معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره
معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره

265. دستشویی

یکی از مهمترین قانون های کلاس من، عدم ورود یا خروج دانش آموزان بعد از حضور من در کلاس است. در این مورد بسیار سخت گیر هستم و نمی گذارم نظم کلاسم با این رفت و آمدهای بی مورد برهم بخورد. در موارد خاص برای اجازه ورود دادن به دانش آموز فقط یک راه وجود دارد، حتماً باید از مدیر مدرسه برگه ای که بیانگر علت تاخیرش در حضور کلاس است را به همراه بیاورد. برای بیرون رفتن به هر دلیل هم اجازه نمی دهم، توجیه من این است که زنگ تفریح برای رسیدگی به همین امور است.

در میانه های زمان کلاس بودیم، درس را گفته بودم و بچه ها در حال حل کاردرکلاس ها بودند. در کلاس قدم می زدم و بر حل بچه ها نظارت می کردم که دیدم دست محسن لرزان از انتهای کلاس بالاست. فکر کردم در مورد درس سوال دارد، به احتمال قوی در حل یکی از سوالات دچار مشکل شده و از من راهنمایی می خواهد. ولی وقتی به بالای سرش رفتن، خبری از آن چیزی که فکر می کردم نبود، او از من اجازه دستشویی رفتن خواست که من هم مانند همیشه علاوه بر اجازه ندادن، گوشزد کردم که دیگر در کلاس از من اجازه برای این کارها نگیرید.

چند دقیقه بعد دست محسن دوباره بالا آمد و من هم با اشاره سر به او فهماندم که نمی شود. یک سری از سوالات را پای تخته نوشتم و به  نوبت بچه ها را برای حل کردن فرستادم، خوشبختانه خوب پاسخ می دادم. از بچه ها خواستم تا صفحه بعد را حل کنند  که این بار محسن کنار میز من آمد و گفت: آقا اجازه بگذارید حرفمانمان را بزنیم بعد اجازه ندهید. با سر اشاره کردم که خُب بگو. آرام کنار گوشم آمد و گفت: آقا اجازه ما مشکل کلیه داریم و نباید خودمان را نگاه داریم، وگرنه کلیه مان عفونت می کند. تابستان به همین خاطر چند روزی را در بیمارستان شهر بستری بودیم.

تا این را گفت بلافاصله به او اشاره کردم که سریع برود تا مشکلش حادتر نشود. مدیر مدرسه وظیفه دارد ما دبیران را از این گونه مشکلات دانش آموزان مطلع کند. بهتر است در همان ابتدای سال لیستی تهیه کند و کاملاً محرمانه آن را در اختیار ما بگذارد تا ما بدانیم که به این دانش آموزان چگونه رفتار کنیم. چند سال پیش دانش آموزی داشتم که گوش راستش نمی شنید و تا وقتی مدیر به ما نگفت ما نمی دانستیم و همین چقدر برای ما و خود دانش آموز مشکل ایجاد کرده بود. این مورد را حتماً باید به آقای مدیر بگویم.

هنوز چند دقیقه ای از خروج محسن از کلاس نگذشته بود که درب کلاس ناگهان با صدایی مهیب باز شد و مردی که از چهره اش می شد فوران عصبانیت را دید، وارد کلاس شد. دست محسن را هم گرفته بود و با شتاب به سمت من می آمد. این اتفاق آن قدر سریع رخ داد که فرصتی برای واکنش نشان دادن نداشتم. تا خواستم به خودم بجنبم او درست جلوی من ایستاده بود، کاملاً مقابل دیدگان مبهوت بچه ها.

ابتدا خیلی ترسیدم، سبیلهایش از بناگوشش در رفته بود و هیکل درشتی هم داشت. چهره اش آن قدر برافروخته بود که کاملاً سرخ شده بود. زیر لب چیزهایی می گفت که کاملاً نامفهوم بود. بچه ها همه بهت زده فقط ناظر بودند و منتظر بودند تا واکنش مرا به عنوان دبیرشان ببینند.کمی خودم را جمع و جور کردم، سلام کردم ولی جوابی نداد و تا خواستم چیزی بگویم مهلتم نداد و شروع کرد با صدای بلند حرف زدن.

می گفت: شما حق ندارید بچه ها را از کلاس بیرون کنید، محسن شاید دعوا کند ولی هیچ وقت مقصر نیست. فقط از خودش و حیثیتش دفاع می کند. اگر شما هم جای او باشید همین کار را می کنید. آدم باید از آبرویش دفاع کند و برای این کار هم گاهی زد و خورد ایجاد می شود. فقط آن کسی را که محسن را زده یا به او فحش داده به من نشان بدهید تا دمار از روزگارش درآورم. ضمناً مگر شما معلم نیستی، پس حواست کجاست که سر کلاس بچه ها به هم حرف های نامربوط می زنند.

صدای بلند و لحن ناموزنش که بی ادبانه هم بود، مرا هم عصبانی کرد. من هم صدایم را در گلویم انداختم و گفتم: اولاً هنوز یاد نگرفته اید که برای وارد شدن به جایی ابتدا باید در بزنید و اجازه بگیرید. دوم این که مگر من اجازه دادم که شما وارد کلاس شوید. سوم این که هرجایی قانونی دارد، حسابی دارد، کتابی دارد، اینجا مدرسه است و در آن قوانینی هست. به جای داد و بیداد و این رفتار ناشایست که نشان دهنده شخصیتتان است، اگر موردی بوده یا اتفاقی افتاده یا شکایتی دارید باید به دفتر مدرسه بروید و مشکلتان را آنجا بگویید.

واکنش تند من متاسفانه موثر واقع نشد و بر میزان خشمش افزوده شد، رنگ رخسارش بیشتر قرمز می شد و وقتی به او نگاه کردم به نظرم داشت از گوش هایش دود بیرون می زد، آن قدر در کارتون های دوره کودکی آدم های عصبانی را با این شکل قیافه دیده بودم، حالا هم چهره این آقا این چنین مقابلم تصویر شد. شروع کرد به داد زدن و چیزهایی گفت که اصلاً نفهیمدم، وضعیت بسیار بغرنج شده بود. می بایست به دفتر می رفتم و آقای مدیر را صدا می کردم ولی ترک کلاس ممکن نبود، در وضعیت بدی گیر افتاده بودم.

بعد رو به محسن کرد و گفت: به من نشان بده که کدام بچه اذیتت کرده تا همینجا به حسابش برسم. محسن که فقط داشت بر خود می پیچید گفت: عموجان  به خدا کسی با من دعوا نگرفته. تا این را گفت باز صدای آن مرد بالا رفت و گفت: نترس، بگو من اینجا کنارت هستم. درست است که پدرت نیست ولی من که هستم. نمی گذارم حقت را بخورند. من مانند پدر حمایتت می کنم و نمی گذارم حقی از تو ضایع شود.

نگاهم وقتی به محسن افتاد و رفتارش را دیدم ناگهان به یاد مشکل او افتادم. می بایست او را از دست این مرد نجات می دادم تا او برود و خودش را از آن مورد نجات دهد. در حرکتی متهورانه سریع دست محسن را گرفتم و او را از دست آن مرد بیرون کشیدم و او را به سمت در کلاس بردم و به او گفتم بدو تا دیر نشده و او هم از در کلاس مثل فشنگ خارج شد و به سمت حیاط مدرسه دوید. امیدوارم بود خیلی دیر نشده باشد و او دچار مشکلات بعدی نشود.

وقتی برگشتم آن آقای محترم درست بالای سرم بود و نزدیک بود اتفاق بدی بیافتد که یکی از بچه ها از ته کلاس بلند شد و گفت: آقا رحیم، محسن دستشویی داشت که رفت بیرون، نه با کسی دعوا کرده بود و نه کسی هم اذیتش کرده بود. آقا معلم هم تازه به او اجازه نمی داد، وقتی مشکلش را گفت آقا معلم به او اجازه داد. خودتان می دانید که محسن در تابستان در شهر در بیمارستان بوده، خودتان او را به دکتر بردید و بالای سرش بودید.

واقعاً این دانش آموز به دادم رسید. اتفاقات به قدری سریع رخ داده بود  که این به فکر من خطور نکرده بود که محسن اصلاً برای چه به بیرون رفته بود. می توانستم در همان بدو ورود این آقا و مطرح شدن موضوع قضیه را فیصله دهم. گاهی اتفاقات سریع و عجیب باعث می شود که حافظه و ذهن انسان مختل شود و نتواند تصمیم درست را اتخاذ کند. باید در این زمینه تمرین کنم و بیشتر آماده باشم تا در زمان درست تصمیم درست را گرفته و با اجرای آن تبعات را به حداقل برسانم.

در طرفه العینی جایگاه من و آن آقا عوض شد. احساس کردم کوچک شده و هنوز هم دارد کوچک تر می شود. سینه ام را ستبر کردم و گفتم: آقای محترم نه ادب را رعایت کردید نه نزاکت را و از همه بدتر اصلاً نمی دانستید ماجرا از چه قرار است. نظم کلاس ما را هم به هم زدید و از همه بدتر بدون اجازه وارد کلاس شدید. اینجا یک مکان دولتی است و حق ندارید این گونه رفتار کنید. طبق قانون می توانم از شما شکایت کنم. همه بچه ها هم شاهد هستند که شما به من تهمت زدید.

از آن همه داد و بیداد چند لحظه قبلش حالا فقط لکنت را داشت و واژه ببخشید را پشت سر هم تکرار می کرد. درست است که واقعاً اعصابم را خُرد کرده بود و رفتار ناشایستی با من داشت ولی این رفتار اکنونش اصلاً در برابر بچه ها خوشآیند نبود. بیشتر به خاطر محسن دلواپس بودم که عمویش در برابر بچه ها این گونه لابه می کند. به همین خاطر سریع ایشان را از کلاس به بیرون و دفتر مدرسه هدایت کردم. آنجا بود که آقای مدیر تازه فهمید آن داد و بیداد من نبوده و اتفاق دیگری در کلاس رخ داده است.

آقای مدیر با عصبانیت به او گفت که به چه حقی وارد مدرسه شد و بدون اجازه او به کلاس رفته؟ بنده خدا مستاصل مانده بود و فقط ببخشید می گفت. آقای مدیر رو به او کرد و ادامه داد: این طور برای محسن پدری می کنید؟ به جای این که مراقب او باشید، آبروی بچه را در کلاس می برید. حالا بچه ها چقدر به خاطر این کار شما محسن را سرکوفت بزنند. پدرش در زندان است و او را به شما سپرده که مواظب باشید. اگر قرار است اینطور از او حراست کنید، بهتر است این کار را نکنید.

جمله آخر آقای مدیر متعجبم کرد، پدر محسن در زندان است؟! این اتفاق چقدر برای این دانش آموز سنگین است. حتی لحظه ای هم نمی توانم خودم را جای او قرار دهم و این فشار سهمگین را تحمل کنم. واقعا او کار بزرگی انجام می دهد که می تواند درس بخواند و بدون مشکل سال تحصیلی را بگذراند. درسش در حد متوسط بود و هیچگاه تجدید یا نمره کم نداشت. تلاشش هم در اندازه خودش واقعاً خوب بود، به یاد ندارم تا کنون تکلیفش را انجام نداده باشد.

آقای مدیر سر اصل مطلب رفت و از عموی محسن پرسید داستان از چه قرار است که این طور وارد مدرسه و کلاس شده است و این قدر هم عصبانی است؟ جواب خیلی جالب بود. ایشان در حال گذر از جلو در مدرسه بوده که محسن را در حال بیرون آمدن از در حیاط مدرسه دیده است. با توجه به تجربه خودش از زمان تحصیل فکر کرده که محسن از کلاس اخراج شده و حتماً هم دعوا کرده است. به همین خاطر با عصبانیت به کلاس آمده است. به قول خودش می خواسته در حق پسر برادرش پدری کند.

واقعاً هر فردی در دنیایی که در ذهنش ساخته است زندگی می کند و اتفاقات را بر اساس آن تفسیر می کند. این آقا در زمان تحصیلش در مدرسه احتمالاً شیطنت بسیار داشته و از کلاس بسیار اخراج شده و به همین خاطر بیرون رفتن دانش آموز از کلاس را فقط به همین دلیل می توانسته تصور کند. این اتفاق در بسیاری از اتفاقات و قائله های مهم تر و بزرگ تر هم رخ می دهد. سوء تفاهم از همین ساختی که در ذهن صورت می گیرد ایجاد می شود و گاهی چنان خسارت هایی به جای می گذارد که جبرانش بسیار سخت و حتی غیرممکن است.

به کلاس برگشتم، محسن سر جایش نشسته بود. البته رنگ و رویش نشان از وضعیت نامناسبش می داد. حق هم داشت اتفاقی که افتاده بود برایش خیلی سنگین بود و او را مقابل همکلاسی هایش بی آبرو کرده بود. هیچ واکنشی نشان ندادم و هیچ صحبتی هم در مورد اتفاقی که در کلاس رخ داد نکردم، فقط گفتم کاردرکلاس ها را روی تخته سیاه می نویسم و شماها را می فرستم که حل کنید. دقت کنید که اگر هنوز خوب یاد نگرفته اید همین جا یاد بگیرید.

اولین نفری را که برای حل کاردرکلاس به پای تخته فرستادم محسن بود. خوشبختانه توانست سوال را حل کند. تشویقش کردم و بچه های کلاس هم برایش کف زدند. رنگ و رویش باز شد و لبخندی هرچند کوچک بر لبانش نقش بست. در اینجا رفتار بچه های کلاس برایم بسیار ارزشمند بود. هیچ کدام چیزی به محسن نگفتند و با تشویقشان به او فهماندند که اتفاق خاصی رخ نداده است. واقعاً یافتن چنین دانش آموزان و چنین کلاسی بسیار سخت است و خوشبختانه در این روستا این افتخار نصیب من شده که دبیر این بچه های دریا دل باشم. همیشه بچه های روستا جور دیگری هستند. 

264. دعوا

هنوز آقای مدیر نرسیده بود و مقابل در سالن منتظر ایستاده بودم. داشتم به دوردستها نگاه می کردم و کوههای سر به فلک کشیده را که مانند همیشه نمی گذاشتند ابرها از رویشان عبور کنند را نظاره می کردم. خشکی این طرف همیشه در گرو قد بلند این کوه ها است. سالیان متمادی است که ابرها و این کوه ها سر دعوا با هم دارند، به ندرت کار به مسالمت می کشد و ابرها این طرف آمده و باران را به ارمغان می آورند. تلاش طبیعت در این سوی البرز برای زنده ماندن بسیار بیشتر است تا سوی دیگر، تلاشی که واقعاً ستودنی است.

در عوالم خود بودم که ناگهان سروصدای زیادی مرا متوجه گوشه سمت راست حیاط مدرسه کرد. همه بچه ها آنجا جمع شده بودند و از سر و کول هم بالا می رفتند. در عرض چند صدم ثانیه کل دانش آموزان در آن نقطه جمع شدند و هیاهویی به پا خاست. این ها نشانه هایی خوبی نبود، به احتمال زیاد درگیری ای رخ داده و دو یا چند تن از دانش آموزان در حال زد و خورد هستند. تجربه نشان می دهد که در این مواقع سرعت عمل می تواند از بروز اتفاقات بدتر جلوگیری کند.

با شتاب خودم را به جمعیت رساندم، هر کار می کردم نمی توانستم از بین آنها عبور کنم. هیچ راهی نداشتم و از دست دادن زمان در این موارد می توانست فاجعه بار باشد. فریادی زدم و تا حدی توانستم برای خود معبری باز کنم. با زحمت بسیار به کانون آشفتگی رسیدم، صحنه بسیار دهشتناک بود. دو نفر با هم گلاویز شده بودند و به شدت به هم ضربه می زدند. آن قدر فرز و چابک بودند که نمی توانستم آنها را بگیرم. در همین حین یکی کمر دیگری را گرفت و چنان سالتو بارانداز کرد که اگر روی تشک کشتی بود حداقل پنج امتیاز داشت.

خیلی ترسیده بودم، با این ضربه ای که آن دانش آموز در زمان فرودش بر زمین خورد پیش خود گفتم که دیگر بلند نخواهد شد، حتماً نفسش خواهد گرفت ولی بر خلاف تصور من در همان حالی که روی زمین افتاده بود پای حریفش را گرفت و او را هم نقش بر زمین کرد. همه این اتفاقات در عرض چند ثانیه رخ داد و دیگر مجالی برای تامل نبود. به میانشان رفتم و با زحمت زیاد از هم جدایشان کردم و خود را بینشان قرار دادم. وقتی دیدند نمی توانند به هم برسند شروع کردند به ناسزا گفتن.

با تشری که زدم ساکت شدند. با اخم به دانش آموزانی که دور ما جمع شده بودند اشاره کردم و آنها هم سریع متفرق شدند. به آن دو نفر گفتم که به مقابل در سالن بروند و همانجا بایستند تا آقای مدیر بیاید. وقتی به چهره هایشان نگاه کردم، هنوز از خشم برافروخته بودند، می بایست تا مدتی حتماً تحت کنترل باشند، زیرا هر لحظه احتمال آن می رفت که دوباره به هم بپرند و همه چیز از اول شروع شود. مقابل در سالن یکی را در سمت راست و دیگری را در سمت چپ قرار دادم و خودم هم در بین آنها ایستادم تا حتی نگاهشان هم به یک دیگر نیفتد.

چشمانشان پر خون بود و فقط مترصد فرصتی بودند تا دوباره با هم درگیر شوند. با اخم نگاهشان کردم و به آنها گفتم که حق هیچ کاری ندارید تا آقای مدیر بیاید و وضعیت شما را بررسی کند. یکی از آنها گفت: آقا اجازه تقصیر او بودکه اول فحش داد، آن یکی با خشم گفت: دروغ می گوید، خودش اول به ما تنه زد و ما را زمین انداخت. داشت این بحثشان بالا می گرفت که باز فریادی زدم و هر دو ساکت شدند. معمولاً در این موارد قضاوت نمی کنم و همه چیز را به مدیر محول می کنم، واقعاً قضاوت کار سختی است و یافتن مقصر بسیار دشوار است.

چند دقیقه بعد آقای مدیر که در یک دستش کلی کاغذ که معلوم بود بخشنامه است و در دست دیگرش سه تا نان بود، وارد حیاط مدرسه شد. دانش آموزان سریع به او موضوع را گفتند و تا زمانی که به پیش من رسید تقریباً همه چیز را می دانست. بعضی از این دانش آموزان در مخابره اخبار مدرسه سرعت عمل بالایی دارند، البته من زیاد از این اتفاق خوشم نمی آید و اصلاً دوست ندارم دانش آموز طوری تربیت شود که بخواهد گزارش اتفاقات را به اولیای مدرسه بدهد، اگر مخفیانه باشد که بسیار بدتر است و باید این رفتار را اصلاح کرد. البته مدیری را تا کنون ندیده ام که با نظر من موافق باشد.

آقای مدیر تا این دو نفر را دید، زیر لب غرغری کرد و بخشنامه ها را به من داد و نان ها را به یکی از آنها داد و کلیدها را از جیبش درآورد و قفل در ورودی را باز کرد. من پشت سر ایشان وارد سالن مدرسه شدم، آن دانش آموزان همان بیرون پشت در ایستادند. آقای مدیر در دفتر را باز کرد و بعد از این که وارد شدیم، شروع کرد به بد و بیراه گفتن به بچه ها که هنوز به مدرسه نرسیده است برایش دردسر درست کرده اند. گفتم: زیاد عصبانی نشوید من سریع جدایشان کردم و نگذاشتم کار به جاهای باریک بکشد. از من تشکر کرد و گفت: اگر شما نبودید این ها حتماً بلایی سرشان می آمد و آن وقت می دانی چه دردسری می شد؟! آخر من از دست این بچه ها سکته می کنم.

بعد رفت پشت میزش نشست و من هم برگه های بخشنامه را مقابلش گذاشتم. غرغرهایش بیشتر شد و گفت: این اداره هم فقط بلد است بخشنامه های بی خودی بفرستد و کلی وقت ما را برای جواب های بیهوده آن بگیرد. همین شماره زدن و ثبت دفتر کردن این بخشنامه ها کلی وقت مرا می گیرد. آقای مدیر همانطور غرغرکنان در کمدش را باز کرد و برگه ها را در یکی از آن طبقات گذاشت. من هم دفتر نمره را گرفتم، و بر روی صندلی کنار در ورودی نشستم. هنوز ده دقیقه ای تا زنگ شروع مدرسه مانده بود.

آقای مدیر مشغول کارهایش بود و من هم داشتم دفتر نمره را ورق می زدم که ناگهان به یاد این دو دانش آموز افتادم، دو نفری کنار در سالن بدون هیچ کنترلی رها شده بودند، حتماً تا حالا درگیر شده اند. سریع از دفتر خارج شدم تا خودم را به آنها برسانم و از بروز اتفاقات احتمالی جلوگیری کنم. ولی نبود سروصدا و هیاهو بچه ها از همان ابتدا نشان می داد که اتفاقی رخ نداده است. وقتی به مقابل در سالن رسیدم با صحنه عجیبی مواجه شدم.

دو نفری کنار هم نشسته بودند و داشتند از نانی که آقای مدیر به یکی از آنها داده بود که نگاه دارد، می خوردند. وقتی به بالای سرشان رسیدم تا مرا دیدند یکه خوردند و هر دو شروع کردند به ببخشید گفتن. تقریباً نیمی از یکی از سه نان بربری که آقای مدیر آورده بود را خورده بودند. برایم جالب بود که دیگر عصبانی هم نبودند و انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشتند همدیگر را تکه و پاره می کردند، فقط می گفتند ببخشید و حواسمان نبود و به آقای مدیر نگویید و...

تا به خودشان بیایند آقای مدیر هم سر رسید و وقتی نان ها را دید اخمهایش در هم رفت ولی مکثی کرد و نان ها را از آنها گرفت و بدون این که چیزی بگوید به داخل دفتر بازگشت. هم من و هم بچه ها از این رفتار آقای مدیر متعجب ماندیم، منتظر بودیم دوباره داد و بیدادی کند و آن دو را برای این کارشان تنبیه کند. در این بهت بودیم که صدای زنگ مدرسه به صدا درآمد و دانش آموزان شروع کردند به تشکیل صف. آقای مدیر هم آمد و به آن دو نفر گفت: کنار دفتر بایستید تا بعد از صبحگاه به حسابتان رسیدگی کنم، سپس  مانند همیشه با دقتی بسیار صف های دانش آموزان را مرتب کرد.

صبحگاه تمام شد و بچه ها به کلاس رفتند و سرویس معلمان رسید و بقیه همکاران نیز آمدند و مانند هر روز مدرسه رسماً شروع به فعالیت کرد. در کلاس که بودم صدای آقای مدیر می آمد که داشت آن دو نفر را توبیخ می کرد. در این نوع درگیری ها نمی شود به طور قطع مقصر را پیدا کرد، معمولاً هر دو طرف مقصر هستند و میزان تقصیرشان کمی متفاوت است. گاهی تصمیم گیری خیلی سخت می شود و تنبیه را نمی شود تعیین کرد. از صدای آقای مدیر که داد و بیداد می کرد فهمیدم که او هم در حال رفع و رجوع این قائله به ساده ترین شکل ممکن است. کمی تهدید و داد و بیداد و در نهایت هم قول گرفتن که دیگر تکرار نشود.

این کار اولین مرحله در برخورد با چنین اتفاقاتی است و در صورت تکرار به صورت کتبی تعهد گرفته می شود، در مرحله بعد از خانواده تعهد گرفته می شود و در نهایت هم اگر مورد خیلی خاص باشد به بخش مشاوره اداره ارسال می شود و رای صادره که ممکن است اخراج چند روزه یا تغییر مدرسه و یا حتی اخراج دائم باشد اجرا می شود. البته کمتر به این جاها کشیده می شود و معمولاً مشکلات در همان مدرسه رفع و رجوع می شود. بیشتر برخورد های بچه ها از روی شیطنت های کودکانه است.

در زنگ تفریح و وقت صرف صبحانه آقای مدیر با ظرفی که بوی آن مدهوشمان کرده بود وارد دفتر شد. در اغلب صبحانه های مدرسه ما نیمرو سرو می شود، تخم مرغ آب پز هم در روزهایی است که نیم رو نیست. باز هم دست آقای مدیر درد نکند که هر روز این زحمت را متقبل می شود و صبحانه گرم برای ما آماده می کند. مدیران مدارس روستایی همه کاره مدرسه هستند و وظیفه معاونان مختلف و حتی آبدارچی را هم باید انجام دهند. وقتی ظرف نیمرو را روی میز گذاشت، فقط از مقدار نان عذرخواهی کرد .

گفت: این بچه ها اصلاً صبحانه نمی خورند و بیشتر مشکلات ما هم از همین موضوع است. گرسنه به مدرسه می آیند، هزار دفعه هم گفته ام که حداقل یک تکه نان بخورید تا ته دلتان را بگیرد ولی متاسفانه هیچ گوش شنوایی نیست. نصف نان را همین دو نفری که دعوا کرده بودند، خورده اند. ببخشید اگر کم آمد. کمی که فکر کردم، به نظرم خورده شدن نصف نان توسط آن دو دانش آموز نمی تواند این قدر مشکل برای مدرسه ایجاد کند که آقای مدیر این چنین درباره اش صحبت می کند. اگر تهیه نان برای آقای مدیر سخت است باید کمکش کنم و از این به بعد روزهایی که در این مدرسه هستم نان را من بیاورم. البته سخت است، زیرا باید از وامنان نان را بگیرم و تا کاشیدار بیاورم. امسال دو روز در کاشیدار و در این مدرسه کلاس دارم و همیشه پیاده رفت و آمد می کنم.

در زنگ بعدی وقتی همکاران به کلاس رفتند به آقای مدیر گفتم که از این به بعد من در روزهایی که اینجا هستم نان می خرم و می آورم. متعجبانه پرسید: چه شده که به فکر نان افتاده ای؟ مگر چیزی شده است؟ گفتم شما چنان در مورد مشکل ایجاد شده در مورد خوردن نان توسط دانش آموزان گفتید که حدس زدم حتماً برایتان سخت است که نان بگیرید. خندید و گفت: هنوز خیلی مانده مانند من با تجربه شوید.

از این گفته آقای مدیر چیزی نفهمیدم، حرف من چه ارتباطی به تجربه دارد؟  نتوانستم جلوی کنجکاوی خود را بگیرم و موضوع را از آقا مدیر پرسیدم. خنده اش را به لبخند بدل کرد و گفت: اهالی اینجا معمولاً شام را خیلی زود می خورند، هوا که تاریک شد شام آماده است. شب هم زود می خوابند و بالطبع آن صبح هم زود بیدار می شوند و صبحانه را هم بسیار زود می خورند. مردم اینجا هنوز بر طبق طبیعت زندگی می کنند، با رفتن خورشید می روند و با آمدن خورشید می آیند. ولی این بچه ها به خاطر تلویزیون و خیلی چیزهای دیگر دیر می خوابند و دیر هم بیدار می شوند و خیلی از آنها صبحانه نمی خورند.

گفتم: نخوردن صبحانه متاسفانه مشکلی است که بیشتر مردم با آن درگیر هستند، حالا این مورد چه ربطی به مشکلات مدرسه و بچه ها دارد. باز هم لبخندی زد و گفت: گفتم که خیلی مانده تا شما مانند ما با تجربه شوید. دلیل آن کاملاً واضح است. همین که صبح با شکم گرسنه به مدرسه می آیند احتمال عصبانیت و به هم ریختن تعادل عصبی آنها بیشتر می شود. شما اگر گرسنه باشید زودتر عصبانی نمی شوید؟ شکم گرسنه که دین و ایمان ندارد. همین می شود که مانند خروس جنگی به جان هم می افتند. دیدی که وقتی آن دو نفر نان خوردند، مانند بره آرام شدند.

واقعاً تا به حال از این زاویه به این موضوع نگاه نکرده بودم. به نظر حرف های آقای مدیر منطقی می آمد. گرسنگی باعث پایین آمدن سطح قند خون می شود و با این اتفاق تعادل عصبی به هم می ریزد. حرف های آقای مدیر را تایید کردم و گفتم: به نظر شما برای کم کردن تنش ها برای بچه ها بهتر نیست در مدرسه به آنها صبحانه بدهیم. نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: باز هم بی تجربگی کردید، مگر می شود به بچه ها هر روز صبحانه داد. یکی دوتا نیستند و یک روز و دو روز هم نیست. ما همیشه نوبت صبح هستیم و با این پیشنهاد شما باید یک آشپزخانه مرکزی کنار مدرسه احداث کنیم.

باز هم مرام و معرفت آقای مدیر بود که در طرحی واقعاً عالی در ماه یک روز به کمک اهالی و خود دانش آموزان و ما معلمان نان و پنیری هر چند اندک آماده می شد و در همان مراسم صبحگاه بین دانش آموزان توزیع می شد. این اتفاق ساده هم برای بچه ها انگیزه ایجاد می کرد و هم حس همکاری و همیاری را در مدرسه متبلور می ساخت. مخصوصاً برای آماده کردن لقمه ها، همیشه کلی داوطلب داشتیم که برای این کار سر و دست می شکاندند.

از آن روز تا پایان سال کاملاً به روزهایی که نان و پنیر در مدرسه توزیع می شد دقت کردم، هیچگاه در آن روزها دعوایی بین بچه ها رخ نداد. گاهی دلیل یک اتفاق از آن چیزی که فکر می کنیم بسیار متفاوت تر است و ساده تر و معمولی تر است.

263. پدر و مادر

آخرین چهارشنبه قبل از امتحانات نوبت اول، خسته از دو شیفت مدرسه و سرو کله زدن با بچه ها و کلی معطلی برای یافتن ماشین، اذان مغرب شده بود که به تیل آباد و جاده اصلی رسیدم. کنار پاسگاه منتظر بودم تا شاید ماشینی بیاید و مرا به شاهرود ببرد. انتظار در هوایی سرد که سوز آن تا مغز استخوان نفوذ می کند کاری بس دشوار است. در اتفاقی نادر، این بار شانس به من رو آورد و بعد از حدود ده دقیقه انتظار یک سواری که خانواده ای در آن بودند رسیدند و در کمال تعجب مرا سوار کردند.

تا نشستم آقای راننده گفت: سربازی؟ گفتم: نه، دبیر هستم. لبخندی زد و گفت: می دانم منتظر ماشین بودن چقدر سخت است، من هم سالها همچون شما بودم، البته من نظامی بودم ولی در هر صورت سختی این انتظار و خوشی گیر آوردن ماشین را می دانم. همینکه دیدم در این سرما اینجا ایستاده ای فهمیدم که منتظر ماشین هستی. از ایشان بسیار تشکر کردم.

این آقای نظامی به همراه همسر و مادرش در راه سفر به سبزوار بودند، بعد از گردنه خوش ییلاق مادر که کنار من عقب نشسته بود از داخل سبد یک لقمه بیرون آورد و به من تعارف کرد. ابتدا قبول نکردم ولی آن قدر مهربان بود که نمی شد دستش را رد کرد. همان یک لقمه، که کتلتی بود بسیار لذیذ به همراه گوجه و خیارشور، شام من شد. واقعاً همیشه مادران در هرجایی که باشند مادری خود را نشان می دهند.

سرچشمه از آنها خداحافظی کردم. وقتی با تاکسی به ترمینال رسیدم تنها اتوبوسی که بود سوپر ویژه بود و ساعت حرکت آن ده شب بود. در مورد این اتوبوس ها چیزهایی شنیده بودم و چند تایی را در ترمینال تهران دیده بودم ولی تا به حال سوار آنها نشده بودم. در ظاهر با اتوبوس های ناسیونال که سالها با آن مسافرت کرده بودم بسیار متفاوت بود، خیلی بلند به نظر می آمد، شکیل بود و تمیز و با وقار.

چاره ای نبود می بایست بلیط همین اتوبوس را می گرفتم. البته تفاوت اصلی را بعد از خرید بلیط کاملاً با گوشت و پوستم درک کردم. تقریباً قیمت بلیط آن دو برابر اتوبوس های عادی بود. آه از نهادم برآمد ولی چاره ای هم نداشتم. ساعت هشت بود و تا ساعت حرکت اتوبوس دو ساعت مانده بود که می بایست در همین ترمینال می گذراندم. نمی دانم چرا این دو ساعت برایم ساعت ها طول کشید، ولی در نهایت وقت سوار شدن فرا رسید.

موقع سوار شدن نشان ولوو را در کنار در ورودی آن دیدم و متعجب شدم که این شرکت ماشین سازی سوئدی معمولاً  کامیون و تریلی تولید می کند، چه شده که به تولید اتوبوس هم پرداخته است؟ وقتی از پله ها بالا رفتم و وارد اتوبوس شدم، دیدن داخل آن مرا بیشتر متعجب کرد. کلاً فضای داخلی آن متفاوت بود و یک طرف دو صندلی داشت و طرف دیگر یک صندلی و فاصله صندلی ها هم از همدیگر بسیار زیاد بود، نورپردازی آن هم بسیار آرامش بخش بود. واقعاً این اتوبوس بسیار با آنچه تا به حال دیده بودم متفاوت بود.

بلیط من در ردیف سوم و کنار مرد میانسالی بود که سمت پنجره نشسته بود. سلامی کردم که با سردی جواب داد، در کنارش نشستم. اتوبوس به راه افتاد، آن قدر نرم می رفت که انگار بر روی بالشتکی از هوا حرکت می کند. موقعیت راننده خیلی جالب بود، کاملاً پایین بود و سرش همسطح کف سالن بود. فلسفه این ارتفاع را نمی فهمیدم و باید از یک کارشناس می پرسیدم. الحق که هر چقدر پول بدهی همان مقدار هم آش می خوری، یک بار هم کمی با رفاه و آسودگی به تهران بروم، کمی هم ما با کلاس سفر کنیم.

خسته بودم و دوست داشتم که بخوابم ولی سخت ترین کار برای من خوابیدن در اتوبوس بود، حتی در این اتوبوس که صندلی هایش را می شد تا حد زیادی خواباند باز هم نمی توانستم بخوابم. تلاش بسیار کردم ولی نشد. چشمانم را بستم تا شاید حداقل با این کار خستگی ام کمتر شود که همان مرد میانسال صدایم کرد و از من اجازه خواست تا بیرون برود، می خواست آبی بنوشد. به سمت انتهای اتوبوس رفت و بعد از زمان کوتاهی با یک بطری کوچک آب معدنی بازگشت. این نیز برایم عجیب بود، همیشه در اتوبوس ها شاگرد یک لیوان و پارچ دستش می گرفت و کل اتوبوس را با آن آب می داد و من چقدر تشنگی می کشیدم تا به مقصد برسم.

موقع نشستن از من خواست تا سمت پنجره بنشینم، می گفت شاید در طول مسیر بخواهد قدمی بزند یا برود ابتدای اتوبوس و سیگاری بکشد، برای همین زیاد رفت و آمد خواهد کرد و می خواست مزاحم من نشود. من هم قبول کردم و نشستم کنار پنجره و همین باعث شد که سر صحبت باز شود. از شغلم پرسید و من هم در حد اختصار توضیح دادم. او هم تازه بازنشسته شده بود و داشت به تهران می رفت تا به پدر و مادرش سر بزند.

خسته بودم و دوست داشتم استراحت کنم ولی وقتی شروع به صحبت کرد، احساس کردم دوست دارد حرف بزند، به نظرم نیاز داشت تا سفره دلش را پیش کسی باز کند و کمی تخلیه شود. انسانها گاهی با حرف زدن می توانند کمی از باری که بر دوششان است را کم کنند و این مرد غمگین اکنون نیاز مبرم به این شنیده شدن داشت. ضمناً این مسیر نسبتاً طولانی آن هم در دل تاریکی شب به این سادگی ها تمام نمی شود و شاید با صحبت کمی کوتاه تر شود. همه این ها دست در دست هم داد تا پای داستان عجیب زندگی این مرد بنشینم.

از اوضاعش در شاهرود گفت که زیاد خوب نبوده است. زندگی مشترکشان به خاطر مسائل مالی از هم پاشیده بود، همسرش نمی توانست او را با حقوق کارمندی اش تحمل کند و بسیار بیشتر می خواست. دلش پر بود از زمانه ای که بنای ناسازگاری با او گذاشته بود. برای برآورده کردن خواسته های همسرش به هر دری زده بود ولی هیچ کدام به نتیجه نرسیده بود. تلخی زندگی چنان او را احاطه کرده بود که هیچ از زیبایی نمی دید.

البته این صحبت هایش برایم من هم زنگ خطری بود، من هم یک معلم ساده هستم با پایه حقوقی که تقریباً ناچیز است. حقوق کارمندی که این آقا می گوید را من کاملاً درک می کنم. حالا که مجرد هستم این حقوق به سختی تا اخر ماه می رساند و هیچ پس اندازی هم ندارم. واقعاً با این درآمد می شود ازدواج کرد؟ و آیا این حقوق کفاف هزینه های خانواده را خواهد داد؟

به من گفت: در ازدواج شناخت طرف مقابل خیلی مهم است، زن و شوهر باید همدیگر ا درک کنند، مسائل مالی مهم است ولی آن تفاهم بین زن و شوهر مهم تر است. وقتی زن ببیند که مرد با تمام تلاشی که می کند میزان درآمد ثابت و پایینی دارد، باید او را درک کند و خواسته هایش را بر آن اساس بیان کند. چقدر این مقایسه چیز بدی است. مگر زندگی من حتماً باید شبیه فلان کس باشد؟!

چند سالی بود که تنها زندگی می کرد و تازه با این مشکل بزرگ کنار آمده بود که بازنشسته شد. می گفت بعد از چند ماه هنوز ضربه بازنشستگی را نتوانسته است تحمل کند و هر روز حالش بدتر می شود. وقتی از من پرسید چند سال سابقه دارم و گفتم حدود هفت سال، لبخند تلخی زد و گفت: حالا مانده تا به روزگار من برسید، آن موقع حرف هایم را خواهید فهمید. راست می گفت من هنوز خود را تازه کار می دانم و تا بازنشستگی راه بسیار دارم، ولی حتی تصورش هم سخت است که روزی بگویند دیگر کار نکن.

