معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره
معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره

319. کنسرت

همیشه تابستان برای من زمانی برای استراحت و رفع خستگی بعد از نه ماه کار است. برای همین اکثر اوقات را درخانه می گذرانم، به قول مادرم یا خواب هستم، یا پشت کامپیوتر و یا در حال خواندن کتاب، هیچ گزینه دیگری به غیر از این ها نیست. اهل خانه همیشه نگران زخم بستر گرفتن من در سه ماهه تابستان هستند!! ولی به نظر خودم بیرون زیاد می روم، برای خرید نان یا وسایل مورد نیاز خانه همیشه من بیرون می روم. پس این گفته ها در مورد من مصداق ندارد ولی متاسفانه دیگران طور دیگری مرا قضاوت می کنند.

ولی تابستان امسال اصلاً حال و هوای خوبی ندارد، با اتفاقاتی که در مدرسه رخ داد و مخصوصا رفتن حمید، تمام خستگی ها در جانم مانده و بیرون نمی رود.  سال تحصیلی بعد همواره مقابل چشمانم است و هراس آن جان از تنم می کاهد. یادآوری اتفاقات و درگیری ها عذابم می دهد و وقتی فکر می کنم دیگر حمید نیست تا با تصمیمات درستش تبعات آن را کاهش دهد، نفسم بند می آید. آقای مدیر هم هنوز چند سالی تا بازنشستگی دارد و بودنش در مدرسه حتمی است. غم سال و سال های بعد مرا رها نمی کند.

در این تابستان گرم و سوزناک برای فرار از این تفکرات یک همدم دیگر هم دارم، اینترنت که با آن می توانم دنیا را ببینم. گشت و گذار در وب و یافتن مطالب مورد علاقه ام برایم بسیار جذاب است. کار دیگری که تازه یاد گرفته ام، خرید اینترنتی به همراه پرداخت اینترنتی است. دیگر لازم نیست به خودپرداز بروم و کارت به کارت کنم، همانجا در اینترنت پرداخت می کنم، این مورد خیلی برایم خوب بود. من تا به حال از سایت «آدینه بوک» یکی دو باری کتاب گرفته ام و چند باری هم بلیط قطار خریده ام.

با خرید یک کارت اشتراک دوهزار تومانی برای بیست ساعت، با برنامه و صرفه جویی حدود دو هفته را می گذراندم. فقط بدی اینترنت این است که در زمان اتصال تلفن خانه مشغول می شود و امکان تماس نیست. به همین خاطر معمولاً در انتهای شب حدود یک ساعت را به اینترنت اختصاص می دهم. البته سرعت اینترنت بسیار پایین است و عکس ها به سختی دانلود می شوند، گاهی باید چند دقیقه صبر کنم تا سایتی بالا بیاید. ولی همه این سختی ها می ارزد، مخصوصاً برای سایت ویکی پدیا که تازه با آن آشنا شده ام.

اواخر تیر بود، در شبی گرم که کولر هم یارای خنک کردن نداشت، خسته و بی حوصله بودم. کامپیوتر را روشن کردم و با صدای ناهنجار مودم به اینترنت وصل شدم، منتظر صدای اعتراض دیگران بودم که خوشبختانه اتفاق نیفتاد. بی هدف در صفحات وب می گشتم. حتی حوصله سایت هواپیماها را که بسیار به آن علاقه دارم را نداشتم. حالم خوب نبود. در یکی از این صفحات در گوشه ای تصویر استاد شجریان را دیدم، فکر خوبی به ذهنم رسید، بروم و درباره ایشان جستجو کنم، حتماً می شود آلبوم هایی از استاد را دانلود کرد، البته با این سرعت کم  خیلی طول خواهد کشید ولی خالی از لطف نیست.

روی تصویر استاد کلیک کردم و صفحه ای باز شد درباره کنسرت ایشان در تهران، زمان هفته اول مرداد و مکان هم سالن وزارت کشور بود. در پایین صفحه هم نوشته بود «رزرو اینترنتی». روی آن کلیک کردم و صفحه دیگری باز شد که تاریخ ها در آن ثبت شده بود، سه روز بود. روی روز وسطی زدم و باز صفحه ی دیگری باز شد که انتخاب بلیط بود. از هشتاد هزار تومان شروع می شد و تا صد و پنجاه هزار تومان. خیلی گران بود، ولی افسوس من از جایی دیگر بود، این همه مدت در تهران زندگی کرده بودم و نتوانسته بودم به چنین کنسرت هایی بروم، حالا که در گرگان هستم از کنسرت استاد شجریان مطلع می شوم، ای کاش آن موقع هم اینترنت داشتم.

کامپیوتر را خاموش کردم و به رختخواب رفتم. فکر کنسرت از ذهنم بیرون نمی رفت. هر چه قدر سعی می کردم خودم را قانع کنم که نمی توانم بروم، نیروی مرموزی مرا وادار به قبول این موضوع نمی کرد. بعد از کلی بحث و درگیری در درونم، به خودم گفتم من باید بروم، تابستان است و بیکارم، از طرفی در تابستان خرج خاصی ندارم و پول کنسرت را فعلاً دارم، برای رفت و آمدش هم بلیط قطار می گیرم که برای ماه بعد است و حقوق را واریز می کنند، پس چرا به این کنسرت نروم؟

نمی دانم ساعت چند بود که باز کامپیوتر را روشن کردم، در اتاق را بستم تا صدای مودم باعث بیدار شدن بقیه نشود که متاسفانه شد و پدرم غرغری کرد. نام استاد شجریان را جستجو کردم و دوباره آن سایت را یافتم.  تمام مراحل را انجام دادم و برای روز دوم یک بلیط هشتاد هزار تومانی انتخاب کردم، وقتی زمان پرداخت رسید دو دل شدم که مبادا کلاه برداری باشد، چون این روزها بسیار شنیده ام که در خریدهای اینترنتی امنیت زیادی وجود ندارد و فقط از سایت های مطمئن باید خرید کرد. من این سایت را نمی شناختم و هیچ اطمینانی هم به آن نداشتم. ولی شوق و هیجانم برای کنسرت بر من  فائق آمد و عقل را به کناری نهادم و هشتاد هزار تومان که نیمی از حقوقم بود را برای این بلیط پرداخت کردم.

اولین شوکی که به من وارد شد، آمدن صفحه خطا بعد از زدن دکمه پرداخت بود. صفحه را دوباره بازآوری کردم و همان خطا نشان داده شد. هیچ رسیدی که بتوانم به آن استناد کنم در صفحه ظاهر نمی شد. تا ساعت شش صبح عرق می ریختم و هزار بار سایت را مجدداً بالا می آوردم تا این که در آخرین بار صفحه رسید پرداخت و شماره بلیط ظاهر شد و سریع آن را روی کاغذ یادداشت کردم. چند ساعتی را در اضطراب شدید گذرانده بودم و حالا هم هنوز مضطرب بودم که آیا واقعاً این بلیط کنسرت است؟

اول مرداد با من تماس گرفتند و گفتند که برای گرفتن برگه بلیط همان روز کنسرت ساعت نه تا دوازه ظهر به نشانی ای که اعلام کرده اند مراجعه کنم. آنجا بود که آرامش به طور کامل به من بازگشت و شوق رفتن به کنسرت توانست در من قلیان یابد. به همان صورت اینترنتی بلیط قطار از گرگان به تهران را برای شب قبل کنسرت خریدم. صبح به تهران می رسیدم و بلیط را می گرفتم و بعد به کنسرت می رفتم، برای بازگشت فکر جالبی به سرم زد، برای فردای کنسرت بلیط قطار تهران به ساری را گرفتم. این قطار ساعت هفت صبح از تهران به راه می افتاد و سه  بعدازظهر به ساری می رسید. بعد از مدتها می توانستم مسیر زیبای راه آهن شمال را در روز ببینم.

روزها را می شمردم و نمی دانم چرا نمی گذشتند تا به روز حرکت برسم. بعد از یک هفته که برایم بسیار طولانی تر گذشت، شب موعود فرا رسید و سوار قطار شدم. این بار دوربین دیجیتالم را نیز به همراه داشتم تا اگر شد از کنسرت و همچنین مسیر راه آهن در برگشت عکس بگیرم. صبح ابتدا در میدان راه آهن به یاد زمانی که رفت و آمد می کردم، کله پاچه جانانه ای صرف کردم و بعد به نشانی ای که برای بلیط کنسرت گفته بودند رفتم. در خیابان انقلاب و نزدیک میدان فردوسی بود.

بلیط به همراه برشور را به من دادند و بعد یکی از آنها متعجبانه از من پرسید که چه طور توانسته بودم اینترنتی بلیط را تهیه کنم؟ این اولین تجربه فروش بلیط کنسرت به صورت اینترنتی بوده و به خاطر هجوم بسیار متقاضی های خرید بلیط، کل سایت از کار افتاده بود. من جزء معدود کسانی بوده ام که توانسته اند بلیط را اینترنتی تهیه کنند. من هم داستان شب تا صبح بیدار ماندم را برای مشکل در لحظه پرداخت برایشان تعریف کردم. در نهایت همه در آنجا به من گفتند که بسیار شانس آورده ام. نمردیم و یک بار در این زندگی شانس به ما رو آورد.

کنسرت ساعت هشت شب در سالن وزارت کشور بود. ناهار یک ساندویچ خوردم و به سمت چهار راه ولی عصر پیاده به راه افتادم. روی یکی از صندلی های محوطه تئاتر شهر نشستم و به آدم هایی که تند تند راه می رفتند نگاه می کردم، خیلی دوست داشتم بدانم در تک تک ذهن آنها چه می گذرد؟ چرا این قدر شتابان راه می روند؟ از چه سو این قدر مضطرب به نظر می رسند؟ کلاً چرا سرعت در اینجا زیاد است؟ باز به تناقض های همیشگی ام در مورد شهر و روستا رسیدم. هرچقدر درروستا آرامش و هست و متانت، اینجا شتاب است و خشونت. کدام درست است واقعاً نمی دانم! ولی برای من روستا همیشه بهتر بوده است.

بعد از چند ساعت نشستن مقابل تئاتر شهر، از همان جا پیاده به سمت میدان فاطمی و وزارت کشور به راه افتادم. از هوای گرم مرداد تهران هیچ نمی فهمیدم، از این همه راه رفتن هم اصلاً احساس خستگی نمی کردم. شوق رسیدن به کنسرت استاد شجریان مرا چنان در خود برده بود که هیچ از هیچ نمی فهمیدم. ساعت هفت غروب مقابل سالن بزرگ وزارت کشور بودم و برخلاف تصورم که زود آمده ام، بسیاری آنجا بودند.

در آن مدتی که منتظر باز شدن درها بودم چیزهایی دیدم که مرا بهت زده کرد. بلیطی که من به قیمت هشتادهزار تومان خریده بودم، به قیمت دویست تا دویست پنجاه هزار تومان خرید و فروش می شد. قیمت های دیگر که واقعاً سرسام آور بود. مانده بودم که برای یک کار فرهنگی و هنری چه طور می شود این گونه دلالی کرد و از طریق آن کسب درآمد داشت؟! بیشتر تعجبم از آنهایی بود که این بلیط ها را با این فکر خریده اند و به مشتاقان این چنین می فروشند. بی فرهنگی بیداد می کند حتی در جایی که نماد فرهنگ است.

در سالن باز شد و بعد از کنترل بلیط وارد سالن شدم. فراخی و عظمتش مرا گرفت. تا به حال چنین سالنی را ندیده بودم، چند باری به سالن تالار فخرالدین اسعد گرگانی رفته بودم، بسیار زیبا بود ولی در برابر این سالن به اتاقی کوچک می ماند. صندلی خود را یافتم، سمت راست سالن و در میانه ها قرار داشت، خوشبختانه زیاد دور نبود ولی به خاطر این که در گوشه بود، زاویه دیدش کمی محدود بود، ولی همین جا هم از سر من زیاد است. تا چشم بر هم زدم، تمام سالن پر شد و به واقع جای هیچ سوزن انداختنی نبود.

متاسفانه همان زمان ورود دوربینم را از من گرفتند و گفتند حق تصویربرداری ندارم. از خیلی ها گوشی تلفن همراه را که قابلیت تصویر برداری داشت را می گرفتند و از بقیه هم می خواستند تا گوشی ها را خاموش کنند. همه رعایت کردند و تمام گوشی ها خاموش شد. به نظرم این کار کاملاً درست است. در کنسرت نباید هیچ آلودگی صوتی ایجاد کرد و فقط باید شنید و لذت برد.

منتظر شروع برنامه بودم و دل در دلم نبود، برای اولین بار استاد شجریان را می توانستم از فاصله ای نزدیک ببینم. چراغ ها خاموش شد و لحظه دیدار فرا رسید. استاد فروتنانه از پشت صحنه به همراه گروهش وارد شد. همه ایستاده تشویق می کردند و استاد و گروهش فقط تعظیم می کردند. افتادگی این مرد را به راحتی می شد دید و فهمید.  تشویق جمعیت را پایانی نبود. حال و هوای سالن جور دیگری شده بود. گروه استاد شامل پنج نفر بود، همایون شجریان تنبک و آواز،  محمد فیروزی عود، سعید فرج پوری کمانچه،  مجید درخشانی تار و حسین رضایی نیا دف و دایره.

بعد از کلی تشویق، کنسرت با قطعه «دیدار» که در واقع برای من دیدار استاد بود آغاز شد. من خیلی تخصصی موسیقی سنتی را نمی شناسم و به واسطه ابراهیم و حمید در وامنان با این موسیقی غنی آشنا شده ام. به همین خاطر فقط از شنیدن آن حظ وافر می برم و زیاد از فنون آن را نمی فهمم. مخصوصاً که این آلبوم جدید است و تا کنون نشنیده ام. ابیاتی از غزل های سعدی و اشعار مولانا که در این اآلبوم خوانده می شد بسیار تاثیر گذار بود، آن هم با صدای استاد. احساس سبکی می کردم، دوست داشتم سقف باز شود و پرواز کنم. حالم دگرگون شده بود. تا به حال چنین حسی را تجربه نکرده بودم.

هر چه پیش تر می رفت من هم بیشتر در این موسیقی غرق می شدم. هیچ تقلایی هم برای نجات خود انجام نمی دادم. اینجا غرق شدن یعنی زنده شدن، اینجا غرق شدن یعنی نفس کشیدن، اینجا اگر غرق نشوی مرد زندگی نیستی. ساز آواز چنان روح را جلا می بخشید که هیچ چیز دیگری نمی توانست چنین کاری کند. ساز و آواز«دل شکن» که اشعارش از سعدی بود، با صدای استاد چنان دلم را شکست که هرآن چه در آن بود به باد فنا رفت. انگار باید می شکست تا رها شود.

در تصنیف «عشق حقیقی»، چشم رضا و مرحمت بود که بر من باز شد. تصنیف چنان زیبا و عالی اجرا می شد که وصف آن مقدور نیست. چه طور می شود این شش نفر این گونه بر روح و جان انسانها تاثیر می گذراند. هیچ طبیبی و هیچ حکیمی و هیچ عالم و روحانی ای این طور نمی تواند درون انسانها را جلا بخشد. صیقلی که استاد با صدایش و گروهش با نوایش بر من می زد را تاب تحمل نداشتم. حالم طور دیگری بود، احساس معلق بودن در فضا را داشتم. به نظرم این سالن با تمام ساکنینش همچون سفینه ای شده بود که داشت با سرعت نور آفاق و انفس را می پیمود، هیچ کس در حال خویش نبود و همه غرق در این بی وزنی بودند.

ساز آوازی دیگر و حال هوایی دیگر، هر قطعه ای که نواخته می شد و استاد می خواند همچون مرهمی بود که بر زخم ها می نشست. تصنیف «ساقیا» نیز بر اوج زیبایی ها بود.

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

واقعاً این شعر وصف حال ما بود در این سالن، جام جان افزایی بود که استاد بر جان ما می ریخت و ما را زنده می کرد. اینجا همه از این می ناب سیراب بودند.

وقت استراحت به موقع اعلام شد، بعد از طی آفاق و انفس آن هم با سرعت نور می بایست کمی نیروی خود را تجدید می کردیم برای پروازی دیگری در دنیایی دیگر. به شدت احساس شادابی می کردم ولی بدنم به شدت خسته بود. خستگی ای که برایم لذت بخش بود. آبی به سر و صورت زدم و مقداری هم نوشیدم تا نفسی چاق کنم. تاب ایستادن نداشتم و بهترین جا را برای استراحت نمازخانه یافتم. نشستم و پایم را دراز کردم تا کمی جان بگیرد و بتواند مرا در ادامه این راه همراهی کند.

نوبت دوم شروع شد، آن هم با آوازی که همچون نیشتر بر دلم زد.

من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم

بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم

به یاد حمید افتادم که در سال بعد دیگر نیست، دوستی که از برادر به من نزدیک تر است. دوستی که همیشه پشتیبان من بود و برایم تکیه گاهی مطمئن بود. او تا ابد دوستم هست و وجودش برایم مرحمتی است ولی حیف که دیگر در وامنان نیست.

چهارمضراب «رقص پروانه» واقعاً طربناک بود، کم مانده به سماع برخیزم و به میدان روم و بچرخم و بچرخم و بچرخم. بند بند بدنم با این موسیقی می رقصید و هیچ توجهی به من نداشت. عقل به کل تعطیل شده بود و دل بود که می تازید و هرچه می خواست می کرد. حتی نگاه متعجبانه اطرافیانم هم مرا به خود بازنگرداند و این دل که بعد از مدتها اندکی رهایی یافته بود، با تمام قوا هرآنچه می خواست می کرد. عقل چنان در پستو رفته بود که حتی نگاهی هم نمی انداخت.

قطعات یک به یک اجرا می شد و روح و روان مرحله مرحله عروج می یافت. وقتی اعلام کردند که استاد به عنوان حسن ختام می خواهد تصنیف «مرغ سحر» را بخواند، غمی جانکاه بر من مستولی شد، تمام شدن این کنسرت و این حال هوا را برنمی تابیدم. ای کاش می شد ساعت ها در اینجا می بودم و فراغ از هرچه وابستگی هاست، می چرخیدم و می چرخیدم و می چرخیدم. ولی افسوس که این ممکن نیست و در این دنیا همه چیز را پایانی است.

استاد وقتی مرغ سحر را شروع کرد، نمی دانم چه شد که منقلب شدم، دیگر کنترل خود را نداشتم و اشک بود که از چشمهایم سرازیر می شد. گریه ای که نمی دانم از کجا نشات گرفت مرا در خود بلعید. به یاد ندارم تا کنون چنین گریسته باشم، هق هق می زدم و درونم توفانی بود ناپیدا. انگار این تصنیف بیان غم ما ایرانیان است، بند بند آن حال روز ماست که واقعاً داغ ما را تازه می کند. قفسی که در آنیم را یارای شکستن نیست و نغمه آزادی آرزویمان شده است. ظلم ظالم و جور صیاد به واقع آشیانم را داده بر باد. آشیانی که با خون و دل برپا کرده ایم. آشیانه ای که مهد فرهنگ و تمدن والای ایران زمین است. باید کاری کرد و شام تاریک را سحر کرد.

فکر می کردم من فقط در این حال و هوا هستم، ولی وقتی کمی به خودم آمدم و اطراف را نگریستم، بسیاری اشک از چشمانشان جاری شده بود. همه داغی در دل دارند، داغی به وسعت این سرزمین. داغی که راه نفس همه را بسته است. در صدای استاد هم غمی بود که همراه ما بود. آخرین قطعه سخت ترین آن بود که بغض همه را ترکاند. استاد خداحافظی کرد و رفت و من ماندم و یاد و خاطره این شب عزیز. همه سالن را ترک کرده بودند ولی من هنوز نشسته بودم و در ذهنم داشتم امشب را مرور می کردم تا این آخرین لحظات را هم با بودن در این مکان به یاد استاد بگذرانم. نمی دانم چقدر نشسته بود که بر پشتم زدند و با لبخند مرا به بیرون هدایت کردند.

پیاده راه می رفتم و در ذهنم هنوز در حال هوای کنسرت بودم. تا به خود آمدم میدان ولی عصر بودم. به ساعت که نگاه انداختم مبهوت ماندم، ساعت چهل و پنج دقیقه بامداد بود. حداقل چهار ساعت را در کنسرت بوده ام که هیچ از گذران آن نفهمیدم. به نظرم این ساعات را در این دنیا نزیسته بودم. حیف که تمام شد. حالا مانده بودم چه کنم؟ به خانه کدامیک از بستگان بروم؟ در این ساعت هیچ جا نمی شود رفت، خیلی دیر و بدموقع است. برایم جالب بود که همه بستگانم در تهران هستند ولی به هیچ جا نمی توانم بروم. در این شرایط  مسافرخانه بهترین گزینه است.

ماشین بسیار کم بود و با کلی معطلی به میدان راه آهن رفتم. ساعت یک ونیم شده بود و به دنبال مسافرخانه بودم که فکر خوبی به ذهنم رسید. من ساعت هفت صبح بلیط  قطار به ساری را دارم. این شش ساعت ارزش رفتن به مسافرخانه را ندارد، در همان سالن راه آهن روی صندلی استراحت می کنم. وارد سالن راه آهن شدم، خلوت بود و آنانی هم که بودند همه روی صندلی ها خوابیده بودند. گوشه ای را یافتم و روی صندلی ای که در کنار ستونی بود نشستم. دوربین را حمایل بستم تا اگر خوابم برد به سرقت نبرند و سرم را روی ستون تکیه دادم و دیگر هیچ نفهمیدم.

چشمانم را که باز کردم، هوا روشن شده بود، ساعت شش بود، خوب شد که خواب نماندم. جالب این بود که در این وضعیت دشوار به خواب رفته بود و حتی خواب کنسرت را نیز دیده بودم. تجربه هایی که در این چند ساعت کسب کرده بودم را تا کنون نداشته ام، مخصوصاً خواب روی صندلی ایستگاه راه آهن شهری که محل تولدم است. سوار قطار شدم، در کوپه ای که بودم باقی اعضا یک خانواده بودند. تا گرمسار را نشستم و از آنجا به بعد به راهرو رفتم و شیشه پنجره قطار را پایین کشیدم و تا خود ساری ایستاده مناظر را می نگریستم. با دوربین هم عکس های زیادی گرفتم که به یادگار ماند.

وقتی قطار همچون مار از دل کوه های البرز می گشت و از تونلی وارد تونل دیگری می شد. من چشمانم فقط مناظر را می دید و گوشهایم چیزی نمی شنید الی تصنیف هایی که دیروز شنیده بودم. این ترکیب تصاویر و موسیقی چنان با هم هماهنگ بود که مرا کاملاً در خود فرو برده بود. پدر خانواده ای که در کوپه بودند چند باری مرا صدا کرده بود تا به کوپه بازگردم ولی انگار نشنیده بودم. در آخر تکانم داد تا فهمیدم، گفت: خودتان را اذیت نکنید، بفرمایید داخل کوپه.  گفتم: خیلی ممنون من همینجا راحتم. فکر کنم، فکر کرد من به خاطر خانواده اش بیرون آمده ام و به همین خاطر تا خود ساری از من پذیرایی کردند، میوه و تنقلات و ساندویچ ها الویه عالی، این بهترین حسن ختام این سفر کوتاه و پربار من بود.

1404/11/15

318. خستگی

دیگر نه نایی داشتم و نه جانی، ولی حمید هنوز به صحبت کردن با بچه ها و سعی در آرام کردنشان ادامه می داد. توانایی و قدرتش برای من که کاملاً قالب تهی کرده بودم، عجیب بود. خستگی نداشت و برای هدفش جانانه تلاش می کرد. واقعاً او را باید به عنوان مدیر می گذاشتند تا مدرسه ای عالی می ساخت. او اهل مطالعه بود و برای هر کاری ابتدا فکر می کرد. تحلیلش از اوضاع عالی بود و در اکثر اوقات تصمیماتش نتیجه ای درست به بار می آورد. او همیشه یار یاور دانش آموزان بود.

امتحانات که شروع شد، نفس راحتی کشیدم و احساس می کردم بار سنگینی از دوش هایم برداشته شده است. البته بیشتر این بار بر روی دوش های حمید بود و من فقط در حیاط و کلاس ها اوضاع را کنترل می کردم. در این ایام بچه ها می آمدند امتحان می دادند و می رفتند و دیگر خبری در مدرسه نبود تا مراقب آن باشیم. هنوز چیزی از این رهایی ام نگذشته بود که باز هم نفسم در سینه حبس شد. برگه های امتحان ریاضی که اولین امتحان بود را تصحیح کردم، فاجعه  ای رخ داد بود، بیشتر دانش اموزان نمره زیر ده و بسیار پایین کسب کرده بودند. خیلی از بچه ها بخش عمده برگه ها را سفید گذاشته بودند که هر کدام همچون تیری بود که بر قلب و روحم می نشست.

شاگرد زرنگ ها که همیشه نوزده یا بیست می شدند به شانزده و هفده عدول کرده بودند. دیگر نمره متوسط نبود و اکثریت در بخش ضعیف قرار می گرفتند. هر برگه ای که تصحیح می کردم، آهی از نهادم برمی خواست و زخمی بر وجودم می نشست. تا به حال این گونه نشده بود که بخش عمده کلاس این چنین نمره بد بگیرند. حداقل نیمی از کلاس نمره قبولی می گرفتند و یک چهارم کلاس هم با نمره مستمر قبول می شدند. ولی حالا تعداد قبولی ها در هر کلاس به زحمت به تعداد انگشتان یک دست می رسید.

کجای کارم اشتباه بوده که چنین وضعیت اسف باری رخ داده است؟ من که همه تلاشم را کرده بودم، احتمالاً نقصی در کارم بوده، پس باید فکر کنم و آن را بیابم. ولی هرچه فکر می کنم به جایی نمی رسم. چقدر کلاس جبرانی گذاشتم تا درس را با سرعت مناسب پیش ببرم که برای همه قابل فهم باشد. چقدر دانش آموزان را وادر کردم که نمونه سوال حل کنند. چقدر پای تخته با تک تک آنها بحث می کردم تا مطمئن بشوم اول فهمیده اند و بعد محاسبه می کنند، ولی افسوس که کارهایم هیچ نتیجه ای نداشت. باید به دنبال علت می گشتم، شاید روش تدریسم از پایه اشتباه است. با این فکر همه چیز بر روی سرم آوار شد و مجالی برای حرکت و تنفس نداشتم.

خستگی یک سال تلاش و زحمت که برای آموزش این بچه ها کشیده بودم بر تن و جانم چنان نشست که دیگر یارای بلند شدن نداشتم. یاس تمام وجودم را گرفته بود و کاملاً زمین گیر شده بودم. دیگر به هیچ چیز حتی به خودم هم امید نداشتم. همچون کشاورزی بودم که بعد از یک سال رنج و محنت در کاشت و داشت، حالا هیچ محصولی برای برداشت نداشت، زمینم لم یزرع شده بود و حتی نمی شد چیز دیگری در آن کاشت. چقدر کود به این زمین دادم، چقدر علف های هرزش را یکی یکی چیدم تا مانع رشد و بالندگی محصولم نشود، ولی همه این کارها هیچ افاقه ای نکرده بود، کارم از بن و ریشه مشکل داشت.

بعد از آن همه فشارهایی که در مدرسه تحمل کرده بودم، این نمرات همچون تیر خلاصی بود که می خواست مرا از هستی ساقط کند، ولی هنوز یکی بود که پشت به او گرم داشتم و او هم امیدم را مبدل به یاس نمی کرد. حمید با صحبت هایش که همچون نفس مسیحایی بود، مرا از دیار مردگان به بیرون آورد. او کاملاً منطقی و با استدلال های محکم با من صحبت کرد و باعث شد که اندکی از آن غم من کاسته شود. او در گفتگو روشی را پیش می برد که به نظرم قاعده فیلسوفان است.

در ابتدا مرا به خودم ارجاع داد، می گفت: خودت بهتر از هر کسی می توانی درباره خودت قضاوت کنی. آیا در کار کم گذاشتی؟ آیا مسئولیتی که داشتی را به درستی انجام ندادی؟ خودت بهتر از هر کسی می توانی جواب خودت را بدهی. در این جواب هیچ شکی وارد نیست. در گام اول خودم دانستم که من به عنوان دبیر تا جایی که در حد توانم بوده کارم را انجام داده ام، و اهمال کاری نکرده ام و به قول حمید در این مورد هیچ شکی ندارم. شاید باید بیشتر دقت می کردم یا بر روی اشتباهات بچه ها بیشتر کار می کردم، ولی مشکل عمده زمان بود که مرا محدود می کرد. پس ایراد چندانی در روش کارم نبود.

حمید در گام دوم به دنبال علل وقوع چنین اتفاقی گشت و تمامی آنها را لیست کرد. تفاوت های فردی در یادگیری، عدم انگیزه، ضعف در پایه های قبلی، شرایط اقتصادی، اجتماعی، روانی خانواده، محیط مدرسه و.... بیشتر این عوامل از کنترل ما خارج است و هیچ کاری برای آنها نمی توانیم انجام دهیم، آنهایی هم که قابل پیگیری است چنان رسیدن به نتیجه در آنها کار مشکلی است که از عهده یک معلم خارج است و ریشه در جاهای دیگر دارد. تنها عاملی که من دبیر باید به آن بسیار اهمیت بدهم تفاوت های فردی است.

بعد حمید گفت: اتفاقات چند ماهه اخیر مدرسه می تواند عامل این موضوع باشد. البته این فرضیه است و باید صبر کرد تا بقیه امتحانات هم برگزار شود و روند نمرات بچه ها را بررسی کرد. اگر در بیشتر امتحانات این افت را شاهد بودیم می توانیم رفتار جمعی بچه ها را بر اساس این دلیل بررسی کنیم. این حرف حمید را قبول کردم، آن فشاری که روی ما بود، حتماً بخش از آن هم روی خود بچه ها بود و همین می تواند باعث چنین افت شدید تحصیلی شود.

اما همه اینها فقط اندکی از غم مرا تسکین داد، هنوز به مزرعه ام می نگریستم و فراغ از هر علتی که می تواند داشته باشد به عدم رویش و بالندگی محصولم حسرت می خوردم. این مزرعه اگر آن همه عوامل مخل نبود می بایست حالا پر از سنبله های سرحال و قبراق باشد که درون شان پر است از دانه های آگاهی و دانش و علم و از همه مهم تر اخلاق. چند صباحی است که در کل مزارع ما آفت نشسته و محصول را به فنا می دهد، و هیچ کس هم به فکر درمان نیست.

در مدرسه دخترانه خوشبختانه همه چیز خوب بود، نمره بچه ها در حد معقول و حتی بهتر هم بود. در سالی که گذشت واقعاً تفاوت فاحشی را بین دو مدرسه شاهد بودیم. یکی با مدیری جدید و تازه کار و یکی دیگر با مدیری با سابقه، ولی نتایج بسیار از آن چه پیش بینی می شد متفاوت بود. واقعاً تفاوت در نگاه چقدر می تواند در مدیریت یک مدرسه کوچک این قدر اختلاف ایجاد کند؟ آن که فکر می کند تازه کار است و زیاد موفق نیست، در واقعیت در اوج است و آن یکی که در توهمش در اوج است در سراشیبی سقوط قرار دارد.

در روز دوم امتحانات خانم مدیر بخشنامه ای را به من و حمید داد و گفت: بخشنامه انتقال درون استانی است، شما چون هر دو  از گرگان می آیید، فکر کنم این بخشنامه مربوط به شما باشد. واقعاً احسنت به این خانم مدیر، چقدر به فکر دبیران مدرسه اش است. آن تفاوت در نگاه در همه رفتارها کاملاً مشهود است. من اصلاً از این فرم انتقالی خوشم نمی آید، سر منتقل نشدن به تهران و بازگشت خانواده، از این موضوع متنفرم، به همین خاطر به حمید گفتم: من از این فرم ها خاطره خوبی ندارم، چند سال پر کردم و چه بلا ها که نکشیدم و در نهایت هم نشد که نشد. انتقالی چه درون استانی چه برون استانی پارتی می خواهد که ما نداریم، بهتر است پر نکنیم و خودمان را سنگ روی یخ نکنیم.

ولی حمید با همان منطق محکمش گفت: این انتقالی حق ما است و ما باید برای آن تلاش کنیم، پر کردن فرم حداقل کاری است که باید انجام دهیم. بر فرض حرف شما هم اگر درست باشد، نباید کوتاه آمد و باید تا حد توان تلاش کرد. ضمناً انتقال درون استانی راحت تر از برون استانی است، تازه تو برای تهران متقاضی بودی که انتقال به آنجا کار سختی است. مانند همیشه هیچ جوابی برای گفته های منطقی حمید نداشتم و هر دو فرم ها را با دقت پر کردیم و تحویل خانم مدیر دادیم.

هفته بعد با حمید هم به اداره آزادشهر و هم به اداره گرگان رفتیم. اداره آزادشهر که آب پاکی را ریخت روی دستمان و گفت که به شدت نیرو کم دارد و نمی تواند موافقت کند. من گفتم: ما ده سال است در دورافتاده ترین منطقه شما تدریس کرده ایم، به نظر شما کافی نیست و حق نداریم به شهر محل زندگی خود برویم؟ مسئول آموزش نگاهی به من کرد و گفت: وقتی نیرو نداریم و استخدام هم نمی کنند، ده سال و بیست سال چه فرقی دارند؟ نمی دانم جوابش منطقی بود یا نه ولی خیلی مرا ناراحت کرد.

اداره گرگان هم همه چیز را منوط به عدم نیاز مبدا می کرد. می گفتند تا زمانی که آزادشهر شما را آزاد نکند، ما نمی توانیم کاری انجام دهیم. سیستم انتقالی از عدم نیاز مبدا شروع می شود و در صورت اعلام نیاز مقصد صورت می گیرد. هرچه گفتیم که به ما امیدواری بدهند که حداقل گرگان نیاز دارد تا ما تمرکزمان بر روی آزادشهر باشد،  چیزی به ما نگفتند تا امیدوار شویم. این آزاد شدن چقدر سخت است. این آزادشهر برای ما هیچ از آزادی نداشت.

من با تجربه ای که در این مورد داشتم می دانستم  که این اتفاق نه برای من و نه برای حمید که هیچ آشنایی در جایی نداریم نخواهد افتاد. گرگان مرکز استان است و بسیاری درخواست انتقال به این شهر را دارند. خیلی ها فکر می کنند وقتی به شهر بزرگ تر بروند پیشرفت خواهند کرد، ولی برای من آن پیشرفت معنایی ندارد. فقط این تفکر دیگران باعث شده که من نتوانستم به شهر محل تولدم یعنی تهران بروم و حالا هم نمی توانم به شهر محل سکونت فعلی خانواده ام یعنی گرگان برسم. با این روند، سال بعد هم همچنان وامنان هستم. فقط باید حواسم جمع باشد که مانند امسال تمام روزهایم در مدرسه را با حمید بگیرم، که اگر احیاناً دوباره مشکلاتی در مدرسه رخ داد، او پشتوانه ما و حتی کل مدرسه باشد.

دو تا امتحان مانده بود تا امتحانات تمام شود که آقای مدیر در دفتر مدرسه پسرانه با یکی از همکاران شروع به بحث و جدل کرد. با عصبانیت می گفت: این چه وضع نمره است؟ چرا این نمرات این قدر پایین است؟ همکار هم برگه ها را نشان آقای مدیر داد و گفت: خودتان ببینید که دانش آموزان چگونه پاسخ داده اند، آنها حتی یک کلمه از کتاب را نخوانده اند تا بتوانند پاسخی بنویسند، بیشتر سوالات را بدون پاسخ گذاشته اند. تازه من دست بالا تصحیح کرده ام وگرنه بیشتر دانش آموزان در درس من که نسبتاً ساده است تجدید می شدند. سردرگمی هم به عصبانیت آقای مدیر افزوده شد.

حمید به من اشاره کرد و فهمیدم منظورش چیست. فرضیه ما در مورد تاثیر سوء اتفاقات چند ماه اخیر بر روند آموزشی مدرسه تا حد زیادی مورد قبول است. وقتی آقای مدیر در جواب آن همکار گفت که در بقیه درس ها هم دانش آموزان ضعیف عمل کرده اند، ما دیگر تقریباً مطمئن شدیم که بچه ها تحت فشاری که بودند درس را رها کرده اند. تبعات مدیریت عجیب آقای مدیر در کوتاه ترین زمان خودش را نشان داد. داد و بی داد و بایکوت در مدرسه که مکانی فرهنگی است، به هیچ عنوان جواب نمی دهد و باید روش های مناسب در مدرسه پیاده شود.

این بار دیگر واقعاً نفس راحتی کشیدم که حداقل در این اتفاق من مقصر نبوده ام و عامل بسیار قدرتمندی باعث شده که دانش آموزان دیگر انگیزه درس خواندن نداشته باشند و این چنین دچار افت شدید تحصیلی شوند. لبخند حمید هم نشانگر همین موضوع بود. یک تفکر نادرست در بحث مدیریتی می تواند یک مدرسه را تباه کند و یک سال وقت و انرژی دبیران و دانش آموزان را به هدر دهد. حال درس به کنار، اخلاق دانش آموزان هم با این بی تدبیری از دست می رود.

هنوز یک ساعتی از این باز شدن نفسم نگذشته بود که باز دوباره اتفاقی افتاد که دیگر بار راه تنفس مرا بست. به شدت دچار خفگی شده بودم و نمی دانستم چه کار باید انجام دهم. این بار دیگر وضعیت برای من بسیار وخیم بود و هیچ راه علاجی برای آن وجود نداشت. به من زندگی عادی نیامده است، همیشه باید در سختی و تعب باشم، همیشه باید نفسم بند آید و زندگی به کامم تلخ شود. این دور گردون روزگار حتی نمی گذارد چند روزی نفسمان به حالت طبیعی باشد. با این اوصاف باید به کوه و دشت بزنم و از همه چیز بگریزم تا شاید کمی بتوانم نفس بکشم.

وقتی آقای مدیر خبر موافقت با انتقالی حمید را به او گفت، صدها برابر بیشتر از خوشحالی حمید من در غم فرو رفتم. بهترین دوستم که در واقع حکم برادری که ندارم را داشت، دیگر در کنارم نبود. بزرگ ترین پشتوانه ام را از دست داده ام و زین پس زندگی از آنی که بود سخت تر بر من خواهد گذشت. حالا دیگر کسی نیست تا با فکرهای منطقی اش مرا در حل مشکلات کمک کند. حالا دیگر کسی نیست تا از دنیای اطلاعاتش مرا مورد عنایت قرار دهد. حمید دوستی واقعی برایم بود و هست و خواهد بود ولی دیگر در کنارم نیست. تنها چیزی که در اعماق وجودم در بین دنیایی از تاریک ها، اندکی روشن بود، این بود که حداقل مشکل دوستم حل شد و او به زندگی عادی در شهر خودش بازگشت.

حمید تا حالت مرا دید فهمید در درونم چه خبر است. نهیبی به من زد و گفت: اینجا در کنار هم نیستیم ولی در گرگان که می توانیم همدیگر را ببینیم. گفتم: مثل همیشه حرفت منطقی است، ولی من اینجا به بودن در کنارت نیاز دارم. کلی با من صحبت کرد تا آرامم کند، ولی دیگر آرامش از من رخت بربسته بود. حتی با هم به اداره آزادشهر رفتیم و حمید با مسئول آموزش کلی بحث کرد تا شاید بشود کاری کرد، ولی هیچ راهی نبود، حمید هم به خاطر آمدن دو تا نیرو در رشته اش آزاد شده بود. حمید هر کاری از دستش برمی آمد انجام داد و حق برادری را برای من به حد کمال رساند، ولی نشد.

 خستگی تمام اتفاقات چند ماه اخیر به همراه خستگی نمرات بد دانش آموزان با رفتن حمید، دنیا را برای من چنان تاریک و سیاه کرده بود، که بزرگترین نورافکن جهان هم نمی توانست آن را روشن کند. حوصله هیچ کاری را ندارم، با این اوصاف کل تابستان بر من سخت خواهد گذشت به خاطر سال تحصیلی بعد که حمید دیگر نیست. این خستگی چنان در من شدت یافته که حتی دیگر حوصله زندگی را هم ندارم. خواب چه نعمت بزرگی است در این شرایط سخت.

 

317. مدیریت عجیب

متاسفانه فضای مدرسه پسرانه همچنان متشنج بود و من و حمید هم هر کاری از دستمان برمی آمد، انجام می دادیم تا آرامش برقرار شود. در زنگ های تفریح در حیاط بودیم و نمی گذاشتیم تنشی ایجاد شود و انتظامات ها خودسرانه کاری کنند. حمید با بچه ها صحبت می کرد تا با همین حرف زدن بخشی از هیجانات آنها تخلیه شود. من هم فقط مراقب بودم در حیاط اتفاقی رخ ندهد. با این تدابیر وضع در روزهایی که ما بودیم خیلی بهتر شده بود. باید اعتراف کنم که حمید روابط خوبی با بچه ها دارد و بسیار بر آنها تاثیر می گذارد، کم شدن تنش در مدرسه مرهون کارها و صحبت های حمید است. متاسفانه همکاران دیگر اصلاً همکاری نمی کردند و می گفتند: به ما مربوط نیست.

تا حالا این گونه منتظر پایان سال تحصیلی نبودم. دوست داشتم چشمی بر هم بزنم و سال تمام شده باشد، ولی هنوز حدود یک ماه و نیم مانده بود. سه ماهه تابستان فرصتی است تا همه این اتفاقات به فراموشی سپرده شود. دور بودن از محیط متشنج می تواند همه را آرام تر کند. البته با شروع امتحانات این مشکل کمتر خواهد شد و دیگر نیاز نیست این قدر انرژی صرف کنیم و حواسمان به بچه ها باشد. زیرا دانش آموزان هر پایه در ساعت مقرر می آیند و امتحان می دهند و می روند. چقدر دوست دارم امتحانات شروع شود و این فشارهای سنگینی که روی من و بیشتر بر حمید است برداشته شود.

ولی اگر آقای مدیر همین رویه را برای سال بعد هم اتخاذ کند، چه باید کرد؟ اگر سال بعد هم این داستان ادامه داشته باشد من دیگر طاقت تحمل این همه فشار را نخواهم داشت و حتماً اتفاقی برایم رخ خواهد داد. این شیوه عجیب مدیریت آقای مدیر در سال جاری همه را به شدت خسته و درمانده کرده است، حتی خودش هم هر روز مجبور است با عصبانیت رفتار کند که بسیار از او انرژی می گیرد. بهترین کار ترک محلی است که باعث این فشارها می شود. باید از این مدرسه رفت، باید به مدرسه ای رفت که با عقلانیت مدیریت می شود. مدرسه ای که در آن عدالت برقرار باشد و واقعاً همه به فکر تربیت درست باشند.

 ولی من نمی توانم این کار را انجام دهم، من که آخرین نفر در سازماندهی هستم حق انتخاب مدرسه را ندارم و همیشه آخرین نقطه برای من است. پس سال بعد هم باید همین جا باشم. درست است که نیمی از ساعت های موظف من در این مدرسه است ولی همین دوازده ساعت جان مرا می گیرد. باید از همین حالا به فکر چاره ای باشم. تنها راه این است که برای سال بعد با دبیر ریاضی روستای مجاور صحبت کنم تا جای خودش را با من عوض کند. حاضرم پنج کیلومتر پیاده بروم و پنج کیلومتر پیاده بازگردم ولی در این مدرسه نباشم، اما با توجه به شناختی که  از آن همکار دارم او قبول نخواهد کرد.

خوشبختانه در مدرسه دخترانه همه چیز بسیار عالی بود و مدیریت خانم مدیر با این که تجربه ای نداشت بسیار خوب بود. همه چیز بر روی روال عادی می گذشت و محیط مدرسه سرشار از آرامش بود. هرچه قدر دوست نداشتم به مدرسه پسرانه بروم، همان قدر دوست نداشتم از مدرسه دخترانه خارج شوم. همه چیز این مدرسه سر جایش بود و همه کارها به خوبی پیش می رفت. روابط ما با خانم های مدیر هم بسیار عادی و خوب شده بود و دیگر هیچ چیزی نبود که باعث سوء تفاهم شود. تنش های مدرسه پسرانه باعث شده بود که این مدرسه پناهگاه ما باشد تا بتوانیم در آن کمی آرامش کسب کنیم.

در یکی از روزهای بهاری با حمید در راه بازگشت از مدرسه دخترانه به خانه در مورد تفاوت دیدگاه ها در مدیریت که باعث تفاوت رفتار می شود صحبت می کردیم. در مدرسه دخترانه خانم مدیر همیشه به دنبال  همفکری و کار گروهی و مشاوره گرفتن از ما همکاران و حتی دانش آموزان است، زیرا می داند که با توجه به نداشتن تجربه باید از دیگران کمک بگیرد. ولی مدیر مدرسه پسرانه چون چندین سال مدیر بوده متاسفانه دچار توهم شده که می تواند همه کارها را خودش انجام دهد. اصلاً فکر می کند هرچه خودش می گوید و انجام می دهد درست است و دیگران چیزی نمی دانند، و همین باعث شده که مدیریت او بسیار عجیب و ناکارآمد شود. متاسفانه گفتان با ایشان هم بی نتیجه است.

حمید هم حرف های مرا تایید کرد و ادامه داد: غرور بدترین آفت در مدیریت مدرسه است. حتی اگر باتجربه هم باشی باید از دیگران کمک فکری بگیری، به دیگران و نظرشان احترام بگذاری، وگرنه در مدرسه سنگ روی سنگ بند نمی شود. یکی از کار های مهم مدیریت مشورت گرفتن است. دیدگاه های مختلف می تواند برای حل یک مسئله بسیار مفید باشد، ضمناً چند فکر همیشه بهتر از یک فکر است. دانش و تجربه در مدیریت بسیار مهم است ولی استفاده از نظرات دیگران و یا کمک گرفتن از آنها می تواند روند مدیریت را بسیار مستحکم کند و احتمال خطا را به حداقل برساند.

حتی ما معلم ها هم باید مواظب باشیم که در کلاسمان دچار چنین غروری نشویم و بگذاریم دانش آموزان نظرشان را بگویند. تا زمانی که ما به آنها احترام نگذاریم، آنها هم به ما احترام نخواهند گذاشت. اگر به نظرات آنها گوش دهیم و آنها را در مدیریت کلاس سهیم کنیم، بسیاری از همان شیطنت هایشان نیز کم می شود. به حمید گفتم: من در کلاس هایم همیشه دانش آموزان فعال هستند و در امور درس بسیار نظر می دهند. حمید لبخندی زد و گفت: در کلاس من هم فعال هستند ولی در موارد غیر درسی!

حمید به خاطر این که کتاب زیاد می خواند، اطلاعات زیادی دارد و ضمناً بسیار خوب هم صحبت می کند. او می داند که چگونه با بچه ها صحبت کند و البته درسش هم به او در این زمینه کمک می کند او دبیر حرفه فن است و می تواند علاوه بر مهارت های عملی مهارت های فکری را هم به دانش آموزان تعلیم دهد. به همین خاطر بچه ها خیلی دوستش دارند، ما هم او را بسیار دوست داریم. بزرگ ترین شانس من در زندگی بودن در کنار حمید است. از او بسیار یاد گرفته ام و تا ابد مدیون او هستم.

مسیر ما از مدرسه دخترانه به سمت خانه از کنار مدرسه پسرانه می گذشت. خیابان اصلی روستا با شیبی نسبتاً تند از کنار مدرسه عبور می کند، به طوری که در ابتدای خیابان حیاط مدرسه کاملاً دیده می شد. همین طور که در حال صحبت بودیم و از کنار مدرسه پسرانه عبور می کردیم، صدای داد و بی دادی از مدرسه به همراه صدای دانش آموزان را شنیدیم. هیچ کس در حیاط مدرسه نبود و این صداها که بسیار بلند بود از کلاس می آمد. هر دو ساکت شدیم. شاید این نشان از شروع درگیری ای می داد، پس باید سریع وارد عمل می شدیم.

