معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره
معلم روستا

معلم روستا

هر پنجشنبه یک خاطره

یادداشت روز(1404/12/20)

این روزها استفاده از واژه نگرانی برای همه ما دانش آموزان مدرسه ایران به صورت روزمره شده است. اضطراب چیزی است که همه ما را درگیر خود کرده است. هیچ کس را نمی بینی که اندکی فرصت برای فراغت داشته باشد و ذهن همه مشوش و مشغول است. قبلاً در فاصله بین یک نگرانی تا نگرانی بعدی اندکی فضای تنفس وجود داشت، ولی حالا چنان پیوسته شده است که مجالی برای گذار از آنها وجود ندارد. یکی که شروع می شود، پایان نیافته دیگری می آید و فشار را بیشتر می کند. باید راهی یافت که بتوان خود را از این همه نگرانی خلاص کرد. ولی بودن این راه و یافتنش خودش نگرانی ای است بس عظیم.

بسیاری پیشنهاد می کنند که اخبار را دنبال نکنیم. مگر می شود؟ در این روزهای سخت نداشتن خبر که بیشتر فشار روانی می آورد. ضمناً اگر ما به دنبال خبر نباشیم، خبر به دنبال ماست. در مناطقی مانند شهر ما که هنوز درگیر نشده است، شاید اتفاقی نباشد و فشار روانی کمتر باشد. ولی در بیشتر نقاط کشور که درگیرند، فشار بسیار زیاد و طاقت فرساست، در آنجا دیگر خبر نیست و خود اتفاق است که می افتد، صدای انفجار و تخریب و ... . در این شرایط مگر می شود بی اضطراب بود؟ مگر می شود خود را به نفهمیدن زد؟ این نگرانی و اضطراب از رگ گردن به ما نزدیک تر است.

در حوادث امروزه نگرانی ها می تواند انواع گوناگونی داشته باشد. اصلی ترین عامل این نگرانی، ترسی است که جنگ آن را به وجود آورده است. نگرانی از این که ممکن است اتفاقات تلخی برای خود یا نزدیکان رخ دهد. این افکار بیشترین فشار را بر انسان وارد می آورد. در زمان های گذشته جنگ ها خط مقدمی داشت و فقط جنگجویان در محیط رزم بودند، ولی امروزه همه جا آوردگاه نبرد شده است و همه خود را در میدان جنگ می بینند.

نگرانی مهم دیگر، شرایط جامعه و مشکلاتی که ممکن است در رفع امور روزمره رخ دهد، است. ما در حالت عادی اقتصادی بیمار داشتیم و سالهاست با بلیه ای به نام تورم دست به گریبان هستیم. حال در شرایط جنگی نگرانی تهیه آذوقه و همچنین رفع و رجوع امورات زندگی بسیار می تواند اضطراب ایجاد کند. بسیاری شغلشان را از دست داده اند و بسیاری دیگر نگران دریافت حقوقشان هستند. متاسفانه این مسائل در همه جنگ ها وجود داشته و ما در این مورد تنها نیستیم.

تنها راهی که برای کم کردن این فشار می توان انجام داد، اجتناب از پیش داروی است. فکر نکردن درباره اتفاقی که هنوز رخ نداده و فقط در ذهن ما ساخته شده است، می تواند کمی در کم کردن اضطراب کمک کند. هر چه قدر به این نوع افکار پر و بال بدهیم، گسترده تر می شوند و کل ذهنمان را در بر می گیرند. تخیلمان را در این زمینه تا حد امکان باید کم کنیم و فقط به واقعیت بپردازیم. ارتباط داشتن با نزدیکان، بسیار تاثیرگذار است. این ارتباط باید در فواصل زمانی کوتاه شکل گیرد و مستمر باشد. تماس ها باید بیشتر باشد و صحبت ها باید تا حدی از مسایل روز فاصله گیرد. این ها شاید بتواند اندکی از اضطراب فراوان ما را بکاهد.