خانواده خودش در تهران ساکن بودند و او سالها پیش برای کار به شاهرود آمده و در همین شهر هم ازدواج کرده بود. در این خانواده همه برادران و خواهران در شهر های دیگری ساکن هستند و همه برای کار به آنجا رفته اند. خیلی برایم عجیب بود، همه از اقصی نقاط ایران به تهران می آیند برای کار، حالا اعضای این خانواده همه از تهران بیرون رفته اند تا کاری برای خود دست و پا کنند. واقعاً خانواده عجیبی هستند.

وقتی در میان صحبت هایش گفت ناپدری و نامادری ام در خانه تنها هستند و باید به آنها زود به زود سر بزنم، تعجب کردم. چون یکی از دو حالت ناپدری یا نامادری ممکن است و هر دو آن همزمان غیر ممکن است. او داشت صحبت می کرد ولی من هیچ نمی شنیدم چون کاملاً درگیر این بودم که چرا و چگونه این طور شده است؟ احتمالاً در گفتارش اشتباهی داشته، به قول ما در ریاضیات این معادله جواب هایش غیرقابل قبول است. هرچه با خود کلنجار رفتم قانع نشدم و دل به دریا زدم و به ایشان گفتم: فرمودید ناپدری و نامادری، به نظرم اشتباه گفتید، کدام یک درست است؟ نا پدری یا نا مادری؟ ولی وقتی گفت که اشتباهی در کار نیست و من هم ناپدری دارم و هم نامادری تعجبم بیشتر شد و او هم برای روشن کردن موضوع شروع کرد به توضیح دادن.

سالها پیش مادرش را از دست داده بود و چون همه فرزندان در شهرهای دیگر بودند، بعد از چند سال تصمیم گرفتند تا برای نگهداری بهتر از پدرشان برای ایشان همسری اختیار کنند. طرز تفکر بسیار خوبی بود و می توانست هم به پدر ایشان و هم به یک خانم کمک کند تا زندگی بهتری داشته باشند. ولی واقعاً گرفتن این گونه تصمیمات بسیار سخت است. خودش هم اذعان می کرد که بسیار برایشان سخت بوده ولی شرایط مجابشان کرده که این کار را انجام دهند.

 پدرش ازدواج می کند و اوضاع خیلی خوب پیش می رفت و هر دو با هم زندگی خوب آرامی داشتند و بچه های هر دو طرف نیز با هم ارتباط خوبی برقرار کرده بودند. چند سال به این منوال گذشت و در اوج رضایت مندی همه، پایان زندگی پدر سر رسید و اجل مهلتش را تمام کرد و پدر به دیار باقی شتافت و این دو خانواده را در غمی دو چندان فرو برد. زندگی چه بالا و پایین هایی دارد، این پیرمرد تازه داشت از زندگی دوباره اش لذت می برد که ناگهان همه چیز تمام شد. این تمام شدن ها چقدر زود اتفاق می افتد.

 بعد از فوت پدرشان به قول خودش مادر یدکی اش در همان خانه پدرشان زندگی می کرد، دو خانواده رضایت داده بودند که پیرزن در همان خانه زندگی کند و این سطح از تفاهم واقعاً قابل تقدیر بود. در این روزگار که همه به فکر تبدیل همه چیز به پول هستند گذشتن از یک خانه آن هم در تهران واقعاً کار بزرگی است. به اینجا که رسید فکر کنم به یاد مادر خودش افتاد و ساکت شد، می شد بغض را در چهره اش دید. اشک هایش آرام آرام و بیصدا بر روی گونه هایش شروع به پایین آمدن کرد. صورتش را برگرداند تا من گریه اش را نبینم.

فضا به شدت سنگین شده بود. من هم در گرداب غم این مرد افتاده بودم و نمی دانستم چه باید کنم؟ تصور این که روزی مادرم نباشد برایم غیر قابل باور بود، اصلاً دوست نداشتم به این موضوع حتی فکر کنم. فکر های سیاه همچون گردابی مرا در خود فرو بردند و نفس کشیدن را از من گرفتند. دوست داشتم هر چه سریع تر به خانه برسم و مادر را در آغوش بگیرم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. این راه چرا به پایان نمی رسد؟ از این جاده و اتوبوس و دوری از خانواده بیزارم و فقط دوست دارم کنار مادرم و خانواده باشم.

فکر کنم خودش هم فهمید که حال من نیز به هم ریخته است، به همین خاطر صدایم کرد و گفت: حالا بیا قسمت خنده دار زندگی خانواده ام را برایت تعریف کنم. نامادری ام داشت به تنهایی در خانه پدرم زندگی می کرد و هیچ کس هم اعتراضی نداشت تا این که همسایه داستان زندگی همه ما را تغییر داد. همسایه دیوار به دیوار ما سالها در آنجا زندگی کرده بودند و از آن زمانی که ما به یاد داریم همسایه ما بودند.

پیرمردی که از بستگانشان بوده به خانه آنها می آید و به طور اتفاقی نامادری ما را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق او می شود. هر چقدر فرزندانش سعی می کنند او را از این کار منصرف کنند موفق نمی شوند و پیرمرد پایش در یک کفش می کند که من این خانم را می خواهم. با تعریف این داستان به یاد هادی اسلامی در فیلم خواستگاری افتادم. تصور این که این پیرمرد مدام به فرزندانش بگوید: من زن می خواهم و فقط هم همین خانم را می خواهم واقعاً جالب بود.

 انتظار داشتم که بگوید این کار اتفاق نیفتاد، به نظر غیرممکن می رسید ولی وقتی گفت که نامادری اش هم راضی شده تا این وصلت صورت گیرد، داشتم شاخ درمی آوردم. هر طور به این قضیه نگاه می کنم برقرای ارتباط منطقی در آن مشکل است. ولی دل منطق نمی شناسد و راه خود را می رود. دوست داشتن مرزی نمی شناسد و غریبه و آشنا نیز در آن معنایی ندارد. آن پیرمرد آن چنان در تصمیمش مصمم بود که بعد از کلی رفتن و آمدن عروس خانم و خانواده اش را راضی کرد و به قول معروف بله را گرفت.

سه خانواده به طور عجیبی به هم مرتبط شده بودند، باور این موضوع برایم بسیار سخت بود. مخصوصاً برادران و خواهران این آقا که اجازه داده اند دو نفر دیگر که پدر و مادرشان نیستند در آن خانه زندگی کنند. او حالا پدر و مادری داشت که اصلاً پدر و مادر واقعی اش نیستند و کلی برادر خواهر نا تنی هم دارد. به قول خودش فرزندان پدر و مادر یدکی اش حداقل از یک طرف به این موضوع وصل هستند ولی این خانواده سوم از هیچ طرف وصل نیستند و تنها نکته مشترک شان خانه پدری آنهاست.

آن قدر این موضوع جالب و عجیب بود که آن افکار سهمناک از یادم رفت و فهمیدم که سخت تر و پیچیده تر از معادلات ریاضی هم هست و چقدر زندگی ها پر پیچ و خم است. چه اتفاقاتی رخ می دهد که حتی نمی شود کمترین احتمالی را برای آن متصور شد. زندگی واقعاً چرخی است در حرکت که در هر بار چرخش اتفاقات عجیبی را به وجود می آورد. فقط باید شانس آورد و در میان انبوهی اتفاقات بد، اندکی هم اتفاق خوب به دست آورد.

نکته مهم داستان این مرد برای من نه این اتفاقات عجیب و نه ناپدری و نامادری بود، اصل مطلب این بود که تمام فرزندان این سه خانواده چقدر روابط خوب و محکم و واقعاً برادرانه ای با هم دارند و این در روزگار ما بسیار بسیار کمیاب است. آن قدر از اتفاقات بد در مورد فرزندان مخصوصاً بعد از فوت والدین بر سر ارث و میراث شنیده ام که این داستان به نظرم تنها موردی است که بر خلاف همه اتفاق افتاده است.

وقتی صحبت هایش تمام شد و در سکوت غرق شدیم، فقط به تابلوهای کیلومتر نگاه می کردم که کی به تهران می رسیم. ساعت چهار صبح سه راه افسریه پیاده شدم و تا به خانه برسم شده بود پنج صبح. در را آرام با کلید باز کردم تا کسی را بیدار نکنم که مادرم را دیدم که از آشپزخانه بیرون آمد. مانند همیشه روبوسی کردیم ولی این بار محکم تر او را در آغوش گرفتم به طوری که خودش متعجب شد.

داشتن مادر بزرگترین گنجینه هر فرد است که ای کاش این گنج بزرگ همیشگی بود. ای کاش...

 

262. قهر

خسته شده بودم، کلافه شده بودم، نمی دانستم چه کار باید کنم؟ هر چه در توان داشتم را انجام داده بودم ولی هیچ راهی برای برون رفت از این وضعیت نابسامان برایم باز نشده بود. به هر دری می زدم بسته بود و با هیچ کلیدی هم باز نمی شد. همچون سربازی بودم که هر چه اسلحه داشت استفاده کرده بود و دشمن حتی خم به ابرو نیاورده بود. وضعیت خیلی سخت و بغرنج بود و هرچه هم به جلو می رفتم بدتر می شد.

عامل اصلی تعداد زیادشان بود و دومین عامل هم دو سه تایی از آنها بودند که به هیچ صراطی مستقیم نمی شدند. کلاس اول راهنمایی امسال سی نفر بودند و تا به حال تجربه این تعداد را در کلاس نداشتم. کلاس های ما در نهایت به بیست نفر هم نمی رسید، حتی کلاس شش نفری را هم تجربه کرده ام. وقتی تعداد کم باشد هم کنترل راحت تر است و هم بیشتر می شود بچه ها را پای تخته فرستاد. پای تخته بردن بچه ها و حل کردن آنها بهترین کار برای آموزش دادن ریاضی است، دانش آموز تا حل نکند یاد نمی گیرد.

به خاطر تعدادشان، نوبت کمتر به بچه ها می رسید که پای تخته بیایند و همان زمانی هم که می آمدند، مشکل دیگری داشتم. وقتی دانش آموزی پای تخته می آمد و نمی توانست حل کند، بچه ها مسخره اش می کردند و نمی گذاشتند کمکش کنم. خیلی با آنها صحبت کرده بودم که این کار اشتباه است ولی گوششان اصلاً بدهکار نبود. ضمناً موقع درس دادن هم زیاد حرف می زدند و تکیه کلام من در این کلاس شده بود «حواس پای تخته» و «گوش کنید». به قول همکاران این کلاس همانند کلاس های مدرسه شهر است، هم تعدادشان زیاد است و هم اصلاً حرف گوش نمی دهند.

یافتن راهی که بشود هم نظم را به این بچه ها آموخت و هم ریاضی واقعاً غیرممکن بود. تنها سلاحی که داشتم نمره بود. به آنها می گفتم که هر نمره ای که بگیرید را در کارنامه ثبت خواهم کرد و هیچ تغییری در آن نمی دهم، کاری که از همان ابتدای کارم کرده ام. کلی درباره نمره کلاسی و چگونگی محاسبه و تاثیر آن در نمره امتحان پایانی برایشان توضیح دادم ولی اصلاً تاثیرگزار نبود. به طور کلی من در نمره مستمر یا کلاسی طیفی از فعالیت های دانش آموزان را می سنجم که امتحان یکی از آنها است، در این سیستمی که دارم نظم حرف اول را می زند و به تفاوت های فردی هم توجه دارم.

با مدیر و دیگر همکاران هم که صحبت می کردم راهکارهای مناسبی به من نمی دادند، یکی می گفت چند تا از آنها که خیلی شلوغ هستند را مردانه تنبیه کن تا کل کلاس حساب دستشان آید. آقای مدیر هم می گفت که زیاد جدی نگیر و به خودت فشار نیاور، این ها چه درس بخوانند چه نخوانند قبول می شوند، تا حالا هم این گونه آمده اند. بیشترشان حتی روخوانی ساده هم نمی توانند بکنند چه برسد به حل سوالات ریاضی، شما درس خودت را بده، هر کسی فهمید فهمید و هر کسی متوجه نشد مقصر شما نیستید.

نمی توانستم هیچ کدام از این راهکارها را اجرا کنم. باید راهی به غیر از این ها می یافتم که به نظر غیرممکن می رسید. تصمیم گرفتم همان روال کاری خودم را ادامه دهم، با این شرایط این بچه ها در کارنامه نوبت اول وقتی نمره های خود را دیدند خواهند فهمید که باید بیشتر به حرف هایم گوش دهند. تنها کاری که می توانستم بکنم همین بود، این که نشان دهم عاقبت گوش نکردن و حل نکردن و بی اضباطی چیست.

هنوز یک ماه تا نوبت اول مانده بود. امتحانی گرفتم، طبق پیش بینی هایم نمرات اصلاً خوب نبود، در کل کلاس سی نفری حدود ده نمره نمره بالای ده گرفتند. فکری به ذهنم رسید، می توانستم با این اهرم اگر مقدور باشد کمی آنها را تحت تاثیر قرار دهم. وقتی برگه ها را به آنها می دادم، واکنش هایشان را زیر نظر داشتم، عده ی زیادی از آنها هیچ نگرانی یا تشویشی در چهره هایشان دیده نمی شد، تازه می خندیدند و نمره های همدیگر را مسخره می کردند.

واقعاً چه اتفاقی دارد در این کلاس می افتد؟! چرا این بچه ها اصلاً دغدغه درس و یادگرفتن ندارند؟ چرا فهمیدن برای این ها مهم نیست؟ چرا این قدر در برابر نظم از خود مقاومت نشان می دهند؟ قبول دارم که درس ریاضی تا حدی سخت است و یادگیری آن کمی دشوار است ولی این بچه ها حتی حرکت یا انگیزه ای از خود برای یاد گرفتن نشان نمی دهند تا من بتوانم به آنها کمک کنم. مهمترین اصل در آموزش تفاوت های فردی است ولی در این کلاس بی تفاوتی دانش آموزان واقعاً معضلی شده است که نمی توانم آن را حل کنم.

بعد از این که برگه ها را به آنها دادم کمی صحبت کردم که اگر در امتحان کتبی نمره کم گرفتید حداقل در پای تخته یا حل تمارین دقت کنید تا این کمبود جبران شود. تا شما حل نکنید یاد نمی گیرید و این اصل ریاضی است. در این بین یکی از بچه های کلاس که درسش هم خوب بود گفت: آقا اجازه این حرف های شما برای اینها معنی ندارد، اینها نمی فهمند، بیشتر کلاس خنگ هستند و اصلاً از درس ها چیزی یاد نمی گیرند.

حرف های این دانش آموز بسیار خشمگینم کرد، به طوری که سرش داد زدم و گفتم: حق ندارید خودتان را برتر از بقیه بدانید و دیگران را با الفاظ ناپسند خطاب کنید. من که دبیر هستم به خودم اجازه نمی دهم چنین کاری کنم. شاید این بچه ها در ریاضی ضعیف باشند ولی در جاهای دیگر خیلی بهتر از شما هستند. منتظر بودم که دیگر بچه ها از من طرف داری کنند ولی متاسفانه شروع کردند به خندیدن و رو به آن دانش آموز کردند و گفتند: دیدی آقای دبیر از ما طرف داری کرد، حالا خودشیرینی کن.

بر میزان خشمم افزوده شد و حالم بسیار بد گشت، چرا این کلاس این طور شده است؟ بچه ها اصلاً حرف های مرا نمی فهمند، من منظورم چیز دیگری بود و این ها چیز دیگری برداشت کردند. روی صندلی نشستم و فقط نگاهشان می کردم. به هیچ عنوان نمی توانستم وظیفه معلمی خود را در این کلاس انجام دهم. زرنگ هایش یک جوری بودند و ضعیف هایش هم طور دیگر، هیچ کدام در روال عادی کلاس نبودند. این کلاس به جای ریاضی نیاز به آموزش رفتار با دیگران را دارد. این بچه ها شش سال است به مدرسه می آیند و هنوز یاد نگرفته اند به یکدیگر احترام بگذارند.

دو راه بیشتر نداشتم یا باید بی تفاوت می شدم و درس را می گفتم و می رفتم یا می بایست تلاشم را برای درمان این بیماری خطرناک تا حد امکان ادامه می دادم. راه دوم را برگزیدم و شروع به صحبت درباره احترام به دیگران کردم، ریاضی به درد این کلاس نمی خورد و باید درس های اصلی تری را به آنها یاد داد. از آنها پرسیدم که در مدت این چندماهی که دانش آموز من هستند تا به حال شده با آنها بی ادبانه رفتار کنم؟ تا حالا شده مسخره شان کنم؟ سرکوفت سرشان بزنم و به هر نامی صدایشان کنم؟ همه گفتند: نه. ادامه دادم که من به عنوان دبیر حواسم هست تا احترام شما را حفظ کنم و شما هم باید احترام مرا حفظ کنید. این موضوع در مورد دانش آموزان هم صدق می کند. باید به همدیگر احترام بگذارید تا احترام ببینید.

در کل کلاس شاید چهار پنج نفری به حرف هایم با دقت گوش می دادند، باقی در عوالم خودشان بودند. برای خیلی از آنها چیزی هایی که می گفتم اصلاً اهمیت نداشت. شاید بخشی از این رفتار به خاطر دوران کودکی باشد ولی احترام را از همین کودکی باید آموخت. حالم اصلاً خوب نبود و تنها راه برای آرام کردن خودم، تدریس بود. به سمت تخته بازگشتم تا درس را شروع کنم، کل تخته را پاک کردم و تا عنوان مبحث جدید را نوشتم ناگهان صدای شدید را در کلاس شنیدم.

تا برگشتم دیدم دو تا از دانش آموزان دست به یقه شده اند و دارند به همدیگر ناسزا می گویند. سریع به سراغشان رفتم تا قبل از این که کلمات زشت بیشتری نگفته اند و به هم آسیب نرسانده اند از هم جدایشان کنم. به هر زحمتی بود جدایشان کردم و به دفتر مدرسه بردم و تحویل مدیر دادم. یکی از بدترین کارهایی که اصلاً دوست ندارم انجام دهم بیرون انداختن دانش آموز است، این کار برایم شکست معنی دارد و تا حد امکان سعی می کنم کار به آنجا نکشد ولی حالا دیگر چاره ای نداشتم.

وقتی به کلاس بازگشتم اصلاً حال و جانی نداشتم که درس دهم، دنیا دور سرم می چرخید. سوالات بی جواب بسیاری در ذهنم بود که همه چیز را برایم تیره و تار کرده بود. چرا نمی توانم نقش معلمی خود را به خوبی ایفا کنم؟ چرا نمی شود در رفتار این بچه ها تغییرات درست ایجاد کرد؟ عواملی که باعث می شود هر کسی بتواند به دیگری بی احترامی کند چیست؟ چرا ما همدیگر را دوست نداریم تا به هم احترام بگذاریم؟ از این همه سوال بی جواب خسته شده بودم، علاوه بر این هیچ راه حلی هم برای این کلاس به ذهنم نمی رسید.

روی صندلی نشسته بود و فقط بچه ها را نگاه می کردم. وقتی مدت نشستم بیشتر از حد معمول شد آرام آرام صدای پچ پچ شان می آمد که داشتند در مورد من حرف می زدند. از این که درس نمی دادم و نشسته بودم حرف می زدند. کمی که گذشت یکی گفت: آقا اجازه چرا درس نمی دهید؟ نمی دانم چرا جوابش را ندادم، شاید جوابی نداشتم و یا این که حالی که جواب بدهم نداشتم. روی صندلی نشسته بودم و فقط نگاهشان می کردم.

سروصدای کلاس به طور عجیبی کاهش یافت و همه با تعجب به من نگاه می کردند. خیلی آرام با هم حرف می زدند، گوش هایم را تیز کردم تا بفهمم چه می گویند. یکی گفت: آقا از دست ما خیلی نارحت است. دیگری گفت: اعصابش از دست ما خرد شده است. یکی دیگر گفت: از بس حرف زدید و شیطانی کردید آقا معلم کلاً با ما قهر کرده است و دیگر به ما درس نمی دهد. در بین این سی نفر چند نفری بودند که درس برایشان اهمیت داشت، آنها با اضطراب روی به بقیه می کردند و می گفتند: تو را به خدا ساکت شوید، آقا اگر ریاضی درس ندهد ما از کجا یاد بگیریم؟

جالب بود، کم توجهی یا حتی بی توجهی گاهی تاثیرش از حرف زدن هم بیشتر است. حداقل برای آن تعداد که درس برایش تا اندازه ای مهم است می تواند کارگر باشد. ولی آیا این بی توجهی رفتارشان را نیز تغییر می دهد. این را زمان نشان خواهد داد. تصمیم گرفتم از این به بعد فقط درس را بگویم و همه کاردرکلاس ها و تمرین ها را خودم حل کنم، به کلاس توجه نکنم و فقط درس بدهم و همه کارها را نیز خودم انجام دهم. کاری که با آن مخالف هستم و همیشه اعتقاد دارم که تا دانش آموز خودش حل نکند یاد نخواهد گرفت. ولی چاره ای نیست و می بایست کاری انجام می دادم تا شاید بتواند تغییر اندکی در رفتار این دانش آموزان ایجاد کنم.

به پای تخته بازگشتم و درس را با حل فعالیت شروع کردم، توضیح می دادم و می نوشتم و بعد گوشه ای می ایستادم تا بنویسند. تا انتهای درس را با همین شیوه جلورفتم. حتی تمرین ها را نیز نوشتم و توضیح دادم و حل کردم و اصلاً هم به صحبت ها و سوالات بچه ها توجه نمی کردم. فقط یک بار که خیلی گفتند که آقا یاد نمی گیریم. گفتم: از این به بعد همین است، یک بار توضیح می دهم و همه را نیز حل می کنم، شما فقط بنویسید. تازه اگر دوست هم ندارید می خواهید ننویسید، از این به بعد اصلاً تکلیف به شما نخواهم داد. در کلاس من آزاد هستید.

سه هفته ای که با این شیوه تا نوبت اول در این کلاس گذراندم زجر آورترین زمانی بود که تا به حال به خود دیده بودم. داشتم کاری می کردم که درست بر خلاف اصول کاری ام بود. ولی تنها راه همین بود، می بایست می فهمیدند که باید در کلاس من اصولی را رعایت کنند. هر وقت گلایه می کردند که یا نفهمیده اند یا از نوشتن خسته شده اند به آنها می گفتم تا در کلاس با من و یکدیگر محترمانه رفتار نکنید همین است. رفتار محترمانه با من این است که صحبت نکنید و منظم باشید و درس را خوب گوش بدهید. رفتار محترمانه با هم کلاسی هایتان این است که دیگر شاهد درگیری یا گفتن حرف های زشت و نامربوط در کلاس نباشم.

در هفته آخر شرایط کلاس بهتر شده بود، تعداد دانش آموزانی که درس برایشان اهمیت پیدا کرده بود چند تایی بیشتر شده بود و حدود نیمی از کلاس به دقت حرف هایم را گوش می کردند، همین تعداد دیگران را نیز کنترل می کردند. البته گاهی شیطنت هایی در کلاس می دیدم ولی بهتر بود نادیده بگیرم تا بیشتر حساسیت ایجاد نشود. همین مقدار قهری که با این کلاس کرده ام به نظرم تا حدی موثر بوده است.

بعد از امتحانات نوبت اول وقتی کارنامه هایشان را گرفتند وضعیت در کلاس خیلی تغییر کرد. حدود نیمی از بچه ها قبول شده بودند ولی مابقی که نمرات عجیب و غریبی در کارنامه دیده بودند با نگاه های معنی داری به من نگاه می کردند. انتظار نداشتند دقیق نمراتشان را حساب کنم. فکر کنم تا به حال تجربه چنین چیزی را نداشتند و نمره ها با ارفاق زیاد به آنها داده شده بود. در هر صورت حالا نمره واقعی خود را دیدند.

بهترین فرصت بود تا کمی به کلاس امید بدهم. گفتم برای نوبت بعدی کاملاً جای جبران دارید و می توانید حداقل در حل تمرین ها و پای تخته ها و امتحانات ده نمره ای که از یک فصل است مشکل خود را برطرف کنید و نمره خود را بالا ببرید. همانطور که دیدید در نوبت اول من همه چیز را حساب کردم، اگر در امتحانات نمره کم می گیرید بهتر است در جاهای دیگر تلاش کنید تا جبران کنید. اگر در کلاس منظم باشید و احترام یکدیگر را حفظ کنید در پایان نوبت چند تا نمونه سوال به شما می دهم تا حل کنید و به واسطه آن یکی دونمره به مستمرتان اضافه می کنم. 

تا پایان سال همچنان با این کلاس قهر بودم ولی شدتش روز به روز کمتر می شد، بعد از عید به پیشنهاد خود بچه ها قرار شد تمرین ها را مانند قبل خودشان بنویسند و من ببینم و بعد در کلاس حل کنند. خوشبختانه دیگر مشکل رفتاری در کلاس ندیدم و معلوم بود تعدادی با زحمت دارند من و کلاس را تحمل می کنند. البته برای زندگی آینده در جامعه باید این تحمل را یاد بگیرند، همیشه همه چیز بر وفق مراد ما نیست.

سال تمام شد و حدود نیمی از کلاس در ریاضی تجدید شدند، متاسفانه در ریاضی تفاوت های فردی و همچنین دانش های سال قبل بسیار تاثیرگذار است و نمی شود در یک سال مشکل ریاضی بعضی ها را بر طرف کرد. ولی حداقل اتفاق خوبی که افتاد این بود که در کلاس دیگر به هم نپریدند و به قول من احترام همدیگر را رعایت کردند. یک بار در روزهای آخر کلاس وقتی داشتند کاردرکلاس حل می کردند شنیدم که یکی گفت: احترامت را حفظ کن تا احترامت را حفظ کنم. همین یک جمله برای یک سال من کفایت می کرد. همین که به هم ناسزا ندادند و درگیر نشدند بسیار ارزشمند بود.

 

۲۶۱. چغول چاق

آن قدر این چهارپایه ای که رویش نشسته بودم نامتعادل بود که در این پیچ و خم های جاده به شدت به این طرف و آن طرف خم می شدم. چنان محکم صندلی های اطراف را گرفته بودم  که دیگر دست هایم بی حس شده بود. در پاهایم نیز احساس درد می کردم، چون مجبور بودم با فشاری مضاعف خود را در خلاف جهت پیچ ها نگاه دارم. بعد از گذر از گردنه خوش ییلاق و در جاده صاف هم بر من فشار وارد می آمد. ترمز های پی در پی راننده جهت سوار پیاده کردن مسافر تعادلم را از جلو و عقب بر هم می زد. کلاً امروز من در دنیایی بی تعادل قرار گرفته ام.

دیگر نایی برایم نمانده بود که به سرچشمه شاهرود رسیدیم. در ایستگاه با کوله باری از خستگی و درد می خواستم از مینی بوس پیاده شوم که ناگهان با هجوم مسافرانی که قصد سوار شدن داشتند مواجه شدم. این تنها ماشینی بود که بازمی گشت و همین باعث شده بود مسافران حتی صبر نکنند تا ما پیاده شویم. با داد و بیداد راننده و جابه جایی های سخت و با کلی معطلی به هر صورت بود از ماشین پیاده شدم، پاهایم اصلاً یارای نگاه داشتن وزنم را نداشت، کنار ماشین نیمکتی چوبی بود که بر روی آن نشستم تا کمی استراحت کنم.

تازه داشتم جانی می گرفتم که پیرمردی که به شدت مستاصل به نظر می رسید رو به من کرد و گفت: سلام پسرم، خوبی؟ ببخشید که می پرسم، می خواهی به آزادشهر بروی یا تازه آمده ای؟ گفتم: علیک سلام، تازه رسیده ام. همین که پاسخم را شنید کمی از چین و چروک های صورتش باز شد و گفت: پسرم من می خواهم بروم آزادشهر ولی همین حالا یادم آمد که باید این کیسه برنج را به مغازه سید می بردم ولی یادم رفت که بروم. امان از این پیری و حواس پرتی. اگر حالا بروم این مینی بوس را از دست می دهم و اگر این کیسه برنج را به سید نرسانم، بدقول می شوم. بزرگواری کن و این کیسه را به سید برسان تا من هم با خیال راحت به خانه برگردم.

تا خواستم چیزی بگویم و عذری بیاورم، کیسه ده کیلویی برنج مقابلم بود و چهره ی معصوم پیرمرد! هرچه با خود کلنجار رفتم تا قبول نکنم، نشد و نگاه های این پیرمرد در این غروب سرد چنان در من تاثیر گذاشت که بدون اختیار گفتم چشم، باشد می برم و کیسه را به سید می رسانم. واقعاً نمی دانم چه شد که این کار را قبول کردم، من هنوز نمی دانم که برای تهران ماشین گیر می آورم یا نه، حالا باید در شهر بگردم و صاحب این کیسه را پیدا کنم.

سریع یک اسکناس پنجاه تومانی مچاله شده از جیب کتش درآورد و گفت: این هم کرایه ات، برو میدان ...، اسمش یادم رفت، امان از این پیری، آهان یادم آمد، میدان «چغول چاق»، کنار بانک ملی، مغازه سید همانجاست. حدوداً هم سن من است و قد بلندی دارد و عینکی هم هست. سلام که  کردی در جوابت علیکم السلام جانانه ای می گوید. همین نشانه ها برای پیدا کردن سید کفایت می کند. بگو این کیسه را حاج ممد فرستاده، خودش همه چیز را می داند. خدا اجرت بدهد که کارم را راه انداختی و خیالم را راحت کردی، هیچ چیز به اندازه بدقولی برایم آزار دهنده نیست.

تا خواستم به خودم بجنبم و اسکناس را به او پس بدهم، سوار شده بود. هنوز در بهت بودم که صدایش از پشت پنجره ماشین آمد که پسرجان هرچیزی حسابی دارد، ممنون که قبول کردی، زحمتی که برایت ایجاد کردم را به بزرگی خودت ببخش. فقط نظاره گر او بودم که مینی بوس به حرکت در آمد و از در  ایستگاه خارج شد. با رفتن مینی بوس تمام هیاهو و سر و صدا هم رفت و همه جا غرق در سکوت و تاریکی شد.

کنار پمپ بنزین سوار تاکسی شدم تا به میدان چغول چاق بروم. وقتی پر شد و به راه افتاد به راننده گفتم که مرا در میدان چغول چاق پیاده کند. نمی دانم چه شد که وقتی گفتم چغول چاق علاوه بر راننده تمام مسافرین هم برگشته و نگاهی عجیب به من کردند، بعد هم زدند زیر خنده. پیش خودم فکر کردم حتماً اسم میدان را بد تلفظ کرده ام که اینان این گونه به من می خندند، لبخندی زدم و گفتم: واقعیت این است که من اهل اینجا نیستم و  از شاهرود فقط سرچشمه و میدان مرکزی و ترمینال را بلدم .

آقای راننده که همچنان می خندید گفت: پسرجان ما در این شهر اصلاً میدانی به این نام نداریم. یا نشانی را اشتباه به شما گفته اند یا نام میدان را اشتباه شنیده اید. من سی سال است در این شهر با تاکسی کار می کنم و همه جای شهر را مانند کف دستم می شناسم. با این گفته های آقای راننده همه چیز داشت دور سرم می چرخید. با این کیسه ده کیلویی چه کنم و چگونه در این غروب بدون نشانی مغازه سید را پیدا کنم؟ تازه اگر هم بعد از کلی گشتن پیدا کنم، شب شده و سید مغازه را بسته است، در چه مخمصه ای گیر کرده ام.

هر چه فکر کردم و صحبت های پیرمرد را به خاطر آوردم نام میدان را همین چغول چاق گفته بود، شاید هم اشتباه شنیده بودم. مستاصل به آقای راننده و مسافران گفتم: احتمالاً اشتباه شنیده ام، شما اسمی شبیه به آن نمی شناسید، نمی دانم مثلاً چوپان چاق یا چراغ چاق، چراغ چاه، شغال شاه و ... احتمالاً باید تلفظش نزدیک به چنین چیز هایی باشد. نمی دانم چرا همه از خنده در خود می پیچیدند و خود را به در و دیوار ماشین می زدند.

کمی گذشت و به میدان مرکزی شهر رسیدیم و دیگر مسافران پیاده شدند و من هم ناامید پیاده شدم که آقای راننده صدایم کرد و گفت: بنشین شاید این میدان چاق را یافتیم. وقتی به راه افتاد از من قضیه را پرسید و من هم کامل توضیح دادم.کمی سرش را خارند و گفت: اسم میدان که هیچ، نمی توان روی آن حساب باز کرد، ولی همان بانک ملی که گفتی خیلی کمک می کند. باید فکر کنم ببینم کدام میدان شهر است که بانک ملی دارد. سکوت کرد و شروع کرد به حرکت، مدتی در همین حال بود که ناگاه گفت: فکر کنم فهمیدم کجاست و به سرعت ماشین افزود. تنها چیزی که فهمیدم این بود که به همان طرف سرچشمه بازگشت و نزدیک آن به خیابانی وارد شد و بعد میدان بزرگی بود که در مقابلمان ظاهر گشت .

روبروی بانک ملی توقف کرد و گفت: حالا ببین آن مغازه که سیدی قدبلند و عینکی دارد را می توانی پیدا کنی؟ کمی که چشم چرخاندن پیرمردی با موهایی کاملاً سپید را که قد بلندی داشت و عینکی هم بود را در حال پایین کشیدن کرکره مغازه دیدم. خودش بود، تمام نشانه ها در مورد سید درست بود، می بایست سرعت عملم را بالا ببرم تا به او برسم. سریع پیاده شدم و کیسه را گرفتم و به سمتش دویدم.

کارش تمام شده بود و داشت می رفت که با صدای بلند سلام کردم. آرام به سمت من چرخید و با لبخندی  که بر لبانش داشت گفت: علیکم السلام، غلظت و رسایی بیانش مرا مطمئن کرد که نشانی را درست آمده ام. کیسه برنج را به او دادم و گفتم این را حاج ممد برای شما فرستاده. تبسمی کرد و گفت: این حاجی همیشه خیرش به همه می رسد. این کیسه را برای احسان آخر هفته فرستاده، انشالله خدا قبول کند.

اصرار بسیار کرد که به خانه برویم و من هم انکار می کردم. آن قدر دستم را کشید که به درد آمده بود و وقتی گفتم که باید به تهران بروم رهایم کرد و با کلی تشکر و دعا از من جدا شد و من هم خداحافظی گرمی با ایشان کردم. آقای راننده تاکسی که هنوز منتظرم بود، نظاره گر این صحنه ها بود و وقتی سوار شدم رو به من کرد و گفت: خوب از حاجی برای سید برنج می رسانی.کاش ما هم سید بودیم و ده کیلو برنح اعلا نصیبمان می شد، بعد زد زیر خنده و خنده او به من نیز سرایت کرد.

آقای راننده قبل از حرکت به من گفت اسم میدان را چه گفتی؟ دوباره تکرار کردم چغول چاق.  دو بار به دور میدان گردید و در گوشه ای ایستاد و دوباره زد زیر خنده و این بار خنده اش بند نمی آمد، ابتدا کمی ترسیدم ولی وقتی که با دستش گوشه ای از میدان را نشانم داد، با دقت که نگاه کردم خودمم هم خنده ام گرفت و هر دو با صدای بلند می خندیدیم.

در گوشه میدان مجسمه گنجشکی بود به ارتفاع حدود یک و نیم متر، خیلی چاق و بامزه بود، رنگش سفید بود و نگاهش به مرکز میدان بود، انگار در آنجا به دنبال دانه ای می گشت. آقای راننده گفت: به احتمال زیاد حاجی ممد اسم این میدان را نمی دانسته و این گنجشک بزرگ و چاق و بامزه نظرش را جلب کرده است. شاید هم نام میدان را فراموش کرده و همین گنجشک به یادش مانده، دومی محتمل تر است. من هم کاملاًحرف هایش را تایید کردم.

با کنار هم گذاشتن نامی که سید بر این میدان گذاشته بود و این مجسمه گنجشک فهمیدم که چغول به معنی گنجشک است، آقای راننده هم تایید کردند و این نام جالب برای همیشه در ذهنم ماندگار شد، چغول چاق از طرف دیگر برایم یادآور حاجی و سیدی بودند که برای کمک به همنوعانشان چقدر زحمت می کشند و ایثار می کنند. یکی از دسترنج خود می بخشد و یکی هم کمک می کند.

آقای راننده مرا تا ترمینال رساند و در میان راه همه اش از چغول چاق صحبت می کرد. می گفت سالهاست در این شهر رانندگی می کند ولی تا به امروز این قدر حواسش به این چغول نبوده است. در ترمینال وقتی پیاده شدم و خواستم کرایه را بدهم همان پنجاه تومانی سید به دستم آمد، تا خواستم از کیف پولم مبلغ بیشتری بردارم آقای راننده باز با همان خنده اش گفت: این همه در شاهرود دورت دادم و تازه با کمترین نشانه ها نشانی ات را یافتم حالا برای این همه فقط پنجاه تومان.

خجالت کشیدم و گفتم: ببخشید می خواستم بپرسم چقدر می شود تا باقی را آماده کنم. گفت: چقدر پول داری؟ گفتم: نگران نباشید، به اندازه کرایه شما دارم. گفت: اندازه کرایه اتوبوس پول داری؟ با لبخند گفتم بله. بعد پرسیدم چقدر می شود تا تقدیم کنم. حدود یک ساعتی معطل من شدید، بگویید تا همه را بپردازم. کمی فکر کرد و گفت: من چه چیزی از حاجی و سید کم دارم؟ بیا این پنجاه تومان هم از طرف من و بگذار روی پول حاجی محمد و احسان بده.