من و حمید امروز در مدرسه پسرانه کلاس نداشتیم ولی این اتفاق باعث شد که سریع به مدرسه برویم. از حیاط گذشتیم و وارد ساختمان مدرسه شدیم، آقای مدیر هم برافروخته از کلاسی بیرون آمد و وارد دفتر شد. دیگر صدایی از کلاس ها نمی آمد. من و حمید هم پشت سر ایشان وارد دفتر شدیم. هنوز همکاران نیامده بودند. آقای مدیر چنان عصبانی بود که جرات نمی کردیم بپرسیم چه شده است. فقط غر می زد و می گفت: این همکاران هم که نمی آیند تا این کلاس ها آرام بگیرند. حمید گفت: بر اعصاب خود مسلط باشید. بچه هستند و شیطنت می کنند، شما خیلی برخوردتان شدید است، کمی هم می توانید اغماض کنید.

آقای مدیر تا خواست جواب حمید را بدهد که صدای در دفتر آمد، من در را باز کردم و مبصر کلاس اول به همراه یک دانش آموز وارد دفتر شد. صورت دانش آموز خونین بود. باز هم درگیری و باز هم خشونت، واقعاً  کی این مدرسه از دست این اتفاقات شوم خلاص خواهد شد و رنگ آرامش را به خود خواهد دید؟ حمید سریع رفت سراغ جعبه کمک های اولیه و من هم دانش آموز را روی صندلی نشاندم. حمید شروع کرد به پاک کردن خون ها و ضدعفونی کردن  موضع آن. این بار خبری از زخم نبود و دانش آموز خون دماغ شده بود. هم من و هم حمید نفس راحتی کشیدیم.

حمید پنبه ای درون بینی دانش آموز گذاشت و گفت سرش را بالا نگاه دارد. من هم او را دلداری دادم و گفتم: چیزی نیست، نگران نباش. بعد از او پرسیدم: قبلاً هم چنین اتفاقی برایت افتاده است؟ دانش آموز با سر اشاره کرد نه و من ادامه دادم: خون دماغ دلایل زیادی دارد، فقط مواظب باش که اگر تکرار شد حتماً به خانواده بگویی که دکتر شما را ببیند. نمی دانم چه شد که آقای مدیر ناگهان دستپاچه به وسط صحبت ما دوید و گفت: اصلاً لازم نیست به خانواده ات بگویی، چیزی نشده است. بعد دست دانش آموزا را گرفت و به حیاط مدرسه برد.

من حمید و مات و مبهوت مانده بودیم که علت این رفتار آقای مدیر چیست؟ او که کاملاً برافروخته و عصبانی بود، به طور معمول باید داد و بیداد می کرد، ولی این کار را نکرد. البته مهربانانه هم رفتار نکرد و دانش آموز را با اخم بیرون برد. بیرون بردن دانش آموز چه علتی می تواند داشته باشد؟ این را از حمید پرسیدم که او هم جوابی نداشت. آقای مدیر در حیاط با دانش آموز صحبت می کرد و با دست به او اشاره می کرد و دانش آموز بیچاره هم فقط با سر تایید می کرد. بعد آقای مدیر با آن دانش آموز به کلاس آنها رفت و مدت زمانی طول کشید تا بیرون بیاید. هنوز عصبانی بود ولی دست پاچه هم به نظر می رسید.

حمید جرات کرد و پرسید که چه شده است؟ آقای مدیر ابتدا طفره می رفت ولی بعد سربسته چیزهایی گفت. متاسفانه او کشیده ای به صورت این دانش آموز زده بود و خون دماغ شدن او هم احتمالاً از آن اتفاق ناشی شده بود. خشونت در هرجا تبعاتی به بار می آورد که گاهی جبرانش مشکل است. به آقای مدیر گفتم: حال که اتفاق افتاده است. بررسی کنید، شاید اصلاً ربطی به تنبیه شما نداشته باشد. ضمناً اگر مقصر بوده می توانید برای والدینش دلیل بیاورید و اگر هم مقصر نبوده و بیگناه بوده از او عذرخواهی کنید.  

ولی واکنش آقای مدیر خیلی عجیب بود. گفت: من به همان دانش آموز و بقیه کلاس هم گفته ام که این موضوع را به کسی نگویند، حتی به دیگر کلاس ها. آنها را تهدید کردم که اگر این خبر به بیرون درز کند، پدرشان را در خواهم آورد. چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد، حال حمید هم از من بدتر بود. نمی توانستیم چیزی را که می شنویم باور کنیم. مدتی طول کشید تا اندکی به حالت عادی بازگشتیم. حمید به آقای مدیر گفت: این کار اشتباه است. تبعات بیشتری به بار می آورد. ضمناً مگر می شود جلو گفتن بچه ها را گرفت و نگذاشت چیزی بگویند. آقای مدیر بادی به غبغب انداخت و گفت: شما از قدرت من خبر ندارید، حالا می بینید که هیچ صدایی از این مدرسه بیرون نخواهد رفت.

گفتم: این کار از اصل اشتباه است. بهتر است خودتان خانواده این دانش آموز را بخواهید و با آنها صحبت کنید. وقتی آنها اصل موضوع را بفهمند، واکنشی معقول از خود نشان خواهند داد. حالا شما با این کار علاوه بر حل نکردن مشکل بر آن شدت می بخشید. ولی آقای مدیر همچنان بر نظر خود پافشاری می کرد. ضمناً دلیلی آورد که خیلی عجیب تر بود. ایشان  گفت: کسانی هستند که نمی خواهند من مدیر مدرسه باشم و به دنبال بهانه هستند تا کارهای مرا که این مدرسه را به این درجه از موفقیت رسانده ام را ناچیز نشان دهند. آنها این اتفاق را ملعبه دست خود خواهند کرد تا موفقیت های روزافزون من و مدرسه ام را زیر سوال ببرند. آنها چشم دیدن من و مدرسه من را ندارند که بهترین مدرسه در منطقه است.

من و حمید به هم نگاهی انداختیم بدین معنی که هیچ از حرف های آقای مدیر نفهمیده ایم. شاید چند سال قبل مدرسه خوب بوده باشد، ولی حداقل امسال دیگر چنین توصیفاتی برای مدرسه مصداق ندارد. بچه ها که درس نمی خوانند، دعوا که زیاد شده است، مدیریت آقای مدیر هم که فقط در ایجاد تنش موفق بوده است. کدام یک از این ها شاهکاری است که می شود به آن افتخار کرد. آقای مدیر به شدت دچار توهم شده و انگار واقعیت را در مدرسه نمی بیند. همه چیز در این مدرسه عجیب شده است.

صحبت با آقای مدیر هیچ افاقه ای نمی کند. با حمید به سمت خانه به راه افتادیم و سکوتی سنگین بین ما حاکم بود. حمید هم همچون من به این تفکر عجیب آقای مدیر فکر می کرد. همه جا شفاف سازی و پاسخگویی را بهترین راه برای اداره مدرسه و هم چنین برخورد با مشکلات می دانند، ولی این آقای مدیر به دنبال بایکوت کردن و قطع ارتباط مدرسه با بیرون است. گیرم بچه ها حالا و در این چند روز چیزی به بیرون درز ندهند، هفته بعد یا ماه بعد را چطور می شود کنترل کرد؟! ضمناً اگر این وضع ادامه دار شود خود بچه ها به آقای مدیر بدبین خواهند شد که نمی گذارد حرف بزنند.

در هفته ای که گذشت هیچ خبری از تبعات این اتفاق ندیدم و این نشان می داد که تمهیدات آقای مدیر کارگر افتاده است. بچه ها به شدت از او می ترسیدند و همین باعث شده بود که چیزی نگویند. آقای مدیر واقعاً گام هایش را در مدیریت مدرسه  با توجه به تفکرات خود کاملاً درست برمی داشت و به تمام اهدافی که می خواست می رسید، ولی مشکل این بود که این گام های کاملاً در مسیری  اشتباه برداشته می شد. شاید بتوان در کوتاه مدت با این گونه مدیریت کارهای مدرسه را به پیش برد، ولی مطمئناً در دراز مدت جواب نخواهد داد و مشکلات چند برابر خواهد شد.

یک بار در مدرسه دخترانه خانم مدیر دبیرستان در زنگ تفریح از من درباره مدرسه پسرانه پرسید. برایش اتفاقات آن مدرسه بسیار عجیب می آمد. او شنیده بود که هر روز در مدرسه دعوا است و همه بچه ها مانند سگ و گربه با هم درگیر هستند. به من گفت: شما چه طور می توانید در آن مدرسه درس بدهید، اصلاً بچه ها در کلاس می مانند که بتوانید چیزی بگویید؟! وقتی بچه ها درگیر هستند چه طور مدرسه می تواند کارش را به پیش برد؟! لبخندی زدم و گفتم: آن چنان که شنیده اید نیست. فقط چند بار دعوا شده بود که آن هم برطرف شد. نمی توانستم بیشتر از این از وضع مدرسه پسرانه بگویم. درست است اوضاع مدرسه خوب نیست ولی به این شدتی هم که خانم مدیر دبیرستان می گفت هم نیست.

وقتی این موضوع را به حمید گفتم، آهی کشید و گفت: آقای مدیر فکر می کند با این بگیر و ببند هایش می تواند جلوی بیرون رفتن اخبار از مدرسه را بگیرد. ولی حالا می بینیم که داستان های بسیار برای مدرسه اش ساخته اند که واقعیت ندارد. وقتی جلوی شفاف سازی را بگیرید، شایعه و اخبار کذب به شدت رشد می کند. درست است وضعیت مدرسه خوب نیست ولی این چنین هم نیست که در افواه مردم است. ببین در خانواده ها چه می گویند که این گونه به گوش خانم مدیر رسیده است. وقتی تفکر نادرست باشد، مشکلات صد برابر می شود.

حمید ادامه داد: از این به بعد هر کس چیزی در مورد مدرسه پسرانه گفت، سعی کنیم واقعیت را به آنها بگوییم البته با کمی تخفیف، نا آرام نشان دادن مدرسه در این زمان اصلاً خوب نیست. ما به دنبال کم کردن تنش ها هستیم،گفتن با درایت اصل موضوع می تواند جلوی این یک کلاغ چهل کلاغ را بگیرد. شایعه علاوه بر قدرت انتشار سریع به شدت هم توان تغییر و شدت بخشیدن به موضوع را دارد. ضمناً باید طوری مطرح کنیم که برای خودمان تنش ایجاد نشود. یک نفر یک کار اشتباهی می کند و هزار نفر باید تبعات آن را تحمل کنند.

گفتم: باشد، من با خانم مدیر دبیرستان در این مورد صحبت می کنم تا او حداقل اصل موضوع را بداند، تو هم با خانم مدیر مدرسه خودمان صحبت کن. حمید کمی مکث کرد و گفت: چرا تو با خانم مدیر دبیرستان صحبت کنی؟ تو با مدیر مدرسه خودمان صحبت کن. گفتم: آخر ایشان این بحث را با من شروع کرده است، بهتر است که خودم این بحث را تمام کنم تا شائبه ها برطرف شود. حمید اخمی کرد و گفت: نه، اصلاً شما چیزی نگو، تا نپرسیدند چیزی مطرح نکن.

۳۱۶. خشونت

بعد از ده سال خدمت در روستا برای اولین بار شاهد یک درگیری بسیار شدید بین دو دانش آموز در حیاط مدرسه بودم. آقای مدیر تا به خود بجنبند و این دو را از هم جدا کند، صورت هر دو خونین شده بود، به طوری که من با دیدن آنها وحشت کردم. دعوا بین دانش آموزان زیاد رخ می دهد ولی تا کنون چنین خشونت بار نبوده است و این اولین بار است که کار به چنین وضعیتی کشیده می شود. رفتار دیگر دانش آموزان هم عجیب بود که علاوه بر نظاره گر بودن، هیاهویی به پا کرده بودند. در کل وضعیت اصلاً خوب نبود و جو بسیار ملتهب بود. تا به حال چنین وضعیتی را تجربه نکرده بودم.

به کمک همکاران آن دو دانش آموز را کاملاً جدا و به همراه آقای مدیر که حالش اصلاً خوب نبود را به داخل دفتر آوردیم. چهره آن دو همچنان برافروخته بود و با خشم به همدیگر نگاه می کردند. آقای مدیر هم در عصبانیت می سوخت و فقط راه می رفت. این اتفاق تا به حال سابقه نداشته و به نظرم خود آقای مدیر هم تا به حال این گونه درگیری ای در مدرسه اش ندیده بود. با وسایل کمک های اولیه زخم های صورت بچه ها را تمیز کردیم، خوشبختانه جراحات زیاد عمقی نبود و نیاز به بخیه نداشت، ولی باز دستان من همچنان می لرزید.

به خاطر کلاس نتوانستم شاهد گفتگو بین آنها و آقای مدیر شوم تا علت این دعوای به شدت خشونت آمیز را بفهمم. به نظرم باید علتی بسیار مهم داشته باشد که در این حد زد و خورد صورت گرفته است. زنگ بعد هم به خاطر حضور خانواده ها در دفتر نتوانستم علت را بفهمم، زیرا آقای مدیر مرا مامور کرد در حیاط قدم بزنم و مراقب دانش آموزان باشم. همانطور که در حیاط بین دانش آموزان راه می رفتم و به چهره این بچه ها نگاه می کردم به این فکر می کردم که چه طور می شود این چهره های آرام و معصومانه ناگهان به کوه آتشفشان مبدل می شوند و چنان فوران می کنند که نمی توان آنها را کنترل کرد؟

به همین خاطر به این فکر افتادم تا در مورد علت های ایجاد دعوا در مدرسه و حداقل در کلاس خودم بیشتر دقیق شوم و تا حد ممکن آنها را دسته بندی کنم تا علاوه بر شناخت، راهی هم برای کاهش آنها بیابم. باید این موضوع را کاملاً ریشه ای بررسی کرد و راهکاری موثر برای کاهش آن یافت. درست است که دعوا و درگیری از همان ابتدای خلقت بشر با او بوده و همواره هست، ولی می شود اندکی آن را کاهش داد یا شدتشش را کم کرد. البته این امر باید یکی از اولویت های آموزش و پرورش باشد، ولی افسوس که مانند خیلی چیزها نیست.

 اول از کلاس خودم شروع کردم، البته در کلاس های من دعوا کمتر رخ می دهد، زیرا بیشتر اوقات دانش آموزان را درگیر حل کردن می کنم و خودشان را پای تخته می فرستم. دانش آموز وقتی حل می کند و می بیند که می تواند حل کند، کمتر سراغ چیزهای دیگر می رود. ولی گاهی شیطنت هایی رخ می دهد که دلیل آنها اکثر اوقات خنده دار است. گرفتن پاک کن کناردستی، نگاه کردن از راه حل روبرویی، انداختن خودکار پشت سری به خاطر این که او هم مداد او را پرت کرده، گرفتن خوراکی از داخل کیف و... .

ولی هیچ کدام از این ها نمی تواند عامل مهمی برای ایجاد دعوا باشد، این ها بیشتر شیطنت های کودکانه است. به همین خاطر در حد همان مشاجره کوتاه لفظی یا گزارش به دبیر ختم می شود. پس چنین چیزهایی نمی تواند عامل درگیری های سنگین با خشونت بالا باشد، مانند اتفاقی که امروز رخ داد. این شیطنت ها زودگذر هستند و نمی توانند چنان هیجاناتی را در فرد ایجاد کنند که چنان برافروخته شود که نتواند خود را کنترل کند و کار به زد و خورد بکشد. پس باید بیشتر تحقیق کنم و این کار را با همان دو دانش آموزی که دعوا گرفته اند باید ادامه دهم.

روز بعد، علت درگیری آن دو دانش آموز را از آقای مدیر جویا شدم. یک کلمه گفت: فحش داده اند. گفتم: فقط به خاطر همین دعوایی چنین خونین کرده اند؟ آقای مدیر گفت: فحش ناموسی بوده. گفتم: حتماً چیزی یا اتفاقی رخ داده بوده که کار به ناسزاگویی کشیده است، آن موضوع اصلی، چیست؟ آقای مدیر که از سوالات من کلافه شده بود، گفت: چه می دانم چه بوده! اصلاً مگر مهم بوده! دو نفر دعوا کرده اند و من هم خانواده ها را خواستم و با آنها اتمام حجت کردم و قضیه را با درایت حل کردم.

زنگ اول با همان کلاسی درس داشتم که آن دو نفر که دیروز دعوا کرده بودند در آن کلاس بودند. می خواستم خودم با آنها صحبت کنم تا شاید بتوانم علت اصلی این درگیری را بفهمم، نمی توانم قانع شوم که گفتن ناسزا چنان اتفاقی را باعث شده باشد. ولی متاسفانه هر دو غایب بودند. بعد از اتمام کلاس، وقتی بچه ها برای زنگ تفریح به بیرون رفتند، دو تا از بچه ها را نگاه داشتم و از آنها پرس و جو کردم. اصلاً باورم نمی شد که عامل آن دعوا پاره شدن چند برگ از دفتر یکی و انداخته شدن دفتر دیگری روی زمین باشد. ولی همین عامل کوچک و به نظر ساده شروع ماجرا بوده و بعد به ناسزاگویی کشیده شده و در انتها نیز آن اتفاق فجیع رخ داده است.

همانجا دانستم که ناسزا گفتن عامل تشدید درگیری و بالا رفتن خشونت است. ناسطا مانند کاتالیزور عمل می کند و در زمانی کوتاه فرایند را شدت می بخشد. پس روند یک دعوا بدین ترتیب است: ابتدا یک اتفاق ساده که شاید به نظر پیش پا افتاده می رسد باعث تنش بین دو نفر می شود. دوم بالا رفتن حساسیت طرفین و شروع درگیری لفظی. سوم ناسزا گویی که باعث شدت یافتن هیجانات می شود و آن را به نقطه جوش می رساند. و در آخر هم انفجار و بروز ضد و خورد و درگیری خشونت بار.

پس در ابتدا باید آن عامل پیش پا افتاده را که به نظر ساده می رسد را رفع کرد. یکی از عوامل این اتفاقات کوچک رعایت نکردن حق دیگران است. شناخت حق و رعایت آن می تواند این اختلافات کوچک را برطرف کند. دانش آموز وقتی حق خود را حتی در کوچکترین چیزها و هم چنین احترام به حق دیگران را حتی در موردهایی که به نظر پیش پاافتاده می رسند بداند، دیگر این اتفاقات رخ نمی دهد. همین ها تمرینی می شود برای این که وقتی بزرگ شد و وارد جامعه شد، بداند کجا حق با او است و کجا حق با او نیست، تا با این تحلیل بتواند رفتار خودش را کنترل کند.

نکته بعدی در جلوگیری از این اتفاقات ساده روش برخورد با اشتباهات است. انسان یا اشتباه می کند و خسارتی ایجاد می کند، یا از اشتباه دیگران متضرر می شود. در بخش نخست، اصل قبول اشتباه و سعی در جبران خسارت است. فرافکنی و همچنین قبول نکردن می تواند باعث درگیری لفظی شود و کار به درگیری کشیده شود. دانش آموز باید در همین سن یاد بگیرد که اگر خطایی کرد با شهامت آن را قبول کند و به جای داد و بیداد به دنبال برطرف کردن و یا جبران خسارت باشد. در مورد دوم هم می شود با گذشت مقدار زیادی از تنش ها را کم کرد، البته به شرط این که طرف مقابل هم دانش رفتار مناسب را داشته باشد. باز هم این ها از اصولی هستند که در مدارس ما اصلاً آموزش داده نمی شود. من مانده ام پس ما در مدارس چه چیزی به بچه ها می آموزیم؟!

از آن روز به بعد در دفتر به شکایت هایی که دانش آموزان به مدیر می کردند یا دعواهایی که می شد و آقای مدیر بچه ها را به دفتر می آورد تا به آنها رسیدگی کند، کاملاً دقت می کردم. در عوامل ایجاد دعوا ها همان شیطنت های کودکانه باعث ایجاد تنش می شد و ناسزا گویی آن را شعله ور تر می کرد. آقای مدیر به جای بررسی در اولین مرحله یعنی همان اتفاقات ساده و رفع آنها، فقط به دنبال این بود که چه کسی دعوا را شروع کرده و در بیشتر اوقات هم نمی توانست به نتیجه ای برسد و هر دو دانش آموز را تنبیه می کرد.

در مرحله دوم بررسی ام به فعل ناسزاگویی رسیدم. چه طور می شود یک نفر ناسزا می گوید و چرا این ناسزا گویی در دیگران این چنین تاثیرات سوئی دارد؟ من از دوران کودکی تا به حال به هیچ کس ناسزا نگفته ام و نمی توانم بگویم. این ناسزا نگفتن من از روی اختیار نبوده است، چون توانایی آن را نداشتم و هنوز هم ندارم. هیچ گاه نمی توانم به خودم اجازه دهم که چنین کلماتی را بر زبان بیاورم یا حتی به کسی توهین کنم. تا به حال حتی به دانش آموزانم هم حرف بدی نزده ام و در بدترین حالت فقط آنها را بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون انداخته ام. این ناتوانی شاید به شرایط زندگی ام که بیشتر در تنهایی بوده بازگردد و شاید هم به خانواده ام که تا کنون در آن ناسزا نشنیده بودم بازگردد. به همین خاطر نمی توانم دلیل اصلی ناسزا گویی را درونی درک کنم و فقط باید به مشاهداتم بسنده کنم.

به نظر من ناسزاگویی دو علت بیشتر نمی تواند داشته باشد. علت اول این است که فرد تحت اضطرار باشد و چون توان مقابله یا دفاع از خود ندارد، شروع به ناسزا گویی کند. این کار عاقلانه نیست و برای رفع آن باید کارهای روان شناسانه انجام داد. ضمناً می توان با تعقل و تفکر که قدرت بسیار زیادی دارد، آن ضعف را برطرف کرد تا کار به ناسزاگویی نکشد. علت دوم هم می تواند قدرتی پوشالی باشد که باعث این اتفاق شود. فردی که قدرت واقعی ندارد و یا قدرتش وابسته به دیگری است، معمولاً با استفاده از ناسزا می خواهد این قدرت را بروز داده و خود را صاحب آن نشان دهد. در صورتی که اگر قدرت واقعی داشته باشد، نیازی به ناسزاگویی نیست.

روش برخورد با افرادی که با ناسزا می خواهند قدرت پوشالی خود را به رخ بکشند، بسیار مهم است. هر چقدر طرفی که ناسزا را می شنود واکنش بیشتری نشان دهد، آنها بر ادامه دادن این کار ترغیب می شوند و احساس می کنند واقعاً با این دشنام دادن ها قدرت پیدا می کنند. پس گاهی سکوت یا صحبت مودبانه می تواند آنها را تا حدی خلع سلاح کند. مطمئناً نمی شود با آنها معقولانه رفتار کرد یا حرف زد ولی حداقل می شود به آنها نشان داد که ناسزاهایشان از پایه بی اساس است و بیشتر به خود آنها برمی گردد. می شود با آرامش به آنها فهماند که قدرتشان پوشالی است.

از طرف دیگر، دشنام چگونه می تواند هیجانات فردی که مورد ناسزا است را چنان برانگیزد که باعث رفتارهای خشونت آمیز شود؟ خودم را نمی توانم جای کسی بگذارم که ناسزا می گوید، چون اصلاً تجربه اش را نداشتم. ولی می توانم تا حدی خودم را در وضعیتی فرض کنم که مورد دشنام قرار گرفته ام. البته این ها همه فرضی است و شاید در واقعیت نتوان به آنها استناد کرد. وقتی کسی با ناسزا چیزی را به من نسبت می دهد که من مطمئن هستم آن مورد در من مصداق ندارد، چرا باید عصبانی شوم؟ حتی اگر چیزهایی به خانواده من هم نسبت داده شود که می دانم چنین چیزی در واقعیت نیست، چرا باید برافروخته شوم؟ با کمی فکر می توان به این نتیجه رسید که این اعمال زشتی که در ناسزا به دیگری نسبت داده می شود بیشتر در ذهن خود گوینده است و برای خودش مصداق دارد.

در فرصت مناسبی به آقای مدیر گفتم: باید بیشتر در مورد این دعواها بررسی کنید و عامل اصلی آن را بیابید، چون نظرات خودم هنوز کاملاً ادله ای متقن نداشت، به همین خاطر چیزی از آنها نگفتم و فقط ادامه دادم: با بچه ها صحبت کنید تا شأن همدیگر را حفظ کنند، به هم احترام بگذارند و حرف زشت به هم نزنند. حق همدیگر را رعایت کنند و از اشتباهات کوچک دیگران بگذرند ضمناً اصلاً به هم ناسزا نگویند، همین ناسزا گفتن ها است که باعث ایجاد دعوا می شود، وقتی کار به فحاشی می کشد، دعوا خشونت بار می شود. آقای مدیر گفت: هزار بار گفته ام و هر جا هم که می بینم به شدت برخود می کنم ولی نمی دانم چرا این بچه ها این اخلاق بد را هنوز دارند؟! درست است تعداد اندکی بد دهنی می کنند، ولی این مورد مانند سرطان در حال گسترش است.

از فردای آن روز آقای مدیر تعدادی از دانش آموزان را به عنوان انتظامات در حیاط مدرسه مستقر کرد تا مراقبت از بچه ها در زنگ تفریح بیشتر شود. مدرسه کوچک روستا نیاز به چنین چیزهایی ندارد، ولی انگار آن دعوا بر روی آقای مدیر بسیار تاثیر گذاشته بود. من با ایشان صحبت کردم تا در مورد همان گام اول شروع دعوا که شیطنت های کودکانه است کاری کند نه این که برای بچه ها مراقب بگذارد این گام آخر است و کنترل آن بسیار دشوار است. البته می توانست خودش در زمان زنگ تفریح در حیاط باشد و نگذارد چنین اتفاقتی رخ دهد. انتظامات برای مدارس بزرگ است و وظایف مشخص هم برای هر کدامشان تعیین شده است.

با این کار آقای مدیر، مدرسه برای مدتی در آرامش بود. ولی بعد از عید اوضاع تغییر کرد. میزان دعوا ها به صورت چشمگیری افزایش یافت و مدرسه ای که در اوج آرامش بود به محل درگیری و نزاع تبدیل شد. آقای مدیر تمام تلاشش را می کرد ولی نمی توانست مدرسه را مانند قبل آرام کند. قبلاً دعوا در مدرسه رخ می داد ولی بسیار کم بود و ضمناً خشونتش هم کمتر بود. ولی حالا حتی با بودن ماموران انتظامات اوضاع بسیار بغرنج شده و میزان دعواها نسبت به قبل خیلی بیشتر شده بود.

باید علت را می یافتیم. آقای مدیر که فقط داد و بیداد می کرد و اصلاً بر اعصابش مسلط نبود. نکته عجیب این بود که در کلاس ها هیچ همکاری از بی نظمی یا دعوا شکایتی نداشت و کلاس ها مانند همیشه در آرامش و نظم برگزار می شد، مشکل در زمان زنگ تفریح ها بود. حمید هم همچون من نگران وضعیت بود و به فکر راه چاره بود. با هم قدمی در حیاط مدرسه می زدیم تا هم از تنش ها بکاهیم و هم عامل اصلی را پیدا کنیم. بعد از چند زنگ تفریح عامل اصلی تنش ها را در حیاط مدرسه یافتیم.

روز بعد حمید به آقای مدیر گفت: اگر می خواهی بساط درگیری و خشونت از مدرسه برچیده شود، انتظامات را جمع کن. خود این ها عامل درگیری هستند. آقای مدیر که جا خورده بود پرسید: من این ها را برای نظم دادن گذاشته ام، اگر این ها نباشند که وضعیت مدرسه بدتر از این می شود. گفتم: آقای مدیر، در مورد انتظامات دو نکته وجود دارد. اول انتخاب آنهاست که می بایست از بچه ها زرنگ یا مودب باشد، نه فقط آنهایی که هیکل درشتی دارند. دوم مشخص کردن و محدود کردن حیطه عمل آنها است. آنها بعد از مدتی در این توهم فرو رفته اند که می توانند هرکاری که دوست دارند انجام دهند.

حمید هم در ادامه گفت: این بچه ها ظرفیت چنین کاری ندارند، ضمناً شما شرح وظایف آنها را تعیین نکرده اید و برای این کار آموزش شان نداده اید حتی با آنها صحبت نکرده اید که باید چه کاری کنند، فقط گفته اید شما انتظامات مدرسه هستید. این ها بعد از دو ماه فکر می کنند با پشتوانه ای به نام انتظامات که به شما وصل است هر کاری که می خواهند می توانند با بچه ها بکنند. شما باید اختیارات آنها را محدود کنید و نگذارید همین طور خودسر کار انجام دهند. من شاهد بودم که این بچه های انتظامات بی هیچ دلیلی به بچه ها گیر می دادند و به آنها ناسزا می گفتند. ما می خواهیم این کار در مدرسه اتفاق نیفتد ولی متاسفانه ضابطان شما خود بر این آتش دم می زنند.

آقای مدیر اصل موضوع را قبول نکرد ولی گفت با بچه های انتظامات صحبت می کند تا اگر چنین اتفاقی رخ داده دیگر تکرار نشود. همین واژه «اگر» که آقای مدیر در صحبت هایش به کار برد، به من و حمید خیلی برخورد. یعنی آقای مدیر به ما به اندازه بچه های انتظامات اعتماد ندارد؟! به سردی به آقای مدیر گفتم: چرا با بچه ها صحبت نمی کنید. چرا نمی گذراید نظرشان را بگویند. به حرف های ما که اعتماد ندارید، حرف بچه ها را هم که نمی شنوید، فقط انتظامات را قدرت داده اید تا بچه ها را ساکت کنند! این روش اصلاً عاقلانه نیست و در شأن شما که مدیری با کفایت و با سابقه هستید نیست. متاسفانه صحبت های ما به جایی نرسید. شرایط پیش آمده باعث شده بود نه آقای مدیر و نه بچه ها هیچ کدام عاقلانه رفتار نکنند.

یک بار برخورد آقای مدیر را با یک دانش آموز که دعوا کرده بود را دیدم. دانش آموز بیچاره را گوساله و حیوان خطاب می کرد و او را به نفهم بودن و خنگ بودن متصف می کرد. سرم داشت سوت می کشید، به جای این که علت این درگیری کشف شود و مشکل از ریشه حل گردد، فقط ناسزا بود که گفته می شد. ما می خواهیم این اخلاق بد را در دیگران برطرف کنیم در صورتی که خودمان هنوز در رفع آن از خودمان موفق نشده ایم. وقتی من دبیر خودم ناسزا بگویم چه انتظاری از دانش آموز دارم که نگوید! ممکن است ناسزاهای من در حد پایین تری باشد ولی باز هم همان ناسزا است. هیچگاه آتش را نمی توان با آتش خاموش کرد.

حالا وظیفه ما دبیرها بسیار سنگین شده است. باید هر طوری که شده هر دو طرف را به رفتار عاقلانه ترغیب کنیم، ولی به نظر غیرممکن می رسد. متاسفانه در مدرسه ما دیگر هیچ گفتمانی صورت نمی گیرد. هیچ فعل عقلانی ای رخ نمی دهد. مدیر مدرسه به حرف دانش آموزان گوش نمی دهند و دانش آموزان هم فقط داد و بی داد می کنند. انتظامات هم فقط به دنبال هدف خودش است. دیگر هیچ خبری از آموزش و مهمتر از آن پرورش نیست. اولیای مدرسه نامعقولانه از قدرت خود استفاده می کنند و دانش آموزان هم نامعقولانه رفتارهای خطرناکی از خود بروز می دهند. در این تقابل وقتی هیچ طرف از عقل خود استفاده نمی کند، باید منتظر تبعات بسیار بدی بود. تبعاتی که آتش آن دامن همه را خواهد گرفت.

وقتی مدیر حق دانش آموزان را به رسمیت نمی شناسد و حتی حرف آنها را گوش نمی دهد و بدون هیچ دلیل به دانش آموزان ناسزا می گوید و با این کار آنها را تهییج می کند و به جای آرام کردن آنها را برافروخته تر می کند، در این شرایط چه امیدی به عاقلانه رفتار کردن است. وقتی انتظامات فقط به دنبال ساکت کردن بچه ها به هر طریقی  است و اصلاً به دلایل این اعتراضات توجه نمی کند، چه کاری می توان کرد؟! نمی دانم چرا به جای دعوت به گفتگو و آرام کردن دانش آموزان، داد می زنند و می زنند و می زنند؟!

مربی و معلم باید در دل دانش آموز جای داشته باشد. تا زمانی که دانش آموز دبیر خود را دوست نداشته باشد، هیچ چیزی از او یاد نمی گیرد. اگر دانش آموز معلم خود را قبول کند، هر گونه تادیب را هم از او می پذیرد، حتی تنبیه را هم تحمل می کند، زیرا می داند خطایی کرده است و کاملاً عادلانه با او رفتار شده است. ضمناً بر این مطمئن است که این کارها به نفع اوست. ولی اگر معلم را قبول نداشته باشد، حتی ارفاق معلم هم برای او تلخ خواهد بود.

ما در مدرسه شاید نتوانیم نظر آقای مدیر را تغییر دهیم، ولی می توانیم روی بچه ها و همچنین انتظامات که آنها هم از این بچه ها هستند، کار کنیم و رفتار معقولانه را به آنها آموزش دهیم. البته این کار چنان سخت و صعب است که غیرممکن به نظر می آید، ولی باید برای تحقق آن تلاش کرد، تحقق هرچند اندک آن. تلاشی معقولانه که از شأن انسانی برمی خیزد.

https://vrgl.ir/jFuqR

315. زنگ ورزش

هر جور حساب می کردم نمی توانستم درس را به زمان بندی تعیین شده برسانم. تعطیلات مترقبه و غیرمترقبه باعث شده بود که از جایی که باید باشم بسیار عقب تر باشم. معروف است که ما دبیر ریاضی ها از همان روز اول مدرسه درسمان عقب است، ولی وضعیت من بسیار اسفبارتر بود. باید فکری می کردم، تقویم را جلویم گذاشتم و حساب کردم چند جلسه تا پایان اردیبهشت وقت دارم. با محاسباتی که کردم، برای هر کلاس حداقل باید سه جلسه جبرانی بگذارم تا شاید بتوانم کتاب را تمام کنم. پس باید از همین حالا که بهمن ماه است به فکر این کلاس های جبرانی باشم.

کلاس های من شنبه تا سه شنبه است، پس می توانم برای چهارشنبه ها در هر دو مدرسه برنامه ریزی کنم. در هر ماه اگر یک روز کلاس جبرانی برگزار کنم، می توانم از این بن بستی که در آن گیر افتاده ام، خلاصی یابم. وقتی به برنامه روزهای چهارشنبه مدارس نگاه کردم، مشکل اصلی در مدرسه دخترانه بود، زیرا مدرسه پسرانه در روز چهارشنبه هر کلاس یک زنگ ورزش داشتند و در اینجا دبیر تربیت بدنی نداریم و فقط بچه ها در این زنگ بازی می کنند، به همین خاطر بی درد سر می توانستم از این زنگ استفاده کنم، ولی برای مدرسه دخترانه باید از یک همکار می خواستم تا کلاسش را در اختیار من بگذارد و این کار سختی است.

آخرین چهارشنبه هر ماه را نشان گذاری کردم و موضوع را به اطلاع مدیران رساندم که خوشبختانه هیچ گونه ممانعتی به عمل نیاوردند. از خانم مدیر مدرسه دخترانه پرسیدم که بهتر است با کدام همکار در این زمینه صحبت کنم و ایشان هم دبیر دینی را معرفی کرد. ایشان فقط یک روز در هفته می آمد و تا به حال اصلاً او را ندیده بودم. شماره تلفنش را گرفتم و با ترس و لرز با ایشان تماس گرفتم. ابتدا خودم را معرفی کردم و بعد خیلی آرام موضوع را گفتم که در این سه ماه پایانی سال، هر ماه یک روز ایشان را اگر امکان داشته باشد بگیرم. اصلاً فکر نکرد و بلافاصله موافقت خود را اعلام کرد، متعجب بودم که حتی کمی هم درنگ نکرد، اگر من جای او بودم اصلاً کلاسم را نمی دادم، یا حداقل کمی فکر می کردم.

برنامه هایم کاملاً مرتب شد و اولین جلسه ام چهارشنبه هفته بعد بود. می خواستم زودتر به دانش آموزان بگویم ولی تجربه مانعم شد، ممکن است اتفاقات غیرمتقربه ای رخ دهد و برنامه ام را تغییر دهد، پس بهتر است برای هر جلسه روز قبل آن اعلام کنم. تا حدی خیالم راحت شد که می توانم درس را تا پایان سال تمام کنم، همین سه جلسه سه تا درس مرا جلو می اندازد که واقعاً برایم حیاتی است. واقعاً چهار ساعت یعنی دو زنگ در هفته برای ریاضی کم است، حداقل باید سه زنگ باشد تا فرصت باشد که مطالب به طور عمقی در ذهن دانش آموز بنشیند.

اولین جلسه در مدرسه دخترانه که در نوبت صبح بود بسیار عالی گذشت و در هر کلاس یک درس دادم و تمارینش ماند برای شنبه هفته بعد. ولی وقتی وارد مدرسه پسرانه شدم، دانش آموزان مانند همیشه به استقبالم نیامدند تا سلام کنند، همه با اخم مرا نگاه می کردند. فضای مدرسه برایم خیلی سنگین شده بود. اگر اینها به خاطر این که امروز هم باید ریاضی بخوانند عصبانی هستند، چرا دیروز که به آنها گفتم، چنین واکنشی نشان ندادند؟! درست است که دیروز خوشحال نشدند که نمی باید هم می شدند، ولی ناراحت یا عصبانی هم نشدند، پس علت این برخورد متفاوت بچه ها چیست؟

در زنگ اول وقتی می خواستم به کلاس اول بروم، همه بچه ها بیرون بودند. صدایشان کردم و گفتم: بفرمایید کلاس. غرغر کنان از کنارم می گذشتند و وارد کلاس می شدند. درس را شروع کردم ولی کلاس مانند همیشه نبود، هیچ کس گوش نمی کرد، حال بچه ها زیاد خوب نبود. آنجا بود که علت اصلی را فهمیدم، وقتی دیروز به بچه ها گفتم برای فردا کتاب ریاضی بیاورند که کلاس داریم، آنها فکر نمی کردند که زنگ ورزش آنها را خواهم گرفت، ولی امروز احتمالاً آقای مدیر به آنها گفته بود که این چنین با غضب مرا نگاه می کردند.

 با آنها صحبت کردم که شما در زنگ ورزش که کار خاصی نمی کنید، همان بازی هایی را می کنید که در زنگ تفریح و یا بیرون مدرسه انجام می دهید. اگر دبیر ورزش داشتید که قرار بود چیزی به شما یاد دهد، اصلاً زنگ ورزش شما را نمی گرفتم. از طرفی من مجبورم به خاطر عقب بودن درس این کار را انجام بدهم. من از وقت خودم زده ام تا برای شما تدریس کنم، شما هم تحمل کنید و بنشینید و خوب گوش دهید.

یکی از بچه ها دستش بالا آمد و اجازه دادم صحبت کند. گفت: آقا اجازه، ما در هفته فقط یک زنگ ورزش داریم و می توانیم دل سیر فوتبال بازی کنیم، زنگ های تفریح که وقت کم است و تازه آقای مدیر نمی گذارد. گفتم: من هم فقط یک جلسه را آمده ام و اتفاق خاصی که نیفتاده است. اعتراض بچه ها داشت زیاد می شد که من هم اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: ساکت، شما نمی فهمید که چه چیزی برایتان مفید است. به جای وقت تلف کردن و بازی کردن بهتر است که ریاضی یاد بگیرید تا در آخر سال تجدید نشوید.

غرغر هایی از کنار و گوشه کلاس می آمد که من هم با شدت با آنها برخورد کردم. جو کلاس به شدت امنیتی شده بود، حواسم به همه بود تا کاری نکنند و حتی چیزی هم نگویند. بینشان راه می رفتم تا نگذارم با هم پچ پچ کنند. به اولین کاردرکلاس که رسیدم همه را مجاب به حل کردن کردم، با تندی با آنها حرف می زدم تا بتوانم نظم کلاس را حفظ کنم. یک بار حتی یکی از بچه ها سوال درسی داشت که نگذاشتم بپرسد، چون می ترسیدم نظم کلاس از دستم خارج شود. با اقتدار کلاس را در اختیار داشتم و نمی گذاشتم کسی حرکت اضافی کند.

یک ربعی به این صورت گذشت. کلاس آرام شده بود و همین باعث شد من هم آرام شوم. به این فکر کردم که این بچه ها چهارشنبه را به ذوق فوتبال و بازی به مدرسه می آیند و حالا من آن شوق را از آنها گرفته ام. حق دارند ناراحت باشند و به کار من اعتراض کنند. آنها دوست دارند بازی کنند و من به جایش دارم ریاضی که برایشان سخت است را به خوردشان می دهم. آنها امروز را به خاطر شیرینی ورزش آمده اند و من کامشان را تلخ کرده ام. کار من دلسوزانه است و واقعاً به فکر درس آنها هستم، ولی این دلسوزی من نابجا است و به احتمال زیاد تاثیر عکس خواهد داشت.

این بچه ها که بسیار آرام هستند و فقط کمی غر زدند و بعد هم به حل کردن مشغول شده اند. من نباید از این قدرت معلمی ام سوء استفاده کنم، من نباید آنها را به چیزی که به نظر من درست است اجبار کنم. شاید از نظر من درست باشد ولی حداقل از نظر آنها درست نیست. شاید من به قصد کمک این کار را می کنم ولی آنها اصلاً به این نیت من فکر نمی کنند. آنها مرا باعث و بانی بازی نکردن می بینند. این کار من دیکتاتوری است، حتی اگر خیرخواهانه هم باشد، روش اجرایش درست نیست. این بچه ها حق هایی دارند و باید به آنها احترام گذاشت، حتی اگر قدرت دفاع از آن را نداشته باشند.

به پشت میز رفتم و نشستم. رو به بچه ها کردم و گفتم: چه کسی به این کلاس اعتراض دارد؟ هم می ترسیدند و هم حجب و حیای آنها نمی گذاشت چیزی بگویند. سوالم را دوباره تکرار کردم، یک دست لرزان بالا آمد و فقط گفت: ما فقط می خواهیم فوتبال بازی کنیم. گفتم آنها که موافق نظر ایشان هستند دستشان را بالا بیاورند. تک و توک دست ها بالا آمد، ولی حدود نیمی از بچه ها هنوز دستشان پایین بود. چقدر ترس بد است. وقتی به نظر ضعیف هستی و نمی توانی نظرت را ابراز کنی چقدر عذاب آور است. ای کاش همه به یک اندازه قدرت داشتند تا هر کسی حداقل هرآنچه در فکرش است را بتواند بیان کند.

رو به بچه ها کردم و گفتم: من می خواستم با این کلاس به شما کمک کنم تا ریاضی را با فرصت بیشتری یاد بگیرید، ولی انگار تعدادی از بچه ها موافق نیستند. اشکال ندارد، حال که شما موافق نیستید من هم کلاس را تعطیل می کنم تا شما به بازی تان برسید. مبصر کلاس که شاگرد اول کلاس هم بود بلند شد و گفت: آقا اجازه، ما می دانیم شما به فکر ما هستید و یک روز هم بیشتر مانده اید، خواهرم به من گفت که شما صبح هم به مدرسه آنها رفته اید. ولی ای کاش یک زنگ دیگر به جز ورزش را می گرفتید. گفتم: پیشنهاد خوبی است، همین کار را می کنم.

چهره بچه ها تغییر کرد و به همان حالت عادی برگشت. گفتم: کتابهایتان را جمع کنید و بروید فوتبالتان را بازی کنید. چشمانشان برق می زد و بدون این که چیزی بگویند همه رفتند به حیاط و سریع یارکشی کردند و شروع کردند به بازی، من هم به دفتر رفتم و برای خودم چای ریختم و از پشت پنجره به بازی این بچه ها نگاه می کردم. چقدر شوق دارند، چقدر انرژی دارند، با شور و حرارت می دوند ولی خسته نمی شوند، جقدر این بچه ها قوی هستند. من حتی هم سن و سال اینها بودم نمی توانستم این چنین بدوم.

 آقای مدیر که جهت انجام کاری تا خانه رفته بود، متعجب وارد دفتر شد و رو به من کرد و گفت: پس کلاس چه شد؟! موضوع را به ایشان گفتم. کنارم نشست و با لحن خاصی گفت: کار شما اشتباه است، دیگر این بچه ها از شما حرف شنوی نخواهند داشت، آنها از این به بعد فکر می کنند هرچه بگویند شما باید انجام دهید. بهتر بود ساکتشان می کردید و کلاس را ادامه می دادید، ریاضی یاد گرفتن بهتر از این گونه وقت تلف کردن است. لبخندی زدم و گفتم: اگر کلاس رسمی خودم بود، حرف شما کاملاً درست و به جا است، ولی من حقی از این بچه ها گرفته بودم و نمی توانم به زور آنها را وادار به کاری کنم. من هم اول فکر شما را داشتم ولی وقتی بیشتر تامل کردم دیدم، این کار اشتباه است. درست است من و شما اندکی قدرتمان از این بچه ها بیشتر است ولی این نباید باعث شود هرچه به نظر ما درست است را به آنها تحمیل کنیم.

آقای مدیر گفت: اینها بچه هستند و نمی فهمند چه چیزی به نفع آنها است، ما می دانیم چه کاری برایشان سود دارد و چه کاری ممکن است به آنها ضرر برساند. پس آنها باید به حرف های ما تمکین کنند تا موفق شوند. گفتم: حرف شما کاملاً درست است ولی بهتر نیست این کار با اجبار نباشد. بهتر است بچه ها، خوبی یا فایده کار را بفهمند و سپس انجامش دهند. درست است بچه هستند ولی باید به آنها حق داد تا اول بفهمند و قانع شوند  و بعد عمل کنند. ما در ریاضی در بخش هندسه و استدلال، دلیل آوردن را به بچه ها آموزش می دهیم. پس بهتر است خودمان نیز عمل کنیم و برایشان دلیل بیاوریم.

آقای مدیر گفت: اینها هیچ چیزی نمی فهمند و فقط باید با زور به آنها فهماند. تا چوب بالای سرشان نباشد، آدم نمی شوند. گفتم: من با این دیدگاه شما مخالف هستم. ممکن است این رویه شما مدتی کارآمد باشد، ولی در مدت زمان طولانی علاوه بر این که مفید نیست بلکه باعث آسیب هم می شود. شما اگر فردی را به انجام یک کار خوب بدون این که آن فرد دلیل یا عواقب آن را بداند، مجبور کنید تا مدتی آن را انجام می دهد، مدتی هم از ترس تنبیه تمکین می کند ولی در نهایت عصیان خواهد کرد. حالا این در مورد انجام یک کار خوب است، اگر حقی را از او بگیرید و مجبور به تمکینش کنید، چه کار خواهد کرد؟!