در این روزها باید به فکر هم دیگر باشیم و آنانی را که می دانیم از نظر مالی در تنگنا هستند، دریابیم. بسیاری از شغل ها در این روزها هیچ درآمدی ندارند. مخصوصاً در شهرهای بزرگ و هم چنین شغل هایی که بر بستر فضای مجازی بوده است. گاهی گام های کوچک نتایج بسیار بزرگ در پی خواهد داشت. امروز در بازار هفتگی خانواده ای سه نفره را دیدم که هر سه برای فروش یک سینی قارچ بساط کرده بودند، پدر و مادر و دختر. نیاز نداشتم ولی مقدار متنابهی خریدم، فقط به نیت کمک. می شود این گونه حداقل کاری که می شود را انجام داد.

نگرانی بعدی که در این روزها بسیار دامن گیر شده است، ادامه جنگ است. این سوال که تا چه زمانی این درگیری ادامه خواهد داشت، در ذهن همه ما هست. ما به عنوان دانش آموزان و معلمانی که در مدرسه ایران زندگی می کنیم، دیگر تاب جنگ فرسایشی را نداریم. یک بار هشت سال جنگ را تجربه و پشت سر گذاشته ایم و دیده ایم که چه بلای عظمایی است و چگونه می تواند زندگی ها را از هم بپاشد. حالا بعد از این همه مصیبت هایی که بر سرمان آمده دیگر تحمل مان به پایان رسیده و آرزو می کنیم هرچه زودتر این جنگ خانمان سوز به پایان برسد.

برای رفع این نگرانی نیاز به اطلاعات درست است که متاسفانه این روزها بسیار کم به دست می آید. ولی همین اطلاعات اندک و محدود را می توان کمی تحلیل کرد و به نتایجی هر چند با قطعیت کم رسید. موج حملات به مدرسه ما و نوع محل هایی که مورد اصابت قرار می گیرد می تواند تا حدی نشان دهد که مهاجم به دنبال چیست. تبلیغات بسیار زیاد داخلی و همچنین کارشناسی های بسیار سطحی که مطرح می شود، هم می تواند نشانه هایی باشد که می توان از دل آن چیزهایی فهمید. ضمناً جنگ های امروزه دیگر مانند گذشته نیست و تکنولوژی حرف اول را می زند.

با توجه به این نکات به نظرم جنگ طولانی نخواهد بود، ولی این نظر من اصلاً قطعیت ندارد و ممکن است نادرست باشد. ولی حداقل این گونه در ذهنم خودم را آرام می کنم که این روزگار سیاه زودتر از آن چه قبلاً تجربه کرده بودیم خواهد گذشت. امیدوارم که هر چه زودتر این بلا از سر مدرسه عزیزمان رفع شود. مدرسه ما فرسوده است و حتی دیوارهایش هم تحمل این همه فشار را ندارد. ما اینجا می خواستیم فرهنگ بسازیم و زندگی را آرام بگذرانیم ولی نگذاشتند و نشد.

اما نگرانی بزرگ من بعد از جنگ است. روزی که دیگر صدای انفجار شنیده نشود و همه چیز آرام گیرد. من متاسفانه اصلاً به اتفاقات بعد از جنگ خوش بین نیستم. هر چه فکر می کنم و هرچه بر ذهنم فشار می آورم تا بتوانم نقطه امیدی بیابم به جایی نمی رسم. امیدوارم که من در اشتباه باشم و فردای جنگ روزگاری بهتر باشد. همه می دانیم بعد از این جنگ دو اتفاق رخ خواهد داد. یا مدیر و افراد حلقه او همچنان می مانند و یا این که دیگری که به این مدرسه حمله کرده است، مدیریت آن را بر دست می گیرد.

در حالت اول، با توجه به شناختی که سالها از مدیر و گروه مدیریتش دارم، هیچ تغییر در نگرش مدیریت در این مدرسه رخ نخواهد داد و همان اشتباهات قبلی که کار را به این جا کشانده است، تکرار خواهد شد و هر روز وضع ما وخیم تر خواهد شد. مدیر فقط حلقه یارانش را می بیند و به بقیه هیچ التفاتی ندارد. او در این توهم است که تعداد حلقه یارانش بسیار است، ولی متاسفانه در واقعیت این گونه نیست. این را می توان در میزان مشارکت در انتخابات فهمید. حتی اگر شخص در این سیستم تغییر کند، تفکر تغییر نخواهد کرد.