برق از چشمانم پرید، گفتم: آقا من که می روم تهران، آنجا هم جایی را برای این کار نمی شناسم. بهتر است خودتان در همین شهر این کار خیر را انجام دهید. کمی فکر کرد و گفت: این هم حرف خوبی است، می دهم مسجد محله خودمان، آنها از این کمک ها قبول می کنند. آنها می دانند در کجا این پول ها را هزینه کنند. اصلش هم به همین است که در جای درست مصرف شود و پول ها را از من گرفت و خداحافظی کرد و رفت.

 مدت ها بعد وقتی به شاهرود رفتم به سراغ چغول چاق رفتم تا عکسی از آن به یادگار بگیرم ولی افسوس و صد افسوس که نبود، فکر کنم پریده بود و رفته بود به جایی دیگر.

260. دقت

بعد از آن همه اتفاقات عجیب و غریب و سریع که در ایستگاه راه آهن گرگان برایم پیش آمد، بعد از سوار شدن به قطار وقتی به کوپه رسیدم فقط به آن سرباز فکر می کردم که اگر نبود، من با وجود این که ساعت ها در ایستگاه بودم از قطار جا می ماندم. کار بزرگ این سرباز هیچگاه از ذهنم پاک نخواهد شد و حتماً دفعه بعد از او تشکری جانانه خواهم کرد.

 خوشبختانه تا قائمشهر تنها بودم و همین باعث شد بتوانم روی همان صندلی درازی بکشم و استراحتم را کامل کنم. درست است که در نمازخانه ایستگاه خوب خوابیده بودم ولی همان اتفاقات موقع سوار شدن باعث شد بخش از انرژی ام دوباره تحلیل رود. هوای گرم و جای نرم و صدای قطار که برایم بسیار ئلنواز است به همراه حرکت های گهواره مانندش باعث شد که در اینجا هم بخوابم. متاسفانه انسان خوش خوابی هستم و تا سرم را بر روی بالش می گذارم به خواب می روم.

همسفرهایم تک تک آمدند و کوپه تکمیل شد. ساعت ده شب بنا به خواست اکثریت که البته من جزوشان نبودم، تخت ها باز شد و دو نفر داوطلب به طبقه دوم رفتند و چراغ خاموش شد و همه به خواب رفتند. من هم روی تخت پایین ملحفه ها را پهن کردم و پتو و بالشت را گرفتم و مانند دیگران برای خواب آماده شدم. دراز کشیدم ولی هرکار می کردم خواب به چشمانم نمی آمد. چشمانم را می بستم ولی هیچ خبری از خواب نبود. به نظرم خواب هایی که در این چند ساعت قبل داشته ام احتیاج بدنم را برطرف کرده بود و حالا دیگر هیچ نیازی به خواب نداشت.

حوصله ام سر رفته بود، هر چقدر این پهلو آن پهلو شدم، خواب به سراغم نیامد که نیامد. من همیشه خیلی زود به خواب می روم و تا صبح هم هیچ چیز نمی فهمم. خیلی از دوستان به من در این زمینه حسادت می کردند، حال آنها را در نخوابیدن حالا درک می کنم، واقعاً سخت و طاقت فرسا است. نشستم و سعی کردم تا بیرون را نگاه کنم ولی چیز خاصی در این تاریکی شب دیده نمی شد. چون تا به حال تجربه چنین وضعیتی را نداشتم به شدت کلافه شده بودم.

تصمیم گرفتم به سالن بروم و قدمی بزنم و اگر شد از آنجا بیرون را نگاه کنم. پنجره مقابل کوپه ما باز نمی شد ولی کناری قابلیت باز شدن داشت. کشویی قسمت بالای آن را پایین کشیدم و هوای سرد بیرون به صورتم خورد. حس بدی نبود، می شد تا حدی سرمایش را تحمل کرد. از کودکی همیشه وقتی با قطار سفر می کردم دوست داشتم سرم را از پنجره بیرون ببرم، همیشه پدرم نمی گذاشت ولی حالا دیگر کسی نبود جلویم را بگیرد. سرم را از پنجره بیرون بردم و در نور دیزل تا حدی توانستم اطراف را ببینم.

سرعت قطار کم شد و وارد ایستگاه شدیم، «سرخ آباد» بود. حسرت خوردم که ای کاش روز بود و مناظر زیبای کوهستانی این مسیر را می دیدم. به طور کل راه اهن مسیر شمال از قائمشهر تا گرمسار که از دل کوه های البرز عبور می کند بسیار دیدنی و شگفت انگیز است. بعد از سرخ آباد ایستگاه ورسک است و بعد آن پل ورسک و سه خط طلا، حالا که خوابم نمی آید بهتر است کل این مسیر تا فیروزکوه را در همین وضعیت تماشا کنم.

وقتی از ایستگاه سرخ آباد خارج شدیم تحمل سرما کمی سخت شد. پنجره را بالا بردم و گذاشتم تا بعد از ایستگاه ورسک آن را باز کنم و تا شوراب را جانانه تماشا کنم. آسمان صاف بود و نور ماه هم تا حد بسیار اندکی در دیدن کمک می کرد. امکان دارد سرما بخورم ولی به نظرم ارزشش را دارد. در همین حین که شیشه را بالا بردم، یکی به پشتم زد و وقتی برگشتم مرد قوی هیکلی را مقابلم دیدم با سبیل های از بناگوش در رفته که با اخم بدون سلام و علیکی از من پرسید: اینجا چه کار می کنی؟ گفتم: بیرون را تماشا می کنم. در جوابم گفت: در این تاریکی چه چیزی دیده می شود که شما بخواهی آن را تماشا کنی؟ چرند نگو.

تا خواستم جواب دهم، ادامه داد: راستش را بگو اینجا ایستاده بودی برای چه؟ ایستاده ای که دید بزنی؟ مگر خودت خانواده نداری؟ برو داخل کوپه خودت که اصلاً اعصاب ندارم. اصلاً نفهمیدم منظورش چه بود، من که بیرون را نگاه می کردم، اصلاً یک بار هم به داخل سالن نگاه نکردم چه برسد به کوپه ها، ضمناً در این ساعت شب در همه کوپه ها بسته است و هیچ چراغی هم روشن نیست. حتی یک نفر هم در این مدت که ایستاده ام از اینجا نگذشته است. می خواستم مفصل توضیح دهم ولی اخم هایش نشان می داد خیلی عصبانی است، واقعیت امر تا حدی هم ترسیده بودم و بهترین کار در این موارد ترک محل و رفتن به داخل کوپه بود.

سریع برگشتم و در کوپه را باز کردم و وقتی پایم را داخل کوپه گذاشتم، ناگهان با فشار شدیدی به سمت عقب کشیده شدم. امروز کلاً در حال کشیده شدن هستم، یک بار توسط آن سرباز در ایستگاه گرگان به جلو و حالا هم به عقب. ولی این بار قدرتی که مرا به عقب کشید آن قدر زیاد بود که در راهرو سالن پخش زمین شدم. اصلاً نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. تا به خودم آمدم همان آقای سیبیلو یقه ام را گرفت و بلندم کرد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن، کاملاً مشخص بود که می خواست بزند ولی جلوی خودش را گرفت. مرا کشان کشان به کوپه سالن دار برد و ناگهانی و با فشار زیاد به درون آن انداخت.

بنده خدا سالن دار مبهوت فقط ما را نگاه می کرد. من که دست و پایم می لرزید و کلاً قدرت تکلم را از دست داده بودم، آن آقای سیبیلو هم در خشم می سوخت و با چهره ای برافروخته فقط نگاهم می کرد. چند ثانیه ای در این سکوت مرگبار گذشت که آقای سالن دار گفت: چه شده؟ چرا درگیر شده اید؟ آقای سیبیلو گفت: این آقا مزاحم خانواده من شده است. تا این را گفت، برق از چشمانم پرید، مزاحمت؟ کدام مزاحمت؟ من که داشتم بیرون را نگاه می کردم. اصلاً کسی رد نشد که من بخواهم مزاحمش شوم.

آن قدر این تهمت برایم سنگین بود که چشمانم سیاهی رفت و همه چیز داشت دور سرم می چرخید. فقط شنیدم که سالن دار با لحن خاصی گفت: همین جا بمان تا رئیس قطار را خبر کنم تا به این موضوع رسیدگی کند. خجالت نمی کشی در قطار مزاحم خانواده می شوی، آن هم در سالن من، رئیس قطار می داند با تو چه کار کند. باید از خودم دفاع می کردم، خودم را جمع و جور کردم و به سختی گفتم: من کجا مزاحمت ایجاد کرده ام؟! من فقط داشتم در سالن از پنجره بیرون را نگاه می کردم. این آقا یک دفعه آمد و با من درگیر شد، خودش گفت: به کوپه ات برگرد، ولی وقتی خواستم وارد کوپه ام شوم چنان مرا به بیرون کشید که وسط سالن روی زمین افتادم. من نمی فهمم این آقا چرا با من این طور رفتار می کند؟ من داشتم به حرف ایشان گوش می کردم و به داخل کوپه می رفتم ولی این آقا با عصبانیت مرا به اینجا آورد.

سالن دار نگاهی به من انداخت و بعد نگاهی هم به آقای سیبیلو انداخت. آقای سیبیلو با عصبانیت گفت: دروغ می گوید، خیلی پر رو است. این پدرسوخته سرش را مثل گاو انداخت پایین و جلو چشم من وارد کوپه خانواده من شد. او غلط می کند وارد کوپه شخصی ما شود. مگر قطار قانون و حساب کتاب ندارد؟ این آقا روی چه حسابی باید سر خود وارد کوپه ما شود؟ مگر کوپه حریم خصوصی نیست؟ باید این آقا را به جزای این کار زشتش رساند. به من بود که آن قدر می زدم تا حساب دستش آید.

حالم خیلی بد بود و اصلاً نمی توانستم بایستم. تا به حال در چنین وضعیتی قرار نگرفته بودم، دست و پایم به رعشه افتاده بود، به سختی می توانستم نفس بکشم. این آقا اتهاماتی را به من می زد که سالهای نوری با آنها فاصله داشتم. حتی فکرش هم برایم غیرقابل تحمل است. چه اتفاقی افتاده که این آقا به من این اتهامات را می زند؟ من که خیر سرم منتظر پل ورسک بودم تا در زمان رسیدن قطار به آن پنجره را باز کنم و آن را ببینم. من در دنیای دیگری بودم، دنیایی که هیچ تجانسی به این دنیایی که این آقا ساخته ندارد، من از دنیای ساخته شده توسط این آقا متنفرم و اصلاً تا به حال لحظه ای هم به آن فکر نکرده ام.

دیگر یارای ایستادن نداشتم و دوباره وسط کوپه سالن دار به روی زمین افتادم. نه بدنم و نه ذهنم و نه روحم اصلاً تحمل این هجمه و فشار را نداشت و هر سه در یک لحظه از کار افتادند. دیگر چیزی نمی دیدم و خود را در تاریکی مطلق معلق احساس می کردم. نمی دانم چه مدت در این برزخ وحشتناک بودم، تا چشمانم را باز کردم، با صحنه ای مواجه شدم که نشان از شرایط بدتر بود. بالای سرم رئیس قطار و پلیس قطار ایستاده بودند. ندانسته کارم به جاهای باریک کشیده بود. برای کاری نکرده مورد مواخذه قرار گرفته بودم، برای کاری که به شدت از آن متنفرم و تا کنون حتی به آن فکر نکرده ام. برای کاری که انجامش نداده ام چه پاسخی دارم که بگویم؟

صبر کردند تا حالم کمی جا آید و بعد بازجویی را شروع کردند. سالن دار و آقای سیبیلو بیرون بودند. رئیس قطار از من خواست تا کل ماجرا را بگویم و من هم همه چیز را گفتم، تمام اتفاقات را مو به مو تعریف کردم. آقای پلیس گفت: پس خودت هم اعتراف می کنی که وارد کوپه شده ای. گفتم: خودش گفت به کوپه ات برگرد و اینجا نمان، من حرف خودش را گوش کردم. خواستم بروم ولی نگذاشت و مرا از کوپه به بیرون کشید.

رئیس قطار گفت: بلیط تان را به من بدهید، از جیبم در آوردم و به ایشان دادم. نگاهی به آن انداخت و بعد به بیرون رفت و چند دقیقه بعد بازگشت. این چند دقیقه برایم به اندازه چند سال گذشت. فکر این که چه بلایی سرم خواهد آمد و هیچ دفاعی هم ندارم و همه چیز بر علیه من است کابوسی بود که تمامی نداشت. از همه بدتر به خاطر کار نکرده ای آبرویم می رفت، و وقتی آبرویی رفت بازگرداندنش غیرممکن است. چگونه می توانم ثابت کنم که آن طور که اینها فکر می کنم نیستم.

رئیس قطار و پلیس و سالن دار و آقای سیبیلو هر چهار نفر وارد کوپه شدند. دیگر قالبی برایم نمانده بود تا تهی شود. با این شرایط حتماً در نزدیک ترین ایستگاه مرا بازداشت خواهند کرد. آقای رئیس قطار رو به من کرد و گفت: آقا چرا دقت نمی کنید. حواستان کجاست؟ در این سن این قدر بی حواس هستید، به سن ما برسید چه کار خواهید کرد؟ انگار بار اولی است که سوار قطار شده اید؟!

اصلاً نمی فهمیدم چه می گوید؟ برای من که عمری است با قطار مسافرت می کنم پرسیدن این که اولین بارم است خیلی سنگین بود. آقای پلیس هم به من گفت: حواست کجا بود؟ چرا اشتباه کردی؟ مگر شماره کوپه ات را نمی دانی؟ هنوز گیج بودم و هیچ ربطی بین سوالات اینان با اتفاقی که افتاده بود نمی دیدم. اما لحن آنها خیلی عوض شده بود، مهربان تر شده بودند. حتی آن آقای سیبیلو هم زیاد خشمگین نبود.

وقتی مرا به مقابل در کوپه ای آوردند که همه این اتفاقات آنجا رخ داده، نشانم دادند که کوپه من کناری است و من در آن زمان که می خواستم به کوپه خودم وارد شوم به اشتباه وارد کوپه خانواده این آقا شده بودم. عجب بی دقتی بزرگی انجام داده بودم و چه اشتباه هولناکی مرتکب شده بودم. کمی که فکر کردم علت این اشتباه مرگ بار را فهمیدم. همه چیز به پنجره ای که باز می شد برمی گشت. وقتی از کوپه بیرون آمدم به خاطر پنجره که باز می شد، یک کوپه جابه جا شدم و وقتی این آقا با آن هیبت به من گیر داد، ترسیدم و این جابه جایی را فراموش کردم.

دوباره پاهایم شل شد و عرق سرد بر پیشانی ام نشست. این بار از خجالت بود. واقعاً نمی دانستم چه طور عذرخواهی کنم، زبانم بند آمده بود. به آقای سیبیلو حق می دادم بعد از ورودم به کوپه آنها با من آن برخورد را داشته باشد، باز دستش درد نکند مرا نزد. هرچه در توان داشتم گذاشتم و از ایشان پوزش طلبیدم. درست است که برخورد اول ایشان نادرست بود و همه این اتفاقات به خاطر آن رخ داد ولی ورود من به کوپه آنها هم هیچ توجیهی نداشت، باید بیشتر دقت می کردم. بعد از کلی عذرخواهی از آنها، آقای رئیس قطار چندین بار به من گفت: آقا به شماره کوپه و صندلی دقت کنید تا دچار این سوء تفاهم ها نشوید و من هم فقط تایید می کردم. به خودم نهیب می زدم که مثلاً دبیر ریاضی هستم و همیشه به بچه ها می گویم دقت کنند و حالا خودم از همین قسمت ضربه خورده ام، خدا را شکر که دانش آموزانم اینجا نیستند.

از آن روز به بعد دیگر در سالن واگن قدم نمی زنم و هر وقت بنا به دلیلی از کوپه بیرون می روم در بازگشت بلیط را نگاه می کندم تا دیگر دچار اشتباه جبران ناپذیری نشوم. به طور کل در قطار دقتم را چندین برابر می کنم.

 

259. سرباز

مینی بوس حاج منصور حتی یک میلی متر هم جا نداشت چه برسد به این که برای یک مسافر به اندازه من جا باشد. با اوضاعی که من در این مینی بوس می دیدم، میزان باری که داخلش بود از یک تریلی هم بیشتر بود. خدا را شکر که ابتدای جاده سرازیر است وگرنه بعید می دیدم این ماشین با چنین وزنی بتواند حرکت کند. حاج منصور با سلام و صلوات مسافرانش به حرکت درآمد و در جاده گم شد، تا به خودم بجنبم مینی بوس آقا اسدالله هم پر مسافر شد و هیچ جایی برای نشستن نبود.

چاره ای نداشتم، می بایست هرجور شده با مینی بوس دوم به آزادشهر می رفتم، مینی بوس دیگری در کار نبود و گیر آوردن ماشین در این شرایط جوی سخت زمستان هم به نظر بعید می آمد. اگر هم می خواستم تا کاشیدار پیاده بروم تا از آنجا با مینی بوس های دیگر روستا هم بروم تا رسیدن من همه آنها رفته بودند. پس اگر جا هم نبود به هر طریقی باید با مینی بوس دوم می رفتم، وقتی داخل راهرو را نگاه کردم، جایی برای ایستادن داشت و همین امیدی بود برای رفتن، ولی باید سرپا تا آزادشهر را تحمل می کردم.

دو ساعت تمام ایستاده در ماشین، آن هم در جاده ای پرپیچ و خم و برفی واقعاً زانوهایم را شل کرده بود. آن قدر با دستانم محکم صندلی ها را گرفته بودم تا در پیچ ها به این طرف و آن طرف پرتاب نشوم که دستانم دیگر جانی نداشت. هیچ کس هم دلش برایم نسوخت و جایش را برای چند دقیقه ای هم به من نداد. در فارسیان مانند همیشه حدود یک ساعت مقابل مرکز خدمات کشاورزی معطل شدیم، آنجا پیاده شدم و روی پله مرکز خدمات نشستم تا پاهایم کمی قوت بگیرد که سرما امانم نداد و مجبور شدم بایستم.

مشکل دیگر هم بی خوابی بود که کلافه ام کرده بود. دیشب دوستان هم اتاقی آن قدر حرف زدند و خندیدند و بازی کردند که نگذاشتند من بخوابم. خودشان کلاس داشتند و اصلاً به فکر فردا نبودند و هرچه به آنها می گفتم که دیر وقت است، به من سرکوفت می زدند که تو فردا می خواهی به خانه بروی پس حرف نزن. صبح اولین نفر بیدار شدم و صبحانه را برایشان آماده کردم و بعد به سمت ایستگاه رفتم. کلاً پنج ساعت هم نخوابیده بودم، پیش خودم حساب کرده بودم که شاید بتوانم در ماشین کمی بخوابم ولی شرایط خیلی بغرنج تر از آن بود که بشود چشم بر هم گذاشت.

 در نهایت با وضعیتی بسیار اسفناک به آزادشهر رسیدم. وقتی جلوی خیابان شنبه بازار پیاده شدم، به سختی می توانستم راه بروم. علاوه بر شرایط جسمی اوضاع ظاهری ام هم اصلاً خوب نبود. مانند همیشه خودم را به مسجد جامع رساندم تا آبی به سر و صورت بزنم، بر روی تمام لباس هایم غبار نشسته بود. می خواستم با دستم تمیز کنم که پیرمرد سیدی آمد و دستمال پارچه ای تمیزی به من داد و گفت: با این تمیز کن تا ردش نماند. دستمال را کمی نمدار کردم و کاپشن و شلوارم را تمیز کردم. موقعی که دستمال را به ایشان دادم و کلی تشکر کردم صدای اذان از گلدسته های مسجد بلند شد و نتوانستم در برابر نگاه های این پیرمرد خوش اخلاق بی تفاوت بگذرم، وضو گرفتم و در نماز جماعت مسجد شرکت کردم.

بعد که نماز تمام شد به گوشه ای رفتم و به پشتی هایی که کنار دیوار چیده شده بود لمی دادم و نمی دانم چه شد که چشمانم به روی هم رفت. هنوز چند لحظه نگذشته بود که تکان های شدیدی احساس کردم، چشمانم را که باز کردم پیرمردی بود که با اخم به من نگاه می کرد. گفت: آقا بلندشو اینجا که جای خواب نیست. اصلاً خوابیدن در مسجد مکروه است، بفرمایید بیرون. حرفش درست بود و جوابی نداشتم ولی ای کاش با لحن بهتری می گفت، من اصلاً قصد خواب نداشتم و فقط می خواستم چند دقیقه ای استراحت کنم.

به ایستگاه تاکسی رفتم و در اندک زمانی تاکسی آمد و پر شد و مستقیم به ایستگاه مینی بوس های آزادشهر گرگان رفتم. در آنجا هم تا سوار مینی بوس گرگان شدم، فقط یک جای خالی داشت و تا نشستم بلافاصله حرکت کرد، حداقل در اینجا امیدوار بودم که بتوانم بخوابم، جاده آزادشهر به گرگان مستقیم است و هیچ پیچ یا شیبی ندارد، ولی افسوس و صد افسوس که اینجا هم نمی توانستم استراحت کنم. روی صندلی کنار راننده نشسته بودم که حالت تاشو داشت و هر مسافری که می خواست سوار یا پیاده شود من می بایست بلند می شدم تا صندلی خوابانده شود و مسافر رد شود. این مینی بوس هم که از اتوبوس های واحد بدتر بود و توقف هایش تا گرگان به سمت بی نهایت میل می کرد.

خسته و کوفته ساعت یک و نیم بعدازظهر به گرگان رسیدم. ای کاش مانند گذشته خانه ام در این شهر بود، در آن صورت حالا دیگر رسیده بودم و لازم نبود حدود چهارصد کیلومتر دیگر را برای رسیدن به خانه طی کنم. یک کورس تاکسی می گرفتم و به خانه می رفتم و ابتدا دوشی می گرفتم و بعد تا خود غروب می خوابیدم، ولی حیف که تا غروب در این شهر باید پرسه بزنم تا موعد رفتنم فرا برسد.

بلیط قطاری که داشتم ساعت شش عصر بود. دلم نمی آمد از خیر این بلیط بگذرم و بروم ترمینال و با اتوبوس خود را به تهران برسانم، در این صورت دو برابر ضرر می کردم، هم پول بلیط قطار را از دست می دادم و هم باید دوباره کرایه می دادم. تصمیم گرفتم گشتی در شهر بزنم و وقتم را بگذرانم. آن قدر خسته بودم که همان دور میدان شهرداری از این تصمیم پشیمان شدم و به این فکر افتادم که اول ناهاری بخورم و بعد بروم در ایستگاه راه آهن و آنجا منتظر بمانم تا زمان حرکت قطار برسد.

خیلی دوست داشتم به رستورانی بروم و چلوکبابی جانانه بخورم ولی متاسفانه آخر ماه بود و چیزی از حقوق برایم نمانده بود، باید فکر بازگشت و هزینه های تا آخر ماه را هم می کردم. حساب و کتاب که کردم پولم فقط در حد یک ساندویچ ساده بود. از قدیم مشتری علی چهارصد و چهل و چهار بودم، ولی اصلاً نایی برای بازگشتن به سمت ملاقاتی را نداشتم. بهترین گزینه در این شرایط ساندویچی کنار پانزده متری نزدیک نعلبندان بود. یک سوسیس آلمانی ساده دونان به همراه یک نوشابه کوکا شد ناهار امروز من، سیر نشدم ولی با توجه به جیبم باید فکر می کردم که سیر شده ام.

ساعت دو بود و هنوز چهار ساعت مانده بود به حرکت قطار، برای میدان شهدا در طرفه العینی تاکسی آمد و ساعت دو و چهار دقیقه میدان شهدا بودم. پیاده به سمت ایستگاه راه آهن به راه افتادم، سعی می کردم آرام بروم تا زمان بگذرد ولی زمان قصد گذشتن نداشت. در نهایت ساعت دو و ربع به ایستگاه رسیدم. به جز یک سرباز نیروی انتظامی هیچ کسی در ایستگاه نبود. او هم با تعجب مرا نگاه می کرد، به پیشش رفتم و بعد از سلام گفتم: می دانم خیلی زود آمده ام ولی چاره ای نداشتم. بفرمایید کیفم را بازرسی کنید، لبخندی زد و گفت: نیازی نیست.

روی صندلی نشستم، خیلی خسته بودم و به شدت خوابم می آمد. دیر خوابیدن دیشب، ایستادن در مینی بوس آقا اسدالله، پیاده سوار شدن های مسافران مینی بوس آزادشهر به گرگان، همه دست به دست هم داده بودند که کاملاً گیجم کرده بودند. ساعت تازه دو و نیم شده بود و تا حرکت قطار هنوز سه ساعت و نیم دیگر وقت مانده بود. به فکر خوابیدن افتادم ولی روی صندلی نمی شد خوابید. چشمم به نماز خانه که در ضلع شرقی سالن انتظار بود افتاد و فکر خوبی به سرم زد. نمازخانه با مسجد فرق دارد و احتمالاً بشود در آن حداقل در گوشه ای کمی استراحت کرد.

وقتی درش را باز دیدم خیلی خوشحال شدم. اینجا حداقل می توانستم روی زمین بنشینم و پایم را دراز کنم و اگر شد چرت کوتاهی بزنم، فکر نکنم مشکل شرعی داشته باشد، ضمناً هیچ کس هم نیست تا برایش مزاحمتی ایجاد کنم. داخل نمازخانه ایستگاه راه آهن گرگان به شکل حرف ال انگلیسی است و پشت آن از سالن دید ندارد، آنجا بهترین مکان برای استراحت است، خوشبختانه شوفاژها گرم بود و همه چیز برای استراحتی کوتاه مهیا بود. برای اولین بار در عمرم داشتم در چنین جایی استراحت می کردم. رویم نمی شد کاملاً بر روی زمین دراز بکشم، به همین خاطر همان کنار شوفاژ به دیوار تکیه دادم و فقط پاهایم را دراز کردم و چشمانم را بستم.

گرمای مطبوع به همراه نرم بودن فرشی که زیرم بود محیطی بسیار دل انگیز ایجاد کرده بود. تازه چشمانم گرم شده بود که صداهای نامفهومی شنیدم، به نظر هنوز نخوابیده بودم ولی در وضعیتی نامتعادل هیچ از این صداها نمی فهمیدم. وقتی صداها برای چندین بار تکرار شد، به زحمت توانستم چشمانم را باز کنم تا حداقل بفهمم که این صداها را در خواب می شنوم یا بیداری؟ منبع صدا درست مقابل در بود، به همین خاطر خوب نمی دیدم، کمی خودم را خم کردم، فقط یک توده سبز رنگ می دیدم که تکان می خورد.

از دیشب خواب و استراحت با من قهر کرده است، هیچ جا حتی لحظه ای هم نمی توانم استراحت کنم. این بدن نیاز به استراحت دارد و اگر این وضعیت ادامه پیدا کند حتماً مشکلی برایم پیش خواهد آمد. تنها عاملی که مرا امیدوار نگاه می داشت قطار و تخت خواب آن بود. تصمیم داشتم از همین ایستگاه گرگان تخت بالا را باز کنم و تا خود تهران بخوابم. همین امید باعث می شد که بتوانم این خستگی را تحمل کنم.

خودم را تکانی دادم و چشمانم را مالیدم تا از آن حالت خواب آلودگی خارج شوم. همین کار باعث شد وضوح تصویری که می دیدم بالا برود. همان سربازی بود که در بدو ورود به ایستگاه دیده بودم، حتماً آمده بود تا مرا بیدار و از نمازخانه بیرون کند. کلاً مسئولین مکان های عبادتی با استراحت کردن مردم در آنجا مشکل دارند. می خواستم بگویم اینجا که مسجد نیست که مشکل شرعی داشته باشد، من هم مسافرم و فقط نیاز به کمی استراحت دارم.

البته می بایست مودبانه می گفتم تا برخوردی پیش نیاید، خودم را آماده کردم که ابتدا از ایشان عذرخواهی کنم و بعد توضیح دهم که در حال انجام کار خلافی نیستم که این طور برخورد می کنید. تا آمدم چیزی بگویم فقط شنیدم که می گفت: بدو آقا، بدو که جا نمانی! وقتی دیدم در سالن نیستید، حدسم درست بود که در اینجا هستید و حتماً هم خوابیده اید. همان وقتی که دیدمت از چهره ات فهمیدم که خیلی خسته ای. بدو که وقت نداریم.

تا بلند شدم و به مقابل در نمازخانه رفتم و کفش هایم را پوشیدم، آن سرباز دوان دوان به بیرون سالن و محل سوار شدن رفته بود، صدایش را می شنیدم که داد می زد: صبر کنید، صبر کنید، آمد، آمد. وقتی وارد سالن شدم، همانند زمانی که آمده بودم کاملاً خالی بود و هیچ کس در آن نبود، هاج و واج دور و برم را نگاه می کردم که احساس کردم در حال کشیده شدن هستم. آن سرباز داشت مرا به زور به سمت بیرون سالن می برد. وقتی به فضای باز ایستگاه و محل قرار گرفتن قطارها رسیدم، چشمان که به آسمان افتاد، همانجا ایستادم. کاملاً بهت زده شده بودم، هوا کاملاً تاریک شده بود.

تا بفهمم چه شده و بتوانم تا حدی از این برزخ سهمگین خارج شوم، خود را مقابل درب واگن قطار دیدم. مامور سالن که آن بالا ایستاده بود می گفت: سوار شوید ولی من نمی توانستم حرکت کنم. فکر کنم چندین باری مامور قطار به من اشاره کرد تا سوار شوم و من تکانی نمی خوردم، در آخر به کمک آن سرباز سوار شدم. در سالن بلافاصله بعد از وارد شدن من بسته شد و بعد از چند ثانیه هم قطار به راه افتاد. این اتفاقات به قدری سریع و پشت سر هم رخ داده بود که مغزم اصلاً نمی توانست آنها را پردازش کند. تنها کاری که به طور غیرارادی انجام دادم، نشان دادن بلیط به مامور سالن بود.

لبخندی زد و گفت: دیر رسیدید ولی رسیدید، خدا را شکر جا نماندید. سعی کنید همیشه نیم ساعت قبل از حرکت قطار در ایستگاه باشید. کوپه شما چهار تا واگن جلوتر است. سپس مرا راهنمایی کرد تا به سمت واگن و کوپه خودم بروم. گفتم: به جای نیم ساعت من از سه ساعت و نیم پیش در ایستگاه هستم. اصلاً نفهمیدم چه طور شد که این گونه دیر به قطار رسیدم. من فقط در نمازخانه چند دقیقه چشمانم را بستم. آن موقع هوا کاملاً روشن بود و هیچ خبری هم از قطار نبود. نگاه معنی داری به من کرد و بعد از خداحافظی به سمت دیگری رفت.

تا به واگن و کوپه خودم برسم مغزم تا حدی توانست اتفاقات چند دقیقه پیش را پردازش کند. من فکر می کردم تازه چشمان گرم شده ولی انگار حدود سه ساعتی را در خواب سنگین بوده ام. واقعاً اگر آن سرباز نبود از قطار جامانده بودم. جاماندن از قطار در حالی که حدود سه ساعت قبل از حرکت در ایستگاه باشی غیرقابل باور است، این مامور سالن هم حق داشت به حرف های من توجهی نکند. واقعاً دست آن سرباز درد نکند که مرا به یاد داشت و حتی تا بخشی از نمازخانه که در دید مستقیم هم نبود سر زد تا مرا بیابد.

وقتی وارد کوپه شدم، هیچ مسافری نبود. روی صندلی که نشستم آهی کشیدم از این که نتوانستم از آن سرباز تشکر کنم. آن قدر اتفاقات سریع رخ داد که فرصت نشد اصلاً بفهمم چه شده تا بتوانم از او تشکر کنم. خودم را دلداری دادم که دفعه بعد حتماً او را در ایستگاه خواهم دید و جانانه از او تشکر خواهم کرد. کاری که او برای من انجام داد اصلاً وظیفه اش نبوده، بزرگوارانه تعهدی که داشته باعث این کار شده است. احتمالاً وقتی همه مسافرین در ایستگاه بوده اند و بعد سوار شده اند مرا ندیده و به دنبالم گشته تا از قطار جا نمانم.

متاسفانه در سفرهای بعدی ام هیچگاه او را در ایستگاه گرگان ندیدم، حتی به پاسگاه ایستگاه رفتم تا خبری از او بگیرم، ولی چون دقت نکرده بودم و نام و فامیلش را نمی دانستم نتوانستم از او اطلاعات دقیقی به دست آورم. افسر پاسگاه تنها چیزی که به من گفت این بود که دو هفته قبل دو تا سرباز از اینجا رفته اند، یکی خدمتش تمام شده و دیگری هم به جای دیگری منتقل شده. خیلی دوست داشتم می دیدمش و دستش را می فشرد. شاید کارش کوچک به نظر آید ولی برای من خیلی بزرگ بود. بزرگ بودن گاهی در کارهای کوچکی است که انجام می شود.

258. تغذیه

وقتی آقای مدیر نگاهش به آخرین برگ بخشنامه ها افتاد لبخندی بر لبانش شکفت. با توجه به شخصیتی که از ایشان می شناختم، لبخند به ندرت در صورتش نقش می بست، پس باید خبر مهم و خوشحال کننده ای در این بخشنامه باشد که ایشان این گونه واکنش نشان داده اند. به همین خاطر کمی به خودم جرات دادم و از آقای مدیر پرسیدم که در بخشنامه چه چیزی نوشته شده که این چنین موجب مسرت و خوشحالی تان شده است؟ به ما هم بگویید که از کنجکاوی در حال انفجار هستیم.

 در جواب همانطور که لبخند داشت گفت: بعد از مدتها دوباره تغذیه مدارس شروع شد. این خبر برایم خیلی خوشحال کننده است. واقعاً بچه های ما به تغذیه نیاز دارند و خدا کند این رویه در مدارس ادامه داشته باشد. چیزهایی در مورد تغذیه شنیده بودم ولی نه در زمان تحصیل خودم و نه در مدت این چند سالی که در روستا بودم چیزی ندیده بودم. پدرم وقتی از زمان کودکی و مدرسه اش تعریف می کند یکی از مواردی که همیشه با خاطره خوش از آن یاد می کند همین تغذیه است. این نشان می دهد که موضوع تغذیه مدارس چقدر مهم است که بعد از حدود شصت سال هنوز در ذهن پدرم مانده است.

آقای مدیر کمی در مورد اهمیت تغذیه در مدارس صحبت کرد، می گفت: همین که بچه ها یک وعده غذایی سالم را در مدرسه می خورند به آنها بسیار کمک می کند. هم در رشد آنها موثر است و هم در آنها ایجاد انگیزه می کند. حتی ممکن است به آنها در یادگیری هم کمک کند. در اینجا که بیشتر خانواده ها از نظر اقتصادی بسیار ضعیف هستند، همین که بچه در مدرسه چیزی می خورد برای خانواده هم قوت قلب است. تا حدود ده سال قبل این موضوع در مدارس اجرا می شد ولی به خاطر مشکلات مالی آموزش و پرورش قطع شد. خدا کند این بار دیگر ادامه دار باشد.

وقتی با حسین در مورد تغذیه مدارس صحبت کردم، او هم بسیار خوشحال شد. گفت: خودش هم در زمانی که در روستا زندگی می کرده و مدرسه می رفته از خوراکی های آن خورده است. آن قدر تعریف کرد که من هم مشتاق شدم هرچه زودتر این موضوع در مدرسه اجرا شود و من هم کمی از این لذت را بچشم. با توجه به گفته آقای مدیر و بخشنامه احتمالاً این موضوع از ماه بعد شروع خواهد شد. منطقی به نظر می رسید که از ابتدای ماه شروع کنند، ولی باید حدود دو هفته را تحمل می کردم تا این خبر خوش به واقعیت مبدل شود.

آخر هفته وقتی به خانه رفتم و با پدرم در مورد تغذیه مدارس صحبت کردم او هم بسیار خوشحال شد و علاوه بر یادآوری خاطرات خوش مدرسه اش در مورد اهمیت این موضوع هم همانند حسین و آقای مدیر صحبت کرد. پدرم در دهه بیست شمسی ابتدایی را خوانده بود و می گفت: در آن زمان به ما در روز یک بار شیر می دادند. شیر خشک بود که بابای مدرسه آن را در کتری بزرگی که پر آب جوش بود عمل می آورد و داغ به ما می داد، هنوز مزه اش را به یاد دارم، آن قدر خوشمزه بود که بیشتر اوقات به عشق خوردن شیر به مدرسه می رفتیم.

به این فکر می کردم چرا باید در گذشته، آن هم گذشته ای نسبتاً دور این اتفاق در مدارس رخ داده باشد ولی در چند سال قبل که من هم دانش آموز بودم، خبری از این موضوع نباشد؟ چرا تغذیه ای که این قدر مهم است و می تواند به سلامت بچه ها کمک کند با گذشت زمان به جای پیشرفت کردن و کامل تر شدن، کاملاً متوقف شده است؟ چرا در کشور ما هر چه رو به جلو می رویم بیشتر به عقب بازمی گردیم؟ چرا آموزش و پرورش ما این قدر بی پول و بی بضاعت و مستهلک شده است که حتی نمی تواند شیر برای دانش آموزانش تهیه کند؟ باز هم در دام این چراهای بی جواب افتادم که بسیار ویران کننده هستند.

وقتی اولین سری تغذیه ها با وانت به مدرسه رسید فقط مات و مبهوت نظاره گر آن بودم، بچه ها به طور کاملاً مرتب شروع کردند به تخلیه وانت و چیدن کارتن های تغذیه در انبار مدرسه. شور و شعف خاصی در مدرسه برپا شده بود، همه بچه ها با چشمانی که برق می زد به کارتن های تغذیه نگاه می کردند. «کلوچه کام» اولین محموله ای بود که رسید و بین بچه ها توزیع شد. البته طبق دستور العمل یک روز در میان باید بین بچه ها توزیع می شد. به همین هم قانع بودیم و فقط امیدوار بودیم که ادامه داشته باشد.

