همین که زیاد می مانند باید شک کنید، غذایی که سالم باشد طبیعتاً باید بعد از مدتی خراب شود.

کیسه ای را که به کولش داشت را پایین آورد و آن را باز کرد و شروع کرد به کاویدن آن، کاملاً معلوم بود به دنبال چیزی است که در نهایت نیافت. کمی فکر کرد و ناگهان بلند شد و رو به من کرد و گفت: حواست به گوسفندان باشد، من تا آغل بالا بروم، چیزی را آنجا جا گذاشته ام، زود برمی گردم. تا خواستم چیزی بگویم رفته بود و حتی نگذاشت جواب منفی به او بدهم. من که تا کنون تجربه چنین کاری را نداشته ام چگونه می توانم این عده زیاد گوسفندان را مراقبت کنم؟ هر چه صدایش کردم توجهی نکرد و در چشم بر هم زدنی ناپدید شد.

به گله که نگاه کردم پاهایم سست شد، خیلی بودند و حراست از آنها کار من نبود. بینشان رفتم تا از نزدیک مراقب آنها باشم. خیلی جالب بود که اصلاً به من توجهی نمی  کردند و فقط در حال یافتن علف و خوردن آن بودند. خوشبختانه بارندگی های چند روز پیش همه جا را سبز پوش کرده بود و این خوان نعمت برای این موجودات گسترده شده بود. تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که باید کاری کنم که متفرق نشوند و زیاد از هم فاصله نگیرند، هر چه به هم نزدیک تر باشند بهتر است.

همانطور که در حال گشت زنی بینشان بودند ناگهان به یکی از سگ های محافظ آنها برخوردم، انتظار پارس و جبهه گیری داشتم ولی چهره اش خیلی آرام و عادی بود و نسبت به من هیچ واکنشی نشان نداد، به نظرم آقای چوپان به او گفته بود و به قول معروف مرا به او شناسانده بود. نگاهی که به کل گله انداختم سه تا سگ دیدم که کاملاً حواسشان به گله بود، همین حس خوبی به من داد، حس داشتن پشوانه، هرچه باشد این سگ ها بهتر می دانند با این زبان بسته ها چه طور برخورد کنند. برای اولین بار روابط بین من و سگ های گله دوستانه بود.

حدود ده دقیقه ای بین گوسفندان بودم و خوشبختانه هیچ تحرک خاصی در آنها ندیدم، همان سگ ها که در راس های مثلثی متساوی الاضلاع کل گله را احاطه کرده بودند کاملاً بر رفتار آنها نظارت داشتند و نظم خاصی را برقرار کرده بودند. گوسفندان هم کار خاصی نمی کردند و فقط در حال خوردن بودند. خیالم که راحت شد به زیر همان درختچه کوچک برگشتم و در سایه اندک آن نشستم و به گوسفندان نگاه می کردم.

فقط یک نی لبک کم داشتم تا دقیقاً همچون چوپانان حرفه ای شوم. در زیر یک تک درخت کوچک نشسته بودم و دورتادورم گوسفندان در حال چرا بودند. حس عجیب و جالبی پیدا کرده بودم. آرامش این حیوانات محیط را هم به شدت آرام کرده بود. همانطور که با این گوسفندان می نگریستم آرام آرام افکار عجیبی به ذهنم خطور کرد. اینها چه درکی از اطراف خود دارند؟ چگونه می بینند؟ چگونه لمس می کنند؟ حواس آنها چگونه اطلاعات را به مغز آنها مخابره می کند؟ آیا تصاویری که در ذهنشان شکل می گیرد همانند ما انسان ها است؟ اصلاً آیا می فهمند؟ و یا مانند یک ماشین برنامه ریزی شده فقط کاری را که مجبورند انجام می دهند؟

یکی از آنها به نزدیک من آمد و مستقیم در چشمانم نگاه کرد، من هم در چشمانش دقیق شدم، به نظر هرآنچه ما در چشم هایمان داریم آنها نیز دارند، قرنیه و زجاجیه و عدسی و زلالیه و شبکیه و... پس اصولی که در شکل گرفتن تصویر در چشم ما رخ می دهد در چشم این حیوانات هم رخ می دهد. پس تصویر که آنها می بینند همان چیزی است که ما هم می بینیم. فیزیولوژی یکسان است پس حتماً در مغز باید تفاوتی باشد. فکر کنم این گوسفندان فقط می بینند و تصور ندارند. شاید هم حافظه آنها بسیار کمتر از ما است که تصاویر را در آن ذخیره کنند و بعد با توجه به آنها قیاس انجام دهند. فکر کنم چند تصویر از گیاه که غذای آنها است، همنوعانشان و سگ گله و چوپان و طبیعت اطرافشان در ذهن ذخیره داشته باشند و بر اساس آن رفتار کنند. البته غریزه هم در حیوانات بسیار قوی است و محرک آنها در رفتارشان است.

همین تفکرات باعث شد بیشتر به رفتار این گوسفندان دقت کنم. کاملاً مشخص بود که بیشتر رفتارشان بر اساس یافتن غذا می باشد. عده ای هم نشسته بودند و این یعنی سیر شده اند و حالا بدنشان در حال هضم غذایی است که خورده اند. نتیجه گرفتم که موجودات زنده برای یک هدف زندگی می کنند و آن بقای حیات است ولی وقتی بیشتر فکر کردم دلم برای این گوسفندان سوخت که زندگی می کنند تا کشته شوند و غذای موجود دیگری به نام انسان شوند تا او هم بتواند حیاتش را ادامه دهد.

این تنازع بقا همیشه در طبیعت هست و قانون نانوشته آن می باشد. فقط برای این گوسفندان تلاش برای بقا تعریف دیگری دارد، اینها چه بخواهند چه نخواهند در نهایت کشته خواهند شد و سیر طبیعی زندگی را طی نمی کنند، اینان فقط می خورند تا پروار شوند و بعد به سلاخی بروند. این همه در کوه و دشت راه می روند و سبزی پیدا می کنند تا در نهایت به قصابی تحویل داده شوند. پس چه بهتر که قوه تعقل ندارند و نمی توانند آینده را تصور کنند که اگر این چنین می شد همه آنها دیوانه و مجنون می شدند.

در دنیای افکار خودم بودم که ناگاه شنیدم که یکی به من گفت: سلام. اطراف را که نگاه کردم هیچ کس نبود، کمی جا خوردم ولی زیاد به آن التفاتی نکردم. ولی وقتی بار دوم این سلام را شنیدم کمی ترسیدم، هیچ کس در اطرافم نبود و فقط گوسفندان بودند و بس. به گوسفندی که مقابلم ایستاده بود نگاه کردم و بعد از چند ثانیه پرسیدم، ببخشید شما بودید به من سلام کردید؟ نگاهش یک طور عجیبی بود، مکثی کرد و سپس بع ای کرد و رفت. به نظر زیادی در این فضای ساکت و آرام به فکر فرو رفته بودم و خیالاتی شده بودم، البته در این محیط بودن این چنین شدن را نیز دارد.

شروع کردم به قدم زدن بین گوسفندان تا دیگر وارد فضای اوهام نشوم. سگ ها نشسته بودند ولی کاملاً به گوش و به هوش بودند. به نزدیک یکی از آنها رفتم تا شاید سلام و علیکی هم با او داشته باشم. به چند قدمی اش که رسیدم بلند شد و کاملاً گارد گرفت، هنوز نسبت به من اطمینان صددرصد پیدا نکرده بود. آرام آرام نزدیک شدم تا اگر بشود دستی به سرش بکشم، من از کودکی به سگ بسیار علاقه دارم و از آن نمی ترسم. ولی این دوست عزیز اصلاً به من اجازه نزدیک شدن نداد، با چند پارس به من فهماند که فاصله لازم را باید رعایت کنم.

تازه داشتم به این کار علاقه پیدا می کردم، دنیای بسیار خوبی دارد و همه چیز در اوج آرامش و زیبایی است، بودن سگ ها هم کار را تا حدی برای من راحت کرده بود، دوست داشتم بیشتر چوپانی کنم ولی آقای چوپان رسید و دنیای من و این موجودات را بر هم زد. از کیسه اش نان و ماست چکیده برداشت و روی پارچه ای پهن کرد و گفت: بفرمایید ناهار، ببخشید که دیر شد، تا آن غذای بد را دست شما دیدم پیش خودم گفتم که باید یک ماست چکیده برایتان بیاورم تا بفهمید غذای سالم یعنی چه؟ ببخشید که نمی توانم گوشت برایتان کباب کنم، اینها گوسفندان من نیستند. کلی خجالت کشیدم که ایشان رفته بودند تا برای من چیزی بیاورد، این انسانها چقدر مهربان هستند.

من محصولات لبنی گوسفندی را به خاطر بوی خاصی که دارند، اصلاً دوست ندارم، ولی این ماست طعم و بوی بسیار متفاوتی داشت. آن قدر لذیذ بود که نمی دانستم چه کار کنم. آقای چوپان نان های محلی نسبتاً خشکی داشت که با آن این ماست را میل کردم، اگر لذیذ بودن کرانی داشته باشد مزه ایم نان و ماست چکیده فرسنگ ها از این کران فاصله دارد و به نظر دست نیافتنی است. این مزه تا آخر عمر در ذهنم خواهد ماند، همان ذهنی که خود این گوسفندان که تولید کننده این محصول هستند ندارند.

حواسم نبود و وقتی به ساعت نگاه کردم نگرانی به سراغم آمد، ساعت سه بعدازظهر شده بود و خداحافظی کردم تا بازگردم که آقای چوپان گفت: کمی صبر کن با هم برمی گردیم. کمی فکر کردم، اگر هم به تاریکی بخورم این چوپان همراه من است و هیچ خطری مرا تهدید نمی کند. قبول کردم. بازگشت با گله ای گوسفند و سه سگ که حالا همه دوستان من بودند در این طبیعت زیبا و با طراوت که نورپردازی بدیع خورشید در عصر هنگام و نزدیک غروب آن را به طور وصف ناپذیری زیبا ساخته بود چنان برایم لذت بخش بود که دوست نداشتم به مقصد برسم. همراهی با این خیل آرام که حرکتشان نیز آرام بود برای من بسیار عالی بود، هم صحبتی با آقای چوپان نیز که داستانهای عجیبی از دل طبیعت برایم تعریف می کرد همچون موسیقی متنی بود که کاملاً با تصاویری که می دیدم هماهنگ بود.

به کاشیدار که رسیدیم کاملاً هوا تاریک شده بود، آقای چوپان بسیار اصرار کرد که شب را میهمان ایشان باشم ولی قبول نکردم و به سمت وامنان به راه افتادم. در مسیر فقط در ذهنم تصاویری را که امروز دیده بودم را در ذهنم مرور می کردم و دوباره لذت می بردم. این ادراکی که ما انسانها را از حیوانات جدا کرده چقدر می تواند به بهتر زندگی کردن کمک کند. حداقل می تواند در زمان سختی ها و مشکلات زیاد بخش هایی از تصاویر زمان های خوب را برایمان بازنمایی کند تا لحظه ای هم که شده از غم دور شویم.

هنوز هم این تصاویر برای من خاصیت درمانی دارد، حالا افسوس این را می خورم که چرا چوپان نشدم تا به جای تصور، عین این زیبایی ها را همیشه در پیش رو داشته باشم.

272. آلوچه(بخش چهارم و پایانی)

به حیاط مدرسه که رسیدیم اضطرابی شدید به سراغم آمد. اگر چیزی که حمید می گفت درست باشد چه کاری باید انجام دهیم؟ اگر اداره که می بایست پشت ما بایستد و از ما حمایت کند، جایش را خالی کند، به کدام پناهگاه می توانیم تکیه کنیم تا بتوانیم بی گناهی خود را اثبات کنیم؟ خدا چه کار کند حمید را که این افکار منفی را در این شرایط بد وارد ذهن من کرد، تا قبل از این خیالم راحت بود که امروز بخش مهمی از مشکل حل می شود تمام می شود و زندگی من در این روستا تا حدی به حالت عادی باز می گردد، ولی انگار این بدبختی حالا حالا ها تمامی ندارد.

در دفتر مدرسه پسرانه جایی برای نشستن نبود، مدیرهای هر دو مدرسه و همکاران به همراه دو تن از پدران بچه ها که رئیس انجمن دو مدرسه بودند به همراه مسئولین اداره همه منتظر ما بودند. تا وارد شدیم بعد از سلام و احوال پرسی در گوشه ای دو تا تک صندلی از کلاس آوردند تا من و حمید بر روی آنها بنشینیم. همین که تعداد زیادی در دفتر مدرسه بودند تا حدی خیالم راحت شد که رای حتماً به نفع ما است، چون اگر برخلاف این بود در ملا عام به ما نمی گفتند. همین باعث شد تا تمام آن فکرهای منفی از ذهنم خارج شود و تا حدی آرام شوم.

آقای معاون اداره شروع به صحبت کرد و کلی از جایگاه معلمی گفت که بسیار رفیع است و هر کسی لیاقت این عنوان را ندارد و... بعد رو به ما کرد و گفت: بر ما کاملاً مشخص شد که این قائله شایعه ای بیش نیست و هیچ مدرک و سندی هم برای آن وجود ندارد. متاسفانه آن انگیزه ای هم که برای این کار مطرح شده قابل اثبات نیست و نمی توان فردی را برای این موضوع مورد اتهام قرار داد. کلاً همه چیز بر اساس یک سوءتفاهم ایجاد شده است. در نتیجه همانطور هم که خودتان گفتید هیچ اتهامی بر شما وارد نیست و از نظر ما شما کاملاً بری از این اتهام هستید.

نه من و نه حمید اصلاً خوشحال نشدیم. خیالمان راحت شد ولی به دست آوردن اعتبار از دست رفته در روستا هنوز برایمان سخت بود. ما تازه گام اول و البته اصلی را برای بازگشت به حالت عادی برداشته ایم و هنوز هزاران گام دیگر مانده است. در این بین فکر من به سمت آن قسمت از گفته های آقای معاون در مورد انگیزه این کار و مسبب آن و غیر قابل اثبات بودنش رفت. حتماً حمید داستان امتحان را به آنها گفته بود. خدا خیرش دهد که جرات کرد و این مطلب را مطرح کرد، من که هنوز با توجه به تجربه قبلی توانایی این کار را ندارم.

در خودم بودم که آقای مسئول حراست صدایم کرد و پرسید: چرا هیچ واکنشی نشان ندادید، به جای این که خوشحال شوید، باز به فکر فرو رفتید؟ گفتم: ما خودمان از شما خواستیم که بیایید و اصل موضوع را روشن کنید، پس نتیجه کار را از همان اول می دانستیم ولی مشکل ما جای دیگری است. افکار عمومی روستا را چگونه باید تغییر دهیم؟ همه چنان در کوچه و خیابان به ما می نگرند که انگار صددرصد گناهکاریم. از هرجا صدای آلوچه می شنویم که  برای ما از هر گلوله ای کشنده تر است.

حمید ادامه داد: آبروی ما در اینجا به خاطر این شایعه که به قول شما نمی توانیم عامل یا انگیزه اش را اثبات کنیم، رفته است. دیروز نزدیک بود چند جوان ما را بزنند. درست است که دیگر امنیت جانی هم نداریم ولی بیشتر نگران آن جایگاه معلمی هستیم که شما فرمودید. اگر شما را خواستیم در وهله اول برای حقانیت خودمان بود و در وهله دوم بازگرداندن همان جایگاه که به خاطر دلایلی نامعلوم متزلزل شده است. حال باید راهکاری به ما بگویید و یا خودتان کاری کنید که در افکار عمومی هم این مسئله برطرف شود. می دانم که کار سختی است ولی انجامش واجب است و باید راه حل مناسبی برای آن یافت.

آقای معاون گفت: برگرداندن نظر مردم به این سادگی نیست. من همینجا به آقای مدیر دخترانه و این بزرگواران که رئیس انجمن مدرسه هستند پیشنهاد می کنم که خبر این جلسه را به گوش اهالی برسانند. بهترین کار همان است که همچون خود شایعه خبر تصمیم امروز نیز دهان به دهان از طریق خود اهالی پخش شود. با بخشنامه و سیستم اداری نمی توان در افکار عمومی تغییر مورد نظر را ایجاد کرد. من از این بزرگواران که بومی هستند و اطلاعاتشان از روستا بسیار بیشتر از ما است می خواهم  که اگر در جمع های محلی صحبتی از این موضوع شد، حتماً بگویند که از اداره آمدند و تحقیق کردند و فهمیدند که این موضوع شایعه بوده و واقعیت نداشته است. آرام آرام این قول اگر در بین مردم پخش شود حساسیت ها کمتر خواهد شد. فقط شما خودتان در کلاس ها هیچ صحبتی نکنید. حتی اگر چیزی هم پرسیدند که البته دانش آموزان نمی پرسند، پاسخی ندهید. دیگر همکاران هم اگر در این موضوع در کلاس ها صحبتی مطرح شد، فقط بگویید شایعه بوده و معلوم شده که دروغ است و دیگر توضیح بیشتری ندهید.

بعد از عمری از یک مسئول حرف حسابی شنیدم. پیشنهادش به نظر منطقی و معقول می آمد، با شایعه از همان راهی که منتشر می شود باید مقابله کرد. همان طور که ریشه می دواند باید ریشه دوانید تا ریشه های جدید، قبلی ها را خشک کند و از بین ببرد. فقط می ماند عامل این شایعه که به نظر یافتنش غیرممکن است. هنوز به آن اتفاق امتحان و آن همکار شک دارم ولی هیچ سند و مدرکی برای اثباتش وجود ندارد. فقط امیدوارم آن نباشد و هر فکری که پشت این داستان هولناک بوده فقط به اشتباه این کار را کرده باشد.