ضمناً اگر این تفکر بماند، هنوز ما در لبه تیغ جنگ حرکت خواهیم کرد. این تفکر می خواهد جهان را با جنگ آباد کند، می خواهد داد مظلومین را از ظالمین با جنگ بگیرد،کاری که هیچ کس در تاریخ به آن دست نیافته است. این تفکر خود را مدافع مظلومین جهان می داند ولی به مظلومین مدرسه خودش هیچ التفاتی ندارد. انگار بچه های این مدرسه برای او غریبه هستند. می شد همین تفکر را که بسیار آرمانی هم هست با شیوه های دیگر که عقلانی تر است به نتیجه رساند.

 از طرفی هم دوباره تمام فشارهای اقتصادی و تحریم و ... بر سر ما فرو خواهد ریخت و دیگر هیچ جایی برای نفس کشیدن نخواهد ماند. قیمت های عجیب و غریب اجناس این روزها کمر همه ما را خم کرده است. یک میلیون تومان به اندازه یک تومان هم ارزش ندارد. حتی اگر چهار صفر هم از مقابل پول ملی ما بردارند باز هم ما در قعر جدول ارزش پول در دنیا هستیم. با این اوصاف در آن زمان نیز ما همچنان در شرایط جنگی خواهیم بود.

در حالت دوم، اگر مهاجم بر سر کار بیاید، دیگر خبری از استقلال نخواهد بود. در خوش بینانه ترین حالت اگر مستعمره نشویم، باید کاملاً در اختیار مهاجم باشیم. در تاریخ همیشه مهاجمانی که پیروز شده اند، نگذاشته اند که طرف مقابلشان دوباره به قدرت برسد و همیشه آن را ضعیف نگاه داشته اند. این یک اصل است و در تاریخ همواره تکرار شده است. هیچ کس در خارج از این مدرسه نمی خواهد این مدرسه قدرت یابد. در سقوط رژیم گذشته هم می توان نشانه هایی از این هدف را دید. حمله برای کمک به مدرسه ایران توسط مدرسه ای دیگر را نمی توانم برتابم و به نظرم حتماً در پس آن هدفی برای مهاجم هست.

هزینه گزاف این حمله را باید مهاجم از جایی تامین یا جایگزین کند. کدام کشور تا کنون در کل تاریخ برای نجات یک مردم که هیچ سنخیتی با او ندارد، هزاران کیلومتر طی کرده و میلیون ها دلار خرج کرده است؟ اگر هم حمله کرده برای دفاع پیشگرانه از خود و متحدان و منافعش بوده است. در این حالت هم باز باید ما هزینه های هنگفت این اتفاق را بپردازیم. این مهاجم شاید با یک آزادی ظاهری دل بسیاری را به دست آورد، ولی در پس پرده هزینه هایش را باز هم از جیب ما در خواهد آورد. و ما باز هم باید با تورم دست به گریبان باشیم.

خیلی دوست داشتم و دارم که حالت سومی هم می بود. راهی که هم این مدیریت غلط را کنار زند و هم پای دیگری را به این مدرسه باز نکند. ای کاش می شد راهی یافت که خودمان این تغییر را ایجاد می کردیم و خودمان کمر به همت ساختن دوباره این مدرسه می زدیم. خودمان با تفکری معقول و معتدل زندگی را برای همه آسان می کردیم. ای کاش یاد می گرفتیم تا نظر مخالف را هم تحمل کنیم و مدرسه را محلی برای بیان آراء مختلف می کردیم تا از برآیند آن نتیجه ای به دست می آمد که موجب سربلندی ما می شد.

ای کاش می شد آن نخبگانی که به جبر این مدرسه را ترک کردند، بازمی گشتند و برای درمان تمام مشکلات ما راهکار می دادند. ای کاش آنانی که می دانند و می فهمند در داخل هم از کنج عزلت بیرون می آمدند و به ساختن این مدرسه یاری می رساندند. ای کاش آموزش و پرورش ما این گونه به قهقرا نمی رفت و حالا نوجوانانی داشتیم که دل به این مدرسه می سپردند و برای آبادی اش آرزو می کردند. این ای کاش ها تمامی ندارد و همین مرا دیوانه کرده است.