همه درست همان طور که آقای مدیر گفته بود به صف شدند و یک به یک آمدند و از داخل کارتن یک کلوچه کام برداشتند و شروع به خوردن کردند. مزه شیرین این شیرینی را می شد از چشمان دانش آموزان هم فهمید. خوشبختانه ما دبیران هم سهمی داشتیم و نفری یکی هم به ما رسید، وقتی قطعه ای از این کلوچه کوچک را درون دهانم گذاشتم به دوران کودکی ام بازگشتم. همان مزه پرتقالی ای را داشت که در زمان مدرسه خوردیم. از مغازه مقابل مدرسه می خریدیم، دو تایی و چهارتایی داشت و من همیشه دوتایی اش را می خریدم، پولم همیشه در همان حد بود.

در مراحل بعدی تنوع در تغذیه مدارس خیلی خوب شد. شیرهای پاکتی مثلثی، ویفر، خشکبار، خرمای فشرده شده بدون هسته، خرمای خشک، میوه و خیلی چیزهای دیگر به عنوان تغذیه مدارس می آمد و ما هم در کنار بچه ها از این همه موهبت بهره ای می بردیم. احساس می کردم چهره بچه ها از زمانی که تغذیه مدارس شروع شده رنگ و رویی خاص گرفته است. انگار لپ هایشان گل انداخته است. شاید اشتباه می کنم و تحت تاثیر تغذیه مدارس این گونه فکر می کنم ولی هرچه هست این تغذیه بی تاثیر نبود.

 یک بار تغذیه ای که آمد، سیب هایی بود که رنگ قرمزش واقعاً چشم نواز بود. سیب های استخوانی دماوند که علاوه بر ظاهری زیبا، بویی شامه نواز و مزه ای مسحور کننده هم داشت. جالب ترین موضوع هم اندازه سیب ها بود، هر یکی از آنها به اندازه سه تا سیب معمولی بود. بار تخلیه شد و مبصرها ی هر کلاس در یک جعبه به تعداد بچه های کلاسشان سیب گرفتند و به کلاس ها رفتند. من هم پشت سر آنها به کلاس سوم راهنمایی رفتم تا در پخش سیب ها نظارت داشته باشم. وقتی همه سیب گرفتند یکی در انتهای جعبه باقی ماند، علت را از مبصر جویا شدم که با لبخندی گفت: آقا اجازه مسعود امروز غایب است.

سیب را در دست گرفتم. چنان قرمز و براق و کاملاً سالم بود که توجهم را به خودش جلب کرد. همانطور که داشتم در دستم نگاهش می کردم، آقای مدیر از همان مقابل در کلاس گفت: آن یکی سهم خودت، نوش جان کن و از خوردنش لذت ببر. گفتم: این به خاطر غیبت دانش آموز باقی مانده است، یادتان باشد که سهم مسعود را فردا بدهید تا عدالت رعایت شود. نگاهی به من انداخت و چیزی نگفت و رفت.

داخل دفتر چشمم به کاتر افتاد و پیش خودم گفتم با همین به دو نیمش می کنم و پوستش را می کنم. حوصله ندارم تا آبدارخانه که آن طرف حیاط مدرسه است بروم و چاقو بگیرم. ابتدا سیب را با دستانم مالش دادم تا مثلاً تمیز شود، کاتر را با فشار از همان بخشی که چوب داشت وارد سیب کردم و می خواستم با یک حرکت به دو قسمت مساوی تقسیمش کنم  که ناگاه صدای مهیبی از طرف انبار مدرسه آمد. بلند شدم تا بفهمم چه شده است که مدیر دوان دوان به طرف انبار رفت. خدا را شکر چیز خاصی نبود و چندتا از کارتن های تغذیه از بالای کمد افتاده بود روی زمین.

خیالم راحت شد و نشستم تا سیبی را که دو نیم کرده ام را پوست کنم که کل دستانم را غرق در خون دیدم. آن قدر زیاد بود که وحشت کردم و سیب و کاتر را انداختم. سیب دو نیم شده بود و داخلش هم همچون بیرونش کاملاً قرمز شده بود. به شدت ترسیده بودم و نمی دانستم چه کار باید کنم. اصلاً جرات نداشتم به دستم نگاه کنم تا ببینم کجایش بریده شده است. در همین حین حسین آمد و تا مرا با آن وضع دید سریع رفت و جعبه کمک های اولیه را آورد. با پنبه خون های روی دستم را پاک کرد و با بتادین آن را ضد عفونی کرد. آنجا بود که تازه متوجه شدم کجای دستم را بریده ام. درست در وسط کف دستم، کاتر برشی عمیق ایجاد کرده بود که به شدت هم خونریزی می کرد.

آقای مدیر هم آمد و با دیدن اوضاع رو به من کرد و گفت: با خودت چه کرده ای؟ تا توضیح دادم، اخمی کرد و گفت مگر کسی با کاتر هم سیب پوست می کند؟ زدی دستت را پوست کنده ای، کاتر برش های عمیقی ایجاد می کند، با گاز رویش را محکم بگیر و دستت را بالا نگاه دار تا خونش بند آید. بعد از چند دقیقه که میزان خونریزی بسیار کم شد، با گاز و باند دستم را محکم بستند و به توصیه هر دوی آنها دستم را همچنان بالا نگاه داشتم. اوضاع خودم هم خیلی بهتر شده بود و دیگر نمی ترسیدم، خون دیگر فوران نمی کرد و همین آرامم کرده بود.

 بعد از این که همه چیز به حالت عادی برگشت و دستم دیگر خونریزی نداشت به کلاس رفتم و شروع کردم به تدریس. حواسم به دستم بود تا ضربه ای نخورد و ضمناً زیاد هم تکانش نمی دادم. غرق در تدریس شدم و تقریباً دستم را فراموش کردم. بعد از چند دقیقه نگاه بچه ها به من تغییر کرد و همه مترصد این بودند که به من چیزی بگویند، چون درست در جای مهم درس بودم توجهی نکردم و ادامه دادم تا در انتها به سوالاتشان پاسخ دهم. همیشه به بچه ها گفته بودم تا سوالاتشان را بعد از پایان بیان موضوع درسی بپرسند.

پشتم به بچه ها بود و داشتم روی تخته سیاه می نوشتم که یکی از وسط کلاس با صدایی لرزان گفت: آقا اجازه دستتان خون می آید. وقتی به دستم نگاه کردم تمام باندها قرمز شده بودند و خون با شدت داشت از دستم به روی زمین می ریخت. وقتی به کف کلاس نگاه کردم درست در مسیر حرکتم در مقابل تخته سیاه خون ریخته شده بود، در خطهایی موازی و بسیار پر رنگ. دیدن این منظره باعث شد قالب تهی کنم. سرم شروع کرد به چرخیدن، اگر نزدیک میز معلم نبودم حتماً روی زمین ولو می شدم. خودم را روی صندلی انداختم و دستم را روی میز گذاشتم. در عرض چند ثانیه میز هم به رنگ قرمز درآمد.

بچه ها بیشتر از من ترسیده بودند و حتی یکی از آنها به گریه افتاد. می بایست آنها را دلداری دهد و به آنها بگویم چیز خاصی نیست ولی من خودم بیشتر نیاز به کمک داشتم. به یکی از بچه ها گفتم برود و آقای مدیر را خبر کند که چندین نفر دوان دوان از کلاس خارج شدند و با داد و فریاد به سمت دفتر رفتند. آقای مدیر آمد و با غرغر مرا به دفتر برد و جعبه کمک های اولیه را آورد و شروع کرد به شستشو دستم، بچه ها کل مدرسه را خبر کرده بودند و دیگر همکاران هم آمدند و همه بچه ها هم پشت در دفتر جمع شده بودند.

وقتی دوباره دستم را تمیز کردند این بار عمق فاجعه را بیشتر دیدم که دستم چقدر بد و عمیق بریده شده است. طول محل بریده شده حدود یک سانتی متر بود ولی عمقش تقریباً تا طرف دیگر دستم هم رفته بود و همین باعث شده بود خونش بند نیاید. خلاصه  کارم به بهداری روستا کشید و وقتی خانم بهیار دستم را دید گفت: باید بخیه شود و اینجا امکانش نیست، باید به شهر بروید. غروب شده بود و هیچ وسیله ای برای رفتن به شهر نبود. وقتی به خانم بهیار گفتم که خودتان اهل اینجا هستید و می دانید حالا دیگر ماشینی برای به شهر رفتن نیست، کمی فکر کرد و گفت: مسئولیتش با خودتان است. محکم دستم را با باند و گاز بست و گفت: همچنان که دستتان را بالا نگاه می دارید رویش یخ بگذارید، مراقبت کنید خونریزی نکند و فردا هم با اولین سرویس مینی بوس های روستا به شهر بروید، یا حداقل به مرکز بهداشت فارسیان بروید.

در خانه وقتی دستم بالا بود خونریزی نمی کرد و با گذاشتن یخ تقریباً بند می آمد ولی وقتی برای چند لحظه هم پایین می آوردم خون جاری می شد. وضعیت خسته کننده ای بود، درد نداشتم ولی بالا نگاه داشتن دست آن هم در طول کل شب کاری بسیار سخت و طاقت فرسا است. در اینجا بود که سید به دادم رسید و از آن ذهن خلاقش طرحی بیرون آورد تا اوضاع من کمی بهتر شود. میخی به دیوار بالای سرم کوبید و با طناب دستم را به آن بست و با این کار کمی وضع بهتر شد.

کل شب را نشسته در آن وضعیت عجیب و به سختی تا صبح گذراندم، تا چشمانم گرم می شد وزنم روی دستم می افتاد و از فشار آن بیدار می شدم. تا صبح را در خواب و بیداری گذراندم. صبح اول وقت سید بیدار شد و به دستم نگاهی انداخت و از اوضاع آن راضی بود. من که دیشب اصلاً نخوابیده بودم اصلاً از اوضاع راضی نبودم و خستگی تمامی وجودم را فرا گرفته بود. سید طناب را باز کرد تا لباس بپوشم و با مینی بوس ها به شهر بروم. نای ایستادن نداشتم، خوشبختانه لباس هایم را در نیاورده بودم تا بخواهم دوباره بپوشم. این تنها نکته مثبتی بود که می توانستم به آن امید داشته باشم.

دستم آن قدر بالا مانده بود که خشک شده بود و درد می کرد، حاضر بودم خون از آن بیاید ولی چند ثانیه آن را پایین بیاورم. سید مخالف بود ولی من واقعاً دیگر خسته شده بودم. دستم را پایین آوردم، منتظر آمدن خون بودم که خوشبختانه نیامد، چند ثانیه به چند دقیقه تبدیل شد و خونی از دستم نیامد. به نظر خونریزی شدید آن بند آمده بود. از رفتن به شهر منصرف شدم ولی هم سید و هم حسین اصرار داشتند که حتماً بروم. برای این که نشان دهم خونریزی بند آمده است، دستم را چندین بار بالا و پایین بردم و گفتم: دیدید که خونی نیامد، پس بند آمده است.

حسین پانسمان دستم را تعویض کرد و آن را وبال گردنم کرد. وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، همه بچه ها دوره ام کردند تا از وضعیت دستم مطلع شوند. در بین آنها مسعود را یافتم و صدایش کردم، بنده خدا با قیافه ی معصومی که داشت آمد و سلام کرد. جواب سلامش را دادم و بعد گفتم: مرد مومن این چه کاری بود که با من کردی؟ همه این گرفتاری های من به خاطر تو است. دیشب تا صبح را به خاطر خونریزی دستم که تو باعثش بودی نخوابیده ام. خودش که کاملاً مبهوت فقط مرا نگاه می کرد، بقیه بچه ها هم ساکت شدند و متعجبانه مرا نگاه می کردند.

یکی از بین بچه ها جرات کرد و در بین آن سکوت عمیق پرسید: آقا اجازه، شما خودتان دستتان را بریده اید، مسعود چه گناهی دارد؟ با همان حالت جدی گفتم: دیروز خودتان مگر ندیدی که مسعود غایب بود و سیبش به من رسید و بعد این بلا سرم آمد، اگر مسعود غایب نبود و سیبش را می گرفت حالا من دستم سالم بود. آقای مدیر سر رسید و مرا از بین خنده های بچه ها نجات داد و با اخمی گفت: به این نتیجه رسیده ام که تغذیه مدارس هر چقدر برای دانش آموزان مفید است، برای دبیرانی که تنبل هستند و به خودشان زحمت نمی دهند تا آبدارخانه بروند بسیار هم مضر است. از امروز به شما تغذیه تعلق نمی گیرد.

 

257. امتحان نهایی

در آن سال برای روستاهایی که در دهنه بالا بودند، فقط یک حوزه امتحان نهایی چهارم دبیرستان تعیین کرده بودند و این حوزه در دبیرستان وامنان بود و بچه های کاشیدار باید به اینجا می آمدند. بعد از چند سالی که من پیاده بین این دو روستا رفت و آمد می کردم، حالا چند روزی هم باید دانش آموزان کاشیداری این کار را انجام دهند. کاری که در گذشته بیشتر دانش آموزان انجام می دادند تا ما معلم ها. به پیشنهاد مدیر دبیرستان که اهل وامنان بود، منشی حوزه امتحان نهایی شدم. درست است که دبیر راهنمایی هستم ولی این پیشنهاد را قبول کردم، می خواستم این کار را نیز تجربه کرده باشم.

امتحانات نوبت دوم مدارس راهنمایی یک هفته زودتر از امتحانات نهایی تمام می شد و همچنین چون روزهای مختلف را برای مراقبت همکاران تعیین کرده بودند، دیگر کسی در روستا بیتوته نمی کرد و همه از جمله هم اتاقی های من خانه ها را به صاحبخانه ها تحویل داده بودند. به همین خاطر در مدت سه هفته امتحانات من در مدرسه زندگی می کردم، بودن در مدرسه وقتی بچه ها نیستند احساس عجیبی دارد، مخصوصاً شب ها که همه جا در تاریکی و سکوت غرق است. مکانی که همیشه پر سروصدا بود را حالا بدون هیچ تحرکی می دیدم و همین هم شگفت انگیر و هم کمی خوفناک بود.

در میانه های امتحانات چهاردهم و پانزدهم خرداد تعطیل بود و پنجشنبه هم امتحان نبود، از آقای رئیس حوزه بود اجازه گرفتم که به خانه بروم. این چند روز تعطیلی بهانه خوبی بود که مدتی هم در کنار خانواده باشم. ایشان هم موافقت کرد و گفت فقط صبح شنبه سر وقت جلو اداره آموزش و پرورش باش تا با آقای ناظر حوزه بتوانی به موقع اینجا برسی، من به او می گویم که با شما همانگ شود.

حوزه ما آخرین و دورترین حوزه شهرستان بود. به همین خاطر روزهای امتحان صبح زود یک ماشین لندرور که اداره ما از اداره کشاورزی قرض گرفته بود، به عنوان سرویس حمل سوالات و عوامل حوزه امتحانی به وامنان می آمد. سوالات را آقای ناظر حوزه از محل تکثیر سوالات که قرنطینه نام داشت و محلش هم در ساختمان اداره آموزش و پرورش بود تحویل می گرفت و به همراه همین ماشین به حوزه می آورد و بعد از پایان امتحان نیز آن را به حوزه تصحیح تحویل می داد.

چند روزی که در خانه بود مادرم فقط می گفت: همه بچه ها تعطیل شده اند، تو چرا هنوز باید بروی و هرچه توضیح می دادم، قانع نمی شد. آخر سر هم گفت: از این به بعد این کارها را قبول نکن. مگر چند روز در سال می بینمت که می خواهی بیشتر از من دور باشی. جوابی برایش نداشتم و قول دادم که دیگر حوزه امتحان نهایی قبول نکنم و بعد از تعطیلی مدارس سریع به خانه برگردم. غروب جمعه به شماره ای که از آقا ناظر حوزه داشتم تماس گرفتم. کسی جواب نداد، انگار خانه نبودند. می خواستم برای فردا صبح هماهنگ کنم که متاسفانه نشد. فقط نگران این بودم که مرا فراموش کند.

 مثل همیشه ساعت ده شب با اتوبوس تعاونی دو از تهرانپارس به راه افتادم و ساعت پنج و نیم صبح مقابل در اداره آموزش و پرورش آزادشهر پیاده شدم. در خیابان و اطراف آن هیچ کس نبود، چه برسد به اداره آموزش و پرورش، درب آن نیز با زنجیر قفل شده بود. طبق صحبت های آقای ناظر معمولاً ساعت شش صبح راه می افتادند و از این که دیر نرسیده بودم خیالم راحت بود، باید منتظر می ماندم. ساعت از شش گذشت و هنوز هیچ خبری نبود و همه جا سوت کور بود.

ساعت شش ربع شد و بعد از حدود چهل و پنج دقیقه معطلی در اداره باز شد و دو نفر که نمی شناختمشان وارد اداره شدند. بعد از چند دقیقه هم آقای ناظر به همراه ماشین رسید و بعد از تحویل گرفتن پاکت سوالات به سمت وامنان به راه افتادیم. همین که در ماشین نشستم و به راه افتاد خیالم کاملاً راحت شد که مشکلی پیش نیامد و به سلامت به سرویس سوالات رسیدم. از همان ابتدا حرکت آقای ناظر به راننده نهیب می زد که امروز را باید کمی با سرعت بیشتری بروی که دیر نرسیم، خیلی تاخیر داشتیم و آقای راننده هم با خونسردی همیشگی اش می گفت: این ماشین از این تندتر نمی رود.

در همان پیچ های اول جاده بودیم که باران شروع به باریدن کرد به طوری که برف پاک کن هم یارای مقابله با آن را نداشت. همین باران موجب کندی حرکت ماشین ها در جاده و حتی ترافیک شد و غرغر آقای ناظر هم بیشتر می شد، با این اوصاف حداقل نیم ساعتی دیر به حوزه خواهیم رسید و این بسیار بد بود. وقتی وارد جاده خاکی شدیم، راننده ناگهان با سرعتی که برای جاده خاکی اصلاً معقول نبود حرکت کرد. تکان های زیاد باعث این شد که من و آقای ناظر به دنبال یافتن جایی برای گرفتن بودیم تا روی هم نیفتیم. این بار که آقای ناظر غرغر کرد، آقای راننده با لحن تندی گفت: یواش می روم می گویی چرا یواش می روی، تند می روم ایراد می گیری، تکلیفت با خودت مشخص نیست، ضمناً لندرور مخصوص چنین جاده هایی است و این جور جاها خودش را نشان می دهد.

مسافت کوتاهی در جاده خاکی را طی کرده بودیم که ناگاه با صحنه ای بس دهشتناک در مقابلمان روبرو شدیم. شدت باران باعث رانش زمین شده بود و جاده کاملاً مسدود شده بود. خاکی که از کوه آمده بود، همچون خاکریزی به بلندی حداقل سه یا چهار متر جاده را بریده بود و به داخل رودخانه رفته بود و راه را قطع کرده بود. هیچ کاری نمی شد انجام داد و هیچ مسیری هم برای جایگزین کردن نبود. نیم ساعت به شروع امتحان مانده بود و ما در پشت توده عظیمی از خاک گیر افتاده بودیم.

آقای ناظر به راننده گفت برگردد تا به پاسگاه  تیل آباد که در ابتدای جاده خاکی بود برویم و از آنجا با اداره تماس بگیرد و کسب تکلیف کند. وقتی به پاسگاه رسیدیم باران بند آمده بود، ابرهای این منطقه کلاً با من مشکل دارند و در بیشتر اوقات یا خیسم می کنند یا کاری دستم می دهند، این بار را خدا به خیر کند. آقای ناظر به داخل پاسگاه رفت و من هم پیاده شدم تا کمی هوا بخورم. هوای کوهستان بعد از باران بسیار دلچسب است و از همه جا بوی طراوت به مشام می رسد. همین ها باعث شد کمی در مورد نظراتم درباره ابرها تجدید نظر کنم.

وقتی آقای ناظر آمد چهره اش برافروخته بود، می گفت: اداره گفته به هر طریقی شده باید سوالات به حوزه برسد، غرغر می کرد و با عصبانیت ادامه می داد: چگونه باید سوالات را برسانم وقتی تنها جاده روستا بسته است، نمی توانم که پرواز کنم و به روستا برسم. وقتی او این را گفت ناگهان فکری به سرم زد و گفتم: اگر خیلی مهم است هلیکوپتر بفرستند. نگاه آقای ناظر در افق محو بود و بعد از چند ثانیه به سرعت به داخل پاسگاه برگشت. فکر کنم رفت تا درخواست هلیکوپتر بدهد.

چند دقیقه بعد برگشت و رو به من کرد و گفت: آفرین به شما که این فکر عالی به ذهنت رسید، قرار است اداره با پادگان شهر هماهنگ کند تا برایمان هلیکوپتر بفرستند. در پوست خود نمی گنجیدم که می توانم به یکی از آرزوهایم که سوار شدن به هلیکوپتر است برسم، داشتم در ذهنم سوار شدن به هلیکوپتر و تماشای طبیعت این منطقه از بالا را تجسم می کردم که آقای ناظر نهیبی به من زد و گفت: سوار شو تا برویم. گیج شده بودم، نمی دانستم چرا دوباره باید سوار ماشین شوم. به ایشان گفتم: هلیکوپتر اینجا بهتر می تواند فرود بیاید، ضمناً ماشین داخل پاسگاه امن تر است. لبخندی زد و گفت: هلیکوپتر کجا بود؟! پادگان ماشین مناسب ندارد تا برای کمک به ما بدهد. خیلی خوش خیالی!

گفتم پس چه کار باید کنیم؟ نمی شود از آن قسمت جاده رد شد. آقای ناظر گفت: اداره با مدیر مدرسه تماس گرفته و قرار شده که یک نفر بیاید به آن طرف محل رانش و یکی از ما هم باید از این مسیر پیاده عبور کند و سوالات را به آن آقا برساند تا او هم سوالات را به حوزه برساند. طرح بدی نبود ولی چه کسی می خواست از روی این کوهی که روی جاده آمده رد شود و به آن طرف برسد؟ در همین حین به محل مسدود شدن جاده رسیدیم و من تا خواستم چیزی بگویم مواجه شدم با نگاه های آقای راننده و آقای ناظر که کاملاً  مشهود بود که آن فرد مورد نظر بنده حقیر هستم.

خواستم چیزی بگویم که آقای ناظر پاکت سوالات را به من داد و گفت: مانند جانت از این محافظت کن. آقای راننده هم پشتم زد و گفت: تو می توانی این ماموریت سخت را به نحو احسن انجام دهی. مانده بودم چه کنم که خود را در مقابل کوهی از خاک که راه را مسدود کرده بود دیدم. چنان به من روحیه می دادند که به یاد فیلم های جنگی افتادم که فرمانده آنهایی را که می خواستند جلو بروند را تهییج می کرد. آرزوی هلیکوپتر کجا و رفتن به دل کوهی از خاک که جاده را بسته کجا؟

عزمم را جزم کردم، کیفم دست و پاگیر بود، آن را در همان ماشین گذاشتم و به آقای راننده سپردم تا فردا برایم بیاورد. پاچه شلوار را در جوراب زدم و شروع کردم به بالا رفتن از تل خاکی که راه را بسته بود. آن قدر نرم بود که در هر قدم بیشتر فرو می رفتم و وقتی به بالای آن رسیدم تقریباً تا زانو در گِل و خاک فرو رفته بودم. علاوه بر نرمی، گِل چسبناکی داشت که باعث شده بود پاهایم هر کدام چندین کیلو وزن پیدا کنند. وقتی به بالای آن رسیدم تازه عمق فاجعه را دریافتم. عرض این رانش بسیار زیاد بود و با این اوضاع گذر از آن غیرممکن به نظر می رسید. ولی چون کاملاً مرا تهییج کرده بودند به راهم ادامه دادم و به هر زحمتی بود با چندین بار به زمین خوردن کاملاً  خسته و گِل آلود به آن طرف رسیدم. فقط تنها چیزی که قوت قلبم بود سلامت پاکت سوالات بود.

آن طرف منتظر ماشین بودم که آن هم برعکس از آب درآمد و جوانی سوار بر موتورسیکلتی به غایت مستهلک رسید. بر ترکش نشستم و به راه افتادیم، آن قدر قدیمی و ضعیف بود که زورش نمی رسید ما دو تا را در سربالایی ها ببرد و در همان پیچ اول تمام قدرتش را دیدم که به جان کندن از آن عبور کردیم. هنوز با این مشکل کنار نیامده بودم که بارش باران دوباره آغاز شد. سرم را به سمت ابرها گرفتم و گفتم: دمتان گرم، واقعاً خیلی مرد هستید، در عجب وضعیتی دوباره تصمیم گرفتید مرا خیس کنید. من نمی دانم به شما چه هیزم تری فروخته ام که با من این طور رفتار می کنید؟ من که همیشه از طراوت و شادابی شما تعریف کرده ام.

خیس شدن خودم زیاد مهم نبود، خیس شدن پاکت سوالات بدترین چیزی بود که امکان داشت رخ دهد. پاکتی بزرگ که نخودی بود و در همین حالت عادی هم زیاد استحکام نداشت، چه برسد به این که خیس شود. مجبور بودم آن را زیر لباس قرار دهم تا کمتر خیس شود. از راننده موتور خواستم تا توقف کند و پیاده شدم و پاکت را به زحمت زیر لباسم قرار دادم و دوباره به راه افتادیم.

رسیدیم به اصلا ماجرا و پیچ بزغاله، چنان شیب  تندی داشت که ماشین ها با دنده یک از آن به سختی می گذشتند و حالا در این باران و مسیری که بسیار لغزنده شده با این موتور مستهلک چگونه از این پیچ می توان گذشت؟ نمی دانستم. خواستم بگویم توقف کند تا من پیاده شوم و بعد از پیچ سوار شوم که ناگاه بر گاز موتور افزود و زوزه کشان وارد پیچ شدیم. چند متری نرفته بودیم که نفهمیدم چه شد، در قسمت پاها و پشتم احساس درد می کردم و وقتی چشمانم را باز کردم با صورت روی زمین بودم و تمام هیکلم نیز علاوه بر خیس شدن، گِل آلود نیز شده بود. موتور و راکبش هم آن طرف روی زمین ولو بودند.

به یاد پاکت سوالات افتادم و وقتی به بدنم دست زدم آن را احساس نکردم. دنیا برایم تیره تار شد و حالم به شدت پریشان گشت. به زحمت چشمانم را تیز کردم و  پاکت را خیس و گِل آلود چند متر آن طرف تر دیدم. با شتاب به سمتش رفتم و  گرفتمش و دوباره زیر لباسم گذاشتم، البته زیاد هم فرقی نمی کرد چون لباس من هم کاملاً خیس شده بودم. به این فکر کردم ای کاش کیفم را درون ماشین نمی گذاشتم و محتویاتش را خالی می کردم و پاکت سوالات را درونش می گذاشتم و حالا این قدر بدبختی نمی کشیدم. گاهی اوقات در بعضی جاها که مغز باید خوب کار کند، کلاً خاموش می شود.

تنها امیدواری ام این بود که پاسخنامه ها از قبل به حوزه فرستاده شده بود و من در روزهای قبل تمام آنها را شماره گذاری کرده بودم. اگر سوالات خیس شود حداقل ممکن است در خواندن سوالات مشکلی پیش آید که با وجود همکاران می شود آن را تا حدی برطرف کرد. مهم تر پاسخ بچه ها است که باید صحیح و سالم و بدون خدشه به حوزه امتحان نهایی رسانده شود.

تا هفت چنار موتور را هول دادیم و از آنجا هم با زحمت بسیار به راه افتادیم. جاده خراب و وسیله نقلیه نامناسب و باد و باران و لباس خیس و کفش ها و شلوار گِل آلود همه و همه دست به دست هم داده بودند تا من نتوانم ماموریت خود را انجام دهم ولی من مصمم بودم که باید این کار خطیر به سرانجام برسد. با وضعیت بسیار اسف باری به وامنان رسیدیم. امتحان ساعت هشت شروع می شد و من ساعت نه ونیم به حوزه امتحانی رسیدم.

آقای مدیر و دیگر عوامل تا مرا با آن اوضاع دیدند به سمت من دویدند و زیر بال و پرم را گرفتند. کاملاً حال کماندویی را داشتم که اطلاعات ذی قیمتی را با تلاش زیاد از دل دشمن به دست نیروهای خودی رسانده بود. یک کلمه هم در مورد دیر رسیدن سوالات به من نگفتند و همه حتی دانش آموزان هم به من به دید یک قهرمان نگاه می کردند و من هم از این حس خشنود بودم. درست است که هلیکوپتر سوار نشدم ولی حداقل تکاوری شدم که ماموریتی غیرممکن را انجام داده بود.

 

256. هکتار

هندسه و مخصوصاً سطح و حجم از آن دسته درس هایی است که تدریس آن انرژی بسیار می برد. نمی دانم چرا بچه ها در یادگیری مساحت مشکل دارند و نمی توانند رابطه آنها را به ذهن بسپارند، مفهوم آن را خوب درک نمی کنند و اصلاً نمی دانند که پسوند مربعی که به واحد افزوده می شود برای چیست؟ در محاسبات هم مشکل زیاد دارند و  حتی نمی دانند در کدام شکل ها باید تقسیم بر دو انجام دهند. مساحت در ابتدایی تدریس می شود و اینجا برای حجم به آن بسیار نیازمندیم، به همین خاطر مجبور شدم مانند ابتدایی از همان مربع شروع کنم تا حداقل بچه ها کمی مساحت را بفهمند.

بدبختانه مدرسه اصلاً وسایل کمک آموزشی نداشت، ولی خوشبختانه حیاط مدرسه بتونی بود و مربع های آن هم یک اندازه بودند. این مربع ها بهترین وسیله آموزش مساحت بودند، تصمیم گرفتم این مفهوم را در حیاط به بچه ها آموزش دهم. وقتی به کل کلاس گفتم که دفتر و مدادهایتان را بردارید و به حیاط بروید، فقط مرا نگاه می کردند و از جایشان تکان نمی خوردند، باور نمی کردند که ریاضی را در حیاط بتوان درس داد. حق هم داشتند چون تا به حال هیچ درسی را در حیاط نگرفته بودند و فکر می کردند همه چیز باید در کلاس رخ دهد.

کل کلاس را بیرون بردم و به آنها گفتم ردیف کنار دیوار بایستند. گچ قرمز را برداشتم و مستطیلی به طول سه و عرض دو تا از مربع های بتونی کشیدم. از بچه ها پرسیدم مساحت این مستطیل چند است؟ بیشتر بچه ها گفتند شش، گفتم این عدد را از کجا به دست آوردید؟ هر کسی چیزی می گفت، یکی طول ضرب در عرض را مطرح کرد و دیگری هم تعداد مربع ها را شمرده بود. یکی که رفته بود داخل مستطیل و با قدم هایش دور تا دور را شمرد و گفت می شود هشت. همه به او خندیدند که جواب متفاوت به دست آورده بود، خیلی جدی رو به بچه ها کرد و گفت از کجا معلوم شماها درست بگویید؟

مخصوصاً وارد بحث بچه ها نشدم و گذاشتم خودشان با هم در مورد فرق بین محیط و مساحت صحبت کنند. آنهایی که شش بدست آورده بودند گفتند که ما داخل را حساب کردیم و تو دورتا دور را، آقای معلم گفته بود مساحت را حساب کنید و مساحت هم یعنی داخل شکل، خیلی جالب شد که آن دانش آموزی که با قدمهایش شمرده بود قانع شد و تقریباً همه فرق بین محیط و مساحت را خودشان فهمیدند. فقط توضیح مختصری در مرود کلمه مربعی که در سانتی متر مربع یا متر مربع می آید برایشان دادم که همه فهمیدند.

کنار این مستطیل، مربعی به ضلع سه بتون کشیدم و این بار همه با صدایی بلند گفتند: نه مربع. به قسمت زمین والیبال رفتم و یک متوازی الاضلاع کشیدم. همه به فکر فرو رفتند و هیچ کسی پاسخی نداد. طبیعی هم بود ولی من منتظر ماندم تا خودشان سوال کنند و بعد راهنمایی کنم. خیلی زود چالشی که مد نظرم بود در ذهنشان ایجاد شد و گفتند: آقا اجازه این شکل دو طرفش کج است، نمی شود مربع ها را شمرد، نصف و نیمه می شود و نمی دانیم چه طور حسابش کنیم.

از بچه ها خواستم تا فکر کنند و روشی را برای حل این مشکل پیشنهاد دهند، کسی نتوانست روش مناسبی ارائه بدهد و مجبور شدم خودم بگویم. وقتی در دوره ابتدایی متاسفانه فقط از روش حفظ کردن این رابطه ها را آموخته اند، معلوم است که نه در یادشان مانده و نه حتی علت آن را می دانند، در اینجا ایرادی به این بچه ها نیست، به دوره ابتدایی هم ایرادی وارد نیست، متاسفانه روند آموزش ریاضی ما مشکل دارد. خطی از یکی از راس ها بر ضلع روبرویش عمود کردم تا مثلث قائم الزاویه ای تشکیل شود، اندازه دو ضلع قائم اش سه و دو بود، به بچه ها گفتم این مثلث و اندازه هایش را کاملاً به خاطر بسپارند. سپس این مثلث را پاک کردم و در طرف دیگر متوازی الاضلاع، مثلثی مانند آن کشیدم. یک باره همه بچه ها فریاد زدند: آقا اجازه شد مستطیل.

مفهوم محیط و مساحت و همچنین چگونگی به دست آوردن مساحت را بچه ها فهمیدند، باقی مطالب را در کلاس ادامه دادم. مثلث را هم نصف متوازی الاضلاع دیدند و فهمیدند چرا تقسیم بر دو می شود، لوزی هم نصف مستطیل شد ولی برای ذوزنقه کمی کار سخت شد، در اینجا باید دو ضلع موازی را با هم جمع کنند. وقتی دو ذوزنقه را کنار هم کشیدم و شد متوازی الاضلاع تقریباً مشکل حل شد. در نهاین هم یکی از بچه ها حرف خوبی زد که تقریباً همه فهمیدند. گفت: آقا اجازه دو طرف راست(منظورش عمود بر هم است) شکل را در هم ضرب می کنیم. مثلث و لوزی و ذوزنقه چون نصف شده اند تقسیم بر دو می شوند. به نظرم بهترین روش برای به دست آوردن مساحت همین است و اصلاً نیاز به حفظ کردن هم ندارد.

کاردر کلاس ها و فعالیت ها به خوبی پیش رفت و تقریباً بیشتر بچه ها می توانستند حل کنند. به مسئله که رسیدیم، مشکلی پیش آمد، این اولین مسئله این بخش بود که مساحت زمین زراعی را به هکتار می خواست. بچه ها مساحت را در طرفه العینی حساب کردند ولی وقتی به هکتار رسیدند فقط متعجبانه مرا نگاه می کردند. من هم متقابلاً متعجبانه تر نگاهشان کردم و پرسیدم که مگر تا به حال هکتار نشنیده اید؟ همه با سر جواب منفی دادند و من کاملاً گیج شدم.

گفتم مگر می شود؟ شما پنج سال در ابتدایی درس خوانده اید، نام هکتار به گوشتان نخورده است؟ پس در طول این سال ها چه چیزهایی یاد گرفته اید؟ شروع کردند به گفتن نام درسها و همین باعث بی نظمی در کلاس شد، منظور مرا نفهمیده بودند و همین باعث شد در اوج عصبانیت خنده ام بگیرد. خودم را کنترل کردم و با همان حالت جدی  تشری به آنها زدم تا ساکت شدند. بعد رو به یکی از آنها کردم و گفتم: اصلاً درس و مدرسه هیچ، شما بچه روستا هستید، امکان ندارد هکتار را ندانید. مگر پدرت کشاورز نیست؟ تا به حال از هکتار چیزی نگفته است؟

بنده خدا فقط هاج و واج مرا نگاه می کرد و با مکثی نسبتاً طولانی جواب داد: آقا اجازه پدر ما اصلاً کشاورز نیست، کارگر معدن است. گفتم: عمویت که زمین دارد؟ گفت: نه آقا، سه تا عمو داریم که دو تا از آنها هم کارگر معدن هستند و یکی هم در شهر کار می کند.کلافه شده بودم، گفتم: خوب یکی از فامیلهایت را بگو که زمین داشته باشد، کمی فکر کرد و گفت: آقا اجازه، شوهر خاله ام زمین دارد، ولی خیلی دور است، نزدیک سیب چال است. خوشحال شدم و گفتم: آیا تا به حال شوهر خاله ات درباره هکتار چیزی گفته؟ اصلاً زمینش چند هکتار است؟ مظلومانه نگاه کرد و گفت: نه، نمی دانم، چیزی نگفته است.

خنده بچه ها اعصابم را به هم ریخت و شروع کردم به داد و بیداد که بچه روستا نداند هکتار چیست از  دیگران چه توقعی باید داشت؟ این همه زمین اطراف این روستا هست، حالا بعضی ها دامدار هستند و بعضی ها هم کارگری می کنند. پدر کدام یک از شما زمین زراعی دارد؟ چند نفری دستشان بالا آمد و همین تا حدی باعث فروکش شدن عصبانیتم شد. رو به یکی از آنها کردم و گفتم درباره زمین پدرت توضیح بده، لرزان گفت: پدرم در آیش بالا زمین دارد، سیب زمینی می کارد و گاهی هم مرجون می کارد. خودش فهمید دومی را نفهمیدم و توضیح داد که ما به عدی می گوییم، مرجون. با آرامش از او پرسیدم: خُب پدرت چقدر زمین دارد؟ او گفت: آقا اجازه هشت «نی» .گفتم هشت چی؟ باز تاکید کرد «نی»، گفتم: پسرجان کدام نی؟ لبخندی زد و گفت: آقا آن نی ای که شما فکر می کنی نیست، این یک نی دیگر است.