با توجه به فشارهای روانی بسیار که در این چند روز بر من وارد شده بود، از مسئول آموزش خواهش کردم که اگر ممکن است برای ادامه سال و اگر نشد در سال های بعد ما را در جایی دیگر سازماندهی کند. گفتم: می دانم که من آخرین نفر در دبیران ریاضی هستم ولی واقعاً ماندن در اینجا دیگر برایم ممکن نیست. نمی گویم مرا به شهر یا نزدیک شهر بفرستید، تیل آباد یا فارسیان هم باشد رضایت می دهم، فقط از این منطقه دور باشم. آقای مسئول لبخندی زد و گفت: اگر می خواهید آبرویتان برگردد باید همینجا بمانید. حتی اگر موضوع دروغ بودن این قائله در بین مردم روستا پخش شود ولی شما خودتان به جای دیگر بروید، هیچ کس این حرف ها را قبول نمی کند و تا آخر عمر این انگ بر شما می ماند. مردم کاری به نظر و رای ما ندارند و رفتار شما برایشان تاثیرگذار است.

مسئول ارزیابی عملکرد ادامه داد: به نظر من هم اگر بمانید بهتر است. حال که صحبت به اینجا کشید بگذارید بخش دیگری از شایعه ای که برای شما ساخته اند را بگویم، به این موضوع رفتن شما هم ربط دارد. علاوه بر داستان ساختگی اولیه، داستان دومی هم در کار است، بدین صورت که شما با فهمیدن این موضوع که مردم روستا فهمیده اند، پا به فرار گذاشته اید و چند تن از جوانان روستا با سرعت عمل مناسب و جانفشانی، شما را نزدیک تیل آباد گرفته اند و به روستا بازگردانده اند. جالب این است که این قهرمانان اصلاً مشخص نیستند و هویتشان معلوم نیست.

چقدر فرد باید ساده باشد تا بتواند این داستان دوم را نیز باور کند. آنها می خندیدند ولی من و حمید در غمی جانکاه فرو رفته بودیم. می بایست تا مدتها متلک ها و طعنه ها و نگاه های خاص مردم و دانش آموزان را تحمل کنیم. باور نمی کردیم که موضوع به این سادگی که اینها می گویند برطرف شود. عصبانیتی که در چهره آن جوانان دیروز دیدم، سالها می گذرد تا فروکش کند و در این مدت ما دیگر نایی برای تحمل کردن و ادامه دادن نخواهیم داشت. معاون اداره در زمان خداحافظی من و حمید را کناری کشید و گفت: می دانم در شرایط سختی هستید ولی چاره ای جز تحمل ندارید. اگر باز هم مشکلی پیش آمد یا مسئله ای رخ داد مستقیم به من بگویید تا کمکتان کنم. من و حمید فقط با چشمان از حدقه بیرون آمده ایشان را نگاه می کردیم، مگر می شود مسئولی این قدر به فکر ما باشد؟!

آلوچه گفتن ها در کوچه و خیابان های روستا شده بود کابوس ما، هر جا می رفتیم چه تنها چه باهم امکان نداشت کسی آلوچه ای به ما نگوید. چه شب ها که در تنهایی در گوشه خانه محقرمان در روستا به حال خودم گریه می کردم و هیچ راهی هم برای برون رفت آن نمی یافتم و چه روزهایی که برای رفتن به مدرسه یا نانوایی یا مغازه می بایست زرهی پولادین می پوشیدم تا این آلوچه ها در من اثر نکند. چند وقتی هست حتی می ترسم به کوه و دشت که دوستان واقعی و باوفایم هستند سری بزنم. اگر آنجا گیر جوانی از روستا می افتادم چگونه می توانستم خودم را نجات دهم؟

مشکل دیگر من خانواده ام بود که می بایست طوری رفتار کنم که آنها متوجه این موضوع نشوند، باید خودم را در خانه کنترل کنم و ناراحتی خود را بروز ندهم. باید مانند همیشه باشم به طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. در حالت عادی همین که من در وامنان هستم برای آنها کلی نگرانی دارد، حال اگر از این موضوع هم با خبر شوند که اوضاع بدتر می شود. متاسفانه در نقش بازی کردن اصلاً مهارت ندارم، حالات درونی ام کاملاً در رفتارم مشهود است. اگر شاد یا ناراحت باشم همه می فهمند و این اصلاً خوب نیست.

در طول همان دو روزی که در خانه بودم تمام تلاشم این بود که کسی چیزی نفهمد و به نظر خودم با سابقه ای که در این امر داشتم خوب توانسته بودم این ناراحتی خود را مخفی کنم، ولی در نوبت دوم که به خانه رفتم، مادرم مرا به گوشه ای کشید و پرسید: چیزی شده که این قدر بی تاب هستی؟ در وامنان با دوستانت صحبتت شده؟ واقعاً مادر فقط حالات فرزندش را می فهمد. همین که خودش گفت بهترین بهانه ای بود که می توانستم از آن سود ببرم. دروغ گفتم که بله با بچه ها بحثم شده و با آنها قهر کرده ام. لبخندی زد و گفت: دوستی همین ها را دارد. مدتی بگذرد و بفهمید که باید قدر یکدیگر را بدانید، همه این اختلافات برطرف خواهد شد.

تعطیلات عید بعد از حدود یک ماه و نیم فشار سنگین، مجالی شد تا نفسم باز شود. همین دو هفته ای که از وامنان دور بودم خیلی به من کمک کرد تا بتوانم بخش بسیار کوچکی از درونم را بعد از آن تخریب گسترده بازسازی کنم. ولی آمدن چهاردم فروردین و رفتن به وامنان همان اندک ساخته مرا نیز به باد فنا داد. بازهم طعنه، باز هم نگاه های سنگین و باز هم تحملی که واقعاً طاقت فرسا بود. نمی دانم کجا گفته اند برای اثبات بی گناهی، باید سختی را تحمل کرد. برای اثبات باید دلایل و براهین ارائه داد تا طرف مقابل قانع شود. ما در ریاضی اثبات را این گونه آموخته و آموزش می دهیم.

بعد از عید حال هوای کلاس های من و همچنین حمید تا حدی به حالت عادی برگشته بود. دیگر بچه ها طور دیگری به ما نگاه نمی کردند. شور و شوق به کلاس بازگشته بود و همین باری بی نهایت سنگین را از دوشمان برداشته بود. فضای مدرسه نیز برای ما تقریباً مانند همیشه شده بود و هیچ احساس بدی نداشتیم. این اتفاق به احتمال زیاد به خاطر صحبت های آقای مدیر و پدرهایی که رئیس انجمن مدرسه بودند در جمع های خصوصی افتاده بود. اولین قدم در بازگشت اعتبار از دست رفته در مدرسه برداشته شد. همین خیلی حالم را خوب کرد و امید را به زندگی در این روستا به من بازگردانید. البته هنوز در کوچه های روستا آلوچه می شنیدم ولی از میزان آن کاسته شده بود.

سال بعد وضع خیلی بهتر شد و آرام آرام همه چیز به حال عادی خود بازگشت، دیگر شنیدن آلوچه از روزی چند بار به هفته ای چند بار کاهش یافته بود. تقریباً همه چیز عادی شده بود ولی من نتوانستم کاملاً به حالت عادی بازگردم. این زخم عمیق که روحم را دریده بود همچنان تازه بود و درونم را می سوزاند. سالها گذشت تا ترمیم یابد ولی هنوز اثر عمیقش در من هست. هنوز به مردم بی اعتماد هستم. هنوز از آنها می ترسم. از رفتارهای غیرقابل پیش بینی آنها هراس دارم. از باور کردن های لحظه ای انها به شدت بیمناکم.

درست است که معلمی شغل من است و وظیفه ام آموزش دادن به فرزندان این مردمان است. درست است که من در کارم هیچگاه کوتاهی نکرده ام و هرچه در توان داشتم صرف تعالی تفکر و فرهنگ این فرزندان کرده ام. ولی همین فرزندان و پدر و مادرشان در صدم ثانیه همه چیز را فراموش می کنند و داستانی ساختگی را باور می کنند که تیشه بر ریشه من می زند. از این عوام زدگی خیلی می ترسم. از قضاوت هایی که سطحی است بسیار می ترسم.

بهترین درس در ریاضی برای من هندسه و استدلال است. در این درس به بچه ها می آموزیم که بدون دلیل حرف نزنند و بدون مدرک و سند هم چیزی را قبول نکنند. نه می شود به چشم اعتماد کرد نه گوش و نه دیگر حواس. یا باید اندازه گرفت یا باید با توجه به قواعد اصلی هندسه دلیل آورد. در این درس کلی با بچه ها سروکله می زنم تا یاد بگیرند برای حرف های خود دلیل بیاورند یا از چیزی که گفته اند با سند و مدرک دفاع کنند. اگر این درس را همه خوب یاد بگیرند دیگر چنین اتفاقاتی برای هیچ کس رخ نخواهد داد، اعتماد به جامعه باز خواهد گشت و دروغ که بزرگترین دشمن زندگی انسان ها است از جامعه رخت خواهد بست.

ده سال بعد از این ماجرا که تلخ ترین و سخت ترین اتفاق زندگی کاری من محسوب می شد، همچنان در وامنان و روستاهای اطراف خدمت کردم. خوشبختانه زمان و رفتارم باعث شد آن تغییر در افکار عمومی که بسیار سخت و غیرممکن به نظر می رسید ایجاد شود، ولی این زخم تا ابد در من هست و بدترین اثرش هم بی اعتمادی است که متاسفانه نمی توانم آن را از خودم دور کنم. به همین خاطر دایره دوستان نزدیکم به همان همکاران زمان وامنان و یکی دو نفر دیگر محدود است.

تمام تلاشم در تدریس ریاضی توسعه تفکر است، به جای گفتن فرمول سعی می کنم تا بچه ها خودشان فرمول را کشف کنند. سلول هالی خاکستری مغزشان را تحریک می کنم تا فعالیت کنند و با سکون خود همه چیز را هم برای خودشان و هم برای دیگران خراب نکنند. سعی می کنم تا خودشان حل کنند و با این کار مغزشان را ورزیده کنند تا بتوانند به کمک ان تصمیمات عاقلانه ای بگیرند.

ولی افسوس و صد افسوس که هر چه پیشتر می روم کمتر می توانم این کار را در ذهن بچه ها انجام دهم. اطلاعات در این روزگار به وفور یافت می شود و بسیار هم سهل الوصول است، گوشی همراه و اینترنت و ... همه چیز را در اختیار بچه ها قرار می دهند ولی متاسفانه به جای تحلیل و تفسیر، سطحی نگری در همه جا به شدت در حال گسترش است. ضمناً سیستم آموزش و پرورش ما هم اصلاً به این سو حرکت نمی کند و حتی نمی گذارد ما در این سمت حر کت کنیم.

به امید روزی که آگاهی در جامعه ما رواج یابد.

271. آلوچه(بخش سوم)

حمید قبول کرد و تصمیم گرفتیم فردا صبح با اولین سرویس به شهر برویم و خودمان اداره را از این اتفاق مطلع کنیم. شاید حساسیت ها بیشتر می شد ولی سکوت و انجام ندادن کاری که اثبات کند ما بی گناه هستیم، خسارت های بیشتری می توانست داشته باشد. شب هنگام هر کار می کردم خواب به چشمم نمی آمد، افکار عجیب و غریب و وحشتناک کل ذهنم را اشغال کرده بود. به دنبال علت این اتفاق می گشتم و رفتار و کارهایم را در چند روز گذشته مرور می کردم تا شاید به سرنخی برسم ولی هیچ چیزی به یادم نمی آمد. این اتفاق چنان شوکی به من وارد کرده بود که مغزم کلاً از کار افتاده بود.

نیمه های شب بود که حمید ناگاه در تاریکی بلند شد و مرا صدا کرد. او هم مانند من نمی توانست بخوابد. به من گفت: قضیه امتحانی که گرفتی شاید باعث این قائله شده است. احتمالاً آن همکار برای این که تو را تخریب کند و انتقام بگیرد چنین شایعه ای در روستا پخش کرده است. شاید هم بچه های تنبل که نمره خوب گرفته بودند و با کاری که کردی نمره شان دوباره زیر ده شد، این کار را کرده باشند، از این وروجک ها هر کاری بر می آید. می خواهند این گونه از تو انتقام بگیرند. ناگهان ذهن خودم نیز کاملاً به این موضوع متمرکز شد، حمید راست می گفت، همین اتفاق ساده می توانست باعث چنین فاجعه هولناکی برای ما شده باشد.

ولی سه مورد جای سوال داشت، اول این که قضیه امتحان فقط مربوط به من بود و حمید در آن نقشی نداشت، پس چرا پای او هم در میان است؟ دوم این که آن همکار در روزی که ما در مدرسه پسرانه بودیم، آنجا نبود و اصلاً در روستا نبود، پس چه طور از حضور ما در باغ کنار مدرسه آگاه شده بود و بر پایه آن، این چنین شایعه ای برای ما ساخته بود؟ و در نهایت اگر دانش آموزان به قول حمید تنبل این را مطرح کرده باشند خودشان هم درگیر ماجرا شده اند و آبروی خودشان نیز رفته است.

حمید برای اولی جواب داد که موضوع امتحان فقط مربوط به تو است ولی در باغ من با تو بودم و همین همراهی باعث شده من هم درگیر این ماجرا شوم. برای دومی هم دلیل آورد که بچه ها به آن همکار گفته اند، کل دانش آموزان مدرسه شاهد رفتن ما به باغ بودند. در مورد سوم هم گفت که این بچه ها عقلشان نمی کشد که تبعات منفی کاری را پیش بینی کنند و فقط به فکر این بوده اند که بتوانند به تو ضربه بزنند.

دلیل اولش قانع کننده بود ولی برای دومی و سومی نمی شد به این راحتی پذیرفت، اصلاً برای چه بچه های مدرسه به آن همکار بگویند که من و حمید به باغ رفته ایم، آن هم فردا یا پس فردای آن روز. اصلاً آیا برای بچه ها این موضوع اهمیت داشت که در ذهنشان بماند و اگر هم بماند با چه انگیزه ای به آن همکار گفته اند؟ در مورد دلیل سوم حمید هم از بچه ها چنین رفتاری را بعید می دانم، آن هم برای یک امتحان کلاسی که آن چنان ارزشی هم ندارد. در هر صورت حمید روی این موضوع تاکید بسیار داشت و من نسبت به آن زیاد مطمئن نبودم ولی تنها گزینه ای که می شد روی آن فکر کرد، همین اتفاق بود.

این گفته ها باز باعث شد بغض گلویم را بفشرد. هنوز از چاله آن اتفاق امتحان و بازرس اداره و تبعات سنگینش در بین همکاران و حتی دانش آموزان خلاص نشده بودم که در چاه عمیق باغ آلوچه افتادم که انتهایش معلوم نیست. احساس می کردم در حال سقوطم و هر لحظه ممکن است به جایی برخورد کنم و تمام اجزای بدنم متلاشی شود. این بلا به هیچ عنوان در حق من روا نبود. دردی که در سینه داشتم این بود که در هر دو اتفاق من مقصر نبودم ولی باید سختی ها و مرارت هایش را تحمل کنم، تحملی که از عهده من خارج است. هنوز درد اولم تسکین نیافته بود که زخمی عمیق و ناسور برجانم افتاد. به نظرم این زخم خوب شدنی نیست. قضیه آبرو آب ریخته شده است که به ظرف باز نمی گردد، چه مقصر باشی و چه نباشی.

صبح اول وقت به حمید گفتم بهتر است پیاده تا کاشیدار برویم و با مینی بوس های آنجا برویم به شهر، با این حساسیتی که دیشب این مدیرها گفتند حتماً داخل مینی بوس تنشی ایجاد خواهد شد. حمید قبول کرد و هر دو آماده شدیم و تا از در خارج شدیم، مدیر مدرسه دخترانه مقابلمان ظاهر شد. بعد از سلام و احوال پرسی از ما پرسید که چرا این قدر زود به سمت مدرسه راه افتاده اید؟ حمید گفت: مدرسه نمی رویم، می خواهیم برویم اداره و همه چیز را به آنها بگوییم. ما حق داریم از خود دفاع کنیم. بیایند تحقیق کنند تا واقعیت روشن شود.

آقای مدیر کمی فکر کرد و گفت: نمی خواهید بروید، همین که شما در مدرسه نباشید خودش داستان می شود و دانش آموزان و اهالی نسبت به اتفاق افتاده صددرصد مطمئن می شوند. در این صورت حتی نمی شود کاری برای اثبات بی گناهی شما کرد. بگذارید کمی در این مورد فکر کنیم و با مدیر مدرسه پسرانه هم مشورت کنیم. از یک نظر حق با شما است ولی از نظر دیگر ورود اداره به این موضوع باعث بیشتر شدن حساسیت ها می شود. به نظر من بهتر است اداره مطلع نشود.

تمام برنامه هایی که ریخته بودیم به باد فنا رفت. مانده بودیم بین زمین و آسمان، نه راه پیش داشتیم و نه را پس، نه می توانستیم از خود دفاع کنیم و نه این که جلوی حرف مردم را بگیریم. این افکار عمومی عجب چیز بدی است، خیلی راحت می شود با یک شایعه که هیچ دلیل و مدرکی هم ندارد یک نفر را بیچاره کرد. واقعاً ترور شخصیت که در مسایل سیاسی شنیده بودم چقدر وحشتناک است. بی هیچ ابزاری و با یک دروغ می توان یک فرد یا گروه را بر خاک سیاه نشاند. به قول حمید: ای کاش ما را بازداشت می کردند و بعد که تحقیقات کامل می شد آزادمان می کردند. حداقل معلوم می شد گناهکار نیستیم.