امروز بیستم اسفند هزار و چهارصد و چهار خورشیدی است. دوازده روز است که مدرسه عزیزم در جنگ می سوزد. از همه جا خبر از آتش و دود می آید، خبر از دست دادن عده ای که هیچ تقصیری ندارند و به پای آنانی که مقصرند می سوزند، دلمان را می لرزاند. ما همچنان نگرانیم و با تمام تلاشی که می کنیم نمی توانیم از بند آن رهایی یابیم. این نگرانی زندگی ما را بسیار مختل کرده است. من هم جزوی از این جامعه هستم و ذهنم اصلاً آرام و قرار ندارد. خیلی دوست دارم از خاطرات شیرین بنویسم تا شاید بتوانم برای برون رفت از این وضعیت کاری کنم، حتی برای لحظه ای لبخندی سرد بر لبان بنشانم، ولی افسوس و صد افسوس که نمی توانم.

مرا ببخشایید.

 

یادداشت روز(1404/12/14)

ضمن عرض پوزش، در این شرایط دست و دلم به نوشتن نمی رود. اتفاقاتی که دارد رخ می دهد همچون آواری بر سرم خراب شده است و توانایی هیچ حرکتی را ندارم. جنگ بدترین اتفاق عالم است ولی در طول تاریخ یکی از اجتناب ناپذیرترین کارهاست. همه فقط این اتفاق را می بینند و کمتر به علت های آن فکر می کنند. در جنگ امروز چیزی که مرا بسیار به فکر فرو می برد و برایم بسیار دردناک است، رفتار مردم در قبال این تهاجم است. رفتاری که معلول علتی است که باید واکاوی شود.

به نظر من مدرسه نمونه ای کوچک از جامعه است. اتفاقاتی که در مدرسه رخ می دهد را می توان با اندکی تغییر به جامعه تعمیم داد. رفتار دانش آموزان و همچنین نوع برخورد معلمان با آنها را می توان به رفتار مردم و برخورد حاکمیتی با آنها تشبیه کرد. تفکری که در جامعه وجود دارد، در مدرسه هم نمود پیدا می کند و همچنین رفتار دانش آموزان در مدرسه را می توان در جامعه هم دید. این دو بسیار از هم تاثیر پذیرند. کنش ها و واکنش ها را در هر دو می توان ریشه یابی کرد و به نکات مشترکی رسید.

در مدرسه تفکر مدیر است که وضعیت مدرسه را مشخص می کند. درست است که سیستم شرح وظایف هر کسی را مشخص می کند ولی مدیر بسیار تاثیر گذار تر است. نوع نگاه او به مدرسه و دانش آموزان بسیار بر عملکردش و همچنین وضعیت مدرسه تاثیر می گذارد. هرچه این تفکر عقلانی تر باشد، محیط مدرسه هم عقلانی تر می شود. رفتار دانش آموزان علاوه بر بازتاب رفتار خانواده هایشان در مواجه با مدیر و معلمان نیز شکل می گیرد. اگر منطق در مدرسه حکم فرما نباشد، انتظار رفتار منطقی از دانش آموزان غیرممکن است.

در سی و اندی سالی که در مدرسه فقط به عنوان معلم بوده ام، تجربه کرده ام که مدیر چه تاثیر شگرفی می تواند در مدرسه داشته باشد. ایجاد محیطی آرام و منطقی در مدرسه با وجود مدیری که این خصلت ها را ندارد ممکن نیست. حتی اگر ما معلم ها هم در ایجاد محیط سالم در مدرسه تلاش کنیم، با یک رفتار نادرست یا یک برخورد نامعقولانه توسط مدیر متاسفانه همه چیز از دست می رود. وقتی مدیر هیجانی برخورد کند، از دانش آموزان چه انتظار که هیجانی رفتار نکنند. وقتی مدیر همه چیز را در قدرت خود می بیند، چگونه می توان همکاری و هم فکری را در مدرسه آموزش داد.