بحث نی در کلاس بالا گرفت و هر کس مقدار زمین بستگانش را به نی می گفت، چنان از درس فاصله گرفته بودم که نمی دانستم چه کار کنم؟ باز فریادی زدم و روی تخته سیاه نوشتم           10000متر مربع=1هکتار

سکوت همه جا را فرار گرفت و همه فقط داشتند به نوشته من نگاه می کردند. کمی که گذشت یکی آرام به کناری اش گفت پس هکتار یعنی 10000مربع حیاط مدرسه، آن یکی که کنار پنجره بود یواشکی به بیرون نگاه کرد و شروع کرد به شمردن، چیزی نگفتم تا کارش را انجام دهد و بعد از این که در دفترش حساب کرد، آرام به کناری اش نتیجه را گفت. صدایش کردم و از او خواستم تا نتیجه را به ما هم بگوید، ترسیده بود، اولش گفت: آقا اجازه به خدا حواسمان به درس بود، فقط داشتیم مربع های داخل  حیاط را می شمردیم. گفتم: می دانم، بگو چند تا شد، با صدای لرزان گفت 100تا مربع است.

بچه ها وقتی شنیدند حیاط مدرسه آنها 100تا مربع است و هکتار 10000تا مربع است، خیلی تعجب کردند، فکر می کردند حیاط مدرسه شان خیلی بزرگ است ولی حالا فهمیدند آنچنان هم وسیع نیست. توضیح دادم که مربع های مدرسه یک متری نیستند و کمی بزرگتر هستند و حدوداً مساحت حیاط مدرسه بین 130 تا 150 متر مربع است، تفاوت این مقدار تا هکتار برایشان خیلی عجیب بود، وقتی گفتم یک هکتار هفت یا هشت برابر حیاط مدرسه شما است، کاملاً مبهوت شده بودند.

بحثی در کلاس شروع شد که بسیار مفید بود و اجازه دادم ادامه دهند. در بین گفته های بچه ها شنیدم که یکی گفت فکر کنم «نی» ما هم 1000متر مربع باشد چون نشنیده ام تا به حال کسی صحبت بیشتر از 10 نی را کرده باشد، هر چه می گویند کمتر از 10 است. باید حتماً بپرسم که هر نی چقدر است، شاید با هکتار همین ارتباط که من گفتم را داشته باشد.

در آخر وقتی مسئله حل شد و جواب را بچه ها به هکتار گفتند، زنگ تفریح خورد و من ماندم با یک صفحه تمرین حل نکرده، رو به بچه ها کردم و گفتم جلسه بعد باید کمی سرعت کارمان را بیشتر کنیم وگرنه کتاب تمام نمی شود، بچه ها گفتند باشد به شرطی که جواب ها را شما بگویید و من هم اخمی کردم و فهمیدند که محال ممکن است و باید خودشان حل کنند. چاره ای ندارم شاید تعداد کمتری تمرین و مسئله حل شود ولی وقتی خود بچه ها حل می کنند بیشتر یاد می گیرند.

در دفتر در مورد موضوع هکتار با آقای مدیر صحبت کردم. تصدیق کرد که در اینجا به هر 1000متر مربع «نی» می گویند و هر 10 نی یک هکتار است. آفرین به آن دانش آموزی که این حدس را به درستی زده بود، واقعاً تفکر ریاضی خیلی بهتر از حفظ کردن است. آموزش ریاضی اگر درست باشد، بچه ها خیلی چیزها را خودشان می توانند کشف کنند. در ادامه آقا مدیر دلیل جالبی برای این که بچه ها هکتار را نشنیده اند بیان کرد. منطقه ای که روستا در آن واقع است در شیب تند کوهپایه قرار دارد و زمین هموار و مسطح در آن کم پیدا می شود و  به همین خاطر مساحت این زمین ها  بیشتر اوقات به هکتار نمی رسد.

از آن روز به بعد وقتی پیاده به کاشیدار می رفتم در بین راه به مزارع دقت می کردم و واقعاً مزارع بزرگ نمی دیدم. به یاد آوردم که در دوران کودکی وقتی با پدر چند باری به دشت گرگان رفتم، آنجا واقعاً مزارع هکتاری بودند و ابتدا و انتهایشان اصلاً مشخص نبود. یک بار هم شاهد سمپاشی هوایی بودم که توسط یک هواپیما سبک انجام می شد. در بخش هفت گنبد هم همین طور است، آنجا را ندیده ام ولی پدرم که ماموریت می رفت صحبت از 20 تا 50 هکتار می کرد. واقعاً مزارع اینجا در مقابل مزارع انجا باغچه ای بیش نیستند. با این اوصاف بچه های اینجا حق دارند هکتار را نشنیده باشند.

این آشنا نبودن بچه ها با هکتار از نظر درسی برایم زیاد مهم نبود، تنها چیزی که از آن روز ذهنم را مشغول کرد، زحمت بسیار زیاد پدران این بچه ها بود که در این زمین های کوچک روزی اندکی نصیبشان می شود. پدرم کارمند اداره کشاورزی است و بسیار ادوات مکانیزه در امر کشاورزی را دیده ام که حتی یکی از آنها هم اینجا نیست. تراکتور که اصلی ترین وسیله است در اینجا به زحمت دیده می شود و هنوز شخم زمین ها توسط گاوهای تنومند انجام می شود. هنوز وسیله رفت آمد در اینجا الاغ و استر است. هنوز سختی در اینجا حکم فرماست و نمی دانم چه وقت قصد ترک کردن این منطقه را دارد؟ ای کاش زودتر می رفت و این مردمان سخت کوش کمی راحتی را هم تجربه می کردند.

 

255. قند خون

وقتی از پشت وانت پیاده شدم کاملاً منجمد شده بودم، برای اولین بار تا شاهرود را در این هوای سرد پشت وانت آمده بودم، کاری که با عقل جور در نمی آید ولی من از روی ناچاری انجامش داده بودم. درست که پشت وانت با چادر پوشانده شده بود ولی از تیل آباد تا شاهرود تحمل شرایط سخت پشت وانت واقعاً غیرممکن بود.  به زحمت می توانستم روی پایم بایستم، باید کمی می گذشت تا یخم آب شود. راننده تا مرا با آن اوضاع دید، با سر خداحافظی کرد رفت، حتی کرایه هم از من نگرفت، فکر کنم دلش به حال رقت بار من سوخته بود.

نزدیک غروب بود و باید سریع خودم را به ترمینال یا پلیس راه می رساندم تا بتوانم اتوبوسی پیدا کنم و به تهران بروم. از سرچشمه باید با تاکسی به میدان مرکزی می رفتم و از آنجا هم با تاکسی دیگری به ترمینال یا پلیس راه، آن قدر خسته بودم که فقط دوست داشتم یک جای نسبتاً گرم گیر بیاورم و بخوابم. وقتی در تاکسی نشستم در همان زمان کوتاه رسیدن به میدان مرکزی چرتی زدم که اندکی در بهبود وضعیتم تاثیر داشت. باورش برای خودمم هم سخت بود که در تاکسی خوابیده بودم.

در میدان مرکزی شاهرود پیاده شدم و به سمت دیگر میدان به راه افتادم، در حال خودم بودم و به این فکر می کردم که خدا کند زود اتوبوس گیرم بیاورم تا بتوانم جانانه بخوابم. البته رفتن با قطار هم به ذهنم رسید ولی احتمال این که بلیط باشد خیلی کم بود و همان بهتر بود به ترمینال یا پلیس راه بروم. در همین حین صدایی توجهم را به خودش جلب کرد، پیرزنی بود که کنار پیاده رو روی پله مغازه ای که بسته بود نشسته بود و مرا به سوی خودش می خواند.

 فکر کردم گدا است و حتماً می خواهد از من کمکی بگیرد، معمولاً به این جور افراد اعتنایی نمی کنم و این نوع کمک را اصلاً قبول ندارم، دادن به پول به این افراد به جای رفع این معضل متاسفانه به اشاعه بیشتر آن دامن می زند. شاید مبلغ پولی که می دهیم اندک باشد ولی وقتی در تعداد زیاد ضرب شد مبلغی خواهد شد که دیگر نمی گذارد این افراد به کار و کوشش درست برای کسب درآمد اقدام کنند. وقتی می خواستم از کنارش رد شوم، زیرچشمی دوباره نگاهش کردم، پیرزنی بود با چهره ای بسیار مهربان و خیلی هم تمیز و مرتب، اصلاً به گدا نمی مانست. کیفی هم کنارش بود که از نویی برق می زد.

فهمیدم که اشتباه کرده ام و این بنده خدا نیاز به کمک واقعی دارد. به کنارش رفتم و سلام کردم و او هم با لحنی خسته ولی با لبخند جواب سلامم را داد و بلافاصله پرسید: قندخون بلدی؟ انتظار هر کمک یا سوالی داشتم الی این، اصلاً نفهمیدم منظورش چیست و گفتم مادر جان قند خون چی؟ کمی غرغر کرد و گفت: چند وقتی است حالم خوب نیست و دکتر رفته ام و حالا هم از پیش دکتر آمده ام، فقط نمی داند آیا دکتر برایم آزمایش قندخون نوشته یا نه؟

گفتم: مادر جان چه کار به اینها داری؟ دکتر وقتی برایتان آزمایش نوشته خودش می داند چه چیزهایی را بنویسد. نگاه معنی داری به من کرد و گفت: نه ننه، تو نمی دانی من چه می گویم. تو اصلاً می دانی قند خون چقدر خطرناک است؟ اصلاً تا به حال خودت آزمایش قند خون داده ای؟ عباس آقا همسایه ما چند وقت پیش حالش بد شد بردند بیمارستان و آنجا یک چشمش کور شد، زنش می گفت قند خونش زیاد بوده که این بلا سرش آمده. قند خون چیز مهمی است، اگر کم باشد بیحال می شوی اگر زیاد هم باشد کور می شوی، من یادم رفت به آقای دکتر بگویم برایم آزمایش قند خون بنویسد و حالا می ترسم که شاید من هم به وضع عباس آقا دچار شوم.

جوابی برای حرف هایش نداشتم، مطمئن بودم که اگر دکتر آزمایش نوشته، قند خون را هم نوشته ولی می بایست این پیرزن را متقاعد می ساختم. کنارش روی پله و در زیر نور چراغ نشستم و به ایشان گفتم دفترچه اش را بدهد تا ببینم دکتر چه چیزهایی را نوشته است. دفترچه تامین اجتماعی اش را از داخل کیفش در آورد و به من داد، از این کیف نو که جلایش چشمانم را نوازش می داد، دفترچه ای خارج شد که نویی آن بیشتر جلوه می کرد. آن قدر تمیز بود که انگار تا به حال استفاده نشده است. به نظر این اولین باری بود که این پیرزن به دکتر رفته بود، ولی وقتی ورق می زدم چند تایی نمانده بود تمام شود، این پیرزن چقدر مرتب و دقیق و تمیز است.

یک راست به صفحه آخری که چیزی در آن نوشته شده بود رفتم، تاریخش مربوط به امروز بود. ولی وقتی نسخه را نگاه کردم هیچ چیزی که نشان دهنده آزمایش باشد ندیدم. سونوگرافی سینه و شکم بود که دکتر برای ایشان تجویز کرده بود. تا خواستم چیزی بگویم، گفت: صفحه قبلی است، اینها سونوگرافی هستند. با تعجب پرسیدم: مادرجان سواد داری؟ لبخندی زد و گفت: نه مادرجان سوادم کجاست! ما زمانی که بچه بودیم پدرانمان نگذاشتند به مدرسه برویم، من خیلی دوست داشتم سواد داشته باشم ولی نگذاشتند.

دفترچه را از دستم گرفت و صفحه مربوط به آزمایش را آورد و به من داد و گفت: این صفحه را ببین، آزمایش را در این صفحه نوشته، بگرد ببین آزمایش قند خون هم هست؟ کاملاً درست بود و این برگه مربوط به آزمایش بود. متعجب مانده بودم این پیرزن بی سواد چه طور این ها را می داند. می خواستم بپرسم که خودش با لبخندی گفت: می دانی از کجا فهمیدم؟ وقتی دکتر داشت می نوشت اول گفت آزمایش را می نویسم و بعد گفت سونوگرافی را می نویسم، همانجا فهمیدم که صفحه اول مربوط به آزمایش است و صفحه دوم مربوط به سونوگرافی است. دقت این پیرزن و هوش و حواسش واقعاً عالی بود، من که خیلی از او جوان تر هستم مانند او این قدر دقیق نیستم.

وقتی به برگه نسخه مربوط به آزمایش نگاه انداختم، با اندکی جستجو چشمم به  FBSافتاد و گفتم مادر جان قند خون را نوشته، خیالت آسوده باشد. نفس راحتی کشید و گفت: خدا پدر و مادرت را بیامرزد که مرا از نگرانی خلاص کردی، کلی غصه خورده بودم که چرا به دکتر نگفتم قند خون را بنویسد. لبخندی زدم و گفتم: دکترها کارشان را خوب می دانند و امکان ندارد آزمایشی به این مهمی را در لیست آزمایشات ننویسند.

دفترچه بیمه را به ایشان دادم و می خواستم خداحافظی کنم که دستم را گرفت و مرا به سمت کیفش برد. کمی کشمش در مشتم ریخت و گفت این چندتا را بخور تا کمی جان بگیری، معلوم است که خیلی خسته ای. کشمش ها را در جیبم ریختم و از ایشان تشکر بسیار کردم. می خواستم از ایشان جدا شوم ولی دیدم در فکر است، ناگهان رو به من کرد و گفت: قبل از این که بروی بیا نشانم بده که آزمایش قند خون چه شکلی است تا بعداً خودم بفهمم نوشته یا ننوشته، شاید از جواب آزمایش هم سر در بیاورم.

برایم خیلی جالب بود که این پیرزن بی سواد چقدر دوست دارد یاد بگیرد، از طرفی هم مانده بودم که چه طور به او باید این علامت را یاد بدهم. در دفترچه علامت FBS را نشانش دادم و گفتم: مادر جان ببین این شکلی است. دفترچه را گرفت و بالا و پایینش کرد و گفت: کدام یکی بود؟ اینجا کلی خط های کج و معوج است. راهی به ذهنم رسید، بهتر است این علامت را در کاغذی بنویسم و به او بدهم تا بتواند با مقایسه آن را بیابد و بفهمد که قند خون کدام است. از کیفم کاغذی برداشتم و با خودکار روی آن نسبتاً بزرگ FBS را نوشتم و به ایشان دادم.

کاغذ را گرفت و نگاهی عمیق به آن انداخت و بعد گفت: پس سه شکلی است، اول نفهمیدم ولی وقتی شکل ها را برایم تفسیر کرد منظورش را دانستم. با همان لحن خاصی که داشت شروع کرد برایم توضیح دادن. اولی مثل عصای پسر عذرا خانم است، بنده خدا یک پایش فلج است و عصایش همینجوری است، منظورش حرف F بود. دومی دوتا بغچه است که روی هم هستند، منظورش حرف B بود و سومی هم مثل مار می ماند که دور خودش چرخیده است و منظورش حرف S بود.

فقط توضیح کوچکی دادم که ممکن است وسطی فقط یک بغچه داشته باشد که کنار دیوار است و منظورم حرف کوچک b بود. لبخندی زد و گفت: همان بغچه برای من کافی است یا یکی یا دوتا، پس قند خون شد عصای پسر عذرا خانم با بغچه و مار. بعد کاغذ را در جیبش گذاشت و دفترچه بیمه را باز کرد و شروع کرد به جستجو در صفحه نسخه آزمایش و خیلی سریع قند خون را پیدا کرد. به من نشان داد و گفت: درست است؟ عصای بغچه مار؟

نوع یادگیری و به خاطر سپردنش مرا مبهوت کرده بود. در کلاس هایم کلی سعی می کنم با شیوه های مختلف به بچه مطالب ریاضی را یاد دهم و زیاد موفق نیستم ولی این پیرزن خودش راه هایی می یابد که یاد بگیرد و به خاطر بسپارد، یک هزارم این انگیزه را بچه های کلاس من داشتند، مشکل من در درس حل شده بود. خیلی تاسف خوردم که چرا این پیرزن سواد یاد نگرفته که اگر این چنین می شد شاید زندگی اش به کلی تغییر می کرد. به او گفتم: حافظه ی خیلی خوبی دارید، من معلم هستم و همین حالا فهمیدم که شما هم خوب یاد می گیرد و هم کاملاً به خاطر می سپارید. در حالی که داشت کیفش را برمی داشت گفت:آره پسرم، همه می گویند که من خوب یادم می ماند، خیلی شعر و داستان هم بلدم ولی حیف که سواد ندارم.

در زمان خداحافظی وقتی در پاسخ پرسش اش که خانه ات کجاست؟ گفتم که من باید به تهران بروم، خیلی تعجب کرد و بسیار اصرارم کرد که امشب را در خانه ایشان بمانم و صبح بروم. گفت: خانه ما دوتا کوچه آن طرف تر است و حاج آقا هم خانه هست. حالا که شب شده، بیا خانه ما بمان، تلفن هم داریم، به خانه تان زنگ بزن و بگو فردا می آیی.

کار به جایی کشید که دستم را گرفت و گفت: اگر نیایی ناراحت می شوم. فقط یک جمله گفتم که متقاعد شد و مرا رها کرد. گفتم: دو هفته است خانه نرفته ام و دلم برای مادرم تنگ شده است. گفت: دیدار مادر از هر چیزی واجب تر است، برو به سلامت و سلام مرا هم به مادرت برسان. خداحافظی خیلی گرمی کرد و مقدار زیادی دعا نثارم کرد و آرام آرام به راهش ادامه داد و رفت و من هم در مسیری مخالف به راه افتادم. تصمیم گرفتم ابتدا به ترمینال بروم و اگر اتوبوس نبود به پلیس راه بروم. در ترمینال که خبری نبود ولی خوشبختانه همان دم که به پلیس راه رسیدم یک اتوبوس مشهد تهران آمد و سوار شدم، نیمه خالی بود و در صندلی مناسبی نشستم.

درطول راه چشمانم در دل تاریکی که گاهی کوه ها در نور خفیف مهتاب دیده می شد به دنبال جواب این سوال می گشت که چرا روزگار این گونه است که نمی گذارد استعدادها شکوفا شوند؟ چرا تصمیم یک پدر که شاید از استعداد در زمینه مطالعه و دانش علوم انسانی بهره چندانی نبرده می تواند راه پیشرفت فرزند را در همان راه متوقف کند؟ ممکن است پدر در زمینه های مستعد باشد و فرزندش در زمینه ای دیگر، این تفاوت کاملاً عادی است، پس چگونه می تواند به خودش اجازه دهد که استعداد فرزندش را کور کند؟ 

چرا روزگار در بیشتر اوقات سر ناسازگاری با انسانها دارد؟ چرا عوامل خارجی این قدر در تلاش هستند که انسان ها را بیشتر در سختی غرق کنند تا خوشی؟ چرا رنج همیشه بیشتر از رفاه است؟ چرا احساس خوشبختی هر از چندگاهی به سراغ ما می آید و زیادهم ماندگار نیست؟ این پیرزن در طول سالهای متمادی عمرش چقدر زجر کشیده به خاطر این که سواد نداشته و خودش هم در این نداشتن سواد نقش عمده ای نداشته، شاید این هوش و زکاوتش گاهی از میان آن خیل عظیم رنج ها چند تایی را برطرف کرده و کمی احساس خوشبختی را نیز احساس کرده.

در تاریکی این سوالات غرق بودم و ماشین هم در تاریکی جاده به راهش ادامه می داد. تا چند ساعت دیگر این جاده به روشنایی می رسید ولی نمی دانم چندین سال باید بگذرد تا ذهنم من هم با این همه سوالات بی پاسخ به روشنایی برسد.

254. مهندس

در طول شش ماه به هر سختی ای بود توانستم ده هزار تومان پس انداز کنم، حقوقم کفاف زندگی در روستا و رفت و آمدهای تا تهران را به زور می داد. با این پول به خیابان جمهوری رفتم و کلی گشتم تا بتوانم رادیو ضبطی مناسب با این مبلغ پیدا کنم. یک رادیو ضبط (D1 SONY) خریدم تا همدم من باشد در تنهایی های آخر هفته های وامنان، در شب هایی که هیچ کس نبود و همه جا غرق در سکوت بود.

وقتی در خانه وامنان کارتن این رادیو ضبط را باز کردم، همه ذوق زده شده بودیم. مدت مدیدی بود که رادیوضبط قدیمی ابراهیم از کار افتاده بود و هیچ نوایی در فضای اتاق طنین نمی انداخت. بوی نویی این رادیوضبط کاملاً مشاممان را می نواخت. بی صبرانه منتظر اولین صدایی بودیم که از او بیرون خواهد آمد. ابراهیم که از خانه کاست آورده بود اولین فردی بود که رادیو ضبط را روشن کرد و «بیداد » استاد شجریان بود که برای اولین بار صدایش در روح و جان ما رسوخ کرد. در تمام مدتی که ضبط روشن بود، همه در سکوت بودیم و فقط گوش می کردیم و لذت می بردیم.

من هم از خانه چند کاست از «کیتارو» و«یانی» و «ونجلیس» آورده بودم و آنها را گذاشته بودم که در زمان تنهایی گوش دهم. من به موسیقی بی کلام علاقه دارم و  این با سلیقه دیگر دوستان اتاق همخوانی چندانی ندارد، به همین خاطر آنها را برای آخر هفته هایم نگاه داشته بودم. از آن موقع به بعد شب ها کارمان فقط گوش دادن به شجریان بود و گاهی هم رادیو، البته از نوع بیگانه اش. قرار بر این شد که از هفته بعد هر کسی چند کاست به همراه بیاورد تا با هم آنها را گوش دهیم، با این کار با انواع موسیقی در ژانرهای مختلف آشنا می شدیم.

آخر هفته شد و فرصتی بود که باب سلیقه خودم موسیقی گوش کنم. البته رادیو هم در تنهایی همدم خوبی است و همچون دوستی می ماند که انگار در اتاق هست و در کنارت مشغول صحبت کردن است. ناهار را میل کرده بودم و در این عصر سرد پنجشنبه بهترین وقت بود برای گوش دادن به موسیقی، کاست «جاده ابریشم» کیتارو را  درون ضبط صوت گذاشتم وهمراه آن شدم در گذر از مسیر جاده ابریشم از چین تا رم، مسیری 6000 کیلومتری که در آن طبیعت قدرت و عجایبش را به رخ می کشد.

به خاطر سرمای هوا به بخاری چسبیده بودم و همین باعث شده بود از رادیوضبط که روی طاقچه بود دور باشم. بهترین قطعه این آلبوم همان موسیقی تیتراژ این سریال است، برای این که از گوش دادن به آن بیشتر لذت ببرم، چندین بار آن را به اول برگرداندم تا دوباره پخش شود و همین باعث می شد که بلند شوم و به کنار طاقچه بروم و باز به کنار بخاری بازگردم. به فکر فرو رفتم که چه کار کنم که این قدر مجبور نباشم بروم و بیایم، به یاد حمید افتادم که دیروز کارتنی  پر از  وسایل مربوط به درسش را به خانه آورده بود، همین ایده ای بسیار عالی به ذهنم رساند.

حمید دبیر درس حرفه و فن است و برای مبحث برق کلی کلید و پریز و سیم و سرپیچ و از این قبیل وسایل آورده بود. از نظر حمید کار عملی در درسش خیلی مهم بود، می گفت: دانش آموز باید بعد از این که از سه ساله راهنمایی فارغ التحصیل شد، مهارت انجام کارهای ابتدایی فنی را داشته باشد. بتواند سرپیچی را عوض کند یا چکه کردن شیر آب را برطرف کند و ... . کارگاه مدرسه متاسفانه اصلاً تجهیز نبود و هیچ وسیله به درد بخوری نداشت، حمید از جیب خودش این وسایل را می خرید و با آن به بچه ها آموزش می داد، واقعاً کارش تحسین برانگیز است.

کمی گشتم و مقداری سیم گرفتم و یک پریز رو کار، نقشه ام این بود که از پشت پریزی که روی طاقچه بود سیمی بکشم و درست بالای سرم، یعنی کنار بخاری پریزی جدید نسب کنم. با این کار هم می توانستم کنار بخاری باشم و هم ضبط صوت در نزدیکی من بود. ضمناً این پریز می توانست در آینده کارکردهای متفاوت دیگری هم داشته باشد. در وسایل حمید سیم چین پیدا نکردم و فقط یک انبردست و یک فازمتر برداشتم و شروع به کار کردم.

ابتدا رفتم و از کنار در ورودی حیاط فیوز را قطع کردم، کار با برق شوخی بردار نیست و باید تمام جوانب را سنجید، احتیاط شرط عقل است و باید ان را رعایت کرد. پریز بالای تاقچه را باز کردم و سیم را به آن وصل کردم و دوباره پریز را بستم. می خواستم سیم را روی دیوار بکشم که ناگاه چشمم از پنجره به حیاط افتاد، آقای صاحبخانه را در کنار کنتور دیدم. چشمانم را تیز کردم و در عین ناباوری دیدم که فیوز را وصل کرد. نمی دانم چرا این کار را کرد؟ ولی هرچه بود شانس آوردم که فهمیدم برق هست، وگرنه در ادامه کارهایم اتفاقات بدی رخ می داد.

خانه ما از پشت درست چسبیده به خانه صاحبخانه بود، ما در طبقه دوم بودیم و طبقه اول هم طویله و انبارهای صاحبخانه بود. کنار در ورودی که آن طرف حیاط است دو کنتور در کنار هم قرار دارد، یکی مربوط به خانه ما بود و آن یکی هم مربوط به خانه صاحبخانه بود. حواسم بود که فیوز مربوط به خانه خودمان را قطع کنم ولی نمی دانم چرا آقای صاحبخانه آمد و  فیوز را وصل کرد، برق خانه آنها که قطع نشده بود. می خواستم پایین بروم و فیوز را مجدداً قطع کنم ولی کمی تامل کردم که آقای صاحبخانه برود، اگر مرا می دید حتماً از من علت این کار ا می پرسید و شاید وقتی می فهمید می خواهم چه کار کنم، اجازه نمی داد. به نظرم بهتر بود که ایشان از موضوع چیزی متوجه نشود.

آقای صاحبخانه بعد از وصل کردن فیوز به طویله رفت و بعد از آن هم در انبار کارهایی انجام می داد، انگار خیلی در حیاط کار داشت، خیلی معطل کرد و همین باعث شد که حوصله ام سر برود. به سراغ سماور رفتم و آن را بالا زدم تا برای خودم چایی بگذارم، حدس می زدم که او کارش بیشتر طول خواهد کشید. منتظر جوش آمدن سماور بودم که چشمانم سنگین شد و پیش خود گفتم چرتی بزنم و تا قبل از تاریکی هوا بیدار شوم و کار را تمام کنم. از خیر چای هم گذشتم و سماور را خاموش کردم و همان کنار بخاری دراز کشیدم.

نمی دانم چقدر خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم آسمان قرمز شده بود، فهمیدم تا تاریک شدن هوا وقتی نمانده و باید سریع این کار مهندسی ام را تمام کنم. سیم را بر روی دیوار گرفتم و تا محلی که می خواستم پریز جدید را نصب کنم آوردم، به وسیله میخ های دوپا خیلی مرتب روی دیوار سیم را مهار کردم، کاملاً دقت کردم تا همه چیز تمیز از کار درآید. در آخر هم حدود نیم متری زیاد آوردم و تصمیم گرفتم با انبردست کوتاهش کنم.

انبردست را آوردم و باز دوباره اندازه گرفتم و محل دقیق بریدن سیم را تعیین کردم و انبردست را در محل قرار دادم و با فشاری زیاد خواستم سیم را قطع کنم. وقتی به دسته انبردست فشار آوردم، فقط نور شدیدی دیدم و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی چشمانم را باز کردم چیزی به یاد نمی آوردم، ولی وقتی سیم و انبردست را دیدم همه چیز به خاطرم آمد، ولی نکته مبهم برایم این بود که چرا من کنار دیوار مقابل هستم و حدود یکی متری با سیم و محل نصب پریز جدید فاصله گرفته ام. وقتی می خواستم بلند شوم درد در ناحیه پا و کمر به من فهماند که برق چه رفتاری با من ناآزموده کرده است.

تازه یادم آمد که وقتی صاحبخانه فیوز را وصل کرده بود دوباره نرفتم تا قطعش کنم. وقتی انبردست را هم دیدم که انگار رویش جوشکاری شده است تازه  فهمیدم که آن خطر بزرگی که باید از بیخ گوشم رد می شد، این بار کمی نزدیکتر بوده و مرا حدود یک متری پرت کرده است، همین که هنوز زنده هستم و آسیب چندانی هم ندیده ام واقعاً غنیمت است. سیم را جمع کردم و وسایل را هم سرجایش گذاشتم و پیش خودم قرار گذاشتم که فردا صبح اول وقت کار را تمام کنم، جمعه بهترین وقت برای این کارها است.

هوا تاریک شد و وقتی کلید چراغ را زدم دیدم روشن نشد. حتماً به خاطر آن اتصالی فیوز پریده بود، به کنار کنتور رفتم و فیوز را زدم ولی متاسفانه چراغ روشن نشد و همین مرا نگران کرد، درست در همین موقع صاحبخانه هم آمد و او هم از قطع برق شکایت داشت. البته نکته جالب این بود که فیوز خانه او بالا بود و برق نداشت، غرغر می کرد که چند ساعت پیش هم برق طویله اش رفته بوده. آنجا فهمیدم که خانه ما با طویله صاحبخانه به یک کنتور متصل است.

از پریدن فیوز خانه ما صحبت کرد و گفت: نمی دانم چه شد که چند ساعت پیش برق سمت شما قطع شد، آمدم و دیدم فیوز پریده است. شما متوجه نشدید؟ این بار خانه ما هم برق ندارد ولی فیوز ما نپریده است. این اداره برق چه کار می کند؟ چرا برق، امروز این جوری است و اذیت می کند؟ فهمیدم کار خرابی ام از محدوده کنتور خانه بیشتر بوده و به همین خاطر لام تا کام چیزی نگفتم. چاره نداشتم، باید مخفی کاری می کردم تا هم آبرویم نرود و هم مواخذه نشوم، با قیافه ای متعجبانه حرف هایش را تایید کردم و خودم را به بی خبری زدم.

شب را با نور شمع در تنهایی مطلق گذارندم و هنوز در گیر و دار این بودم که چرا کاری کردم که این چنین خسارت به بار آورد و برق هر دو خانه را مشکل دار کرد. وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم که تمام اطراف خانه در تاریکی غرق است، کمی خیالم راحت شد، احتمالاً برق به صورت کلی رفته و من زیاد مقصر نیستم. عجب شانس عجیبی من دارم، درست در لحظه ای که من آن اتصال را ایجاد کردم برق هم رفت. ولی وقتی بیشتر فکر کردم به خودم گفتم یک جای کار می لنگد، این هم زمانی نباید این قدر دقیق باشد.

ضبط صوت خریده بودم تا صدایش مرا از تنهایی درآورد، حالا همه جا چنان تاریک است که تنهایی دیگر مشکل من نیست، با این تاریکی که کاملاً همه جا را در بر گرفته و همه چیز  را ترسناک جلوه می دهد چه کنم؟ متاسفانه از دوران کودکی فوبیا تاریکی دارم و اگر در جایی تنها باشم حتماً باید چراغ کوچکی در زمان خواب روشن باشد. حالا کل روشنایی ام یک شمع است که آن هم در حال تمام شدن است. باید می خوابیدم تا زمان سریع تر طی شود، ولی تازه اول شب بود و خواب به هیچ وجه به چشمانم نمی آمد.

شب بسیار سختی را پشت سر گذاشتم و صبح وقتی بیدار شدم بسیار خسته بودم. سماور که کار نمی کرد زیرا برقی بود، گاز پیک نیک را آوردم تا حداقل روی آن کتری را به جوش آورم. مشغول همین کارها بودم که صدای چند نفر را از داخل حیاط شنیدم. دهیار به همراه صاحبخانه و چند نفر کنار کنتورها بودند و داشتند صحبت می کردند، من هم پایین رفتم و موضوع را جویا شدم. آقای دهیار گفت: نمی دانم چه شده که فقط برق این محله رفته و بقیه روستا برق دارد، زنگ زده ام اداره برق و گفته اند حتماً فیوز ترانس پریده و قرار شد اوستا ممد که وارد است سری به آن بزند.

بعد از چند دقیقه اوستا ممد آمد و نگاهی به اطراف کرد و رفت سر کوچه و جعبه پایین تیر برقی که ترانس بالایش بود را باز کرد و بعد از چند دقیقه گفت: اتصالی شدیدی در مدار داشتید که فیوز به این قدرت سوخته است، حتماً باید فیوز را عوض کرد، می روم تا فیوز بیاورم. حالا دیگر برایم کاملاً مسجل شده بود که این همه کار خرابی از همان مهندسی دیروز غروب من بوده است. آب دهانم را قورت دادم و بدون این که چیزی بگویم آرام به طرف خانه به راه افتادم که ناگاه صاحبخانه صدایم کرد، از ترس جرات بازگشت نداشتم، به احتمال زیاد حدس زده بود که مقصر این کار من هستم.

تا خواستم عذرخواهی کنم، از همان دور به من گفت: گفتم یک اتفاقی افتاده است، دیروز اول فیوز خانه شما پرید و بعد هم برق خانه ما رفت، حتماً سیم کشی داخل کوچه مشکلی داشته. دست و پایم را گم کرده بودم و نمی دانستم چه کار باید کنم و چه باید بگویم، لال شده بودم. اگر این صحبت ها بیشتر طول می کشید حتماً از رفتارم به من شک می کرد و حدس هایی می زد. با تلاش بسیار خودم را جمع و جور کردم و حرف ایشان را با سر تایید کردم و سریع به داخل خانه بازگشتم.

ده دقیقه بعد برق وصل شد و همه چیز به حالت عادی بازگشت. باید تمام نشانه ها و یا هر چیزی که مربوط به این کار بود را محو می کردم. برای جدا کردن سیم از پریز باید دوباره فیوز را قطع می کردم ولی حالا امکان این کار نبود، اگر صاحبخانه می فهمید همه چیز به هم می ریخت. صبر کردم تا صبح فردا، ساعت پنج و نیم بیدار شدم و در گرگ و میش صبح سریع رفتم پایین و کنتور را قطع کردم و در اتاق سیمی را که از پشت پریز  کنار طاقچه کشیده بودم را باز کردم و همه چیز را جمع کردم و دوان دوان به حیاط بازگشتم و فیوز کنتور را وصل کردم.

 به نظرم همه چیز را به وضع اولیه بازگردانده بودم ولی وقتی نگاهی به دیوار کنار بخاری در اتاق انداختم، دایره ای سیاه روی دیوار دیدم. خیلی وشخص و واضح بود و می بایست حتماً کاری می کردم تا محو شود. خوشبختانه دیوارهای خانه های روستا با گِل پوشانده شده است. ابتدا با کارد کمی از رویش تراشیدم و بعد با دستمالی خیس رویش را چند بار کشیدم تا آثار این انفجار پاک شد. سیم را از جایی که سیاه شده بود بریدم و همراه با پریز در همان کارتن خودش گذاشتم.

 نفس راحتی کشیدم و کنار بخاری نشستم و از همانجا بود که دور هرچه امور مهندسی در خانه بود را خط کشیدم تا بتوانم به سلامت و بدون اضطراب زندگی کنم.

253. شکار

هوا چنان سرد بود که بخاری کلاس یارای آن را نداشت که فضا را گرم کند، به نظرم دمای داخل با بیرون تفاوت چندانی نداشت. بچه ها کلاه هایشان به سرشان بود و مدام دستانشان را به هم می مالیدند، من هم از بخاری فاصله گرفتم تا همچون بچه ها باشم، به طور کل همه داشتیم می لرزیدیم. بیرون هم که همه جا سفید پوش بود و برف همچنان می بارید، از دیشب شروع شده بود و تا حالا با شدتی یکسان در حال باریدن بود. وقتی به آسمان نگاه کردم، ابرها آن چنان مستقر شده بودند که خبری از رفتن آنها نبود.

 زنگ آخر بود و حل تمرین، هوای سرد و بی حوصلگی بچه ها و حل نشدن تمارین به شکل درست در پای تخته باعث شده بود که همه بی حوصله شویم، به نظرم همه چیز در حال انجماد بود، حتی من هم احساس می کردم مغزم در حال یخ زدن است. امروز به خاطر کم کاری بخاری ها واقعاً روز خوبی نبود. زنگ خورد و بچه ها با همان حال یخ زدگی به سمت خانه به راه افتادند، همیشه با شور و غوغا مدرسه را ترک می کردند ولی امروز هیچ صدایی از آنها نمی شنیدم، سرما همه چیز را در سیطره خود در آورده بود.

امروز اصلاً روز خوبی نبود، فکر کنم هیچ کس چیزی یاد نگرفت، در حالت عادی بچه ها با ریاضی مشکل دارند چه برسد به حالا که شرایط فیزیکی کلاس و مدرسه اصلاً مهیا نبود. باید جلسه بعد همه چیز را دوباره از ابتدا بگویم تا شاید برخی چیزی دستگیرشان شود، امروز که در هیچ کدام از ذهن های بچه ها تغییری ایجاد نشد. واقعاً آموزش پیش نیازهایی دارد که اگر برآورده نشود، این امر مختل خواهد شد و به نتیجه نخواهد رسید.

وقتی به همراه همکاران به کلبه کل ممد رسیدیم، مینی بوسی که به زنجیر مسلح شده بود رسید و همه به جز من سوارش شدند، مسیر من کاملاً برخلاف مسیر آنها بود. وقتی به مینی بوس نگاه کردم، خستگی خاصی را در آن احساس کردم، به زحمت از وامنان و نراب آمده بود و تازه می خواست کلی راه طی کند تا به شهر برسد. دلم برایش سوخت، چقدر در تب و تاب است تا خدمت برساند، به نظر پا به سن گذاشته بود و کهولت در صدایش مشهود بود. کلی از او تشکر کردم که همکاران ما را به سلامت در چنین شرایطی به خانه هایشان می رساند.