همراه آقای مدیر به سمت مدرسه دخترانه به راه افتادیم. چند تا آلوچه از گوشه و کنار شنیده شد که آقای مدیر فقط ما را به آرامش دعوت می کرد. واکنشی نشان ندادم ولی درونم آشوبی بود که داشت همه چیز را برهم می زد. اولین چیزی که از من گرفت، اعتماد به نفسم بود. واقعاً می ترسیدم، از این مردم و دانش آموزان که تا دیروز پناهگاه من بودند در این وادی غریب به شدت می ترسیدم. نگاه هایشان بسیار خصمانه شده بود. می خواستم در بینشان بایستم و فریاد بزنم که من شما را دوست دارم و این گونه به من نگاه نکنید، من هیچ کاری نکرده ام و حاضرم جانم را هم برای اثباتش بدهم. ولی نمی شد و فقط باید خود خوری می کردم.

در مدرسه نفس کشیدن برایم سخت بود چه برسد به درس دادن. نه شور و اشتیاقی در من بود و نه شور و اشتیاقی در دانش آموزان. تنها عاملی که موجب می شد دوام بیاورم اطمینانی بود که داشتم. اطمینانی که در این هیاهو، درونم را تا حدی محکم نگاه می داشت. اگر این نبود ثانیه ای در این موج حملات و فشارها نمی توانستم دوام بیاورم. واقعاً آنهایی که خود می دانند مقصر هستند ولی چنان رفتار می کنند که اتفاقی نیفتاده است درونشان چه خبر است؟ چگونه به زندگی نگاه می کنند؟ واقعاً پیچیدگی درون انسان امری است کاملاً ناشناخته.

فردای آن روز در مسیر مدرسه پسرانه اتفاقی افتاد که اگر پیرمردی که در حال گذر بود، نبود، نمی دانم چه بلایی بر سرمان می آمد. بعد از تعطیلی مدرسه و در هوای گرگ و میش غروب وقتی از در مدرسه بیرون آمدیم و به سمت خانه در حال حرکت بودیم، چند جوان که چوب هایی هم در دست داشتند در کنار خیابان ایستاده و کاملاً مشخص بود که منتظر ما بودند. به حمید گفتم که هر چه گفتند چیزی نگو و واکنشی نشان نده، این ها منتظر بهانه هستند تا درگیری ایجاد کنند و خودشان را قهرمان روستا نشان دهند.

به نزدیکی آنها که رسیدیم، شروع کردند به طعنه زدن. یکی گفت: هر که آلوچه خورده باید کتکش را هم بخورد. آن یکی گفت: مگر اینجا مرد ندارد که هر نامردی بیاید و بخواهد هر کاری دلش می خواهد بکند، حقش را کف دستش می گذاریم. پاهای من شروع به لرزیدن کرده بود. در تمام عمرم یک بار هم دعوا نکرده ام و هرجا درگیری بود از دورترین فاصله از آنجا می گذشتم. اینها هنوز کاری نکرده من پس افتاده بودم ولی برعکس من حمید سرخ شده بود و از عصبانیت در حال انفجار بود. خیلی خودش را کنترل می کرد ولی دیگر تاب نیاورد و به سمت آنها رفت.

جانی نداشتم تا خودم را سرپا نگاه دارم چه برسد به این که جلوی حمید را بگیرم. حمید رفت جلو و به آنها گفت: چقدر به داستانی که شنیده اید اعتماد دارید؟ اصلاً از کجا شنیده اید؟ اگر شما راست می گویید پس چرا هنوز ما در اینجا هستیم و به مدرسه می رویم؟ اگر گناهی کرده بودیم آن هم در آن حدی که به شما گفته اند، حالا باید گوشه زندان می بودیم. فکر نمی کنید چیزی که شنیده اید دروغ باشد؟ جوابی برای گفتن نداشتند و همین بیشتر آنها را عصبانی کرد.

چیزی به آغاز زد و خورد نمانده بود، اگر تیر چراغ برق نبود که من بر زمین ولو شده بودم، به زحمت به آ ن تکیه دادم و با حال نزار به صحنه دهشتناک مقابلم نظاره می کردم. اگر آن پیرمرد چند ثانیه دیرتر خودش را به ما می رساند، احتمالاً اتفاقاتی می افتاد که بسیار دردناک بود، هم جسمی و هم روحی. پیرمرد سریع وارد عمل شد و آن جوان ها را به سمت دیگر کشاند و با تشر از آنها خواست تا بروند. کمی شماتت می کردند ولی مجبور بودند حرف پیرمرد را گوش کنند. با سن زیادش هنوز قدرتی جانانه داشت، هم زور بازویش به آنها می رسید و هم جذبه و به قول معروف کاریزمایش. بعد به سمت ما آمد و گفت: بروید خانه و زیاد هم به این حرف ها گوش ندهید. اگر واقعاً کاری نکرده اید، با مدیر مدرسه صحبت کنید تا شاید راهی برایتان پیدا کند.

این پیرمرد حداقل در مورد ما تردید داشت و همین برایمان کمی امیدواری به بار آورد. پس می شود کاری کرد که حداقل بخشی از مردم نظرشان مسبت به ما عوض شود. حداقل بزرگان روستا می فهمند که اصل داستان کاملاً کذایی است. پس سکوت اصلاً جایز نیست و حتماً باید کاری کنیم. به خانه مدیر مدرسه دخترانه رفتیم و موضوع درگیری را به ایشان گفتیم، کلی با ایشان صحبت کردیم تا به اداره برود و موضوع را مطرح کند تا از طریق قانونی اقدامی صورت گیرد. وگرنه با این اوضاع آبرو که هیچ، سلامت ما هم در خطر است. این جوان های عصبانی که می خواهند خودی نشان دهند ،کار دست ما خواهند داد.

آقای مدیر که بومی این روستا بود اصلاً دوست نداشت این موضوع به اداره درز پیدا کند، خیلی دوست داشت کدخدا منشی موضوع حل شود، نمی خواست این موضوع از دایره روستا بیرون برود، شاید به عنوان فردی که بومی روستا بود حق داشت ولی من و حمید مصر روی حرف خود ایستادیم و ایشان را قانع کردیم که به اداره برود و اطلاع دهد. در تاریکی وقتی به سمت خانه بر می گشتیم باز صدای آلوچه بود که از گوشه و کنار شنیده می شد و همچون خوره روح ما را می خورد. این زخم که در روح و روان ما ایجاد شده التیام پذیر نیست و به نظر تا ابد درونمان را خواهد خراشید.

فردای همان روز ساعت ده صبح بود که ماشین لندرور اداره گردوخاک کنان وارد حیاط مدرسه دخترانه شد. معاون اداره به همراه مسئولین حراست و ارزیابی عملکرد و آموزش با مدیر مدرسه وارد دفتر شدند. بعد از سلام و احوال پرسی سریع رفتند سراغ اصل ماجرا، آقای مدیر کل ماجرا را در راه برایشان تعریف کرده بود. اولین چیزی که برایمان سوال برانگیز بود این بود که آقای مدیر کی به شهر رفته بود و کی به اداره رسیده بود که حالا با آنها به مدرسه بازگشته بود. احتمالاً ساعت پنج صبح راه افتاده بود.

همه همکاران و حتی آقای مدیر را از دفتر به بیرون هدایت کردند و گفتند همه به کلاس برویم و اصلاً چیزی نگوییم. ابتدا مرا خواستند و در دفتر استنطاق کاملی از من کردند. به تمام سوالاتشان به طور کامل پاسخ دادم و آنها نیز به دقت گوش می کردند، از من در مورد انگیزه های احتمالی پرسیدند ولی ترسیدم از قضیه امتحان و آن همکار چیزی بگویم، همان یک بار برایم کافی بود. حالم اصلاً خوب نبود و این مسئولین اخمو هم هیچ چیزی نگفتند که کمی حالم بهتر شود. انگار عصبانی بودند که چرا آنها را در این صبح سرد از اتاق های گرمشان به این جا کشیده ایم.

 بعد از من، حمید را خواستند. او هم مورد بازجویی قرار گرفت. تنها سوالی که از حمید پرسیدند ولی از من نپرسیدند، بودن فردی در باغ در زمان حضور ما بود. برایم عجیب بود که چرا این سوال را فقط از حمید پرسیدند. حمید از دست این اداره ای ها خیلی عصبانی بود. می گفت به جای این که بیایند و ما را دلداری دهند با ما همچون متهمان رفتار می کنند. گفتم خُب آمده اند تحقیق کنند و هنوز برای آنها موضوع روشن نشده است. به من و حمید گفتند که به کلاس هایمان برویم و خیلی عادی باشیم تا آنها تحقیقات میدانی خود را انجام دهند. بعد از مدرسه خارج شدند و به داخل روستا رفتند.

ساعت چهار بعداز ظهر بود که به دنبال ما که در خانه بودیم فرستاند که به مدرسه پسرانه برویم. حمید گفت: تحقیقات این آقایان تمام شده و حالا می خواهند رای خود را صادر فرمایند، خدا به خیر کند. هیچ اضطراب و استرسی نداشتم، نتیجه برایم مانند روز روشن بود که رای بر بی گناهی ما خواهند داد. اصلاً برای همین از اداره و مسئولینش خواسته بودیم که به اینجا بیایند. ولی حمید کمی مضطرب بود، می گفت: شاید هم این طور که ما فکر می کنیم نشده باشد و خیلی ها دروغ گفته باشند.

گفتم: هر اتفاقی بیفتد من کوتاه نمی آیم و تا هرجا که بشود می روم تا بر همگان ثابت شود که این داستان از پایه بی اساس است. شاید همه دروغ بگویند ولی من که راست می گویم و سر حرفم تا آخر می ایستم. من که از خودم مطمئن هستم و همین برایم کافی است. نگران نباش همه چیز درست خواهد شد. حمید لبخند تلخی زد و گفت: خیلی خوش خیالی و جامعه را هنوز نمی شناسی. دروغ در بازار انسانها بسیار بیشتر از صداقت مشتری دارد. آن قدر حق ها ناحق شده، آن قدر آبروها بی دلیل رفته و آن قدر دروغ ها راست جلوه داده شده که از حد شمارش خارج است.

این حرف های حمید کمی مرا نیز مضطرب کرد، بیشتر به این فکر می کردم که برای اثبات حقانیتم چقدر باید تلاش کنم و به کجا ها باید بروم تا دروغی که یک جمله بیشتر نبوده را از خود دور کنم. چقدر زندگی در بین انسانها سخت است، چقدر زندگی در بین موجوداتی که سخن می گویند دشوار است. ای کاش پرنده بودم و فقط پرواز می کردم و در نهایت هم به دنبال غذا می گشتم و فقط صدای زیبای دیگر پرندگان را می شنیدم.


   *بخش چهارم و پایانی در هفته بعد*


270. آلوچه( بخش دوم)

اصلاً پایم نمی کشید به سمت مدرسه دخترانه بروم، خوشبختانه آن همکار امروز در مدرسه بالا کلاس نداشت و همین تا حدی تحمل مدرسه را ممکن می کرد. اما دانش آموزان کلاس سوم را چه کنم؟ چه توضیحی به آنها بدهم؟ بهتر است هیچ نگویم و همان کار عادی خود را انجام دهم. وقتی به مدرسه رسیدم و وارد حیاط شدم هیچ دانش آموزی به من سلام نکرد، این اولین ترکش اتفاق پریروز بود. همه با حالت بدی به من نگاه می کردند. در کلاس ها وضعیت بدتر بود، دیگر هیچ شور و نشاطی در دانش آموزان نبود و فقط با اخم به من نگاه می کردند.

فضای مدرسه بسیار سنگین شده بود و راهی هم برای برون رفت از آن نبود. به آن آقای مسئول نفرین می فرستادم که مرا این گونه در مصیبتی عظیم قرار داد و عرصه را بر من تنگ کرد. بیشتر که فکر کردم این رفتار بچه ها بیشتر برایم عجیب به نظر آمد، طبق اتفاقات رخ داده باید آن همکار یا همکاران دیگر با من سرد شوند نه دانش آموزان، من که بر علیه آنها کاری نکرده ام، این موضوع هیچ ربطی به آنها ندارد، پس چرا این قدر با من سرد رفتار می کنند، حتی سلام هم نمی کنند، انگار من گناه بزرگی را مرتکب شده ام که ضررش به آنها رسیده است.

مدرسه ای که حالم را همیشه خوب می کرد حالا شده بود آیینه دق، من گناهی نداشتم و کاملاً اتفاقی در جریان این سیلاب قرار گرفته بودم. اگر هم خطا کار باشم قصدی برای انداختن مسئولیتش بر گرده دیگری ندارم و خودم مسئولیتش را به تنهایی عهده می گیرم. ولی حتی خطایی هم در کار نبود، تمام سعی من این بود که تنش و حساسیتی ایجاد نشود ولی متاسفانه همه چیز برعکس شده بود. من قصد نداشتم چیزی بگویم ولی وقتی تحت فشار قرار گرفتم مجبور شدم موضوع را بیان کنم. ای کاش تحمل می کردم و نمی گفتم و همه چیز بر سر خودم خراب می شد. ای کاش آن توبیخی برای من صادر می شد و همه چیز به همان تمام می شد.

روز بعد تغییر رفتار به مدرسه پسرانه هم سرایت کرد، آنها هم طور دیگری مرا نگاه می کردند. کل کلاس ها ساکت بودند و هیچ شیطنتی هم نمی کردند، باورش برایم سخت بود که بچه ها این طور با من برخورد می کنند. این حس منفی را از تک تک آنها احساس می کردم. به نظرم قضیه مدرسه بالا به گوش این ها هم رسیده بود ولی هنوز متعجبم که این اتفاق که به دانش آموزان ربطی نداشت، پس این رفتارها برای چیست؟ نه دانش آموزی توبیخ شد و نه حتی تذکری هم به یک نفر از آنها داده شد، فقط و فقط تمام مشکلات بر سر من خراب شده بود، این مشکل من با اداره بود پس چرا این بچه ها این طور با من رفتار می کنند؟

محیط همکاران باز بهتر بود، حداقل سلامم را علیک می گفتند و چنان هم واکنش خاصی از خود نشان نمی دادند. حتی فرصتی شد تا در جمع آنها کمی صحبت کنم و حداقل عذرخواهی کنم که این کار من اصلاً از روی عمد نبوده و متاسفانه یک سری اتفاقات پشت سر هم رخ داده تا به این نتیجه رسیده است. سعی می کردم از طریق این همکاران به گوش آن همکار برسد که اگر هم خطا کرده ام، اصلاً عمدی در کار نبوده و حاضرم از ایشان در مقابل همه عذرخواهی کنم. درست است که کار ایشان تخلف بوده ولی مطلع شدن آن مسئول در اتفاقی کاملاً تصادفی رخ داده. واقعاً تحمل این شرایط برایم ممکن نبود و دوست داشتم هر طور که شده پایان پذیرد.

زنگ آخر وقتی به سمت خانه به راه افتادم یکی در حیاط مدرسه گفت آلوچه و فرار کرد. نمی دانم منظورش چه بود ولی هرچه بود با من بود. در خیابان که راه می رفتم حتی مردم عادی هم که از کنارم می گذشتند جور دیگری نگاهم می کردند. جواب سلامم را به زحمت می دادند و مانند دانش آموزان با من رفتار می کردند، انگار مجرمی بودم که همه جرمم را می دانستند الی خود من. به نظرم خیلی حساس شده بودم و این اتفاقات ذهنم را به شدت مشغول کرده بود، شاید این رفتار اهالی به نظرم آمده است و در واقعیت این گونه نبوده است. آن قدر در مدرسه تحت فشار هستم که فکر می کنم همه با من بد شده اند، مردم روستا که از موضوع اطلاعی ندارند.

به خانه رسیدم، حمید در خانه بود و چای را هم آماده کرده بود، حمید نوبت صبح دخترانه کلاس داشت و عصر بیکار بود و من درست برعکس او بودم. در ضمن نوشیدن چای کمی با او درد دل کردم که رفتار بچه ها با من عوض شده است. انگار خطایی که کرده ام به آنها ضربه زده و باعث ناراحتی آنها شده در صورتی که اتفاقی که در مدرسه افتاده هیچ ارتباطی با بچه ها ندارد. حمید هم با تعجب گفت که رفتار بچه ها با او هم عوض شده و همین او را بسیار کلافه کرده است. تازه می گفت در مسیر بازگشت به خانه چند جوان در مسیر به او برخورده اند و چیزهایی درباره آلوچه با صدای بلند گفته اند.

با صحبت های حمید ترسی در وجودم افتاد. به او گفتم در حیاط مدرسه به من هم آلوچه گفتند، این چه معنایی می تواند داشته باشد؟ برای هر دو ما اتفاقات مشترکی رخ داده است. آلوچه این وسط چه کاره است و چرا هرکسی ما را می بیند به طعنه این را می گوید؟ حمید هم کمی برآشفت و به فکر فرو رفت ولی مانند من او هم به هیچ نتیجه ای نرسید. مطمئن بودیم اتفاقی رخ داده که این تبعات را برای ما ایجاد کرده است، شاید در مورد امتحان من باشد ولی اگر این موضوع باشد، پس چرا با حمید هم مانند من برخورد می شود؟ این ندانستن واقعاً هر دو ما را عذاب می داد.