شفافیت عامل موثری دیگری در ایجاد فضای مناسب در مدرسه است. مدیرهایی که شفاف عمل می کنند، هم در میان معلمان و هم در بین دانش آموزان مقبولیت دارند. ظاهر سازی را همه، حتی کم سن ترین دانش آموزان هم می فهمند. این ظاهرسازی ها دروغ را آموزش می دهد که بسیار خطر آفرین است. یک بار در یکی از مراسم ها که مدیر در حال سخنرانی بود، انتهای صف دانش آموزان در مدرسه ایستاده بودم، صحبت های بچه ها را می شنیدم که می گفتند: زودتر عکس و فیلمت را بگیر که خسته شدیم. این گفتگو شاید به نظر ساده بیاید ولی نشان از شناخت بسیار خوب بچه ها از افراد را دارد.

وجود نظم در مدرسه یکی از ارکان بسیار مهم در آموزش و پرورش است. برقراری آن یکی از چالش های بزرگ اولیا مدرسه است. برای ایجاد این نظم گاهی باید کارهای قهری انجام داد ولی برای آنها حتماً باید دلیل روشن داشت و اگر دانش آموز دلیل آن را بداند می تواند تمکین کند. ولی اگر بدون هیچ دلیلی از دانش آموزان اطاعت محض را بخواهیم هیچگاه این اتفاق نخواهد افتاد. تفاوت در روش های ایجاد نظم وجود دارد ولی در همه آنها بیان دلیل روشن می تواند نتیجه را موفقیت آمیز گرداند.

صداقت بزرگ ترین عامل موفقیت در هر امری است. در مدرسه هم این گونه است، و بسا که بیشتر هم اهمیت دارد. حتی گاهی نیاز به گفتگو هم ندارد و دانش آموزان از رفتار، کاملاً این صداقت را تشخیص می دهند. تجربه بسیار دارم که با توجه به سخت گیری هایی که انجام داده ام باز هم مورد اقبال دانش آموزان بوده ام. بسیار کم نصیحت می کنم و فقط از بچه ها می خواهم که به کمک ریاضی نظم و همچنین تفکر تحلیلی و روش حل مسئله را یاد بگیرند. همین که دانش آموزان می بینند که صادقانه و برای نفع خودشان با آنها رفتار می کنم، مقابلم نمی ایستند و طغیان نمی کنند.

تبعیض در رفتار با دانش آموزان بزرگترین آفتی است که یک مدرسه را می تواند به آشوب بکشاند. تایید عده ای توسط اولیا مدرسه و بی توجهی به دیگران عاملی است که منطق را از مدرسه می زداید. متاسفانه بسیاری از مدیر ها چنین اند و در مدرسه فقط عده ای را می بینند. دانش آموزان ضعیف از نظر درسی و آنانی که گوشه گیر هستند و زبانی برای بازی با آن ندارند، همیشه مورد بی مهری هستند. متاسفانه این نگاه تبعیض آمیز باعث این شده که دانش آموزان هم بفهمند که برای پیشرفت و ورود به حلقه مریدان مدیر چگونه باید رفتار کنند. رفتارهایی که هیچ عقل سلیمی آن را بر نمی تابد ولی به شدت رواج یافته است.

در مقابل آن گروهی هم که در بیرون این حلقه هستند، دیگر این رفتار ها را تحمل نمی کنند و با واکنش هایی هیجانی مخالفت خود را اعلام می کنند. دیدن تبعیض بزرگ ترین دردی است که انسان می تواند به آن مبتلا شود و برای فرار از این درد هر کاری می کند. شاید بخواهد درد بزرگتری را ببیند تا از دست این درد خلاص شود. و این رفتاری غیر معمول است که در این شرایط مجبور به انجام آن است. خیلی ها فقط این رفتار نامعقول را می بینند و دیگر به رشته های طویلی از علتها که این اتفاق معلول آن است توجه نمی کنند. همین باعث می شود که آن دانش آموز را گناه کار بدانند و فقط توبیخ و تنبیه می کنند.