وقتی ماشین رفت بیشتر دلم برای خودم سوخت که باید در این هوای برفی تا وامنان را پیاده طی کنم. مسیری در حدود چهار کیلومتر، برای این که زودتر برسم ابتدا تصمیم داشتم از میان بُر بروم، ولی وقتی به فکر شیب آن افتادم منصرف شدم، در حالت عادی احتمال سُر خوردنم در این مسیر همیشه بالا بود، در این برف دیگر احتمالی در کار نبود و حتماً سُر می خوردم.

 دیدن مناظر زمستانی واقعاً لذت بخش است، البته به شرطی که احساس سرما نکنید. در ماشینی گرم نشستن و نگاه کردن مناظر شاید جذاب باشد ولی در دل آن منظره بودن و با سرعت از آن نگذشتن، لذت تماشا را چندین برابر می کند. فقط باید به فکر گرم شدن می بودم تا از این روز زیبای زمستانی بیشترین لذت را ببرم. گام هایم را تندتر کردم تا باعث شود کمی گرم شوم.

 هنوز از داخل روستا خارج نشده بودم که خوشبختانه گرما به من روی آورد و همه چیز به حالت عالی درآمد. چشمانم به خوبی می دید و مغزم هم از تحلیل آنها سرخوش بود. تضاد زیبای رنگ زرد و سفید در خانه های گِلی که برف بام هایشان را سپید پوش کرده بود، در کنار درختانی که در برابر برف همه تعظیم کرده بودند، صحنه های زیبایی در داخل روستا خلق کرده بود. هنوز وارد طبیعت نشده این همه زیبایی می بینم، به درونش بروم چه ها خواهم دید؟! گام هایم را باز هم تندتر کردم تا زودتر به درون دره بروم و رودخانه را در این وضعیت زیبا ببینم.

برف همیشه در سکوتی خوش آیند می بارد. این سکوت واقعاً آرامش بخش است، قدم برداشتن در این هوا بهترین دارو برای رفع اضطراب و پریشانی روحی است. برف را از جهتی دیگر هم بسیار دوست دارم، در زیر آن اصلاً خیس نمی شوم. به طور کل از خیس شدن بیزارم و اصلاً آن حس شاعرانه زیر باران را درک نمی کنم. این از کودکی در من هست و متاسفانه نمی توانم تغییرش دهم.

هنوز در روستا بودم و در سکوت گام برمی داشتم، هیچ کس نبود و هیچ وسیله ای هم عبور نمی کرد، این گونه تنهایی را دوست دارم. در میان این همه خانه با سقف های مسطح، یک خانه با سقفی شیروانی توجهم را به خودش جلب کرد. خانه ای دو طبقه که ظاهرش اصلاً به این روستا نمی آمد و همچون تافته ای بود جدا بافته. قد بلندش کاملاً در کنار دیگر ساختمانها متمایزش کرده بود. در میان این همه سپیدپوشی این ساختمان به نظرم عریان آمد. میزان برفی که روی او بود با دیگر خانه ها قابل قیاس نبود. احساس کردم سردش است و چیزی هم ندارد تا خودش را بپوشاند.

وقتی به مقابلش رسیدم، صحنه ای بسیار عجیب و در همان حال جالب دیدم. دسته ای گنجشک که فکر کنم از سرمای زیاد کلافه شده بودند، کاملاً مرتب کنار هم بر لبه شیروانی بام این خانه نشسته بودند. نمی دانم داشتند در مورد چه موضوعی با هم گفتگو می کردند ولی هرچه بود آنچنان غرق در صحبت بودند که اصلاً حضور مرا متوجه نشدند. چنان زیبا و صمیمی و مرتب کنار هم نشسته بودند که ناخودآگاه ایستادم تا آنها را تماشا کنم. احتمالاً همه فامیل بودند و داشتند در مورد یکی دیگر از بستگانشان غیبت می کردند!

خوشبختانه دوربین زنیت مانند همیشه همراهم بود. از فرصت استفاده کردم و آرام دوربین را از کیف درآوردم و آماده اش کردم. از این می ترسیدم که سر و صدای باز کردن کیف، فراری شان دهد ولی خوشبختانه چنان گرم در صحبتهایشان بودند که اصلاً متوجه نشدند. نگرانی دومم صدای شاتر بود، دوربین را زوم کردم و خیلی آرام تکمه شاتر را فشردم، صدایش در این سکوت طنین انداخت ولی خدا را شکر نشنیدند.

چند عکس گرفتم ولی زیاد به دلم ننشست، چون همه را نتوانستم در کادر قرار دهم. به همین خاطر آرام به طرف راست ساختمان حرکت کردم تا بتوانم همه را در کادر داشته باشم، ماشالله تعدادشان هم زیاد بود. دوباره زوم کردم و این بار همه در کادر بودند، تا آمدم شاتر را بفشارم که صدای هیاهویی از پشت سرم شنیدم و در یک لحظه همه آنها به پرواز درآمدند و در کسری از ثانیه کادر خالی شد. کلی سعی کرده بودم تا سکوت را رعایت کنم و بتوانم عکس خوبی بگیرم، این همه صدا ناگهان از کجا آمد؟

وقتی به پشت سرم نگاه کردم با صحنه ای دهشتناک مواجه شدم که در همان دم قالب تهی کردم. تعدادی از بچه ها سنگ به دست مرا نشانه گرفته بودند و چنان به طرفم می دویدند که انگار دشمنی خونی را دیده اند. مغزم قدرت پردازش تصویری که چشم هایم می دید را نداشت، مانده بودم که چه کار کنم؟ اصلاً این ها که هستند و با من چه خصومتی دارند که  این گونه به من حمله می کنند؟ احتمالاً دانش آموزان خودم هستند و حالا که مرا تنها گیر آورده اند می خواهند از من انتقام بگیرند. سختگیری هایم در کلاس حالا کار دستم داد و در این روز که همه جا پر از رنگ سپید است، حتماً چند جایی از بدنم به رنگ قرمز در خواهد آمد.

 به  چند متری من که رسیدند یکی گفت: بزنید، فکر کنم فرمانده شان بود، ناگهان همه شروع کردند به پرتاب کردن سنگ ها، صحنه چنان دهشتناک بود که سرعت پردازش مغزم کند شد و همه چیز را حرکت آهسته می دیدم. تا چند ثانیه قبل همه چیز غرق در آرامش بود و حالا همه چیز روی هوا است. تا چند لحظه پیش تنها صدایی که می شنیدم، صدای نفس های خودم بود ولی حالا همه جا پر بود از صدای داد و فریاد. این تناقض ویران کننده بود.

 آن قدر سرعت عملشان بالا بود که مجالی برای فرار یا پناه گرفتن نداشتم. تنهاکاری که کردم نشستم، ناخودآگاه چشمانم را بستم و دستانم را روی سرم گذاشتم تا بتوانم ضایعاتی را که بر من وارد خواهد آمد را  تا حدی کمتر کنم. حداقل از سرم محافظت کنم تا آسیبی جدی نبیند. فلسطینیان در انتفاضه هم این چنین حمله نمی کنند.

منتظر اولین برخورد و اولین احساس درد بودم، ولی چیزی احساس نکردم، نه برخوردی، نه سنگی و نه حتی دردی. زمان برایم متوقف شده بود، وقتی چشمانم را باز کردم، ابتدا به اطراف نگاهی انداختم و وقتی سرم را به بالا چرخواندم، سنگ ها را دیدم که با ارتفاع از روی سرم در حال گذشتن بودند. سرعتشان به نظرم کم بود و بیشتر آنها را در هوا معلق می دیدم. ولی نمی دانم چه شد که ناگهان سرعت به حالت عادی اش برگشت و سنگ ها از روی سرم ناپدید شدند.

 وقتی به خودم آمدم تازه فهمیدم من هدف آماج این سنگ ها نیستم و همان کناره شیروانی است که ناجوانمردانه در حال گلوله باران است. خوشبختانه گنجشک ها سریع پرواز کردند و مورد اصابت قرار نگرفتند. بچه ها وقتی این صحنه را دیدند، دوباره سنگ گرفتند و مجدداً نشانه روی کردند تا بتوانند تعدادی از آنها را مورد اصابت قرار دهند. البته اوضاع از نظر گنجشک ها ایمن شده بود و هیچکدام از آنها در تیررس قرار نداشتند. ولی کار این بچه ها واقعاً خطرناک بود.

خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم و به سمتشان رفتم و نهیبی به آنها زدم و از آنها خواستم دست از این کار زشت بردارند. ناگهان همه ساکت شدند و دست از سنگ پرانی برداشتند، برایشان توضیح دادم که علاوه بر این که این کار زشت است، خطرناک هم هست، ممکن است سنگ به فردی بخورد و به آن آسیبی برساند و یا به پنجره ای برخورد کند و شیشه ای را بشکند. بهتر است دست از این کار بردارید و دیگر آن را تکرار هم نکنید.

فقط به من نگاه می کردند، در چهره هایشان می دیدم که متعجب هستند و کلی هم از دستم عصبانی اند که نگذاشته ام گنجشکی را شکار کنند. در همین بین یکی از آنها گفت: آقا اجازه، شما بلد نیستی گنجشک بزنی، چرا ما را دعوا می کنی؟ خودتان نتوانستید حالا می خواهید جلوی ما را هم بگیرید. به جای این که سنگ بردارید و بزنید، تازه دارید عکس می گیرید!

وقتی به چهره هایشان نگاه کردم هیچ کدام دانش آموز من نبودند و همه ابتدایی بودند. دیگر بیشتر از این ایستادن و صحبت کردن با این بچه ها به صلاح نبود. مغموم با چهره ای درهم و تا حدی عصبانی مسیر را به سمت وامنان در پیش گرفتم، در راه پیش خود فکر می کردم که چرا بچه ها این کار را کردند؟ چرا به جای لذت بردن از دیدن این گنجشک های زیبا تصمیم داشتند آنها را تارومار کنند؟ مگر آن گنجشک ها چه خطری داشتند؟

فکر کنم پاسخ این سوال به تاریخ بشریت بازگردد. بشر هنوز آن خصلت شکارچی بودنش را در خود دارد، ناخودآگاه می خواهد حیوانات را شکار کند. ای کاش می شد این خصلت را تا حدی تلطیف کرد. تفاوت ما با انسانهای اولیه قدرت تفکر ماست، هرچه بیشتر به جلو می رویم این خصلت باید در ما بیشتر شود. به نظرم باید به کمک ریاضی کمی تعقل را به بچه ها بیاموزم تا این حس کمی نرم تر شود.

ضمناً رعایت سکوت یکی از مهمترین کارها در شکار است که این بچه ها هیچ از آن نمی دانند. این اولین باری است که از ندانستن خوشحال شدم.

 

252. ماوریک

دستگاه معادلات خطی از آن سری درس هایی است که بیشتر بر تکنیک استوار است و مفهوم آن به سادگی مطرح می شود، ضمناً روش حل آن هم چیز پیچیده ای نیست، دو روش دارد، حذفی و جایگذاری که تجربه نشان داده بچه ها بیشتر از روش حذفی استفاده می کنند. ولی نمی دانم چرا اکثر دانش آموزان در حل کردن آن زیاد اشتباه می کنند و در اکثر موارد پاسخ را نادرست بدست می آورند. اینجا دیگر دقت و تمرکز نقش مهمتری دارد تا مفهوم، باید راهی می یافتم تا دقت بچه ها را بالا ببرم.

کتاب برای شروع دو معادله خط را مطرح کرده که دانش آموزان باید با رسم آنها محل برخوردشان را به دست آورده و مختصات آن نقطه را بنویسند. با این مثال این مفهوم به دانش آموزان منتقل می شود که هدف از حل دستگاه معادلات خطی یافتن مختصات محل برخورد این دو خط است، البته بدون رسم شکل و با محاسبه. کمی فکر کردم و تصمیم گرفتم تا درس را برای بچه ها کمی جذاب کنم. به همین خاطر همان مثال کتاب را به حرکت تانک دشمن و شلیک موشک «ماوریک» (Maverick) تشبیه کردم. دیشب مقاله ای درباره این موشک خوانده بودم که برایم بسیار جالب بود، فکر کنم برای بچه ها هم جالب باشد.

همین باعث شد گوش های بچه ها تیز شود و سراپا حواس شان به تخته سیاه باشد. یک دستگاه معادلات پای تخته نوشتم و کنار معادله خط اول نوشتم تانک و کنار معادله خط دوم نوشتم موشک ماوریک. به بچه ها توضیح دادم که این معادله ها، خط های مسیر حرکت این دو را نشان می دهد، بعد از آنها پرسیدم: به نظر شما چطور می توانیم بفهمیم که موشک در کدام نقطه به تانک برخورد می کند؟ دانستن این نقطه برای تعیین معادله پرتاب موشک بسیار مهم است.

بچه ها شروع کردند به نظر دادن، یکی گفت: همان وسط می خورد و منفجرش می کند، آ ن یکی گفت: نه آقا اجازه سرعت موشک بیشتر است و همان اوایل حرکت تانک به آن می خورد، یکی دیگر از انتهای کلاس گفت: اصلاً از کجا معلوم بخورد، ممکن است تانک فرار کند. در بین خنده های بچه ها، یکی با صدایی آرام گفت: آقا اجازه ما تا خط ها را نکشیم نمی فهمیم کجا به هم برخورد می کنند. گفتم بایستد و دوباره همین مطلب را با صدای بلند بگوید، اول جا خورد ولی وقتی گفتم درست است و همه بچه ها برایش دست زدند، بسیار ذوق کرد.

از بچه ها خواستم داوطلب بیایند و خط ها را رسم کنند. دو تا از بچه ها آمدند و از روش نقطه یابی خط ها را رسم کردند و محل برخورد مشخص شد. وقتی رسم تمام شد رفتم و محل برخورد را پررنگ کردم و بالایش مختصاتش را نوشتم. ناگهان کلاس به هوا رفت و همه شروع به دست زدن و هورا کشیدن کردند. با اخم گفتم: چه خبرتان است؟ چرا این قدر سرو صدا می کنید؟ یکی گفت: خُب آقا اجازه موشک به هدف خورد، تانک را زدیم، این کار خوشحالی ندارد؟!

همانجا به بچه ها گفتم منظور از حل دستگاه معادلات خطی که درس امروز ما است و آن را در ادامه خواهم گفت، پیدا کردن همین نقطه و مختصاتش است ولی بدون رسم شکل، یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه مگر می شود؟ خط را باید کشید تا فهمید کجا به هم می خورند. گفتم: گاهی کشیدن خط ها ممکن نیست، مثلاً ممکن است خط کش یا کاغذ مناسب نداشته باشیم. ضمناً بیشتر کارهایی که با کامپیوتر ها انجام می شود از طریق محاسبه است، ضمناً این روش جواب بسیار دقیق تری تا رسم شکل به ما می دهد.

روش حذفی را توضیح دادم و مثالی از کتاب را روی تخته سیاه نوشتم تا بچه ها حل کنند. در همین حین یکی از بچه ها پرسید: آقا اجازه این خط ها فقط مسیر حرکت را نشان می دهند، سرعت تانک با موشک فرق می کند، شاید موشک زودتر از تانک عبور کند. کمی صبر کردم تا بچه ها مثال را حل کنند، بعد توضیح دادم که من این را برای این که بهتر بفهمید گفتم و گرنه شلیک موشک و هدف گیری کاری خیلی پیچیده ای است، مختصات پایه آن است ولی موارد دیگری مانند سرعت، تغییر مسیر، جهت باد، میزان سوخت موشک، وزن موشک و . . . در این کار تاثیر می گذارند.

مثال اول را حل کردیم و رفتیم سراغ کاردکلاس ها، به بچه ها گفتم به خاطر این که حل دستگاه معادلات در کتاب جای نمی گیرد، دفترهایتان را باز کنید، بهتر است در دفترتان حل کنید. یک دستگاه پای تخته نوشتم و به آنها گفتم تا حل کنند، سپس رفتم و روی صندلی نشستم تا کمی استراحت کنم، از اول زنگ سرپا بودم. تازه نشسته بودم که یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه کمی در مورد این موشک و نحوه هدف گیری آن توضیح می دهید. می دانستم اگر شروع کنم کل زنگ را باید توضیح دهم و با این کار درس نیمه کاره می ماند، می دانستم نباید چنین کاری کنم، ولی هر کار کردم نتواستم بر خود غلبه کنم و دوباره ایستادم و شروع کردم درباره موشک ماوریک توضیح مفصل دادم.

ماوریک در اصل از سری موشک های هوا به سطح است که معمولاً روی هواپیماهای جنگنده سوار می شود، سری AMG-65 آن در ایران بسیار مشهور و پرکاربرد است. البته در زمان جنگ تحمیلی متخصصان ما توانسته بودند لانچر آن را بر روی هلیکوپتر کبرا هم تعبیه کنند. با این کار خلبانان ما تانک های بیشتری را شکار کردند. این موشک مخصوص هدف هایی مانند تانک و زره پوش و مخازن سوخت است، حتی برای هدف قرار دادن کشتی هم قابل استفاده است. به طور کلی برای اهدافی که سازه های زمینی مانند: سنگر، ساختمان و...  نباشند بهتر می تواند عمل کند.

این موشک از طریق دوربین تلویزیونی کوچکی که رویش قرار دارد توسط خلبان با توجه به کنتراست بالا بر روی هدف قفل می شود. این موشک پس از شلیک توسط کاربر قابل هدایت نیست و طوری برنامه ریزی شده است که با همان کنتراست هدف را دنبال می کند و به آن برخورد می کند. به همین خاطر هدف گیری با آن سخت و نیاز به مهارت بالا دارد. یکی از بچه ها پرسید: آقا اجازه کنتراست یعنی چه؟ گفتم: کنتراست به معنی تفاوت درخشندگی یا رنگ در اشیا است. تضاد سیاهی و سفیدی در یک محل معروف ترین آن است. مثلاً یک ماشین سیاه در یک محیط روشن خیلی خوب دیده می شود، علت خوب دیدن همان کنتراست بالای آن است. این دوربین هم به کمک همین موضوع هدف را تشخیص می دهد و تا زمان اصابت آن را دنبال می کند.

یکی دیگر از بچه ها پرسید: آقا اجازه اگر هم رنگ بودند چه؟ گفتم برای این موارد از موشک های دیگر استفاده می کنند. برای این موشک تغییر رنگ یا نور خیلی مهم است. مثلاً کشتی را در دریا با این موشک خیلی خوب می توان هدف قرار داد. تانک هم اگر استتار نکرده باشد هدف خوبی برای این موشک است. زدن ساختمان با این موشک بسیار سخت است، زیرا معمولاً  ساختمان ها مشابه محیط اطراف خود هستند، مثلاً اگر با آجر ساخته شده باشند که کاملاً رنگ خاک را خواهند داشت. وقتی این ها را می گفتم به یاد خاطره یکی از خلبانان کبرا هوانیروز افتادم و برایشان تعریف کردم.

در زمان جنگ تحمیلی عملیات های بسیاری توسط هوانیروز قهرمان انجام می شد. در این عملیات ها رادار بصره بسیار مزاحمت ایجاد می کرد و موقعیت هلی کوپترهای ما را برای دشمن مشخص می کرد. یکی از خلبانان بسیار ماهر هوانیروز توسط همین موشک ماوریک توانست ساختمان این رادار را بزند. همانطور که گفتم با این موشک زدن ساختمان هایی که هم رنگ محیط هستند یا استتار شده اند بسیار سخت است. این خلبان با دقت و مهارت بالا یک پنجره در این ساختمان می بیند و موشک را روی آن تنظیم می کند. در روز وقتی یک پنجره باز باشد درون آن تاریک دیده می شود و همین تضاد نوری برای دوربین موشک ماوریک کفایت می کند، بدین صورت با یک شلیک رادار بصره منهدم می شود.

بچه ها چنان غرق در توضیحات من بودند که حتی یک نفرشان هم تکان نمی خورد. باز هم به این فکر فرو رفتم که چرا این حواس جمع بچه ها در زمان درس اتفاق نمی افتد؟ چرا بچه ها این شوق و اشتیاق را در مورد درس ندارند؟ یا کار من در درس دادن ایراد دارد و یا محتوای آموزشی ما برای این بچه ها اصلاً جذاب نیست؟ ای کاش می شد روزی را ببینم که بچه ها سر کلاس با همین ذوق و شوق و انگیزه به درس گوش می دهند و به دنبال یادگرفتن آن هستند. به نظرم عمرم برای دیدن این صحنه قد نخواهد داد.

تا خواستم دستگاه دوم را پای تخته بنویسم یکی از بچه ها پرسید: با آن دوربین روی موشک می شود انفجار را هم دید؟ خیلی کوتاه پاسخ دادم که خیر، ماوریک از دسته موشک هایی است که زمانی که از هواپیما جدا می شود دیگر هدایتی روی آن نیست و هیچ اطلاعاتی را به هواپیما مخابره نمی کند و با توجه به برنامه ای که در خودش دارد به سمت هدف می رود. دوربین تصاویر را به کامپیوتر خود موشک ارسال می کند.

به هر زحمتی بود توانستم از بین سوالات پی در پی بچه ها مفری پیدا کنم و کمی به درس بازگردم. در نهایت موفقیت من در این کلاس حل سه تا دستگاه  معادلات در بین انبوهی از پرسش های بچه ها در مورد موشک ماوریک بود. البته برای حل سومی دو نفر از خود بچه ها را به پای تخته فرستادم، می خواستم روش جایگذاری را توضیح دهم که متاسفانه زنگ خورد و این درس ناتمام ماند. البته به نظرم همان روش حذفی را بدانند کفایت می کند، ضمناً این ماوریک را بعید بدانم فراموش کنند و به همین خاطر کمی خودم را کمی تسلی دادم.

بعد از تعطیلی مدرسه، وقتی به سمت خانه می رفتم تعدادی از بچه ها را دیدم که در کنار مزرعه ای جمع بودند. مانند همیشه یا در حال بازی بودند و یا داشتند صحبت می کردند. آنها را زیاد اینجا دیده بودم، تقریباً این مکان پاتوق بچه ها شده بود. کمی که نزدیک تر شدم دیدم در حال سنگ پرانی هستند. کمی گام هایم را تند کردم تا به آنها برسم و مانعشان شوم، زیرا این کار بسیار خطرناک است. ولی بیشتر که جلو رفتم دیدم که به همدیگر سنگ پرت نمی کنند. چند تا قوطی حلبی و بطری شیشه ای روی دیوار کوتاه گِلی مقابلشان گذاشته اند و آنها را هدف قرار می دهند.

خوشبختانه پشت دیوار هم مزرعه بود و کسی نبود، پس خطری نداشت و نیاز نبود چیزی به آنها بگویم. وقتی مرا دیدند همه سلام کردند و من هم جواب سلامشان را دادم و فقط گفتم مواظب باشید کمانه نکند تا به کسی آسیب نرسد و آنها هم گفتند چشم. وقتی داشتم از کنارشان رد می شدم صحبتهایشان برایم خیلی جالب بود، می گفتند: کنتراستش کم است و ماوریک های ما هیچ کدام به هدف نمی خورد، باید قوطی های رنگی پیدا کنیم تا ماوریک های ما روی آنها قفل کند.

جلسه بعدی اتفاق جالبی افتاد، جلسه حل تمرین بود و باید دستگاه ها را بچه ها حل می کردند و من برایشان نمره می گذاشتم. اولین دستگاه را پای تخته نوشتم و اولین اسم را خواندم تا بیاید حل کند، خیلی آرام از جایش بلند شد و وقتی می آمد به بچه ها گفت: دعایم کنید تا ماوریک خوب روی هدف قفل کند، خدا کند کنتراست این دستگاه معادلات زیاد باشد. خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودم را گرفتم تا نه جدیتم به هم بریزد و نه این دانش آموز مضطرب شود. آمد و کاملاً درست حل کرد و موقع نشستن هم سینه اش را جلو داد آرام به بچه ها گفت: دیدید زدمش، کنتراستش خوب بود ولی مهارت خلبان چیز دیگری بود.

دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و همین باعث شد کلاس هم به هوا برود. بچه ها در حین خندیدن خیلی متعجب مرا می نگریستند، این اولین باری بود که در کلاسشان می خندیدم، شاید لبخند زده باشم ولی هیچگاه نخندیده بودم. البته از آن روز به بعد دیگر نخندیدم، من در کلاس خیلی جدی هستم. در آن کلاس دستگاه معادلات خطی به ماوریک معروف شد و خدا را شکر تعداد اشتباهات بچه ها خیلی کمتر از کلاس های دیگر بود . ولی باز هم تعدادی بودند که خوب نتوانسته بودند ماوریکشان را روی هدف قفل کنند.

موشک ماوریکی که به تازگی مقاله ای در مورد آن در مجله صنایع هوایی خوانده بودم و برای خودم هنوز جدید بود، حالا شده بود نقل مجلس این بچه ها. به دنبال کنتراست بالا می گشتند تا بتوانند هدف هایشان را بزنند. ای کاش می شد و فرصت می بود تا برای هر درسی این گونه عاملی یافت تا مفهوم در ذهن بچه ها بیشتر ماندگاری داشته باشد، ولی حیف که نه زمان اجازه می دهد و نه محتوای کتاب.

 

251. سعید

با تمام قوا داشت به درس گوش می داد ولی همچنان قطره های ریز اشک از کنار چشمانش سرازیر بود. مقاومت می کرد تا به هق هق نیفتد و در این ضمن تلاش می کرد تا چیزی از درس را هم از دست ندهد. سعی می کرد خودش را محکم نشان دهد ولی تا حدی یارای مقاومت داشت. شخصیتش نه اجازه می داد که واقعاً گریه کند و نه می توانست جلوی ناراحتی خودش را بگیرد، در شرایط سختی به سر می برد. ولی در همین شرایط باز هم سعی می کرد به درس گوش دهد.

امروز صبح همان ابتدا که وارد حیاط مدرسه شدم به سویم دوید و خبر از امتحان ثلث ریاضی اش گرفت. اضطراب در چشمانش موج می زد، نفس نفس می زد، مانند همیشه پاسخش را موکول کردم به کلاس، می خواست خواهش کند ولی جلوی خودش را گرفت و رفت. شخصیت عجیب ولی دوست داشتنی ای داشت.از همان زمان ورود به کلاس نگاه سنگینش را می توانستم احساس کنم، من هم همچون او دچار اضطراب شدم و نمی دانستم چگونه باید با او برخورد کنم.

کل کلاس دوازده نفر بودند که سه نفر تجدید شده بودند. وقتی نمره ها را می خواندم زیرچشمی واکنش آنها را زیر نظر داشتم. نکته جالب این بود که تعدادی از آنها که نمره قبولی گرفته بودند، مثل حرکات بعد از گل فوتبال واکنش نشان می دادند، البته بی صدا!! وقتی نمره آنانی را که قبول نشده بودند را خواندم واکنش آنها هم جالب بود. انگار نه انگار و همچنان لبخند بر لبانشان جاری بود، یکی نمره نهایی اش ۳ شده بود و دیگری کمی زحمت کشیده بود و ۵ گرفته بود، ولی حتی اثر کوچکی هم از ناراحتی در چهره هایشان مشاهده نمی شد. این حد از بی خیالی واقعاً عجیب است.

سعید آخرین نفر دفتر نمره بود. با توجه به شرایطی که داشت دل خواندن نمره اش را نداشتم. مستمر با کمی ارفاق ۱۰ شده بود ولی امتحان ثلث را ۸گرفته بود، با این احتساب نمره کارنامه اش 9 می شود و این یعنی تجدید. چاره ای نبود باید نمره اش را به او می گفتم، وقتی نمره اش را خواندم همانطور که ایستاده بود ماند و چند لحظه ای فقط زل زد به من. احساس سنگینی ای که می کرد را من نیز احساس کردم. تحملش برای من سخت بود چه برسد به او که نوجوانی بیش نیست.

وضعیت سعید مرا هم بهت زده کرد. نه به آن دو نفر دیگر که نمره نگرفتن برایشان هیچ اهمیتی نداشت و نه به سعید که این اتفاق برایش بسیار سنگین بود. نفس های به شماره افتاده اش را می شنیدم و همین نفس کشیدن را برای خودم هم سخت می کرد. باید به فکر چاره ای می بودم ولی با توجه به این که تمام نمرات را کاملاً شفاف به بچه ها گفته بودم نمی توانستم تغییری بدون دلیل انجام دهم. نه راه پیش داشتم و نه راه پس. هیچ راهی برای کمک به سعید نبود.

بعد از خواندن نمره ها با بچه ها صحبت کردم تا عزمشان را جزم کنند برای ثلث دوم و این کمبودها و نقصان ها را جبران کنند. به آنها گفتم همه چیز را باید از دوباره شروع کرد تا به نتیجه رسید. بیشتر این صحبت ها برای سعید بود تا کمکش کنم از این وضعیت بحرانی خارج شود. می بایست امید به آینده را برایش زنده می کردم. باید می فهمید که با تلاش بیشتر می تواند مشکلاتش را حل کند.

در بین صحبت هایم وقتی به چهره بچه ها نگاه می کردم تا حدی می شد فهمید که بسیاری از آنها تصمیم به تغییر را گرفته اند ولی به جرات تنها کسی که به تمام حرف هایم به دقت گوش می داد، سعید بود. اشک هایش را پاک کرد و به نگاهی نافذ مرا می نگریست. در طول ثلث دوم باید بیشتر حواسم به سعید باشد و او را بیشتر پای تخته ببرم تا بهتر یاد بگیرد، تنها راه کمک به سعید این است که بتواند ریاضی را حل کند.

در دفتر مدرسه، لیست را به مدیر تحویل دادم و تا خواستم بنشینم مدیر کنارم آمد و در مورد وضعیت بد خانوادگی سعید توضیحاتی داد. پدر و مادرش به شهر می رفتند و کارگر رستوران بودند و سعید همراه تنها مادربزرگش در خانه می بایست از خواهر شش ساله اش هم مراقبت کند. ضمناً در ایام تعطیل و تابستان خود نیز سر کار می رفت تا بتواند خرج مدرسه اش را تا حدی در بیاورد. تازه از آن بهت رفتار سعید بیرون آمده بودم که این صحبت های آقای مدیر حالم را دگرگون کرد. تمام زنگ تفریح در خودم بودم و با خودم کلنجار می رفتم، حتی یک لقمه صبحانه هم نخوردم. چنان درگیر سعید بودم که هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.

همه همکاران که به کلاس رفتند، به آقای مدیر گفتم می خواهم تصمیم سختی بگیرم، تصمیمی که تا کنون حتی به آن فکر هم نکرده ام. تصمیمی که با تمام آرمانهایم متناقض است، تصمیمی که هیچ گاه از ته دل دوست نداشتم بگیرم ولی حالا دیگر چاره ای نیست. باید به سعید 2 نمره در مستمر اضافه کنم تا با نمره 8 برگه بتواند قبول شود. این کار برای من از خوردن جام شوکران هم سخت تر است. در طول نوبت کلی فعالیت و تمرین و امتحان و تکلیف و. . .  از بچه ها خواسته ام و بر اساس آنها نمره داده ام، اضافه کردن نمره بدون انجام کار مثبت برایم حکم مرگ را دارد.

 آقای مدیر کمی فکر کرد و گفت: با توجه به شناختی که از شما در همین چند ساله پیدا کرده ام، حساسیت شما در این موضوع خیلی زیاد است. آن قدر دقیق و ماشین حسابی عمل می کنید که جایی برای این تغییرات نمی ماند، حالا که می خواهید این تصمیم سخت را به انجام رسانید، بهتر است از سعید یک تعهد کتبی محکم بگیرید. چقدر این فکر آقای مدیر خوب بود، واقعاً تجربه همیشه حرف اول را می زند.

سعید را از کلاس فراخواند و آمد و لرزان مقابل آقای مدیر ایستاد. مدیر بر روی یک برگه کاغذ متنی نوشت و به سعید داد و گفت: آن را بلند بخوان و بعد امضا کن. سعید اول اصلاً نمی داست چه خبر است، فقط آقای مدیر را نگاه می کرد. به کنارش رفتم و گفتم نگران نباش و نوشته روی کاغذ را بخوان. هنوز تعجب و ترس در او بود ولی به هر زحمتی بود، با صدای لرزان شروع کرد به خواندن.

اینجانب سعید**** ، فرزند عباس دانش آموز کلاس دوم راهنمایی مدرسه *****، تعهد می دهم که نمره ریاضی ثلث بعدی من از 12 کمتر نباشد و گرنه هم مدیر و هم دبیر ریاضی می توانند هر اقدامی انجام دهند.

مات و مبهوت فقط ما را نگاه می کرد و مانده بود چه بگوید. نمی دانست چه کار باید کند، کاملاً معلوم بود که از هیچ چیز سر درنیاورده است، البته حق هم داشت. تعهد نامه ای را امضا کرده است که مربوط به ثلث دوم است. فکر کنم تا به حال اصلاً تعهد نامه امضا نکرده است. می خواستم توضیح بدهم که خود آقای مدیر گفت: این برگه تعهد را امضا کن و در این مورد هم با هیچ کس حرف نزن. آقای دبیر ریاضی با خواهش های بسیار من قبول کرده است 2 نمره قرضی به تو بدهد تا در این ثلث قبول شوی، فقط یادت باشد ثلث بعدی نباید کمتر از 12 بشوی، چون دو نمره بدهکاری و باید پس بدهی.

بر بهتش افزون شد و علاوه بر نداشتن قدرت تکلم، یارای ایستادن هم نداشت و بر روی صندلی کنار دیوار ولو شد. باز هم اشک های همچون مرواریدش بود که از چشمان کوچکش می غلطید و می درخشید و پایین می آمد. حیران شده بود و پریشان ولی این بار از شوق، می شد به راحتی از چهره و چشمانش فهمید. خیلی دلم برایش سوخت، امروز چقدر برای او سخت گذشته بود ولی حالا می تواند کمی نفس راحت بکشد.

ذوق و شوقی داشت که قابل وصف نیست، برگه تعهد را امضا کرد و تحویل آقای مدیر داد. امضایش چند خط اریب و منحنی بود، فکر کنم تا به حال امضا نکرده بود و نمی دانست چطور باید امضا کند. بعد رو به من کرد و با همان لحن کودکانه قول داد که ثلث بعد نمره ی بهتر از 12 بگیرد. آقا خیلی ممنون بود که پشت سر هم می گفت، آن قدر گفت که از حد گذشت و آقای مدیر با عتاب به او گفت: بس است دیگر، برو و بیشتر به فکر درست باش تا دیگر این همه بلا سرت نیاید. خداحافظی کرد و دوان به سمت آبخوری رفت و آبی به سرو صورتش زد و چند قدمی هم در حیاط راه رفت تا حالش بهتر شود و بعد به کلاس رفت.

مانده بودم که آیا کاری که انجام دادم درست بوده؟ آیا این با عدالت همخوان است؟ آیا قانون را زیر پا گذاشته ام؟ در شغل ما اینجا ها  بزنگاه است که گرفتن تصمیم درست در آن بسیار سخت است. اگر بدون دلیل نمره ای به دانش آموزی اضافه شود احتمال این که دانش آموز تلاش را رها کند بسیار است. دیده ام بعضی از همکاران بدون توجه به فعالیت های کلاسی یا امتحانات در آخر نوبت نمره ای قبولی برای بچه ها ثبت می کنند و هر گاه علت را پرسیدم در جواب گفته اند که فقط از روی دلسوزی بوده است.

فرایند آموزش بدون سنجش ممکن نیست. در سنجش است که اهداف تعیین شده مورد ارزیابی قرار می گیرند. نمره وسیله ای است برای نشان دادن وضعیت دانش آموز که آیا مفاهیم را آموخته است یا خیر؟ در آزمون های تراکمی که هدفشان تعیین ارتقا دانش آموز به مرحله بعد است، نمره 10 مرز است و شاخصی است که به ناچار باید آن را پذیرفت. در اصل نمره تبدیل فرایند کیفی به کمی است و اگر قواعد آن رعایت نشود، بسیار زیان بار خواهد بود.

علاوه بر اهداف آموزشی در مدرسه اهداف رفتاری بسیار مهمی هم در این سنجش وجود دارد. مهمترین آن تلاش دانش آموز است. به عنوان مثال در درس ریاضی بعضی از اهداف رفتاری بدین ترتیب هستند: تفکر، تجزیه و تحلیل، حل مسئله ، ورزیدگی ذهن، نظم و... ولی همه اینها باید در این قالب جمع بندی شوند که دانش آموز برای رسیدن به هدف باید تلاش کند. نمره ملاک است و می تواند میزان تلاش دانش آموز را نشان دهد. اگر بی مورد به دانش آموزی ارفاق شود این هدف عمده و مهم خدشه پیدا می کند و دانش آموز برای رسیدن به هدف تلاش نمی کند.

 در مورد سعید فقط امیدوار بودم که در ثلث بعد بتواند نمره اش را جبران کند تا آن هدف اصلی از دست نرود. در طول کلاس بسیار حواسم به او بود و تا وقتی مطمئن نمی شدم یاد نگرفته رهایش نمی کردم. در ثلث دوم مستمرش خوب بود، 14 شد و همین تا حدی خیالم را راحت کرد. ولی بعد از برگزاری امتحان نوبت، آن قدر اضطراب داشتم که نمی توانستم حتی برگه های کلاسی که سعید در آن بود را تصحیح کنم.  

250. میلیون

وقتی از پنجره به افق نگاه کردم، ابرهای سیاهی را دیدم که کاملاً مشخص بود که قصد آمدن به سمت ما را دارند. با توجه به سرمای هوا اگر می آمدند حتماً می باریدند. همین نگرانم کرد، تازه از بستر بیماری سرما خوردگی با تحمل چندین میلیون واحد پنی سیلین برخواسته بودم، دوست نداشتم دوباره مجبور شوم آن تزریق های دردناک را تکرار کنم. امیدوار بودم تا ظهر ابرها نرسند و چیزی نبارند تا من بتوانم خودم را سالم از مدرسه کاشیدار به خانه در وامنان برسانم.