صحبت ها من و آقای مدیر به نتیجه ای نمی رسید، چون هر کدام در مسیری متفاوت قدم برمی داشتیم، پس بهتر بود که این بحث خاتمه یابد که بهانه آن چایی بود که برای آقای مدیر ریختم. در هنگام صرف چای به این فکر می کردم که قدرت چقدر می تواند عجیب و حتی در بعضی موارد هولناک باشد. اگر از آن درست استفاده نشود هر جایی و به هر اندازه ای که باشد می تواند خطرناک باشد و اگر فرد ظرفیت آن را نداشته باشد چقدر می تواند به جامعه آسیب برساند. قدرت هرچه بیشتر شود، میزان خطا و انحرافش با تصاعدی هندسی افزایش می یابد. در نتیجه آنها که قدرتی در دست دارند بسیار باید حواسشان باشد تا به انحراف کشیده نشوند.

منِ معلم که تقریباً هیچ قدرتی ندارم، در همین کلاس کوچکم اگر کاملاً یک جانبه و آمرانه رفتار کنم و فقط این را بگویم که من می دانم و شما نمی دانید، من حق دارم و شما حق ندارید، چقدر می تواند تاثیرات سوئی روی بچه ها داشته باشد. اولین آسیب آن حس سرکوب است که در آنها تبدیل به عقده می شود و خواه ناخواه زمانی سر خواهد گشود. ضمناً آنها از این رفتار من الگو می گیرند که اگر آنها هم به اندک قدرتی رسیدند، همچون من عمل کنند و همه حق را برای خودشان بدانند. دادن حق به کسی که مستوجب آن حق است، بزرگ ترین درسی است که هر فردی در هرجایی باید بیاموزد و به آن عمل کند.

بقیه کلاس ها را می خواستم تعطیل کنم، تا فوتبال بازی کنند. ولی گذاشتم همین رویه کلاس اول در آنها نیز طی شود. جالب این بود که آنها در ابتدا بیشتر عصبانی بودند، زیرا دیده بودند که بچه های قبلی بازی کرده اند. درست است که آنها هم به بازی شان رسیدند ولی حداقل یک بار تجربه کردند که باید از حقشان دفاع کنند. ساکت نشستن در همه جا جایز نیست و باید گاهی به آب و آتش زد. به قول معروف حق گرفتنی است. البته همه این موارد در مورد حقی است که حق آن فرد است، غیر از این می شود زیاده خواهی که بسیار زشت و ناپسند است.

نزدیک زنگ تعطیلی مدرسه بود که مقابل در دفتر ایستاده بودم و بازی بچه ها را نگاه می کردم که آقای مدیر به کنارم آمد و گفت: یک روز را از دست دادید، صبح را به شب رساندید تا درس بدهید ولی هیچ چیزی درس ندادید. حوصله بحث نداشتم و فقط سری تکان دادم. ولی سوال بعدی آقای مدیر باعث شد دوباره صحبت بین ما برقرار شود. ایشان پرسید: حالا اگر یکی مانند شما نباشد و نفهمد که حق با بچه ها است و فقط حق را به خودش بدهد، تکلیف این بچه ها چیست؟ هزار بار هم اعتراض کنند که به جایی نمی رسند، حتی ممکن است تنبیه هم شوند.

گفتم: جمله ای است که از قدیم بزرگان و اندیشمندان بسیاری به آن استناد کرده اند، از پادشاهان روم باستان بگیر تا فیلسوفان یونان و راهبان شرق و حتی بزرگان دینی ما، آن جمله این است: «هر آنچه برای خود نمی پسندی، برای دیگران نیز نپسند.» آقای مدیر لبخندی زد و گفت: برعکس گفتی! هرآنچه برای خود می پسندی برای دیگران بپسند. گفتم: جمله ای که گفتم هم معنی این جمله را دارد و هم کامل تر از آن است. وقتی چیزی را دوست نداری و آن را برای دیگران نمی خواهی جامع تر است تا طرف مثبت آن.

ادامه دادم: در هر جامعه ای اگر همین اصل برقرار باشد، خیلی از این مشکلات برطرف خواهد شد. البته انسان ذاتاً خودخواه است و این در وجود اوست ولی می توان با آموزش و تربیت آن را تعدیل کرد، به قول ارسطو اخلاق یعنی تعادل در رفتار و  این تعادل حتی در موارد خیرخواهانه نیز باید رعایت شود. من حق ندارم به خاطر نظری که دارم که برای من درست است، دیگران را وادار به کاری کنم که با نظر من موافق است. حداقل باید ادله ای عقلانی بیاورم یا عواقب آن را کاملاً مشخص کنم تا فرد با اندکی اشتیاق که حاصل تعقل است، به انجام آن کار بپردازد. زمانی که این تعادل در فرد نهادینه شود، در جامعه به مرور زمان نهادینه خواهد شد و این مشکلات کمتر می گردد. پس همه چیز برمی گردد به همین کلاس کوچک من و نحوه رفتار من در آموزش و تربیت این بچه ها.

آقای مدیر گفت: خیلی ایده آلیستی به موضوع نگاه می کنید، کمی هم رئال باشید و واقعیت را ببینید. در کجای جامعه ما این حرفی که می گویید، مصداق دارد؟ از خانوده بگیرید تا همین مدرسه و جامعه و حتی در نظام سیاسی و حاکمیتی،  من تا توپ و تشر نکنم و گاهی تنبیه نکنم که هیچ کاری پیش نمی رود، بعضی ها هستند که به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند. گفتم: شما هم حق دارید، جامعه ما هنوز نیاز به پرورش دارد، من خودم هنوز باید خیلی چیزها یاد بگیرم تا بتوانم به بچه ها یاد دهم، ما در آموزش و پرورش هر چیزی را درس می دهیم، الی اخلاق که همان برقراری تعادل است. ما باید ابتدا مدارسمان درست شود تا بعد جامعه درست شود.

آقای مدیر گفت: این همه گفتید ولی جواب مرا ندادید، بچه ها که گیر یک معلم بد اخلاق بی منطق افتادند، چه کار باید کنند؟ اگر اعتراض کنند که کتک می خورند و اگر هم اعتراض نکنند که حقشان پایمال می شود. این بچه های مظلوم چه کنند؟ من هرچه می گفتم معلم باید درست باشد تا این گونه نشود، آقای مدیر می گفت: حالا که معلم خوب نیست چه کار باید کرد؟ گفتم: باید آن قدر اعتراض کرد تا تغییری رخ دهد. گفت: اگر مدیر هم مانند معلم باشد چه؟ دیگر مغزم جواب کرده بود. هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. این واقعیت واقعاً آزار دهنده است که نمی توان در برابر چنین معلم و مدیری کاری از پیش برد.

تنها راه برای احقاق حق، اعتراض عاقلانه و تلاش و پیگیری برای دست یافتن به آن است. بچه ها باید پایداری کنند و به فکر راه هایی باشند تا بتوانند حق خود را بگیرند. باید به مدیر یا حتی به اداره مراجعه کنند و یا به پدر و مادرشان بگویند. من معلم هم باید در این زمینه به آنها کمک کنم و  اگر چنین معلمی هست با او صحبت کنم تا شاید رفتارش تغییر کند. ولی وقتی معلمی کاملاً جزمی فکر کند و تمام حق را به خودش دهد، یافتن راهی برای قانع کردن او بسیار سخت و حتی غیرممکن خواهد بود.

در افکار خودم غرق بودم بودم که آقای مدیر نهیبی به من زد و گفت: این بچه ها اگر گیر چنان معلمی بیفتند که گفتم، مانند فنری که به زور جمع شده است، بعد از مدتی رها می شوند و همه چیز را در مدرسه خراب می کند. به آقای مدیر گفتم: پس اگر این را می دانی، از همین حالا حواست به معلم ها باشد تا این گونه رفتار نکنند.

1404/10/17

پیوست(314. برف)

درود و سپاس

با توجه به درخواست های بسیار، عکس هایی از آن روز سرد به اشتراک می گذارم. به امید گرم شدن روزگار سرد ما.











314. برف

سه شنبه بود و حسین و حمید نوبت صبح کلاس داشتند و بعد از مدرسه یک راست رفتند شهر، تا به خانه هایشان برگردند. ولی من نوبت عصر کلاس داشتم و تا مدرسه تعطیل شود دیگر فرصتی نمی ماند تا بروم و باید صبر می کردم و فردا صبح با سرویس های روستا می رفتم. با این اوصاف می باید امشب تنها باشم، تنهایی برای من فرصتی است برای آرامش، خیلی ها از تنهایی گریزان هستند ولی من این گونه نیستم و به نظرم هر از چندگاهی حتی لازم نیز هست. تنهایی فرصتی است برای تفکر و آرامش و استراحت مطلق

مدرسه تعطیل شد و همه بچه ها دوان دوان به سمت خانه هایشان رفتند و من هم آرام آرام به سمت خانه به راه افتادم. برف های روی زمین هنوز آب نشده بودند که دانه های زیبا و رقصان برف شروع به پایین آمدن کردند. وقتی به آسمان نگاه کردم، ابرهایی که به رنگ قرمز درآمده بودند درست بالای سرم بودند. ابتدا با آرامش شروع به باریدن کردند ولی بعد از مدت کوتاهی بارش آنها شدت یافت، به صورتی که دانه های درشت برف روی سرم می نشستند و آب نمی شدند. لبخندی زدم و رو به ابرها گفتم: زهی خیال باطل، من پیاده نمی خواهم تا کاشیدار بروم، تا خانه چند قدم بیشتر راه نیست، فردا عازم شهر هستم، پس هرکاری دلتان می خواهد بکنید.

ساعت دوازده شب که می خواستم بخوابم، برف همچنان می بارید. سپیدی و سکوت همه جا را فرا گرفته بود. کمی نگران شدم که اگر وضع به همین منوال پیش رود فردا جاده بسته خواهد شد و ماندگار خواهم شد. از همان پشت پنجره نگاهی به آسمان انداختم و به ابرها گفتم: آقا ببخشید، شوخی کردم. بگذارید من شوربخت فردا به خانه ام برسم. به خدا دلم برای مادرم تنگ شده است. تا چند دقیقه که پشت پنجره بودم خبری از کاهش شدت بارش نبود، امیدوار بودم تا ساعتی دیگر بند آید، این ابرها با این ظاهر خشمگین شان، معمولاً بسیار مهربان هستند.

شب را با نگرانی خوابیدم و وقتی صبح بیدار شدم، سریع به پشت پنجره رفتم. آه از نهادم برخواست، برف همچنان می بارید و ارتفاع برف نشسته روی زمین به حدود نیم متر می رسید. صبحانه نخورده سریع شال و کلاه کردم و به سمت ایستگاه مینی بوس های روستا رفتم. در روستا هیچ جنبشی نبود، حتی یک نفر را هم ندیدم. همه در زیر این برف سنگین خفته بودند. نیم ساعتی منتظر شدم، نه مینی بوسی آمد و نه مسافری، هیچ ردی هم در جاده نبود که نشان دهد حداقل ماشینی از اینجا گذشته است. البته برفی که تا زانو من است مسلماً نمی گذارد ماشین حرکت کند.

ناراحت و مغموم به سمت خانه برگشتم. در مسیر، تنها جایی که چند نفر را دیدم نانوایی بود. از آنها در مورد مینی بوس روستا پرسیدم، در جوابم گفتند: تا غروب که بلدوزر بیاید، جاده همچنان بسته است. حتی اگر برف هم بند بیاید، فردا صبح هم ممکن است جاده بسته شود، زیرا بخش هایی از جاده بادگیر است و کاملاً مسدود می شود. با این اوصاف آخر هفته را کامل اینجا هستم، پس باید فکر همه چیز را بکنم. اولین چیز خورد و خوراک است، ده تا نان بربری گرفتم که باعث تعجب همه مخصوصاً نانوا شد. گفتم: اگر قرار است بمانم حداقل نان داشته باشم. یکی از آنها گفت: بیات می شود و حتی ممکن است کپک بزند. گفتم: اتاقی در حیاط هست که در این هوا حکم فریزر را دارد. ما مواد غذایی را آنجا می گذاریم تا منجمد شود.

از مغازه حاج محسن هم تخم مرغ و سوسیس و دو تا کنسرو خاویار بادمجان گرفتم. به خانه رفتم و یک نیمرو جانانه برای خودم درست کردم و کناری بخاری نشستم و آن را میل کردم. به یاد زمانی افتادم که خانه تهران بود و من آخر هفته ها تنها در این خانه می ماندم. چه روزگاری بود و چه حس و حالی داشت. با تلفن همراه با خانه تماس گرفتم و با سعی بسیار که نگران نشوند گفتم که آخر هفته نمی آیم. سعیم هیچ نتیجه ای نداشت و حدود نیم ساعت توضیح دادم که برایم اتفاقی نیفتاده و فقط برف سنگین آمده است، ولی مادرم همچنان نگران بود.

بیکار بودم و بهترین فرصت برای تمیز کردن اتاق بود. تا ظهر درگیر همین موضوع بودم و حواسم اصلاً به بیرون نبود که برف بند آمده است. اولین شعاع های نور خورشید که از پنجره به داخل تابید مرا بهت زده کرد، با آن هوایی که من دیدم، آفتابی شدن محال می نمود. ابرها بعد از انجام وظیفه شان به سرعت منطقه را ترک کرده بودند، البته با این میزان از بارش چیزی هم از آنها نمانده بود. هوای بیرون به شدت صاف بود و  همه جا کاملاً پوشیده از برف بود، هرجا را نگاه می کردم هیچ نقطه ای نبود که سپید نباشد.

مطمئن بودم تا غروب و یا حتی فردا صبح راه باز نمی شود، ماشین های راهداری ابتدا مسیر گردنه خوش ییلاق را باز می کنند و بعد به سراغ این منطقه می آیند. ناهار را خوردم و کنار بخواری درازی کشیدم تا چرت عصرانه ای بزنم. امکان ندارد بعد از ناهار اگر کلاس نداشته باشم نخوابم، به شدت به این خواب وابسته هستم، کلاً فرد خواب آلویی هستم. ولی نمی دانم چرا امروز اصلاً خواب به چشمانم نمی آمد. معمولاً از گذاشتن سرم روی بالشت تا به خواب رفتنم به چند دقیقه هم نمی کشد، ولی حالا هرچه این پهلو آن پهلو می شدم خوابم نمی آمد. بلند شدم و نشستم که ناگاه چشمم به دوربین دیجیتالی که تازه خریده بودم افتاد. تازه فهمیدم که چرا خوابم نمی برد، حالا بهترین زمان است تا به بیرون بروم و عکس های نابی از این برف سنگین بگیرم.

لباس کامل پوشیدم و دوربین را هم که درون کیفش بود، به صورت حمایل انداختم تا از جایش مطمئن باشم. مقدار برف نشسته روی زمین بسیار زیاد بود و تا بالای زانو می رسید، به همین خاطر تصمیم گرفتم در جاده راه بروم، به سمت کاشیدار به راه افتادم. آن قدر برف آمده بود که انگار برف ها را با ماله بسیار صاف کرده بودند. خیلی وقت بود که برف این چنین در  این منطقه نیامده بود و تا این ارتفاع روی زمین ننشسته بود. به خاطر این که می ترسیدم بلایی سر دوربین بیاید، هر وقت می خواستم عکس بگیرم، ابتدا می ایستادم و دوربین را از کیف بیرون می آوردم و عکس می گرفتم و بعد دوباره درون کیف می گذاشتم و زیپش را می بستم.

بعد از چند عکسی که گرفتم، با خود فکر کردم که چرا بیشتر عکس نمی گیرم؟! این دوربین که فیلم ندارد که نگران تمام شدنش باشم، ولی بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که باید با دقت عکس بگیرم. باید یاد بگیرم که کادربندی و موضوعاتی که انتخاب می کنم خوب باشد و به صورت تصادفی یا بی هدف عکس نگیرم. پس به دقت به اطرافم نگاه می کردم، تا سوژه های نابی بیابم. عظمت و زیبایی این مناظر برفی را نمی شد در تصاویر گنجاند. آن چه چشم می دید و لذت می برد در عکس دیده نمی شد و در بهترین حالت اندکی از آن زیبایی ثبت می شد. به همین خاطر در انتخاب زاویه بیشتر دقت می کردم تا همین اندک هم خوب ثبت شود.

به روی پل رودخانه رسیدم. هر جا را نگاه می کردم همچون تابلویی بود که نظیرش را هیچ جا ندیده بودم. سالهاست این مناظر را می بینم ولی هر بار طوری آراسته می شوند که دیدنی تر می شوند، امروز با برف سپید آرسته شده اند که بسیار زیبا گشته اند، چشم از دیدن این مناظر سیر نمی شد. با دوربین و در زوم های مختلف چند عکس گرفتم. به سمت کاشیدار رفتم ولی در میانه های راه تصمیم عوض شد و به مسیری رفتم که به «سحر کوشان» ختم می شد. وقتی از مسیر جاده خارج شدم انگار مناظر زیبا تر شده بودند. سکوت بهترین موسیقی متن برای این تصاویر است. آن قدر محو زیبایی ها می شدم که یادم می رفت عکس بگیرم.

به رودخانه رسیدم که داشت در نهایت زلالی از میان برف های نشسته روی زمین عبور می کرد. حالش خیلی خوب بود و  شاد و طربناک جاری بود، این را می شد از چرخش هایی که به خود می داد تا از کنار سنگ ها بگذرد فهمید، سماعی بود طبیعی که ما را هم به وجد آورد. به حکم ادب، چند قدمی رودخانه را همراهی کردم و بعد تصمیم گرفتم از او عبور کنم و به طرف دیگرش بروم. در سالهایی که نراب کلاس داشتم بسیار از روی این رودخانه گذشته ام، باید جایی را پیدا می کردم تا چند شاخه شود و هر شاخه آن را با جهشی  پشت سر بگذارم.

این رودخانه آن قدر پر جنب و جوش است که با کمی کاوش، مکان مناسب را یافتم که فقط با دو جهش می توانستم به آن طرف برسم. برف ها در مسیر رودخانه به خاطر تغییر مسیر آن زیاد نبود و می شد با پرش عبور کرد. آن قدر تجربه داشتم تا به سنگ ها اعتماد نکنم. به همین خاطر محل عبورم بخشی از بستر رودخانه بود که آب بسیار کمی از آن می گذشت. دورخیزی کردم و به هوا پریدم که تازه یادم آمد بار گرانبها و شکستنی ای به همراه دارم. هنوز به زمین نرسیده بودم که دلم ریخت و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت. چندین بار اتفاق افتاده که در تنظیم فاصله اشتباه کرده بودم و درست وسط آب فرود آمده ام ولی حالا دوربینی همراهم است که هم تازه خریده ام و هم خیلی برایم با ارزش است.

خوشبختانه با توجه به انتخاب مناسب محل فرود اتفاقی نیفتاد و سالم به زمین رسیدم. برای جهش دوم هم نیرو را بیشتر کردم و هم به دقتم افزودم. فاصله این بخش بیشتر بود ولی مزیتی که داشت طرف مقابل دیگر زمین بود و سنگ نداشت. هرچه در توان داشتم را صرف این پرش دوم کردم و مانند قهرمانان پرش خودم را  کش و قوسی دادم تا بتوانم مسافت بیشتری را طی کنم، ولی به خاطر وزن زیاد و عدم انعطاف در بدنم، تلاش هایم به بار ننشست و درست در همان لبه رودخانه فرود آمدم. آب شدن برف ها به خاطر جریان آب، این بخش را که خاکی بود، کاملاً  گِل کرده بود و به همین خاطر لغزیدم و داشتم به پشت در رودخانه می افتادم که نمی دانم چه شد و چرخیدم و به پهلو روی زمین کنار رودخانه افتادم.

دردی احساس نکردم ولی لباس هایم کاملاً گِلی شده بود، اما مشکل اصلی جای دیگر بود، درست به پهلویی افتاده بودم که دوربین را در همان سمت حمایل کرده بودم. وزن صد کیلویی من روی هرچیزی بیفتد احتمال سالم ماندش بسیار  اندک است. آه از نهادم برخواست وقتی بلند شدم و کیف دوربین را فرورفته در زمین دیدم. آن را بیرون آوردم، چنان گِلی شده بود که سر و ته اش معلوم نبود. زیپش را پیدا نمی کردم تا باز کنم و از طرفی هم می ترسیدم باز کنم و صحنه ای دهشتناک بینم.

با آب رودخانه تا حدی گِل های کیف را شستم و گوشه ای نشستم و با چند دستمال کاغذی که در جیبم داشتم محل زیپ را تمیز کردم و به آرامی و اضطراب بسیار زیپ را باز کردم. ظاهر دوربین که سالم بود و هیچ شکستگی ای در هیچ جایش دیده نمی شد. با دستانی لرزان روشنش کردم، لنز بیرون آمد و فهمیدم که مشکل خاصی ندارد، سریع خاموش کردم و در کیف گذاشتم و رویش یک دستمال کاغذی قرار دادم و زیپ را بستم. هنوز دلهره داشتم و باید سریع به خانه می رسیدم تا کاملاً آن را بررسی کنم.

آفتاب در حال غروب کردن بود که به «سحرکوشان» رسیدم. کاملاً خیس و گِلی بودم و سرما آرام آرام داشت به درونم نفوذ می کرد. باید سریع تر راه می رفتم تا هم یخ نزنم و هم زودتر به خانه برسم. از دره گذشتم و در ابتدای سربالایی بودم که نور خورشید در پشت چند درخت  که کاملاً بی برگ بودند بر روی برفها می تابید، انعکاس نور خورشید بر روی این برف سنگین تصویری را خلق کرد که نمی توانستم بی تفاوت از کنارش بگذرم. به شدت سردم بود و لباس ها در تنم در حال یخ زدن بود و همچنین نگران دوربین هم بودم ولی هر کار می کردم نمی توانستم جلو درنگ خودم را برای تماشای این منظره بگیرم.

می دانستم که بیرون آوردن دوربین ممکن است باعث خیس شدنش شود و به آن آسیب برساند ولی دلم نمی آمد این تصویر زیبا را ثبت نکنم. به آرامی دوربین را بیرون آوردم و با همان دستمال کاغذی ای که برایم مانده بود تمیزش کردم و روشن کردم و از این منظره تصویری را ثبت کردم. آن قدر نگران بودم که حتی تصویر را در مانیتور دوربین ندیدم و سریع خاموشش کردم و در کیف گذاشتم. فقط خدا کند رطوبت به داخل کیف نفوذ نکند و باعث خرابی دوربین نشود.

ظهر که در روستا بودم کسی نبود، ولی حالا در نزدیکی زمان غروب همه بیرون بودند. انگار قرار است هر وقت من در بدترین شرایط هستم، همه مرا ببینند. این همه آدم در این برف سنگین وسط روستا چه می کنند؟! دانش آموزی نبود که سلامی نکند و مرا با تعجب نگاه نکند. اهالی هم همین طور، عرق سرد بود که بر جبینم می نشست. چند قدم نمانده بود که به کوچه خانه برسم و از دست این نگاه ها خلاص شوم که ناگهان بهمن عظیمی مقابلم دیدم که هیچ راهی برای فرار از آن نبود. چنان سهمگین سمت من می آمد که ناخودآگاه ایستادم و فقط نظاره گر بودم که چگونه مرا در خودش مدفون خواهد کرد.

 هر دو خانم مدیر بودند که داشتند به سمت من می آمدند. این ها این موقع اینجا چه می کنند؟ اینجا که تا مدرسه خیلی فاصله است! دم غروب جایی دیگری نبود که بروند؟! دانش آموزان و اهالی کم بودند تا مرا با این اوضاع اسفناک ببینند، خانم های مدیر هم به آنها اضافه شدند. فکر نکنم کسی مانده باشد که مرا ندیده باشد. متاسفانه دسترسی به خواجه حافظ شیرازی ندارم وگرنه خبرش می کردم تا ایشان هم سری به من بزند. همیشه شانس من این گونه است. بدترین اتفاق در بدترین حالت و در بدترین شرایط.

سلام و علیک کردم و آنها هم سلام و علیک گرمی کردند. خانم مدیر دبیرستان پرسیدند: زمین خورده اید که این طور گِلی شده اید. به زور لبخندی زدم و گفتم: کنار رودخانه سُر خردم و این بلا سرم آمد. خانم مدیر مدرسه خودمان پرسید: رودخانه چه کار داشتید که سُر خوردید؟ به خودم لعن فرستادم که حتماً باید محل اتفاق را هم می گفتی؟! یک بله می گفتی و تمام می کردی. حالا باید تا ته آن ادامه دهی. می خواستم خیلی کوتاه پاسخ دهم ولی نمی دانم چرا گفتم: برای گرفتن عکس رفته بودم. آنها هم لبخندی زدند و گفتند: ما هم برای دیدن برف رفته بودیم، واقعاً طبیعت در برف زیبا است.

در حین صحبت من با خانم های مدیر، اهالی و دانش آموزان بودند که از کنارمان می گذشتند و سلامی با تعجب نثارمان می کردند. باید هرچه سریعتر این گفتگو را خاتمه می بخشیدم تا وضع از این هم که هست بدتر نشود. حالا دیگر از من سوال نمی کردند تا با پاسخ های کوتاه و تلگرافی بحث را جمع کنم، از مسیر سیب چال تعریف می کردند که چقدر زیبا شده است و من هم با دلهره و نگاه به اطراف فقط تایید می کردم. خدا را شکر صحبتشان تمام شد و در آخر هم خانم مدیر دبیرستان گفت: اگر امکان دارد از عکس های برفی امروز به ما هم بدهید. من هم گفتم چشم و سریع خداحافظی کردم.

در خانه سریع دوربین را از کیف بیرون آوردم، خدا را شکر سالم بود و حتی خشی هم بر نداشته بود. با پارچه تمیزش کردم و در فاصله ای مطمئن از بخاری گذاشتم. بعد به سراغ کیف رفتم که کاملاً رنگش عوض شده بود. آن قدر کیف را شستم که دستانم یخ زد. آن را هم کنار بخاری گذاشتم تا خشک شود. کیف بسیار مقاومی بود که هیچ آسیبی به دوربین وارد نشده بود. ضمناً محلی که من افتاده بودم خاک نرمی داشته و کیف دوربین با فشار وزن من به دورن زمین فرو رفته بود و هیچ فشاری به دوربین وارد نشده بود. از این به بعد باید خیلی حواسم را جمع کنم و مسیرهای مطمئن را برای گشت و گذار انتخاب کنم.

طبق خواسته خانم مدیر دبیرستان، هفته بعد دوربین را به کامپیوتر مدرسه وصل کردم و تعدادی از عکس ها را به آن منتقل کردم. خودم هم از دیدن عکس هایم لذت می بردم و امیدوار بودم که برای آنها هم جذاب باشد. بعد از چند روز که با کامپیوتر مدرسه کار داشتم، یکی از آن عکس ها را در پس زمینه صفحه نمایش دیدم. این موضوع برایم جالب بود، زیرا دو تا نکته داشت. اول این که آنها از عکس من خوششان آمده و طبیعت دوست هستند و زیبایی های طبیعت را می فهمند و دوم این که آرام آرام دارند بر کامپیوتر مسلط می شوند.

پ.ن: بسیاری از عکس های این روز برفی را در پیوست نوشته هایم گذاشته ام. اگر این تصویر تکراری است به بزرگواری خود ببخشایید.

1404/10/09

313. دیجیتال

فیش های حقوقی را آخر هر ماه روی میز کناری دبیرخانه اداره می گذاشتند. ما هم هر وقت فرصت می کردیم،  در راه برگشت از وامنان، به اداره سری می زدیم تا فیش خود را بگیریم. تنها کاری که با اداره داشتیم همین بود و بس. وقتی فیش خودم را پیدا کردم، چشمانم چهارتا شد، تقریباً دو برابر حقوقم در بخش پرداخت ها نوشته شده بود. دویست هزار تومان بیشتر از آن چه حقوقم بود به حسابم واریز شده بود. به بندهای فیش که نگاه کردم در بخشی نوشته بود معوقه حق روستا که مبلغ مقابلش حدود دویست هزار تومان بود. فیش را به حمید و حسین نشان دادم و آنها هم تعجب کردند، زیرا چنین چیزی در فیش آنها نبود.

مستقیم به حسابداری رفتیم تا علت این مبلغ را جویا شویم. مرد چاقی که پشت میز نشسته بود با لهجه خاصی  صحبت می کرد، این لهجه مربوط به روستاهای اطراف آزادشهر بود. چهره مهربانش به همراه لهجه شیرینش باعث شده بود رفتارش بسیار صمیمی جلوه کند. رو به من کرد و گفت: عموجان، شماره پرسنلی ات را بگو، گفتم و وارد کامپیوتر کرد و بعد از چند لحظه لبخندی زد و گفت: عموجان، کجا درس می دهی؟ گفتم: وامنان. با همان چهره مهربانش گفت: پسرم در آن جای دور درس می دهی و نفهمیده بودی که حق روستایی ات از اول مهر امسال قطع شده است؟! برو خدا را شکر کن که مسئول دبیرخانه فهمید و حکم جدید برایت زد.

از او بسیار تشکر کردم و به اتاق دبیرخانه رفتم. جالب بود، یکی از همکارانی که چندسال پیش در وامنان در مدرسه همکار بودیم، پشت میز نشسته بود. او از آن دسته همکارانی بود که هر روز رفت و آمد می کرد. با هم سلام و علیک گرمی کردیم و به او گفتم: مبارک باشد، رئیس دبیرخانه شده ای. گفت: مسئول نیستم و فقط همکاری می کنم. بعد رو به من کرد و گفت: معوقه حق روستا را برایت ریختند؟ بسیار از او تشکر کردم که باعث این اتفاق شده بود. او در لیست نام مرا دیده بود که حق روستایی ندارم و چون می دانست سالها در وامنان هستم به مسئول دبیرخانه گفته بود تا این فوق العاده را دوباره برای من برقرار کند. آن قدر این حقوق کم است که کم شدن جزئی از آن به چشم نمی آید.

از ابتدای مهر امسال به ما کارت بانکی داده بودند و دیگر لازم نبود در صف های طویل بانک برای گرفتن حقوق وقتمان تلف شود. خوشبختانه خودپرداز ها هم زیاد شده بود و برداشت پول خیلی راحت شده بود. به همین خاطر دیگر به بانک نرفتیم و همه به سمت خانه هایمان رفتیم. حسین که خانه اش همین آزادشهر بود، به همراه حمید سوار مینی بوس گرگان شدیم. در مسیر حمید از من پرسید برای این پول چه برنامه ای دارم؟ البته خودش پیشنهاد داد که در حسابی پس انداز کنم. گفتم: من تا کنون پس انداز نداشته ام و زین پس هم نخواهم داشت، می خواهم این پول را برای دل خودم خرج کنم، چیزی که دوست دارم را می خواهم بخرم. پس انداز به من نیامده است، به خاطر بعضی مسائل که نمی خواهم بگویم، باقی مانده حقوقم که آن هم چیزی نیست، صرف چیزهای دیگر می شود.

حمید پرسید: خُب، حالا چه چیزی می خواهی بخری؟ کمی فکر کردم و چیزی به ذهنم نرسید. کامپیوتر که آرزوی چندین ساله ام بود را دارم و قسط هایش هم تمام شده است. هرچه فکر می کردم که با این مبلغ چه چیزی می توانم بخرم که برای دل خودم باشد، چیزی نمی یافتم. به حمید گفتم: چیزی به ذهنم نمی رسد تا برای دل خودم بخرم. حمید حمید لبخندی زد و گفت: دلم برای دل کوچک و گنجشکی ات سوخت که هیچ چیزی نمی خواهد. آن قدر در قناعت زندگی کرده ای که دیگر هیچ خواسته ای نداری.

گفت: اصلاً این پول به کنار، در کل زندگی ات واقعاً چه آرزویی داری؟ دوست داری به چه چیزی برسی؟ با دیدن چه چیزی حسرت می خوری که نداری؟ این سوال حمید دیگر نیاز به فکر نداشت. آرزوی من پرواز است. هر وقت پرنده ها را در آسمان می بینم، به آنها حسودی می کنم. هرجایی دوست دارند می نشینند و از هرجایی که دلشان می خواهد پرواز می کنند. تا اوج آسمان ها بدون نیاز به هیچ وسیله ای می روند. مخصوصاً عقاب هایی که در آسمان وامنان هستند، کار خاصی نمی کنند و فقط به بالهایشان زاویه ای خاص می دهند و در یک حرکت دایره وار با شعاعی بزرگ، ارتفاع می گیرند و به اوج آسمان می روند، به آنجایی می رسند که دیگر قابل دیدن نیستند.

حمید خندید و گفت: تو هم با این آرزوی عجیبت، مرد حسابی پول نداری که سوار هواپیما شوی، حالا می خواهی مانند عقاب پرواز کنی؟! تو یک آدمیزاد هستی و امکان پرواز نداری، تو به جای بال، پا داری و باید روی همین زمین خاکی راه بروی، آسمان جایگاه  انسان خاکی نیست. نه توانش را داری و نه امکاناتش و نه حتی پولش. جایگاه تو همین زمین است. در جوابش گفتم:

طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت               به در آی تا ببینی طیران آدمیت

به خنده اش ادامه داد و گفت: نه، انگار تنها ماندن زیاد در وامنان در آن سالهایی که خانه ات تهران بود، تو را صوفی مسلک کرده است. حالا می فهمم چرا این قدر به کوه دشت می زدی، می خواستی پرواز کنی، یا شاید هم به بالای کوه ها می رفتی تا مانند پرندگان اطراف را ببینی. گفتم: کاملاً درست گفتی، بالای کوه می رفتم زیرا وسعت دید را دوست دارم. به قول خودت پرواز که کار ما زمینی ها نیست، اگر هم باشد، کار من نیست. حداقل بالای کوه دید پرواز گونه دارم. حمید ادامه داد: نیاز به صوفی گری نیست، پول هایت را جمع کن و با کایت یا پاراگلایدر پرواز کن.

در خانه پشت کامپیوتر نشسته بودم تا اینترنت با آن صدای گوش خراشش وصل شود و گشتی در وب بزنم تا ببینم هزینه کایت و پاراگلایدر چقدر است. صفرهایش برای من قابل شمارش نبود، هزینه هایش تازه از پنج میلیون تومان شروع می شد، آن هم آموزش و پرواز با پاراگلایدرهای اجاره ای. یعنی با حقوق ماهی دویست هزار تومانی من باید دو سال تمام هیچ خرجی نکنم تا بتوانم هزینه اولیه آن را بپردازم. فکر کنم همان صوفی گری به صرفه تر باشد، ولی آن هم کار من نیست، ریاضیت کشیدن و مراقبه خیلی سخت است و مرد واقعی می خواهد. پس باید این آرزو را به باد فراموشی سپرد و زندگی بر روی این خاک را تحمل کرد.

همین طور که در گشت و گذار در وب بودم، به مطلبی در مورد عکاسی با پاراگلایدر رسیدم. چه تصاویر زیبایی بود، چقدر زمین از بالا زیباست. چقدر خوش به حال پرندگان است که از آسمان همیشه این گونه زمین را زیبا می بینند. کمی در مورد دوربین های دیجیتال هم نوشته بود که جرقه ای در ذهنم شکل گرفت. دوربین دیجیتال بهترین چیز برای دل کوچک من است. دوربینی که دیگر نیاز به فیلم ندارد و می شود در کامپیوتر عکس هایش را دید. فقط امیدوارم بودم قیمت آن در همین حدی باشد که پول دارم.

شروع کردم به جستجو، چقدر تنوع زیادی در این نوع دوربین ها وجود دارد. من عمری را با دوربین زنیط به آرامی گذرانده ام و حالا در این دریای پر تلاطم دوربین های دیجیتال در حال غرق شدن هستم. قدم اول محدود کردن قیمت بود، بازه جستجویم را تا مبلغ دویست هزار تومان محدود کردم. بعد به سراغ مارک های معروفی چون Nikon و Canon و  Sony و Fuji و... رفتم. هنوز هم تعدادشان زیاد بود. واقعاً من چقدر از روزگار عقب بودم که تا حالا با دوربین آنالوگ عکس می گرفتم.

در مارک ها تمرکزم بر روی Canon شد و در بین دوربین های کامپکت آن که تقریباً ارزان قیمت بودند، مانور می دادم. چند تایی را در لیست انتخاب گذاشتم و مشخصاتش را روی کاغذ یادداشت کردم. با حدود صد و پنجاه هزار تومان می شد دوربینی از سری A آن را خرید. دیگر داشت تصمیمم نهایی می شد که ناگاه مدل S3IS را دیدم. زوم آن که 12برابر بود، مرا هیجان زده کرد، کیفیت عکس 6 مگاپیکسل هم دست و پایم را شل کرد. این دوربین برای عکاسی در طبیعت که علاقه من است بسیار خوب بود. فقط مانند همیشه مشکل من قیمتش بود، با تجهیزاتش مانند کیف و لنز UV حدود 250 هزار تومان تمام می شد.

شب خواب به چشمانم نمی آمد، این مدل به شدت چشمم را گرفته بود و آرام و قرار را از من ربوده بود. نه پولش را داشتم که بخرم و نه دلش را داشتم که نخرم. مدل های دیگر بسیار با این دوربین فاصله داشتند. البته این دوربین هم با مدل های بالاترش بسیار فاصله داشت ولی برای من عالی بود. اول ماه بود و می توانستم پنجاه هزار تومان از حقوق را برای آن تخصیص دهم ولی نگرانی رسیدن به پایان ماه با باقی مانده حقوق را چه کنم؟ باید ریسک می کردم و دل را به دریا می زدم. این دل کوچک من شاید غرق شود ولی چاره ای جز این کار ندارم. اگر هم غرش شود خودش باعث آن شده است.

صبح پنج شنبه به چند عکاسی  که دوربین هم می فروختند رفتم ولی متاسفانه آن مدل را نداشتند. به نظر باید به تهران می رفتم ولی یکی از آن عکاسی ها سایتی را به من معرفی کرد و گفت که نمایندگی اصلی Canon در ایران است. در خانه سری به آن سایت زدم و خوشبختانه مدل مورد نظر مرا داشت. با شماره پشتیبانی اش تماس گرفتم و اطلاعات دقیق دوربین را پرسیدم، همان بود که من می خواستم. ابتدا باید در سایت ثبت سفارش می کردم و بعد هزینه آن را به حساب شرکت واریز می کردم.

تا به حال این گونه جنسی را اینترنتی نخریده بودم. به همین خاطر مردد شدم که بهتر است به تهران بروم و خودم بگیرم ولی وقتی بیشتر فکر کردم همین رفت و آمد به تهران هزینه داشت که در این شرایط و اوضاع اصلاً برای من مناسب نبود. راه حل بعدی فرستادن یکی از بستگان بود که برود و بخرد، ولی چطور بفرستد؟ با پست یا اتوبوس؟ اگر خوب بسته بندی نشود چه؟ اگر در مسیر ضربه ببیند چکار باید کنم؟ تقریباً هیچ راهی به جز خرید از همین طریق اینترنتی نبود. آنها می دانند چگونه دوربین را بسته بندی کنند تا مشکلی برایش پیش نیاید.

مرجعی نداشتم تا از سایت مورد نظر مطمئن شوم، ولی شوق خریدن دوربین مرا وادار می کرد که با تمامی این خطرات، دوربین را بخرم. ثبت سفارش کردم و فاکتور برایم صادر شد. به نزدیک ترین خودپرداز بانک ملی رفتم تا انتقال وجه را انجام دهم. تردیدم لحظه به لحظه بیشتر می شد، عقل مرا از این کار منع می کرد ولی شوق داشتن دوربین که در دلم بود، مرا وادار به این کار می کرد. مدتی در کشاکش این دو نیرو که کاملاً در جهت مخالف بر من وارد می شدند بودم و در نهایت هم تصمیم را گرفتم، دل بر عقل پیروز شد و 250 هزار تومان را به حساب شرکت واریز کردم.

از شنبه که به وامنان رفتم تا سه شنبه غروب که به خانه برگشتم، یکی از سخت ترین هفته های عمرم بود. هیچ تماسی از شرکت با من گرفته نشد و هیچ بسته ای هم به خانه نرسید. هرچه هم به پشتیبانی زنگ می زدم، کسی گوشی را بر نمی داشت. شاید روزی ده ها بار زنگ می زدم ولی هیچ خبری نبود. دوستان علت اضطراب و تماس هایم را جویا شدند. می ترسیدم به آنها بگویم تا مرا ساده و هالو خطاب کنند، ولی دمشان گرم که همه به من امید دادند و دلم را گرم کردند. ولی به شدت اضطراب داشتم.

چهارشنبه هم خبری نشد، پنج شنبه درست یک هفته از ثبت سفارش و واریز پولم گذشته بود. معمولاً مرسوله های پستی سه یا حداکثر چهار روزه از تهران به گرگان می رسد. و این یعنی حتماً اشکالی در کار است. صبح به اداره پست رفتم تا شاید بسته ام به مرکز پست گرگان آمده ولی به دست من نرسیده است. نه در مرکز پست گرگان بود نه در اداره کل پست استان. هیچ مرسوله ای به نام من حتی به پست تهران هم تحویل داده نشده بود.

فکر نمی کردم چنین کلاهی به سرم برود. به سراغ سایت رفتم و کلی پیام برای پشتیبانی فرستادم ولی هیچ افاقه ای نکرد. نشانی شرکت را پیدا کردم و به پسردایی ام که مغازه اش تقریباً نزدیک آنجا بود زنگ زدم تا برود و موضوع را پیگیری کند. وقتی زنگ زد و گفت که در آنجا چنین شرکتی نیست، آب سردی بود که بر تمام وجودم ریخته شد. حیف از پولی که دادم و کلاهی این چنین گشاد بر سرم رفت. به دنبال این بودیم تا دلی از عزا درآوریم ولی همین دل غافل کامل در عذا فرو رفت و کنج عزلت به بغل گرفت و مرا هم در تاریکی فرو برد.

شنبه وقتی دوستان پیگیر ماجرا شدند، داغم تازه تر شد و حالم بدتر شد. هر کدام توصیه ای داشتند. یکی می گفت: خودت برو تهران و هر جوری شده از طریق بانک شرکت را پیدا کن، آن یکی می گفت: به پلیس بگو تا پیگیری کند. سومی هم دلداری می داد که خودت را ناراحت نکن، اتفاقی است که افتاده است. ولی من در بین همه این پیشنهاد ها بهترین راه را رفتن به تهران دیدم و تصمیم گرفتم یک روز مرخصی بگیرم و به تهران بروم. این حداقل کاری است که می توانم انجام دهم. باید حقم را بگیرم، آن دوربین مال من است، حق من است. ثانیاً 250 هزار تومان پول کمی نیست.

زنگ آخر با بی حوصلگی داشتم در کلاس تمرین حل می کردم که تلفن همراهم زنگ خورد، طبق معمول نگاه کردم و دیدم از خانه نیست و شماره است، جواب ندادم تا بعد از کلاس جواب دهم. معمولاً در کلاس جواب نمی دهم مگر کاری ضروری باشد. در حین حل تمارین بودم که یک دفعه به خود آمدم و سراغ گوشی همراه رفتم، شماره با 021 شروع می شد و یعنی تهران، من شماره همه بستگان را در حافظه گوشی دارم، پس این شماره ممکن است به آن شرکتی که  دوربین را از آن خریده بودم مربوط باشد.

سریع از کلاس خارج شدم و تماس گرفتم. یکی که صدایش اصلاً برایم آشنا نبود پاسخ داد. گفتم: شما با من تماس گرفته بودید، بفرمایید چه کار دارید؟ کمی مکث کرد و بعد نام و نام خانوادگی ام را کامل گفت و من هم با بهت تایید کردم. ابتدا عذرخواهی کرد و گفت: با عرض پوزش به خاطر نقل و انتقال محل شرکت نتوانسته ایم دوربین شما را به موقع بفرستیم و حالا با تیپاکس که سریع تر است فرستاده ایم. فردا یا در نهایت پس فردا به دستتان خواهد رسید.

نای حرف زدن نداشتم چه برسد به تشر زدن، خیلی کوتاه گفتم: یک هفته مرا خون جگر کردید. آن آقا باز هم کلی عذرخواهی کرد و بعد خداحافظی کرد. برداشته شدن بار سنگینی از دوش هایم به همراه اشتیاق رسیدن به دوربین حالم را چنان دگرگون کرد که حتی بچه های کلاس هم فهمیدند و از من علت را جویا شدند. خیلی جدی گفتم که به درس دقت کنید، چیزی مهمی را گم کرده بودم که خبر دادند پیدا شده است. من اصلاً مهارت عادی نشان دادن خود در مواقع حساس را ندارم، همه کاملاً از ظاهرم به دورنیاتم پی می برند، حتی دانش آموزان.

فردا عصر از خانه تماس گرفتند و گفتند که بسته ام رسیده است. آن قدر ذوق داشتم که تصمیم گرفتم فردا را مرخصی بگیرم و همان زمان راه بیفتم و حتی تا تیل آباد را هم پیاده بروم، تا هرچه زودتر به خانه برسم و دوربین را در دست بگیرم. حمید و حسین آرامم کردند و گفتند: حق داری بعد از این همه التهاب برای رسیدن به دوربین عجله داشته باشی، ولی اولاً حالا دیگر دیر است و ماشین نیست و هوا تاریک می شود، دوم این که مدرسه مهم تر است، تحمل کن، پس فردا با هم می رویم.

چقدر باید تحمل کنم، ده روز که فکر می کردم کلاه سرم رفته است و حالم بد بود، حالا باید دو روز هم صبر کنم تا به دوربینی که دیروز به خانه رسیده، برسم. واقعاً انتظار بسیار سخت است. به قول حمید همه اینها برمی گردد به همان دل کوچکم که هیچ گاه بزرگ نشد. دست من هم نیست، هرچه تلاش می کنم همچنان کودک می ماند. من هیچ گاه بزرگ نمی شوم و بزرگ شدن را هم دوست ندارم.

وقتی در خانه دوربین را از جعبه بیرون آوردم واقعاً مانند کودکان ذوق می کردم. زومش دیوانه کننده بود، لنزش حدود ده سانتی متر بیرون می آمد. ویزورش دیجیتالی بود و صفحه نمایش کوچک و تاشویی داشت که می شد از همان جا عکس را دید. دوربین بسیار با کیفتی بود. خانوده خواستند چند عکس بگیرم ولی گفتم: اول باید دفترچه اش را بخوانم و کاملاً به آن مسلط شوم. ضمناً اینجا که موضوعی نیست، باید به وامنان بروم تا عکس بگیرم، من فقط از طبیعت عکس می گیرم. نمی دانم چرا غرغر کردند و رفتند.

پ.ن1: بیشتر تصاویری که ضمیمه نوشته ها است، توسط همین دوربین  Canon S3IS گرفته شده است. بعضی ها که اسکن شده است مربوط به دوربین زنیط است .

پ.ن2: تصویر پیوست این نوشته اولین عکسی است که توسط این دوربین در بهمن سال 1385 گرفته شده است، کوه های برفی وامنان.

 

1404/10/03

312. بخاری

سردی زمستان از یک طرف و این بخاری های مدرسه هم از طرف دیگر، روزگار ما در مدرسه دخترانه را سخت کرده بود. کلاس ها آن قدر سرد می شد که هم ما و هم دانش آموزان باید چنان می پوشیدیم تا شاید اندکی گرم شویم. همه مشکلات از بخاری ها بود، از وقتی که اداره آموزش و پرورش استفاده از بخاری های چکه ای را ممنوع کرده و این بخاری های کوچک بدون دودکش را فرستاده، دیگر طعم گرما را در کلاس ها نمی چشیم. این بخاری ها برای فضای کلاس بسیار کوچک هستند و اصلاً  کلاس را گرم نمی کنند.