اگر در مدرسه ای تمامی این شرایط در وجه منفی آنها وجود داشته باشد، تعریف رفتار درست و غلط تا حدی سخت می شود. علت ها همچون بردارهایی هستند که بر هم اثر می گذارند و جهت بردار برآیند را به سمتی می برند که شاید از مسیر استاندارد فاصله داشته باشد. این اتفاق بنا به اصول روانشناسی حتمی است و هیچ تغییری نمی توان در آن در لحظه آخر ایجاد کرد. کاری که باید در سالها پیش صورت می گرفت و بردارها را به مسیر درست هدایت می کرد، انجام نشد و حالا این اتفاق رخ داد و دیگر دیر است که بتوان مسیر را به سمت درستش هدایت کرد.

حال این روزهای مدرسه ایران ما خوب نیست. درد دانش آموزان این مدرسه بسیار است و هیچ کس هم به فکر تسکینش نیست. رفتارهایی که به نظر نامعقول می رسد از دانش آموزانش سر می زند که وقتی علت های آن را واکاوی می کنیم به اجبار آنها در این رفتار پی می بریم. اجباری که در آن دیگر عقل را یارای پاسخگویی نیست. رفتاری که به خاطر انبوهی از دلایل رخ داده و هیچ رفتار دیگری غیر از آن متصور نیست. تمامی شرایط و دلایل کافی برای این واکنش مهیا شده است. برای این رفتار نباید این دانش آموزان را مورد توبیخ قرار داد، حالا دیگر نصیحت و خویشتن داری خواستن از آنها هیچ فایده ای ندارد. حالا دیگر مجالی برای تعریف درست یا نادرست بودن این رفتارها نیست. باید نشست و نتیجه بی خردی این سال ها را دید.

مدرسه ایران ما در طول تاریخ هم دچار مصیبت بسیار شده است. انگار روی خوشی به ما نیامده است. تازه مدرسه شکل گرفته بود که اسکندر آمد و تاخت و رفت. تازه داشتیم خرابی های آن را مرمت می کردیم که اعراب آمدند و به زور شمشیر مدرسه ما را گرفتند و بسان خود کردند، اگر معلمانی چون فردوسی و ... نبودند حالا مدرسه ما شکل دیگری داشت. باز هم توانستیم تا حدی رنگ بوی مدرسه را به روزهای اولش باز گردانیم که مغولان آمدند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند. امروز هم مدرسه ای ویران که دانش آموزانش هیچ دل به اولیای آن ندارند را در حالی می بینم که فقط باید بگریم.

 

ای کاش مدیران و اولیای این مدرسه خیلی زودتر به فکر رفع مشکلات می افتادند و نمی گذاشتند کار به اینجا بکشد. ای کاش آن دانش آموزانی که در حلقه مدیران بودند و خطاهای بزرگ کردند را مجازات می کردند تا دیگر دانش آموزان تا حدی احساس همراهی کنند. ای کاش به جای بیگانه خواندن فرزندان این مرز و بوم کمی با آنها صحبت می کردند. ای کاش می دانستند که دانش اموزانی که در حلقه مدیر نیستند هم دانش آموزان این مدرسه اند. ای کاش و ای کاش و ای کاش

امروز پنجشنبه چهاردهم اسفند هزار و چهارصد و چهار خورشیدی است. پنجمین روز است که کشور در جنگ می سوزد. از هر جایی این سرزمین صدای انفجار می آید و بسیاری در اضطراب و نگرانی غرق هستند. هر دو طرف بر تسلیحات خود می بالند و از هدف قرار دادن هم دیگر می گویند. یکی بی هدف می زند و دیگری هدفمند. درست است که در شهر من هنوز هیچ اتفاقی رخ نداده ولی وقتی خودم را جای دیگر هم وطن هایم می گذارم، دلم می لرزد و سینه ام می سوزد. از آینده تصویری مبهم مقابل چشمان ماست.