در چشم بر هم زدنی رسیدند و با ارتفاعی پست، دوان دوان از بالای سرمان گذشتند. چند ثانیه ای طول نکشید که کل منطقه را به تصرف خود درآوردند. سرعت عملشان حیرت آور بود، من زمانی که آنها را دیدم تقریباً در منتها فاصله قابل رویت بودند. ولی حالا بالای سرمان هستند و از وضع و اوضاعشان هم کاملاً پیدا است که آمده اند ببارند. اخلاق این ابرها را دیگر می دانم، آمده اند تا مرا زمین گیر کنند، همیشه همین طور است.

اوضاع از آنچه فکر می کردم بسیار متفاوت تر شد، امید داشتم تا زمان تعطیل شدن مدرسه وضع عادی بماند ولی این طور نشد و از همان لحظه ورود ابرها، برف سنگینی شروع به باریدن گرفت. هر یک از دانه های برفی که در آسمان معلق بود، آن چنان بزرگ بود که دیگر نمی توانست در آسمان برقصد و موزون بر زمین بنشیند، مستقیم و بدون هیچ فوت وقتی خودش را به زمین می رساند. وقتی هم به زمین می رسید به هیچ عنوان تغییری در آن ایجاد نمی شد، حتی یک دانه برف هم روی زمین آب نشد و همه آنها بدون هیچ کم و کاستی کاملاً بر روی زمین گسترده شدند.

ساعت دوازده و نیم مدرسه تعطیل شد، وقتی وارد حیاط شدم برف تا ساق پاهایم می رسید. این ابرها آن قدر در باریدن عجله داشتند که انگار تنها وظیفه آنها پوشاندن همه جا با این برف سنگین بود. به نظر می آمد از کوله باری که بر دوش داشتند خسته شده بودند و هر چه سریعتر می خواستند بارشان را تخلیه کنند و بروند. فقط در این میان من بودم که مات و مبهوت به مسیری که تا وامنان کاملاً سپید پوش شده بود می نگریستم

هنوز از حیاط بیرون نیامده بودم که دوست همشگی برف، باد، به یاری اش شتافت و کولاکی جانانه به پا شد. هوای بسیار سرد نمی گذاشت حتی بخش کوچکی از برف ها به رطوبت تبدیل شود و به همین خاطر برف ها بسیار خشک بودند و در این باد در هوا به سرعت می چرخیدند، به طوری که دیدن چند متر جلوتر کاری بسیار سخت و دشوار شد. باد از هر سمت می وزید و  این کولاک را بسیار هولناک کرده بود. در میان این همه سپیدی همه چیز برایم تاریک شده بود.

همان مقابل در ورودی مدرسه ایستادم و به راهی که در برف و کولاک گم بود نگریستم و با خود اندیشیدم که اگر با شرایطی که دارم سالم به خانه برسم باید دوباره چندین میلیون خرج کنم تا حالم خوب شود، هنوز جای پنی سیلین های قبلی درد می کند. من کلاً از پنی سیلین های یک میلیون دویست متنفرم. هوای این منطقه خیلی دوست دارد مرا در خرج های دردناکی بیندازد. اراده این هوا واقعاً برای رسیدن به اهدافش ستودنی است، ای کاش من هم کمی از این اراده را داشتم.

دانش آموزان خود را در چادرهایشان پیچیده بودند و با سرعت به طرف خانه هایشان می رفتند. آقای مدیر هم درها را قفل کرد و یک تعارف خشک و خالی و خیلی سریع به من کرد تا به خانه شان بروم و بعد دوان دوان به سمت خانه خود که در نزدیکی مدرسه بود رفت، دیگر همکاران هم شال و کلاه کردند و به سمت مدرسه پسرانه رفتند. من ماندم تنها در برابر این خیل عظیم برف ها که باید به مبارزه با آنها می پرداختم تا به وامنان برسم. از خودم می پرسیدم،کدام معلم برای رسیدن به خانه اش باید در جنگی نابرابر شرکت کند؟ جنگی که در آن سلاحش در برابر سلاح دشمنش هیچ است.

در اوج ناامیدی بودم و داشتم شال و کلاهم را که در برابر این حجم از سرما کارایی خاصی نداشت را جفت و جور می کردم که صدایی مرا به خود خواند، صدای آرامی در پس این پرده سپید و سرد گفت: آقا معلم، می دانم می خواهی به وامنان بروی، بیا این بار باهم برویم. در این هوا تنها رفتن درست نیست، من هم در وامنان کاری دارم و به آنجا می روم. ضمناً پیاده رفتن در این شرایط کار بسیار سختی است، در این کولاک احتمال این که سرما بخوری زیاد است.

منبع صدا کمی با من فاصله داشت و کولاک باعث شده بود که نتوانم خوب ببینمش، به خودم گفتم خدا را شکر که در این وضعیت بحرانی وسیله ای برای رفتن پیدا شده است. چقدر این دنیا عجیب است، آن زمان که به دنبال ماشین هستی و عجله داری، نمی آید که نمی آید ولی حالا که اصلاً به فکرش نیستی ناگهان مقابلت ظاهر می شود. بسیار شادمان خودم را به صدا رساندم تا بعد از تحمل این همه سرما جایگاهی گرم نصیبم شود، یک بار هم تا وامنان را به راحتی طی کنم.

اما روزگار بازی غریبی با من دارد، هیچگاه نمی خواهد هرآنچه در تصور دارم را در واقعیت هم نشانم دهد. این بازی از همان زمانی که پا به این منطقه گذاردم شروع شده است و به نظرم پایانی در آن نیست. وقتی به صدا رسیدم با منظره ای بسیار تفاوت مواجه شدم. پیرمردی که مثل خیلی از پیرمردهای این منطقه کلاه نمدی به سر داشت و بر روی قاطری که از نظر سنی فرقی آن چنان با راکبش نداشت، نشسته بود و با لبخندی مرا نگاه می کرد. ابتدا از دیدن این منظره جا خوردم، خبری از ماشین نبود و همین مرا مبهوت کرده بود.

 کمی که گذشت و به خود آمدم، پرسیدم پدر جان از کجا مرا دیدی و از کجا فهمیدی که من معلمم و از همه مهمتر چگونه دانستی که می خواهم به وامنان بروم؟ لبخندی زد و گفت: می شناسنمت، می بینمت که از وامنان می آیی و می روی. ضمناً نوه ام در کلاس شماست و خیلی از شما تعریف کرده است. هوا خیلی سرد است، بهتر است سوار شوید، در مسیر می توانیم بیشتر با هم صحبت کنیم.

فکر هرچیزی را می کردم الی قاطر، پیاده بروم زودتر می رسم، حالا مگر سوار این مرکب شوم از سوز سرما کم می شود که این پیرمرد می گوید سوار شو تا سرما نخوری؟ به نظرم پیاده رفتن بیشتر گرمم می کند تا سوار این قاطر شدن و به دل این کولاک زدن. پیرمرد خودش کاملاً مجهز بود و سرما با او کاری نداشت، من هستم که تا وامنان به احتمال غریب به یقین منجمد خواهم شد. هرچه انکار کردم، اصرار کرد. واقعیت امر علاوه بر موضوع سرما، بیشتر خجالت می کشیدم پشت قاطر سوار شوم، آن هم مقابل مدرسه، دانش آموزان اگر ببینند معلمشان ترک قاطر سوار شده چه فکری خواهند کرد؟

دیگر داشت عصبانی می شد که به اطراف نگاه کردم و مطمئن شدم که هیچ کس نیست، به نظر باید سوار می شدم ولی آخرین تیر در ترکشم را رها کردم تا شاید این پیرمرد مهربان دست از سرم بردارد. گفتم: برای قاطرتان سنگین هستم، وزن من زیاد است و به این زبان بسته فشار می آید. این تیرم هم اثر نکرد و در نهایت او بود که برنده این کشمکش شد و دستم را گرفت و مرا بر ترکش نشاند. پیرمرد خوشحال از این که موفق شده مرا سوار کند به راه افتاد ولی کاملاً حس کردم که این قاطر بنده خدا اصلاً از بودن من بر پشتش خشنود نیست. خودم وزن خودم را نمی توانم تحمل کنم چه برسد به این زبان بسته.

چند قدمی حرکت نکرده بودیم که صدای سلام های متعددی که از اطراف می آمد کاملاً مرا غافل گیر کرد. بخش اعظمی از دانش آموزان بودند که در کنار جاده ایستاده بودند، اصلاً به این فکر نکرده بودم که در مسیر آنها خواهم بود، نگاه هایشان در این کولاک شدید آن قدر نافذ بود که شدت سرما هم نمی توانست از ذوب شدنم جلوگیری کند. صدای خنده بعضی از آنها ویران کننده بود. مانده بودم این همه دانش آموز از کجا پیدایشان شد؟ مگر همین چند دقیقه پیش با سرعت برق به سمت خانه هایشان روانه نشده بودند؟ چرا به خانه هایشان نمی روند؟ دیدن معلم سوار بر قاطر، بهترین موضوع برای دانش آموزان است و از آن بدتر این که دانش آموزان دختر باشند. فکر کنم تا سالها این موضوع نقل مجالس بچه ها باشد. فقط در فکر این بودم که جلسه بعد با چه رویی دوباره به سر کلاسشان بروم.

ناراحت و عصبانی بودم و غرغر می کردم از دست این بچه ها، پیرمرد گفت: نگران نباش، اینها بچه اند و تمام این کارهایشان از روی بچگی شان است، کمی که بگذرد همه چیز را فراموش می کنند. گفتم: فکر نکنم این هایی که من دیدم چیزی را فراموش کنند، وقتی به جای خانه رفتن ایستادند تا مرا در این شرایط ببینند، یعنی حتماً برایم داستان ها خواهند ساخت و بعد از مدت کوتاهی به افسانه ای برای خندیدن آنها بدل خواهم شد. لبخندی زد و گفت: خُب فراموش نکنند. اصلاً بخندند، مگر چه می شود؟

کلی برایش صغرا کبرا چیدم که ما معلمان خیلی باید حواسمان به رفتارمان و خیلی چیزها باشد، ما الگوهای دانش آموزان هستیم، آنها بسیار از ما تاثیر می پذیرند و قص علی هذا... . باز هم لبخندی زد و گفت: این همه گفتی ولی باز هم به نظر من چیز خاصی نیست، اگر این طور است که من باید حدود هفتاد سال موجبات خنده دیگران باشم ولی می بینی که نیستم، اینها فرع زندگی است به فکر اصولش باش. شخصیت هر فرد به خودش مربوط است نه به چیزی که بر آن سوار است. حالا این قاطر اگر اسب بود به نظرت بهتر بود؟ شاید در ذهنت بگویی آری، ولی به نظر من اصلاً فرقی ندارد.

سرمای هوا و کولاک از یک طرف و سرعت بسیار پایین این قاطر هم از طرف دیگر و قضیه دانش آموزان همه دست به دست هم داده بود که اصلاً حالم خوب نباشد. مسیر جاده را در پیش داشتیم و طولانی شدن زمان رسیدن را اصلاً برنمی تابید، خیلی دوست داشتم سریعتر به وامنان برسم و از این شرایط خلاصی یابم. ولی در این شرایط وقتی به پیرمرد نگاه می کردم، حالش خیلی خوب بود، سرحال و سرزنده انگار نه انگار که در این سرما و سختی قرار دارد. در حال زمزمه کردن شعری بود، برای خودش می خواند و به خودش به به می گفت، هرچه سعی کردم هیچ از ابیات شعرش را نمی فهمیدم.

بعد شروع کرد به صحبت کردن با من، از زندگی اش گفت و از جوانی اش، فقط سختی بود و تلاش و زحمت، ولی چنان تعریف می کرد که انگار با لذت همه آنها را پشت سر گذاشته است. می گفت بودن رنج برای فهمیدن درست خوشی در زندگی لازم است. وقتی از رنجی خلاص می شوی یا مشکلت حل می شود خوشی آن را تا اعماق وجودت می فهمی و این اصل زندگی است. با حرفش تا حدی موافق بود ولی اگر آن رنج یا مسئله برطرف نشود تکلیف چیست؟ باید تا آخر عمر درد کشید؟

نمی دانم چه طور این سوال را در ذهنم خواند و با همان لبخند همیشگی اش گفت: از میان خیل دردها و رنج ها اگر یکی هم برطرف شود، غنیمت است و به بهانه آن باید شاد شد، وگرنه زندگی چیزی جز غم نیست. ضمناً مثل من دل به هیچ چیز نبند تا اگر حل نشد یا از دستش دادی غم آن کمتر شود. سخنانش خیلی فلسفی شده بود و دیگر عقلم قادر به درک آن نبود ولی هرچه بود این سخنان حال مرا هم بهتر کرد. این کولاک که تا چند دقیقه قبل برایم دیوی هولناک بود حالا به بادی سخت بدل شده بود که تحملش تا حدی ممکن بود.

در ادامه گفت: زمینم در میان دره واقع شده است، در کنار رودخانه و کمی بالاتر از پل، بیشتر اوقات شما را دیده ام که پیاده در حال رفت و آمد بین وامنان و کاشیدار هستی. واقعاً دستت درد نکند که برای درس دادن به بچه های ما این همه زحمت می کشی، این همه سختی راه را تحمل می کنی تا بتوانی به موقع به مدرسه برسی. در زمان ما دانش آموزان بین روستا ها را پیاده طی می کردندتا به مدرسه برسند و حالا این کار سخت را شما انجام می دهید. واقعاً دست تان درد نکند. در ضمن صحبت هایش کلی هم قربان صدقه ام رفت و برایم دعا کرد.

خیلی برایم جالب بود که ایشان این گونه حواسش به من بوده و همین برایم بسیار با ارزش بود. ضمناً تا حالا کسی این قدر از من تعریف نکرده بود و این چنین مرا مورد عنایت قرار نداده بود. حس خوب این تعریف ها را نمی شود کتمان کرد، خواه ناخواه لبخند بر لبان من هم نقش بست و دلم نیز گرم شد. این گرمای روحی و روانی حتی به حالت فیزیکی هم برایم قابل درک بود، حالا دیگر سردم نبود. گرمای عجیبی را از درونم حس می کردم. همه چیز در اطرافم زیبا به نظر می رسید، برف دوست داشتنی شده بود و صدای کولاک هم شده بود موسیقی متن این صحنه های زیبا.

واقعاً همه چیز به خود انسان مربوط است، می تواند سخت ترین شرایط را با نوع نگاهی متفاوت تحمل کند و یا رنجی را تا حدی تخفیف بخشد. همه چیز در ذهن ماست، همه چیز به حالت روحی و حتی جسمی ما مرتبط است. نان خشک گاهی از بهترین غذاهای دنیا لذیذ تر می شود، وقتی در بالای کوهی در طبیعتی بکر و در کنار چوپانی با حال خوش میل شود، همان حال خوش است که آن تکه نان را لذیذ می کند. مغز ما بیشتر بر ذهنیات تاکید دارد تا عینیات.

پیرمرد به خواندن ترانه اش ادامه می داد، خیلی دوست داشتم با او همراهی کنم و در این حس خوب با او شریک شوم ولی افسوس که هیچ از شعرش نمی شنیدم و با همان ریتمش خودم را راضی می کردم و سری تکان می دادم. همه چیز برعکس شده بود، نمی دانم چرا دوست نداشتم برسم و آرزو می کردم که پشت این پیرمرد و سوار بر این مرکب ساعت ها در راهی نامعلوم و بی انتها سیر کنم. برف ها در این کولاک برایم همچون پرهایی بودند که در آسمان با این نوای دل انگیز پیرمرد در حال رقصیدن هستند.

وقتی به خانه رسیدم اصلاً احساس سرما نمی کردم و هیچ خبری از علایم سرماخوردگی نبود. همان انرژی مثبتی که از آن پیرمرد گرفته بودم مرا از سرما و بیماری و درد و رنج مصون نگاه داشته بود. همراهی با این پیرمرد را نمی شود حتی با میلیاردها واحد دارویی مقایسه کرد. ای کاش می شد همیشه چند واحد از این پیرمردها همراه آدمی می بود. ای کاش.

249. سه تا

اذان صبح بود که کوله پشتی ام را برداشتم و از خانه بیرون زدم، تا «سیب چال» را از جاده رفتم و بعد از روستا وارد مسیری شدم که تا کنون نرفته بودم. همیشه رفت راه هایی که جدید است برایم هیجان انگیز است. از جای چرخ هایی که به جا مانده بود، فهمیدم که این مسیر تراکتورها است که سر زمین می روند. کمی که بیشتر رفتم راه باریک شد، از مزارع فاصله گرفتم و آرام آرام ارتفاع بیشتر می شد. دیدن رشته کوه های البرز که از شرق تا غرب کشیده شده اند در این صبح دل انگیز بسیار لذت بخش بود.

اینجا مرز بین البرز خشک و البرز مرطوب است، این رشته کوه همچون سدی نمی گذارد رطوبتی که بسیار حیاتی است به سمت جنوب  آید. ابرها باید بسیار ارتفاع گیرند تابتوانند از روی این کوه های بلند عبور کنند. یک ساعتی طول کشید تا به بالای یال اصلی رسیدم. مناظر بسیار زیبا و فرح بخش بود، وقتی در امتداد یال می ایستادم یک طرف سرسبز بود و طرف دیگر خشک و بایر، یک طرف سیراب و طرف دیگر تشنه. قرن هاست که این تفاوت در اینجا هست و هنوز کسی حکمت آن را نمی داند. در این بالا حتی می شد تفاوت را در آب و هوای نیز فهمید، از شمال نسیمی پر طراوت می وزید و از جنوب خشکی و حرارت بود که احساس می شد.

مسیر یال را در پیش گرفتم و به سمت غرب به راه افتادم. حرکت بر روی یال بسیار لذت بخش است. در ارتفاع، گستره ی وسیعی را می توانی نظاره گر باشی آن هم دو طبیعت متضاد، یکی زرد و صخره ای و خاکی و نسبتاً خشک و آن یکی سبز و مرطوب و شاداب. جنگلی که در سمت راستم بود مرا به سوی خود می خواند، می گفت: به این طرف بیا که اینجا همیشه سرسبز است و با طراوت، شادی در این سوی است و در آن سوی به جز سختی چیزی نخواهی یافت. البته من چند سالی است میهمان این طرف هستم و سختی آنها را با تمام وجود حس کرده ام، مقاومت جانانه این سمت برایم هم جذاب است و هم آموزنده.

اصرار جنگل در دعوتش آن چنان قوی بود که با اجازه سمت جنوب، تصمیم گرفتم به دیدارش بروم. پیش خودم حساب کردم، سه یا چهار ساعتی می روم و در جایی اتراق می کنم و بعد از صرف ناهار، همین مسیر را دوباره باز می گردم. انگار جنگل این حرف مرا شنید و چند قدمی که جلوتر رفتم راه باریکی که در آن بودم، دو شاخه شد و یکی به سمت جنگل سرازیر شد. راه مال رو در این کوهستان خودش راهنما و جهت یاب است، اگر یکی را در پیش بگیرم در نهایت به جایی خواه رسید، و یا همان را دوباره باز خواهم گشت. شیبش خوب بود و زیاد آزارم نداد، میهمان نوازی جنگل از همین ابتدا بسیار عالی بود.  

واقعاً سرسبزی این سوی کوه را به هیچ عنوان نمی توان با آن سوی مقایسه کرد. درختان تناور در میان بوته های کاملاً سبز منظره ای بسیار زیبا خلق کرده بودند که چشمانم از دیدنشان سیر نمی شد. در آن طرف یا بهتر بگویم، طرف ما، حتماً می بایست نهر یا رودخانه ای باشد تا سرسبزی دیده شود و یا این که جویی توسط کشاورزان برای آبیاری باشد تا بتوان مزرعه ای دید که در مرزهای آن چند درخت ایستاده باشند. ولی اینجا هیچ خبری از رودخانه نبود و همه جا سرسبز بود.

می خواستم کمی از آنها گلایه کنم، من در آن طرف این کوه همه را در سختی و تعب و تلاشی دلاورانه برای آب می دیدم. خود ما هم در روستا همیشه مشکل آب داریم و در طول روز بیشتر از چند ساعت آب در لوله ها جاری نیست و باید در بیست لیتری ها ذخیره کنیم. کشاورزان بیشتر دیم می کارند و به امید ابرهایی هستند که هر از چندگاهی از این سد بزرگ عبور می کنند و به این سوی می آیند. بسیار شاهد تلاش ابرها برای گذر از روی کوه ها بوده ام که بیشتر آن ناموفق بوده است.

جنگل، نگفته حرفم را فهمید و گفت: به خدا من هم دوست دارم درختان آن طرف هم همچون ما بدون دغدغه باشند، آب همیشه در اطراف ریشه هایشان باشد و همواره سرسبز و شاداب باشند، ولی این کوه است که نمی گذارد و از زمانی که به یاد دارم این گونه بوده است. در جوابش گفتم: من هم چند سالی است که به اینجا آمده ام و این سوال همواره با من هست که چرا این کوه با این صلابتش این قدر خساست به خرج می دهد و نمی گذارد ابرها از رویش عبور کنند.

در خیال خود در حال گفتگو با جنگل بودم که ناگاه صدای خش خشی از پشت مرا به خود آورد. ابتدا آن را جدی نگرفتم و همچنان در دل جنگل به مسیرم ادامه می دادم، کوره راهی بود که مرا همراه خود به پایین و دل جنگل می برد. بار دوم که این صدا را شنیدم، ناخودآگاه ایستادم. به یاد صحبت های عمو نعمت افتادم، آن زمان که به تنهایی به دره «زو» رفته بودم، کلی مرا ملامت می کرد که چرا بی خبر رفته ام. حالا اگر اتفاقی بیفتد چطور می توانم کمک خبر کنم و یا اگر باز نگشتم چه کسی به دنبالم خواهد آمد؟ جواب عمو نعمت را چه باید بدهم؟ خودم را ناسزا می گفتم که چرا دوباره بی احتیاطی کرده ام و چیزی به کسی نگفته ام. خودم، خودم را دلداری می دادم که ساعت پنج صبح کسی بیدار نبود که بگویم!

صدای خش خش بیشتر و نزدیک تر می شد، باز هم مانند همیشه ترس به سراغم آمد. احتمال زیاد حیوانی وحشی است، گرگ یا خرس، این بار دیگر فرصتی برای فرار نخواهم داشت پس باید فکر دیگری می کردم. سریع کوله را زمین گذاشتم تا از داخل آن چاقویی را که به همراه داشتم بگیرم، بعد از آن اتفاق دره زو، مهدی یک چاقو کوچک که مانند سرنیزه بود برایم گرفته بود تا در مواقع اضطراری از آن استفاده کنم، کمی هم روش دفاع توسط چاقو را به من آموزش داده بود، ولی حالا هیچ از آن در یاد نداشتم.

البته من تا به حال اصلاً  تجربه داشتن یا استفاده از چاقو را نداشته ام، خود مهدی می گفت: آن قدر که دست و پا چلفتی هستی، اگر چاقو هم داشته باشی در مواقع خطر نمی توانی از آن استفاده کنی. یک بار ادای مرا در مواجه با یک حیوان وحشی درآورد، مثلاً  گرگی در راه قصد حمله به من را داشت و من می خواستم از خودم دفاع کنم، مهدی نقش مرا بازی می کرد. هر چه جیب های کاپشنم را می گشتم چاقو را پیدا نمی کردم و از آقای گرگ اجازه می خواستم تا بگذارد جیب های شلوارم را بگردم، آنجا هم نبود و ملتمسانه به آقای گرگ می گفتم: ببخشید اجازه دهید داخل کوله را نگاه کنم، حتماً آنجاست. نمی دانم چرا وقتی مهدی این نمایش را اجرا می کرد همه از خنده کف اتاق ولو بودند. 

جرات نداشتم برگردم و پشتم را ببینم. هرچه درون کوله را می گشتم چاقو را نمی یافتم. خودم را نفرین می کردم که چرا این چاقو را در جایی دم دست نگذاشته ام، مهدی چقدر گفته بود که غلافش را در کمربندم ببندم ولی من اصلاً نمی توانستم این کار را بکنم، آبرویم در روستا می رفت. ای کاش بعد از خارج شدن از روستا این کار را می کردم، آنجا که دیگر کسی نبود.

هنوز داشتم می گشتم که احساس کردم دقیقاً پشت سرم هستند، دست  و پایم شل شد، چاقو هم پیدا نشد که نشد. لرزش اندامم دیگر قابل کنترل نبود. از صداهایی که می شنیدم دانستم که از یکی خیلی بیشتر اند، انگار گله ای به من حمله آورده اند و همین چنان ترسی بر من وارد آورد که غالب تهی کردم. صدا هایشان نزدیک و نزدیک تر می شد، تصمیم به فرار گرفتم ولی پاهایم همراهی نکردند و همانجا ماندم، نفسم به شماره افتاده بود و با خودم عهد بستم اگر این بار زنده ماندم دیگر اصلاً و ابداً تنها به گشت و گذار نروم.

چاره ای نداشتم، می بایست قبل از هر اتفاقی حداقل می دیدم که چه بلایی سرم خواهد آمد، به همین خاطر به هر زحمتی بود برگشتم. سه تا بودند و در چند متری من کاملاً گارد حمله گرفته بودند، دندانهایشان را با صدای غرشی هولناک نشانم می دادند. چشمانم تار شده بود، بدنم خالی کرده بود،  مانند چوب خشکم زده بود، انگار بختک به رویم افتاده بود. به سختی نفس می کشیدم و قادر به هیچ حرکتی نبودم. این بار کارم تمام است و هیچ امیدی هم به نجات نیست.

بی تحرک فقط نگاهشان می کردم، گرگ هایی بودند تا بن دندان مسلح در مقابل منی که هیچ سلاحی نداشتم و بهتر بگویم دارم و نیافتم. حتی اگر چاقور ا می یافتم هم کاری از دستم بر نمی آمد. نمی دانم چه مدت در این حال ماندم، دیگر توان ایستادن نداشتم. خواستم بنشینم که جلوتر آمدند و این یعنی حق نداری حرکت کنی. کاملاً درمانده شده بودم، دیگر توانم تمام شده بود و منتظر یورش سه گانه آنها بودم، در این انتظار مخوف به سر می بردم که صدای سوتی را شنیدم، سوت دوم بود که نفهمیدم این سه تا کجا غیبشان زد.

به روی زمین افتادم. دست و پاهایم کرخت شده بودند و حتی نمی توانستم بنشینم. این سوت ها چه بودند که مرا نجات دادند؟ امداد غیبی بودند؟ شاید این سوت ها لحظه رخت بربستن من از این دنیا بودند، چون بعد از آن بلافاصله آن سه تا ناپدید شدند. پس خدا را شکر این سفر ما بدون درد بود، همیشه از درد زیاد می ترسیدم و آرزو داشتم که اگر قرار است روزی بروم بدون درد این انتقال صورت گیرد.

در این اوضاع نامفهوم بودم که سایه ای به رویم افتاد، چقدر زود مسئولین محاسبات به سراغم آمدند؟ هنوز چند لحظه از ورودم به این دنیا نمی گذرد، چقدر اینجا اتفاقات سریع رخ می دهد. حتی فرصتی هم برای مرور نمی گذارند، من در کلاس هر وقت می خواستم امتحان بگیرم، یک هفته جلوتر اعلام می کردم، اینجا هنوز اتفاقی نیفتاده از آدم امتحان می گیرند. تا خواستم بجنبم تا ببینم این آقای مسئول پرسیدن سوالات سخت کجاست، که صدایی با خنده گفت: آقا اجازه، خیلی ترسیدی؟!!

سقوطی جانانه از عرش بر فرش کردم، چشمانم را چندین بار باز و بسته کردم تا مطمئن شوم این صدا و چهره خود حمید است. با کمکش از حالت خوابیده به نشسته درآمدم و مدتی گذشت تا همه چیز در ذهنم سرجای خودش قرار بگیرد. سفره نان و پنیرش را پهن کرد و کمی در اطراف پرسه زد و با یک دسته «الزو» که نوعی تره کوهی است، آمد. چای را به راه کرد و یک لقمه پنیر و سبزی به من داد.

 همان یک لقمه حال و جانی به من داد، ولی دوباره سروکله آن سه تا پیدا شد. این بار دیگر نترسیدم و آن ها هم دیگر گارد حمله نداشتند و کمی مهربانتر به نظر می رسیدند، با فاصله در اطراف ما ایستادند و حواسشان به همه جا بود. برای هر کدام تکه نانی انداختم و آنها هم با فراغ بال شروع کردند به خوردن. حمید گفت: این سه تا اگر نباشند من در این کوه و دشت با این همه گوسفند هیچ کاری نمی توانم بکنم. سگ، عصای دست چوپان است. گفتم: بله درست می گویی ولی همین سه تا نزدیک بود مرا قبض روح کنند. خندید و گفت: آقا اجازه فرق سگ و گرگ را نفهمیدی؟! گفتم: آن قدر ترسیده بودم که چشمانم خوب نمی دید. ضمناً سگهایت چنان قوی هیکل هستند که از گرگ چیزی کم ندارند.

گفت: بیاد هم همین طور باشد، وگرنه در نبردهای تن به تن کم می آورند. دوباره خواستم به آنها تکه نانی بدهم که حمید این بار نگذاشت و گفت: اینها نباید زیاد اهلی شوند و فقط باید از دست من چیزی بخورند. این ها وظیفه شان این است که گله را در برابر غریبه ها حفاظت کنند، این غریبه هم می تواند حیوان باشد و هم انسان، سگ ها حافظه بویایی بسیار خوبی دارند و همه چیز را از روی بویش به خاطر می سپارند.

حمید از دانش آموزان سالهای قبل من بود که دیگر در دبیرستان ادامه تحصیل نداده بود و حالا برای خودش چوپان قابلی شده بود. چند کلامی هم صحبت شدیم و توانستم اندکی به درون دنیای زیبایش که با طبیعت عجین بود، وارد شوم. این نوجوان شانزده یا هفده ساله در دل این طبیعت به چنان آرامشی رسیده بود که ما ها با کلی امکانات باید سالها بدویم تا به لحظه ای از آن برسیم. او خودش جزئی از طبیعت شده بود.

بعد از خداحافظی بسیار گرم با حمید، در مسیر بازگشت یکی از آن سه تا، تا مسافتی نسبتاً طولانی مرا مشایعت می کرد، با فاصله ای استاندارد و کاملاً اصولی پشت مرا پوشش می داد. نه به چند دقیقه قبل که می خواست مرا بدرد، نه به حالا که بادیگارد من شده بود. البته بیشتر مراقب گله بود تا من، این یکی آمده بود تا از من مطمئن شود که دیگر خطری ندارم. این ها چقدر کارشان را بلدند و تعهد دارند، در هر صورت تعهد بالای این سه تا امروز مرا تا حد مرگ ترساند.

در جاده مابین سیب چال به وامنان، به یاد قولی افتادم که به خودم دادم، دیگر تنها به دل طبیعت نخواهم رفت. چه قول سختی است، تنها در دل کوه و دشت و جنگل قدم برداشتن حال هوای دیگری دارد، وقتی با کسی هستی کمتر حواست به طبیعت جلب می شود و بیشتر صحبت می کنی. در تنهایی است که این دوستان خودشان را به من نشان می دهند و اگر کس دیگری باشند نقاب جماد بر خود می گیرند. پس از این به بعد باز هم تنها می روم  ولی حتماً به کسی خواهم گفت کجا خواهم رفت، عمو نعمت بهترین گزینه است. 

248. قبض برق

تابستان گرم از راه رسید و فصل استراحت ما معلم ها شروع شد. واقعاً بعد از نه ماه فعالیت شدید در امر تعلیم و تربیت این سه ماه لازم است تا بخشی از انرژی تحلیل رفته را به بدن بازگردانیم. بخش عمده خستگی در معلمان، روحی روانی است تا جسمانی، کار با ذهن افراد و تلاش برای تغییر دادن رفتار انسانها که هدف غایی آموزش و پرورش است، روح و روان را می فرساید و این خستگی بسیار بیشتر از خستگی جسمانی، ما را به زمین می زند. بسیاری فقط از بیرون به شغل ما می نگرند و از دورنش خبری ندارند، فقط سه ماه تعطیلی را می بینند و از سختی های امر آموزش بی اطلاع هستند.

از آخرین روز خرداد که در آزادشهر از بانک حقوقم را گرفته بودم، دقیقاً سی روز گشته بود. با توجه به این که خرج های معمول طول سال را نداشتم ولی چیزی از حقوقم نمانده بود. وقتی فکر کردم در کجا پول هایم را خرج کرده ام به جای افسوس بر خود می بالیدم، سالها در خانه فقط مصرف کننده بودم، ولی حالا چند سالی هست که من هم در کنار پدرم نان آور خانه محسوب می شوم. هر وقت به بازار می رفتم و خرید می کردم، از جیب خودم می دادم. با این کار هم حس استقلال داشتم و هم احساس می کردم بزرگ شده ام. 

با هر زحمتی بود به مدد پس اندازهایی که داشتم، خودم را به نیمه های مرداد رساندم. دیگر حتی پولی که بشود با آن به خریدهای روزمره رفت را نیز نداشتم. بی پولی خیلی ناگوار است، واقعاً مرد اگر پول در جیبش نباشد دنیا بر سرش خراب می شود، احساس حقارت می کردم. به این فکر می کردم آن پدرهایی که برای امرار معاش خود پولی به اندازه ندارند چه حس دردناکی را تحمل می کنند. این حس مرد را خُرد می کند و نایی برای ایستادن و ادامه دادن نمی گذارد. این اقتصاد چقدر مهم است.

به قول ارسطو در اقتصاد تساوی وجود ندارد، یعنی نمی شود دو نفر به میزانی کاملاً یکسان درآمد داشته باشند. تناسب وجود دارد، یعنی چهار عدد باید دخیل باشند. هر فرد با میزان کارش باید سنجیده شود و بر اساس آن باید درآمد داشته باشد. در این نسبت مخرج کسر، زمان و انرژی ای است که صرف کار کردن می شود و صورت کسر هم میزان درآمد از آن کار است. دو کسر زمانی برابر می شوند که ساده شده آنها یکسان باشد، ممکن است هیچ کدام از عددهای صورت و مخرج برابر نباشد ولی وقتی نسبت برقرار باشد، تساوی هم برقرار است. ولی افسوس و صد افسوس که در جامعه ما این قانون به هیچ وجه برقرار نیست و این نسبت اصلاً رعایت نمی شود.

رویم نمی شد از پدر که سالها از او پول گرفته ام درخواست کمک کنم، خدای ناکرده حالا دیگر کارمند دولت هستم و دستم در جیب خودم است، ضمناً این با روح استقلالی که داشتم کاملاً در منافات بود. همین موجب شد تصمیم بگیرم به آزادشهر بروم و حقوق این ماه را بگیرم، البته بهتر بود تا آخر ماه را صبر می کردم و یک دفعه حقوق دو ماه را می گرفتم. ولی در این هوای گرم طی کردن حدود هزار کیلومتر راه در رفت و برگشت فقط برای گرفتن حقوق کاری بخردانه نیست، ضمناً تا آخر ماه را چه طور بگذرانم؟

از پدر که نمی توانم کمک بگیرم، رفتنم به آزادشهر هم که به صلاح نیست، باید به دنبال گزینه سومی می گشتم، می توانستم از کسی مبلغی قرض بگیرم تا این چند صباح را بگذارنم و اول مهر بروم و حقوق این سه ماه را یکجا بگیرم و قرضم را ادا کنم. فکر خوبی بود، ولی وقتی در ذهنم تمام اطرافیانم را سنجیدم، کسی را نیافتم تا رویش را داشته باشم و از او پولی دستی بگیرم. این گزینه هم به شکست انجامید و این ناکامی ها باعث شد بی پولی بیشتر بر من فشار آورد. شب تا صبح فقط به دنبال راهی بودم تا بتوانم خودم را از این مشکل رهایی دهم.

بعد از کلی تفکر، ایده ای به ذهنم رسید، در شدنی بودنش شک داشتم ولی ارزش داشت آن را امتحان کنم. بهترین کار در شرایط فعلی این بود که به بانک بروم و از آنها راهی برای دریافت حقوق از آزادشهر جویا شوم، احتمال زیاد در مراودات بانکی راهی هست که بتوان از شعبه شهر دیگری پول برداشت کرد. به نزدیک ترین شعبه بانک ملی رفتم و ماجرا را به معاون شعبه گفتم. به جای لبخند، کلی خندید و گفت: چه جور کارمند دولت هستی که کارهای بانکی را نمی دانی؟! برو و یک چک بیاور تا تلفنی برایت نقدش کنم. سر از پا نمی نشناختم و سریع به خانه برگشتم و یک برگ چک گرفتم و مبلغ  شصت هزار تومان که حقوق دو ماه بود را روی آن نوشتم و با سرعت تمام به بانک بازگشتم.

همان آقای معاون کارهایم را انجام داد و بعد از حدود بیست دقیقه مرا صدا زد و چک را  که برگه ای به آن الصاق شده بود را به من داد و گفت به صندوق بروم تا در آنجا پولم را بگیرم. چقدر راحت این کار انجام شد و ای کاش این روش را زودتر می دانستم و این همه خودم را به سختی نمی انداختم. ای کاش اطلاعات بانکی ام بیشتر بود، به نظرم برای ما باید یک کلاس ضمن خدمت درباره امور بانکی هم بگذارند.

جلوی باجه صندوق خیلی شلوغ بود و باید صف می ایستادم، حاضر بودم تا آخر وقت هم صف بایستم، واقعاً بی پولی بسیار عذاب آور است. مقابل من پیرمردی بود با موهای کاملاً سپید که کت و شلواری هم به رنگ سپید پوشیده بود. آن قدر منظم و آراسته بود که ناخدا گاه چشمانم بر روی او ماند. کیف سامسونت مشکی رنگی که در دست داشت تضاد بسیاری با رنگ سفید که پوشیده بود ایجاد کرده بود ولی نمی دانم چرا این تضاد زیبا به نظر می آمد.