در فکر بودیم تا شاید علتی که مشترک باشد را بیابیم که صدای در آمد، هر دو مدیر با هم به دیدن ما آمده بودند، تا به حال این اتفاق نیفتاده بود و تا به امروز حتی یکی از آنها هم به دیدن ما نیامده بود. حضور این دو در اینجا حتماً با اتفاقاتی که برای من و حمید افتاده باید مرتبط باشد. در ابتدا صحبت های پرت و پلا می کردند و کاملاً معلوم بود که می خواهند چیزی بگویند ولی گفتنش برایشان سخت است. کمی که گذشت حمید رو به آنها کرد و گفت: شماها آمده اید چیزی به ما بگویید. این قدر مِن مِن نکنید و بروید سر اصل مطلب.

نگاهی به همدیگر انداختند و زیر لب چیزهایی به هم گفتند و در نهایت مدیر مدرسه دخترانه رو به ما کرد و گفت: چیزی که می خواهم بگویم برایتان کمی سخت است. خوب گوش کنید و هرچه می گوییم را انجام دهید، به نفع خودتان است. در روستا صحبت هایی در مورد شما دو نفر بین مردم پخش شده است. ما که می دانیم شایعه است و صحت ندارد ولی مردم اصلاً این گونه فکر نمی کنند و به شدت از دست شما عصبانی هستند، مخصوصاً جوان های روستا که بسیار غیرتی هم شده اند.

من که نفسم در نمی آمد، مگر ما چه کار کرده ایم که باید در مورد ما شایعه درست شود؟ موضوع شایعه چیست که همه روستا را بر علیه ما کرده است؟ من که در این مدت چهار سال فقط مدرسه رفته ام و هیچ جای دیگری هم نبوده ام، حتی به دعوتی های روستاییان برای عروسی و عزا هم نرفته ام. به قول معروف آهسته رفته ام و آهسته آمده ام. در کلاس هم تا به حل نه به کسی توهین کرده ام و نه دانش آموزی را تنبیه بدنی کرده ام. یک بار هم در این مدت از من شکایتی در مدرسه مطرح نشده است، حمید هم همچنین او هم فقط کار خودش را می کند و هیچ حاشیه ای ندارد.

مدیر مدرسه پسرانه ادامه داد: آیا شما پریروز به باغ پشت مدرسه پسرانه رفته بودید؟ حمید گفت: بعد از امتحان ریاضی از همان پشت بام سری به آنجا زدیم و سریع به مدرسه برگشتیم. بعد پرسید: آیا کسی را دیدید؟ گفتم: نه، هیچ کس نبود و کلاً ده دقیقه در باغ نبودیم. مگر چیزی در آنجا بوده که ما نفهمیده ایم؟ هر دو مدیر باز به هم نگاه انداختند و بعد از مدتی مدیر مدرسه دخترانه گفت: در روستا شایع شده که شما آنجا با چند دانش آموز دختر قرار گذاشته اید تا همدیگر را ببینید.

نفسم بند آمده بود، هر چه تلاش می کردم تا دم بگیرم و بازدم به بیرون دهم نمی توانستم. حمید هم بدتر از من بود، هر دو در وضعیت بسیار بدی بودیم. آقای مدیر تا ما را دید دیگر ادامه نداد. سکوت مرگباری در اتاق حاکم شد. تصور این که چه چیزهایی در مورد ما در روستا پخش شده است همچون آواری بر سرمان ریخت. این بار دیگر همه چیز فرق داشت، مسئله اشتباه یا خطای سهوی نبود که مسئولیتش را قبول کنیم و تاوانش را بدهیم، مسئله آبرویی بود که بدون این که کاری کرده باشیم رفته بود و بازگرداندنش غیر ممکن بود. این آوار به اندازه کل دنیا بود و زنده ماندن در زیرش به هیچ عنوان امکان نداشت.

در کل دوران دبیرستان که اوج نوجوانی بود و غلیان احساسات من جزو بچه های مسجد بودم و در آن محیط پرورش یافتم. هم سن و سال های من به فکر خیلی چیزها بودند ولی من به فکر نمازهایم بودم که اولاً قضا نشود و دوم این که به جماعت بخوانم. آن قدر پای منبر ما را از نامحرم ترسانده بودند که جرات نگاه به چهره زن ها را نداشتم چه برسد به دختران. به ما می گفتند که نگاه به نامحرم همچون تیری از طرف شیطان است. کلی طول کشید تا بتوانم در مدرسه دخترانه عادی باشم و همیشه سعی می کردم همه چیز را رعایت کنم، سخت گیری و تا حدی جدی بودنم به همین دلیل است که اجازه ندهم کسی به من نزدیک شود.

حال این تهمت به من واقعاً سخت و ویران کننده است. از زمانی که به یاد دارم همیشه در این موضوع مراقبت های شدیدی داشتم و هنوز هم دارم. همیشه از گناه می ترسیدم و تا جایی که ممکن بود از آن دوری می کردم و اگر هم  گاهی به طور سهوی نگاهم با نگاه نامحرمی تلاقی می کرد، از خداوند متعال طلب مغفرت می کردم. زندگی من در دوران نوجوانی بیشتر شبیه راهب های مسیحی بود تا یک نوجوان با شور و اشتیاق. حال چه داستان هایی از ما در بین مردم روستا پخش شده است؟ تبعات این کار نکرده چنان سهمگین است که کمر راست کردن زیر آن از عهده من که هیچ ، پوریا ولی هم نمی تواند کمر راست کند.

هر چه بیشتر فکر می کردم بیشتر حالم بد می شد. مردم که خبر از چیزی ندارند و هر چه می شنوند را باور می کنند، حالا چه فکرهایی در مورد ما خواهند کرد. اندکی از فکر هایی که در ذهن مردم می توانست شکل بگیرد را حتی نمی توانستم به ذهن بیاورم، من که سالها از این موضوعات با تلاش بسیار فاصله گرفته ام تا زندگی سالمی داشته باشم حالا حقم نبود که این گونه در دام شایعه ای بیفتم که بر هیچ استوار بود ولی در افواه مردم به شدت رسوخ کرده بود. بی آبرویی بدترین اتفاق برای یک انسان است و از آن بدتر این که برای کاری که نکرده ای تاوان بدهی، آن هم تاوانی که کاملاً نابودت می کند.

آن قدر این خبر برایم سهمگین بود که بدون اختیار بغضی سنگین گلویم را فشرد. خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم ولی نشد و شروع کردم به گریه کردن. می گویند مرد گریه نمی کند ولی اینجا دیگر توان تحمل من به عنوان یک مرد تمام شده بود. این اتفاق چنان ویران کننده بود که مقاومت در برابرش اصلاً امکان نداشت. آب قند و چای و ... هیچ کدام افاقه نکرد و به گوشه ای از اتاق رفتم و زانوی غم به بغل گرفتم و به درون تاریک خودم فرو رفتم. هیچ فکر دیگری به جز بی آبرویی در ذهنم نبود. حالا چگونه می شود زندگی را ادامه داد.

باز حمید حالش بهتر از من بود و شروع کرد به صحبت که این مزخرفات چیست که می گویید. خجالت نمی کشید که اتهامی به این بزرگی را به ما می زنید. با کدام ادله این مهملات را به ما نسبت می دهید؟ اصلاً چه کسی این حرف های نامربوط را گفته است؟ من باید از او شکایت کنم، ما دو نفر از او شکایت می کنیم. کشور قانون دارد و هر کسی نمی تواند هر حرفی که دوست دارد را بزند و دیگران را متهم کند. اصلاً بگذارید پلیس بیاید و تحقیق کند. ما را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.

مدیر مدرسه دخترانه گفت: بله ما هم می دانیم که این یک شایعه است و اصلاً صحت ندارد. همه شواهد و قراین نشان می دهد که موضوع از کل بی بنیاد است ولی مشکل محیط روستا است که همین صحبت های بی پشتوانه به سرعت در بین مردم پخش می شود و دهان به دهان می گردد. متاسفانه مردم خیلی زود این داستان ها را باور می کنند و حتی در انتقال آن به دیگری چند چیز جدید هم به آن می افزایند. این اتفاق افتاده و نمی شود کاری برای جلوگیری از پیشرفت آن انجام داد. نمی دانم چرا مردم این قدر زودباور هستند؟

این موضوع را در یک کتاب جامعه شناسی خوانده بودم که مردم به شایعه بسیار علاقه دارند. اصلاً دوست دارند برای کسی داستانی درست کنند و او را تخریب کنند، زیاد هم به دنبال دلیل نمی گردند و داستان را دنبال می کنند. ضمناً در انتقال دهان به دهان هر چه بیشتر منتشر شود شاخ و برگ شایعه بیشتر می شود و گاهی اصلاً روال اولیه داستان آن هم به کل عوض می شود. حالا دارم این موضوع را با تمام وجودم حس می کنم. بلایی که در آن گرفتار شده ام راه گریزی ندارد.

هر چه بیشتر به جوانب این اتفاق شوم فکر می کردم بیشتر در آن غرق می شدم. تاریکی و سیاهی با سرعتی خیره کننده داشت مرا در خود فرو می برد. در افکار عمومی به راحتی می توان شایعه ای بر اساس هیچ ایجاد کرد ولی تغییر آن سخت ترین کار ممکن است. کلاً انسانها به آن چیزی که اول می شنوند بیشتر اعتماد می کنند تا خبر تالی آن. پس حتی اگر ما ثابت هم کنیم که بی گناه هستیم، در افکار عمومی این اثبات آن چنان تاثیر نخواهد گذاشت و همان تفکر اولیه در ذهن مردم باقی خواهند ماند و این بزرگترین بلای عالم است که بر سر ما فرود آمد.

توصیه های بعدی آقای مدیر بیشتر تکان دهنده بود. امکان هر گونه واکنشی از طرف اهالی ممکن بود، می بایست با هم مسیر بین مدرسه تا خانه را تردد می کردیم. در کلاس هیچ حرفی نمی زدیم و عادی رفتار می کردیم. آقای مدیر گفت: بهتر است اگر در جایی چیزی هم به شما گفتند ناشنیده بگیرید و عبور کنید. هر چه قدر حسایست نشان دهید موضوع بغرنج تر می شود. باید تحمل کنید تا زمان بگذرد و به قول معروف آب ها از آسیاب بیفتد.

ولی مگر می شود برای کاری که نکرده ایم این همه فشار را تحمل کنیم؟ مگر می شود طعنه ای به ما بزنند و ما سکوت کنیم؟ باید جواب بدهیم تا بدانند که کل اتفاق زائیده یک فکر ناسالم بوده است. یک ذهن بیمار که نمی دانیم برای چه این داستان سراسر کذب را برای ما ساخته و در بین مردمان روستا منتشر کرده است. واقعاً کار چه کسی می تواند باشد؟ نه من و نه حمید در اینجا با هیچ کسی مشکل نداشتیم، هر دو معلمی ساده بودیم که به غیر از مدرسه به جای دیگری نمی رفتیم و هیچ ارتباطی هم با اهالی نداشتیم، حریم بین معلم و دانش آموز را هم رعایت می کردیم و  به هیچ کس بی احترامی نمی کردیم.

از آقای مدیر پرسیدم که این قضیه از کجا شروع شده و چه کسی و با چه منظوری این کار را کرده است. ایشان جواب داد: هیچ چیز معلوم نیست و از انگیزه این عمل هم هیچ کس خبری ندارد. برای خود ما هم سوال است که چرا باید این شایعات برای شما ایجاد شود، شمایی که جزو دبیران خوب ما هستید. کسی از شما ناراضی نیست، چه برسد که بخواهد با این کار از شما انتقام بگیرد.

بعد از رفتن مدیران من حمید نایی برای حرف زدن نداشتیم، هر چه بیشتر فکر می کردیم بیشتر در این منجلاب فرو می رفتیم. واقعاً حق ما این نبود. من که با وجود مشکلات بسیار به این روستا و مردمان و دانش آموزانش عشق می ورزیدم و هرچه در توان داشتم در پرورش آنها صرف می کردم اصلاً لایق چنین عاقبتی نبودم. منی که تمام وجودم را برای تربیت بچه های این روستا گذاشته ام و هرچه در توان داشتم را به هیچ کم و کاستی در طبق اخلاص گذاشته ام، چگونه می توانم ادامه دهم؟ همین چند ماه تا پایان سال برایم جهنم است چه برسد سال های بعد. به اداره هم امیدی ندارم تا به من انتقالی بدهد، آخرین نفر در دبیران ریاضی هستم.

فکر اداره که به ذهنم رسید به حمید گفتم بهتر نیست خودمان به اداره برویم و موضوع را با آنها در میان بگذاریم. با این وضعیتی که برای ما پیش آمده اگر سکوت کنیم و به توصیه مدیران واکنشی نشان ندهیم که همه کاملاً باور می کنند که اتفاقی افتاده است. بهتر است همین فردا صبح به شهر برویم و همه چیز را به مسئول حراست اداره بگوییم. بیایند تحقیق کنند تا همه بفهمند که ما بی تقصیر هستیم. البته نمی شود همه را قانع کرد ولی بهتر از سکوتی است که هر چه جلوتر برویم مرگبارتر می شود.


    *ادامه در هفته بعد*

269. آلوچه (بخش نخست)

با موافقت آقای مدیر قرار شد چهارشنبه را مرخصی بگیرم، برای هر سه کلاسم امتحان گذاشتم و از آقای مدیر خواهش کردم زحمت آن را بکشد. با این کار هم یک جلسه جلو می افتادم و هم کلاس بیکار نمی ماند، فقط زحمت آقای مدیر بیشتر می شد. خدا خیرش دهد که وضعیت مرا می دانست و با این که سرش شلوغ بود، قبول کرد و من با خیالی راحت به خانه رفتم. در این مواقع کلاسهایم را با همکاران جابه جا می کنم ولی این بار امکانش نبود و برای اولین بار بدون جانشین غیبت کردم.

شنبه هفته بعد که آمدم و به کلاس سوم رفتم، بلافاصله بچه ها خبر از امتحانشان گرفتند، جالب این بود که آنها که در درس نسبتاً ضعیف بودند بیشتر مشتاق بودند تا دانش آموزان زرنگ کلاس. گفتم: تازه امروز رسیده ام و برگه ها را هنوز از آقای مدیر نگرفته ام، حتماً جلسه بعد تصحیح شده به شما تحویل خواهم داد. این اشتیاق بچه ها برای فهمیدن نمره ریاضی شان برایم مشکوک بود، تا به حال پیش نیامده بود که این گونه پیگیر برگه ها و نمراتشان باشند. این کلاس متاسفانه ضعیف بودند و اکثرشان آن قدر نمره کم می گرفتند که هیچگاه انگیزه ای برای گرفتن برگه هایشان نیز نداشتند.

وقتی زنگ خورد و می خواستم از کلاس بیرون بیایم، دو تا از بچه های کلاس که درسشان خوب بود مرا صدا کردند، گفتند که می خواهند موضوعی را به من بگویند ولی رویشان نمی شود، خُب دانش آموز دختر حجب و حیایی دارد و نمی تواند خیلی راحت با دبیر مرد صحبت کند. حق را به آنها می دادم و برای این که زیاد خجالت نکشند، گفتم صبر کنید تا همه بچه ها بروند بعد موضوعی را که می خواهید مطرح کنید.

وقتی کلاس خالی شد، سرم را پایین انداختم و به آنها نگاه نکردم تا بهتر بتوانند حرفشان را بزنند، حدس می زدم که احتمالاً امتحان را خوب نداده اند و از من می خواهند که به آنها ارفاق کنم. ولی موضوعی که مطرح کردند اصلاً این نبود و هر چه بیشتر تعریف می کردند بر تعجب من افزوده می شد. باور این که چنین اتفاقی افتاده باشد برایم ممکن نبود. مگر می شود در جلسه امتحان چنین اتفاقی رخ دهد؟! به صداقت این بچه ها ایمان داشتم، سه سال دانش آموز خودم بودند و تا به حال هیچ حرکت یا حرف نادرستی از آنها ندیده ام، ولی این موضوعی که می گفتند غیرممکن به نظر می رسید.

آنها را آرام کردم و گفتم بررسی می کنم و نتیجه را حتماً به اطلاعشان می رسانم. داستان بر سر مراقب جلسه امتحان بود، آقای مدیر این کار را به یکی از همکاران سپرده بود و ایشان متاسفانه علاوه بر این که مراقبت ننموده بلکه پاسخ ها را هم به دانش آموزان ضعیف رسانده است. کاری که اصلاً امکان وقوعش وجود ندارد. نه می توانستم نسبت به حرف این بچه ها بی تفاوت باشم و نه می توانستم چنین اتفاقی را باور کنم. اولین کار پرس و جو از آقای مدیر بود که آیا واقعاً آن همکاری که بچه ها می گویند در روزی که من نبودم مراقب امتحان این کلاس بوده است یا نه؟ آقای مدیر تایید که آن روز آن همکار به ایشان در برگزاری امتحان کمک کرده است.

بخش دوم تحقیق باید بر اساس نوشته دانش آموزان روی برگه های امتحانی انجام شود. ادعای این دانش آموزان فقط در عملکرد دانش آموزان دیگر و مخصوصاً آنهایی که تا حدی ضعیف هستند در برگه امتحان و نمره ای که کسب کرده اند، می تواند نمود پیدا کند. به خانه رفتم و سریع شروع به تصحیح برگه ها کردم. وقتی پاسخ های درستی که توسط دانش آموزان ضعیف نوشته شده بود را دیدم متاسفانه بیشتر به صحت گفته این دو دانش آموز پی بردم. دانش آموزی که در تمام امتحانات نمراتش به بالای پنج نمی رسید، حال شده بود یازده و دیگری که نمره اش همیشه لب مرز بود و ناپلئونی می گرفت حالا شده بود هفده و شاگرد اول هم شده بود هفده.