البته اداره هم حق داشت، چون یکی دو مورد آتش سوزی در مدارس روستایی به خاطر همین بخاری ها اتفاق افتاده بود و فاجعه های جبران ناپذیری به وجود آورده بود. در واقع بخاری های چکه ای اصلاً امنیت نداشتند و بودن آنها در کلاس ریسک خطر را بالا می برد. فقط مانده بودیم چرا برای مدرسه دخترانه، این بخاری های کوچک که هیچ گرمایی نداشت را فرستاده اند. درست است که ژاپنی بودند ولی برای کلاس های بزرگ مناسب نبودند. اداره می توانست مانند مدرسه پسرانه بخاری های بزرگ کاربراتوری برایمان بفرستند تا هم مطمئن باشند و هم ما گرم شویم.

مدت کوتاهی از آوردن این بخاری ها نگذشته بود که یکی یکی شروع کردند به خراب شدن، یا روشن نمی شدند یا ناگهان خاموش می شدند، خیلی بیش از اندازه حساس بودند و با کوچکترین تغییری در هوای کلاس، خاموش می شدند. در ورودی کلاس که باز و بسته می شد و هوا تلاطمی پیدا می کرد، سنسورهایش عمل می کرد و سریع به روی فن می رفت و چون با نفت کار می کرد، بوی نفت همه جا را می گرفت. یک دستگاه از این بخاری ها برای گرم کردن کلاس کافی نبود، حالا با از کار افتادن سه تا از این بخاری ها چه کار باید کنیم؟!

خانم مدیر هرچه با اداره و بخش تدارکات تماس می گرفت تا فردی را جهت تعمیر بفرستند، یا مکانی را برای تعمیر معرفی کنند، هیچ اقدامی از طرف آنها صورت نمی گرفت. به او جواب می دادند که تازه چند ماه است این بخاری ها توزیع شده و اداره کل هم چیزی برای تعمیرش برای ما مشخص نکرده است. تعمیر این بخاری ها فعلاً انجام شدنی نبود و می بایست با همین شرایط کنار می آمدیم. بیرون برف می بارید و سرما هم بیداد می کرد. آن قدر هم تاکید کرده بودند که بخاری چکه ای ممنوع است، می ترسیدیم بخاری های قدیمی را دوباره نصب کنیم اگر خدای ناکرده یک اتفاق رخ دهد، آن موقع جواب گو بودن کار بسیار سختی است.

استیصال را می شد در چهره خانم مدیر به وضوح مشاهده کرد. در دفتر هم این سرما غیرقابل تحمل بود. اصلاً برای این مدارس حتماً باید شوفاژ بکشند که بدون هیچ دردسر و خطری هوا بسیار مطبوع گرم شود. ولی حیف که آموزش و پرورش برای این هزینه ها پولی ندارد و باید پول هایش را در جشنواره های متعدد و مختلف که هیچ کمکی هم به روند آموزش و حتی پرورش نمی کند، خرج کند. اولویت در آموزش و پرورش ما چیزهای دیگری است به جز آموزش و پرورش درست که نیاز به محیط و مکان مناسب دارد.

یکشنبه که کلاس هایم تمام شد از خانم مدیر اجازه خواستم تا در مدرسه بمانم و کمی روی این بخاری ها کار کنم، شاید بتوانم آنها را عملیاتی کنم و تا حدی مدرسه را از این وضع بحرانی خارج کنم. خانم مدیر گفت: اینها را اداره فرستاده است، بگذارید خود اداره تعمیرشان کند. در جواب گفتم: تا اداره بخواهد اینها را درست کند، ما همه در این زمستان سرد یخ زده ایم. حداقل بگذارید یکی از آنها را باز کنم تا بفهمم که چگونه کار می کنند. گفت: اگر خراب تر شود جواب اداره را من باید بدهم. گفتم: نگران نباشید، اگر نتوانستم درستشان کنم، طوری جمع و جورش می کنم تا کسی نفهمد که باز شده است.

خانم مدیر با اکراه سری به نشانه تایید با تردید تکان داد و خداحافظی کرد و رفت. به حمید گفتم: من در مدرسه می مانم تا شاید بتوانم این بخاری ها را درست کنم، تو به خانه برو. او هم مرا از این کار منع کرد و گفت: خراب تر می کنی، دست نزن، کار تو نیست، اینها تکنولوژی پیشرفته ای دارند. گفتم: مواظب هستم و حواسم هست، با دقت بازشان می کنم. می خواست بماند ولی خیلی خسته بود، حمید امروز دو شیفت کلاس داشت که واقعاً خسته شده بود، به همین خاطر او را مجبور کردم که برود.

بلافاصله رفتم از یکی از کلاس ها یکی از آن بخاری ها که کار نمی کرد را آوردم. ابعادشان نسبت به بخاری های معمولی خیلی کوچک بود. طولش حدود یک متر و عرض آن هم حدود نیم متر و ارتفاعش هم حدود شصت سانتی متر بود. وزش بادش با برق بود ولی حرارتش از سوختن نفت حاصل می شد. در سمت راست مخزن نفتش بود که همچون خشاب اسلحه در جایش قرار می گرفت و بیشتر از سه لیتر هم گنجایش نداشت.

با توجه به ابعاد و میزان ظرفیت مخزن آن و نداشتن دودکش، می توان این نوع بخاری ها را قابل حمل دانست. سیستم ایمنی آن نیز با سنسورهای دقیقی تنظیم می شد، به همین خاطر بود که زود خاموش می شد. جلوی آن صفحه ای توری داشت که حرارت از آن قسمت به بیرون دمیده می شد. روشن کردن این بخاری ها هم الکتریکی بود و خودکار انجام می شد. پشت توری صفحه ای بود که وقتی بخاری روشن می شد کاملاً سرخ می گشت و حرارت تولید می کرد. مشکل اصلی فعلاً در روشن نماندن و خاموش شدن بود که باید برطرفش می کردم.

پیچ های بالای آن را باز کردم و آرام صفحات بالا و توری مقابل را برداشتم. از دوران کودکی این گونه کنجکاوی ها همیشه با من همراه بوده که حاصل آن یا درست شدن کامل وسیله یا انهدام کامل آن است. کلی از وسایل خانه را که ایراد کوچکی داشت، از رده خارج کرده بودم، آخرینش پلوپز بود که بعد از دستکاری من، حتی قابل تعمیر هم نبود. فقط باید تمام دقتم را در این صرف می کردم که یادم باشد چه چیز را از کجا باز کرده ام، به همین خاطر به ترتیب و با حوصله باز می کردم. خیلی پیش آمده که بعد از بستن تعدادی پیچ و قطعه اضافی آورده ام، ولی اینجا باید خیلی دقت کنم، این بخاری ها برای مدرسه است و نباید بیشتر از این به آن آسیب برسد.

آرام آرام باز می کردم و به ترتیب قطعات را روی میز می چیدم. خیلی برایم سوال بود که این بخاری ها چگونه نفت را می سوزانند و حرارت تولید می کنند، زیرا مانند بخاری های عادی کوره نداشتند و دودکش هم نداشتند. وقتی به بخش اصلی رسیدم، بسیار تعجب کردم. این بخاری ها با این همه پیشرفته بودن و سیستم های برقی و سنسورهایش با فتیله حرارت تولید می کرد، یعنی درست مانند چراغ های والور خودمان عمل می کرد.

باید می فهمیدم که چرا خاموش می شود. کمی بالا و پایین که کردم تا فهمیدم چگونه این بخاری برای جلوگیری از آتش گرفتن یا بد سوختن و تولید منو کسید و دی اکسید کربن به طور خودکار خاموش می شود. اگر گرما در بخاری به هر علتی کم می شد، محفظه ای فلزی می آمد و روی فتیله را می بست و به این صورت بخاری کاملاً خاموش می شد، این کار را  یک سیستم برقی که به حسگرها متصل بود انجام می داد. آنجا بود که فهمیدم باید در استفاده از آنها خیلی دقت کرد، خاموش و روشن شدن های زیاد به خاطر تلاطم هوا باعث شده تا این بخاری نتواند خوب بسوزد.

حالا مسئله برایم حل شده بود، علت اصلی خاموش شدن بخاری ها کم شدن حرارت بود و علت کم شدن حرارت هم خوب نسوختن فتیله بود. در این بخاری ها درجه ای بود که تازه فهمیدم با بیشتر کردن آن فتیله بالا می آید و زیاد بالا و پایین کردن آن باعث خراب شدن سر فتیله شده است. همه فکر می کردند که با کم و زیاد کردن این درجه، میزان سوخت کم و زیاد می شود و به همین خاطر آن را یک دفعه به بیشترین حالت آن می بردند که باعث بد سوختن فتیله و دود کردن می شد و سنسورهای دود هم سریع عمل می کرد و فتیله را خاموش می کرد.

فتیله دایره ای بود به قطر حدود بیست سانتی متر که رویه آن به خاطر همان بالا بردن های بیش اندازه کاملاً سوخته بود. فتیله را در بخش های میانی ثابت کردم و با قیچی لایه سوخته روی آن را گرفتم. درست همان کاری که با فتیله های والور یا علاالدین انجام می دادیم. فتیله را تمیز کردم و تمامی اجزای دیگر را با دقت و به ترتیب جا گذاشتم و پیچ ها را بستم و خوشبختانه هیچ چیزی اضافه نیامد و همه چیز درست سر جای خودش قرار گرفت.

بخاری را روشن کردم و درجه را تا نیمه چرخاندم، کمی صبر کردم، بخاری بسیار عالی کار می کرد و باد گرم و مطبوعی از آن می وزید. همه چیز کاملاً درست شده بود، درجه را کمی بیشتر کردم و خوشبختانه اتفاق بدی نیفتاد و گرمای خوبی هم از  بخاری می آمد. این بار مهندسی ام به درست شدن ختم شد و بخاری نجات یافت. خیلی می ترسیدم که مانند اکثر اوقات خراب تر شود. ولی نمی دانم چرا با وجود این ترس دست به این کار زدم؟! حدود یک ربع در آبدارخانه نشستم تا هم خستگی ای ام برطرف شود و هم تست کاملی از بخاری بگیرم.

سراغ بخاری دوم رفتم و آن را به آبداخانه آوردم و شروع کردم به باز کردن آن، این هم همان مشکل را داشت،  کاملاً سرویسش کردم و آماده بود تا روشنش کنم. اولی را ابتدا به درجه پایین آوردم و بعد خاموش کردم که خوشبختانه هیچ بوی نفتی هم نداد. می خواستم دومی را روشن کنم که ناگاه در آبدارخانه باز شد و حمید و حسین با چهره های نگران وارد آبدارخانه شدند. حمید تا مرا دید گفت: مرد مومن نصف عمر شدیم، گفتیم یا در آتش سوخته ای یا از دود خفه شده ای! ساعت نه شب است و تو هنوز در مدرسه در حال تعمیر بخاری هستی؟!

به کل حساب زمان را از دست داده بودم، چنان غرق در بررسی و تعمیر و سرویس بخاری ها شده بودم که حواسم به هیچ چیز دیگری نبود. اول از دوستان عذرخواهی کردم و بعد با لبخندی که حاکی از رضایت بود گفتم: ایراد این بخاری ها را فهمیدم و دو تا که کاملاً از رده خارج شده بود را درست کردم. جلویشان دومی را روشن کردم که بسیار عالی کار کرد و دهان هر دویشان باز ماند، مخصوصاً حمید که دبیر حرفه و فن بود و معمولاً او باید در این امور سررشته داشته باشد.

باقی بخاری ها را گذاشتم برای روز بعد تا همه را کاملاً سرویس کنم. فردا بعد از ظهر وقتی به همراه حمید به مدرسه دخترانه رفتیم، ابتدا به دفتر رفتم و به خانم مدیر در مورد بخاری ها توضیح دادم که دو تا از آنها که کاملاً خراب بودند درست شده اند و مابقی را هم تا آخر هفته سرویس می کنم. خانم مدیر مدرسه ما که کاملاً یکه خورده بود فقط مرا نگاه می کرد، خانم مدیر دبیرستان آمد و کلی از من تشکر کرد. بعد از او نطق خانم مدیر مدرسه ما هم باز شد و او هم بسیار از من تشکر کرد. آنها پشت سر هم سپاس می گفتند و من هم سر به پایین خواهش می کنم می گفتم. نمی دانم چقدر به این روال گذشت که حمید محکم به پهلویم زد و زیر لب گفت: بس است دیگر برویم.

می خواستم طریقه درست روشن و خاموش کردن بخاری ها را بگویم که حمید نگذاشت و دستم را کشید و به بیرون برد. هنوز نکات ایمنی را نگفته بودم و در مورد آرام باز و بسته کردن در کلاس که موجب تلاطم هوا و عمل کردن سنسورها می شود توضیح نداده بودم، ولی حمید نگذاشت و مرا به اتاق دبیران برد. غرغر می کرد و بعد به کلاس رفت، من هم به کلاس خودم رفتم. بخاری بسیار عالی می سوخت و حرارتش بد نبود، البته برای فضای کلاس کوچک بود ولی حداقل ماندن در کلاس را ممکن می کرد. به دانش آموزان توضیح دادم که این بخاری ها به تلاطم هوا بسیار حساس هستند، هر وقت در کلاس را باز و بسته می کنید، به آرامی این کار را انجام دهید، خیلی زحمت کشیده ام تا آنها را درست کرده ام. جالب این بود که بچه ها حتی در کلاس آرام راه می رفتند و آرام هم حرف می زدند.

زنگ تفریح وقتی وارد اتاق دبیران شدم، خانم مدیر دبیرستان هم آنجا بود و چای آورده بود. دوباره از من کلی تشکر کرد که بخاری ها را درست کرده ام و من هم فقط سرم پایین بود و می گفتم خواهش می کنم. ولی نمی دانم چرا وقتی خانم مدیر رفت، حمید چنان با خشم به من نگاه می کرد که می ترسیدم. چیزی نمی گفت و فقط غرغر می کرد، وقتی هم می خواست به کلاس برود رو به من کرد و گفت: خانه حسابت را می رسم.

مانده بودم چه خبط و خطایی کرده ام که باید این گونه مجازات شوم. مدرسه که تعطیل شد دوباره به حمید گفتم: شما برو تا من بقیه بخاری ها را درست کنم. نگذاشت و مرا به زور به خانه برد. بعد از بیان موضوع توسط حمید، دوستان دیگر هم در خانه کلی سرم داد و بیداد کردند و مرا خود شیفته و خود مطرح کن و کاربلد نشان بده و ایثارگرنما و خود شیرین و متملق و یک عالمه چیزهای دیگر نامیدند. حمید می گفت: خوب خودت را پیش خانم مدیرها شیرین می کنی، آقای قهرمان! مدرسه را از سرمای کشنده زمستان نجات داده ای، همه حتی دانش آموزان از تو چنان می گویند انگار ناجی آنها از مرگ حتمی بوده ای!

گفتم: حمید جان اصلاً می فهمی چه می گویی؟! من نه قهرمان هستم و نه آن چیزهایی که تو گفتی، خودت می دانی که به کارهای فنی علاقه دارم. غرغری کرد و گفت: فقط هم کارهای فنی مدرسه دخترانه برایت جذاب است. گفتم: مدرسه پسرانه که بخاری هایش کاربراتوری و مرتب هستند، اگر مشکلی پیدا کرد آنها را هم درست می کنم. گفت: خوب خودت را دست بالا گرفته ای، انگار استاد این کار هستی! همچون می گویی درست می کنم که استادکاران این گونه نمی گویند.

اصل موضوع را فهمیده بودم و به همین خاطر بحث را با سکوت خاتمه دادم. هفته بعد که مدرسه دخترانه صبحی بود، در زمان بعدازظهر که دبیرستان بود حمید را با هزار زحمت در مدرسه نگاه داشتم و به جای آبدارخانه درست وسط حیاط زیر آفتاب خوبی که گرمایش اندکی گرممان می کرد، بخاری ها را آوردم و به او گفتم که باز کند و سرویسشان کند. طوری رفتار کردم که انگار استاد حمید است و من شاگرد هستم. همه دیدند که آقا حمید بخاری ها را باز می کرد و من فقط تمیز می کردم و فتیله ها را مرتب می کردم. حمید هم مردی فنی ای بود و سریع نکته را می گرفت و تا ته می رفت.

بچه ها دبیرستان که سال های قبل دانش آموز خودمان بودند می آمدند و کلی تشکر می کردند، من هم پشت حمید قرار می گرفتم تا او آماج این تشکر ها باشد. خانم مدیر دبیرستان هم آمد و کلی از حمید تشکر کرد. تازه برایمان ناهار هم آماده کرده بود که بسیار هم چسبید. به حمید گفتم: دمت گرم که با تعمیر بخاری ها ما را به این ناهار مفصل رساندی. لبخندی زد و هیچ نگفت. دو نفری چهار بخاری دیگر را هم سرویس کردیم و کار تمام شد. بعد حمید رفت نکات لازم را در مورد روشن و خاموش کردن و موارد احتیاطی مخصوصاً همان تلاطم هوا را مشروح به خانم مدیرها توضیح داد. همان کاری که نگذاشته بود من انجام دهم.

همه چیز به خیر و خوشی انجام شد و درست شدن بخاری ها به نام من و حمید به صورت مشترکی تمام شد. همه چیز خوب بود تا این که این خبر به گوش همکاران مدرسه پسرانه رسید. چند ماهی از دستشان راحت شده بودیم که باز این موضوع شد ملعبه دست آنها و روز از نو و روزی از نو. جالب این بود که همان صفاتی که خود حمید به من گفته بود، حالا نثار خودش می شد. من که همان سیاست سکوت را در پیش گرفتم و حمید را هم به همین کار ترغیب کردم.

   

1404/09/27

311. موش

با کاری که کرده بودم، روابط خانم های مدیر با من به شدت رسمی تر شده بود و همچنین روز به روز به سردی می گرایید. فقط در حد سلام و علیک بود و حتی خانم مدیر مدرسه ما هم با من صحبت نمی کرد و همه حرف ها را به حمید می گفت. با دوستان هم که صحبت کرده بودم، تقصیرها را تقریباً نصف به نصف بین دو طرف تقسیم کرده بودند و هیچ کس کار مرا درست نمی دانست، و از آن طرف هم خواسته های مدیر در ان زمان نابه جا بوده است. به قول حسین خانم مدیر اشتباه کرد، من باید بهتر جواب می دادم.

امتحانات در حال برگزاری بود و می دانستم این خانم مدیرها در ثبت نمرات و گرفتن کارنامه حتماً دچار مشکل خواهند شد. تا به امروز هم که حدود دو سوم آزمون ها برگزار شده بود، حتی خانم مدیر مدرسه خودمان از من نخواسته بود تا نمرات را ثبت کنم. خودم نمی توانستم پا پیش بگذارم تا این کار را انجام دهم، از طرف آنها هم هیچ درخواستی نبود. بعد از آن قضیه حتی یک بار هم به داخل دفتر نرفته بودم. لیست امتحان ریاضی که اولین امتحان بود، ده روز است که در دستم مانده است و خانم مدیر مدرسه ما از من لیست های درس خودم را هم نمی خواهد.

من همیشه بر این قانون پای بندم که هر اشتباهی تبعاتی دارد و نباید از آن فرار کرد، باید آن را قبول کرد و راهی برای کم کردن یا جبران آن یافت. فرافکنی به نظرم ناجوانمردانه است. در این موضوع حتی اگر به قول دوستان تقصیر من نیمی از کل تقصیرها بوده باشد، باید به اندازه نیمی از کل تبعات را من تحمل کنم. فکر کنم یک عذرخواهی بتواند مقدار زیادی از این تبعات را برطرف کند، ولی متاسفانه هنوز به آن درجه نرسیده ام که خودم پا پیش بگذارم و این کار را انجام دهم، هنوز غرور در من قوی تر است و نمی گذارد چنین کاری کنم.

در ادامه امتحانات نوبت اول، امروز امتحان انگلیسی بود. مانند همیشه دانش آموزان در سالن که بهترین محیط برای برگزاری آزمون است، کاملاً مرتب نشسته بودند و در سکوت کامل در حال امتحان دادن بودند. من در انتهای سالن پشت به بچه ها بودم و حمید و خانم مدیر مدرسه ما در ابتدای سالن، مقابل به بچه ها بودند. خانم مدیر دبیرستان هم در دفتر بود. جلسه به نهایت در دید مراقبتی من و حمید بود.

 هنوز ده دقیقه ای از امتحان نگذشته بود که ناگاه دیدم موشی از در آبدارخانه که درست وسط سالن بود خارج شد و به زیر میز بچه ها رفت. فکر کردم اگر این موش را بچه ها ببینند، چه غائله ای برپا خواهد شد. نظم جلسه که هیچ، همه بچه ها فرار خواهند کرد و همه چیز به هم خواهد ریخت. درست است که موش های اینجا خیلی کوچک و به نظرم بامزه هستند و بچه های اینجا هم زیاد آنها را دیده اند، ولی هرچه باشد دختران همیشه از موش به طور عجیبی می ترسند. پس باید هر کاری از دستم برمی آمد انجام می دادم تا این اتفاق رخ ندهد. ولی چه کاری می توانستم انجام دهم؟

گرفتن موش که امکان نداشت، نه موقعیتش بود و نه من این کاره بودم. آقا نعمت، صاحبخانه اولین خانه ای که در آنجا بیتوته داشتم، به ما یاد داده بود که چگونه موش را بگیریم، ولی آن شیوه به حداقل دو نفر نیاز داشت، یک نفر با ایجاد سر و صدا موش را فراری دهد و نفر دوم هم با ترفندی جالب آن را بگیرد. این ترفند استفاده از لوله بخاری و کیسه بود. بدین صورت که کیسه را در انتهای لوله بخاری می بستیم و ابتدای لوله را به سمت گوشه های دیوار می گرفتیم. موش ها بسیار علاقه دارند از کنج ها و گوشه های دیوار حرکت کنند. طول لوله هم باعث می شد فاصله ای ایجاد شود که موش نترسد و با همان سرعتی که فرار می کند وارد لوله شود.

با ایما و اشاره به حمید فهماندم که پیش من بیاید. او هم آرام و با طمانینه گام برمی داشت و کاملاً حواسش به دانش آموزان بود. خیلی حرص می خوردم و با اشاره به حمید می گفتم که سریعتر بیاید. وقتی به کنارم رسید آرام موضوع را در گوشش گفتم. فکر می کردم مانند من برآشفته شود، ولی هیچ تغییری در او پدیدار نشد. اندکی فکر کرد و گفت: سمت راست سالن است یا سمت چپ؟ گفتم سمت راست، همان طرف آبدارخانه و دفتر. گفت: به بهانه بررسی دانش آموزان برو و کمی سروصدا کن تا از همان گوشه یا به آبدارخانه برگردد یا وارد دفتر شود.

فکر خوبی بود، به حمید گفتم همین جا بایستد تا من با سرو صدا موش را فراری دهم. صدایم را صاف کردم و بلند گفتم: همه حواسهایشان روی برگه خودشان باشد. این صدا در سالنی که غرق در سکوت بود به طور شدیدی اکو کرد و همه از جمله خود حمید یکه خوردند. بعد به همان سمتی که موش رفته بود رفتم و بالای هر میز می رفتم و چیزی می گفتم. مثلاً سمت دیوار بچسبد به دیوار و سر میز یک پایش بیرون. میزها را هم به بهانه تنظیم کردن اندکی جابه جا می کردم تا هم صدا ایجاد کند و هم تکانش موجب فرار موش شود.

یکی مانده به اولین میز بود که با تکانی که میز را دادم، صدایی از گوشه دیوار آمد، حدس زدم جناب موش باید باشد و حدسم هم کاملاً درست بود. به خاطر نزدیک بودن به دفتر، از همان کنار دیوار سریع دوید و از گوشه در دفتر،که باز  بود، وارد دفتر شد. دانش آموزی که سمت دیوار میز اول نشسته بود، این موش و ورودش را به دفتر دید. تا خواست واکنشی نشان دهد با دست به او اشاره کردم که آرام باشد و چیزی نگوید. واقعاً دست مریزاد به شجاعتش، فقط با چشم اشاره کرد که وارد دفتر شده است. با اشاره به او فهماندم که نگران نباشد و به امتحان  ادامه دهد.

سریع وارد دفتر شدم و در را بستم تا امکان بازگشت این موش بازیگوش به سالن را غیرممکن کنم. خدا را شکر که بدون هیچ مسئله ای موش از محل امتحان خارج شد و هیچ غائله ای برپا نگشت. واقعاً دم حمید گرم با این پیشنهادی که داد، ترفندش کاملاً  کارساز بود. داشتم گوشه های دیوار را تا جایی که ممکن بود با نگاه دنبال می کردم تا حداقل موقعیتی فرضی از محل اختفا این موش را داشته باشم که ناگهان چشمم به خانم مدیر دبیرستان که پشت میزش نشسته بود افتاد. ابتدا با بهت مرا نگاه می کرد و بعد آرام آرام اخمهایش در هم رفت. من هم با دیدن ایشان شوکه شدم، تازه فهمیدم که من وارد دفتر شده ام، محلی که مدتی است برای من محل ممنوعه است.

مکثی که برای ادای سلام از طرف من رخ داد، کاملاً طبیعی بود. شوکه شده بودم و ایشان هم در بهت بود. در جواب من بسیار سرد علیکی گفت و ادامه داد: بفرمایید چه کار دارید؟ مشکل اصلی این بود که اگر به ایشان می گفتم موش وارد دفتر شده و من آمده ام تا نگذارم به داخل سالن برگردد، ایشان یا از ترس غش می کرد یا جیغی می زد که از همین جا کل سالن امتحان را به هم می ریخت. فکر نکنم تا به حال این قدر با فاصله نزدیک حضور موش را تجربه کرده باشد. نگفتن موضوع کاملاً بدیهی بود. ولی در پاسخ این سوالشان چه باید می گفتم؟ از آن سخت تر می بایست ایشان را هم به بیرون دفتر هدایت می کردم.

پیدا کردن پاسخ برای این سوال خانم مدیر دبیرستان واقعاً مشکل بود، کمی مکث کردم و مِن مِنی کردم و تنها چیزی که به ذهنم رسید را بیان کردم. گفتم: مشکلی پیش آمده و اگر امکان دارد شما هم بفرمایید بیرون. چشمانش درشتش از شدت تعجب داشت از حدقه بیرون می آمد.گفت: چه مشکلی پیش آمده است؟ این موضوع هر چه به جلو تر می رفت، یافتن پاسخ برای سوالات خانم مدیر دبیرستان سخت تر می شد. چه باید می گفتم؟ واقعیت را نباید می گفتم، از نگفتن واقعیت در دفعه قبل کلی تبعات تحمل کرده ام، حالا چه کار باید کنم؟

صادقانه گفتم: نمی توانم بگویم، فقط خواهش می کنم همکاری کنید و از دفتر بیرون بروید. تنها چیزی بود که به ذهنم رسید که دروغ هم نباشد. هنوز در بهت بود، رو به من کرد و گفت: خُب می رفتید در اتاق دبیران، گفتم نمی شود، حتماً باید در دفتر باشم. خودمم هم نمی دانستم چه دارم می گویم، مغزم مانند همیشه کم آورده بود. خانم مدیر دبیرستان کمی مکث کرد و با همان حالت بهت زده از جایش بلند شد و به سمت در دفتر که من مقابلش ایستاده بودم آمد.

وقتی خانم مدیر دبیرستان به مقابلم رسید، گفتم: سریع خودم را جابه جا کردم و قبل از باز کردن در به ایشان گفتم که آقا حمید را هم بگویید تا به دفتر بیاید و بی زحمت خودتان به خانم مدیر مدرسه ما در برگزاری ادامه امتحان کمک کنید. با کوهی از تعجب از دفتر خارج شد و من هم بلافاصله در را بستم و همانجا ایستادم. چند لحظه بعد حمید آمد. اولین سوالش این بود که کجاست؟ گفتم: نمی دانم! یا پشت کمد است یا پشت دستگاه فتوکپی یا بخاری. گفت: زحمت کشیدی با این مکان یابی ات!

حمید گفت: حواست باشد تا بروم لوله بخاری و کیسه پیدا کنم. فکر کنم رفته بود از انبار مدرسه که طرف دیگر حیاط است بیاورد، چون کمی طول کشید و در این زمان من فقط حواسم به گوشه ها بود. حمید آمد و قبل از هر کاری یک گونی بزرگ را پشت در انداخت تا درز آن بسته شود و تنها راه فرار موش مسدود گردد. بعد یک کیسه گُل منگلی که نمی دانم از کجا پیدا کرده بود با لوله بخاری را به من داد و گفت: من فراری اش می دهم ، تو شکار کن. تقسیم کار عاقلانه ای بود، حمید خیلی فرز بود و می توانست هر دو گوشه مقابل مرا پوشش دهد.

اولین کار حمید زدن جارو به کمد بود، کارساز افتاد و موش سریع حرکت کرد و به گوشه دیگر که دستگاه فتوکپی بود رفت. حمید سریع به آن ناحیه رفت و با همان جارو ضربات محکمی به میز می زد، من هم کیسه را کاملاً در انتهای لوله محکم گرفته بودم و سر لوله هم به سمتی بود که احتمال داشت موش فرار کند. ولی این بار حمید هرچه زد موش فرار نکرد، علاوه بر زدن شروع کرد به سروصدا کردن. جارو را کنار گذاشت و با خط کش چوبی محکم به میزی که دستگاه فتوکپی روی آن بود می زد.

موش فرار کرد و تا من بجنبم از گوشه سمت چپ من گذشت و با چرخشی سریع به پشت بخاری رفت. حمید غرغری کرد و گفت: جایت را با من عوض کن که خیلی کندی. این بار دیگر مواظب باش از دستت در نرود. به سراغ بخاری رفت و با خط کش چوبی محکم به آن می زد. با توجه به موقعیت حمید و همچنین گرمای بخاری تنها یک مسیر برای فرار موش باقی می ماند و آن هم گوشه سمت راست من بود. سر لوله را دقیقاً در کنار دیوار و نزدیک گوشه گذاشتم.

هر دو ساکت شدیم و با نگاه با هم هماهنگ گشتیم. حمد با خط کش خیلی محکم به بخاری ولوله اش زد و همین سروصدا باعث شد که موش دقیقاً به محلی که حدس زده بودیم فرار کند. خوشبختانه نقشه گرفت و موش به داخل لوله رفت، سریع لوله را عمود کردم و بعد از این که احساس کردم موش به درون کیسه افتاده است، لوله را از کیسه جدا کردم و سر کیسه را محکم با دستانم نگاه داشتم. حمید هم سریع آمد و از من گرفت و سرش را گره محکمی زد، موش بیچاره فقط تقلا می کرد.

از لحظه دیدن موش تا حالا که در دام افتاده بود به ده دقیقه هم نمی کشید و این زمان واقعاً رکوردی در این کار است که توسط من و حمید ثبت شد. روی صندلی نشستیم تا کمی نفس تازه کنیم. حمید رو به من کرد و گفت: چه طور به خانم مدیر دبیرستان که در دفتر بود گفتی که در دفتر موش آمده است؟ من انتظار داشتم صدای جیغ از دفتر بشنوم. این خانم مدیر دبیرستان واقعاً شجاع است. گفتم: قضیه موش را به ایشان نگفتم. حمید به فکر فرو رفت و گفت: پس چه طور راضی اش کردی که از دفتر بیرون برود؟ گفتم: چیز خاصی نگفتم فقط گفتم مشکلی پیش آمده است؟ البته اول در جوابم گفت، بروید به اتاق دبیران ولی من گفتم آنجا نمی شود.

حمید لبخندی زد و گفت: خاک بر سرت کنند، این چه وضع بیان مشکل است، حالا او فکر می کند حتماً برای خودت مشکلی پیش آمده است. دیدم که وقتی با لوله بخاری و کیسه داشتم به دفتر می آمدم یک جورایی به من نگاه می کرد. با این سروصداهای ما چه فکرهایی که نکند؟! حتماً این موش را باید در حضور ایشان رها کنیم تا حرف مان را باور کند. حمید راست می گفت، هزار جور برداشت از این حرف من می شد داشت، الا گرفتن موش.

هر دو از دفتر خارج شدیم. حمید لوله به دست به سمت حیاط رفت تا به انبار برود و من هم کیسه به دست به دنبالش می رفتم تا کیسه در گوشه ای از حیاط بگذارم. هر دو تا خانم مدیر با چشمان از حدقه بیرون زده ما را دنبال می کردند. از تعجب واقعاً دهانشان باز مانده بود. مخصوصاً خانم مدیر مدرسه خودمان که دیگر طاقت نیاورد و روی صندلی انتهای سالن نشست. حمید آرام در گوشم گفت: حتماً به دوستش هم گفته که این گونه هر دو در بهت فرو رفته اند.

وقتی می خواستم به انتهای سالن بروم و جای خودم را با مدیر مدرسه خودمان عوض کنم، همان دانش آمز میز اول که موش را دیده بود از من آرام پرسید؟ آقا اجازه گرفتید؟ من هم با سر تایید کردم و او هم خوشحال شد و گفت: خیالم راحت شد. این مکالمه من با این دانش آموز را خانم مدیر دبیرستان که در ابتدای سالن بود شنید. او هم نتوانست طاقت بیاورد و روی صندلی ابتدای سالن نشست. این امتحان باید هرچه زودتر تمام شود تا اصل موضوع را به آنها بگوییم تا از بیشتر از این در بهت نمانند و از دست نروند.

خوشبختانه وقت امتحان زبان انگلیسی کم بود و در برزخ بودن خانم های مدیر زیاد طول نکشید. همه بچه ها که رفتند، حمید کل داستان را برایشان تعریف کرد. چهره هایشان بعد از فهمیدن موضوع چنان تغییر کرد که انگار کوهی را از دوششان برداشته اند. من ساکت بودم و حمید از آنها عذرخواهی کرد که مجبور بودیم اصل موضوع را نگوییم، چون نظم جلسه امتحان به هم می ریخت. خوشبختانه فقط یک دانش آموز موش را دیده بود که او هم نترسیده بود.

حمید توضیح داد این موش ها به خاطر انبار کاه کنار مدرسه گاهی به مدرسه هم سر می زنند. ما هر سال یکی دوبار با آنها برخورد داریم که خود بچه ها یک جوری فراریشان می دهند. جیغ و داد می کنند ولی چون بسیار دیده اند زیاد نمی ترسند. ضمناً موش های اینجا آن قدر کوچک و بامزه هستند که اصلاً با موش های شهر  قابل قیاس نیستند، موش های اینجا هم خیلی تیز و فرز هستند و هم خیلی تمیز تر از آن موش های شهری که همه اش در فاضلاب ها و جوب ها هستند. خانم مدیر مدرسه ما گفت: خواهش می کنم دیگر ادامه ندهید، همین حالا هم چندشمان می شود.

بعد حمید رو به من کرد و گفت: به نحو احسن برگزار شدن امتحان در این شرایط بحرانی به خاطر درایت ایشان است که موش را دید و با ترفندی آن را به دفتر هدایت کرد. دم حمید گرم که از من تعریف کرد. اینجا نطق من هم باز شد و گفتم: ببخشید که مجبور شدم در دفتر با شما آن گونه رفتار کنم. هدف من این بود که موش را به آبدارخانه هدایت کنم ولی برعکس شد و وارد دفتر شد. خانم مدیر دبیرستان گفتند: خواهش می کنم، ما از شما بسیار سپاسگزاریم که موش را گرفتید، وگرنه اگر ما آن را می دیدم، از ترس زهره ترک می شدیم.

حمید از خانم های مدیر خواست به حیاط بیایند تا موش را واقعاً ببینند. آنها قبول نکردند و از همان پشت پنجره دفتر نگاه کردند. تا در کیسه را باز کردم و آن را برگرداندم، موش بیچاره پرید بیرون و با سرعت تمام به سمت دیگر حیاط فرار کرد و درون روزنه ای از دیوار قایم شد. منتظر شنیدن صدای جیغ از دفتر بودم ولی این اتفاق رخ نداد و همه چیز با خیر خوشی به پایان رسید.

کار که تمام شد فقط تشکر بود که از ما می کردند، در ابتدا زیاد به تشکرهایشان توجه نمی کردیم، چون گرفتن موش کاری عادی است ولی وقتی میزان این تشکر ها زیاد شد کمی بر ما اثر گذاشت، نگاه های آنها که ما را همچون قهرمانانی که نجاتشان داده بودیم می دیدند، این تاثیر را بر ما افزون ساخت. آرام آرام سرهایمان بالا رفت و سینه هایمان به جلو آمد. مخصوصاً من که دو هفته ای است در بایکوت بودم و در این مدرسه به حاشیه رفته بودم.

سریع برایمان چای ریختند و پشت سر هم می گفتند که اگر شما نبودید آنها نمی دانستند با این مشکل چه خواهند کرد. ما هم که متخصص هستیم در جو گرفتن شروع کردیم به تعریف از خود و مهارتمان در این کار و همچنین بیان سختی ها بسیار در گرفتن این موش های کوچک. حمید که بالای منبر رفته بود و کوتاه هم نمی آمد. تازه داشت در تعریف و تمجید از خود اوج می گرفت که با سقلمه ای او را وادار به سکوت کردم. این حمید کلاً خوب حرف می زند و همه جا مجلس را به دست می گیرد.

بعد از خداحافظی وقتی داشتیم از دفتر خارج می شدیم و آنها هم با لبخندی که پر بود از رضایت، ما را بدرقه می کردند، در تخیلم تصور کردم که ما دو تا خلبان جنگنده در بازگشت از یک ماموریت غیر ممکن هستیم و حالا هم بعد از پیاده شدن از هواپیما در میان ه تشویق دیگران در حال بیرون رفتن از آشیانه هستیم. در تخیلم غرق بودم که این بار حمید سقلمه ای به من زد و گفت: چرا این قدر آهسته راه می روی؟ دارند ما را نگاه می کنند، مثل آدم راه برو دیگر! حمید نمی دانست که معمولاً این صحنه در فیلم ها با حرکت آهسته نشان داده می شود تا تاثیرش بر بیننده بیشتر باشد.

باید از این موش تشکر کنم که مرا از بایکوت خارج کرد. موش دواندن در کاری همیشه بد هم نیست و گاهی هم نتایج خوبی دارد.

1404/09/19

310. دانا

دو سه سالی است که نظام آموزشی ما تحولی اساسی یافته است!!! دوره راهنمایی از سه ثلث به دو نوبت تقلیل یافته، تغییری که واقعاً تحولی عظیم است!!! حالا ما هم مانند دانشگاه ها ترم اول و دوم داریم! سالها به نظام سه ثلثی عادت کرده بودیم تا بزرگان آموزش و پرورش به این نتیجه رسیدند که باید این ساختار را تغییر دهند. من نه ایرادی در  نظام قبلی می دیدم و نه مزایایی در  نظام جدید مشاهده می کنم. نه در مفاهیم و نه در عنوان درس ها و نه در ... ، هیچ تغییری رخ نداده است.

باز وضع ما خیلی بهتر از دبیرستان است. تحول آنها چنان بنیادین است که همه انگشت به دهان مانده اند! نظام جدید و قدیمش بماند که چقدر بچه ها را سردرگم کرد، بعد سالی واحدی شد و بعد از دو سه سال به ترمی واحدی بدل گشت. هنوز نظام اولی جا نیفتاده بود که تغییر کرد و دومی آمد و بعد از آن هم نظام 6.3.3. دبیرستان سالهای سال چهار ساله بود، یک دوره پیش دانشگاهی به آن افزودند و از دبیرستان جدایش کردند و بعد دیدند که نمی شود و دوباره چهار ساله کردند و بعد هم سه ساله شد. خودشان نمی دانستند چه کار می کنند و این وسط فقط ما و بچه های این سرزمین سردرگم بودند.

تنها تغییری که واقعاً رخ داد، آمدن سامانه «دانا» بود. سامانه ای که در کامپیوتر نصب می شد و به جای لیست ها و کارنامه های دست نویس بود. این تغییر لاجرم بود و هیچ ارتباطی هم به آموزش و پرورش ما نداشت، گذر زمان و پیشرفت تکنولوژی و استفاده روزافزون از کامپیوتر باعث این اتفاق شده بود. به نظرم دیر هم رخ داده بود و باید سالها قبل از این گونه سامانه ها برای ثبت نمرات و اطلاعات دانش آموز استفاده می شد. دست نویس بودن هم بسیار وقت گیر بود و هم امکان اشتباه در آن زیاد بود.

سامانه دانا تحت سیستم عاملDOS است و کار با آن نسبت به ویندوز بسیار متفاوت است. البته سامانه دانا در راهنمایی کار خاصی نداشت، دانش آموزان ثبت نام می شدند و بعد کلاس تعریف می شد و خود به خود درس ها تعریف می شد و همه چیز  تقریباً آماده بود، ولی سامانه دانا در دبیرستان به خاطر انتخاب واحد کار زیادی داشت. گاهی خودمم هم گیر می کرد و به مسئول امتحانات یا فناوری اداره زنگ می زدم تا مشکلم را از آنها سوال کنم. مخصوصاً زمانی که دانش آموزی واحدی افتاده داشت و نمی توانست برای سال بعد واحد انتخاب کند. این سامانه انتخاب واحد مربوط به دانشگاه است و برای دبیرستان هنوز زود است.

من در این مدت چند سال خون دل ها خورده ام تا در این سامانه مهارتی در حد انجام امور مدرسه کسب کرده ام. چقدر اتفاق افتاده بود که ساعت ها وقت گذاشته بودم و تمام کارها را انجام داده بودم و در نهایت با یک اشتباه همه به باد فنا رفته بود و دوباره باید همه آن کارها را انجام می دادم. چقدر پرس و جو کردم تا یاد گرفتم که فایل پشتیبان بگیرم و آن را ذخیره کنم. فلاپی دیسک های 44/1 مگابایتی را خودم می خریدم تا اطلاعات را روی آنها ذخیره داشته باشم. یک آرشیو کامل از همه سال ها و دوره ها داشتم. ضمناً از این فلاپی دیسک ها برای انتقال داده ها به اداره هم استفاده می کردم.

می دانستم که این خانم مدیرها از این سامانه هیچ اطلاعی ندارند، و همچنین مطمئن بودم که کار با آن را نیز بلد نیستند. پس باید دوباره به همان کاری که در این چند سال انجام می دادم، بازگردم و تمام امورات سامانه را خودم رفع و رجوع کنم. در سال قبل کارم کمتر شده بود، زیرا آقای مدیر بخشی از کارها را یاد گرفته بود. ولی با این شرایطی که برای امسال و سال های بعد می بینم باید همچنان فی سبیل الله معاون اجرایی مدرسه باشم و تمام کارهای ثبت نام و انتخاب واحد و ثبت نمرات و گرفتن کارنامه را انجام دهم. البته با این دید که می توانم با این کارها کمکی در کارهای مدرسه انجام دهم، برایم رضایت بخش بود.

سامانه دانا بعد از ثبت نام در ابتدای سال، دیگر کاری ندارد تا پایان نوبت اول که باید نمرات وارد آن شود. در همان شهریور ماه که موسم امتحانات تجدیدی بود تمام کارهای مدرسه راهنمایی را انجام داده بودم، ضمناً ثبت نام های دبیرستان را هم انجام داده بودم، ولی فرصت نشده بود انتخاب واحد کنم. انتخاب واحد واقعاً کاری طاقت فرسا و وقت گیر است، زیرا باید برای تک تک دانش آموزان انجام می شد. با این اوصاف خانم های مدیر تا پایان امتحانات نوبت اول هیچ کاری با این سامانه نداشتند.

با شروع امتحانات نوبت دوم آن اتفاقی که حدسش را می زدم به وقوع پیوست. در اتاق دبیران در حال صرف چای بودم که خانم مدیر آمدند و بعد از سلام و احوال پرسی رو به من کردند و گفتند: از مدیر سال قبل در مورد سیستم کارنامه ها پرس و جو کردم و ایشان فقط شما را به من معرفی کردند و گفتند که کاملاً به این سیستم وارد هستید. ببخشید که مزاحم شما شدم، چاره ای نداشتم، من تا به حال با این سیستم کار نکرده ام. اگر می شود بیایید و لیست نمرات را برای نوبت اول بگیرید که همکاران بعد از امتحانشان نمرات را در آن وارد کنند.

بعد از رفتن خانم مدیر، حمید لبخندی زد و گفت: کارت درآمد، علاوه بر معلم بودن، دفترداری هم به وظایف شما اضافه شد، بفرمایید داخل دفتر و کارتان را شروع کنید. در جوابش گفتم: خیلی وقت است من دفتردار هم هستم، از زمانی که کامپیوتر آ مده و این سامانه، من پست دومم دفترداری شده است. فکر کنم اگر درخواست بدهم که از معلمی به معاونت اجرایی جابه جا شوم، هم برای من بهتر باشد و هم برای اداره و مدرسه، ولی بعد از کمی فکر حرفم را پس گرفتم و گفتم: بهترین کار در آموزش و پرورش فقط معلمی است و بس. من تا زمانی که در مدرسه هستم، فقط معلم هستم.

وارد دفتر شدم و به پشت کامپیوتر رفتم، دستی به سر و رویش کشیدم و احوالاتش را پرسیدم، از غباری که بر رویش نشسته بود معلوم بود که حال و روز خوبی ندارد، روشن اش کردم و آرام به او گفتم که نگران نباش، از این به بعد هر از چندگاهی می آیم و خبرت را می گیرم. این سامانه دانا بهانه ای شد که این دستگاه بعد از مدتها بتواند روشن شود و کار مفیدی انجام دهد. از بس بیکار و بی استفاده در گوشه دفتر افتاده بود افسرده شده بود. وقتی روشن شد کاملاً احساس می کردم که دارد خودش را تکان می دهد تا آماده شود و از این خواب بیدار گردد.

اولین کارم وارد کردن اطلاعات خانم مدیر در سامانه بود، بعد از شهریور و ثبت نام هیچ تغییری در مورد مدیریت انجام نشده بود. خانم مدیر را هم باید به عنوان مدیر و هم به عنوان مسئول ثبت نمرات تعریف کردم. این کار کمی طول کشید و همین باعث شد خانم مدیر رو به من کرد و گفت: مشکلی پیش آمده است؟ چرا لیست ها آماده نمی شوند؟! گفتم: من ابتدا باید شما را به سامانه معرفی کنم و بعد لیست ها را چاپ بگیرم. کمی صبر کنید، همه چیز درست خواهد شد.

در دل می گفتم: این ها هیچ چیزی از کامپیوتر و سیستم نمی دانند و این قدر هم عجله دارند، خم رنگ رزی که نیست، باید آماده شود تا کار چاپ لیست انجام شود. کل زنگ تفریح به همین تغییر مدیر و مسئول ثبت نمرات در سامانه گذشت. وقتی صدای زنگ را شنیدم، تا همانجایی که انجام داده بودم را ذخیره کردم و به خانم مدیر گفتم، من باید به کلاس بروم. چشمانش از تعجب کاملاً باز شده بود، خانم مدیر دبیرستان هم مرا با حالت خاصی نگاه می کرد. رو به آنها کردم و گفتم: کلاس برای من واجب تر است، بقیه کارها باشد بعد از تعطیلی مدرسه.

زنگ آخر خورد و همه بچه ها رفتند و رو به حمید کردم و گفتم: شما برو، من باید لیست نمرات را بگیرم، کارم طول می کشد. ناهار خوبی درست کن و بخش بیشتر آن را برای من نگاه دار. حمید لبخندی زد و خنده کنان گفت: می خواهی تنها با این دوتا خانم در دفتر باشی؟! بودن با نامحرم در یک مکان بسته از نظر شرعی مشکل دارد! خودم هم خنده ام گرفت و گفتم: نگران نباش تا دقایقی دیگر بچه های دبیرستان و همکاران می آیند. آقا حمید، تازه از بند این تفکرات خلاص شده ایم، ترا به خدا یادمان نینداز.