مقابل ما هم حدود ده نفری بودند و همین پیرمرد را  کمی کلافه کرده بود. رو به من کرد و گفت: اینها برای وقت اصلاً ارزش قائل نیستند و نمی دانند چه چیز گران بهایی را از ما می گیرند، حداقل باید تعداد باجه ها را بیشتر کنند تا مردم این گونه برای کاری کوچک ساعت ها معطل نشوند. کی این سیستم بانکی و اداری ما توسعه خواهد یافت؟ من متعجّبانه فقط به حرف های ایشان گوش می کردم و زیاد از آن سر در نمی آوردم، از زمانی که به یاد دارم برای خیلی چیزها باید صف ایستاد و ساعت ها معطل شد، از نان که قوت لایموت است گرفته تا خیلی چیزهای دیگر.

وقتی در مورد هدر رفتن وقت صحبت می کرد کمی هم به فکر تابستان افتادم، در مدت این دو ماهی که از تابستان می گذشت تنها چیزی که برایم مهم نبود وقت بود و فقط آن را به بطالت می گذراندم، درست است که باید استراحت کنم ولی هیچ برنامه یا کار خاصی نداشتن هم اصلاً خوب نیست. این بیکاری که در زمان سال تحصیلی آرزویش را می کنیم بعد از حدود یک ماه حوصله سر بر می شود و باعث می شود تا حدی اخلاقم بد شود. باید فکری می کردم تا از این حالت ناپسند بی برنامه ای خارج شوم.

در میان صحبتهای پیرمرد شنیدم که گفت: این همه معطلی فقط برای یک فیش برق واقعاً انسان را عصبانی می کند، یک ساعت اینجا ایستاده ام ولی هنوز کارم انجام نشده است. همین بهانه ای شد تا من هم شروع کنم به صحبت کردن، گفتم: پدر جان، مگر کس دیگری نبود تا قبض را به او بدهید تا پرداخت کند؟ چرا این قدر خود را به سختی انداخته اید؟ لبخندی زد و چیزی نگفت. فکر خوبی به ذهنم رسید، گفتم: آقا قبض برق را به همراه پولش به من بدهید، برایتان پرداخت می کنم، خانه ما در همین خیابان مقابل است، نشانی دقیق را به شما می دهم، هر وقت خواستید بیایید و رسید آن را بگیرید.

لبخندی زد و گفت: نه پسر جان این کار خودم است. گفتم: تعارف نمی کنم، برای من هیچ زحمتی ندارد، می توانم ساعت ها در صف باشم، شما خسته می شوید، بهتر است به خانه بروید و این کار کوچک را به من بسپارید، فکر کنید من نوه شما هستم. با همان لبخندی که بر لبانش داشت کیف سامسونتش را باز کرد و بعد از کمی جستجو، قبض برق را به من داد، منتظر بودم پول آن را نیز بدهد که با اشاره به من فهماند که قبض را نگاه کنم.

وقتی چشمانم به قبض و عدد رویش افتاد در جا خشکم زد، هرچه به قبض بیشتر نگاه می کردم و عددش را با چکی که حقوق دو ماه من بود مقایسه می کردم چشمان از تعجب بیشتر باز می شد. مبلغ قبض نهصد و پنجاه هزار تومان بود یعنی حدود سی برابر حقوق ماهانه من، یعنی حقوق دو سال نیم من. این عدد آن قدر بزرگ بود که باورش برایم سخت بود، قبض خانه ما در بیشترین مقدارش به پنج هزار تومان هم نمی رسید. این پیرمرد در خانه چه دارد که این قدر برایش پول برق آمده است؟

 خودش فهمید که قفل کرده ام و قبل از این که من چیزی بپرسم خودش شروع کرد به توضیح دادن. گفت: پسرم، من یک کارخانه بزرگ تولید مواد غذایی دارم، حدود صد کارگر در آن کار می کنند و بخش عمده ای هم از تولیداتمان صادر می شود، در کارخانه ما چند سوله بزرگ است به همراه دستگاه های بسیار پیشرفته، همه این ها با برق کار می کنند، درست است که یک ژنراتور بزرگ در کارخانه داریم ولی معمولاً  مبلغ قبض های برق در همین حدود است. با توجه به همین باید خودم حتماً پرداخت کنم.

بسیار از ایشان عذرخواهی کردم ولی او بسیار بزرگ منشانه از من سپاسگزاری کرد که به فکرش بوده ام و می خواستم کمکش کنم.در ذهنم در این مقایسه بودم که قبض برق این آقا با حقوق من این قدر فاصله داد، پس حقوق ایشان با حقوق من چقدر فاصله خواهد اشت، فاصله اش به فاصله کرات آسمانی از هم خواهد بود. بعد از چند دقیقه رو به من کرد گفت: راستی شما برای چه کاری آمده اید؟ هر چه خواستم از جواب دادن طفره بروم نشد، گفتم آمده ام حقوق ماهی سی هزار تومانی ام را بگیرم، این پول ها که برای شما هیچ حساب می شوند.

اخمهایش را در هم کشید و گفت: حتی اگر یک تومان هم حقوق داشته باشی و واقعاً برایش زحمت کشیده باشی با ارزش است، کار جوهره زندگی است و اگر نباشد زندگی بی معنی است. پرسید چه کاره ام و گفتم چند سالی است که دبیر شده ام و در روستایی دوردست خدمت می کنم. به پشتم زد و گفت: آفرین، خدمت به خلق بزرگترین کاری است که انسان می تواند انجام دهد. تو در جایی که امکانات نیست در حال ارتقا فرهنگ جامعه هستی، به کارت افتخار کن که از خدمت هم بالاتر است.

از نگاهم فهمید که چه می خواهم بگویم و رو به من کرد و گفت: می دانم که می خواهی از کمی حقوقت بگویی و خود را با من مقایسه می کنی، به این روزهای من نگاه نکن، زمانی که هم سن و سال تو بودم یک صدم تو هم حقوق نداشتم، پادو مغازه بودم و به زحمت هم درس می خواندم. اگر تلاش و پشتکار خودم نبود از این کارخانه هم هیچ خبری نبود، در مسیری که به اینجا رسیده ایم کلی زمین خورده ام ول دوباره بلند شده ام و به راهم ادامه داده ام. پسر جان تو اول راهی و من آخر راه، به راه و هدف خودت فکر کن و هیچ از این مقایسه ها که حالا انجام دادی، نکن و تمام تلاشت را برای درست انجام دادن کاری که وظیفه داری به خرج بده.

به پیشخوان که رسید، کارمند بانک تا ایشان را دید بلند شد و بعد از سلام و احوالپرسی کلی عذرخواهی کرد که چرا ایشان را ندیده است. پیرمرد هم با اخم گفت: مگر من با دیگران فرق دارم، من هم همچون آنها کار بانکی دارم. شاید به نظر شما فرق دارم؟ و من اصلاً این نظر را دوست ندارم. برخوردش با متصدیربانک، با آنچه فکر می کرد متفاوت بود. بعد از پایان کارش از من هم خداحافظی گرمی کرد و از بانک خارج شد.

وقتی شصت هزار تومان را گرفتم، فقط صحبت های آن پیرمرد در گوشم بود. واقعاً این پول چقدر برایم ارزشمند است، برای این پول چقدر حرف زده بودم، چقدر درس داده بودم، چقدر سوال طرح کرده بودم و چقدر تصحیح کرده بودم، چقدر سر کلاس از دست بچه ها حرص خورده بودم و از همه مهمتر چقدر راه رفته بودم و از خانه و خانواده دور بودم.

ولی باز هم تفاوت های بسیاری هست که در زندگی همچون خوره فکر و ذهن را می خراشد، ذهن خواهی نخواهی قیاس می کند و سخت بتوان برای آن چاره یافت. به نظرم تمام مشکل در همان نسبت ارسطو است، در افرادی چون من همیشه مخرج کسر بسیار بزرگتر از صورت کسر است و کسری که مخرجش بزرگتر شود خودش کوچکتر می شود، و این کسر فرسنگ ها با آن کسری که مخرجش گاهی فقط یک تماس تلفنی یا اطلاع از رانت یا .... و صورتش درآمد های نجومی است، فاصله دارد.

فکر کنم ارسطو هم می دانست که برقراری این نسبت غیرممکن خواهد بود، ولی نمی دانم چرا نگفت.

 

247. گام سوم

سومین امتحانی بود که می گرفتم و هنوز نمرات تعداد زیادی از بچه ها زیر 10 بود. با این که سر کلاس خیلی فعال بودند و برای جواب دادن سرو دست می شکستند، ولی در امتحان اصلاً موفق نبودند. درست است در کلاس هم جوابهایشان درست نبود ولی خیلی پرت هم نبود، ولی در امتحان یا خالی می گذاشتند یا خیلی پرت و پلا می نوشتند. خیلی فکر کردم تا علت را بیابم. شاید بخشی از آن به سالهای قبل برمی گردد، شاید تفاوت های فردی نمی گذارد خوب درک کنند. ولی چیزی که به نظرم مهمتر آمد این بود که این دانش آموزان در خانه تمرین نمی کنند و به نظر همین عامل اصلی ماندگار نشدن مطالب در ذهنشان می شود.

بچه های روستا با بقیه بچه ها فرق دارند. اینها بعد از مدرسه تازه کارشان شروع می شود، در بهترین حالت در خانه باید یا به گاو و گوسفندان برسند یا در کارهای خانه کمک کنند، در زمستان که همه جا پوشیده از برف است، بیشتر وقت آنها در خانه به این کارها می گذرد ولی در فصل بهار که موسم کشاورزی است، یا سر زمین هستند تا به پدرشان کمک کنند، یا گوسفندان را برای چرا به مراتع می برند. در میان این همه کار اگر وقتی هم برایشان باقی بماند باید شیطنت های کودکی شان را بکنند، کمی در کوچه ها هفت سنگ و یا خر پلیس بازی کنند. در انتها آیا برای درس وقتی می ماند؟

به اینها که فکر می کنم تمام حق را به این بندگان خدا می دهم، ولی وقتی از زاویه دیگر به آن می نگرم، دانش آموز را می بینم که وظیفه اش درس خواندن است و اگر این گونه نباشد، همه چیز به هم می ریزد و اهداف  آموزش و پرورش کلاً از دست می رود. دانش آموزان در مدرسه علاوه بر یادگیری درس ها، باید تربیت هم شوند و این تربیت بدون تفکر ممکن نیست، هدف اصلی آموزش ریاضی هم پرورش تفکر و مخصوصاً حل مسئله است. یک کشاورز یا دامپرور که بداند در مواجهه با یک مسئله در کارش چگونه باید به حل آن اقدام کند، خیلی بهتر می تواند شرایط را برای خود بهینه سازد. پس باید راهی بینابین این دو تناقض می یافتم تا بتوانم کاری انجام دهم.

تصمیم گرفتم کمی در مورد چگونه ریاضی خواندن برای بچه ها صحبت کنم، کاری که تا به حال نکرده بودم. در کلاس و در میان نگاه های اخم آلود بچه ها که کاملاً می شد نفرت آنها از ریاضی را دید، رو به آنها کردم و گفتم: برای یاد گرفتن ریاضی سه گام مهم وجود دارد که اگر آنها را درست برندارید به نتیجه نمی رسید. اول دقت و تمرکز، دوم خوب یادگرفتن و سوم هم تکرار و تمرین. به خاطر کمبود وقت می خواستم تیتر وار بگویم و بگذرم که یکی از بچه ها دستش را بالا آورد و پرسید: آقا اجازه ما که سر کلاس حواسمان جمع است و درس را یاد می گیریم، چرا در امتحان هیچ چیز بلد نیستیم؟

این پرسش عالی بود و او را به خاطر این کار تشویق کردم، دانستم که توضیحاتم باید کامل تر باشد. به همه بچه ها گفتم: در گام اول که دقت و تمرکز است، باید حواستان را در کلاس خوب جمع کنید و سعی کنید تمام تمرکزتان روی درس باشد. اگر دقت کرده باشید من در زمان تدریس خیلی تذکر می دهم  که حواس پای تخته باشد، این برای بالا بردن تمرکز شماست. در گام دوم باید درس را بفهمید، اگر هم در جایی مفهومی را متوجه نشدید، سوال کنید. شما باید همینجا در کلاس درس را کاملاً متوجه بشوید. اگر ریاضی را در کلاس متوجه نشوید در خانه کارتان بسیار مشکل خواهد بود.

ولی مهمترین گام، تکرار تمرین است. همان طور که می دانید کتاب هم کار در کلاس دارد و هم تمرین، کاردرکلاس ها را باید در کلاس حل کنید و هرجا مشکل داشتید از من بپرسید. ما همین کار را در کلاس انجام می دهیم و معمولاً بخشی از کاردرکلاس ها نیز در پای تخته حل می شود، شما باید تمام مشکلاتتان را در همین کلاس برطرف کنید. تمرین های خانه هم برای تثبیت مطلب در ذهنتان است. بزرگ ترین مشکل شما همین است و به همین خاطر در امتحانات نمره کم می گیرید، یاد می گیرید ولی در ذهنتان نمی ماند، باید در خانه هم تمرین کنید. بهتر است همان روزی که ریاضی دارید، غروبش تمارین را حل کنید و به روز دیگر موکول نکنید. با این کار ریاضی هیچ گاه از یادتان نخواهد رفت.

بچه ها چنان با دقت به صحبت هایم گوش می دادند که در دل کور سوی امیدی درخشید تا این جلسه شروعی باشد برای بهتر شدن این کلاس. وقتی می خواستم درس را شروع کنم، همه چنان مرتب نشستند و کتاب شان را باز کردند که همین موجب شد انگیزه ای دوچندان در من ایجاد گردد. چقدر این بچه ها حرف شنو هستند و چقدر صحبت های من سریع در این بچه ها تاثیر گذاشت. گاهی هم باید کمی از در مهربانی وارد شد و برای بچه ها صحبت کرد، واقعاً این دانش آموزان چگونه خواندن ریاضی را بلد نیستند و همین باعث شده که در این درس مشکل پیدا کنند.

درس جدید حجم بود، جهت یادآوری ابتدا شروع کردم به بیان واحدها و تفاوت بین سانتیمتر و سانتیمتر مربع و سانتی متر مکعب. چون اینها را در چهارم و پنجم خوانده بودند، خیلی سریع از آنها گذشتم تا به محاسبه حجم های منشوری که درس اصلی این جلسه است برسم. می خواستم تخته سیاه را پاک کنم که چند نفری دستشان بالا بود. از من خواستند تا دوباره توضیح دهم، من هم با فراغ بال مجدّداً هرآنچه را که گفته بودم تکرار کردم، کمی هم بیشتر گفتم که سانتیمتر مربوط به محیط است و سانتیمتر مربع مربوط به مساحت و سانتی متر مکعب مربوط به حجم.

وقتی صحبتهایم تمام شد و از آنها پرسیدم فهمیدید، همه با صدای بلند و هماهنگ گفتند: بله. خیالم راحت شد و شروع کردم به کشیدن یک مکعب مستطیل، وقتی برگشتم دیدم یکی از انتهای کلاس دستش بالاست، او هم از من توضیح دوباره درباره واحدها خواست. برای سومین بار همه را مجدد توضیح دادم و در انتها به شوخی گفتم مگر همه نگفته بودید بله، پس چرا دست یک نفر بالا رفت؟ خود همان دانش آموزی که دستش بالا رفته بود، جواب دندان شکنی به من داد، گفت: من نگفتم بله.

تا آمدم در مورد منشورها توضیح دهم باز دست یکی بالا بود و او هم گفت که نفهمیده است. کمی عصبانی شدم، هنوز کارم شروع نشده و مطالبی که برای یادآوری است را سه بار توضیح داده بودم، با این اوضاع درس اصلی را چند بار باید توضیح دهم؟! اطرافم را نگاهی انداختم و از یکی از بچه ها خط کشی را گرفتم و با آن طول کتاب را اندازه گرفتم. بعد پرسیدم برای اندازه گیری کف کلاس چه کار کنم و توجهشان را به موزاییک های کف کلاس بردم. برای حجم هم از آنها پرسیدم که در این کلاس چند تا از کارتن های تغذیه مدرسه جای می گیرد؟

با تصور این که این بار انشالله همه فهمیدند، مطلب جدید را شروع کردم و می خواستم رابطه محاسبه حجم شکل های منشوری را بگویم که دوباره دست یکی بالا آمد. دیگر کلافه شده بودم و همین که نمی شد درس را آغاز کرد، اعصابم را خرد کرده بود. مطلب به این سادگی و آن هم مربوط به سال قبل چقدر برایم مشکلات به وجود آورده بود، اگر بر یادآوری باشد، به نظر سه بار توضیحاتم  می بایست کفایت کند.

کمی اخم کردم و گفتم: چندبار توضیح دادم؟ حواستان کجاست که متوجه نمی شوید؟ چرا گام اولی را که گفتم برنمی دارید؟ چرا تمرکز ندارید؟ یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه گام اول را برمی داریم ولی گام دوم خیلی سخت است، وقتی نمی فهمیم چرا بگوییم فهمیده ایم؟! خودم را کمی آرام کردم و به این فکر افتادم که شاید این بندگان خدا راست می گویند. تفاوت متر و متر مربع و متر مکعب برای من بسیار ساده است و شاید برای این ها سخت و دشوار باشد.

به خاطر اهمیت بسیار گام دوم به دنبال راهی می گشتم تا فهمیدن در این بچه ها به بهترین شکل صورت بگیرد. فکری به ذهنم رسید و به انبار مدرسه رفتم و یک کارتن از شیرینی های کام و یک کارتن هم شیر پاکتی که مربوط به تغذیه رایگان مدارس بود، آوردم. دوباره همه آن مطالب را گفتم و منظم روی تخته سیاه نوشتم، سپس به هر کدام از آنها یک شیر پاکتی دادم. بزرگترین رویه شیر پاکتی را نشانشان داد و گفتم طول و عرض آن را  اندازه بگیرند، همه با خط کش به جان پاکت شیر افتادند و اندازه گرفتند.

بعد گفتم محیط را حساب کنید، یکی از بچه ها پرسید: آقا اجازه محیط یعنی دور شکل؟ گفتم: بله و همه عددهای طول و عرض را با هم جمع کردند، بیشتر کلاس اشتباه گفتند و تقریباً یک سوم کلاس درست گفتند. آنهایی که اشتباه گفته بودند وقتی از آنهایی که درست گفته بودند پرسیدند، خنده شان گرفت و به من گفتند: آقا اجازه ببخشید ما روبروهایشان را حساب نکردیم.

بعد گفتم مساحت آن را حساب کنند، تعداد زیادی از آنها نمی دانستند چه کار باید کنند و چند دانش آموز زرنگ کلاس سریع طول را در عرض ضرب کردند و مساحت را به دست آوردند. بقیه بچه ها هم سریع موضوع را فهمیدند و همین کار را کردند و بعد از به دست آوردن جواب غوغایی در کلاس به پا کردند. گفتم: آفرین،  درست است، ولی چرا طول را در عرض ضرب کردید؟ چشمانشان از حدقه بیرون آمده بود و فقط مرا نگاه می کردند. شاگر اول کلاس گفت: آقا اجازه خُب فرمول مساحت مستطیل همین است. چرا ندارد! گفتم قبول، حالا این عددی که برای مساحت به دست آورده اید چه چیزی را نشان می دهد؟ عدد طول که معلوم است، روی خط کش عدد آن را دیدید و نوشتید، این عدد تعداد سانتی متر ها را نشان می دهد. حالا این عدد مساحت را چه طور با خط کش می خواهید نشان دهید؟

چالشی که بین بچه ها ایجاد کرده بودم، خوب جواب داده بود و همه درگیر این بودند که مساحت را چگونه با خط کش می توان نشان داد. خطکش را روی سطح شیرپاکتی بالا و پایین می بردند ولی به جایی نمی رسیدند. مستطیلی روی تخته سیاه کشیدم و طول و عرضش را به همان اندازه طول و عرض رویه شیر پاکتی گذاشتم. بعد هر کدام را به تعداد اندازه شان به قسمت های برابر که نشان دهنده یک سانتیمتر بود، جدا کردم و به صورت شطرنجی به هم وصل کردم. به بچه ها گفتم این همان شکلی است که شما حساب کردید. حال تعداد مربع های داخل آن را بشمارید.

همه شمردند و یک عدد را اعلام کردند، در ادامه گفتم: عددی که برای مساحت به دست آوردید چند است؟ وقتی به دفترهایشان نگاه کردند از تعجب شاخ در آوردند، همان تعداد مربع ها بود. شاگرد اول کلاس با چنان ذوقی گفت: آقا اجازه حالا فهمیدیم چرا طول را در عرض ضرب می کنند، به خاطر این که تعداد این مربع ها را بدست آورند. گفتم: آفرین، مساحت را نمی شود با خط کش نشان داد و به همین خاطر تعداد مربع هایی که کنار هم هستند و سطح را می پوشانند را می شمارند، به همین خاطر وقتی مساحت را حساب می کنیم در انتهای واحد آن مربع را اضافه می کنیم، مثلاً سانتی متر مربع، متر مربع، کیلومتر مربع.

بحث های خوبی در کلاس به راه افتاد و هرکسی چیزی می گفت. فکر کنم فرق بین محیط و مساحت را کاملاً  درک کردند، همین استفاده از خط کش که در محیط امکان استفاده از آن هست و در مساحت نیست و همچنین در مساحت چاره ای جز شمردن مربع ها نداریم، به آنها بسیار در فهمیدن کمک کرده بود. گام دوم به خوبی در حال پیشرفت بود. انتخاب شیر پاکتی در اصل به خاطر درس حجم بود، تازه می خواستم وارد موضوع اصلی شوم و بگویم که حجم را با مکعب پر می کنند که ناگاه زنگ خورد، وقتی برای ورود به درس اصلی نماند و این زنگ کلاً به یادآوری مفهوم محیط و مساحت گذشت، آن هم فقط در شکل پایه که مستطیل بود.

من همیشه وقت کم می آوردم، ولی این بار جور دیگری بود، کل زنگ برای یادآوری صرف شد و حتی یک کلمه هم در مورد حجم نگفتم. ولی به نظرم این کار لازم بود، می بایست گام دوم محکم برداشته می شد. همین که بچه ها خوب فهمیدند ارزش داشت، ای کاش همین فهمیدن در سال های قبل رخ می داد تا امروز این قدر مشکل نداشتیم. به بچه ها گفتم تا همه شیر و کیک هایشان را با خودشان ببرند و بخورند. درست است که نوبت شیر امروز بود و نوبت شیرینی کام فردا، ولی صلاح دانستم که هر دو را امروز بخورند.

بچه ها در حال خروج از کلاس بودند و من هم داشتم دفتر نمره و وسایلم را جمع می کردم که دیدم باز دست یکی از بچه ها بالاست. شوکه شدم و بلند شدم و گفتم: به خدا هرچه بلد بودم برای یاد دادن به شما گفتم، دیگر کجا را نفهمیدی؟ دانش آموز که جا خورده بود با صدایی لرزان گفت: آقا اجازه خواستم بگم که این گام دوم چقدر خوشمزه است؟ نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم، خدا را شکر که بیشتر بچه ها رفته بودند وگرنه به چهره ی جدی ام خدشه ای اساسی وارد می شد، من در کلاس شخصیتی بسیار جدی دارم.

در دفتر همچنان به گفته این دانش آموز فکر می کردم و آنجا تازه دانستم که فهماندن چقدر سخت است و تا زمانی که دانش آموز خود با مفهوم درگیر نشود، یادگیری اتفاق نخواهد افتاد. چقدر رعایت این گام ها در آموزش ریاضی مهم است. خیلی از بچه ها به خاطر همین که این موارد را رعایت نمی کنند در ریاضی دچار مشکل می شوند و از آن متنفرند. از این به بعد در کلاس هایم در مورد این سه گام بیشتر باید صحبت کنم.

در همین حین ناگهان یادم آمد که برای گام سوم کاری انجام نداده ام. این همه کار انجام دادم بدون این که برای تثبیت آن فکری کنم، مهمترین گام را فراموش کرده بودم. بچه ها بدون تمرین هر آنچه را یادگرفته اند به فراموشی خواهند سپرد. باید برای گام سوم حتماً کاری می کردم. دیگر وقتی نبود تا روی تخته سیاه تمرین بنویسم، بهترین کار استفاده از استنسیل مدرسه بود، باید چند سوال روی مومی* می نوشتم و به آقای مدیر می دادم تا تکثیر کند و به بچه ها بدهد.

از آقای مدیر مومی خواستم، پرسید: می خواهی امتحان بگیری؟  گفتم: نه، برای گام سوم می خواهم. با تعجب نگاهم کرد و گفت: گام سوم چیست؟ مگر ورزش درس داده ای؟ این بار نوبت من بود که متعجب شوم، گفتم: من کجا و ورزش کجا؟ آقای مدیر گفت: خودت گفتی گام سوم، مگر پرش سه گام درس داده ای؟ هر دو زدیم زیر خنده و بعد خیلی مختصر موضوع را به ایشان توضیح دادم. واکنش آقای مدیر خیلی منطقی بود، گفت: یک بار هم که این بچه ها از دست تو خلاص شده اند و مشق ندارند، من نمی گذارم به آنها مشق بدهی. بگذار این بندگان خدا یک نفسی هم بگیرند. 

و همین باعث شد در گام سوم من خللی رخ دهد و پرشم کامل نشود.

 

 

* مومی: برگه ای بسیار نازک که با قلم مخصوص فلزی روی آن نوشته می شد و بعد روی دستگاه استنسیل قرار می گرفت و با عبور جوهر از محل های نوشته شده، مطالب و متن ها روی کاغذ چاپ می شد.

246. مینی بوس

عصر جمعه بود و حال و هوای دلگیر آن فضا را سنگین کرده بود، همه دوستان جمع بودیم و روی سکوی مغازه ای بسته نشسته و منتظر مینی بوس بودیم تا به روستا برویم. قانون مینی بوس های روستا این بود که صبح ها به شهر می آمدند تا مردم به کارشان برسند و عصرها به روستا بازمی گشتند، معمولاً هم همان مسافرانی که صبح آورده بودند را می بردند. به همین خاطر است که ما نمی توانیم صبح های شنبه با مینی بوس های روستا به مدرسه برسیم و جمعه عصرها باید به راه بیفتیم.

مینی بوس رسید و درونش مملو بود از همه چیز، مسافران را به سختی می شد از میان آن همه وسایل که شامل کیسه گونی و کارتن و لوله و حتی مرغ و خروس بود، تشخیص داد. وقتی در باز شد و حسین بالا رفت نمی توانست وارد شود، برای ما دیدن این منظره کاملاً غیرعادی بود ولی از چهره مسافران و آقای راننده خلاف این دیده می شد. آقای راننده خیلی عادی رو به مسافران درون ماشین کرد وگفت: کمی جابه جا شوید تا این آقا دبیرها هم سوار شوند.

دوستان به هر طریقی بود خود را بر روی صندلی ها جای دادند، فکر کنم روی یک صندلی دو نفر و شاید هم بیشتر نشستند. باورم نمی شد که در این مینی بوس بشود جای خالی ای یافت، نشستن دوستان هم به خاطر فداکاری چند جوان بود که به انتهای مینی بوس رفتند و در آنجا به زحمت خود را جای دادند. وقتی نوبت به من رسید دیگر حتی جایی هم برای ایستادن نبود، چه برسد به نشستن. راننده که مردی میان سالی بود نگاهی به من کرد و گفت: سرپا که جاهست، بیا بالا. ولی وقتی پیاده شد و از این طرف آمد، خودش هم دید که حتی برای ایستادن نیز در این ماشین جایی نیست.

در را به هر زحمتی بود بست، به یاد اتوبوس واحد افتادم که گاهی مردم از بیرون فشار می آوردند که در بسته شود. برگشت و به من که بهت زده فقط نگاهش می کردم، گفت: به دنبالم بیا. مانده بودم که مگر جای خالی دیگری هم هست که بتوانم سوار شوم؟ وقتی به سمت انتهای مینی بوس رفت، لرزه بر اندامم افتاد، دو حالت بیشتر نمی بود، یا درون صندوق عقب یا بر روی باربند بالا باید می رفتم، اینجا مگر هندوستان است که در سقف هم مسافر سوار کنند. اصلاً از خیر رفتن گذشتم، آخرش یک روز غیبت می خورم.

خدا را شکر از مقابل صندوق عقب هم گذشت و به سمت در راننده رفت، برایم سوال بود که اگر می خواست سوار شود، چرا به من گفت دنبالش بروم؟ ضمناً چرا این همه مسیرش را طولانی کرد، از همان جلو ماشین می رفت. تا در را باز کرد تعدادی کیسه کود پایین افتاد، کمی غر غر کرد و به من اشاره کرد که کیسه ها را همراهش تا صندوق عقب ببرم. به هر زحمتی بود آنها را در صندوقی که آنجا هم پر بود از چیزهای گوناگون جای داد و در آن را با زحمت بسیار بست. دوباره به جلو مینی بوس بازگشتیم، خودش سوار شد و به پشت فرمان رفت، من هم فقط نگاهش می کردم. مثلاً قرار بود برای من هم جایی پیدا کند. مدتی گذشت و با تعجب از من پرسید: چرا سوار نمی شوی؟

اول که هیچ نمی فهمیدم ولی وقتی سوار شدم و در بسته شد تازه فهمیدم که جایی بسیار ویژه به من داده است، کنار خودش !!جایگاهی که کاملاًVIP  بود، تا به حال تجربه نشستن در چنین جایی را نداشتم. یک چهارم ام روی صندلی بود و ما بقی در هوا و فقط خودم را با فشار بر میله ای که بر روی در نصب شده بود نگاه می داشتم. تصور این که در بین راه این در باز شود، تنم را به لرزه می انداخت. هنوز به راه نیفتاده بودیم که به آقای راننده گفتم: آیا این در اطمینانی است؟ اگر باز شود که من وسط جاده هستم. با لبخندی جواب داد قفلش را ببند تا اطمینانی شود، این چفت و بست ها را در درب های انباری دیده بودم، ولی هرچه بود مطمئن به نظر می رسید.

هنوز چیزی از راه که حدود دو ساعت در پیچ و خم های کوهستان بود، نگذشته بود که احساس بی حسی در پای چپم کردم، این بی حسی با سرعتی باور نکردنی داشت کل سمت چپم را در بر می گرفت. با این وضعیت تا چند دقیقه دیگر کنترل خودم را در این مکان حساس از دست خواهم داد و درون رکاب در سقوط خواهم کرد. برای این که از این مخمصه خلاصی یابم، خودم را تکانی دادم تا هم جایی باز شود و هم خون در سمت چپ بدنم جریان یابد.

همین باعث شد آقای راننده اعتراض کند، بلندبلند گفت: چه کار می کنی؟ با این کارهایت حواس مرا پرت می کنی. مگر نمی دانی رانندگی کار حساسی است و باید حواسم کاملاً جمع باشد! مثل آدم آرام بنشین تا برسیم. از ایشان عذرخواهی کردم و گفتم: چاره ای ندارم و وضعیت را به طور خلاصه برایشان شرح دادم. وقتی فهمید علت چیست، کمی خود را جابه جا کرد و من با موفقیت توانستم این بار یک سوم ام را روی صندلی جای دهم. همین موفقیت بسیاری بزرگی برای من بود و سعی می کردم حتی میلی متری هم از صندلی را از دست ندهم، در پیچ ها و دست اندازها تمام سعیم این بود که از این پیشرفتی که داشتم، عقب ننشینم.

همین باعث شد که سر صحبتش باز شود و شروع کرد به تعریف داستان ها و اتفاقاتی که برایش رخ داده بود. آن قدر با آب و تاب حرف می زد که گاهی، چه عرض کنم، اکثر اوقات حواسش پرت می شد و از خط وسط به سمت چپ جاده منحرف می گشت. همان بار اول می خواستم به ایشان تذکر بدهم ولی اصلاً شرایطش نبود، همین چند دقیقه قبل خودش از حواس جمع در رانندگی گفته بود. تنها عامل هشدار دهنده ماشین هایی  بودند که از روبرو می آمدند و همه شان به ما چراغ می دادند.

برایم بسیار عجیب بود که آقای راننده در عکس العملی که نشان می داد و به سمت راست جاده باز می گشت، دستی هم برایشان بلند می کرد. هنوز سوال این که چرا برای اینها دست بلند می کند در ذهنم تشکیل نشده بود که خودش جوابش را داد. گفت: من در این جاده بسیار معروف هستم و همه راننده ها مرا می شناسند. مرا در این جاده به خاطر دست فرمان عالی ام می شناسند، در واقع من پدر این جاده هستم. خودت که می بینی تقریباً همه ماشینها از روبرو برای سلام به من چراغ می دهند.

در سکوتی عمیق به خاطر این جواب آقای راننده فرو رفتم. اصلاً باورم نمی شد ایشان با این همه تجربه در رانندگی این گونه فکر می کنند. معروف بودنشان قابل قبول است ولی این دلیل برای چراغ دادن ها اصلاً قابل قبول نبود. یکی دوبار دیگر هم دستش را بالا برد به عنوان جواب سلام و دوباره کلی از مشهور بودنش در منطقه صحبت کرد. از این که همه به او احترام می گذاشتند، خوشحال بود و  می گفت: باید احترام بگذاری تا احترام ببینی.

آقای راننده را به طور کامل جو گرفته بود و در فضا سیر می کرد. حالا دیگر روی صحبتش من نبودم و برای چند مسافری که در آن طرف نشسته بودند صحبت می کرد و همین باعث می شد بیشتر منحرف شود و تعداد چراغ ها هم زیاد شود. یکی دوبار هم برگشت تا با پشت سری هایش صحبت کند. در یکی از پیچ های جاده میلی متری از کنار یک کامیون گذشتیم که قبض روح شدم. واقعاً ترسیده بودم، هر اتفاقی که می افتاد اولین مصدوم آن من بودم چون در جایی بودم که اولین برخورد از مقابل در آنجا صورت می گرفت. البته به جای مصدوم، مرحوم بگویم بهتر است.

این بار تمام بدنم از ترس داشت بی حس می شد. تاریک شدن هوا هم مزید بر علت شده و همه چیز در مقابلم چشمانم تیره و تار شده بود. ترس کاملاً بر من غالب شده بود و دیگر کنترلم را نداشتم. با صدایی تقریباً بلند به آقای راننده گفتم: مرد مومن این همه ماشین چراغ می دهند که تو برگردی به مسیر خودت، نه سلامی در کار است و نه علیکی. تو همه اش انحراف به چپ می روی. حواست به جاده نیست و فقط داری از خودت تعریف می کنی، یک کم هم به جاده نگاه کن تا همه ما را به ته دره نبردی.

ناگهان آن چهره مهربان که داشت داستان های قهرمانانه خودش را تعریف می کرد به چهره ای خشمگین بدل شد، ابتدا سکوت معنا داری کرد، بعد مینی بوس را با شدت به شانه خاکی کشاند و با ترمزی ناگهانی آن را متوقف کرد، به طوری که همه مسافران به جلو پرت شدند.صدای ترمز دستی اش از خودش هم خشن تر بود. وقتی همه چیز متوقف شد رو به من کرد و با لحنی بسیار عصبانی گفت: چه طور جرات می کنی از من ایراد بگیری؟ آقای دبیر، من سی سال است در این جاده رانندگی می کنم و تا کنون کسی از رانندگی من ایراد نگرفته است. در این مدت مدید فقط دو بار چپ کرده ام، یک بار هم اتاق را عوض کرده ام. سی سال بدون خطر رانندگی کرده ام و حالا شما یک الف بچه از کار من ایراد می گیری. پلیس تا کنون با من به این صورت حرف نزده است.

نفهمیدم کی در را باز کرد و با یک تکان، ناگهان خود را در هوا معلق یافتم، تا آمدم به خودم بجنبم روی شن های کنار جاده ولو شده بودم. مسافران هم در کسری از ثانیه پیاده شده بودند و دور من و آقای راننده حلقه زده بودند. قدرت تکلم نداشتم و بسیار ترسیده بودم، تا حالا کسی این گونه مرا دعوا نکرده بود. اصلاً تا به حال دعوا را از نزدیک ندیده بودم و همیشه از آن دوری می جستم. هنوز حالم جا نیامده بود که ناگهان آقای راننده را دیدم که داشت سمت من می آمد، فقط اخم و تکان خوردن لبانش را می دیدم و چیزی نمی شنیدم، فکر کنم گوشهایم دیگر طاقت شنیدن این فرکانس بالای صدای آقای راننده را نداشت.

مسافران و دوستان به دادم رسیدند و مرا از آقای راننده که همچون کوه آتشفشان شده بود دور کردند. بعد از مدتی خودم را در انتهای مینی بوس یافتم، اما نمی دانم چگونه. به زحمت کنار یکی از دوستان نشسته بودم و فقط مقابل را نگاه می کردم. تا خود روستا یک کلمه هم حرف نزدم و ساکت در جای خودم نشسته بودم و منتظر رسیدن و پیاده شدن از مینی بوس بودم. نمی دانم چرا راه کش می آمد و نمی رسیدیم.

نگاه های مسافران واقعاً ویران کننده بود، به من نگاه می کردند و بین خودشان چیزهایی می گفتند. دوستان من همه ساکت بودند و فکر کنم از دست من خیلی عصبانی بودند. وقتی پیاده شدیم هوا کاملاً تاریک شده بود، چشم هایم سویی نداشت و پاهایم نیز توانی در خود نداشت. آن قدر حالم بد بود که بچه ها هوایم را داشتند تا زمین نخورم. به خانه که رسیدیم دوستان بلافاصله سماور را روشن کردندو وقتی یک چای با قند فراوان نوشیدم کمی حالم جا آمد و از آن برزخ دیوانه کننده خارج شدم. حمید رو به من کرد و گفت: یادت باشد وقتی با یک راننده هم صحبت شدی فقط تایید کن، شنونده باش و به هیچ عنوان مخالفت نکن. اتفاق امروز به خیر گذشت وگرنه وسط بیابان باید پیاده می شدی و هزار مصیبت دیگر ا تحمل می کردی. این سخن را آویزه گوشم کردم تا دیگر دچار این گونه مشکلات نشوم.