شواهد و قراین بر تخلفی گسترده در این امتحان صحه می گذاشت. با این اوصاف این بچه های زرنگ و تلاشگر بودند که ضرر می کردند، درست است که امتحان کلاسی بود ولی تاثیر مخربش می توانست تا مدتها بر جای بماند. این اتفاق هم انگیزه را از دانش آموزان توانا می گرفت و هم اعتماد به نفس کاذبی برای دیگران ایجاد می کرد. می بایست کاری کنم ولی قبل از آن حتماً باید مدارک مستدل تری برای این اتفاق پیدا می کردم. بهترین کار خواستن توضیح در مورد راه حل ها از بچه ها بود، در این صورت می توانستم بفهمم که خودشان حل کرده اند یا از جای دیگری گرفته اند. ولی امکان چنین کاری نبود و نمی شد از تک تک بچه ها پرسید، هم زمان نداشتم و هم این کار تنش ایجاد می کرد. راه دیگری به ذهنم رسید، باید با بهانه ای همین امتحان را دوباره برگزار می کردم و با مقایسه نمرات اتفاق رخ داده را اثبات می کردم.

جلسه بعد وقتی وارد کلاس شدم، رو به بچه ها کردم و گفتم که برای این که ارفاقی به شما کنم امتحان جلسه قبل را دوباره از شما می گیرم، شما که سوال ها را می دانید، حالا می توانید آنهایی را که اشتباه حل کرده بودید را درست حل کنید و نمره بهتری بگیرید. غرغر های بچه ها نشان داد که با این تصمیم من اصلاً موافق نیستند، فقط آن دو نفری که به من این موضوع را گفته بودند ساکت بودند. در هر صورت همان سوال را از آنها مجدداً امتحان گرفتم. بعد از تصحیح برگه ها، تفاوت نمرات بخش عمده دانش آموزان چنان فاحش بود که هیچ تردیدی برای اتفاقی که رخ داده بود نماند.

جلسه بعد هر دو برگه را به بچه ها دادم و گفتم به خاطر فاصله زیاد نمرات، میانگین را حساب می کنم و در دفتر نمره وارد می کنم تا حقی از کسی ضایع نشود. جالب این بود که خیلی ها حتی میانگین شان هم به بالای ده نرسید و فقط تعداد معدودی نمراتشان در حد قبلی بود. بهتر دیدم تا زیاد روی این موضوع مانور ندهم و خیلی سریع رد شوم تا حساسیت ها زیاد نشود. همین که فهمیدند کارشان اشتباه است کفایت می کند. به نظرم حتماً باید این کار را انجام می دادم، حالا می دانند که حتی اگر در کلاس هم نباشم، قانون باید به درستی انجام گیرد.

اگر آن دو دانش آموز هم چیزی نمی گفتند از وضعیت نمرات بچه ها به شک می افتادم ولی این ها باعث شدند بیشتر دقت کنم. البت  از خبر دادن های این گونه اصلاً خوشم نمی آید و دوست ندارم بچه ها این گونه تربیت شوند، ولی در این مورد واقعاً حقی از آنها ضایع شده بود. در هر صورت با کمترین تنش ماجرا فیصله پیدا کرد و من هم تصمیم گرفتم در مورد ان اصلاً دیگر حرف نزنم.

هنوز درس را شروع نکرده بودم که صدای در کلاس آمد، چند نفر کت و شلواری به همراه آقای مدیر وارد کلاس شدند. فهمیدم از اداره هستند و برای بازدید آمده اند. سلام و علیکی کردم و کلاس را به آنها سپردم، خودم هم پشت میز معلم ایستاده نظاره گر بودم تا ببینم این بار از کجای کار و کلاسم ایراد خواهند گرفت. یک بار نشد بیایند و یک کم حالمان را خوب کنند، تشویقمان کنند و یک خسته نباشید واقعی به ما بگویند.

یکی از آنها به بین بچه ها رفت و با چند نفرشان صحبت کرد. بعد از چند دقیقه دوتا برگه امتحانی در دست رو به من کرد و گفت: چرا یک امتحان را دوبار گرفته اید؟ سوالات که اصلاً فرقی ندارد، این کار شما تخلف است. اگر می خواهید به دانش آموزان ارفاق کنید، این شیوه اصلاً مناسب نیست. معلوم است که دانش آموزی که امتحان اول را نمره کم  گرفته است، امتحان دوم را نمره خیلی بالایی می گیرد. این کار شما اصلاً درست نیست، باید برای این کار توبیخ شوید.

 هم من و هم بچه ها فقط هاج و واج این آقای را نگاه می کردیم. با این گفته هایش آبرویم را جلوی بچه ها برد. می خواستم توضیح دهم که گفت: بفرمایید دفتر تا وضعیت شما را مشخص کنم. تا خواستم چیزی بگویم از کلاس خارج شد و فرصت نداد تا من چیزی بگویم و در برابر بچه ها از خودم دفاع کنم. از این رفتار آقای مسئول خیلی ناراحت و عصبانی شدم، اول این که اگر هم موردی بود می بایست در دفتر به من می گفت، نه در مقابل بچه ها و دوم این که ابتدا می پرسید بعد مرا متهم به تخلف می کرد. جالب است یک همکار دیگر تخلف کرده و حالا من باید تاوانش را بدهم. من تقلب را کشف کرده ام و حالا باید جریمه اش را نیز من بدهم.

در دو راهی بدی گیر کرده بودم، اگر نگویم آبروی خودم می رود، اگر بگویم آن همکار زیر سوال می رود و این هم اصلاً خوب نیست. اگر بگویم تخلف آن همکار مشخص می شود و حتماً در آینده تبعاتی برایم خواهد داشت و اگر نگویم خودم باید تبعات سنگینی را تحمل کنم. تصمیم گرفتن خیلی سخت بود، هنوز در بین این دوراهی مانده بودم که همان آقای مسئول با لحنی ناپسند به من گفت: شما حق چنین کاری را ندارید. واقعاً شما نام معلمی را زیر سوال برده اید، این کار شما آبرویم همه ما را می برد. گفته های این آقا عصبانی ام کرد و کنترلم را از دست دادم و گفتم، کس دیگری خطا کرده و من باید تاوانش را بدهم؟

توضیح دادم که نمره اول دانش آموزان که خوب است، مربوط به آزمونی است که من مراقب نبودم و همکار دیگری در کلاس مراقب بوده است. جهت راستی آزمایی این که آیا خود بچه ها پاسخ سوالات را داده اند یا تقلب کرده اند، همان سوالات را دوباره امتحان گرفته ام که نتیجه همانطور است که مشاهده می فرمایید. یعنی در امتحان دوم بیشتر دانش آموزان نمرات پایینی کسب کرده اند و این نشان از اتفاقاتی در آن جلسه می دهد.

گفت: چرا خودتان سر کلاس نبودید؟ گفتم: مشکلی برایم پیش آمده بود و از آقای مدیر مرخصی گرفتم و برای این که کلاس بیکار نباشد امتحان گذاشتم که آقای مدیر هم برگزاری آن را به همکار دیگری سپرده بود. از حرف هایم قانع نشد و دوبارهبه کلاس سوم رفت و بعد از مدتی دوباره به دفتر برگشت و گفت: هر دو تخلف کرده اید. و با هر دوی شما برخورد می شود. غیبت آن روزی را که نبودم را همانجا نوشتند و کسر حقوقش هم هفته بعد آمد، برای آن همکار هم توبیخی درج در پرونده ثبت کردند. اخمی که در چشمان آن همکار بود را هیچگاه فراموش نمی کنم. ای کاش آن روز را خانه نمی رفتم و مراقب می ایستادم تا این همه بلا سرم نیاید، ای کاش این آقای مسئول مرا عصبانی نمی کرد و همه تقصیرها را گردن می گرفتم. از آن روز به بعد آن همکار دیگر سلامم را هم پاسخ نمی گفت.

حالم خیلی بد بود، بی خود و بی جهت موجب شدم همکارم مورد مواخذه قرار بگیرد. درست است که کار اشتباهی انجام داده بود ولی من هم از قصد باعث این برخورد مسئول اداره با او نشدم و همه چیز اتفاقی بود، هیچگاه شانس با من یار نبوده است. حال نمی شد این مسئولین نیم ساعتی دیرتر می امدند تا کلاس من تمام شود، یا این که اول به کلاس دیگری می رفتند و بعد به کلاس من می آمدند. این شانس برای من هیچ وقت روی خوش نداشته است.

می دانم که نمی توانم آن همکار را در این موضوع قانع کنم، از آن روز به بعد اصلاً محلم نمی گذاشت چه برسد به این که فرصت دهد تا با او صحبت کنیم. یک بار در دفتر فرصتی پیدا کردم و مقابل دیگر همکاران از ایشان معذرت خواستم و گفتم که همه چیز اتفاقی بود ولی افاقه نکرد و جو بسیار بدی در مدرسه دخترانه بر علیه من شکل گرفته بود. تحمل این فشار برایم خیلی سخت بود. همه مرا با چشم دیگری نگاه می کردند.

فردای آن روز اصلاً حوصله رفتن به مدرسه را نداشتم، درست است که باید به مدرسه پسرانه می رفتم ولی هنوز تاثیرات این اتفاق در من بود و دل و دماغی برای تدریس نداشتم، تنها عاملی که باعث شد کمی خودم را راضی کنم و به مدرسه بروم این بود که امروز نوبت امتحان مدرسه پسرانه بود، یعنی در هر سه کلاس درس نمی دادم. سوالات را از قبل تکثیر کرده بودم، به پیشنهاد یکی از دانش آموزان برای امتحان به پشت بام مدرسه رفتیم. البته پشت بام سالن امتحانات مدرسه نیز محسوب می شد و خیلی وقت ها امتحانات داخلی را همکاران در آنجا برگزار می کردند. سطح کاملاً مسطح و تمیزش برای نشستن در زیر نور آفتاب و گرمای مطبوعش بسیار مناسب بود. جالب این است که بچه ها خودشان بیشتر مشتاق بودند که در پشت بام امتحان دهند.

حمید که تازه آمده بود هم در پشت بام به ما ملحق شد. هوای تازه و شفافیت بسیار زیاد تصویری که از اطراف دیده می شد و همچنین بوی سرسبزی باغ پشت مدرسه باعث شد کمی حالم بهتر شود. بیشتر از این که مراقب بچه ها باشم چشمم در دوردست ها بود و به این فکر می کردم که ای کاش قدرت پرواز داشتم و در این آسمان آبی و پاک اوج می گرفتم و همه جا را از دیدی بالاتر نظاره گر می بودم. حمید حواسش به بچه ها بود و البته بچه ها هم خوب بودند و کسی به دنبال شیطنت نبود، البته وسعت پشت بام و فاصله ای که آنها از هم داشتند نیز در این موضوع بی تاثیر نبود.

امتحان که تمام شد، حمید پیشنهادی کرد که در مدت زنگ تفریح به باغ پشت مدرسه سری بزنیم، از این بالا که بسیار زیبا به نظر می آمد. از بخشی از دیوار بین مدرسه و باغ که تا حدی تخریب شده بود وارد باغ شدیم. درختان آلوچه با برگ های تر و تازه شان منظره ای بسیار بدیع و دلنواز ساخته بودند که چشم از دیدنشان سیر نمی شد. بوی تازگی از همه جای این باغ به مشام می رسید. واقعاً قطعه ای از بهشت بود که بر روی زمین جدا افتاده بود. حسرت خوردم که چرا دوربینم همراه نیست تا چند عکس زیبا از این محیط دل انگیز بگیرم. با حمید گشتی بسیار کوتاه در این باغ سرسبز زدیم، خبری از صاحب باغ نبود و هیچ کسی را هم در باغ ندیدیم، از طرف دیگر باغ خارج شدیم و به مدرسه بازگشتیم.

همان که وارد حیاط مدرسه شدیم باز اتفاقات دیروز به یادم آمد و حال خوبم از دست رفت. دو زنگ دیگر را با بی حوصلگی کامل در همان کلاس امتحان را برگزار کردم و خسته و کوفته به همراه حمید به خانه رفتیم. خیلی تلاش کردم که عادی به نظر بیایم و ناراحتی خود را بروز ندهم، نمی خواستم در مورد اتفاقات دیروز به حمید هم توضیح دهم. ولی اصلاً بلد نیستم نقش بازی کنم و حمید خیلی سریع فهمید که حالم خوب نیست. هنوز چای دم نکشیده بود که از من پرسید، چه بلایی سر خودت آورده ای؟ و من سعی کردم قضیه را سربسته برایش تعریف کنم ولی نشد و حمید گفت: باز هم که بدشانسی آوردی، حالا کل همکاران در مورد تو جور دیگری فکر خواهند کرد. خاک بر سرت با این شانست.

 

* ادامه در هفته بعد*

 

268. ورسک

پیشرفت یخ زدگی را کاملاً در پاهایم احساس می کردم، تقریباً به حوالی زانو رسیده بود. حمید می گفت: در جا حرکت کن و یا چند قدمی به راست و چپ برو، ولی در زیر کلبه کل ممد جایی برای حرکت دو نفر وجود نداشت. در زیر این بارش شدید برف به گوشه این کلبه پناه آورده بودیم. از ساعت دوازده ظهر که از مدرسه تعطیل شدیم تا حالا که ساعت چهار بعدازظهر بود هیچ ماشینی نیامده بود تا با آن به شهر برویم. با این بارش جانانه برف امشب که هیچ، فردا هم نمی توانم به خانه برسم. یک بلیط قطار دیگر هم به کلکسیون بلیطهای سوخته من اضافه شد.

هوا داشت رو به تاریکی می رفت، به حمید گفتم: بازگردیم که اگر نزدیک افطار شود دیگر هیچ کس به سمت شهر نخواهد رفت، اگر برف اجازه داد همان صبح برویم سنگین تر هستیم. حمید گفت: نیم ساعت دیگر بمانیم و اگر نشد برویم. با ناامیدی قبول کردم و چند قدمی هر چند کوتاه بالا و پایین رفتم تا شاید کمی گرم شوم ولی هیچ تاثیری نداشت. سرما مرا به لرزه در آورده بود، ایستادن در این جا دیگر برایم امکان نداشت.

تا رو به حمید کردم تا بگویم برویم که ناگاه از پشت پیچ جاده، ماشینی قرمز رنگ پدیدار شد، رنگش با این منطقه همخوانی نداشت، وقتی جلوتر آمد مدلش هم بسیار با این منطقه فاصله داشت، «بی ام و» آلبالویی که فقط دو نفر جلو نشسته بودند، به نظر زن وشوهر بودند. حمید دستی بلند کرد و در نهایت تعجب ماشین ایستاد، حمید جلو رفت و سلامی کرد و چند کلمه حرف زد، بعد با لبخند رو به من کرد و گفت بیا سوار شو که این ماشین به شهر می رود.

در نهایت خوش شانسی ما این زن و شوهر از گرگان آمده بودند. حدس می زدیم برای چه کاری آمده اند ولی هیچ نگفتیم و آنها نیز در این زمینه هیچ صحبتی نکردند. معمولاً افراد ناشناسی که این گونه به اینجا می آیند به دنبال دعا گرفتند هستند، هم در وامنان و هم در کاشیدار دعانویس هست، افرادی که سر در آوردن از کارشان مشکل است. البته بعد از سالها خدمت در این منطقه و برخورد با آنها هنوز نتوانسته ام باورشان کنم. به نظرم بیشتر با روش های روانشناسی بر مخاطبان خود اثر می گذارند تا ارتباط با عالمی دیگر.

از آزادشهر که گذشتیم حمید آرام در گوشم گفت: خوب شانس آوردیم و یک سره تا گرگان می رویم، تازه به نظر اینها کرایه هم از ما نمی گیرند، دو طرفه شانس آوردیم. لبخندی زدم و گفتم شما شانس آورده ای، من که شانسم برگشته است. بلیط قطار را نشانش دادم و گفتم: ببین ساعت حرکت پنج و نیم است و حالا ساعت شش است و ما تازه از آزادشهر گذشته ایم. شانس روی خوشش را به روی شما گسترانیده و بخش تاریکش را نصیب من کرده است.

به گرگان رسیدیم و طبق پیش بینی حمید از ما کرایه نگرفتند و بعد از کلی تشکر از آنها خداحافظی کردیم. می خواستم از حمید جدا شوم که دستم را کشید و گفت: این موقع کجا می خواهی بروی؟ نه ماشینی هست و نه قطاری! بیا برویم خانه ما حداقل افطار کن و بعد برو. دهان روزه پس می افتی. یکی دو ساعتی از افطار گذشته بود، نخوردن سحری باعث شده بود که هم تشنه باشم و هم گرسنه، کمی که فکر کردم پیشنهاد حمید را بسیار به جا دیدم و بلافاصله قبول کردم. ضمناً در آنجا به خانه زنگ می زنم و می گویم فعلاً گرگان پیش حمید هستم همه تا نگران نباشند.

دست مادر حمید درد نکند، فرنی و سوپ و کتلت و سالاد و ...، آن قدر زیاد و خوشمزه بودند که نمی دانستم از کجا شروع کنم. با چای شیرین به عنوان مقدمه آغاز کردم و تقریباً از همه موادی که در سفره بود تناول کردم. بعد از افطار هم من و هم حمید چنان سنگین شده بودیم که توانایی حرکت نداشتیم. در این شرایط حمید باز هم پیشنهادی داد که مرا دوباره زمین گیر کرد. او گفت: بعد از سحر برو که ماشین بیشتر هست.