دوباره وارد دفتر شدم و به پشت میز کامپیوتر رفتم و ادامه کار را دنبال کردم. لیست ها آماده شد و شروع به چاپ کردم. هر پایه 14 درس بود و سه پایه روی هم می شد 42 لیست. در همین حین خانم مدیر برایم چای آورد و کنار میز گذاشت، تشکر کردم و به کارم ادامه دادم. لیست ها که تمام شد، چای را نوشیدم که به شدت هم چسبید، به خانم مدیر گفتم که این تازه اول کار است، این لیست ها را بعد از این که همکاران پر کردند، نمراتش باید وارد سامانه شود. چون کار زیاد می برد به مرور انجام می دهم، هر وقت چند لیست تکمیل شده به دستتان رسید، مرا خبر کنید تا آنها را وارد سامانه کنم.

خانم مدیر از من بسیار تشکر کرد، تا خواستم کامپیوتر را خاموش کنم، خانم مدیر دبیرستان به کنارم آمد  گفت: خیلی خیلی ببخشید، اگر امکان دارد برای مدرسه ما هم لیست ها را بگیرید. گفته اند شما به هر دو سیستم وارد هستید. نگاهی به ساعت انداختم، یک ربع به یک بود، یعنی نیم ساعت هم از وقت تعطیلی مدرسه گذشته بود. ضمناً سامانه دبیرستان خیلی کار داشت، در تابستان فقط ثبت نام کرده بودم و انتخاب واحد نشده بودند. واقعاً حوصله انجامش را نداشتم، اگر می گفتنم نه، احتمال داشت از دست من ناراحت شوند و فکرهایی کنند، اگر هم قبول می کردم باید کلی وقت می گذاشتم تا انتخاب واحد کنم. کمی فکر کردم، اگر حالا انجام ندهم باید روزهای دیگر انجام دهم، پس چه فرقی می کند؟! قبول کردم و وارد سامانه دبیرستان شدم.

ابتدا شروع کردم به مراحل بستن سال قبل، در این بخش حتماً باید نمرات بررسی می شد و دانش آموزانی که درس افتاده داشتند و در شهریور هم نمره نگرفته بودند مشخص می شد. تا ساعت دو و نیم مشغول بررسی نمرات بودم. بنده خدا خانم مدیر دبیرستان پشت سر هم از من عذرخواهی می کرد. فهمیدم که فکر نمی کرد سامانه دانا دبیرستان این قدر کار داشته باشد، او حدس می زد مانند راهنمایی نیم ساعته انجام شود.

خسته شده بودم، گرسنه هم بودم، خوابم هم می آمد، این موقع زمان خواب بعد از ناهار من است. نه از ناهار خبری است و نه از خواب، باید تحمل کنم تا کار تمام شود و به خانه بروم و چیزی بخورم، وگرنه قند خونم پایین می افتد و اعصابم به هم می ریخت. من به شدت به بی خوابی و گرسنگی حساس هستم و تحمل آنها را اصلاً ندارم. کار بررسی که تمام شد، بلند شدم و چند قدمی راه رفتم تا پاهایم  باز شود، به بیرون رفتم و آبی به صورتم زدم تا خوابم بپرد. دانش آموزان دبیرستان تا مرا دیدند با اشتیاقی وافر با من سلام و احوال پرسی کردند، همه آنها سال های قبل دانش آموز خود من بودند، ماشالله چقدر بزرگ شده بودند. دیدن این بچه ها که در دبیرستان مشغول به تحصیل هستند واقعاً برایم ارزشمند بود. خدا را شکر که دبیرستان دخترانه در اینجا ماندگار شد و این بچه ها حداقل تا دیپلم را می توانند اینجا درس بخوانند.

حالم بهتر شد و دیدن این بچه ها برایم انگیزه ای شد تا کار سامانه دبیرستان را هم با اشتیاق انجام دهم. وقتی وارد دفتر شدم، در کنار مانیتور روی میز کامپیوتر سینی ای دیدم که چشمانم برق زد. برشی از کوکویی که ظاهری عجیب ولی جذاب داشت به همراه نان و سبزی خوردن در کنارش صحنه ای بود که دلم را برد. گرسنه بودم و به هیچ عنوان نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم، ولی باید خودم را کنترل می کردم. به خانم مدیر دبیرستان گفتم: خیلی ممنون، ما در خانه ناهار داریم، شما بفرمایید که تا غروب در مدرسه هستید.

خجالت کشید و گفت: بفرمایید، من شرمنده شما هستم که وقتتان را گرفتم. فکر نمی کردم این قدر کار داشته باشد، وگرنه مزاحمتان نمی شدم. گفتم: البته انتخاب واحد وقت گیر است و بعد از آن کار زیادی نیست. ایشان اصرار می کردند که ناهار را میل کنم و من هم تعارف می کردم. در نهایت نتوانستم جلو خودم را بگیرم و شروع به خوردن آن کوکو بسیار لذیذ کردم. دوطرفه بود، یک طرفش سیب زمینی بود و طرف دیگرش لوبیا سبز. تا به حال چنین چیزی ندیده بودم، حتی مادرم هم تا به حال درست نکرده بود.

فقط با تمام وجود سعی کردم، آرام آرام و به قول معروف با کلاس بخورم، به غایت لذیذ بود، مخصوصاٌ با سبزی خوردن که در کنارش بود. چقدر سخت است وقتی به شدت گرسنه هستی، آرام و با حوصله غذا بخوری، لقمه هایم را کوچک می گرفتم و خیلی آرام می جویدم، کاری که اصلاً تا به حال نکرده بودم. ولی لذیذی این غذا به این زحمتش می ارزید. درست است که صبحانه نخورده بودم و خیلی گرسنه بودم و حتی چند برابر این برش کوکو هم مرا به جایی نمی رساند، ولی نمی دانم چرا همین یک برش کاملاً مرا سیر کرد.

از خانم مدیر دبیرستان کمال تشکر را کردم و به ادامه کارم پرداختم. ایشان هم با لبخندی گفت: خواهش می کنم، من از شما بسیار تشکر می کنم که وقت گذاشتید تا کار مدرسه ما را انجام دهید. شروع کردم به انتخاب واحد، کاری که واقعه حوصله را سر می برد، کارهای تکراری برای هر دانش آموز. یک ساعت گذشت و کاملاً خسته شده بودم که خانم مدیر دبیرستان به کنارم آمد و گفت: ببخشید، می شود به من هم یاد بدهید، من به عنوان مدیر دبیرستان باید کار با این سیستم را بدانم. در اوج انجام کار بودم و دوست داشتم سریع تر تمام شود و اصلاً حوصله توضیح دادنم نداشتم.

ابرویی بالا انداختم و با لحنی خسته گفتم: کار شما نیست، این سامانه تحت DOS است و کار با آن خیلی سخت است، فکر نکنم بتوانید از عهده آن برآیید. این کار تخصصی است و شما این تخصص را ندارید. شما اصلاً نمی توانید این کار را انجام دهید، هر وقت کاری داشتید با من تماس بگیرید تا بیایم و کارتان را انجام دهم. حالا هم اگر بگذارید به کارم برسم. نمی دانم چرا چهره اش در هم فرو رفت. سکوت کرد و چیزی نگفت، خانم مدیر مدرسه ما که پشت میزش نشسته بود گفت: ایشان راست می گوید، ما که تا حالا با کامپیوتر کار نکرده ایم، بهتر است کارها را ایشان انجام دهند.

عصبانیت در چهره خانم مدیر دبیرستان موج می زد، به دوستش با لحن تندی گفت: باید یاد بگیریم، قبلاً کار نکرده ایم! از این به بعد باید کار کنیم. همه اش که نمی شود مزاحم همکار شویم. ما مدیر مدرسه هستیم و اگر این کار را بلد نباشیم که خیلی بد است. من هم ادامه دادم: شما به عنوان مدیر مدرسه همان مدیریت را بلد باشید کار بزرگی انجام داده اید. تازه هنوز در گام های اول یادگیری آن هستید و هنوز خیلی چیزها را نمی دانید. اول مدیریت را یاد بگیرید و بعد به سراغ سامانه بروید.

نمی دانم چرا کاملاً برافروخته شده بود، خیلی خودش را کنترل کرد و رو به من گفت: یعنی ما مدیریت بلد نیستیم؟! مدرسه به این خوبی مدیریت می شود، شما نمی بینید؟! حتماً شما آقایون بهتر مدیریت را بلد هستید. هاج و واج مانده بودم که ایشان چه می گوید؟! هنوز در شوک این حرف ها بودم که ادامه داد: مگر این کامپیوتر چه دارد که شما این قدر بزرگش می کنید؟! یک ماشین حساب کمی پیشرفته است، هواپیما که نیست! من هم که کار خاصی از شما نخواستم که این طور جواب می دهید. من از همان اول هم کلی عذرخواهی کردم، چرا منت بر سر ما می گذارید؟!

دود از کله ام بلند شد، من کجا منت گذاشتم؟ من که دارم بی هیچ  شائبه ای کارها را انجام می دهم. حالا وقت یاد دادن این سامانه نیست و ضمناً آموزش آن به این سادگی ها هم نیست. حالا در این زمان این خواسته واقعاً نا به جا بود. خستگی و بی خوابی باعث شد من هم عصبانی شوم. گفتم: اگر این یک ماشین حساب است پس چرا خودتان تا حالا یک بار هم روشنش نکرده اید؟ این بنده خدا چند ماهی است که در خاک غرق است.

با عصبانیت به من گفت: ما کاری نداشتیم که بخواهیم کامپیوتر را روشن کنیم. گفتم شما نمی توانید کامپیوتر را روشن کنید، می خواهید سامانه دانا را یاد بگیرید؟! درجه عصبانیت خانم مدیر دبیرستان خیلی بالا رفته بود، گفت: حالا اگر نمی خواهید یادمان دهید، اشکال ندارد می روم از یکی دیگر می پرسم و یاد می گیرم. گفتم: بروید و بپرسید، در این منطقه  فقط من هستم که به این سیستم وارد هستم. حتی مدرسه کاشیدار هم از من کمک می گیرد. نزدیک ترین فرد به شما مسئول فناوری اداره یا مسئول امتحانات است که مطمئنم که وقت یاد دادن به شما را ندارند. همچنان عصبانی بود ولی چیزی نمی گفت. بنده خدا خانم مدیر مدرسه ما، سعی می کرد جو را آرام کند و  پشت سر هم از من عذرخواهی می کرد.

من فکر می کردم که خیلی مغرورم، اما از من مغرور تر هم هست. اصلاً خم به ابرو نیاورد و دیگر هیچ خواهشی از من نکرد. می خواستم لج کنم و همانجا کار را نصفه کاره بگذارم و بروم، ولی به خاطر دانش آموزان ادامه دادم. دبیرستان هم تعطیل شد و هوا رو به تاریکی می رفت و من هنوز انتخاب واحد را به پایان نرسانده بودم. به خانم مدیر مدرسه خودمان گفتم، شما بروید خانه، من کارم تمام شد درها را قفل می کنم و کلید را به صاحبخانه شما می دهم.

هر چه گفتم نرفتند و در دفتر ماندند. ساعت شش و نیم لیست ها تکمیل و چاپ شد. نمی خواستم با خانم مدیر دبیرستان روبرو شوم و به خانم مدیر مدرسه خودمان لیست ها را تحویل دادم. بعد گفتم: من نه از مدیریت شما ایراد گرفتم و نه به شما توهین کردم، فقط گفتم این کار سخت است و حالا وقت یاد گرفتنش نیست، من ده سال است در این مدرسه هستم و هر کاری از دستم بربیایید برای این مدرسه انجام می دهم، نه به خاطر شما و نه به خاطر هر کس دیگری، فقط به خاطر دانش آموزان که از هر چیزی برایم مهم تر هستند.

هیچ کدامشان هیچ حرفی نزدند و من در سکوت خداحافظی کردم و از دفتر بیرون آمدم. در مسیر تا خانه به این فکر می کردم که چرا این رفتار را خانم مدیر دبیرستان از خودش نشان داد؟ من که حرف بدی نزدم! تازه تمام کارهایشان را تمام و کمال انجام دادم! شاید لحنی که گفتم خوب نبوده؟ نتوانستن را به رخ کسی کشیدن اصلاً کار خوبی نیست، اگر کسی ناتوانی مرا در کاری این گونه به من بگوید من هم ناراحت خواهم شد. پس من هم اشتباه کرده ام، ولی کاملاً غیرعمدی بوده.

خدا ادامه سال را به خیر بگذراند. فقط تنها شانسی که آورده ام این است که خانم مدیر دبیرستان، مدیر مستقیم من نیست و من هیچ کاری با او ندارم.

1404/09/12

309. صبحانه

با توجه به شرایط پیش رو با حمید خیلی در مورد مدرسه دخترانه صحبت می کردیم. هر دو متعجب بودیم که چرا نسبت به آمدن این خانم ها این قدر حساس شده ایم و واکنش های زیادی نشان می دهیم؟! چرا این موضوع برای ما این چنین بزرگ و سهمگین به نظر می رسد؟! چرا نمی توانیم منطقی با این موضوع برخورد کنیم؟! در پاسخ به این چرا ها، هر دو به این نتیجه رسیدیم که بعد از ده سال کار در مدرسه دخترانه هنوز تجربه کافی نداریم. هنوز در برخوردها نیاز به تمرین داریم، باید همه چیز را عادی فرض کنیم تا به روال عادی برگردیم. باید سعی کنیم هرچه بیشتر تجربه کسب کنیم.

این عادی شدن ابتدا باید در ذهنمان شکل بگیرد و بعد به مرور زمان در رفتارمان تاثیر بگذارد. ما باید خودمان را از این تفکرات مزاحم خلاص کنیم تا بتوانیم در رفتارمان عادی باشیم. البته این خلاص شدن، برای من بیشتر مصداق دارد. من خیلی فکر می کنم و خیلی تخیل می کنم و خیلی از اتفاقات را پیش بینی می کنم و برای راه حل آنها به دنبال چاره می گردم و خودم را به شدت درگیر آن اتفاق نیفتاده می کنم. در زندگی ام بسیار پیش آمده که خودم را برای یک واقعه که فقط در ذهنم شکل گرفته، عذاب داده ام و آن اتفاق هم رخ نداده است. من باید واقعاً تمرین کنم تا چنین افکاری را از خود دور کنم.

البته شاید همه این تفکرات پیش بینانه به خجالتی بودن من برگردد. من بسیار خجالتی هستم و به شدت هم تحت تاثیر قرار می گیرم و زود عرق سرد بر جبینم می نشیند. گاهی به خاطر حرفی که به کسی زده ام و به نظر خودم نادرست بوده، روزها عذاب کشیده ام و از خجالت نمی توانستم روی آن فرد را ببینم. خیلی پیش آمده که فرد مقابل اصلاً چیزی نشنیده یا آن طور که من فکر می کردم، برداشت نکرده است. در مورد رفتارهایی هم که فکر می کنم خوب نبوده، به شدت دچار عذاب وجدان می شوم. به همین خاطر باید خیلی با دقت رفتار کنم تا کسی از من ناراحت نشود، که اگر نارحت شود، خودم بیشتر ناراحت می شوم. و این دقت بسیار از من انرژی می گیرد.

متاسفانه من همیشه درگیر ذهنیات خودم هستم و باید یاد بگیرم که در واقعیت زندگی کنم. دقت و ریزبینی در گفتار و رفتار بسیار مهم و اساسی است ولی نباید به صورت وسواس درآید. باید یاد بگیرم که در لحظه در مورد رفتار و گفتارم فکر کنم و تصمیم درست بگیرم و از پیش داوری پرهیز کنم. این کار واقعاً برای من سخت است. ایجاد چنین تغییری شگرف برای من که از کودکی با این تفکرات بزرگ شده ام، تقریباً غیرممکن به نظر می رسد. ولی باید شروع کنم و این تفکرات مزاحم را از خودم دور کنم.

تصمیم گرفتم از فردا در مدرسه مانند سالهای قبل باشم و همه چیز را برای خودم عادی کنم. این خانم ها حالا دیگر همکار ما هستند و باید یک سال و شاید بیشتر در کنار هم باشیم. به خاطر حرف های دیگران که ممکن است حتی زده هم نشوند، نباید خودم را عذاب دهم. باید تمرین کنم تا به جنبه های مثبت قضیه فکر کنم. به این که من باید حامی و پشتیبان این خانم ها در این جای دور افتاده باشم. اگر خواهرم اینجا بود از همکارانش همین انتظار را داشتم. البته می دانم هنوز در برابرشان خجالت خواهم کشید ولی باید سعی کنم آن را نیز کنترل کنم تا هم برای من و هم برای آنها ناراحتی ایجاد نشود.

این فکر های جدید باعث شد درون ذهنم  کمی آرامش برقرار شود، ولی در مدرسه پسرانه به خاطر شوخی های بی مزه همکاران باز هم همه چیز به هم می ریخت. من که جز سکوت کار دیگری از دستم برنمی آمد. حمید که حال مرا درک می کرد، با همکاران بحث می کرد ولی نتیجه ای نمی گرفت. فقط به من می گفت: تحمل کن، مدتی بگذرد یادشان می رود و رهایمان می کنند، تو هم این قدر حساس نباش و به این خزعبلات همکاران توجه نکن. حرف های این ها اصلاً ارزش فکر کردن ندارد.

وضعیت در مدرسه دخترانه خیلی بهتر شده بود، نبودن دیگر همکاران در روزهایی که من و حمید در مدرسه بودیم باعث شده بود در اینجا واقعاً آرامش برقرار باشد. رفتارها آرام آرام به سمت عادی شدن پیش می رفت و  کار در مدرسه به روال همیشگی اش بر گشته بود. بچه ها هم بهتر شده بودند و واقعاً مدیریت این خانم مدیر هم بسیار خوب بود. بچه های دبیرستان هم راضی بودند، این موضع را از طریق خواهرهایشان که در مدرسه ما بودند، متوجه شدیم. نظم مدرسه بسیار خوب بود و پیگیری های خانم مدیر مدرسه ما به همراه خانم مدیر دبیرستان که در این دو روز در این مدرسه کلاس داشت، بسیار عالی بود.

در یکی از هفته هایی که مدرسه دخترانه صبحی بود، برای حمید کاری پیش آمد و به شهر رفت و به عنوان جانشین، یکی از همکاران متاهل را که در روستا بیتوته داشت به جای خودش معرفی کرد. شب در خانه باز هم همان فکرهای وسواس گونه به سراغم آمد. نبودن حمید یک مشکل بود و بودن آن همکار جایگزین مشکلی بزرگ تر. اگر او در مدرسه دخترانه با من شوخی های بی مزه اش را تکرار کند و خدای ناکرده به گوش خانم های مدیر برسد، چه خواهد شد؟! اگر در کلاس چیز نامربوطی بگوید، دانش آموزان را چه طور باید جمع کرد؟ از این می ترسیدم که او بخواهد مزه پرانی هایش را در مدرسه دخترانه هم انجام دهد و مرا با خاک یکسان کند.

خودم را آرام می کردم که امکان ندارد او چنین کاری کند. این فکرها فقط در ذهن من است و  در واقعیت وجود ندارد. ضمناً هنوز فردا نرسیده است که من خودم را به خاطر آن این قدر عذاب می دهم. ولی باز به این فکر می کردم که این همکار به بذله گویی مشهور است و همیشه موجب خنده همکاران دیگر می شود. با این اخلاقی که دارد حتماً در مدرسه دخترانه چیزی خواهد گفت که به زعم خودش بامزه باشد و دیگران را بخنداند. آیا برای این بذله گویی، موضوعی بهتر از من خواهد داشت؟

با تمام توان در برابر این تفکرات مقاومت می کردم و مرتب به خود نهیب می زدم که برای اتفاقی که هنوز رخ نداده ناراحتی نکن. برای فرار از این موضوع به کتاب پناه بردم. دوستان دیرین من در همه شرایط مخصوصاً وضعیت های بحرانی، این کتاب های عزیز هستند. «رفیق اعلی» نوشته کریستین بوبن را برداشتم و غرق در مطالعه آن شدم. خودم را به جای فرانچسکو جای زدم و متحیر ماندم که او چگونه توانسته چنین کار بزرگی را انجام دهد، او دست از همه مکنت خود برداشت و همه را به دیگران بخشید، تا رستگار شود. پس من هم باید از او بیاموزم و همه چیز را رها کنم، حتی ذهنیاتم را.

صبح وقتی به مدرسه رسیدم مراسم صبحگاه بود و هر دو خانم مدیر در کنار هم ایستاده بودند و بر حسن اجرای مراسم نظارت داشتند. با رویی باز جواب سلامم را دادند، به اتاق دبیران رفتم، هنوز خبری از همکار جایگزین نبود. همه بچه ها به کلاس رفتند و من هم به کلاس رفتم. نیم ساعتی از کلاس گذشته بود که از پنجره دیدم همکار جانشین وارد حیاط مدرسه شد. با دیدنش اضطراب تمام وجودم را  فرا گفت. فقط خدا خدا می کردم چیزی نگوید و امروز به خیر بگذرد.

زنگ تفریح خورد و بچه ها به حیاط مدرسه رفتند. من هم به سمت اتاق دبیران رفتم، درست مقابل در اتاق دبیران، همکار جایگزین مرا دید و بسیار گرم سلام و علیک کرد. مانند همیشه لبخند به لب بود و به نظر می رسید مترصد گفتن جمله ای است که به قول خودش و دیگران بامزه است. در همین هنگام خانم مدیر دبیرستان رسیدند و با ایشان هم مجدداً سلام و احوال پرسی کردیم. از حمید صحبت شد و هر دو از من پرسیدند آیا مشکل حادی برای او پیش آمده، که من در جواب گفتم، خیر. جالب است که هر دو نگران حمید شده بودند!

واقعاً توهم داشتن چقدر بد است. من فکر می کردم این همکار تا مرا در مدرسه ببیند، در مقابل همگان چیزی به من خواهد گفت که مرا از خجالت آب خواهد کرد. ولی ایشان نه این که چیزی نگفت، حتی نگران حمید هم بود و خبرش را از من گرفت. باز هم مانند همیشه زود قضاوت کردم. این همکار محترم در مدرسه پسرانه شاید چیزهایی بگوید که برای من ناخوشایند باشد، ولی می فهمد که در اینجا نباید آن مطالب را مطرح کند. او شاید اندازه و مقدار شوخی کردن را نداند ولی محل و مکان آن را خوب می شناسد.

بعد از رفتن خانم مدیر دبیرستان، همکار جایگزین در اتاق دبیران را باز کرد و همان مقابل در ایستاد، به طوری که من نمی توانستم وارد شوم. چند ثانیه که گذشت، به ایشان گفتم: بفرمایید داخل تا من هم بتوانم وارد شوم. با لبخند معنی داری به سمت من برگشت و گفت: حالا فهمیدم که چرا شما مدرسه دخترانه را دو دستی چسبیده اید و رها نمی کنید. من هم جای شما بودم این مدرسه را انتخاب می کردم. اگر هوای مرا این طور که هوای شما را دارند می داشتند، مگر بی عقل هستم که بروم مدرسه پسرانه. فکر کنم اینجا خبرهایی هست که ما از آن بی اطلاع هستیم.

از حرف هایش جیزی نفهمیدم ولی وقتی به کنار رفت و وارد اتاق دبیران شدم، صحنه ای دیدم که مرا متعجب ساخت و آنجا بود که فهمیدم این همکار ارجمند چه می گوید. میز چنان آراسته چیده شده بود که تا کنون ندیده بودم. سفره ای کوچک که منقش به گل های رز زیبایی بود روز میز پهن بود، دو بشقاب که درونشان نیمرو بود در دو طرف میز قرار داشت. دو نصفه نان محلی در کنار هر بشقاب بود که عطرش فضا را فرا گرفته بود. چای داغ که بخارش همچنان داشت به سمت بالا می رفت، کنار هر بشقاب قرار داشت. فلفل و نمک در نمک دان هایی که تا به حال ندیده بودم در وسط سفره قرار داشت.

خنده های موزیانه همکار جایگزین تمامی نداشت. گفت: بفرمایید آقا برایتان سفره هفت رنگ چیده اند. کسی این دلبری ها را برای ما نمی کند. حرف های این همکار گرامی مانند پتکی بود که بر سرم کوفته می شد. گفتم: به خدا تا به حال برای ما صبحانه نمی گذاشتند و این اولین باری است که چنین کاری کرده اند، فکر کنم به خاطر ورود شما این کار را کرده اند. به خنده هایش ادامه داد و گفت: تو گفتی و من باور کردم! این سفره نشان می دهد که صبحانه از اول سال برقرار است. حالا بگو ببینم در نوبت های عصر، برایتان عصرانه چه چیزی می آورند؟ راستی چرا جدا از هم میل می فرمایید، شما هم بفرمایید داخل دفتر تا صبحانه را با همکارانتان نوش جان کنید.

این صبحانه آن هم در این روز که این آقای همکار در مدرسه حضور داشت باز همه چیز را بر هم زد و روال عادی شدن را متوقف کرد. هرچه می گفتم تا حالا چنین چیزی نبوده باور نمی کرد و فقط به من متلک می انداخت. این شانس بد من، همیشه همراه من است. در آخر عصبانی شدم و گفتم: چقدر شما حرف می زنید، یک نیمرو ساده است، غذای شاهانه که نیست، ضمناً در همه مدارس همکاران صبحانه می خورند، آیا خوردن صبحانه نشان از چیزی است؟! در جوابم گفت: پس غذای شاهانه می خواهید! چقدر توقع شما بالاست. ما به همان نان خشک هم راضی هستیم.

همکار محترم به پشت میز نشست و با ولع تمام شروع به خوردن نیمرو کرد. ولی من هر چه قدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم به این غذا لب بزنم، حتی چای همیشگی را هم نخوردم. این همکار گرانقدر چنان اعصابم را به هم ریخته بود که میل به هیچ چیز نداشتم. باز هم افکار منفی به سراغم آمده بود، حتماً این همکار جایگزین این قضیه را با داستانی مفصل و جذاب برای دیگران تعریف خواهد کرد و باز هم باید هجمه های دیگران را تحمل کنم. تازه داشت یادشان می رفت که این اتفاق باعث شد طول عمر این عذاب های من بیشتر شود. این بار دیگر حمید نبود تا پشتیبانم باشد و باید به تنهایی تحمل کنم.

خوبی کلاس این است که حال آدم را خوب می کند، بودن در کنار این بچه ها همیشه برای من آرامش می آورد. درست است که گاهی شلوغی می کنند و صدای مرا بالا می برند، ولی در نهایت مرا از دنیای خودم خارج می کنند و این برای من که همیشه در خودم هستم، بسیار مفید و کارساز است. همین که درس را شروع کردم و با بچه ها به حل تمارین پرداختم، بسیاری از اتفاقات رخ داده در ذهنم به کناری رفت و حالم خیلی بهتر شد. سعی می کردم به آن اتفاقات و گفته ها دیگر فکر نکنم و همان سیاست عادی سازی را ادامه دهم.

زنگ خورد و وارد سالن مدرسه که شدم ناگهان هر دو تا خانم مدیر را مقابلم دیدم. هر دو با هم و متعجبانه از من پرسیدند که چرا صبحانه را میل نکرده ام؟ دست و پایم را گم کرده بودم، نمی توانستم به آنها نگاه کنم و فقط زمین را نگاه می کردم. به دنبال یافتن پاسخی درخور بودم ولی مغزم همچون همیشه کاملاً قفل کرده بود. به معنی واقعی داشتم از خجالت آب می شدم. خانم مدیر دبیرستان گفت: اگر نیمرو نمی خورید، بفرمایید تا برایتان تخم مرغ را آب پز کنیم. در دلم می گفتم، تو را به خدا دست از سر من بدبخت بردارید.

نگاهم که به طرف دیگر سالن مدرسه افتاد پاهایم شل شد. جناب آقای همکار ارجمند کنار در اتاق دبیران ایستاده بودند و با نگاه معنی داری مرا  که در مقابل این دو خانم مدیر بودم را نظاره می کردند و همانجا هم مرا به لبخندی موزیانه میهمان فرمودند. خجالت از این خانم ها یک طرف و نگاه آن همکار از طرف دیگر کاملاً داشت مرا خرد می کرد. تنها چیزی که به ذهنم آمد را گفتم تا حداقل از این بخش اول خلاص شوم. از دو تا خانم مدیر بسیار تشکر کردم و گفتم: من صبح ها زود بیدار می شوم و صبحانه را کامل در خانه می خورم و دیگر چیزی نمی خورم تا ناهار.

بخش اول را با هر مصیبتی بود با کمترین آسیب گذراندم و به اتاق دبیران رفتم، در اینجا این آقای همکار دست از سرم برنمی داشت. می گفت: خانم مدیر آمد و از من پرسید چرا تو صبحانه ات را نخورده ای؟ چقدر شما برای این ها مهم هستید؟! راستی جلو در کلاس با هم چه می گفتید که مانند لبو قرمز شده بودی؟ راستش را بگو. دیگر از کورده در رفتم و دادی زدم که خودم هم ترسیدم. آقای همکار ناگهان ساکت شد و خوشبختانه تا پایان  وقت مدرسه دیگر چیزی نگفت. نمی دانم این فریاد مرا در بیرون دانش آموزان و مدیران مدرسه شنیدند یا نه؟ دست خودم نبود و کاملاً بی اختیار بود.

در زنگ آخر درست همان زمانی که می خواستم از سالن مدرسه خارج شوم، خانم مدیر مرا صدا زد. همکار گرانقدر باز هم لبخندی زد و گفت: بفرمایید باز هم با شما کار دارند. تا خواستم بروم خود خانم مدیر پیش ما آمد و گفت: اگر اجازه دهید، شما را از لیست صبحانه خارج کنم. تا این را گفت ابتدا تعجب کردم و سپس  پرسیدم: ببخشید لیست صبحانه چیست؟ گفت: هفته قبل چند تن از همکاران که هر روز رفت و آمد می کنند، پیشنهاد دادند که هفته های صبحی صبحانه گرم داشته باشیم. هزینه را خودشان پرداخت کنند و آماده کردن آن هم با ما باشد، ما هم قبول کردیم و از امروز برنامه را شروع کردیم.

قبول کردم و از خانم مدیر تشکر کردم و بعد نگاه غضب آلودی به همکار گرانقدر انداختم. خودش فهمید که چه خزعبلاتی را برای من ساخته و پرداخته بود. ساکت شدنش برای من بسیار ارزشمند بود. همین چند جمله خانم مدیر مرا از هجمه های بسیار نجات داده بود. از همکار جایگزین خداحافظی سردی کردم و به سمت خانه به راه افتادم. در مسیر به این فکر می کردم که چرا ما انسان ها این قدر به قضاوت کردن علاقه داریم و زود هم قضاوت می کنیم؟ انگار باید برای هر اتفاقی نظری بدهیم و اگر چیزی نگوییم، خطای بزرگی انجام داده ایم. این پیش داوری ها واقعاً بزرگ ترین معضل ما انسان ها است. البته من هم از قائله مستثنی نیستم و باید تلاش کنم تا این قضاوت ها را کنار بگذارم.

در هفته بعد وقتی موضوع را برای حمید و حسین تعریف کردم، کلی خندیدند و دلشان برای من سوخت، حسین گفت: چه طور می خواهی یک سال را بدون صبحانه در مدرسه تحمل کنی؟ آخر مرد مومن ما کجا در خانه صبحانه می خوریم؟ تو می توانی گرسنگی را تحمل کنی؟ خیر سرت ده سال است می خواهی شام نخوری تا وزن کم کنی، اما دو برابر ما می خوری! حمید گفت: حالا ببین خانم مدیرها چه فکری در مورد تو می کنند. می گویند عجب آدم منظمی است که صبحانه ناهار و شام را هم باید روی برنامه بخورد.  

یک روز تصمیم گرفتم که صبح زودتر بیدار شوم و برای خودم صبحانه مفصلی آماده کنم. ساعت را روی شش تنظیم کردم و بیدار شدم و سماور را بالا زدم و بعد از جوش آمدنش چای را دم کردم و هرچه در خانه گشتم به جز چند تکه نان بیات که از شام دیشب مانده بود نیافتم و وقتی سفره را پهن کردم، فقط نان و چای در سفره بود. دیشب انگار قوم مغول به خانه ما حمله کرده بود. چای را با قند شیرین کردم و نان بیات را در آن زدم و با نگاهی که در افق محو بود صبحانه مفصل ام را خوردم.

 1404/09/06

308. فرم پرسنلی

با آمدن این دو تا خانم کلاً تراز مدرسه از دستمان خارج شده بود، نه این که قبلاً همه کاره مدرسه بودیم، با بودن آقای مدیر کارها  با هم و دوستانه انجام می شد و ما خودمان را در مدرسه و مسائل و مشکلاتش شریک می دانستیم و در حل آنها هر کاری از دستمان برمی آمد، انجام می دادیم. حتی در خیلی از موارد آقای مدیر که کاری داشت و به شهر می رفت مدرسه بی هیچ مسئله ای توسط ما اداره می شد. ولی حالا احساس می کنیم فقط دبیر هستیم و باید در کلاس درس بدهیم، دیگر در امورات مدرسه نمی توانیم کمکی کنیم.

همیشه در دفتر به روی ما باز بود ولی از ابتدای امسال هر کاری که داشتیم باید با اجازه وارد دفتر می شدیم. کلی باید یالله می گفتیم تا خانم ها معذب نباشند. به قول حمید زمان باید بگذرد تا این روابط ما کمی عادی تر شود، فعلاً رفتار ما کاملاً رسمی است. البته آنها هم همچون ما هنوز نتوانسته اند کاملاً خود را با این شرایط جدید وفق دهند. همه این ها برمی گردد به نداشتن تجربه، هم ما تا کنون با عوامل خانم کار نکرده بودم و هم آنها تا به حال مدیر مدرسه نبوده اند، تازه مدرسه ای خاص، مدرسه دخترانه با دبیران مرد.

هفته اول گذشت و همه چیز در مدرسه روی روال بود، هنوز آثار مدیریت آقای مدیر در مدرسه وجود داشت و به همین خاطر مشکل خاصی نداشتیم. این خانم ها هم آرام آرام داشتند با محیط آشنا می شدند. خانم مدیر دبیرستان که در مدرسه ما اضافه کار داشت، تقریباً حکم معاون مدرسه را داشت و به دوستش کمک می کرد. رفتار او با بچه ها بسیار جدی و محترمانه بود. تقریباً می شود گفت بچه ها از او حساب می بردند، نه این که بترسند ولی حد و حدود را رعایت می کردند. همین نشان می داد ایشان تا حدی می داند که چگونه باید رفتار کند.

خانم مدیرمدرسه ما هم بسیار آرام بود و کمتر می شد صحبت ایشان را شنید. بیشتر در دفتر بود و به کارهایش می پرداخت و در برخورد با دانش آموزان نرمتر بود. خوشبختانه بچه های مدرسه خوب بودند و اصلاً در بین آنها دانش آموز مسئله دار نداشتیم و این موضوع به خانم مدیر در مدیریتش بسیار کمک می کرد. هر روز که می گذشت وضعیت آنها در مدرسه بهتر می شد و ارتباطشان با دانش آموزان مستحکم تر می شد. همین باعث شده بود که بچه ها احساس بهتری داشته باشند. واقعاً مدیر و عوامل مدرسه دخترانه باید خانم باشند تا آن ارتباط لازم بین دانش آموز و اولیای مدرسه برقرار شود.

در روز شنبه هفته دوم در دفتر را زدم و با اجازه وارد شدم. می خواستم از هر سه کلاس آزمون ورودی بگیرم، به همین خاطر برگه سوالات را به خانم مدیر دادم و گفتم که به تعداد کپی بگیرند، فقط تاکید کردم کلاس سوم را ابتدا بگیرند که زنگ اول با آنها کلاس دارم. خانم مدیر که هاج و واج مرا نگاه می کرد و همکارش هم همانجا که ایستاده بود، دیگر تکان نمی خورد. اول فکر کردم از گرفتن امتحان به این زودی تعجب کرده اند، وقتی توضیح دادم که آزمون ورودی است، تغییری در حالت آنها مشاهده نکردم، آنجا بود که فهمیدم، بلد نیستند کپی بگیرند. حق هم دارند، تا به حال با دستگاه کپی کار نکرده اند. پس گفتم: اگر اجازه بدهید خودم کپی بگیرم. سریع استقبال کردند و من هم سراغ دستگاه کپی رفتم.

تا خواستم شروع کنم، خانم مدیر دبیرستان خیلی آرام گفت: ببخشید می شود توضیح دهید که من هم یاد بگیرم. در دلم گفتم: خانم مدیر مدرسه ما هیچ واکنشی نشان نداد، اما این خانم مدیر دبیرستان بیشتر پیگیر است و می خواهد یاد بگیرد. در هر صورت بهتر بود به آنها یاد دهم و دیگر مزاحم آنها در دفتر نشوم. برگه های کلاس سوم را کپی کردم و تمام توضیحات لازم را هم گفتم. مخصوصاً برای پشت رو زدن، ضمناً توضیحات کوتاهی هم درباره گیر کردن کاغذ دادم ولی در نهایت گفتم، هر وقت کاغذ گیر کرد، مرا صدا بزنید.

چون وقت نداشتم، همان برگه های کلاس سوم را که تکثیر کرده بودم به کلاس بردم و آزمون را برگزار کردم. زنگ بعد وقتی در دفتر را زدم تا بروم و برگه های کلاس های دیگر را تکثیر کنم، خانم مدیر مدرسه خودمان برگه ها را تکثیر شده به من تحویل داد. متعجب شدم و گفتم: دست شما درد نکند، زحمت کشیدید. ایشان هم خواهش می کنمی گفت و رفت. همین نشان می دهد که یادگیری آنها بسیار خوب است و در آینده می توانند خیلی سریع با امورات مدرسه آشنا شوند و همه را به درستی انجام دهند. فقط به نظر در سیستم دانا باید خیلی تلاش کنند و در آنجا هنوز کارشان گیر من است. در بین همکاران و حتی آقای مدیر من فقط تسلط کامل بر این سیستم دارم.

نکته عجیب دیگر در مورد این خانم ها بیتوته کامل آنها در طول هفته در روستا بود. آنها همانند ما شنبه آمده بودند و تا سه شنبه که من کلاس داشتم هنوز در روستا بودند و به شهر نرفته بودند. ضمناً  در طول این مدت هیچ اثری از خانواده آنها نیز دیده نشده بود. به نظر دوری راه و همچنین نبودن در کنار خانواده برای آنها زیاد مهم نبود. ما که  مجرد هستیم، بعد از یکی دو روز دلمان برای  خانه و خانواده مان تنگ می شود، این ها چه طور همسر و فرزندان را به  امان خدا گذاشته اند و اینجا مانده اند؟! مگر مدیریت یک مدرسه در روستا چقدر ارزش دارد که خانواده را رها کنند؟!

این چیزها به من مربوط نمی شود ولی سوالاتی است که نه تنها در ذهن من بلکه در ذهن همکاران نیز شکل گرفته بود. آنها تا پنجشنبه ماندند و با سرویس ظهر پنجشنبه بازگشتند. در سرویس صبح شنبه هم بودند و این یعنی آنها کل هفته را بیتوته کرده اند و از این به بعد هم بیتوته می کنند. همکارنی که متاهل بودند بیشتر تعجب می کردند و می گفتند که شوهران این خانم ها چه طور اجازه داده اند که آنها دور از خانه کل هفته را بیتوته کنند. زندگی حساب و کتاب دارد و اگر این طور ادامه یابد باعث اتفاقات بدی خواهد شد.

هفته سوم هم شروع شد و  همان روز شنبه در نوبت عصر تنها در اتاق دبیران نشسته بودم که صدای در آمد. حمید هنوز از کلاسش نیامده بود، او که بیاید که در نمی زند، پس حتماً دانش آموز است. این دانش آموزان یک دقیقه ما دبیران را رها نمی کنند. البته مطمئن بودم با من کار ندارند، حتماً با حمید کار دارند، او با بچه ها مهربان است و مانند من جدی نیست. با صدای بلند گفتم: آقای دبیر نیست، مزاحم نشوید. مگر نمی دانید که زنگ تفریح  برای استراحت است، شما نمی گذارید یک چای از گلویمان به خوشی پایین برود.

دیگر صدای در نیامد و پیش خودم فکر کردم، حتماً آن دانش آموز رفته است، ولی وقت در باز شد، با صحنه بسیار عجیبی روبرو شدم. حمید در را باز کرده بود، همانجا مقابل چارچوب در رو به من کرد و گفت: چرا در را باز نمی کنی؟ خانم مدیر پشت در هستند. از خجالت داشتم آب می شدم، قدرت تکلمم را از دست داده بودم. خانم مدیر هم بنده خدا برگه به دست مقابل در خشکش زده بود. او اصلاً انتظار چنین برخوردی از طرف من را نداشت. می خواستم توضیح دهم که فکر کرده ام دانش آموز است، ولی زبانم در دهانم نمی چرخید.

خدا حمید را خیر دهد که سریع فهمید موضوع از چه قرار است. رو به من کرد و گفت: فکر کردی دانش آموز پشت در است؟! من هم با سر تایید کردم. بعد رو به خانم مدیر کرد و گفت: این دبیر ریاضی ما هم خیلی جدی و بسیار سخت گیر است. اصلاً با دانش آموزان رابطه برقرار نمی کند، عصا قورت داده است، نظم خاص خودش را دارد و به نظر من خیلی خشک است. هرچه هم به او می گویم کمی لطیف باشد، نمی تواند خودش را تغییر دهد. او را ببخشید، فکر کرده، شما دانش آموز هستید. خانم مدیر که کمی حالش بهتر شده بود، گفت: بله، از همان روز اول فهمیدم که ایشان خیلی بداخلاق هستند.

خیس عرق شده بودم و فقط توانستم عذرخواهی کنم. فکر هر کسی را می کردم الی خانم مدیر، از ابتدای سال تا کنون آنها یک بار هم با ما کار نداشتند و به اتاق دبیران نیامده بودند. از کجا می دانستم که پشت در خانم مدیر است؟! البته بدشانسی من در روزهای شنبه و سه شنبه که در مدرسه دخترانه هستم این است که  فقط من و حمید هستیم و نفر سوم مدیر دبیرستان است که تاریخ وجغرافیا و اجتماعی درس می دهد، او همیشه در دفتر  و کنار همکارش است. اگر نفر سوم هم مرد بود، زودتر به دفتر می آمد و او پاسخ می داد و هرچه بود بهتر از من برخورد می کرد و این فاجعه رخ نمی داد. این برایم درسی شد که اول تنها در اتاق دبیران نباشم، دوم هر که در زد ابتدا در را باز کنم، بعد صحبت کنم.

من هنوز کاملاً  از شوک خارج نشده بودم ولی خانم مدیر وضعش بهتر بود. کاغذی که در دست داشت را به حمید داد و گفت: این را از طرف اداره فرستاده اند و باید همکاران پر کنند. لطفاً تکمیل کنید که پایان هفته باید به اداره تحویل دهم. می دانستیم این فرم چیست، ده سال است که در اوایل مهر این فرم می آید و ما پر می کنیم. همیشه ام برایمان سوال است که مگر آموزش و پرورش اطلاعات ما را به طور کامل ندارد؟ پرونده ما در اداره است و همه چیز در آن هست، ضمناً همان سال اول که پر کردیم، مگر وارد سیستم نشده است که باید هر سال پر کنیم؟! آنها که جدید آمده اند پر کنند.

فرم را حمید به من داد و بعد به خانم مدیر گفت: باشد، ما پر می کنیم و به شما تحویل می دهیم. من هم فقط داشتم عذرخواهی می کردم. همین ابتدا سوتی بدی داده بودم، حتماً خانم مدیر فکر می کند من آدم اخمو و بداخلاقی هستم و با همکارش چقدر پشت سر من حرف بزنند. من واقعاً بداخلاق نیستم، فقط در محیط مدرسه جدی هستم. به کسی توهین نمی کنم و فقط بسیار منظم هستم. خیلی تلاش می کنم فرق این دو را به دیگران نشان دهم، ولی متاسفانه موفق نمی شوم.

فرم را گرفتم و خواستم شروع کنم به تکمیل آن که چشمم به دو سطر ابتدایی آن افتاد که قبلاً تکمیل شده بود. چیزی که می دیدم و می خواندم را نمی توانستم باور کنم. هنوز از شوک برخورد با خانم مدیر خارج نشده بودم که شوک دوم به من وارد آمد. نمی دانم چقدر در این وضع بودم که حمید برگه را از من گرفت و گفت: مگر پر کردن فرم پرسنلی هم کاری دارد که تو این قدر معطل می کنی! هر ساله باید پر کنیم. او هم همچون من بعد از چند ثانیه در بهت فرو رفت. هر دو متعجب همدیگر را نگاه کردیم و بعد با هم گفتیم، مگر می شود؟!

امکان ندارد اداره آموزش و پرورش چنین کاری کند، غیرممکن است. حتی اگر این ها خودشان راضی شده اند ،عقل سلیم اجازه نمی دهد که آنها اینجا باشند. خانواده هایشان چطور رضایت داده اند؟! مادران ما همیشه نگران ما هستند که در چنین جای دور افتاده و صعب العبور خدمت می کنیم، مادران این ها چه طور این نگرانی را در مورد دخترانشان تحمل می کنند. مگر می شود دو تا دختر را تنها فرستاد در جایی که مشکلات زیادی برای زندگی است. ما مردها بعضی اوقات کم می آوریم، چه برسد به این دختر ها.

همه این بحث ها و این تعجب ما و فرو رفتن در بهت به خاطر یک کلمه بود که در مقابل اسم خانم مدیر و همکارش خانم مدیر دبیرستان نوشته شده بود و این کلمه «مجرد» بود که ما را متعجب کرده بود. من به عنوان برادر نمی توانم راضی شوم که خواهرم در چنین جایی خدمت کند. اداره آموزش و پرورش به همین علت است که خانم ها را در روستاهای دور سازماندهی نمی کند. حالا چه طور شده این دو تا دختر مجرد را به اینجا فرستاده است؟

 زندگی در اینجا برای ما سخت است چه برسد به این بندگان خدا. زمستان را چه کار خواهند کرد؟! زمستان های اینجا بسیار سخت و طولانی است و بیشتر اوقات به خاطر برف جاده بسته می شود. همه چیز در اینجا در زمستان یخ می زند، این ها در زمستان چه کار می خواهند کنند؟! هر چقدر هم که صاحبخانه به آنها کمک کند باز هم مشکل خواهند داشت. ما در سال های ابتدایی خدمت خیلی سختی کشیدیم تا آرام آرام با این شرایط خو گرفتیم.

ناگهان هر دو با هم و دقیقاً در یک زمان به سمت فرم یورش بردیم و جالب این که هر دو به یک موضوع نظر داشتیم و آن هم تاریخ تولد آنها بود. خانم مدیر مدرسه ما هم سن ما بود و خانم مدیر دبیرستان یک سال از ما بزرگتر بود. حمید گفت: از این به بعد باید به آنها دخترخانم مدیر بگوییم. نهیبی به او زدم و گفتم: آنها خانم مدیر هستند و بس، بهتر است روابط در همین حد رسمی و جدی باشد، آنها هم وقتی این فرم را ببیند و بخوانند، خواهند فهمید که ما دو تا فقط در این مدرسه مجرد هستیم. خوش به حال حسین که امسال فقط مدرسه پسرانه کلاس دارد.

در خانه وقتی با هم در مورد این موضوع صحبت می کردیم، حسین مطلبی گفت که پشتمان لرزید. من و حمید تنها دبیران مجرد مدرسه دخترانه بودیم و باقی همکاران همه متاهل بودند. همکاران متاهل ابتدایی که با خانواده در روستا بیتوته می کردند و همکارن متاهل ما هم معمولاً در یک یا حداکثر دو روز کلاس می گرفتند. آنها خواه یا ناخواه این موضوع را خواهند فهمید و همین سوژه ای می شود برای آنها که ما دو تا را دست بیندازند. حدس می زدیم چه چیزهایی خواهند گفت و چه بلاهایی با شوخی های بی مزه شان بر سر ما خواهند آورد. به فکر فرو رفتیم تا چگونه خود را از این بلا خلاص کنیم، چیزی به ذهنمان نرسید مگر این که خودمان را به بی اطلاعی بزنیم و هیچ نگوییم.