در طول شب و قبل از خواب با حمید از هر دری صحبت می کردیم که صحبت به بلیط قطار سوخته من کشیده شد. همین باعث شد فکر جالبی به ذهنم برسد. به جای این که صبح در میدان پمپ بنزین کلی معطل اتوبوس بمانم، با قطار محلی که ساعت چهار صبح حرکت می کند تا پل سفید می روم و از آنجا که به تهران نزدیک تر است ماشین می گیرم. به حمید که گفتم او هم تایید کرد و گفت: بعد از سحر با موتور برادرم تو را خواهم رساند. شب را به خاطر اضطراب بیدار نشدن خوب نخوابیدم و ساعت یک ربع به چهار صبح ترک حمید نشستم و تا ایستگاه راه آهن کاملاً منجمد شدم. باران تازه قطع شده بود ولی آسمان همچنان قرمز بود.

دست حمید درد نکند، تا زمان حرکت قطار منتظر ماند و بعد رفت، واقعاً دوست خوب بهترین گنجینه ای است که هیچ چیز بدیل آن نمی شود. قطار محلی گرگان به پل سفید اتوبوسی است، یعنی کوپه ندارد. یک بخاری بزرگ در یک طرف آن قرار دارد که کل واگن را گرم می کند، از آن بخاری هایی که در کارگاه های بزرگ هست. قطار مسافر چندانی نداشت و در نزدیک ترین صندلی ممکن به بخاری نشستم. گرمای مطبوع و همچنین بی خوابی دیشب، باعث شد که در اتفاقی نادر روی صندلی خوابم ببرد.

چشمانم که باز شد کل صندلی ها پر بود از مسافر، هوا کاملاً روشن شده بود، وقتی ساعت را نگاه کردم باورم نمی شد که حدود سه ساعت بدون این که چیزی بفهمم خوابیده ام. بیرون را که نگاه کردم بلافاصله فهمیدم در مسیر قائمشهر به شیرگاه هستیم. سالها بود دوست داشتم این مسیر را در روز طی کنم و زیبایی های بدیع و چشم نوازش را ببینم، همیشه قطار گرگان به تهران و بالعکس شب هنگام از میان این طبیعت زیبا عبور می کند که امکان حظ بصری آن وجود ندارد. فقط از دوران کودکی به یاد دارم که این قطار صبح از گرگان به راه می افتاد و شب به تهران می رسید و کل مسیر را من پشت پنجره قطار فقط بیرون را نظاره می کردم.

به شیشه پنجره چسبیدم و پلک هم نمی زدم که حتی صحنه ای از این همه زیبایی را از دست ندهم. قطار در دل جنگلی بود که درختانش بی برگ شده بودند. همین حالا هم زیبایی بیداد می کرد، در بهار و پاییز اینجا دیگر قطعه ای از زمین نیست و مطمعناً بهشتی است وصف ناشدنی. در کنار مسیر رودخانه ای بود که با قطار بازی ها داشت، گاهی به ما نزدیک می شد و گاهی هم از ما دور می گشت و چندجایی هم از زیرمان گذشت. این رودخانه و ریل قطار حدود هفتاد هشتاد سالی است که با هم رفیق شفیق هستند.

چنان محو تماشای طبیعت زیبای سوادکوه بودم که نفهمیدم کی به پل سفید رسیدیم. بر خلاف خود راه آهن پل سفید که بسیار عریض و طویل است، ایستگاه بسیار کوچک و نقلی ای دارد که برایم بسیار زیبا به نظر آمد. به طور کل تمام ایستگاه های محور شمال به جز گرگان تقریباً بر اساس یک الگو ساخته شده اند. کمی در محیط ایستگاه قدم زدم و رفتن قطار محلی به سمت دپو را مشاهده کردم، صدای دیزل های جی ام واقعاً شنیدنی است.

از ایستگاه خارج شدم، خیابانی که به ایستگاه منتهی می شد با شیب نسبتاً زیادی سرازیر بود. وقتی به انتهای آن رسیدم صحنه ی جالبی دیدم، جاده درست بالای سرم بود، پلی بزرگ که تقریباً بر روی ساختمانها ساخته شده بود. حالا فهمیدم که چرا به اینجا پل سفید می گویند. کمی جلوتر ایستگاه ماشین های بین شهری بود، روی یکی از تابلوهای آن ورسک را دیدم. مگر می شود عاشق قطار باشی و از دیدن پل ورسک آن هم حالا که نزدیک آن هستی دست بکشی. نیرویی مرا به سمت ماشین ورسک کشاند و سوار آن شدم، بلافاصله دو نفر دیگر آمدند و ماشین به راه افتاد. این تصمیمی که گرفتم کاملاً غیر ارادی و بر اساس اعصاب پاراسمپاتیکم بود.

حواسم بیشتر به مسیر راه آهن بود تا خود جاده، دوآب و سرخ آباد و مسیر معروف به سه خط نقره را توانستم با چشم دنبال کنم. درست مقابل ایستگاه ورسک پیاده شدم و به داخل ایستگاه رفتم، هیچ کس نبود، چرخی در محوطه آن زدم، سپس چشمم به پل ورسک افتاد که در هوایی مه آلود خودنمایی می کرد. واقعاً عظمتش مثال زدنی بود. تصمیم گرفتم بیشتر به آن نزدیک شوم، به طرف دیگر جاده رفتم و بعد از گذر از شیبی نسبتاً تند درست به زیر این پل عظیم رسیدم. چقدر از رویش گذشته بودم تا به خانه برسم، همیشه مدیون او و این مسیر آهنی هستم که مرا به خانواده ام می رساند.

نهر کوچکی در انتهای دره بود، از کنارش وارد دره شدم. دره ای بود کم عرض ولی کاملاً صخره ای و بلند، درست زیر گل ایستادم و باز هم غرق در عظمتش شدم. واقعاً شرکت کامپساکس در ساخت این مسیر راه آهن بیشتر از مهندسی، هنر به کار برده است. انگار این سازه ها با طبیعت اینم منطقه عجین هستند، هیچ ناهمخوانی مشاهده نمی شود. در گوشه ای نشستم و منتظر ماندم تا شاید قطاری از روی پل بگذرد و من شاهد این اتفاق زیبا باشم.

 نمی دانم چقدر در این منطقه در حال گلگشت بودم، حساب زمان و همه چیز از دستم خارج شده بود و محو طبیعت زیبای این منطقه شده بودم. تا جایی که می توانستم در داخل دره پیشروی کردم، از دورتر عظمت پل ورسک بیشتر به نظرم می رسید. سرم بالا بود و محو دیدن این شاهکار مهندسی و معماری بودم که دانه های برف را روی صورتم احساس کردم. هنوز از برف قبلی در گوشه کنار دیده می شد که برفی جانانه شروع به باریدن کرد. دانه های برف به خاطر برودت هوا مجالی برای ذوب شدن پیدا نمی کردند و از همان دانه اول روی زمین می ماندند. دوست داشتم بیشتر بمانم و در محضر پل ورسک باشم، ولی در این وضعیت تجربه به من حکم می کند که سریع منطقه را ترک کنم، احتمال بسته شدن جاده زیاد است.

زمان نسبتاً طولانی ای که در مسیر برگشت صرف شد نشان از این می داد که چقدر راه رفته بودم و فاصله گرفته بود، تا به کنار جاده اصلی برسم کاملاً سپیدپوش شده بودم. به زحمت به آسمان نگاهی انداختم و به ابرها گفتم: یا خودتان هستید یا دوستانتان خبر آمدن مرا به شما داده اند، مگر می شود ابرها با این شدت ببارند، آن هم زمانی که من در دورترین نقطه از جاده هستم. این خصلت ابرهای منطقه وامنان است که تا مرا می بینند با تمام قوا می بارند.

همانند انتظاری که در کنار پاسگاه تیل آباد می کشیدم، حالا هم کنار جاده و درست مقابل خیابانی که به ایستگاه راه آهن ختم می شد منتظر بودم تا ماشینی بیاید و مرا از این مخمصه نجات دهد. دیگر ماشینی نمی آمد و کاملاً مشخص بود که راه را بسته اند، این جاده در زمستان زیاد مسدود می شود، مخصوصاً کمی بالاتر که گردنه گدوک است. چند سواری آمدند که مقصدشان همین ورسک بود. ساعت سه بعد از ظهر شده بود و با این شرایط امشب را در همین ورسک باید می ماندم، حالا کجای ورسک نمی دانم؟

در قعر ناامیدی بودم که یک نیسان آبی که نماد قدرت و مردانگی در این منطقه است، از همان خیابان ایستگاه به سمت من آمد. تا دست بلند کردم ایستاد و سریع سوار شدم. با همان لهجه زیبای مازندرانی که بسیار آن را دوست دارم، از من پرسید اینجا چه کار می کنم؟ وقتی گفتم برای دیدن پل ورسک آمده ام با تعجب به من نگاه کرد و گفت: وقت دیگری برای این کار پیدا نکردی؟! حالا که احتمال دارد جاده بسته شود، وقت بازدید از پل ورسک است؟ جوابی برای گفتن به ایشان نداشتم، در کنار پل ورسک بودن را یک عاشق قطار فقط می فهمد. آرزویم این است که روزی بر بالایش بایستم.

بعد از تونل ورسک و ابتدای گردنه گدوک به کناری زد تا زنجیر بزند. من هم پیاده شدم تا کمکش کنم. زنجیرها را روی زمین و مقابل چرخ پهن کرد و به من گفت: برو پشین پشت ماشین و آرام به جلو بیا، فقط به حرف های من گوش کن و هر وقت گفتم بایست. با لکنت گفتم ببخشید من گواهینامه ندارم و اصلاً راندن ماشین نمی دانم اخمی کرد و گفت پس بیا اینجا و هر وقت چرخ درست به وسط زنجیر رسید به من بگو تا بایستم. رفت و پشت ماشین نشست و حرکت کرد و بعد از این که من فرمان توقف دادم ایستاد و پیاده شد و وقتی وضعیت چرخ و زنجیر را دید نگاهی به من انداخت و با همان زبان مازنی گفت: خدا را شکر این یکی کار را بلد هستی.

گردنه گدوک را با سلام و صلوات به بالا رفتیم، هرچه جلوتر می رفتیم برف شدیدتر می شد و دید راننده هم محدودتر، بعد از عبور از شوراب با آن آبشار زیبایش به بالای گردنه رسیدیم. کار اصلی تازه شروع شد، کنترل ماشین در این سرازیری که تقریباً مستقیم و طولانی است کاری بسیار سخت است. از آقای راننده تعریف کردم که واقعاً کار بزرگی می کند که در این وضعیت این ماشین نسبتاً سنگین را می راند. بادی به غبغب انداخت و شروع کرد به تعریف از خودش که ناگهان ماشین سر خورد و از کنترل راننده خارج شد، خوشبختانه سرعت بسیار کم بود و با برخورد ملایمی با گارد ریل کنار جاده متوقف شدیم. رنگ صورت جفت ما با برفی که همه جا را پوشانده بود، کاملاً یکسان شده بود.

مدتی طول کشید که دوباره به را بیفتیم. به فیروزکوه که رسیدیم اذان مغرب شده بود، همان میدان ابتدای شهر از نیسان آبی پیاده شدم. از ایشان بسیار تشکر کردم که مرا در ان شرایط بد کمک کرد و به اینجا رساند. برف تقریباً تا ساق پایم بود و فقط به اندازه دو ماشین که به زحمت عبور کنند بلدوزر راه را باز کرده بود. ایستادم تا شاید ماشینی بیاید که مرا به تهران برساند ولی خبری از تردد نبود و انبوهی از ماشین ها کنار جاده متوقف بودند. پلیس راه مسیر رفت و برگشت را مسدود کرده بود.

چاره ای نبود می بایست به داخل شهر می رفتم و در مسافرخانه شب را می گذارندم. کلی طول کشید تا یک ماشین مرحمت کرد و مرا سوار کرد تا به مرکز شهر ببرد. تا به حال شهری را این چنین مدفون در برف ندیده بودم. همه جا سپید بود و هیچ جایی بدون برف نبود. از آقای راننده نشانی مسافرخانه را پرسیدم، جوابی نداد ولی مرا کمی پایین تر از میدانی مقابل یک مسافرخانه پیاده کرد. قبل از این که وارد آنجا شوم چشمم به تلفن عمومی که چند متر جلوتر بود افتاد، از آنجا به خانه زنگ زدم تا به آنها اطلاع دهم کجایم، ولی وقتی مادرم پرسید فیروزکوه چه می کنی مجبور شدم دروغ بگویم که در خانه یکی از دوستان هستم. باور کرد و گوشی را به پدرم داد، ایشان به من توصیه کرد با توجه به وضعیت هوا و برفی بودن جاده ها حتماً فردا با قطار بروم.

همین گفته پدرم مرا به یاد راه آهن و قطار گرگان به تهران انداخت که از ایستگاه فیروزکوه عبور می کند. خودم را به ایستگاه که خوشبختانه نزدیک بود رساندم. هیچ کس نبود و همه جا بسته بود. ناامید در حال برگشتن بودم که یک نفر صدایم کرد، از مامورین راه آهن بود، موضوع بسته شدن جاده را به ایشان گفتم. به ساعتش نگاهی انداخت و بعد کمی فکر کرد و گفت: حالا ساعت هفت شب است و قطار گرگان ساعت یک بامداد به اینجا می رسد، حدود شش ساعت باید معطل بمانید. گفتم چاره ای ندارم فقط اگر امکان دارد در سالن را باز بفرمایید تا در آنجا بمانم، هوای بیرون بسیار سرد است.

 دستم را گرفت و مرا از طرف دیگر به داخل ایستگاه برد. بعد به من گفت: همینجا روی یکی از این صندلی ها بنشین تا ببینم چه کار می توانم برایت کنم. بعد از مدت کوتاهی با پلیس ایستگاه آمد. آقای پلیس از من کارت شناسایی خواست و بعد از مشاهده آن رو به من کرد و گفت: خُب آقا معلم پشت جاده مانده ای؟! اشکال ندارد، قطار که راهش بسته نمی شود، انشالله شما هم به خانه ات خواهی رسید. بعد رو به آن مامور راه آهن کرد و گفت: اشکالی ندارد می تواند داخل سالن بماند. در آخر هم رو به من کرد و گفت: صندلی را به بخاری نزدیک کن تا سرما نخوری.

نمی دانستم چه طور از آنها تشکر کنم، در این شرایط کمک آنها واقعاً برایم حیاتی بود. دلگرمی ای که به من دادند بسیار ارزشمند بود. اعتمادی که به نام معلمی کردند نشان از بزرگی این نام دارد، باید با تمام وجود در حفظ این اعتماد کوشا باشم. وقتی برایم یک لیوان چای و خرما و نصف نانی آوردند بسیار شرمنده شدم و از این که در کنار این آدم های به معنی واقعی انسان هستم بسیار خوشحال بودم. تمام خستگی ها و مرارت هایی که در این سفر عجیب کشیده بودم با اولین جرعه ای که از چای نوشیدم برطرف شد.

در سالنی کوچک، ساکت و نیمه روشن، در کنار بخاری ای که گرمایش بسیار مطبوع بود، دیدن بارش برف از پشت پنجره بسیار لذت بخش بود. زمان طولانی این انتظار تا حدی خسته ام کرد ولی همین که می دانستم در نهایت خواهم رفت برای تحمل این ساعت ها کفایت می کرد. وقتی ساعت دوازده شب شد به این فکر افتادم که ساعت دوازده ظهر پریروز مقابل کلبه کل ممد این سفر من آغاز شد و حالا که سی و شش ساعت گذشته هنوز سفرم به سرانجام نرسیده است. در نهایت ساعت هشت صبح بعد از چهل و چهار ساعت به خانه رسیدم، این رکوردم به نظر حالا حالاها قابل شکستن نیست.

267. ضمن خدمت

در دفتر نشسته بودیم که آقای مدیر بخشنامه ای روی میز گذاشت و به همکاران گفت: لطفاً بخوانید و فرمش را پر و امضا کنید. تا به حال ندیده بودم که باید بخشنامه را امضا کنیم، همیشه می خواندیم و می گذشتیم. همین گفته آقای مدیر باعث شد حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شود و زودتر از همه برگه بخشنامه را بگیرم تا ببینم چه خبری در آن نهفته است. موضوع در مورد کلاس های ضمن خدمت بود، برای چهار هفته در روزهای پنجشنبه عصر در محل یکی از دبیرستان های شهر برگزار می شد، حضور همه همکاران نیز الزامی بود.

در این چند سالی که از خدمتم می گذرد نتوانسته ام در کلاس های ضمن خدمت شرکت کنم. در آن چند سالی که خانه گرگان بود، درگیر دانشگاه بودم و اصلاً  فرصتی برای این کار نبود. در چند سال بعد از پایان دانشگاه هم فقط چند بار در آزمون های ضمن خدمت شرکت کردم، آن هم در گرگان. از زمانی هم که به تهران رفتیم که دیگر هیچ کلاس یا حتی امتحانی را شرکت نکردم. کل ضمن خدمت های من به حدود پنج یا شش آزمون محدود می شد.