خوشبختانه در مدرسه دخترانه روزهایی که من و حمید کلاس داریم، نفر سوم خانم مدیر دبیرستان است، پس در آنجا اتفاقی رخ نخواهد داد. مشکل اصلی مدرسه پسرانه است، اول این که چهار کلاسه است و چهار دبیر در هر روز در آنجا هستند که با آقای مدیر می شوند پنج نفر، دو این که من و حمید و حسین برنامه هایمان طوری است که روز مشترک در آنجا نداریم، این یعنی باید تک نفره دفاع کنیم و این برای من بسیار بسیار سخت بود، حمید و حسین از پس همکاران بر می آمدند.

 تا یک هفته هنوز هیچ خبری نبود، ولی از هفته بعد از آن، مزه پرانی همکاران متاهل شروع شد. متاسفانه اولین بار خود آقای مدیر مدرسه پسرانه موضوع را مطرح کرد، البته می دانستیم او نیت خیر دارد ولی همین باعث آغاز حملات مرگبار همکاران شد. هر کسی به ما می رسید چیزی می گفت و ما هم فقط سکوت می کردیم. چیزی نمی گفتیم این گونه برخورد می کردند، حالا اگر جواب می دادیم، چه می شد؟! چقدر سخت است دهان مردمان را بستن.

یک بار در مدرسه یک از همکاران  به دیگران که در دفتر نشسته بودند، گفت: حیف که آنها دو نفر هستند و این ها سه نفر، ای کاش می شد اداره یکی دیگر می فرستاد تا بین این ها دعوا نشود. نفری یکی برسد و عدالت برقرار شود. تازه داشتند انتخاب هم می کردند. دیگر سکوت جایز نبود و مجبور شدم جواب دهم. ابتدا آنها می خندیدند ولی در ادامه که فهمیدند من واقعاً عصبانی هستم، بیشتر به من گیر دادند و مجبورم کردند که دفتر را به قهر ترک کنم.

آن قدر بدم می آید از آدم هایی که دوست دارند احساسات دیگران را به سخره بگیرند و وقتی می بینند طرف مقابل واکنش نشان می دهد به جای کم کردن آتش خشم طرف مقابل، آن را افروخته تر می کنند. من این مشکل را در بین دوستان هم دارم. گاهی حد شوخی را می گذرانند و مرا بسیار آزار می دهند. با این اوصاف دهه دوم خدمت من با چه چالشی شروع شد، مدیر خانم در مدرسه، مدیر خانم مجرد، حرف های همکاران و... 

خدا به خیر بگذراند.

1404/08/29

307. اتاق دبیران

سی و یکم شهریور با دوستان قرار گذاشته بودیم که به وامنان برویم و خانه را دوباره تحویل بگیریم و وسایل را درونش بچینیم. از جمع دوستانی که با ما بودند، فقط من و حمید و حسین آمده بودیم و مجبور شدیم همه کارها را خودمان انجام دهیم. تا شب هنگام مشغول کار بودیم که صاحبخانه با یک سینی چای آمد تا خبر ما را بگیرد. واقعاً نوشیدن چای بعد از این همه کار بسیار لذت بخش بود. بعد صرف چای چند کلامی هم صحبت کردیم، آقای صاحبخانه لبخندی زد و گفت: شما که هر سال همین جا هستید چرا وسایلتان را به مدرسه می برید؟ بگذارید همین جا باشد، من که برای تابستان این خانه ها را لازم ندارم. لبخندی زدیم و حمید گفت: حاج آقا ما به خاطر این که مزاحم شما  نباشیم وسایل را می بریم مدرسه، ای کاش زودتر به ما می گفتید.

کارها که تمام شد و آماده خواب شده بودیم که حسین گفت: فردا نوبت صبح مدرسه دخترانه است، من که فقط پسرانه کلاس دارم، ولی تو و حمید باید بروید و اولین روز مدیریت خانم ها را تجربه کنید. به شما تبریک می گویم که اولین دبیرانی هستید که در مدرسه دخترانه وامنان با مدیریت خانم شروع به کار می کنید. حمید خیلی منطقی جواب داد: چه فرقی می کند مدیر چه کسی باشد؟ ما معلم هستیم و کار خودمان را انجام می دهیم، مدیر فقط هماهنگ کننده است. ضمناً شاید کارشان خوب باشد و وضعیت مدرسه بهتر شود. برعکس حمید من هنوز نمی توانستم به این موضوع نگاهی منطقی ای داشته باشم، هنوز آن خاطره تلخ نمی گذاشت خوب فکر کنم.

صبح اول وقت با حمید به سمت مدرسه به راه افتادیم. هوا عالی بود و روستا هم پر از جنب و جوش بود، هر کدام از اهالی که به ما می رسید، سلام و علیک گرمی می کرد، دستمان را با مهربانی می فشرد و خبر و احوالمان را مشفقانه جویا می شد. بعد از ده سال خدمت در این روستا فکر کنم ما هم دیگر جزء اهالی اینجا محسوب می شویم و حالا که بعد از سه ماه آمده ایم، همه خبر ما را می گیرند. این سلام ها بسیار پر انرژی بود و  باعث شد سرحال به مدرسه برسیم.

حیاط مدرسه پر بود از شور و اشتیاق، بچه ها تا ما را دیدند دورمان جمع شدند و سلام و احوال پرسی می کردند و من هم مانند همیشه جدی و رسمی جوابشان را می دادم. تنها کاری که در روز اول می کنم که با بقیه روزها متفاوت است، لبخند زدن است. امروز که روز اول مدرسه است، نباید خیلی جدی بود. این دانش آموزان با این شور وهیجانی که دارند از ما انتظار دارند مهربانانه با آنها برخورد کنیم. برای من همین لبخند یعنی رفتار مهربانانه، بچه ها نیز چون مرا می شناختند، به همین لبخند راضی بودند.

در مدرسه به جز من و حمید هیچ کدام از عوامل نبودند. تا ساعت هشت هم صبر کردیم ولی هیچ کسی نیامد. روز اول مهر که این گونه شروع شود، در طول سال چگونه خواهد بود؟ شروع سال تحصیلی باید آغازی رسمی داشته باشد. به همراه حمید بچه ها را به صف کردیم تا مراسم صبحگاه را برگزار کنیم. بعد از قرآن و دعا، حمید که نطقش عالی بود برای بچه ها سخنرانی قرائی کرد و سال نو تحصیلی را به آنها تبریک گفت. تعبیر نوروز علم و دانش که حمید برای اول مهر به کار برد، برایم خیلی جالب بود. واقعاً برای ما معلم ها و دانش آموزان اول مهر عید نوروز است. در این روز فصل مدرسه و تعلیم و تربیت آغاز می شود، به همین خاطر است که بچه ها شور و شعف خاصی دارند.

حمید که صحبت هایش تمام شد مرا صدا کرد تا من هم سخنانی بگویم. البته من سخنرانی نمی دانم و فقط سال نو تحصیلی را به بچه ها تبریک گفتم و برایشان سالی پر از موفقیت آرزو کردم. می خواستم کمی درباره چگونگی مطالعه ریاضی با بچه ها صحبت کنم که آقای مدیر به همراه دو تا خانم از در حیاط وارد مدرسه شدند. بچه ها تا آقای مدیر را دیدند کلی هورا کشیدند و با او سلام و احوال پرسی گرمی کردند. صحنه عجیبی بود، آقای مدیر خیلی سعی می کرد خودش را عادی نشان دهد ولی این شور و اشتیاق بچه ها در برخورد با او حالش را منقلب کرده بود.

آقای مدیر به همراه آن دو خانم از میان هلهله شادی بچه ها گذشتند و به کنار ما که روی سکوی مدرسه ایستاده بودیم آمدند. با آقای مدیر سلام و علیک گرمی کردیم و بعد هم با دو تا خانم مدیر سلام و علیک کردیم. با توجه به تصوری که در ذهن داشتم منتظر دو تا خانم سن بالا بودم، ولی این دو خانم هم سن و سال ما بودند، حتی کوچکتر هم به نظر می رسیدند. این اصلاً با معادلات ذهنم همخوانی نداشت. مدیر باید نسبت به معلمان سن بیشتری داشته باشد تا بتواند تاثیر گذار باشد. عامل سن برای مدیر مدرسه هم در مواجهه با دانش آموزان و هم در برخورد با دبیران بسیار مهم است. در اینجا که قریب به اتفاق همکاران سال های ابتدایی خدمتشان را طی می کنند، بودن یک مدیر با تجربه بسیار کارآمد است.

هر دو خانم چادری بودند، یکی قد کوتاهی داشت و آن دیگری بلندتر بود. نگرانی را می شد در چهره هایشان دید، این بندگان خدا از ما مضطرب تر به نظر می رسیدند. حدس می زنم تا کنون تجربه مدیریت نداشته اند و اینجا اولین جایی است که قرار است مدیر شوند. آرام در گوش حمید گفتم: این ها بدتر از ما تازه کار هستند و تا بفهمند در مدرسه چه می گذرد، کار از کار گذشته است. حمید آرام با سر تایید کرد و خیلی آهسته جواب داد: با این وضعیتی که من می بینم، کل سال باید در مدیریت مدرسه به آنها کمک کنیم. کارمان کم بود، این هم اضافه شد.

 آقای مدیر شروع کرد به صحبت با بچه ها، وقتی گفت که دیگر مدیر مدرسه نیست، صدای اعتراض بچه ها بلند شد. هر کسی چیزی می گفت و هیچ کس قبول نمی کرد که آقای مدیر، مدیر نباشد. آقای مدیر با سعی بسیار هم خود و هم بچه ها را آرام کرد و به آنها گفت: این خانم ها قرار است مدیر مدرسه شما شوند. خوشحال باشید که مدیر خانم دارید. مدرسه دخترانه باید مدیر خانم داشته باشد. تا این مطلب را آقای مدیر گفت، سکوت کل حیاط مدرسه را فرا گرفت. همه بچه ها فقط خانم ها را نگاه می کردند. هیچ کس چیزی نمی گفت و همه با دقت در حال بررسی مدیرهای جدید بودند. نگاهی کوتاه به خانم ها که انداختم، دیدم دارند از خجالت آب می شوند.

آقای مدیر به آن خانمی که قدش کوتاه تر بود اشاره کرد و به بچه ها گفت: ایشان از امروز مدیر شما هستند، حرف ایشان را گوش می کنید و هر کاری گفتند انجام می دهید. بچه ها هنوز داشتند نگاه می کردند که آقای مدیر شروع به دست زدن کرد و همه بچه ها هم دست زدند و ما هم مجبور شدیم دست بزنیم. واقعاً آمدن مدیر خانم به این منطقه دورافتاده دست زدن هم دارد، جایی که در دل کوهستان است و با نزدیک ترین شهر حدود هفتاد کیلومتر فاصله دارد و بیست کیلومتر انتهایی آن هم جاده خاکی و صعب العبور است.

خانم بلند قد نیز توسط آقای مدیر معرفی شد، ایشان مدیر دبیرستان که در نوبت مخالف مدرسه ما بود، بودند. البته آقای مدیر ادامه داد که ایشان در مدرسه شما به عنوان دبیر تاریخ و جغرافیا و اجتماعی هستند و با شما کلاس دارند. باز هم همه دست زدند و ما هم دست زدیم. چقدر جالب، هنوز نیامده اضافه کارشان نیز آماده است، هم مدیر هستند و هم دبیر، با این اوصاف دو شیفت باید مدرسه بروند. پس خانه زندگی شان چه می شود؟!

به یاد روز اولی که وارد مدرسه دخترانه شدم افتادم، تصاویرش کاملاً واضح مقابلم چشمانم بود. آقای مدیر مرا به کلاس سوم راهنمایی برد و گفت: ایشان دبیر ریاضی شما هستند، به درس هایش خوب گوش دهید تا ریاضیات تان خوب شود و بعد رفت و من ماندم با تعدادی دانش آموز دختر که بعضی از آنها از نظر هیکل هم اندازه من بودند. آن قدر اضطراب داشتم که نمی توانستم درس را شروع کنم، قلبم به شدت می زد و چیزی نمانده بود پس بیفتم. ولی حالا برای این خانم ها دست می زنند و تشوقیشان می کنند و...، ما کجا و این خانم ها کجا؟!

آقای مدیر برای ما همچنان آقای مدیر بود و هست و خواهد بود. بچه ها را برای آخرین بار به کلاس ها هدایت کرد و با همه آنها تک تک خداحافظی کرد. بچه ها واقعاً دوستش می داشتند و با ناراحتی از او جدا می شدند. موقع وداع ما فرا رسید، با هم روبوسی کردیم و برای همدیگر طلب خیر کردیم. با چهره ای متبسم خداحافظی کرد ولی می دانستیم درونش دریایی چنان متلاطم است که هر کشتی ای را در خود غرق خواهد کرد. با ایشان خاطرات بسیار خوبی داشتیم، مدرسه دخترانه با وجود ایشان بهترین مکان برای ما بود. آرزومندیم که در آینده نیز همیشه موفق و پیروز و شاد باشد.

معمولاً اولین جلسه هر سال به معارفه می گذرد، ولی چون سال قبل و سال قبل تر از آن، این بچه ها دانش آموز من بودند، به معارفه نیاز چندانی نبود. بخشی از مطالب مهم ریاضی سال قبل را مرور کردیم. قرار شد جلسه بعد را نیز به همین مرور اختصاص دهیم و در جلسه سوم آزمون ورودی برگزار شود. بچه ها چون مرا می شناختند، زیاد غرغر نکردند و مانند همیشه نمونه سوال ها را حل می کردند. خیلی دوست داشتم جلسه اول بدون درس پیش رود ولی واقعاً معارفه و خوش آمدگویی بیشتر از ده دقیقه طول نکشید.

زنگ تفریح خورد و بچه ها با شادی به حیاط رفتند ولی من پایم نمی کشید به سمت دفتر بروم. علتش حالا دیگر آن دیدگاه منفی قبلی نبود، وقتی این خانم ها را سر صف دیدم فهمیدم آنها هم مانند ما کم تجربه هستند، واقعیت امر خانم بودنشان باعث می شد که رویم نشود به دفتر بروم. منتظر ماندم تا حمید هم از کلاس بیاید تا با هم به داخل دفتر برویم. حمید از من بهتر بود و گفت: بیا برویم، سخت نگیر، این ها همکاران جدید ما هستند و یک سال باید در یک مدرسه با هم کار کنیم. نمی دانم چرا اصلاً دوست نداشتم به دفتر بروم. حرف های حمید منطقی بود ولی نمی دانم چرا رفتار من غیرمنطقی بود؟!

فکر کنم همه چیز به دوران نوجوانی و دبیرستان من باز می گردد، به قول معروف بچه مسجدی بودیم و بیشتر اوقات پای منبر می نشستیم، آن قدر از نامحرم و گناه های مربوط به آن در گوش ما خوانده بودند که جرات نداشتم به صورت یک خانم نگاه کنم. یک روحانی در مسجد محله داشتیم که هر روز به ما نوجوانان می گفت: نگاه به نامحرم تیری است از طرف شیطان که می خواهد شما را وادار به گناه کند. هرگاه دختری را دیدید سرتان را پایین بیندازید و ذکر بگویید.

شاید آن روحانی می خواسته با این صحبت ها به ما در کنترل نفس اماره کمک کند، شاید در دوران نوجوانی این کار لازم بوده، ولی به نظرم می شد کمی ملایم تر این موضوع را به ما می گفت. در همان سن یک بار در یکی از کتب مذهبی خواندم که نگاه به نامحرم اگر به خاطر قصد بدی نباشد، مشکل ندارد. همین را به روحانی مسجد گفتم، در جوابم گفت: کاملاً درست است، شما با نگاه اول اگر هم بدون قصد باشد ممکن است در دام قصد بد بیفتید، پس بهتر است که همان نگاه اول را هم انجام ندهید. چه فلسفه بافی ها برای ما کردند که کل دوران نوجوانی و جوانی ما در ترس از ارتکاب گناه طی شد. حالا که نگاه می کنم، کل زندگی من در آن زمان در رهبانیت گذشت و حالا هم هنوز اثرات آن در من هست، یکی همین نرفتن به دفتر.

حمید در زد و یاالله گویان وارد دفتر شدیم. مدیران محترمه پشت میزهایشان نشسته بودند و به احترام ما بلند شدند. ما هم روی صندلی هایی که در طرف مقابل آنها بود نشستیم، همان جایی که همیشه می نشستیم. جای آقای مدیر واقعاً خیلی خالی بود. اگر او بود الآن کلی شوخی می کردیم و می خندیدم، ولی حالا ساکت و مظلوم یک گوشه نشسته بودیم. آن دو هم هیچ حرفی نمی زدند که این سکوت سنگین شکسته شود. بعد از چند دقیقه حمید بلند شد و رو به من گفت: من بروم چای بیاورم، تا این را گفت، آن دو تا خانم سرخ و سفید شدند و بعد با خجالت گفتند: ببخشید یادمان رفت چای دم کنیم. حمید لبخندی زد و گفت: شما فعلاً میهمان هستید، بفرمایید بنشینید، من سماور را روشن می کنم، بعد از دفتر خارج شد.

سنگینی فضا چندین برابر شد. من که فقط زمین را نگاه می کردم و مثلاً سعی می کردم عادی باشم. نمی دانستم آنها چه کار دارند می کنند، چون اصلاً نگاهشان نمی کردم. حمید هم خوب بهانه ای پیدا کرده بود که از دفتر خارج شود. داشتیم در این سکوت غرق می شدیم که خانم مدیر دبیرستان از من پرسید: ببخشید شما دبیر چه درسی هستید؟ خدا را شکر که او سر صحبت را باز کرد و این فضا شکسته شد. اگر به من بود تا ابد ساکت می ماندم. گفتم: دبیر ریاضی هستم و ده سال تمام است در اینجا خدمت می کنم. ناگهان هر دو متعجبانه گفتند: ده سال!!

مگر ده سال زیاد است که این ها این گونه تعجب کردند؟! خانم مدیر مدرسه ما گفت: ما هر دو پنج سال سابقه داریم، آن هم در نهضت سوادآموزی، خانم مدیر دبیرستان ادامه داد: البته در این پنج سال من یک سال فارسیان و یک سال هم خوش ییلاق بوده ام. حالا نوبت من بود که متعجب شوم، اول این که این ها چقدر کم سابقه هستند، نصف من سابقه دارند و دوم این که چه طور یک خانم در جایی مانند خوش ییلاق می تواند خدمت کند؟ حتماً باید بیتوته کند، خانواده را چه کار می کند؟ رویم نشد بپرسم که چه طور در این روستاها به همراه همسر و فرزندانشان بیتوته کرده اند.

همین چند کلام خیلی کمک کرد که فضا کمی قابل تحمل شود. حمید نامرد هم تا پایان زنگ تفریح به دفتر بازنگشت. زنگ دوم هم مانند زنگ اول گذشت و وقتی زنگ تفریح خورد و وارد سالن شدم، روحانی روستا را به همراه یکی از اهالی دیدم. سلام و علیکی کردیم و با آنها وارد دفتر شدیم. برای من حضور ایشان در اینجا بسیار سوال برانگیز بود، اولاً ایشان دانش آموزی در مدرسه نداشتند و ثانیاً حتی اگر دانش آموز هم می داشتند، هنوز دو زنگ از سال تحصیلی گذشته است و برای پرس و جو از وضعیت دانش آموز خیلی زود است.

خانم مدیرها هم با دیدن آنها شوکه شدند. آقای روحانی بعد از سلام و احوالپرسی روی به خانم ها کرد و به آنها خوش آمد گفت و بعد از کلی تعریف و تمجید از آنها به خاطر قبول این مسئولیت، ادامه داد: خانه ای در کنار مدرسه در نزدیک ترین محل ممکن جهت بیتوته شما آماده شده است و می توانید وسایلتان را به آنجا منتقل کنید. خانم های مدیر که بسیار خوشحال شده بودند، از ایشان بسیار تشکر کردند. من هم حمید را نگاه کردم و هر دو همچون فرزندان یتیم سرمان را پایین انداختیم، در این ده سال، حتی یک بار هم حال ما را نپرسیده بودند.

بعد نوبت به آن آقا رسید که تشکرات وافر خود را به عرض برساند. ماشاالله کوتاه هم نمی آمد و با کلمات قلمبه سلمبه صحبت می کرد و از خانم مدیرها تشکر می کرد. من و حمید هم هرچه بیشتر می گذشت بر زاویه خم شدن گردنمان افزوده می شد. این آقای محترم در پایان هم پیشنهادی دادند که همه ما را در بهت فرود برد. ایشان فرمودند: بهتر است اتاقی به غیر از دفتر برای معلمان تدارک دیده شود، تا در زنگ های تفریح در آنجا استراحت کنند. همین اتاق کناری را که خالی است ما آماده می کنیم که اتاق دبیران شود.

روز اول مدیریت خانم ها در مدرسه با تبعید ما به اتاقی تنگ و تاریک به نام «اتاق دبیران» آغاز شد. تبعیدی که به خاطر خانم ها بود، شاید خودشان چنین چیزی را نمی خواستند ولی حضورشان موجب این اتفاق شد. از همین روز اول مرزبندی ها شکل گرفت و این برای ما که ده سال همه با هم در مدرسه بودیم بسیار سخت بود. همان تفکر محرم و نامحرم بود که باعث این اتفاق شد. من هرچه قدر می خواهم در این مورد منطقی رفتار کنم، شرایط نمی گذارد. تنها کسی که در جمع همکاران موافق این قضیه بود فقط من بودم، به نظر هنوز زندگی رهبانی در درون من هست.

1404/08/21

306. دهه دوم

چقدر سریع زمان می گذرد، نفهمیدم کی این ده سال به پایان رسید. باور نمی کنم به یک سوم دوران خدمتم رسیده ام، هنوز آن طور که باید و شاید با تجربه نشده ام و هنوز حتی حس کارمند بودن هم ندارم. درست است که در این سالها سختی های بسیاری را تحمل کرده ام ولی حس خوبِ بودن در محیطی آرام و بی آلایش به همه آن سختی ها می ارزید. از ابتدای مهر پا به دوره دوم ده ساله معلمی ام می گذارم. نمی دانم آیا این دهه با ده سال قبلی متفاوت خواهد بود؟ آیا می توانم امید داشته باشم که به گرگان منتقل شوم؟ آیا می رسد روزی که با یک کورس تاکسی به مدرسه بروم و این همه در راه نباشم؟

وقتی شرایط خودم را در آموزش و پرورش آزادشهر بررسی می کنم، هیچ امیدی به هیچ گونه تغییری نیست. در مدت این ده سال حتی یک نفر هم در رشته ریاضی در آزادشهر استخدام نشده و حتی یک نفر هم انتقالی نیامده است و من همچنان نفر آخر لیست سازماندهی هستم و باید آخرین روستا را پر کنم. من در سازماندهی هیچ گاه نمی توانم انتخاب کنم و همیشه مجبورم آخرین نقطه را بگیرم. با این اوصاف دهه دوم که هیچ در دهه سوم هم حتماً در آخرین نقطه هستم، زندگی من در همه موارد در آخر قرار دارد.

تمامی این افکار در زمانی به ذهنم خطور کرد که در مینی بوس روستا نشسته بودم و در هوای گرم شهریور به سمت وامنان می رفتم. درس نخواندن دانش آموزان هم برای خودشان و هم برای ما زحمت ایجاد می کند. به دلیل نبودن سرویس معلمان در تابستان باید مانند سابق روز قبل به راه می افتادم تا بتوانم صبح در مدرسه باشم و امتحان درس خودم را برگزار کنم. طبق سنوات گذشته، به خاطر این که خانه را تحویل داده ایم، برای امتحانات شهریور با آقای مدیر هماهنگ کرده ایم که کلاسی را با موکت مفروش کند تا هر همکاری که برای امتحان می آید، آنجا اسکان داشته باشد. البته لوازم ضروری را از وسایلمان که در انبار مدرسه گذاشته ایم برمی داریم، پخت و پز را هم در آبدارخانه مدرسه انجام می دهیم.

هوای کوهستان با شهر کاملاً متفاوت بود. در اینجا بادی که از پنجره های مینی بوس به داخل می وزید تا حدی خنک تر بود، به طوری که علاوه بر این که آزاردهنده نبود، تا حدی هم خوشایند بود. البته بی بارانی باعث شده بود، خشکی به شدت همه جا را فرا بگیرد و غبار سنگینی روی درختان نشسته باشد. تشنگی زمین و درختان و به طور کل طبیعت این خطه را می شد از ظاهر غبارآلود آنها فهمید. ابرها کجایند تا بیایند و با باران های سیل آسایشان این تشنگان را سیراب کنند. دلم برای دعواهای همیشگی من و ابرها تنگ شده است. حاضرم بیایند و مرا کاملاً خیس کنند در حدی که بیمار شوم، ولی ببارند و این منطقه را از این حالت بحرانی خارج کنند.

به خانه آقای مدیر رفتم تا کلیدهای مدرسه را بگیرم. زیاد سرحال نبود، احساس کردم که شاید بیمار است ولی این طور نبود، شاید در خانواده اش مشکلی پیش آمده است؟ به همین خاطر زیاد کنجکاوی نکردم، اگر چیزی باشد حتماً فردا در مدرسه خواهد گفت. از او خداحافظی کردم و به مدرسه رفتم، وارد حیاط مدرسه که شدم، همه جا سوت و کور بود، مدرسه بدون دانش آموزان هیچ حس و حالی ندارد و انگار مرده است، دانش آموزان خون های حیات بخشی هستند در رگ های مدرسه که آن را زنده و شاداب نگاه می دارند.

اولین کار تکثیر سوالات بود، خوشبختانه از سال قبل یک دستگاه فتوکپی به مدرسه داده بودند و از دست آن مومی و استنسیل خلاص شده بودیم. سوالات را قبلاً آماده کرده بودم و به تعداد تکثیر کردم و همه چیز را برای فردا صبح آماده کردم. وقتی خیالم از سوالات راحت شد، به آبدارخانه رفتم و یک چای برای خودم گذاشتم. نوشیدن چای در پشت پنجره ای که در مقابلش تا دوردست ها را می شود دید، بسیار لذت بخش است. کوه زریوان همچون همیشه با صلابت ایستاده است و انگار با دقت همه چیز را زیر نظر دارد. او چه بسیار مانند من، انسان هایی را دیده است که آمده اند و رفته اند و هیچ نامی از آنها به یادگار نمانده است. فقط اوست که پس از این همه سال همچنان هست و خواهد بود.

غروب آفتاب، سرخی عجیبی را در فضا پراکنده کرد و همه جا را طور دیگری ساخت. سکوت و نسیم خنکی که می وزید مزید بر علت شد و حال هوای مرا نیز دگرگون کرد. در این مکان که تا حد بیکران را می شود دید و تنفس هوای تازه آن روح و روان آدمی را جلا می دهد به یاد فکرهایم در مینی بوس افتادم، به خودم گفتم می خواهی بروی شهر که چه شود؟! آیا در آنجا می توانی چنین مناظر بدیع و دل فریبی را مشاهده کنی؟ می توانی در چنین هوای پاک و فرح بخشی تنفس کنی؟ می توانی در چنین سکوت عمیق و معنی داری به ژرف های ذهنت رسوخ کنی و افکار خود را بپروری؟ مطمئن باش در شهر از این خبرها نیست. شاید آسایش باشد ولی مطمئناً آرامش نیست.

برای شام پیش بینی های لازم را انجام داده بودم، یک قرص نان بربری و یک کنسرو خاویار بادمجان آورده بودم. کنسرو را گرم کردم و روی پله های ورودی مدرسه زیر آسمان پرستاره نشستم، دور بودن از شهر مرا حتی از زمان هم دور کرد. احساس می کنم در سالهای بسیار دور در حال زندگی هستم و تا امروز بسیار فاصله دارم. اطعمه ای به غایت لذیذ را در مکانی به غایت آرام تناول نمودیم، گویی مَنّ و سلوا بود که از آسمان برایمان هبوط کرده بود. چنان لذیذ بود که از خوردنش سیر نمی گشتیم و از کم شدنش افسوس همی خوردیم. ماه نیز خود را به بزم ما رساند و مجلس را نورانی فرمود، او نیز بسیار شادمان به نظر می رسید. در آن لحظات چنان برما گذشت که بیانش را محال می نماید.

تکانی به خود دادم و از دل تاریخ بیرون آمدم. افکارم هم داشت بیانی تاریخی به خود می گرفت. خستگی راه باعث شد تصمیم بگیرم که بخوابم. به کلاسی که معمولاً مفروش می شد رفتم ولی هیچ خبری از موکت نبود. رفتم تا در انبار را باز کنم، هیچ کلیدی به قفل آن نمی خورد، انگار آقای مدیر قفل را عوض کرده بود. در این موقع شب کجا می توانم بروم؟ باید در همین مدرسه به هر صورتی که شده بخوایبم. به یاد سجاده ای افتادم که همکاران روی آن نماز می خواندند. چاره ای نبود، گوشه دفتر را جارو زدم و کاملاً تمیز کردم و سجاده را آنجا پهن کردم، ولی هر کار کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که روی آن بخوابم.

به جستجویم در مدرسه ادامه دادم تا شاید چیز بهتری بیابم. در اتاقی که وسایل ورزشی را آنجا می گذاشتند، تشکی یافتم که برای دراز و نشست دانش آموزان بود، بهتر از این نمی شد، آن را کاملاً تمیز کردم و به دفتر آوردم. ابتدا آن را روی دو تا میزی که به هم چسبیده بودند،  گذاشتم تا حالت تخت پیدا کند، ولی ارتفاع زیاد آن مرا ترساند که شاید بیفتم. روی زمین انداختم و رویش دراز کشیدم. خوابیدن سخت بود، ولی چون من کلاً آدم خواب آلودی هستم، و خیلی هم خسته شده بودم، زیاد چیزی نفهمیدم و در خواب غرق شدم.

صبح آقای مدیر آمد، دستش درد نکند، به همراه خود صبحانه مفصلی هم آورده بود. نان تازه، کره و مربا، تخم مرغ آب پز و ...، این صبحانه واقعاً شاهانه بود. بعد از صرف صبحانه نوبت به برگزاری امتحانات رسید. بچه ها می آمدند و کلاس به کلاس امتحان می دادند و می رفتند، ولی رفتارشان با زمان مدرسه کاملاً متفاوت بود، همه با چهره های درهم می آمدند و وقتی مرا می دیدند بر اخمشان می افزودند. مانند همه امتحانات سکوت بر جلسه حکم فرما بود و دانش آموزان حق صحبت کردن یا سوال پرسیدن از من را نداشتند. فکر کنم مقدار متنابهی ناسزا و نفرین برای خودم جمع کردم، ولی چاره ای نبود باید محکم می گرفتم تا بفهمند که در اینجا خبری نیست و باید در طول سال بهتر درس بخوانند.

در دفتر خود آقای مدیر سر صحبت را باز کرد، قرار است از اول مهر مدیر جدیدی به مدرسه بیاید. شوکه شدم، این چه تصمیمی است که اداره آموزش و پرورش گرفته است. آقای مدیر اهل این روستا است و همه بچه ها را می شناسد. اشراف کامل بر همه چیز دارد و در این چندین سالی که من با ایشان در مدرسه بوده ام، چنان در مدیریت مدرس موفق بوده اند که به یاد ندارم مشکل حادی به وجود آمده باشد. ایشان هم تجربه بالایی دارند، هم توانمند هستند و هم کار مدیریت را در همه جوانبش بسیار خوب می دانند و به آن عمل می کنند. این تغییر اصلاً به صلاح مدرسه و دانش آموزان نیست.

گفتم: من با این کار مخالفم، تا مدیر جدید بیاید و بچه ها را بشناسد و وضعیت مدرسه دستش بیاید که سال تمام می شود و هزار جور مشکل برایمان پیش می آید. این اداره آموزش و پرورش اینها را نمی داند؟! این چه کاری است که می خواهد انجام دهد؟! آقای مدیر لبخندی زد و گفت: نگران نباش، مدیر جدید که بیاید خیلی بهتر از من خواهد بود و بیشتر به درد بچه ها خواهد خورد. گفتم: هیچ کس مانند شما به درد این بچه ها نمی خورد. شما اهل اینجا هستید و همه را به خوبی می شناسید و دیگران هم شما را کاملاً می شناسند.

می خواست خودش را عادی نشان دهد ولی کاملاً معلوم بود که او هم دوست ندارد از مدیریت مدرسه کنار گذاشته شود. سالهاست که مدیر بوده و همه چیز را کامل در کنترل داشته، به این مدیریت عادت کرده و سالهاست از تدریس فاصله گرفته است، سخت است دوباره به کلاس بازگردد. حسش را کاملاً درک می کنم، انگار بعد از ده سالی که سابقه تدریس دارم به من بگویند بیا مدیر شو، وقتی به تدریس خو گرفته ام، چه طور می توانم رهایش کنم؟ وقتی مدیریت بلد نیستم چه طور می توانم قبول کنم؟ من معلم بوده ام و هستم و خواهم بود و آقای مدیر هم مدیر بوده و هست و این که دیگر نخواهد بود، بسیار سخت است.

حرارت من بسیار بالا رفته بود و حالا نوبت آقای مدیر بود که مرا آرام کند. گفت: نگران نباش، مدیر جدید خانم است و برای مدرسه دخترانه بهتر است که مدیر خانم باشد. دختران نیاز به یک خانم در مدرسه دارند تا بتوانند مسائل و مشکلاتشان را راحت تر با او در جریان بگذارند. اصلاً مدیر مدرسه دخترانه و حتی معلمانش نیز باید خانم باشند. این جمله آقای مدیر همچون آب سردی بود بر روی من، مدیر خانم! تا حالا سابقه نداشته در این منطقه دبیر خانم بفرستند چه برسد به مدیر خانم، فقط چند سال پیش یک زوج فرهنگی به کاشیدار آمده بودند که خانم معاون مدرسه و همسرش مدیر مدرسه بود.

به خاطر آن کلاس تقویتی که در شهر داشتم، تجربه خوبی از مدیر خانم نداشتم و ذهنم خواه ناخواه تعمیم می داد و به نظرم کار با مدیر خانم بسیار سخت و دشوار می آمد. تازه من موظفی ام مدرسه دخترانه است و این یعنی این خانم مدیر مستقیم من است و ارزشیابی من در دست ایشان است، این کار را بسیار سخت تر می کند. فقط مانده بودم چه طور یک خانم قبول کرده که به این روستای دور دست بیاید، خانواده اش چه کار می خواهند بکنند؟ هر روز که نمی تواند رفت و آمد کند، باید بیتوته کند، آیا همسر و فرزندانش می توانند در اینجا زندگی کنند؟ آنها مانند ما نیستند که از هفت دولت آزاد باشند.

در ذهن خودم به دنبال پاسخ سوالاتم بودم که آقای مدیر ادامه داد: دو تا خانم هستند، یکی مدیر مدرسه راهنمایی و دیگری مدیر دبیرستان، از اول مهر هم می آیند و سکان هدایت مدارس را در دست می گیرند. سوالاتم کاملاً ضرب در دو شد. ما که مرد و جوان و مجرد هستیم، اینجا با مشکلات عدیده ای زندگی می کنیم. کار مدرسه یک طرف و رتق و فتق امورات خانه طرف دیگر. البته به خاطر خصلت مردانه ای که داریم و کلی نگر هستیم، زندگی را به سهولت می گذرانیم،  ولی خانم ها که حساس هستند و به جزئیات بسیار اهمیت می دهند، چه کار خواهند کرد؟

از سال آینده مدیریت مدارس دخترانه وامنان تغییری اساسی در همه جهات خواهد داشت و این تغییر حتماً بر ما اثر خواهد گذاشت. امیدوارم همچون سالیان گذشته، محیطی دوستانه و بدون تنش در مدرسه داشته باشیم. ولی هرچه فکر می کنم، با مدیر خانم و دبیران مرد نمی شود محیط آرامی را پیش بینی کرد. مدیر خانم برای زمانی خوب است که دبیران نیز خانم باشند. یک جورایی احساس می کردم که از این به بعد در مدرسه دخترانه بسیار معذب خواهیم بود. دیگر آن آزادی عمل همیشگی را در دفتر نخواهیم داشت، فکر کنم اصلاً اجازه ورود به دفتر را نداشته باشیم.

برگه های تجدیدی را با ذهنی مخشوش تصحیح کردم، به خاطر آقای مدیر که می گفت: به خاطر من که آخرین سالی است که در این مدرسه هستم، بچه ها را قبول کنم، خیلی تلاش کردم ولی نمی شد کاری کرد، این بچه ها چیزی ننوشته بودند که بتوانم به آن نمره دهم. کار دیگری هم از دستم بر نمی آمد. کلی برگه ها را بالا و پایین کردم و به بهانه هر نوشته ای بیست و پنج صدم دادم، ولی چنان افاقه ای نکرد و فقط توانستم یک برگه را که در حدود هشت بود به ده برسانم. من همیشه در برابر مدیرهایی که درخواست نمره می کنند مقاومت می کنم و به هیچ عنوان هم نمی گذارم حقی ضایع شود، ولی وضعیت امروز آقای مدیر فرق داشت. به آقای مدیر صادقانه موضوع را گفتم و او هم عاقلانه قبول کرد.

این خانم ها نیامده کار ما را به هم ریخته اند. اول این که آقای مدیر را مجبور کردند با توجه به شناختی که از من داشت، از من بخواهد که نمره بدهم، دوم این که من هم مجبور شدم که برای اولین بار از خط قرمزم عبور کنم و بخواهم که نمره بدهم و سوم این که حتی همین کار را هم نتوانستم انجام دهم و آقای مدیر نتوانست با خاطره خوش قبولی بچه ها از مدرسه برود. این خانم ها نیامده این همه مشکلات برایمان ایجاد شده، اگر بیایند چه اتفاقاتی رخ خواهد داد؟! خدا به خیر بگذراند.

ظهر تا کاشیدار پیاده رفتم و هرچه ابرها را صدا زدم که بیایند و مرا خیس کنند، نیامدند. نمی دانم چقدر از این جا دور بودند که فریادهای استغاثه ام را نشنیدند. یک جوری باید به آنها خبر بدهم که اینجا تشنگان بسیاری هستند و نیاز مبرم به آب دارند، ولی حیف که نمی دانستم چگونه باید این کار را انجام دهم. همیشه تا پایم را در جاده می گذاشتنم، سریع به بالای سرم می آمدند و شروع به باریدن می کردند. تا تیل آباد هم که پشت وانت بودم، فقط چشمان به آسمان بود تا ابر کوچکی را ببینم و او را پیک این خبر کنم، ولی هیچ چیزی در آسمان نبود مگر آفتاب عالم تاب.

غروب که به خانه رسیدم، اولین کاری که کردم به حمید زنگ زدم و قضیه مدیریت جدید مدرسه را به گفتم. او هم مانند من متعجب شد، او هم این سوال را مطرح کرد که چه طور شده آنها این روستا دور افتاده را قبول کرده اند، به قول حمید آنها را که مانند ما نمی توانند اجبار کنند. خانم ها را فقط تا نوده خاندوز که حدود پنج کیلومتر تا شهر فاصله دارد و ابتدای جاده آزادشهر شاهرود محسوب می شود، سازماندهی می کنند و بقیه روستاها توسط آقایان پر می شود. حتماً دلیل خاصی دارد که این دو تا خانم را یک دفعه فرستاده اند آخر خط.

کلی با حمید خاطرات شیرین گذشته را مرور کردیم و افسوس خوردیم که دیگر آن راحتی را در دفتر مدرسه دخترانه نخواهیم داشت. ما در کلاس های دخترانه با توجه به وجود حساسیت های خاص دانش آموزان دختر، خیلی جدی هستیم و در دفتر کمی خودمان را تخلیه می کنیم، آقای مدیر هم همراهی می کند و فضای دفتر بسیار دوست داشتنی می گردد، ولی از امسال به بعد دیگر آن فضا را در دفتر نخواهیم داشت.

دهه دوم خدمتم با شرایط عجیبی آغاز می شود، با آمدن مدیریت جدید در مدرسه دخترانه فصل جدیدی در وضعیت کاری من و دوستانی که در مدرسه دخترانه تدریس می کنند به وجود خواهد آمد که احتمالاً آبستن اتفاقاتی خواهد بود که تجربه ای در آن ندارم. باید منتظر اول مهر باشیم تا ببینیم چه اتفاقاتی در مدرسه رخ خواهد داد و نحوه برخورد این خانم ها با ما چگونه خواهد بود. امیدواریم همه چیز همانند سابق روال عادی اش را طی کند و اتفاق خاصی رخ ندهد تا تنشی ایجاد نشود. محیط کار باید آرام و دوستانه باشد.

1404/08/14

305. اشتباه

از ساعت دوازده و نیم ظهر که کنار کلبه کل ممد ایستاده بودیم تا حالا که ساعت سه شده بود، هیچ وسیله ای حتی در جهت مخالف مسیر ما نیامده بود، تنها چیزی که می آمد برف بود و آرام آرام داشت می نشست. حمید گفت: تا غروب صبر می کنیم، اگر ماشین نیامد، برمی گردیم وامنان و فردا صبح با مینی بوس های روستا می رویم. کمی فکر کردم و گفتم: این برف تا فردا جاده را خواهد بست و تا ماشین راهداری بیاید و مسیر را بازگشایی کند عصر خواهد شد، هر طور شده امروز باید برویم.

حمید نگاه خاصی به من کرد و گفت: چه طور باید برویم؟! با کدام وسیله؟ نکند فکر پیاده رفتن به سرت زده است، مرد مومن هفده کیلومتر راه است و اگر همین الآن هم حرکت کنیم، دو ساعت دیگر به شب برمی خوریم و شام گرگ ها و شغال ها می شویم، خواهش می کنم از این فکرها برای ما نکن، من حاضرم بمانم و فردا غروب به خانه برسم ولی زنده برسم. خنده ای کردم و گفتم: من که پیاده رفتن را دوست دارم، حاضر هم هستم که بروم، شما مشکل دارید و نمی توانید کیلومتری پیاده روی کنید. ضمناً نگران گرگ ها هم نباش! آنها سراغ من می آیند و با تو که فقط استخوان و اندکی پوست هستی کاری ندارند.

حمید نیش خندی زد و گفت: آن گرگ بنده خدا اگر تو را بخورد، گوشت چندانی به دندان نمی گیرد، فقط چربی گیرش می آید. گفتم: این طور هم نیست، من وزنم زیاد است ولی چاق نیستم، شکم ندارم، استخوان بندی ام درشت است. حمید چپ چپ نگاهم کرد و تا خواست چیزی بگوید، ناگهان ساکت شد و با دست پشت سرم را نشان داد و فقط گفت: ماشین. وقتی برگشتم، یک ماشین سواری دیدم که داشت به ما نزدیک می شد. برق شادی چشمانمان را منور کرد و سریع به سمت جاده رفتیم.

تنها نگرانی ما این بود که جا نداشته باشد، معمولاً هر وقت وانت می آمد- که اینجا زیاد می آید- خیالمان راحت بود، بر پشت آن سوار می شدیم و با تحمل سختی خودمان را به تیل آباد می رسانیدم. ولی این ماشین سواری بود و اگر جا نداشت هیچ کاری نمی شد کرد. هر دو چشمانمان را تیز کردیم که در بین این برف هایی که می بارید بتوانیم تعداد سرنشینان را احصا کنیم. حمید که چشمان تیزبین تری نسبت به من داشت، گفت: من که فقط دو نفر جلو می بینم، راننده که خانم است و کنارش یک مرد با موهای سفید.

واقعاً چشمان حمید همچون چشمان عقاب بود، تا ماشین به چندمتری ما نرسیده بود من هیچ چیزی نمی دیدم. حتی نفهمیدم که ماشین پژو است. هر دو دست بلند کردیم و خوشبختانه توقف کرد و ما هم سوار شدیم. پیرمردی که در جلو نشسته بود بعد سلام و علیک گفت: فکر کنم شما باید معلم باشید، که در این موقع اینجا در کنار جاده منتظر ماشین هستید. ما هم با لبخند تایید کردیم. پیرمرد ادامه داد: یکی از پسران من هم سالها در روستایی دورافتاده معلم بود و همیشه از سختی رفت و آمد می گفت.

خوشبختانه مقصد نهایی آنها گنبد بود و با این اوصاف با خیالی راحت تا آزادشهر را می توانستیم برویم. به بیرون که نگاه می کردم، بارش برف شدیدتر شده بود، به طوری که برف پاک کن با تمام سرعتش به سختی می توانست دانه های برف را از روی شیشه جدا کند، ولی روی جاده هنوز آن چنان ننشسته بود که نیاز به زنجیر چرخ باشد. نگاهی به ابرها انداختم و در دل به آنها گفتم: این بار نتوانستید مرا گیر بیاندازید، هر چقدر دوست دارید ببارید که من دیگر رفته ام، بسته شدن جاده هم دیگر برایم مهم نیست.  

ولی بعد از گذر از چند پیچ، نگرانی جدیدی به هر دو ما وارد شد. این خانم خیلی با سرعت می رفت و پیچ ها را چنان می پیچید که من و حمید روی هم می افتادیم. اصلاً هم به جاده خاکی و اندک برفی که روی آن نشسته بود توجه نمی کرد و چنان گاز می داد که انگار در جاده آسفالت در حال رانندگی است. علاوه بر چپ و راست شدن، بالا و پایین هم می شدیم. عجیب این بود که پیرمرد اصلاً توجه نمی کرد و هیچ نمی گفت، معمولاً انسان های پیر محتاط تر می شوند و بیشتر حساسیت نشان می دهند. اگر پدر من اینجا بود همان پیچ اول تذکرات شدید اللحنی به راننده می داد.

کم کم نگرانی ما به ترس مبدل شد، این خانم که اصلاً به جاده آشنا نبود، هیچ احتیاطی در رانندگی اش نمی کرد.  انگار عجله داشت و می خواست هرچه سریعتر به مقصد برسد. نگاه های من و حمید که به هم تلاقی کرد، معنی های بسیاری داشت، فکر کنم او هم همانند من به ته دره رفتن و لت و پار شدن و توسط گرگ خورده شدن فکر می کرد. در همان افکارمان هم به او گفتم نگران خورده شدن نباش، گرگ ها اول مرا می خورند و در نهایت از استخوان های تو به عنوان خلال دندان استفاده می کنند.

حمید نتوانست جلو خودش را بگیرد و به خانم راننده گفت: ببخشید، ما چند سال است در این روستا خدمت کرده ایم و بسیار از این جاده گذشته ایم، پیچ های تند و غیر اصولی زیادی دارد، در اینجا اگر اشتباه کنید، فرصتی برای جبران ندارید. متاسفانه ماشین هایی زیادی که به جاده آشنا نبودند به ته دره رفته اند، نمونه اش ماه قبل که یک پراید که از سمت نردین می آمد، در همین حوالی به ته دره رفت و دو نفر جان باختند. حمید راست می گفت، من ماشین مچاله شده را ته دره دیده بودم. بعد حمید ادامه داد و گفت: ضمناً هوای برفی و لغزندگی جاده هم بسیار خطرناک است. خواهش می کنم احتیاط کنید.

همین که حمید این حرف ها را زد، سرعت ماشین به نصف تقلیل یافت. فکر کنم خانم راننده ترسید و مجبور شد آرام تر برود. پیرمرد هم حرف های حمید را تایید کرد. دم حمید گرم که تذکر داد، وگرنه در سراشیبی تندی که بعد از هفت چنار بود و دو تا پیچ خیلی خطرناک هم داشت، حتماً برایمان اتفاق ناگواری می افتاد. به ابتدای دشت تیل آباد که رسیدیم، چهره های درهم من و حمید باز شد، از منطقه خطر عبور کرده بودیم و از اینجا تا تیل آباد دیگر دره ای نیست.

با توجه به این که ارتفاع کم کرده بودیم، شدت بارش برف هم کم شده بود. آرام به حمید گفتم: بهتر است در تیل آباد پیاده شویم. این خانم که در پیچ های جاده خاکی این گونه رانندگی می کند، در پیچ های جاده آسفالت چه کار خواهد کرد؟! حمید گفت: امیدوارم ترسی که از حرف من در او پیدا شده تا آزادشهر ماندگاری داشته باشد، این موقع در تیل آباد چه طور می توانیم ماشین گیر بیارویم، بهتر است با این ها برویم.

هنوز چند ثانیه از این گفتگوی من و حمید نگذشته بود که این خانم دوباره پایش را روی گاز گذاشت و سرعت ماشین را زیاد کرد. به حمید نگاه انداختم او هم ابرویی بالا انداخت. تاثیر حرف های حمید فقط چند تا پیچ دوام آورده بود و حالا که جاده صاف شده بود دیگر اثرش را از دست داده بود. البته در اینجا دیگر خبری از دره نبود، ولی به خاطر خاکی بودن جاده احتمال انحراف از جاده وجود داشت. باز نگرانی به همراه ترس به ما بازگشت، انگار قرار نیست امروز ما با آرامش به خانه برسیم.

با لال بازی به حمید فهماندم که «تیل آباد، تمام»، با سر تایید کرد و هر دو بی صبرانه منتظر رسیدن به تیل آباد و خلاص شدن از رانندگی بی مبالات این راننده بودیم. سرعت ماشین بسیار زیاد بود و جاده هم کاملاً مستقیم، تا دو سه کیلومتر جاده مستقیم است و بعد با یک پیچ نود درجه به سمت تیل آباد می رود. حدود پنج کیلومتر تا جاده اصلی فاصله داشتیم، این چند دقیقه آخر را هم باید تحمل کنیم. حمید که خودش گواهینامه داشت از من که تا به حال یک بار هم پشت ماشین ننشسته ام بیشتر در اضطراب بود. فقط روبرو را نگاه می کرد و به شدت حرص می خورد.

داشتیم با دقت روبرو را نگاه می کردیم که ناگهان صدای سهمگینی آمد و بلافاصله بعد از آن، من و حمید هر دو در هوا معلق شدیم. سرمان به سقف ماشین خورد و بعد با شدت به روی صندلی افتادیم. سرنشینان جلو هم همین اتفاق برایشان افتاد. پیرمرد سکوتی را که به خاطره شوکه شدن همه ما ایجاد شده بود، شکست و رو به خانم راننده کرد و گفت: دختر جان، کمی آرامتر، چه خبر است؟! بلیط هواپیما که نداریم که جابمانیم و بسوزد!  خانم راننده هم در جواب پدرش فقط لبخندی زد. من و حمید که یک سر تا دم در خانه عزرائیل رفتیم و برگشتیم، خدا را شکر خانه نبود، وگرنه الآن باید در صف حساب و کتاب اولیه می بودیم.

بعد از این اتفاق سرعت ماشین خیلی کم شد، فکر کنم که این خانم فهمید که در جاده خاکی، آن هم پوشیده از برف، باید آرام رانندگی کند. چرا تا زمانی که اتفاقی رخ نمی دهد، ما رعایت نمی کنیم؟! حتماً باید اشتباه کنیم تا برایمان درس عبرت شود. خدا را شکر در اینجا فاجعه ای رخ نداد، ولی اگر ماشین به خاطر این دست انداز منحرف می شد و از جاده خارج می شد و چپ می کرد، آن وقت دیگر نمی شد آن را جبران کرد. پدرم همیشه یک جمله جالب در مورد ماشین و رانندگی می گوید: حدود صد سال است که ماشین به ایران آمده ولی هنوز فرهنگ استفاده آن بعد از این همه سال نیامده است.

نه به آن گاز دادن این راننده و مثل موشک رفتنش نه به این آهستگی و مانند لاک پشت حرکت کردنش. افراط و تفریط بزرگترین مشکل ما انسانها است. فکر کنم اصلاً گاز نمی داد، قانون اینرسی بود که ما را حرکت می داد. آن قدر حرکت کند شد تا در نهایت به توقف کامل انجامید. آنجا بود که تازه فهمیدم علت این تقلیل سرعت چه بود، ماشین خاموش شده بود. اگر من هم به جای ماشین بودم و آن طور پرواز می کردم و به زمین می خوردم، خاموش می شدم.

اما مشکل اصلی خاموش شدن ماشین نبود، بلکه روشن نشدنش بود. خانم راننده هرچه استارت می زد هیچ اتفاقی نمی افتاد، حتی یک پت پت هم نمی کرد که دلمان خوش باشد. آن قدر استارت زد که اعصاب پدرش به هم ریخت و با خشم گفت: بس است دیگر، روشن نمی شود. حمید به من نگاه کرد و من هم به حمید نگاه کردم و بعد هر دو به بیرون که برف می بارید نگاه کردیم. از دست این خانم که کاری برنمی آید، آن پیرمرد هم که حال و جانی ندارد کاری کند، پس فقط ما می مانیم. به خانم راننده گفتم که کاپوت را بزند تا برویم و ببینیم چه بلایی بر سر ماشین آمده است.  

وقتی پیاده شدم، سرمای هوا کاملاً مرا به لرزه انداخت. ضمناً بارش برف هم شدید تر شده بود، ابرها فهمیده بودند گیر کرده ام و همه را خبر کرده بودند تا به بالای سر من برسند و وظیفه همیشگی شان در قبال مرا انجام دهند. با حمید سراغ موتور رفتیم تا ببینیم چه شده است. حمید که گواهینامه داشت زیاد از موتور ماشین سر در نمی آورد، ولی من چهار سال طرح کاد در مکانیکی بودم و اطلاعتم بد نبود. روشن نشدن ماشین دو علت اصلی دارد، نرسیدن برق به سر شمع یا نرسیدن بنزین به محفظه احتراق. برای بررسی برق باید یک وایر را جدا می کردم و نزدیک شمع نگاه می داشتم، در زمان استارت اگر جرقه می زد یعنی برق در جریان است. همین کار را کردم و جرقه نزد، پس مشکل در سیستم برقی ماشین است.

در گام بعدی به سراغ دلکو رفتم، احتمال می دادم پلاتین چسبانده باشد. هوای سرد و بارش برف واقعاً کار را برایم سخت کرده بود. دستانم بدون دستکش یخ می زد و با دستکش هم نمی توانستم کار کنم. تنها چیز که در این شرایط بحرانی کمی امیدوار کننده بود، جعبه ابزاری بود که خانم راننده از صندوق عقب آورد. همه چیز در آن بود حتی یک سری کامل بکس و دسته هایش. شروع کردم به باز کردن درب دلکو، به حمید و خانم راننده که فقط ایستاده بودند و با نگرانی نگاه می کردند، گفتم که بهتر است در ماشین بنشینند تا یخ نکنند.

وضعیت پلاتین را باید در چرخش میل دلکو می فهمیدم، معمولاً این کار را با چرخواندن پروانه انجام می دهند. با زحمت بسیار اندکی پروانه را چرخواندم ولی هیچ حرکتی در دلکو ندیدم. شاید خوب نچرخوانده بودم، باز هم با زور بسیار پروانه را کمی بیشتر چرخواندم ولی هیچ تغییری در وضعیت پلاتین ایجاد نشد. با چرخش میل دلکو پلاتین باید باز بسته شود تا برق مستقیم را به برق متناوب تبدیل کند. چاره ای نبود، گفتم تا استارت بزند، ولی خیلی کوتاه. هیچ چرخشی از میل دلکو ندیدم. این اتفاق یعنی فاجعه، احتمالاً با همان ضربه سنگین به ماشین یا میل دلکو از جایش در رفته یا شکسته است. با این اوصاف دیگر هیچ امیدی برای روشن شدن ماشین وجود ندارد.

کاپوت را بستم و همه چیز را جمع کردم و به داخل ماشین برگشتم. همه به من مانند همراهان یک بیمار بعد از عمل جراحی به دکتر معالج نگاه می کردند. من هم گفتم: تمام سعیم را انجام دادم ولی مشکل اساسی است و ماشین روشن نمی شود و باید حتماً به تعمیرگاه رسانده شود. حمید گفت: هنوز حدود سه چهار کیلومتر با تیل آباد فاصله داریم، تازه آنجا هم که تعمیرگاه نیست، باید ماشین را بکسل کنیم و تا آزادشهر ببریم. گفتم: درست می فرمایید ولی حالا، دم غروب، در این برف و وسط جاده خاکی ماشین از کجا گیر بیاوریم تا بتوانیم بکسل کنیم؟

خانم راننده دیگر نمی توانست تحمل کند و زد زیر گریه، پیرمرد هم فقط هاج و واج نگاه می کرد. من و حمید شروع کردیم به دلداری دادن، حمید گفت: نگران نباشید حدود نیم ساعت پیاده تا پاسگاه راه است، من می روم و آنجا ماشین گیر می آورم. من هم گفتم: حتی اگر این هم نشد، تا پاسگاه جاده کفی است می توانیم ماشین را هُل بدهیم، شما اصلاً نگران نباشید. تا این را گفتم حمید محکم سقلمه ای به من زد و فهمیدم که حرف نامربوطی زده ام، با این شرایط فقط ما دو تا باید هُل بدهیم، آن هم در زیر بارش برف و فاصله ای حدود چهار کیلومتر.

گریه خانم راننده قطع نمی شد، بایند کاری می کردیم. به حمید گفتم: تو زیاد اهل پیاده روی نیستی، من می روم و شما اینجا کنار اینها باش. هوا کاملاً تاریک شده بود، ولی برف همچنان می بارید، جاده کاملاً پوشیده از برف شده بود و با این اوصاف تا فردا صبح این جاده بسته می شد. قدم هایم را تند کردم تا سریع تر به پاسگاه تیل آباد که کنار جاده اصلی است برسم، ده دقیقه از راه افتادنم نگذشته بود که دو تا نور چراغ مقابل خودم دیدم. نیسانی بود که راننده اش اهل وامنان بود، چون تا مرا دید شناخت و با تعجب پرسید که این موقع در این شرایط، پیاده اینجا چه می کنم؟ موضوع را برایش گفتم و سوار شدم و به محل توقف ماشین رفتیم.

سریع سرو ته کرد و دنده عقب آمد و یک سیم بکسل محکم از پشت وانت برداشت و اتصالات را کاملاً ایمن بست. فقط به خاطر برف، آقای راننده وانت به خانم راننده پژو گفت که ترمز نگیرد و اگر ماشین سُر خورد نگران نباشد و خیلی آرام فرمان را بچرخواند. خانم راننده با توجه به شرایط بد روحی ای که داشت، عملاً نمی توانست کاری انجام دهد. حمید قبول کرد و پشت فرمان نشست. به راه افتادیم، سرعت حرکت بسیار پایین بود و علت اصلی آن هم برف بود، وانت زنجیر زده بود و بسیار مطمئن می رفت و قدرت زیادی هم داشت.

حدود یک ربع گذشت که به تیل آباد رسیدیم. تا پمپ بنزین رفتیم و ماشین را در زیر سقف جایگاه پارک کردیم. من و حمید که اصلاً نگران نبودیم، تجربه های بدتر از این را هم داشته ایم. ولی خانم راننده و پیرمرد چهره هایشان باز شده بود، رهایی از اضطراب سنگین را می شد در آنها دید، مانند نجایت یافتگان به اطراف نگاه می کردند،  ولی به خاطر فشاری که بر آنها وارد شده بود کاملاً خسته بودند. از راننده وانت بسیار تشکر کردیم، حتی خانم راننده می خواست پولی بدهد که آقای راننده قبول نکرد و رفت. پیرمرد گفت: باید به پسر بزرگم زنگ بزنم که با یک یدک کش به سراغ ما بیاید. تلفن پاسگاه در اینجا بسیار کار ساز بود.

متصدی جایگاه نیز مردانگی کرد و ما را در اتاقی که بخاری اش جانانه گرم بود جای داد. وقتی هوا تاریک می شود تردد در جاده آزادشهر شاهرود هم بسیار کم می شود، به همین خاطر من و حمید تصمیم گرفتیم در کنار این پدر و دختر بمانیم، هم برای آنها قوت قلب هستیم و از طرفی ماشین دیگری نیست که با آن به شهر برویم. البته آنها بسیار به ما اصرار کردند که به خاطر آنها معطل نشویم ولی ما گفتیم، تا مطمئن نشویم که شما به سلامت به خانه نرسیده اید ترک تان نمی کنیم، بندگان خدا کلی خجالت می کشیدند.

حدود دو ساعت بعد یک ماشین سواری و یک یدک کش رسیدند. پسرش بود. ماشین را یدک کش برد و ما هم همگی با سواری بازگشتیم.آن قدر از ما تشکر کردند که حد نداشت. کلی اصرار کردند که به خانه شان برویم، پیرمرد بنده خدا که فقط دعایمان می کرد. در آزادشهر می خواستیم پیاده شویم نمی گذاشتند، پسرش گفت: اجازه بدهید پدر و خواهر را به خانه برسانم، بعد شما را به گرگان می برم. خانم می گفت: برویم حداقل شام میهمان ما باشید بعد بروید گرگان. کار داشت به جاهای باریک می کشید، از آنها اصرار و از ما انکار. در نهایت با هزار زحمت از آنها خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم.

فقط موقع پیاده شدن حمید رو به خانم کرد و گفت: این تجربه برایتان بماند که در جاده خاکی که به آن آشنایی هم ندارد زیاد گاز ندهید. حتی اگر جاده صاف و مستقیم باشد و هیچ دره ای هم نداشته باشد. بنده خدا سرخ شد و سفید شد و واقعاً از خجالت آب شد. هم تشکر می کرد و هم عذرخواهی می کرد. وقتی رفتند به حمید گفتم: راننده را با خاک یکسان کردی، این بندگان خدا این همه اضطراب کشیدند و در آخر هم تو این گونه تیر خلاص را به آنها زدی. حمید گفت: در رانندگی در بیشتر اوقات اولین اشتباه آخرین اشتباه می شود و جایی برای جبران ندارد. شانس آوردیم که در این اتفاق فقط ماشین خراب شد، اگر منحرف می شدیم و چپ می کردیم، حالا من و تو در راه برزخ بودیم. لبخندی زدم و گفتم: البته با شانسی که ما داریم، حتماً آنجا هم وسیله گیر نمی آوردیم و باید پیاده می رفتیم. 

1404/08/08

304. My Computer

روز به روز بر حسرت من افزوده می شد، همکاران و دوستان یکی یکی صاحب کامپیوتر می شدند و من فقط از این غافله عقب مانده بودم. طرف در حد روشن خاموش کردن فقط می داند و کامپیوتر خریده است، در حالی که من که در این زمینه علامه دهر هستم، هنوز کامپیوتر شخصی ندارم. با کامپیوتر مدرسه هم زیاد نمی توانستم کار کنم، از زمانی که سیستم «دانا» که مخصوص نمرات و کارنامه دانش آموزان است، روی آن نصب شده، آقای مدیر طوری رفتار می کند که ما  کمتر پشت کامپیوتر بنشینیم.

آمدن به گرگان در کم شدن هزینه هایم تاثیر داشت ولی نه به اندازه ای که بتوانم برای خرید کامپیوتر پس انداز کنم. از حقوق ماهی شصت هزار تومان در حد ده یا پانزده هزار تومان باقی می ماند که آن را هم در خانه به عنوان کمک خرجی استفاده می کردم. پدرم کارمندی ساده بود و حقوق او تا پایان ماه را به زحمت کفاف می داد. حتی اگر همان ده هزار تومان را هم پس انداز می کردم برای خرید یک کامپیوتر که حدود چهارصد هزار تومان قیمت دارد، باید حدود سه سال صبر می کردم و این زمان بسیار طولانی بود.

این حسرت زمانی به اوجش رسید که اینترنت به میدان آمد. دسترسی به اطلاعات آن هم در هر زمینه ای فقط با چند کلیک. در مدرسه به خاطر همان سیستم دانا، حق اتصال به اینترنت را نداشتیم. حمید اولین کسی بود که در بین دوستان به اینترنت وصل شده بود و چنان با آب و تاب از آن تعریف می کرد که دل مرا می برد. او اولین در بین ما بود، هم در خرید کامپیوتر و هم در وصل شدن به شبکه جهانی اینترنت. او در حال طی طریق در عالم فناوری اطلاعات بود و من هنوز اندر خم یک کوچه که هیچ، در هیچ کوچه ای نبودم.

وقتی حمید از اینترنت و کامپیوترش می گفت، نگاه من از درون پنجره در افق گم می شد، از ته دل آه می کشیدم و در حسرت خود می سوختم که چرا من نمی توانم کامپیوتر داشته باشم؟ چرا حقوق معلمی برای خرید یک کامپیوتر کفاف نمی دهد؟ چرا به قول پدر، همیشه در بحران مالی هستیم و هیچگاه از آن عبور نمی کنیم؟ این چراها داشت در ذهنم مانند گردبادی می چرخید. البته سعی می کردم چیزی بروز ندهم، چون اگر دوستان می فهمیدند تا مدت مدیدی سوژه ای برای الطاف دوستانه شان می شدم. این داشتن کامپیوتر برایم تبدیل به آرزویی شده بود که به نظر دست نیافتنی می رسید.

یک شب دوستان داشتند در مورد وام تعاون اداره با هم حرف می زدند. گوش هایم تیز شد، چرا زودتر این فکر وام به ذهن خودم نرسیده بود. می توانم از اداره یا اگر نشد از بانک مسکن که حقوق را از آنجا می گیرم وام بگیرم و با آن برای خودم یک کامپیوتر بخرم. از خوشحالی نمی دانستم چه کار کنم. یک آخ جون بلند گفتم که با چهره های دوستان که متعجب مرا نگاه می کردند مواجه شدم. حمید گفت: دیوانه شده ای که یک مرتبه بدون هیچ دلیلی این قدر خوشحالی می کنی! خودم را جمع و جور کردم و با تمام وجود سعی کردم آن چه در ذهنم می گذرد را فاش نکنم.

سه شنبه ظهر هر چقدر دوستان اصرار کردند که با آنها بروم، قبول نکردم و گفتم فردا صبح با مینی بوس های روستا می روم. چهارشنبه ساعت یازده به آزادشهر رسیدم و سریع به اداره رفتم. نمی دانستم به کجا باید مراجعه کنم، خدمت متصدی دبیرخانه که تنها مرد خوش برخورد اداره بود رفتم و از ایشان پرسیدم. حسابداری را به من نشان داد و گفت: در آنجا سراغ آقای فلانی را بگیر که مسئول تعاون اداره است. با تشکر از ایشان جدا شدم و با ذوق وارد اتاق حسابداری شدم. مسئول تعاون از من چندین برابر فربه تر بود و صندلی اش به زحمت داشت او را تحمل می کرد.

بعد از سلام از ایشان پرسیدم که چگونه می توانم از اداره وام بگیرم؟ کد پرسنلی از من خواست و وارد کامپیوتر کرد. در دل به خود می گفتم: انتظار دارد به پایان می رسد، با ورود کد پرسنلی ام به این کامپیوتر، کامپیوتر شخصی ام به خانه وارد خواهد شد. بعد از چند ثانیه لبخندی بر لبان مسئول شکفت که مرا غرق در شادی کرد. رو به من کرد و گفت: آقا شما اصلاً عضو تعاون نیستید که بخواهید وام بگیرید! مگر همان زمان استخدام اقدام نکرده بودید؟ خشکم زد و فقط توانستم با سر به ایشان بفهمانم که خیر، این کار را نکرده ام. فرمی جلویم گذاشت و گفت: پر کن تا از همین امروز عضو صندوق تعاون شوی.

چرا همان روز اول که در این اداره استخدام شدم و فرم های بسیاری پر کردم، کسی مرا راهنمایی نکرد که عضو این صندوق شوم. تازه مسئول تعاون گفت به خاطر این که در این سالها عضو نبوده ام، باید میزان ذخیره ام به اندازه دیگرانی که هم سابقه من هستند برسد، بهتر است صدهزار تومان واریز کنم. چه فکر می کردم، چه شد؟! می خواستم وام بگیرم تا کامپیوتر بخرم، حالا باید از جایی دیگری وام بگیرم و اینجا واریز کنم تا سه ماه بعد دو نیم برابرش را به من وام دهد. تازه می شود دویست و پنجاه هزار تومان، مقدار این پول اصلاً به خرید کامپیوتر نمی رسد، مسئله برایم بسیار پیچیده شده بود.

از اداره که برای ما آبی گرم نشد، سریع به سمت بانک رفتم تا بسته نشود. از یکی از باجه ها پرسیدم که می خواهم وام بگیرم. شماره حساب از من خواست و او هم وارد کامپیتر کرد. این متصدی اصلاً لبخند نزد و گفت: با گردش حسابتان حدود صد و پنجاه هزار تومان می توانید وام بگیرید. خوشحال شدم، می توانم صد پنجاه هزار تومان را در تعاون اداره بگذارم و بعد از سه ماه از آنجا وام بگیرم. درست است که در اداره تیرم به سنگ خورد، ولی اینجا نیمی از مشکلم حل شد.

گفتم: برای گرفتن همین وام چه کار باید انجام دهم؟ گفت: ابتدا باید تشکیل پرونده دهید، بعد از گرفتن استعلام ها وام به شما تعلق می گیرد. ضمناً ضامن هم باید بیاورید. بعد کمی مرا نگاه نگاه کرد و گفت: این مبلغ برایتان کم نیست؟ با این مبلغ که نمی شود کاری کرد. گفتم: کم که هست ولی می توانم با این مبلغ از جای دیگری وام بیشتری بگیرم. پرسید: از کجا؟ گفتم از تعاون اداره. کمی سرش را خوارند و گفت: فکر نمی کنم چنین کاری بتوانید بکنید، وام های ما برای خرید یا ساخت خانه است، یعنی باید سند خانه بیاورید تا در رهن بانک بماند.

اعصابم به کلی به هم خورده بود. چرا باید حساب حقوق ما در بانک مسکن باشد که حالا نتوانیم یک وام خُرد از آن بگیریم؟ اینجا وام های کلان برای خرید خانه می دهند. من نمی توانم یک کامپیوتر بخرم، چه طور می توانم خانه بخرم و برایش وام بگیرم؟! خریدن خانه برای من امری است محال که اصلاً به آن فکر نمی کنم. صحبت های بیشتر با متصدی بانک فایده ای نداشت و دست از پا درازتر از بانک بیرون آمدم. اندک امیدی هم که از دیروز در من جوانه زده بود، کاملاً خشکید و داشتن کامپیوتر هم به خیل خواسته هایم که به آنها نرسیدم پیوست.

خیلی سعی می کردم از فکر کامپیوتر و مخصوصاً اینترنت بیرون بیایم، ولی نمی شد. هر جایی می رفتم صحبت از آن بود و یا اثری از آن به جای مانده بود، باید تحمل می کردم و دم برنمی آوردم. انتهای سال تحصیلی و امتحانات ثلث سوم بود که آقای مدیر بخشنامه ای را روی میز گذاشت. لبخندی زد و گفت: چه شده آموزش و پرورش به فکر معلمان افتاده و می خواهد برایشان کامپیوتر بخرد. این را که شنیدم چشمانم برقی زد و سریع بخشنامه را گرفتم. طرحی بود که آموزش و پرورش استان گلستان با یک شرکت در گرگان قرارداد بسته بود تا معلمان بتوانند به طور قسطی از آن شرکت کامپیوتر بخرند. باورم نمی شد که چنین چیزی را دارم می خوانم، چندین بار مرور کردم و مطمئن شدم که درست است. به قول آقای مدیر این کار از آموزش و پرورش بعید است.

باید به اداره می رفتم و گواهی اشتغال به کار و فیش حقوقی ممهور به مهر اداره را می گرفتم و به آن شرکت مراجعه می کردم. همان چهارشنبه به اداره رفتم و این فرم ها را گرفتم و به آدرسی که در بخشنامه ذکر شده بود رفتم تا کامپیوترم را بخرم. امید داشتم این بار دیگر به هدفم برسم و بتوانم صاحب کامپیوتر شوم. محل این شرکت در نزدیکی انبار جهاد گرگان بود. فرم به دست در ساعت هشت صبح جلوی محل مورد نظر ایستاده بودم. انتظار داشتم شرکتی عریض و طویل باشد، ولی یک مغازه کوچک بود که فقط یک میز داشت و در قفسه های آن هم چند عدد کامپیوتر گذاشته بودند. هنوز هم کسی نیامده بود و درب آن قفل بود.

تا ساعت نُه چندین بار تا سوپرسحر رفتم و بازگشتم تا این مغازه که اصلاً قرابتی با شرکت نداشت، باز شود. جوانی آمد که حداکثر دو یا سه سال از من بزرگتر به نظر می رسید. بعد از سلام و علیک گفتم که از طرف آموزش و پرورش جهت خرید کامپیوتر خدمت رسیده ام. مدارک را دادم و ایشان هم نگاهی انداخت و بعد چند برگه کاغذ مقابلم گذاشت و گفت: یکی از این ها را انتخاب کنید. در این برگه ها جداولی بود که هیچ از آن نمی فهمیدم. تنها جایی که برایم قابل درک بود، قیمت های انتهای هر برگه بود، ولی آنها هم عجیب بودند، از چهارصد هزار تومان شروع می شد تا حدود ششصد هزار تومان.

موضوع را از ایشان پرسیدم، گفتند: این ها قطعات کامپیوتر است و شما باید یکی از این مجموعه ها را انتخاب کنید. گفتم: من اطلاعاتی در این زمینه ندارم. کمی در مورد CPU و MAINBOARD و VGA و RAM و HARD توضیح داد. این ها را قبلاً در کتاب آموزش ویندوز خوانده بودم و به یادآوردم. می دانستم که هر چقدر CPU قوی تر باشد کامپیوتر بهتر است. ولی مشکل در قیمت ها بود، هر چه قدرت CPU بالا می رفت، قیمت هم بالا می رفت. چاره ای نداشتم باید متوسط یا ضعیف را انتخاب می کردم.

دومین مدل که چهارصد و پنجاه هزار تومان قیمت داشت را انتخاب کردم و با ذوق خاصی گفتم که همین را می خواهم، بدهید تا ببرم. نگاه سرد آن آقا در برابر شور و اشتیاق من همانند کوه یخی بود در برابر آتشفشان. گفت: چک آورده اید؟ گفتم: مگر قرار است چک بدهیم؟ مگر قرار نیست با اقساط طولانی آموزش و پرورش از حقوق ما کسر کند؟ سری تکان داد و گفت: خیر، شما باید پنجاه هزار تومان اول بدهید و بعد ده چک چهل هزار تومانی برای ده ماه به ما بدهید.

آه از نهادم برخواست. مگر من چقدر حقوق می گیرم که چهل هزار تومان آن برود برای خرید کامپیوتر! این آموزش و پرورش مگر میزان حقوق ما معلم ها را نمی داند که این گونه قسط می بندد؟! من انتظار داشتم اقساط ماهی حدود ده تا پانزده هزار تومان باشد و سه ساله تمام شود، تازه با همان مبلغ هم بر من فشار وارد می آمد. انگار داشتن کامپیوتر برای من حرام است. انگار این روزگار قرار ندارد از نظر مالی بر وفق مراد من بگردد. باشد، روزگار و گردشش برای خودش و من و بی پولی هایم برای خودم.

مغموم و افسرده به خانه بازگشتم. مادرم سریع فهمید و موضوع را پرسید. قضیه را گفتم، دلداریم داد و گفت: انشالله که درست می شود. گفتم: مادرجان من همان پنجاه هزار تومان اول را ندارم بدهم، چه برسد به اقساط ماهی چهل هزار تومان! باز هم گفت: نگران نباش، جور می شود. شب سر شام پدر رو به من کرد و گفت: شنیده ام که می خواهی کامپیوتر بخری، مبارک باشد. با سردی نگاهش کردم و گفتم: به مادر گفته ام، نمی توانم، پولش را ندارم. پدرم لبخندی زد و گفت: مگر معلم نیستی و حقوق نداری؟ پس می توانی قسط بدهی. گفتم: قسط هایش سنگین است. گفت: تو که هنوز عیال وار نیستی، به خودت فشار بیاور و قسط ها را بده.

بعد از شام مادرم مرا به اتاق برد و گفت: نگران پنجاه هزار تومان نباش، من برایت جور می کنم. از خجالت مُردم، گفتم اصلاً نمی خواهم، کامپیوتر که چیز لازمی نیست. لبخندی زد و گفت: من دوست دارم تو کامپیوتر داشته باشی. فردا طلا می فروشم و پولش را به تو می دهم، فقط به پدرت نگو، من گفته ام فقط قسط باید بدهی. اشکم داشت در می آمد، هرچه اصرار کردم قبول نکرد و قرار شد فردا تا ظهر پول را به من برساند. واقعاً مادرها بزرگ ترین و بی بدیل ترین پشتوانه هستند.

پول و چک ها را به آن آقا تحویل دادم. به پشت کامپیوترش رفت و چیزهایی تایپ کرد و بعد یک برگه چاپ کرد  و به من داد و گفت: هفته بعد کامپیوتر شما آماده است. هاج و واج مانده بودم. من منتظر بودم کامپیوتر را همین حالا تحویل بگیرم و به خانه ببرم، نمی توانم تا هفته بعد صبر کنم. فکر کنم خودش فهمید و گفت: باید قطعات را سفارش دهم و بعد مونتاژ کنم، این کارها زمان می برد. کامپیوتر تلویزیون نیست که آماده باشد و شما بروید و انتخاب کنید و بخرید.

آن قدر این خرید کامپیوتر برای من بالا و پایین داشت که آن ذوقی که داشتم خشکید. چقدر سختی باید تحمل کنم برای داشتن این وسیله؟! این یک هفته برایم به اندازه یک سال گذشت. وقتی کامپیوتر را تحویل گرفتم مجبور شدم یک وانت بار کوچک بگیرم. یک کارتن که خود کامپیوتر بود، کارتن دیگر که خیلی بزرگ و سنگین بود، مانیتور بود، بلندگو ها و صفحه کلید هم جدا گانه داخل کارتن بودند. وقتی جلوی خانه همه را پیاده کردم، پدر و مادرم با تعجب به آن نگاه می کردند. آنها فکر می کردند که کامپیوتر همان مانتیور است و بس.

وقتی مانیتور و صفحه کلید و موس و بلندگو را روی میز تحریرم گذاشتم،کل فضای میز اشغال شد. همه منتظر بودند تا آن را راه اندازی کنم. همه فیش ها را همان طور که در مدرسه یاد گرفته بودم وصل کردم. برای روشن کردن به مادرم گفتم تا او اولین فردی باشد که این کامپیوتر را روشن می کند. سر و صدایی کرد و صفحه WINDOWS98 بر روی مانیتور آشکار شد. همگی ذوق کردیم ولی من بیشتر، کمی در مورد آیکون ها توضیح دادم و متنی را در WORD نوشتم. به نظر در همین حد آشنایی برای آنها کافی بود. جالب این بود که مادرم برای این وسیله اسفندی هم دود کرد!

تا شب کلی با این کامپیوتر که حالا کامپیوتر شخصی من است، کار کردم. هنوز چیزی در آن نبود، نه موسیقی ای نه فیلمی و نه تصویری، ناگهان به فکر اینترنت افتادم. نمی دانستم چه طور باید به آن متصل شوم، به کتابی که داشتم مراجعه کردم و فهمیدم که اولاً باید دستگاهی به نام مودم حتماً در کامپیوتر باشد و ثانیاً باید به تلفن وصل شود و ثالثاً باید اینترنت را خرید تا بتوان از آن استفاده کرد. با ترس و لرز پشت کامپیوتر را که محل اتصال فیش ها بود، نگاه کردم تا ببینم جایی برای سیم تلفن هست. خوشبختانه بود و این یعنی کامپیوتر مودم دارد. خیالم راحت شد، پس باید فقط اینترنت بخرم.

شب هنگام وقتی روی تخت خوابیده بودم و به کامپیوترم روی میز نگاه می کردم، به این فکر می کردم که با چه سختی ای به این آرزویم رسیدم و با چه دشواری ای ده ماه آتی را باید پشت سر بگذارم. نمی دانم چرا آن حس خوشحالی که در ابتدا داشتم، حالا  کم رنگ شده بود. آن چنان خوشحال نبودم، ناراحت هم نبودم، نگران هم نبودم، حسی داشتم که برایم غریب بود. قبل از این که این کامپیوتر را داشته باشم، فکر می کردم وقتی در اتاقم آن را دارم، یعنی دنیا را دارم، ولی حالا اصلاً آن گونه نبود.

ضمناً آن حسرت هایی که قبل از داشتن این کامپیوتر می خوردم، حالا دیگر برایم بی معنی به نظر می آمد، نه به خاطر این که به آرزویم رسیده ام، به خاطر این که چه آرزوی کوچکی داشتم و حسرت چه چیز حقیری را می خوردم. همانجا فهمیدم که دیگر نباید حسرت چیزی را بخورم، زیرا بسیاری از آن ها ارزش آن را ندارند تا این گونه خودم را درگیر آنها کنم. باید به چیز های خیلی بزرگتر و عظیم تر فکر کنم و اگر هم می خواهم حسرت بخورم، حسرت چیزی که ارزش حسرت خوردن داشته باشد را بخورم.

در طول این ده ماه چه مرارت ها کشیدم و آن چنان در ریاضت اقتصادی غرق بودم که دیگر نفس هایم به شماره افتاده بود. بیش از دو سوم حقوقم برای اقساط کامپیوتر می رفت و این واقعاً زندگی را بر من تنگ کرده بود. ولی ضربه مهلک را زمانی خوردم که در یک جستجوی اینترنتی فهمیدم که کامپیوتر با مشخصاتی که من خریده ام حدود سیصد و پنجاه هزار تومان قیمت دارد، یعنی من حدود صد هزار تومان گران تر خریده ام. این هم از خدمات آموزش و پرورش به نیروهای خودش!

303. کلاس تقویتی

برای قبول یا رد این پیشنهاد بر سر دوراهی بودم. نه می توانستم از ته دل نه بگویم و نه حوصله رفت و آمدش را داشتم. پیشنهاد درباره کلاس تقویتی ریاضی مدرسه دخترانه ای در آزادشهر بود. این موضوع از طرف یکی از همکاران که خانمش در آن مدرسه تدریس داشت به من پیشنهاد شده بود. مدرسه ثابت صبح بود و برای روز های چهارشنبه بعد از ظهر کلاس گذاشته بود. تنها چیزی که مرا به قبول کردن ترغیب می کرد، تجربه تدریس در شهر بود. خیلی دوست داشتم بعد از این همه سال که در روستا بودم، بفهمم در مدارس شهر چه خبر است.

موضوع را با حسین در میان گذاشتم. کمی فکر کرد و گفت: به نظر من هم اگر قبول کنی برایت خوب است، تو که سالهاست در این منطقه دورافتاده بوده ای بهتر است کمی هم در شهر تجربه کسب کنی که وقتی بعدها به شهر رفتی بدانی چه طور باید رفتار کنی. بچه های شهر با بچه های روستا بسیار فرق دارند و کار با آنها سخت است. حالا با یک کلاس تقویتی شروع کن تا کمی حساب کار دستت آید. این گفته های حسین بیشتر مرا ترساند تا این که مرا تشویق کند. در پاسخش گفتم: با این شرایطی که من دارم، تمام سی سال خدمتم در همین روستا خواهد بود.

اصرار آن همکار و همچنین ترغیب های هراس آور حسین باعث شد تا قبول کنم. قرار شد خبر نهایی را تا قبل از روز چهارشنبه به من برسانند. تا زمانی که به من خبر دهند اضطراب ناشناسی در درونم منزل کرده بود. اولین باری است که قرار است در مدرسه ای درست وسط شهر درس دهم. وقتی به دوران تحصیل خودم در دوره راهنمایی فکر می کردم، تعداد زیاد دانش آموزان و شیطنت هایشان که کار را بر معلم سخت می کرد، جلو چشمانم می آمد.

اصلاً شاید نشود، مدارس شهر مانند مدارس روستا نیست که به علت کمبود نیرو دبیر مرد را به مدارس دخترانه بفرستند. احتمالاً حراست گیر خواهد داد و این موضوع از بنیان لغو خواهد شد. دوشنبه عصر بود که همان همکار با من تماس گرفت. همه چیز درست شده بود و از همین چهارشنبه باید به کلاس می رفتم. هاج و واج مانده بودم که چه طور به این سرعت مدیری که مرا ندیده، قبول کرد که کلاس های تقویتی را به من بدهد. ضمناً حراست هم هیچ مخالفتی نکرده است.

سه شنبه را کاملاً در اضطراب گذراندم. وضعیت جدید و دانش آموزان جدید و  مدرسه جدید از یک طرف، برخورد با مدیر و نحوه کار و کلاس داری از طرف دیگر کاملاً مرا در منگه قرار داده بود. دیگر مغزم داشت منفجر می شد از بس فکر کرده بودم و برای هر اتفاق احتمالی ای به دنبال راه حل گشته بودم. آخر شب هم همین افکار خواب را از چشمانم گرفته بود. تا نیمه های شب در افکارم غرق بودم که ناگاه به خودم نهیبی زدم که چقدر آسمون ریسمون برای خودت می بافی، کلاس کلاس است، هرجا که باشد. همان طور باش که در کلاس های خودت هستی، تمام.

چهارشنبه فرا رسید و به آزادشهر رفتم و طبق نشانی ای که به من داده بودند، مدرسه را یافتم و وارد حیاط آن شدم. وسعت حیاط و ساختمان بزرگ و دو طبقه آن مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد. اصلاً با مدرسه ما در روستا قابل قیاس نبود. به یاد زمان تحصیل خودم افتادم که در مدرسه ای درس خوانده ام که دوازده تا کلاس داشت، البته آن یک طبقه ولی بسیار عریض بود. ساعت دوازده و نیم بود و در مدرسه دانش آموزان چندانی نبودند. وارد سالن شدم و به دنبال دفتر مدرسه می گشتم که خانمی با اخم به مقابلم آمد و بدون هیچ سلام و علیکی گفت: مدرسه تعطیل است، لطفاً فردا صبح بیایید.

این اولین برخورد که اصلاً خوب نبود و بر اضطرابم افزود. چند ثانیه صبر کردم و بعد سلامی کردم و گفتم: دبیر ریاضی هستم و برای کلاس های تقویتی آمده ام، اگر امکانش هست دفتر را به من نشان دهید تا با خانم مدیر صحبت کنم. خودش خجالت کشید و کلی عذرخواهی کرد و گفت: این خانواده ها پدر ما را درآورده اند. بعد مرا به سمت دفتر که تقریباً در اواسط سالن طبقه پایین بود هدایت کرد. تعارف کردم تا ابتدا ایشان وارد دفتر شوند و پشت سرشان وارد دفتر شدم. این خانم که بعدها فهمیدم معاون آموزشی مدرسه است مرا به خانم مدیر معرفی کرد.

اضطرابم بیشتر و بیشتر می شد، ولی رفتار خانم مدیر خوب بود و باعث شد که کمی احساس آرامش کنم. کاملاً در مورد من اطلاعات داشت و می دانست که سالهاست در مدرسه دخترانه روستا تدریس کرده ام. بعد از صحبت های اولیه، فقط از من خواست تا حد ممکن نگذارم در کلاس به غیر از مباحث درسی، صحبت های دیگری مطرح شود. به ایشان اطمینان دادم که چنین اتفاقی نخواهد افتاد، زیرا من در کلاس هایم بسیار جدی هستم و فرصت چنین بحث هایی را به بچه ها نمی دهم، چه مدرسه دخترانه باشد و چه مدرسه پسرانه باشد.

برنامه کلاس ها را مقابلم گذاشت و گفت: برای شما دو کلاس سوم راهنمایی و یک کلاس اول راهنمایی در نظر گرفته ام. متعجب شدم و پرسیدم مگر از هر پایه یک کلاس تشکیل نمی شود؟ لبخندی زد و گفت: مدرسه ما دوازده کلاس و حدود چهارصد دانش آموز دارد. برای هر پایه دو کلاس تعریف شده است. گفتم: بهتر نبود سوم ها را به همکاران خودتان می دادید. در جوابم گفت: حتماً برای این که سوم ها را به شما داده ام علتی وجود دارد، فهمیدم که زیاد نباید فضولی کنم. تشکر کردم و لیست ها را گرفتم.

به همراه خانم مدیر به اولین کلاس که پایه سوم راهنمایی بود رفتم. طبق روال، ایشان مرا به دانش آموزان معرفی کرد و بعد از صحبت کوتاهی کلاس را به من واگزار کرد و رفت. من هم ابتدا خودم را معرفی کردم و به پشت میز معلم رفتم و نشستم و شروع کردم به حضور و غیاب، تعدادشان بیست نفر بود و نگرانی ام در مورد آمار بالای کلاس های شهر برطرف شد. هر چه می گذشت از اضطرابم کم می شد و بیشتر احساس راحتی می کردم. ولی سکوت غریب در کلاس حاکم بود، بچه ها یک جور خاصی مرا نگاه می کردند، فضا کلاس بسیار سنگین بود.

طبق تجربه ای که در این چند سال داشتم می دانستم که دختران در اوایل کلاس ها در برخورد با دبیر مرد این گونه رفتار می کنند. مخصوصاً اینجا که دبیرهای مدرسه شان همه خانم است و فکر کنم اولین بار است دبیر مرد را تجربه می کنند. سکوت و تعجب و شان کاملاً عادی است و با گذر زمان حل می شود. البته جدی بودن من هم در برخرود با دانش آموزان در این سکوت بی تاثیر نیست. من همیشه از ابتدا تا انتهای سال یک جور رفتار می کنم.

اولین سوال را پای تخته نوشتم و از آنها خواستم تا در دفترشان بنویسند و حل کنند. همدیگر را نگاه می کردند و فقط با تغییر چهره تعجب خودشان را به هم نشان می دادند، در نهایت تعداد کمی نوشتند و فقط دو نفر شروع به حل کردند. بعد از چند دقیقه رو به کلاس کردم و گفتم: چرا نمی نویسید؟ و از آن مهم تر چرا حل نمی کنید؟ هنوز ساکت بودند. گفتم: تا شما چیزی نگویید که من چیزی نمی فهمم. یکی دستش بالا آمد و گفت: آقا اجازه ما به این کلاس تقویتی آمده ایم تا یاد بگیرم که چه طور این سوال ها را حل کنیم. شما هنوز درس نداده از ما می خواهید حل کنیم، ما که بلد نیستیم.

می دانستم همین پاسخ را خواهند داد. گفتم: اولاً من اجازه ندارم در این کلاس درس بدهم، فقط می توانم نمونه سوال به شما بدهم تا حل کنید، بعد در مورد آن سوال توضیح خواهم داد. ثانیاً تا زمانی که شما حل نکنید من نمی توانم بفهمم که مشکل شما در کجاست و بر اساس آن شما را راهنمایی کنم. یکی دیگر دستش بالا آمد و با لحن طلب کارانه ای گفت: آقا اجازه ما اگر بلد بودیم که به این کلاس نمی آمدیم. شما اول درس بدهید، بعد سوال بپرسید. در جوابش گفتم: شما درس را در کلاس باید یاد بگیرید و در اینجا فقط مهارت حل کردن را بالا می برید.

می دانستم این بچه ها با شیوه من بیگانه اند و باید صبر کنم تا بتوانند با من هماهنگ شوند. متاسفانه در آموزش ریاضی کمتر به دانش آموز فرصت حل کردن و اشتباه کردن داده می شود و همه چیز را دبیر انجام می دهد. دانش اموز ابتدا باید اقدام به حل را تمرین کند و در مرحله بعدی به حل درست برسد و اشتباه در این فرایند طبیعی و بخشی از حل مسئله است. فقط با تکرار و تمرین می شود اشتباه را کم کرد و به نتیجه رسید. من معمولاً از اشتباه های بچه ها در زمان حل کمک می گیرم تا علاوه بر رفع کج فهمی ها، مطلب اصلی را به آنها انتقال دهم. در کلاس های من دانش آموزان همه چیز را حل می کنند و من فقط راهنمایی می کنم.

از روی لیست شماره یک را خواندم تا بیاید پای تخته و حل کند. بنده خدا سرخ و سفید شد. بقیه کلاس هم بهت زده مرا نگاه می کردند. رو به آنها کردم و گفتم: در کلاس من شما باید حل کنید. اینجا اشتباه حل کردن هیچ ایرادی ندارد، نه نمره ای می خواهم بدهم و نه توبیخی در کار است. قرار است یاد بگیرید و مشکلتان در ریاضی حل شود و این فقط با حل کردن میسر می شود. پس این طور متعجبانه به من نگاه نکنید، بیایید حل کنید و هر کجا اشتباه داشتید، شما را راهنمایی می کنم تا به جواب درست برسید.

حق دادم که کمی شوکه شوند، ولی این شوک برای تغییر رفتار آنها لازم است. چون جلسه اول بود کمی نرمش به خرج دادم و سوال اول را با توضیحات کامل حل کردم. از آنها خواستم هرجایی را متوجه نشدند از من بپرسند ولی هیچ کس چیزی نپرسید. سوال دوم را که کاملاً با سوال اول مشابه بود و فقط عددهایش تغییر کرده بود را روی تخته سیاه نوشتم و گفتم: بنویسید و حل کنید. به همان شماره یک هم تذکر دادم که نوبت شما است، پس سعی کنید این سوال را حل کنید، به درست یا غلط بودنش فکر نکنید.

بیشتر بچه ها نوشتند و در حال حل کردن بودند، حواسم به دانش آموز شماره یک بود که با تقلای زیاد داشت از اطرافیانش روش حل را می پرسید. می دانستم اضطراب دارد ولی چاره ای نبود باید از یک نفر شروع می کردم تا آرام آرام همه بفهمند که باید حل کنند. بعد از چند دقیقه از ایشان خواستم پای تخته بیاید. لرزان آمد و دست و پا شکسته چیزهایی نوشت. خیلی جدی ولی محترمانه اول تشویقش کردم که روش را درست رفته اند و فقط در محاسبات اشتباه داشته اند. در چندین جا راهنمایی اش کردم تا در نهایت به جواب رسید، در نهایت هم  از او تشکر کردم و گفتم که بنشیند.

در جلسه اول فقط پنج سوال توانستم حل کنم. در آخر زنگ هم به دانش آموزان گفتم که در لیست ثبت کرده ام و از جلسه بعد از نفر ششم شروع خواهیم کرد و با همین روال به پیش خواهیم رفت. کمی غرغر کردند و رفتند. فکر کنم دانش آموزان این کلاس تا کنون دبیری را ندیده بودند که از همان روز اول آنها را به پای تخته بفرستد و اگر اشتباه هم حل کنند آنها را دعوا نکند و تازه تشویق هم کند. تعجب را می شد از نگاه هایشان فهمید.

می خواستم به اتاق دبیران بروم ولی به این فکر کردم که همه آنها خانم هستند و رفتن من به آنجا جایز نیست. به دنبال جایی می گشتم تا کمی استراحت کنم که خانم مدیر آمدند و موضوع را صادقانه به ایشان گفتم. لبخندی زدند و گفتند: شما همکار ما هستید و این حرف ها مطرح نیست. ولی اصرار کردم که اگر ممکن است جای دیگری را به من اختصاص دهند. اتاق معاون اجرایی شد اتاق دبیران تک نفره من.