همکارانی که ساکن آزادشهر بودند، تقریباً همه کلاس های ضمن خدمت را شرکت می کردند. برای آنها که کاری نداشت، از خانه شان پیاده به محل کلاس می رفتند و بعد از پایان کلاس هم قدم زنان به خانه باز می گشتند. ولی من با این بعد مسافت چگونه می توانستم در این کلاس ها حضور یابم؟! من با حدود ده سال سابقه حدود پنجاه ساعت ضمن خدمت داشتم و همکاران دیگر حدود سیصد چهارصد ساعت داشتند و همیشه پز این ساعات بسیارشان را به من و حتی به دیگر همکارانی که کمی کمتر داشتند می دادند.

احساس می کردم خیلی از غافله عقب هستم و بودن در این روستا باعث شده از خیلی جهات پیشرفت نکنم. من تا به حال حتی یک جلسه کلاس ضمن خدمت را تجربه نکرده ام و نتوانسته ام دانش خود را بیافزایم. واقعاً به همکاران غبطه می خوردم که به راحتی می توانند در این کلاس ها شرکت کنند و دانش خود را در امر تعلیم و تربیت به روز کنند. آموزش هیچگاه متوقف نمی شود و هر روز دریچه ای نو در آن گشوده می شود و افسوس و صد افسوس که من به هیچ کدام از این دریچه ها دسترسی ندارم.

با ناراحتی برگه بخشنامه را به دیگر همکاران دادم و آنها هم سریع اسمشان را در لیست پیوست نوشتند و امضا کردند. خوشا به حالشان، عنوان دوره روش تدریس و بررسی کتب درسی بود. چقدر به این کلاس ها احتیاج دارم، برای تدریس در کلاس خیلی فکر می کنم و طرح و برنامه می ریزم تا به بهترین نحو ممکن بتوانم ریاضی را به بچه ها آموزش دهم. ای کاش می توانستم در این کلاس ها شرکت کنم تا این قدر به خودم فشار نیاورم و روش های نوین آموزشی را بیاموزم و در کلاس هایم پیاده کنم.

چند سالی است فهمیده ام که اگر فقط فرمول به بچه ها بگویم زیاد در ذهنشان ماندگاری ندارد و تقریباً نمی فهمند. طبق فعالیت ها و کاردرکلاس های کتاب پیش می روم تا خودشان درگیر مفهوم شوند و فرمول ها را تا جایی که ممکن است خودشان کشف کنند. کتاب هم همین گونه است و به دانش آموزان در درک بهتر روابط کمک می کند. وقتی به دوران تحصیل خودم فکر می کنم در آن زمان ریاضی فقط حفظ کردن فرمول ها و حل تمارین بود، ای کاش می شد فهمیدن ریاضی را به ما یاد می دادند تا این قدر در این درس دچار مشکل نمی شدیم. پس من هم باید در فهمیدن به بچه ها کمک کنم تا کمی از مشکلاتشان کاسته شود.

موقع تعطیل شدن مدرسه آقای مدیر صدایم کرد و گفت: چرا فرم را پر نکردید؟ حضور همه دبیران شهرستان در این کلاس ها الزامی است. نگاهی به ایشان انداختم و گفتم: من چه طور می توانم پنجشنبه ها عصر در این کلاس ها شرکت کنم؟ فرض کنیم پنجشنبه صبح با مینی بوس های روستا خودم را به شهر رساندم و در کلاس شرکت کردم، ساعت شش هفت که در این زمستان کاملاً شب است چه طور می توانم به روستا بازگردم؟ من که خانه ام کیلومترها از اینجا دور است و نمی توانم به آنجا بروم و بعد به وامنان بیایم. شما جای من بودید، چه می کردید؟

آقای مدیر  قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: راست می گویید، شما اینجا بیتوته دارید و خانه تان هم که تهران است، اگر هم بروید نمی توانید بازگردید. باشد اگر اداره ایراد گرفت شرایط خاصتان را برایشان خواهم گفت، حتماً قبول خواهند کرد. از آقای مدیر خداحافضی کرد و با غمی جانکاه به سمت خانه به راه افتادم. هنوز در کوچه مدرسه بودم که آقای مدیر دوان دوان خود را به من رساند. گفت: راهی به ذهنم رسید. عیسی را که به یاد دارید، چند سال پیش در اینجا دبیر بود. گفتم مگر می شود او را فراموش کنم؟ آن آتش سوزی را همه مردمان روستا به یاد دارند. گفت: پدرش در آزادشهر مسافرخانه دارد. شب را آنجا بمان و جمعه به وامنان بازگرد.

فکر خیلی خوبی بود، بدون دردسر می رفتم و بعد از کلاس هم بی دغدغه شب را می گذراندم و جمعه با مینی بوس های روستا به وامنان بازمی گشتم. تنها مشکل این بود که در مدت این چهار هفته که یک ماه می شد، نمی توانستم به خانه بروم و این برایم بسیار سخت بود. در دوراهی قبول کردن و نکردن مانده بودم که آقای مدیر خودش فهمید و گفت: نگران نباش، هوایت را دارم، به خانه هم خواهی رسید. این گفته اش باری از دوشم برداشت و با خوشحالی تمام برگه بخشنامه را از دست آقای مدیر گرفتم و نامم را در انتهای لیست نوشتم و امضا کردم.

کلاس ها از هفته بعد بود و با هماهنگی آقای مدیر این هفته یک روز مرخصی گرفتم و به خانه رفتم تا هم تجدید قوا کنم و هم آنها را از این برنامه با خبر سازم. مانند همیشه مادرم ناراحت شد و غرغر می کرد که مگر چند روز در ماه خانه هستی که حالا یک ماه تمام نمی خواهی بیایی؟! مگر معلم ها هم باید کلاس بروند؟ خیلی زحمت کشیدم تا قانعش کنم ولی هیچ تاثیری نداشت و غروب جمعه که به سمت راه آهن می رفتم با چشمانی گریان بدرقه ام کرد. سخت ترین لحظات برایم همین جدا شدن بود. ای کاش می شد این فراغ را چاره ای اندیشید، ولی افسوس که هیچ امیدی به وصال نیست.

هفته را با شمارش روزها می گذراندم که هرچه زودتر به پنجشنبه برسم و در این کلاس ها شرکت کنم، به شدت تشنه آموختن بودم و احساس نیاز مبرم به این کلاس های روش تدریس داشتم. یک دفتر صد برگ هم گرفته بودم تا هر آنچه در کلاس مطرح می شود را یادداشت کنم. حافظه خوبی ندارم و حیف است که مطالب مهمی که در آن کلاس ها مطرح می شود را  از دست بدهم. در نهایت روز موعود فرا رسید. در سرویس حاج منصور به زحمت جایی گرفتم و به سمت شهر حرکت کردیم، این اولین باری بود که به شهر می رفتم ولی به خانه نمی رفتم.

به دبیرستان مورد نظر رفتم ولی هیچ کس نبود، ساعت را که نگاه کردم تازه فهمیدم که چقدر زود آمده ام، حدود یک ساعت در گوشه حیاط مدرسه نشستم تا آرام آرام دبیران آمدند. متاسفانه هیچکدام را نمی شناختم، جالب است حدود ده سال در این شهرستان خدمت کرده ام ولی در بین این تعداد نسبتاً کثیر دبیران کسی را نمی شناسم. در وامنان بودن این مسائل را نیز به همراه دارد.

کلاس تشکیل شد و حدود سی نفر همکار آقا و خانم رشته ریاضی دوره راهنمایی در کلاس بودند که فقط یکی از آنها را می شناختم. ایشان فقط یک سال در کاشیدار بود و من در وامنان و فقط چندباری در سرویس معلمان ملاقاتشان کرده بودم. در غربتی سنگین در ته کلاس نشستم و فقط خودم را دلداری می دادم که ایرادی ندارد که دوست یا همراهی ندارم، همین که این کلاس ها بسیاری از مشکلات تدریس و کلاس داری ام را برطرف خواهد کرد ارزشمند است. دفترم را باز کردم و تاریخ را نوشتم و منتظر آمدن استاد بودم.

استاد تشریف آوردند و همه به احترام ایشان ایستادیم. به یاد دوران تحصیل خودم افتادم، خیلی وقت بود که در کلاس به پای دبیر بلند نشده بودم و همیشه دانش آموزان مقابلم می ایستادند. این ایستادن که نمادی است برای ادای احترام به بزرگتر حس خوبی داشت که سالها از آن دور بودم. جالب این بود که حضور و غیاب انجام نشد و آقای استاد رو به همکاران کرد و گفت: بهتر است پایه به پایه شروع کنیم و درس ها را مرور کنیم. همه قبول کردند و از همان درس اول سال اول راهنمایی شروع به بحث شد.

با اشتیاق فقط گوش می کردم و یادداشت می کردم تا چیزی را از قلم نیندازم. آقای استاد قواعد بخشپذیری را گفت و شروع به حل تمارین این بخش کرد. بعد از مدتی سوالی در ذهنم نقش بست که قواعد بخش پذیری مخصوصاً بر سه چگونه کشف شده است؟ چرا باید مجموع رقم ها را جمع کنیم تا بفهمیم بر سه بخش پذیر است؟ این را به همین صورت به ما گفته اند و ما هم به دانش آموزان می گوییم. فهمیدن علت مهم ترین کار است که مغفول مانده است.

رویم نمی شد بپرسم ولی ندانستن را نمی توانستم برتابم. کسی را هم نمی شناختم تا از او بپرسم یا از او خواهش کنم از استاد بپرسد. بعد از کلی کلنجار با خودم دستم بالا رفت و استاد هم اجازه دادند تا سوالم را بپرسم. وقتی موضوع را مطرح کردم همه کلاس به سمت من برگشتند و با تعجب خاصی به من نگاه می کردند. خود استاد هم به نظرم یکه خورده بود. همهمه ای در کلاس شد و استاد هم کمی بالا و پایین رفت و بعد رو به من کرد و پرسید: شما از دبیران این منطقه هستید؟ شما را تا کنون ندیده ام.

در پاسخ گفتم: بله، دبیر ریاضی وامنان و کاشیدار هستم. تا این را گفتم یکی از همکاران آقا که نمی شناختمش رو به من کرد و گفت: آخر دنیا هستی و از همه جا و همه چیز به دوری، به خاطر همین است که این سوالات عجیب را می پرسی؟ همین باعث شد خنده کل کلاس را فرا بگیرد. اصلاً حالم خوب نبود، دوست داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. در جایی که غریب بودم مورد تمسخر هم واقع شدم. به نظر خودم سوالم بیجا نبود که این واکنش به آن نشان داده شود.

استاد فقط یک جمله گفت و دیگر ادامه نداد. گفت: این را در ابتدایی می خوانند. از آن لحظه به بعد دیگر این کلاس برایم شده بود جهنم. خانم ها مرا نگاه می کردند و با خود پچ چ می کردند. آقایان هم هنوز پوزخند بر لبانشان مانده بود. فشار اصلی در اولین زنگ تفریح بر من وارد آمد. هنوز حالم از این ضربه اول جا نیامده بود که در حیاط مدرسه چند همکار سراغم آمدند و پرسیدند چند سال سابقه دارم و من هم گفتم ده سال. باز هم خندیدند و گفتند خدا خیرت دهد که آن دهنه بالا را پوشش می دهی، با این سابقه کم حالا حالا ها باید آنجا باشی. شما باش تا ما را آنجا نفرستند.

زنگ دوم فقط گوشه ای کز کرده بودم و هیچ حوصله ای برای گوش دادن نداشتم. حتی یک کلمه هم یادداشت نکردم. با چه ذوق و شوقی به این کلاس آمده بودم و همین روز اول تمام انگیزه هایم را از دست داده بودم. به نظرم برخورد همکاران اصلاً با من خوب نبود. درست است مرا نمی شناسند ولی این رفتار هم در شان یک معلم نیست. سعی می کردم از این جو خودم را به دور نگاه دارم، تنها کار این بود که باز هم به مطالب استاد توجه کنم تا شاید ذهنم منحرف شود و دیگر به حرف های سنگینی که به من زده شد فکر نکنم.

استاد فقط می گفت: این را با این روش به بچه ها بگوید، آن مسئله را با این فرمول حل کنید، این تمرین را با این روش خلاصه تر بگویید و ... در کل صحبت هایش یک مورد هم که خود دانش آموز بتواند در جریان آموزش باشد و رابطه را کشف کند نبود. چیزهایی که در این کلاس مطرح می شد درست همان مطالبی بود که در دوران تحصیل خودم در دوره راهنمایی دیده بودم، نه پیشرفتی، نه خلاقیتی و نه نوآوری ای در کار بود. اینجا هم مانند همه جا استاد متکلم وحده بود و بقیه فقط گوش می کردند. تنها بحث هایی که می شد، کم بودن زمان کلاس درس و زیاد بودن تمرین های کتاب و ضعیف بودن دانش آموزان و کم بودن حقوق معلمی و بی عدالتی در تخصیص اضافه کار و...

کلاس ها در سه زنگ تا ساعت 17:30 طراحی شده بود ولی در زنگ آخر همکاران با استاد هماهنگ کردند و ساعت 16:45 کلاس تعطیل شد. آنجا فهمیدم که معلمان هم اگر  بر روی صندلی های دانش آموزان بنشینند، همان خصلت دانش آموزان را می گیرند و فقط به دنبال رفتن هستند تا ماندن و یاد گرفتن. وقتی ما خودمان به دنبال یاد گرفتن نیستیم از دانش آموز هم نباید انتظار داشته باشیم که شیفته یادگیری باشد و برای این کار انگیزه داشته باشد.

دبیرستانی که کلاس ها در آن برگزار می شد در خیابان شاهرود بود و مسافرخانه پدر عیسی در خیابان گرگان قرار داشت. هوا تاریک شده بود و متاسفانه تاکسی نبود و پیاده در هوای نسبتاً سرد به راه افتادم. به این فکر می کردم که بعد از عمری در یک کلاس ضمن خدمت شرکت کرده ام و چقدر هم اشتیاق داشتم و حالا چه حسی دارم! چقدر در ذهنم تصور کرده بودم که بعد از این کلاس چه روش های جدیدی در کلاسم پیاده کنم و چه فرایند نوینی در روش تدریسم ارائه دهم. نه این که از این ها خبری نبود، بلکه اتفاقاتی افتاد که دیگر حاضر نیستم در این کلاس شرکت کنم، عطایش را لقایش بخشیدم.

طبق نشانی ای که آقای مدیر داده بود به مقابل مسافرخانه پدر عیسی رسیدم. درش بسته بود و چند باری زنگ و در را زدم ولی پاسخی نشنیدم. عجیب است که تنها مسافرخانه شهر بسته باشد، هر جا بسته باشد چنین جایی باید باز باشد. نگرانی تمام وجودم را گرفته بود. در کنار مسافرخانه دفتر تعاونی یک مسافربری بود. از آنجا پرسیدم که چرا مسافرخانه بسته است؟ پیرمردی پشت پیشخوان نشسته بود، لبخندی زد و گفت: یکی از بستگانشان در شهرستان به رحمت خدا رفته و همین امروز را تعطیل کرده اند. بفرمایید داخل، هوا سرد است، یک چای مهمان ما باشید.

از این بدتر نمی شد، حال شب را کجا بگذرانم؟ جایی ندارم که بروم. این کلاس ضمن خدمت هیچ چیزش به دردم نخورد که هیچ، مرا هم در این شب سرد زمستانی در این شهر که کسی را در آن ندارم آواره و سرگردان کرد. دیگر نایی برای ایستادن نداشتم و ناچار بودم بر روی صندلی داخل دفتر تعاونی بنشینم. پیرمرد که همچنان لبخند به لب بود یک چای برایم آورد و گفت: بنوش تا گرم شوی، مشکلی پیش نیامده که، امشب را در خانه ما میهمان باش. مهربانی این مرد در جای خودش واقعاً دلگرم کننده و قابل تقدیر است ولی واقعاً این مشکل پیش آمده را چگونه باید حل کنم؟

در ذهنم به دنبال راه حل بودم، تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که به گنبد بروم، آنجا شهر بزرگی است و حتماً مسافرخانه های بیشتری دارد که یکی از آنها باز باشد. از آن پیرمرد به سختی خداحافظی کردم، بسیار اصرار می کرد و من هم تشکر می کردم. وقتی می خواستم از در دفتر تعاونی خارج شوم ناگاه با فردی که در حال گذر از آنجا بود چشم در چشم شدم. باورم نمی شد، دکتر خودمان بود، مدیر مدرسه ابتدایی کاشیدار که دانشجوی دامپزشکی بود و ما همه دکتر صدایش می کردیم. چند باری میهمان خانه آنها در کاشیدار بودم. متعجب پرسید :اینجا چه می کنی؟

وقتی کل داستان را برایش توضیح دادم خندید و گفت: ضن خدمت با آن چیزی که تو در فکرت داری خیلی متفاوت است. بعد گفت برویم خانه ما، گفتم نه ممنون به گنبد می روم. اخمی کرد و گفت: بی خود می کنی، باید حرف بزرگترت را گوش کنی، من هم مدیر هستم و هم دکتر، حق نداری اعتراض کنی. آن شب را میهمان دکتر بودم و همه چیز به خیر و خوشی گذشت.

از آن به بعد بیشتر مطالعه کردم و بیشتر فکر کردم تا بتوانم خودم روش هایم را ارتقا داده و بهتر بتوانم به دانش آموزان کمک کنم.