دو زنگ بعدی هم به همین منوال گذشت. البته در کلاس اول راهنمایی کمی وضعیت بهتر بود، سنشان کم بود و از دوستانشان خجالت نمی کشیدند و به همین خاطر می آمدند پای تخته و تا جایی که بلد بودند حل می کردند. همین باعث شد که خیلی سریع با شیوه من هماهنگ شدند و تعداد سوالاتی که در کلاس آنها حل شد بیشتر بود. روز نخست از دوره ده روزه این کلاس های تقویتی به پایان رسید. خودم راضی بودم. همین که دانش آموزان را به حل کردن تشویق و یا وادار کردم، قدم اول را برداشته ام.

پنج و نیم تعطیل شدیم و با کمی پیاده روی به میدان مرکزی شهر رسیدم و با یک تاکسی به ایستگاه گرگان رفتم و مینی بوس هم سریع پر شد و ساعت هفت گرگان بودم. من که عادت کرده ام به رفت و آمدهای سخت در روستا، این رفت و آمد امروز اصلاً به چشمم نیامد. انگار همه چیز در شهر راحت تر است، کلاس ها که خوب بود و ماشین هم که سریع پیدا کردم. نه نیاز به پیاده روی کیلومتری دارم و نه لباس خیلی گرم باید بپوشم و نه این که در گِل و شُل باید راه بروم. این راحتی شهر واقعاً اغواگر است.

هفته بعد تا وارد سالن مدرسه شدم، خانم مدیر آمدند و مرا صدا کردند که به دفترشان بروم. در همان زمان سلام و احوال پرسی فهمیدم که حالت خانم مدیر با هفته قبل متفاوت است، ناراحت و کمی هم عصبانی به نظر می رسید. از من خواست روی صندلی بنشینم و خودش هم رفت پشت میز مدیریت نشست. هر چه در ذهنم جلسه قبل کلاس ها را مرور می کردم چیزی نمی یافتم که باعث این عصبانیت خانم مدیر باشد. نه حرف غیر درسی ای زده بودم و نه برخورد بدی با دانش آموزی داشته ام، آن قدر هم در مدرسه دخترانه تجربه دارم که حواسم به همه چیز باشد.

خانم مدیر شروع به صحبت کردند. کلی از مدرسه و اعتبارش گفتند و از مدیریت خودشان تعریف کردند که در پنج سالی که اینجا هستند مدرسه را به بهترین مدرسه شهر بدل کرده اند. بعد در مورد کلاس های تقویتی گفتند که دانش آموزان برای این کلاس ها هزینه می کنند و در برابر آن انتظار دارند که یاد بگیرند و مشکلاتشان حل شود. متعجب فقط شنونده بودم و نمی دانستم ایشان چرا این موارد را دارد به من می گوید، من خودم فلسفه تشکیل کلاس های تقویتی را می دانم و ضمناً موفقیت های ایشان در مدیریت مدرسه ارتباط چندانی به من ندارد.

ولی وقتی گفتند که تعداد بسیاری از خانواده های دانش آموزانی که در کلاس های جبرانی من شرکت کرده اند اعتراض کرده اند که من چیزی به دانش آموزان یاد نمی دهم، تازه علت تغییر رفتار خانم مدیر را فهمیدم. از شیوه کاری من انتقاد داشتند و من هم دلایل خودم و همچنین فلسفه کارم را به ایشان توضیح دادم. ولی ایشان اصلاً قانع نشدند. گفتند باید جزوه بگویم و نکته های درسی را برای دانش آموزان توضیح دهم. عصبانی شده بودم، تا به حال در این چند سال هیچ کس این گونه در کارم دخالت نکرده بود. من که در طول کل کلاس مجموعاً پنج دقیقه هم روی صندلی ننشسته بودم، این انگ کم کاری برایم خیلی سخت بود. چند ثانیه سکوت کردم تا بر اعصابم مسلط شوم. بعد با لحنی سرد گفتم: شیوه آموزشی من این گونه است. ابتدا باید دانش آموز اشتباه کند تا من بتوانم اشتباهش را ریشه ای برطرف کنم، من هیچگاه جزوه نمی گویم.

خیلی ناراحت بودم. خانواده ها که از شیوه آموزش ریاضی چیزی نمی دانند، بچه ها هم که فقط دوست دارند یکی حل کند و آنها فقط بنویسند، دوست دارند جزوه بنویسند و فکر می کنند با حفظ کردن می توانند یاد بگیرند و حل کنند. ولی مشکل بزرگ آنها فکر نکردن و حل نکردن است و من باید این مشکل را برطرف کنم که نه خودشان می گذارند نه خانواده هایشان و نه مدیر مدرسه. پیش بینی هر چیزی را کرده بودم، الا این موضوع.

قبل از رفتن به کلاس چند دقیقه ای در حیاط مدرسه قدم زدم تا حالم بهتر شود تا با عصبانیت به کلاس نروم. هر سه کلاس را طبق روش خودم پیش رفتم. جالب بود که وقتی می دیدند می توانند حل کنند و با راهنمایی های من به جواب برسند دیگر در مقابلم جبهه نمی گرفتند. ترسشان از اشتباه حل کردن هم ریخته بود و همین برای من یک موفقیت بود. در دو جلسه توانسته بودم اقدام به حل را که بزرگترین مشکل دانش آموزان متوسط و  متوسط به پایین در ریاضی است را تا حدی برطرف کنم. اگر این را حالا یاد بگیرند تا پایان دوران تحصیلشان دیگر از حل کردن نخواهند ترسید.

هفته سوم هم  قبل از شروع کلاس ها از طرف مدیر مواخذه شدم. باز همان حرف ها و همان ایرادات. تازه این بار گفتند که خانواده ها معترض اند که شما حل نمی کنید و فقط دانش آموزان حل می کنند. سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم. گفتم: من که نباید حل کنم. من پاسخ همه این سوالات را می دانم. ضمناً من که نمی خواهم امتحان دهم. این بچه ها هستند که باید حل کنند و امتحان دهند. پس باید آنها حل کنند. باز هم گفت باید جزوه بگویید. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با عصبانیت گفتم: من نمی توانم شیوه ام را تغییر دهم. اگر شما مشکل دارید به دنبال دبیر باشید، من دیگر نمی آیم.

فکر کنم انتظار چنین پاسخی را نداشت. می خواست کمی فضا را آرام تر کند. شروع کرد از من تعریف کردن، آن هم به صورت کلی که هیچ مصداقی هم برای من نداشت. بعد گفت: ما به بچه ها گفته ایم که از گرگان برایشان دبیر آورده ایم. گفتم: من ساکن گرگان هستم ولی دبیر آنجا نیستم. من دبیر وامنان هستم و بس. بهتر بود به بچه ها می گفتید من یک دبیر از روستا آورده ام. من کلاس های امروز را به خاطر این که بچه ها معطل نشوند می روم و از جلسه بعد دیگر خدمت نخواهم رسید. خانم مدیر هم اخمی کرد و دیگر هیچ کلامی بین ما رد و بدل نشد.

این بار قدم زدن در حیاط زیاد تاثیر نداشت، با آب صورتم را شستم تا حالم کمی بهتر شود، اما عصبانیت هنوز در من بود. طبق روال قبل سوالات را خود بچه ها حل می کردند و من فقط نقش راهنما را داشتم. وضعیت کلاس خیلی خوب شده بود و حتی برای حل کردن داوطلب هم می شدند. همین باعث شد حالم خوب شود و عصبانیت را فراموش کنم. بچه ها در بحث های بین خودشان قبل از من ایراداتشان را برطرف می کردند و وقتی پای تخته می امدند با اشتباه کمتری حل می کردند. این همان چیزی است که می خواستم در کلاس و دانش آموزان شکل بگیرد، ولی متاسفانه این جلسه آخرین کلاس من در این مدرسه بود.

خیلی دوست داشتم بچه ها را راه بیندازم، لذت حل کردن را به آنها بچشانم، آنها را با ریاضی آشتی دهم، ولی انگار نه خودشان، نه خانواده هایشان و نه سیستم آموزش نمی خواهد چنین اتفاقی رخ دهد. نظام آموزشی ما آن قدر فرسوده و ناکارآمد است که فقط می خواهد بچه ها حفظ کنند و درکی از موضوعات پیدا نکنند. این بچه ها که گناهی ندارند، باید درست آموزش ببینند. باید بفهمند تا بتوانند زندگی کنند. باید به درستی قیاس کنند و حکم صحیح در مشکلات و مسایلشان بدهند تا در زندگی کمتر شکست بخورند. ولی هیچ کسی نمی خواهد این ها را به دانش آموزان که آینده سازان این مرز و بوم هستند، آموزش دهد.

پرونده من در اولین تجربه ام در تدریس در شهر بعد از سه روز به شکست انجامید و خاطره تلخی برایم به یادگار گذاشت. انگار من برای روستا ساخته شده ام و باید در آنجا خدمت کنم، به دور از همه چیز و همه کس، در تنهایی و سکوت، در کنار طبیعتی زیبا و مردمانی مهربان. شهر هم با همه اغواگری هایش بماند برای خودش. تازه اینجا یک شهر کوچک است، چه برسد به شهرهای بزرگ. تناقض های ذهنی ام به شدت رو به افزایش بود، نه می شد تا ابد در روستا ماند و نه می شد شهر را تحمل کرد. آینده من کاملاً در تاریکی و ابهام فرو رفته است.

1404/07/24

302. اخراج از کلاس

یکی از سخت ترین بخش های کار معلمی نحوه برخورد با دانش آموزانی است که مخل نظم کلاس می شوند. وقتی هر کاری که می شود را انجام می دهی و می بینی که در رفتار دانش آموز تغییری حاصل نشده است، می مانی که دیگر چه کاری را باید انجام دهی. آخرین راه اخراج دانش آموز از کلاس است که تبعات بسیاری دارد. معمولاً این گونه رفتارهای دانش آموزان علت هایی در خارج از کلاس دارد که یافتن آن در بیشتر موارد غیرممکن است و همین باعث می شود در نحوه برخورد دچار چالش بزرگی شویم و ندانیم که از کدام ابزار تربیتی استفاده کنیم.

یک معلم در اصل باید یک روانشناس هم باشد تا بتواند مشکلات رفتاری بچه ها را بشناسد و بر اساس آن با آنها رفتار کند. چند واحد روانشانسی در دوران تربیت معلم فقط در حد آشنایی است و برای حرفه معلمی اصلاً  کافی نیست. بهتر است در طول خدمت، معلمان آموزشهای مداومی درباره روانشناسی ببینند. ولی حیف که در سیستم آموزش و پرورش ما چنین کلاس هایی به ندرت برگزار می شود. پس ما باید در این زمینه با مطالعه بیشتر خود را آماده کنیم.

من هم به عنوان معلمی که هنوز سابقه ام به ده سال نرسیده و کم تجربه محسوب می شوم، هنوز در این چالش های رفتاری بچه ها آن طور که شایسته است نمی دانم چه رفتاری نشان دهم تا بیشترین تاثیر را داشته باشد. متاسفانه بسیاری از همکاران به این موضوع بسیار ساده می نگرند و با یک تشر یا اخراج از کلاس و یا از همه بدتر با تنبیه بدنی دانش آموزان را وادار به رعایت نظم در کلاس می کنند. به نظر من این رفتارها بسیار پیچیده هستند و برای یافتن بر خورد مناسب با آنها، نیاز به فکر بسیار است.

من همیشه در جلسه اول سال تحصیلی این گونه موارد را با دانش آموزان درمیان می گذارم. من دو نوع نظم در کلاس تعریف می کنم. نظم درسی و نظم اخلاقی. منظورم از نظم درسی، اول تمرکز در کلاس جهت یادگیری، سپس حل کاردر کلاس ها و فعالیت ها در کلاس و حل تمارین در خانه است. در موقع تدریس حق حرف زدن ندارند و اگر متوجه نشدند می توانند بپرسند. در زمان حل کار در کلاس ها می توانند خیلی آرام با یک دیگر مشورت کنند یا از من هم بپرسند. و از همه مهمتر این که حتماً باید حل کنند.

در نظم اخلاقی رعایت ادب و حقوق دیگران اصل است. در کلاس من هیچ دانش آموزی حق توهین به دیگری را ندارد، حق درگیر شدن ندارد، حق مسخره کردن ندارد. مثلاً اگر در پای تخته دانش آموزی نتوانست مسئله ای را حل کند یا اشتباه حل کرد، اگر دانش آموزی او را مسخره کند با شدت با او برخورد می کنم. نظم اخلاقی برای من مهمتر از نظم درسی است. دانش آموز در ریاضی فکر کردن را تمرین می کند و در رفتارش این تمرین را واقعیت می بخشد. پس اگر کسی ریاضی را خوب یاد بگیرد رفتارش نیز اصلاح می شود.

تنبیه در کلاس من درجات مختلفی دارد. ابتدا تذکر، اگر افاقه نکرد، کمی عتاب و به قول معروف دعوا کردن. در مرحله بعد ثبت نمره منفی در دفتر نمره که در نمره مستمر تاثیر دارد و در نهایت هم اگر هیچ کدام از این راهبردها جواب نداد، اخراج از کلاس و معرفی به دفتر جهت رسیدگی نهایی. اخراج از کلاس به ندرت رخ می دهد و معمولاً با همان نمره منفی دانش آموز وادار به رعایت نظم می شود.

ایجاد محیطی در کلاس که به دانش آموز اجازه ندهد که رفتار ناشایست داشته باشد بسیار مهم است. من در کلاس ها خیلی جدی هستم ولی در برخورد با دانش آموزان نهایت ادب را رعایت می کنم. تا به حال نشده به دانش آموزی حرفی بزنم که باعث تخریب شخصیتش شود. همیشه حواسم به این موضوع بوده است. ضمناً بیشتر وقت کلاس را هم سعی می کنم دانش آموز را فعال نگاه دارم. با این کار بیشتر صحبت هایی که بین آنها رد و بدل می شود درسی است و این هم جزو اهداف آموزش ریاضی است. اما این کار بسیار انرژی می برد و مرا به شدت خسته می کند.

در این هشت یا نه سالی که سابقه دارم همیشه موظفی ام در مدرسه دخترانه بوده است (دوازده ساعت دخترانه و دوازده ساعت پسرانه). تدریس در این مدارس شرایط خاص خود را دارد و با تدریس در مدارس پسرانه متفاوت است. ولی یک مزیت دارد و آن هم منظم بودن دختران است. من در کلاس های دخترانه خیلی راحت تر می توانم کار کنم تا پسرانه، زیرا بخش عمده انرژی ام که در کلاس های پسرانه جهت ایجاد محیط منظم در کلاس صرف می شود در اینجا ذخیره می شود. درست است که پسرها بیشتر در بحث ها شرکت می کنند و نظرات عجیب و جالبشان خستگی را از تنم به در می آورد، ولی سکوت محافظه کارانه دختران هم مجال بیان بهتر درس را به من می دهد.

در سال تحصیلی جدید در مدرسه دخترانه دچار چالشی در مورد همین رفتارهای دانش آموزان شدم. مشکل من از جایی شروع شد که یکی از دانش آموزان کلاس سوم راهنمایی رفتارش در کلاس تغییر کرد. این دانش آموز مانند همه در سال های قبل هم دانش آموز من بوده و کاملاً نسبت به او شناخت کامل داشتم، ولی این رفتارهای جدیدش را نمی فهمیدم. دانش آموز خوبی بود و نمراتش در حد متوسط به بالا بود، در کلاس هم بسیار مودب بود و به موقع حرف می زد، ولی حالا مدتی است که اصلاً حواسش به کلاس و درس نیست و بیشتر اوقات با صحبت کردن حواس اطرافیانش را نیز پرت می کند.

چندین بار به او تذکر دادم ولی متاسفانه اصلاً  گوش نمی کرد. درست در وسط درس با دیگران صحبت می کرد و باعث می شد حواس آنها نیز پرت شود. نمی دانم چه چیزی می گفت که این قدر شنونده داشت و باعث می شد هر روز بر تعداد دانش آموزانی که با او هستند افزوده شود. یک بار برایش نمره منفی ثبت کردم، ناراحت شد و سرش را روی میز گذاشت و تا آخر زنگ هم بلند نکرد. خیلی از دستم ناراحت شده بود و این را در جلسات بعدی از نگاهش فهمیدم. به شدت به من حساس شده بود و با هر تذکری که می دادم جبهه ای می گرفت و چیزی زیر لب می گفت.

این موضوع از آن دسته چالش هایی بود که حل آن بسیار سخت به نظر می رسید. به این نتیجه رسیده بودم که با خودش کاری نداشته باشم و فقط مراقبت کنم که دیگران نیز همچون او حواسشان پرت نشود. باید کاری می کردم تا نتواند با دیگران صحبت کند. تغییر جا می توانست راه حل خوبی باشد. ولی در اجرا وضعیت بدتر شد، اول این که حساسیتش روی من چندین برابر شد و دوم این که عده ی دیگری هم که در کلاس از او فاصله داشتند دچار حواس پرتی شدند. واقعاً نمی دانستم چه کار باید کنم.

 اگر بیشتر برخورد می کردم می ترسیدم اتفاقی غیرقابل پیش بینی رخ دهد، رفتاری از خود نشان دهد که دیگر نتوان جمعش کرد. اگر برخورد نمی کردم نمی توانستم درس بدهم، همیشه در اطراف او همه همه ای بود که باعث می شد تمرکز خیلی ها به هم بریزد. جالب این بود که هیچ کس هم شکایتی نداشت. حتی شاگرد زرنگ ها که گاهی برای خود شیرینی اعتراض می کردند که فلانی حرف می زند و حواس ما را پرت می کند،  ساکت بودند. وضع به طور بغرنجی پیچیده شده بود.

در یک روز در حال تدریس بحث مهم معادله خط بودم و داشتم روی تخته با کشیدن یک خط در محور مختصات و نقطه یابی آن، اصل مطلب را می گفتم که ناگهان از پشت سرم صدای خنده هایی را از گوشه کلاس شنیدم، چنین اتفاقی در کلاس هایم در مدرسه دخترانه تا کنون رخ نداده بود. شاید دو نفر که در کنار هم نشسته اند در زمان حل کاردرکلاس به موضوعی خنده دار خندیده باشند ولی در وسط درس که کلاس در سکوت غرق است، چنین خنده ای آن هم نسبتاً بلند و چندین نفره بسیار عجیب بود.

سریع برگشتم و دیدم آن دانش آموز و نفرات جلویی و پشت سرش با دست جلوی دهانشان را گرفته اند تا مثلاً معلوم نشود که دارند می خندند. اعصابم خیلی به هم ریخت. اگر این بچه ها رابطه بین طول و عرض نقاط یک خط را نفهمند تا پایان این فصل هیچ چیز را نخواهند فهمید. یکی از همان جمع را صدا کردم و گفتم بیاید پای تخته و بخش کوچکی از چیزی را که گفته بودم را مجدداً توضیح دهد. سرخ شد و سفید شد و هیچ نگفت. با عتاب گفتم: اینجا آمده اید درس یاد بگیرید، نه این که بخندید.

همان دانش آموز مورد نظر بلند شد و گفت: آقا اجازه مگر خندیدن بد است؟ گفتم: بد نیست ولی هر کاری جایگاهی دارد. خندیدن در وسط درس که باعث شود مطلب را نفهمید اصلاً خوب نیست. ادامه داد: آقا اگر معادله خطر را نفهمیم چه اتفاقی می افتد؟ گفتم: اگر معادله خط را نفهمید، خیلی چیزها را نمی فهمید. ریاضی تمرین فکر کردن است. هر کسی ریاضی اش خوب نباشد در زندگی هم موفق نخواهد بود. ریاضی اصول تعقل است و یادگیری آن به فهم و درک و حل مسائل زندگی بسیار کمک می کند.

فکر کنم از حرف هایم چیز زیادی نفهمید. ولی هرچه بود ساکت شد. درس را ادامه دادم و بعد از مدت کوتاهی مجدداً همان اتفاق رخ داد. این بار دیگر نمی شد مماشات کرد. هیچ راهی به جز اخراج از کلاس نداشتم. متاسفانه همه راه ها را رفته بودم و حالا به این آخرین راه رسیده بودم. با عصبانیت به سویش رفتم و گفتم: شما نظم کلاس را به هم زده اید و باعث شده اید دیگران هم حواسشان پرت شود و درس را یاد نگیرند. اگر شما نمی خواهید یاد بگیرید، اشکالی ندارد خودتان ضرر می کنید، ولی حق ندارید موجب ضرر دیگران شوید. بفرمایید بیرون.

ترسیده بود و از این برخورد من شوکه شده بود. هر چه التماس کرد قبول نکردم و در کلاس را باز کردم و با دست بیرون از کلاس را نشان دادم. گریه اش گرفته بود ولی نمی بایست کوتاه می آمدم. مجبور بودم این سختی را تحمل کنم و یک بار برای همیشه این مشکل را برطرف کنم. چاره ای جز این کار نبود، همه راه ها را قبلاً آزموده بودم و به نتیجه نرسیده بودم. با اکراه از کلاس بیرون رفت و من هم به دنبالش رفتم تا ایشان را به مدیر معرفی کنم. متاسفانه آقای مدیر نبودند. احتمالاً تا جایی رفته بود و زود برمی گشت. به این دانش آموز گفتم: همینجا مقابل در ورودی سالن و کنار در کلاس بایستد تا آقای مدیر بیاید.

این اولین باری بود که در مدرسه دخترانه دانش آموزی را از کلاس اخراج کرده بودم. برای خودم هم بسیار سخت بود. وقتی وارد کلاس شدم، بهت همه دانش آموزان را فرا گرفته بود. با این وضع ادامه دادن درس ممکن نبود. باید بچه ها را از این وضعیت خارج می کردم. کمی در مورد نظم و تمرکز برای یادگیری صحبت کردم و در ادامه هم از فواید ریاضی گفتم. در آخر هم گفتم که اصلاً دوست نداشتم این اتفاق رخ دهد ولی این دانش آموز چاره ای برایم نگذاشته بود. فضای کلاس اندکی عادی تر شد و درس را ادامه دادم.

اواخر زنگ بود و دانش آموزان در حال حل کردن کاردرکلاس ها بودند که صدای در آمد. مطمئن بودم که آقای مدیر است و آمده تا به اوضاع آن دانش آموز رسیدگی کند. حدسم درست بود و آقای مدیر بود. تا خواستم توضیح دهم مرا از کلاس بیرون کشید و به دفتر برد. فرصت نمی داد صحبتم کنم. می دانستم که حتماً می خواهد مرا به خاطر بیرون انداختن دانش آموز مواخذه کند و من هم دلیل هایم را  کاملاً آماده داشتم. ولی با آن چیزی که فکر می کردم مواجه نشدم، حرف های آقای مدیر خیلی عجیب و غریب بود. گفت: می دانم که این دانش آموز بی نظمی کرده و شما هم در بیرون انداختن او حتماً دلیل موجهی دارید، فقط یک خواهش دارم. اگر بار دیگر بیرون انداختید، مقابل در ورودی نایستد، برود طرف دیگر سالن، مثلاً مقابل در آبدارخانه بایستد.

از این حرف آقای مدیر هیچ نفهمیدم، چرا باید محل بیرون انداختن دانش آموز را تغییر دهم؟ البته امیدوارم دیگر مجبور به این کار نشوم، ولی این مطلبی که آقای مدیر گفت هیچ ارتباطی به موضوع مورد نظر من ندارد. می خواستم علت را از آقای مدیر بپرسم که رو به من کرد و گفت: من باید بروم و عجله دارم، آمدم تا کلیدهای مدرسه را به شما بدهم. حواست به دفتر باشد و راس ساعت دوازده و ربع مدرسه را تعطیل کن. آقای مدیر رفت و من با سوالی بی جواب به کلاس بازگشتم.

در زنگ آخر در کلاس دوم راهنمایی حل تمرین داشتیم و در طول کلاس فقط ذهنم مشغول بیرون انداختن آن دانش آموز بود. باید راهی می یافتم که دیگر این کار تکرار نشود. باید علت این تغییر رفتار دانش آموز مورد نظر را می فهمیدم تا به کمک آن بتوانم این مشکل را حل کنم. بهترین کار صحبت کردن با خودش بود. فردا همان اول وقت به همراه آقای مدیر سعی می کنم با صحبت با او این عامل را کشف کنم و مشکل را حل کنم.

فردا صبح وقتی به مدرسه رسیدم، مقابل در سالن، یک خانم داشت با آقای مدیر صحبت می کرد. سلام و علیکی کردم و وارد دفتر شدم، آن دو هم بلافاصله بعد از من وارد دفتر شدند. آقای مدیر مرا به خانم معرفی کرد. فهمیدم که آمده است درس فرزندش را بپرسد. دفتر نمره ام را گرفتم تا وضعیت درسی فرزند این خانم را برایش توضیح دهم. خواستم نام دانش آموز را بپرسم که آقای مدیر گفت: ایشان مادر همان دانش آموزی است که دیروز از کلاس اخراج کردید.

چقدر خوب شد که ایشان آمدند. بهترین فرصت بود که این تغییر رفتار واکاوی شود. تا خواستم چیزی بگویم، مادر گفت: می دانم دخترم کمی سر به هوا شده است. در خانه خیلی با او صحبت می کنم و دیروز هم که گفت شما از کلاس اخراجش کردید خیلی ناراحت بود و من می دانم که او مقصر است. فقط از شما یک خواهش دارم، از این به بعد اگر شلوغی کرد و شما او را بیرون انداختید، مقابل در سالن نایستد، جای دیگری بایستد.

داشتم شاخ در می آوردم. ایشان هم که حرف بی منطق آقای مدیر را می زند. ما باید علت اصلی را پیدا کنیم تا بتوانیم مشکل را حل کنیم تا کار به اخراج از کلاس نکشد، نه این که در مورد محل ایستادن این دانش آموز صحبت کنیم. همین موضوع را به مادر ایشان گفتم. لبخندی زد و گفت: این حرف من علتی دارد. گفتم: بفرمایید تا علتش را ما هم بدانیم. لبخندش لحظه به لحظه بیشتر می شد و تعجب من با تصاعدی هندسی فزونی می یافت.

آقای مدیر مرا به مقابل در ورودی سالن و درست همانجایی که آن دانش آموز ایستاده بود برد و خانه ای را که در طرف دیگر حیاط مدرسه مشرف به این مکان بود را نشانم داد. بعد آرام در گوشم گفت: این خانه ی خواستگار این دانش آموز است. دیروز که شما او را بیرون انداختید آنها دیده بودند و باعث شده بود این دانش آموز خجالت بکشد. من وقتی وارد حیاط مدرسه شدم و او را مقابل در سالن سر به پایین دیدم سریع فهمیدم و جایش را تغییر دادم و به شما نیز تذکر دادم.

فکر هر دلیلی را می شد کرد الا این  دلیل. حالا نوبت من بود که مات و مبهوت بمانم. فکر عوامل بیرون از مدرسه و کلاس را می کردم ولی نه این چنین علتی، که حتی به مکان بیرون انداختن هم ربط داشته باشد. زبانم بند آمده بود و فقط آقای مدیر را نگاه می کردم. او هم فهمید و گفت: حق داری شوکه شوی، تا به حال با چنین موضوعی مواجه نشده بودی. مادر دانش آموز رفت و مدتی گذشت تا از این بهت خارج شوم. وقتی به خود آمدم، اعصابم به شدت خرد شد. این چه کاری است که دختر را در این سن کم عروس می کنند. این ها هنوز بچه اند و چیزی از زندگی متاهلی نمی دانند. به پیش آقای مدیر رفتم و کلی با او بحث کردم. ایشان لبخند ملیحی زد و گفت: اینجا روستا است و دختران در این سنین به خانه بخت می روند.   

چقدر کار ما معلم ها سخت است، چقدر عوامل بیرونی در رفتار دانش آموزان دخیل است، چقدر این عوامل بیرونی عجیب و غیرمنتظره هستند، چقدر فهمیدن و تشخیصشان مشکل است و در نهایت چقدر تعیین نوع رفتار و برخورد با دانش آموزان صعب و تا حدی دست نیافتنی است. چقدر باید اطلاعات ما از دانش آموزان و خانواده آنها زیاد باشد که نیست  و چقدر باید حواسم به همه چیز باشد. چقدر معلمی کار سختی است.

و در آن طرف چقدر زندگی برای دختران در چنین جوامعی که در آن جبر بر زندگی ها تسلط بی قید و شرط دارد و هیچ انتخابی ملاک نیست سخت تر و دردآور تر است.

1404/07/16

301. شانس

بعد از مدت ها در طول سال تحصیلی جمعه شب را در خانه بودم. در این چند سالی که خانه در تهران بود، جمعه ها را یا در وامنان بودم و یا باید ساعت شش عصر خودم را به ایستگاه راه آهن می رساندم تا با قطار به گرگان بروم. اولین مزیت بازگشت به گرگان خودش را اینجا نشان داد. شام را در کنار خانواده میل کردم و تا ساعت دوازده شب هم بیدار بودم. در خانه و در کنار خانواده بودن چقدر خوب است. در این اندک خوشی دلم گرم بود، که ناگاه به یادم افتاد که سرویس معلمان شنبه ها صبح ساعت شش و ربع از میدان مرکزی آزادشهر به راه می افتد.

گرگان تا آزادشهر حدود یک ساعت و ربع راه است. پس من باید ساعت پنج ابتدای جرجان باشم تا به اتوبوس های گذری برسم. در آن ساعت هیچ ماشینی در شهر نیست و می بایست پیاده تا آنجا بروم و این هم حدود نیم ساعت طول می کشد. با این اوصاف باید ساعت چهار و نیم از خانه بیرون بزنم. سریع رفتم بخوابم تا صبح خواب نمانم، اما خواب به چشمانم نمی آمد. همیشه تا سرم را رو بالشت می گذاشتم به خواب می رفتم ولی امشب تا ساعت دو نیمه شب نتوانستم بخوابم. تازه چشمانم گرم شده بود که صدای بیدارباش تلفن همراه بیدارم کرد.

مادرم از من زودتر بیدار شده بود. در همان زمان اندک صبحانه ای مختصر آماده کرد و هرچه گفتم میل ندارم قبول نکرد و  وادرام کردم چند لقمه ای بخورم. ساعت حدود چهار و نیم بود که با بدرقه مادرم از خانه بیرون زدم. در این صبح زود تنها کسی که به فکر من بود مادرم بود. هیچ کس مادر نمی شود، در همه احوال به فکر فرزنداش است و تمامی زندگی اش را وقف آنها می کند. وظیفه ما فرزندان فقط قدردانی و همکاری است. باید تا آخر عمر سپاسگزار آنها باشیم و تمام تلاشمان کم کردن زحمات آنها باشد.

شهر کاملاً در خواب بود، در طول مسیر تا جرجان فقط دو سه ماشین دیدم که از خیابان عبور کردند. حس جالبی داشتم، همیشه این خیابان ها را پر از آدم و ماشین دیده بودم ولی حالا هیچ کس نبود. من که همیشه به دنبال خلوتی هستم حالا آن را به نهایت تجربه می کردم. ساعت پنج به جرجان رسیدم. هیچ خبری از اتوبوس نبود. اضطراب نرسیدن به سرویس به من هجوم آورد. هرچه زمان می گذشت بر نگرانی ام افزوده می شد. حدود پنج و ربع یک اتوبوس رسید و سوار شدم. طبق برنامه ام هنوز دیر نشده بود و می توانستم به موقع به سرویس برسم. این موقع صبح هیچ ترافیکی در جاده نیست و می توان یک ساعته به آزادشهر رسید.

ولی آن چیزی که در ذهن داشتم با واقعیت اصلاً همخوانی نداشت. این اتوبوس از تهران به گنبد می رفت و از علی آباد به بعد قدم به قدم برای پیاده کردن مسافرهایش توقف می کرد، ماشاالله هر مسافری هم که پیاده می شد کلی چمدان و بار داشت که آنها نیز باید تخلیه می شدند. ساعت شش شده بود و اتوبوس در مقابل مسجد بزرگ خان ببین جهت نمار توقف کرد. اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت، نمی دانستم چه کار باید کنم. با این شرایط شش و نیم هم به آزادشهر نمی رسم و مطمئناً سرویس را از دست می دهم.

پیاده شدم تا اگر بشود ماشینی بگیرم و هر طوری شده به سرویس برسم. ولی هیچ ماشینی توقف نمی کرد. شاگرد اتوبوس مرا صدا کرد و پرسید به دنبال چه هستم. گفتم: باید به سرویس ساعت شش و ربع آزادشهر برسم. ساعتش را نگاه کرد و گفت: حتی اگر سواری هم گیر بیاوری دیگر نمی رسی، پنج دقیقه دیگر ما حرکت می کنیم. آخرین تلاش هایم را برای گرفتن ماشین انجام دادم ولی موفق نشدم، شانس اصلاً با من همراه نبود. ساعت شش و ده دقیقه تازه از خان ببین به راه افتادیم. اعصابم کلی خرد شده بود، تا به امروز حتی یک تاخیر هم در پرونده کاری ام نداشتم و حالا با این اوصاف باید امروز را غیبت کنم.

ساعت شش و نیم به میدان مرکزی آزادشهر رسیدم. هیچ خبری از مینی بوس نبود و این یعنی در اولین تلاشم برای استفاده از این سرویس ناکام ماندم. باید سریع به ایستگاه مینی بوس های شاهرود بروم و هرچه سریع تر خودم را به تیل آباد برسانم. اگر شانس بیاورم و ماشین گیر بیاورم ممکن است فقط زنگ اول را از دست بدهم و به بقیه کلاس ها برسم. وگرنه باید آخر هفته یک روز بمانم و برای امروز جلسه جبرانی بگذارم. با ناراحتی به سمت ایستگاه رفتم. سرویس اول رفته بود، و سرویس دوم هم ساعت هفت حرکت می کرد. انگار امروز هیچ چیز قرار نیست بر وفق مراد من باشد.

به هر طریقی بود سوار مینی بوس دوم شدم و ساعت هشت مقابل پاسگاه تیل آباد پیاده شدم. همیشه وقتی به اینجا می رسیدم برای رفتن به خانه بود ولی حالا برعکس باید به وامنان می رفتم. حس رفتن به خانه داشتم ولی باید به مدرسه می رفتم. همیشه منتظر رسیدن ماشین به سمت شاهرود یا آزادشهر بودم، ولی حالا باید منتظر ماشین به سمت کاشیدار یا وامنان باشم. حس های مختلف و متناقضی را تجربه می کردم. کاملاً گیج شده بودم و بین تغییر جدید و عادت گذشته سردرگم مانده بودم.

انگار امروز همه چیز باید بر خلاف من باشد. من همیشه اینجا منتظر ماشین می ایستادم و بعد از ساعت ها انتظار حتی بونکری هم به سمت آزادشهر یا شاهرود نمی رفت تا سوار آن شوم. ولی حالا پشت سر هم انواع ماشین ها می گذرند، حتی اتوبوس هم گذشت، نه یکی و نه دوتا بلکه سه تا اتوبوس آن هم با جای خالی فراوان عبور کردند. ولی در سمت من و در مسیر جاده خاکی منتهی به وامنان و کاشیدار هیچ خبری نبود. شان من طوری است که همین حالا تصمیم بگیرم به شاهرود بروم، در آن مسیر ماشین قحط می شود و همه ماشین ها به سمت وامنان می روند.

ساعت هشت و نیم شد و  هنوز امید داشتم که به مدرسه برسم، از این جا تا وامنان با ماشین حدود چهل دقیقه راه است. اگر همین حالا ماشین بیاید به زنگ دوم می رسم. ولی بعد از گذشت حدود یک ساعت دیگر امیدم به یاس مبدل گشت و دیگر حتی به زنگ آخر هم نخواهم رسید. تازه بعد از این یک ساعتی که منتظر بودم،  فقط یک وانت از طرف وامنان آمد و به سمت آزادشهر رفت. فکر کنم قانون احتمالات و شانس کاملاً با من در تعارض است.

ایستادن در این هوای سرد باعث شد سرما تا مغز استخوانم نفوذ کند. باید حرکت می کردم تا گرم شوم، بهترین کار رفتن در مسیر جاده خاکی بود، فرقی نداشت اینجا بایستم یا در راه باشم، ماشین که بیاید به جز این مسیر راه دیگری ندارد و می توانم هرجایی سوار شوم. هوا ابری بود و باد سردی هم می وزید. به راه افتادم، باد شدیدتر شد و ابرها هم متراکم تر شدند. نگاهی به ابرها انداختم و به آنها گفتم: خواهش می کنم با من کمی مهربانانه رفتار کنید. خیس شدن در این مکان و در این زمان برای من فاجعه است. اشتباه نکنید! من به خانه نمی روم، دارم به وامنان می روم.

مقداری از مسیر را طی کرده بودم که با هجوم ماشین ها که از مقابلم می آمدند، مواجه شدم. طبیعی بود، روستاییان صبح به شهر می روند و به کارهایشان می رسند و بعدازظهر بازمی گردند. مینی بوس های روستاهای منطقه پشت سر هم از مقابلم عبور می کردند و همه هم برایم بوق می زدند و من هم با بلند کردن دست جواب سلام شان را می دادم. در این موقع صبح هیچ کسی به سمت روستا نمی رود، در نتیجه گیر آوردن ماشین تقریباً در این زمان غیرممکن است. ناامیدی به سراغم آمد و حالم را دگرگون کرد. ولی همین پیاده رفتن در دل طبیعت به دادم رسید و حالم را بهتر کرد. در طبیعت بودن و راه رفتن برای من مانند مسکنی است که باعث می شود دردهایم را فراموش کنم.

دشت تیل آباد که محصور بین کوه های مرتفع بود را پشت سر گذاشتم و وارد تنگه ای شدم که دو طرف آن را دیواره های صخره ای فرا گرفته است. در اینجا همراه رودخانه ای بودم که حال و روز خوبی نداشت و آب بسیار اندکی در آن جریان داشت. در همان سال اول خدمتم یک بار این مسیر را پیاده طی کرده بودم، البته آن زمان مسیر جاده با مسیر امروز متفاوت بود و پیچ و خم های بیشتری داشت. در آن روزگار مقدار جریان آب در این رودخانه اندکی بهتر بود.

در همان نیم ساعت اولی که به راه افتادم تمام ماشین های روستاهای دهنه به سمت شهر رفتند و حالا دیگر هیچ ماشینی نمی آمد، من بودم و تنهایی و این طبیعت زیبا و فرح بخش. اواخر پاییز بود و مناظر اطراف تا حدی زمستانی بود و برف ها هنوز به پایین کوه نیامده بودند. در اینجا زمستان خیلی زودتر از راه می رسد. من همیشه جایی را دوست دارم که در آنجا دیدی بسیار وسیع داشته باشم. به همین خاطر کوهستان و حتی کویر و بیابان را بر جنگل ترجیح می دهم. کمی قدم هایم را سریع تر کردم تا به بالای دره برسم و افق دیدم گسترده شود.

شیب هفت چنار را که بالا رفتم آرام آرام خستگی به سراغم آمد. ساعت را نگاه کردم، یازده شده بود. یعنی حدود دو ساعت است که راه می روم و هنوز به میانه های راه هم نرسیده ام. تشنگی و گرسنگی هم به سراغم آمدند ولی هیچ چیزی به همراه نداشتم، خدا را شکر که همان چند لقمه را که مادر اصرار کرده بود خورده بودم. به بالای هفت چنار رسیدم و از دور کوه بوقوتو را که مشاهده کردم، احساس فراخی کردم. تا دوردست ها معلوم بود و همین باعث شد همه چیز را فراموش کنم و از دیدن مناظر بدیع و دلفریب این طبیعت زیبا در گستره ای بی پایان لذت ببرم.

یک ساعتی در این اوج به راهم ادامه دادم و وقتی وامنان را از دور دیدم ابتدا خوشحال شدم، ولی برای رسیدن به آن هنوز راه بسیاری در مقابل داشتم و ماشین هم کلاً امروز با من قهر کرده است. پس این خوشحالی اندکی دوام نیاورد و به یاد خستگی و گرسنگی و تشنگی افتادم. بیشتر تشنگی آزارم می داد، خودم را دلداری می دادم که به کاشیدار که رسیدم به مدرسه ابتدایی می روم و خودم را سیراب می کنم. ولی تا کاشیدار هم هنوز خیل راه مانده بود. از تیل آباد تا کاشیدار حدود هفده کیلومتر است و اگر متوسط در هر ساعت چهار کیلومتر راه بروم حدود چهار ساعت طول می کشد تا به کاشیدار برسم.

ساعت یک و نیم شده بود و هنوز چند پیچ مانده بود به کاشیدار برسم، خسته شده بودم ولی هنوز مناظر زیبایی که می دیدم مرا سرپا نگاه داشته بود. در همین حین بود که صدای تراکتوری از پشت سر آمد. تا به من رسید در همان سرازیری تند با زحمت بسیار و صدایی گوش خراش ترمز کرد و من هم با سختی فراوان روی سپر عقب آن نشستم. خوشبختانه دستگیره داشت و همین باعث می شد تعادلم را با گرفتن محکم آن به خوبی حفظ کنم. این هم شانس من، بعد از چهار ساعت و نیم پیاده روی و در نزدیکی مقصد، وسیله گیرم آمد! آن هم تراکتور رومانی.

وقتی به وامنان رسیدم ساعت دو شده بود، چه فکر می کردیم، چه شد! امید داشتم فقط زنگ اول را از دست بدهم و به بقیه کلاس ها برسم ولی حالا اگر شیفت دوم هم در کار بود زنگ اول آن را هم از دست داده بودم. مستقیم به خانه رفتم، قبل از ورود به خانه در همان کنار حیاط با دست از شیر آب نوشیدم، نمی دانم چقدر ولی مقدار زیادی آب نوشیدم، واقعاً تحمل تشنگی حتی در هوای سرد هم بسیار سخت و دشوار است. رفع تشنگی کمی حال و جان به دست و پاهایم داد.

 وقتی وارد خانه شدم، حسین دراز کشیده بود و داشت مطالعه می کرد، تا مرا دید متعجب پرسید: کجا بودی؟ چرا حالا آمدی؟ صبح آقای مدیر خیلی خبرت را می گرفت. مشکلی پیش آمده؟ گفتم: دیر رسیدم و سرویس رفته بود، این ها رها کن و برایم غذا بیاور که به شدت گرسنه ام. یک تکه نان و یک گوجه به من داد و گفت: بفرما این هم ناهار. نگاهی معنی دار به حسین انداختم، گفت: چه کنم؟ دیر آمدی، بچه ها همه ناهار را خورده اند. ناچار سفره را پهن کردم و نشستم و از بس این ناهار مفصل بود، نمی دانستم از کجا باید شروع کنم.

فردا صبح تا به مدرسه رسیدم آقای مدیر سریع به سراغم آمد. می دانستم چه می خواهد بگوید، به همین خاطر پیش دستی کردم و گفتم: دیروز نتوانستم به سرویس برسم و به همین خاطر به مدرسه نرسیدم، نگران نباشید یک روز بیشتر می مانم و آن روز را جبران می کنم. آقای مدیر سری تکان داد و گفت: من که شما را می شناسم و می دانم بدون علت موجه غیبت نمی کنید، مشکل جای دیگری است. دیروز معلم راهنما آمده بود بازدید مدرسه ابتدایی و بعد از آن هم سری به مدرسه ما زد. وقتی فهمید یک دبیر نداریم، گزارش آن را نوشت و من مجبور شدم غیبت شما را بفرستم.

متاسفانه بدشانسی های من در این روزها کاملاً منظم و متوالی رخ می دهند. دیروز نرسیدن به سرویس و گیر نیاوردن ماشین در مسیر تیل آباد تا کاشیدار، امروز خبر گزارش شدن اولین غیبت عمر کاری ام، فردا و پس فردا را به خیر بگذرانم، کار بزرگی انجام داده ام. شانس کلاً با من هیچ رابطه ای ندارد. معلم راهنما مربوط به ابتدایی است، حالا نمی شد فقط همان مدرسه را برود و به مدرسه ما سری نزند. یک روز غیبت کردیم و فقط خواجه حافظ شیرازی از آن مطلع نشد.

اصلاً به من خوشی و راحتی نیامده است، حالا هم که چهارصد کیلومتر مسیرم کوتاه تر شده باز هم باید مشکلات عدیده ای را تحمل کنم. باشد، انگار سرنوشت من در این چنین زیستن رقم خورده است و راهی به غیر از آن ندارم. ساعت چهار و نیم صبح از خانه بیرون زدم و ساعت دو بعدازظهر به وامنان رسیدم و به کلاس هم نرسیدم. حدود دوازده ساعت در راه بودم ولی باز هم غیبت خوردم. ولی در کنار همه این مشکلات، نعمت بزرگی دارم که می توانم به اتکای آن این زندگی را بهتر تحمل کنم. و آن طبیعت زیبا و آرامشی است که در اینجا به وفور یافت می شود. به نظرم تحمل این سختی ها به داشتن این مزایا می ارزد.

می خواستم چهارشنبه را به عنوان جبرانی با یکی از همکاران جا به جا کنم که آقای مدیر نگذاشت و گفت: لازم نیست، بروید و از این که مسیرتان کوتاه شده است لذت ببرید. بعد از سالها می توانید روزهای بیشتری در خانه باشید. واقعاً دم این مدیر گرم که شرایط من را به خوبی درک می کند. البته فکر می کنم می خواست کمی از من به خاطر غیبتی که اجباراً فرستاده بود، دلجویی کند. همان سه شنبه ظهر با حسین و همکار دیگر پیاده تا کاشیدار رفتیم و کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین ایستادیم. بعد از مدتی یک وانت آمد و هر سه سوار شدیم و تا تیل آباد رفتیم.

کنار پاسگاه منتظر ماشین بودیم که اتوبوسی به سمت شاهرود رسید، سریع از دوستان خداحافظی کردم و می خواستم به سمت آن بدوم که حسین از پشت مرا گرفت و گفت: کجا برادر؟ هنوز عادت قبلی ات را ترک نکرده ای، زمانی که از هر طرف زودتر ماشین می آمد و سوار می شدی گذشت، حالا فقط باید به یک طرف بروی. دیگر شاهرود به دردت نمی خورد. بیا اینجا و کنار ما بایست تا ماشین بیاید. هر سه زدیم زیر خنده و آنجا بود که تازه به یاد آوردم که دیگر لازم نیست به تهران بروم.

بعد از دو ساعت معطلی دو تا بونکر پشت سر هم آمدند، من و حسین سوار اولی شدیم و آن همکار دیگر هم سوار دومی شد. ساعت پنج آزادشهر بودیم و ساعت هفت به خانه رسیدم. باورم نمی شد که این قدر زود به خانه رسیده باشم. مادرم کلی ذوق می کرد که من زود رسیده ام و می توانم سه روز کامل در خانه باشم. همین چهره خندان مادرم تمام خستگی هایم را برطرف کرد.

ولی برنامه صبح های شنبه ام تغییر کرد، ساعت سه بیدار می شدم، سه و نیم از خانه بیرون می زدم، چهار به جرجان می رسیدم و هر چقدر هم که اتوبوس دیر گیرم می آمد دیرتر از شش به میدان مرکزی آزادشهر نمی رسیدم. معطل ماندن در آزادشهر خیلی بهتر از جا ماندن از سرویس است.

به طور کلی من یا باید در راه های دور باشم و یا باید صبح های خیلی خیلی زود راه بیفتم. شانس من از زندگی فعلاً همین است. نمی دانم روزی فرا خواهد رسید که ساعت هفت و ربع صبح از خانه حرکت کنم و ساعت هفت و نیم به مدرسه برسم؟!!