266. تخته سیاه

نوشتن روی این تخته سیاه کاری بود صعب و دشوار و از آن دشوارتر پاک کردن آنچه روی آن نوشته شده بود. آن قدر پستی و بلندی و خراشیدگی داشت که به راحتی می شد جغرافیا و ناهمواریهای زمین را روی آن تدریس کرد. در شمال آن سلسله جبالی بود که نوک قله هایش همیشه سپید بود و هیچ گاه پاک نمی شد، در مغرب آن دره ای عمیق وجود داشت که گذر از آن غیرممکن به نظر می رسید. برای نوشتن بر روی این تخته سیاه می بایست راه هایی برای عبور از این فراز و نشیب ها پیدا کرد.

کل مطالب ریاضی را در فلاتی محدود بین رشته کوه های شمالی و رودخانه خراشیده شده جنوبی می نوشتم و آن قدر جا کم بود که بیشتر اوقات مجبور می شدم از یک طرف تخته به طرف دیگر آن هجرت کنم و از روی آن دره هولناکی که در قسمت غربی تخته حک شده عبور کنم، دره ای وهم انگیز که تا اعماق تخته فرور رفته بود. برای این که بچه ها پیوستگی مطالب را گم نکنند و در این دنیای پر از ناهمواری سردرگم نشوند، با فلش هایی به آن ها می فهماندم که ادامه  مسئله یا تمرین را در کجا دنبال کنند.

یک روز که بر دامنه های جنوبی رشته کوه های شمالی به زحمت معادله ای نوشتم تا بچه ها از روی آن بنویسند و در دفترشان حل کنند، هنوز فاصله چندانی از تخته نگرفته بودم که ناگهان صدای مهیبی بلند شد و در کسری از ثانیه تمام کلاس را غبار گرفت. همه در بهتی عمیق فرو رفته بودیم و بعد از چند ثانیه نگاهمان به سمت سقف رفت که شاید بخشی از آن آوار شده است. این صدا و این گرد و خاک فقط از سقف می توانست باشد. بیشتر نگران بچه ها بودم که آسیبی ندیده باشند، ولی وقتی گرد و غبار تا حدی فرونشست چیزی دیدم که خودم بیشتر ترسیدم. کل تخته سیاه از جا کنده شده بود و بخش زیادی از گچ دیوار را هم همراه خود به زمین آورده بود. شانسی که آوردم این بود که مطالب را نوشته بودم و از تخته فاصله گرفته بودم.

تخته سیاه این کلاس برای خودش ابهتی داشت. طولش حدود سه متر بود و عرضش هم کمی از دو متر کمتر بود. کاملاً چوبی بود و بعد از این سقوط تازه به ابعاد و سنگینی اش پی بردیم. متاسفانه گوشه هایش در این اتفاق شکست ولی کلیتش همچنان پابرجا بود، البته نه مانند روزهای قبل، به نظر سالهای متمادی است که در امر آموزش در این مدرسه خدمت می کند و حال دیگر وقت بازنشستگی اش فرا رسیده است. باید جایش را به تخته های سبک و سفید بدهد. تخته هایی که این روزها آرام آرام جای خودشان را در کلاس ها پر رنگ تر می کنند.

هنوز کلاس در سکوت و بهت این اتفاق غرق بود که ناگهان در باز شد و آقای مدیر سراسیمه وارد کلاس شد. او هم با دیدن تخته سیاه که دراز به دراز وسط کلاس افتاده بود متعجب همان مقابل در ماند. هیچ کس حرفی نمی زد و همه نظاره گر بودند، حالا دیگر غم از دست دادن بود که زبان ما را بسته بود. کلاسی که تخته نداشته باشد، انگار هیچ ندارد. نماد کلاس و آموزش و مدرسه تخته سیاه است و اگر این نباشد هیچ کدام از آنها نخواهد بود.

خدا بچه ها را خیر دهد که چندتایی آمدند و به من کمک کردند تا تخته را بلند کرده و به دیوار تکیه دهیم. چنان وسط کلاس افتاده بود که با دیدنش غم عالم را احساس می کردیم. حداقل وقتی به دیوار تکیه کرده باشد می توان تا حدی او را نشسته فرض کرد. آقای مدیر که تازه از شوک خارج شده بود، شروع کرد به داد و بیداد که چرا مواظب وسایل کلاستان نیستید، چرا این قدر شیطنت می کنید، با تخته کلاس چه کار دارید؟ کدام مدرسه دانش آموزانش این طور به جان کلاسشان می افتند؟! و ...

من به همراه همه بچه ها فقط داشتیم آقای مدیر را نگاه می کردیم، چقدر نسنجیده و فکر نکرده حرف می زد، انگار درون ذهنش مقصر هر اتفاقی در مدرسه این بچه های معصوم هستند. وقتی داد و بیدادش تمام شد به او گفتم این بچه ها چه گناهی دارند که این طور به آنها تشر می زنی؟ من روی این تخته که بسیار هم ناصاف است به زحمت چیزی نوشته بودم و وقتی از آن فاصله گرفتم ناگهان سقوط کرد. این تخته که از قبل هم هیچ جای سالمی نداشت، بعد از گذر این همه سال بر دیوار سست شده بود و در نهایت هم افتاد. واقعاً به خیر گذشت، اگر دانش آموز پای تخته بود چه می شد؟

کمی از عصبانیت بی منطق آقای مدیر کاسته شد و به چند تا از دانش آموزان اشاره کرد تا کمک کنند و تخته را از کلاس بیرون ببرند. آن قدر نئوپان آن فرسوده شده بود که در همان وسط در کلاس به دو نیم شد و کلی از گوشه هایش هم ریخت. وقتی به آن نگاه می کردم غم سنگینی را در درونم حس می کرد، باری که قفسه سینه ام را می فشرد برایم غیر قابل تحمل بود. تصویری از پایان خودم را در آن می دیدم. بعد از عمری تلاش در عرصه تعلیم و تربیت همین گونه مرا نیز از کلاس بیرون خواهند برد. وقتی که دیگر توان نداشته باشی و ناکارآمد باشی لاجرم باید بروی یا خواهندت برد. چه صحنه سخت و سنگینی است رفتن و تمام شدن.

معلم بودن چقدر سخت است. باید انسان بسازی ولی بیشتر اوقات نمی توانی، یا مصالح مرغوب نیستند یا نقشه ای که در اختیارت گذاشته اند مناسب نیست و یا اصلاً وقتی نداری تا بتوانی آنچه می خواهی را پیاده کنی. از همه بدتر هیچ انگیزه ای هم برایت برای ساختن نمانده است. در نهایت هم اگر ساختی، سالها طول می کشد تا ساختمانت را ببینی، و شاید هم اصلاً نبینی. این روزها وقتی به ساختمان های افراد اطرافم می نگرم در این غم فرو می روم که چرا این ساختمان ها خوب طراحی و ساخته نشده اند؟ چرا با تمام این همه تکنولوژی در ساخت همه وسایل در ساخت انسانها پیشرفتی حاصل نشده؟ این چراهای بی پاسخ یک طرف و تمام شدن بدون ثمره مفید داشتن هم یک طرف.

در دفتر اخم های آقای مدیر کاملاً درهم بود و اصلاً هم حرف نمی زد. چنان به من نگاه می کرد که انگار من باعث این اتفاق شده ام. کمی بالا و پایین رفت و ناگهان رو به من کرد و با عتاب گفت: خُب حالا از کجا تخته سیاه گیر بیاورم؟ در این وقت سال که اداره چیزی به ما نمی دهد، از آن بدتر ما آخر دنیا هستیم و هیچ وقت چیزی به ما نمی رسد. چه طور برای این کلاس تخته تهیه کنم؟ مدرسه پول هم ندارد تا بشود از جایی تخته سیاه خرید. با این شرایط خودت بیشتر دچار مشکل می شوی، درس شما همیشه به تخته سیاه نیاز دارد.

نگاهی معنی داری به آقای مدیر انداختم و تا خواستم از خودم دفاع کنم که از دفتر خارج شد و من ماندم و سوالات همکاران در مورد چگونگی سقوط تخته سیاه و عواملی که من بدون این که خود بدانم، در راس همه آنها قرار داشتم. خیلی عصبانی شده بودم، مورد اتهامی قرار گرفته بودم که علاوه بر این که در آن تقصیری نداشتم، حتی ممکن بود آسیب هم ببینم. همکاران سوالات زیادی می کردند و هرچه می گفتم فقط با خنده آنها مواجه می شدم و همین بر عصبانیتم می افزود.

فردای آن روز که هم من و هم آقای مدیر آرام شده بودیم به دنبال راه چاره می گشتیم تا مشکل این کلاس را برطرف کنیم. با توجه به نبودن سرانه و هیچ بودجه ای نمی شد تخته سیاه خریداری کرد، وقتی هیچ پولی نیست هیچ نوع تخته ای چه سفید چه سیاه نمی شود تهیه کرد. پیشنهاد دادم که کلاس های من چرخشی شود تا حداقل در درس من که حتماً به تخته نیاز دارد مشکل کمتر شود. آقای مدیر این پیشنهاد را با اکراه قبول کرد ولی اعتراض دیگر همکاران باعث شد که این تصمیم هم اجرایی نشود.

آقای مدیر که کاملاً مستاصل شده بود گفت: بیا با هم به انبار مدرسه سری بزنیم، شاید چیزی در آنجا باشد که به درد ما بخورد. به انبار مدرسه رفتیم تا اگر شود چیزی پیدا کنیم.آن قدر این انبار پر بود از وسایل اسقاطی و میز نیمکت های شکسته که جایی برای عبور نبود. همه چیز روی هم تلمبار شده بود و وضع بسیار نابسامانی داشت. به آقای مدیر گفتم در این همه مدت که مدیر مدرسه بودید یک بار هم به فکر تمیز کردن این انبار نیفتادید؟! نمی دانم چرا باز اخم هایش در هم فرو رفت.

در گوشه انبار میز پینگ پونگ کاملاً مستعملی بود که یک طرف آن رطوبت گرفته بود و باد کرده بود ولی طرف دیگرش وضعی بهتر داشت. روی میز تقریباً سالم بود و می شد به عنوان تخته سیاه از آن استفاده کرد. به کمک آقای مدیر و با سختی بسیار آن نصفه میز پینگ پونگ را از انبار خارج کردیم و کمی دست به سر و رویش کشیدیم. وضعیت دیوار کلاس زیاد جالب نبود، به اندازه تخته سیاه قبلی که خیلی هم بزرگ بود گچ دیوار ریخته بود. یکی از اولیای دانش آموزان آمد و دوباره آن قسمت را گچ گرفت و تا حدی وضعیت بهتر شد. بعد این نیمه میز را که حالا دیگر حکم تخته سیاه را داشت، با چهار تا میخ فولادی بزرگ بر دیوار کلاس محکم نصب کردیم.

نسبت به تخته سیاه قبلی خیلی کوچکتر بود، بیشتر شبیه مربع بود تا مستطیل، ولی حداقل هموار بود و آن تپه چاله های عمیق و رشته کوه ها و دره های وهم انگیز تخته قبلی را نداشت. ولی مشکل اصلی اش این بود که رنگش کاملاً رفته بود و روی آن به سختی می شد نوشت. رنگش در ابتدا سبز بوده ولی به مرور زمان رفته و به سفیدی متمایل شده، به همین خاطر نوشته ها واضح دیده نمی شد. از آقای مدیر خواستم که یک قوطی رنگ سبز بخرد تا خودم این تخته را رنگ کنم.

بعد از این که نوبت صبح تمام شد، حدود ساعت دو بعد از ظهر به مدرسه برگشتم و شروع کردم به سنباده کاری تخته سیاه، بیرون برف شروع به باریدن می کرد و من هم بخاری کلاس را روشن کردم و در گرمایی مطلوب شروع کردم به رنگ کردن تخته، با یک دست و دو دست رنگ کردن، کار راه نمی افتاد و همین کمی خسته ام کرده بود. درست است که کوچک بود ولی تعداد دفعات رنگ آمیزی خیلی بیشتر از آن بود که تصور می کردم، فقط امیدوار بودم رنگ تمام نشود. فکر کنم دست پنجم یا ششم بود که تا حدی رنگ تخته برگشت و همان سبز خوش رنگی شد که انتظار داشتم.

تقریباً کار تمام شده بود و داشتم لکه گیری می کردم که ناگاه در کلاس باز شد و چند تا آقای کت و شلوار پوش وارد کلاس شدند. هاج و واج مانده بودم که اینها که هستند و اینجا چه کار می کنند؟ سلام و علیکی کردند و به من خسته نباشید گفتند. هنوز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است که آقای مدیر از پشت آنها بیرون آمد و آنها را به من معرفی کرد. دیدن آقای مدیر قوت قلبی برایم شد و من هم به رسم ادب جواب سلامشان را گفتم و با آنها احوال پرسی کردم.

اینها رئیس و معاونان اداره آموزش و پرورش بودند که برای بازدید دبیرستان آمده بودند. دبیرستان در طرف دیگر روستا است، پس آنها اینجا چه می کنند؟ لبخندهای مصنوعی که بر لبانشان بود برایم اصلاً خوش آیند نبود. هیچگاه از مسئولین دل خوشی نداشتم، بیشتر اوقات که خبری از آنها نبود و تازه وقتی هم می آمدند فقط ایراد می گرفتند و می رفتند. به یاد ندارم تا کنون مشکلی از مشکلات ما را حل کرده باشند، همیشه مشکلی می آفرینند.

آقای مدیر چیزهایی می گفت که واقعاً نمی شنیدم و در خودم بودم و به این فکر می کردم که آیا این آدم های اتو کشیده واقعاً به فکر ما که در این روستای دورافتاده خدمت می کنیم هستند؟ اصلاً امر آموزش و از آن مهم تر پرورش اولویت آنها می باشد؟ فقط یک سری کارهای روتین انجام می دهند و اکثر اوقات هم به پر کردن فرم بازدید بسنده می کنند و هیچ خیری از آنها به ما و مدرسه و این روستا نمی رسد. همیشه از اداره و مسئولینش بدم می آمد. شمرده شمرده و ادبی حرف می زنند ولی هیچ کاری نمی کنند.

از من خیلی تشکر کردند. یکی از آنها گفت: آفرین بر شما که به فکر مدرسه و بچه ها هستید و خودتان دارید تخته سیاه آماده می کنید. خیلی جدی و بدون هیچ حالتی که خوش آیندی مرا نشان دهد گفتم: مجبورم این کار را انجام دهم، وگرنه نمی توانم درس بدهم. مدرسه که پول ندارد و اداره هم که در فکر نیست. خودم باید به فکر خودم و کلاسم باشند. کمی چهره هایشان برگشت ولی در نهایت خداحافظی در ظاهر گرمی با من کردند و رفتند، من هم باز هم به رسم ادب با لبخندی حداقلی و تا حد ممکن تلخ بدرقه شان کردم.

کارم که تمام شد در راه خانه به این فکر می کردم که اینها برای بازدید دبیرستان آمده بودند، پس در مدرسه ما چه می کردند؟ فکر کنم آقای مدیر از فرصت استفاده کرده بود تا مشکلات مدرسه را به آنها نشان دهد و از بخت بد من درست همان زمانی آنها به مدرسه ما آمدند که من در مدرسه بودم. اصلاً دوست نداشتم این اتفاق بیفتد، شاید این مسئولین فکر کنند که من برای خودشیرینی این کار را انجام داده ام. ای کاش در این روز من در مدرسه نمی بودم. خیلی اعصابم به هر ریخت و مدتی طول کشید تا آرام شوم. نمی دانم چرا نفرت من از مسئولین کم نمی شود.

هفته بعد اتفاقاتی افتاد که اصلاً انتظارش را نداشتم. سه تا تخته وایت برد سفید و براق و بزرگ و بسیار زیبا به مدرسه آوردند و در هر کلاس یکی از آنها رانصب کردند. وصف این تخته ها را شنیده بودم ولی اولین باری بود که می خواستم روی آنها بنویسم و تدریس کنم. چقدر نوشتن روی این تخته ها با ماژیک خوب و راحت است. آن قدر صاف و سیقلی بودند که اصلاً با تخته سیاه های قبلی قابل قیاس نبودند. از اوج ناهمواری به اوج همواری رسیده بودیم.

آقای مدیر مرا صدا زد و گفت: همان رنگ کردن تخته سیاه در کلاس کار خودش را کرد و اینها را خود آقای رئیس دستور داد تا به مدرسه با بدهند. باور کن هنوز مدارس شهر تخته وایت برد ندارند و شروع نصب این تخته ها از مدرسه ما بوده است. می دانی این تخته ها چقدر گران هستند؟ تازه چند بسته ماژیک هم به ما داده اند که فکر کنم برای یک سال ما کفایت کند. این بار آخر دنیا شده بود اول دنیا.

خدا را شکر که یک بار هم این مسئولین کاری برای مناطق محروم انجام دادند. فکر کنم این بار کمی از دیدن وضعیت کلاس ها و مدرسه ما خجالت کشیدند. خدا را شکر که حداقل خجالت کشیدن را بلد هستند.

ولی من همان تخته های ناهموار و نوشتن با گچ را دوست دارم، ای کاش هنوز هم آنها در کنار ما می بودند و به ما در این امر خطیر آموزش و پرورش کمک می کردند. نوشتن با ماژیک در ابتدا خوب به نظر می رسید ولی بعد از مدت کوتاهی دلم برای گچ تنگ شد. با گچ خیلی خوش خط تر می شد نوشت. اصلاً تخته باید سیاه باشد و نوشته ها سفید، سپیدی است که تغییر ایجاد می کند و دل سیاهی ها را می شکافد. سپیدی است که آموزش می دهم و سیاهی نادانی را به کناری می نهد. ولی چه سود که دیگر تخته سیاه و گچ به تاریخ پیوست، همانند آموزش و پرورش ما.