 

322. نراب

شروع سال تحصیلی امسال برای من با تمام سالهای گذشته متفاوت است. تعدادی از دوستان که حمید گل سر سبد آنها بود، دیگر نیستند. یا امتیازشان بیشتر شده و به شهر یا روستاهای نزدیک به شهر رفته اند و یا مانند حمید به دیار خود منتقل شد. امسال فقط من و حسین و مهدی هستیم، و ما سه نفر تنها معلمانی هستیم که در وامنان بیتوته می کنیم. امسال اداره آموزش و پرورش زحمت کشیده و مینی بوسی را به عنوان سرویس هر روزه برای روستاهای این منطقه اختصاص داده است. صبح معلمان را می آورد و ظهر برمی گرداند و هزینه آن را هر ماهه از حساب مان کسر می کند. من که فقط یک رفت و برگشت دارم، همکاران ابتدایی که هر روز باید رفت و آمد کنند، دیگر چیزی از حقوقشان باقی نمی ماند.

برنامه کلاس ها و مدرسه امسال من کاملاً متناوب است، شنبه و دوشنبه مدرسه نراب که ثابت صبح است و یک شنبه و سه شنبه مدرسه دخترانه وامنان که چرخشی است. با این برنامه صبح های شنبه با سرویس می توانم به نراب بروم ولی برای بازگشت به خانه در گرگان، یک هفته در میان می توانم از سرویس معلمان استفاده کنم. شروع سال تحصیلی از دوشنبه بود و من و حسین یک روز زودتر به وامنان رفتیم تا خانه را آماده کنیم. کاملاً یک صبح تا غروب طول کشید تا همه جا را تمیز کردیم و وسایل را چیدیم.

امسال خانه ما خلوت خواهد بود. یادش به خیر که در سال های گذشته گاهی تعدادمان در یک شب به ده نفر هم می رسید. هر که یک روز هم کلاس داشت و نمی توانست بازگردد، میهمان ما می شد و ما هم از او استقبال می کردیم. یاد ماکارونی های شنبه شب ها به خیر که نیم کیلو گوشت چرخ کرده و یک قوطی رب و دو تا بسته هفتصد گرمی هم گاهی کفاف ما را نمی داد. چقدر سر شستن ظرف ها در آن شب درگیری پیش می آمد ولی من همیشه یک پای ثابت شست وشو بودم.

با تلاش بسیاری که انجام دادم، روزهای کاری من و حسین در مدرسه دخترانه یکی شد. هم حسین و حمد مهدی طوری برنامه هایشان را ریخته اند که تمام ساعت هایشان در سه روز تمام می شد. یک روز را دو شیفت بودند. با این اوصاف من یک روز را کاملاً تنها باید در خانه باشم. البته من تنهایی را دوست دارم، آن زمان که خانه در تهران بود و یک هفته در میان رفت و آمد می کردم، بسیار روزها و شب ها را به تنهایی گذرنداه ام. می دانم چگونه سر خود را گرم کنم تا تنهایی خودش را بر من تحمیل نکند. بهترین زمان برای مطالعه در تنهایی است.

صبح دوشنبه ساعت شش از خواب بیدار شدم و به سمت نراب از مسیر میان بر به راه افتادم. این مسیر از انتهای روستا و جایی که جاده بین مزرعه ای به سمت شانه وین می رود منشعب می شود. هوای عالی صبحگاهی که نسیمش خنکای مطبوعی داشت، به همراه طبیعت زیبایی که آرام آرام خودش را برای پاییز آماده می کرد، محیطی بسیار دلپذیری ایجاد کرده بود. صدای پرندگان که روز را با تلاشی وافر برای یافتن غذا آغاز کرده بودند نیز گوش را می نواخت. از بودن در این محیط بسیار خوشحال بودم و لذت وافر می بردم.

در ابتدا مسیر، دره ای کوچک بود که بدون زحمت خاصی از آن گذشتم، شیب هر دو طرف تند ولی کوتاه بود. بعد از گذر از این دره که آن را فسقلی برای خود نام نهادم، وارد مسیر همواری شدم که درست تا پای تپه ای که نراب بر روی آن واقع بود ادامه داشت. در طرف چپ مزارع بودند که در کوهپایه قرار داشتند و در سمت راست هم مزارع و رودخانه بود و جالب این بود که جاده نراب در طرف دیگر رودخانه قرار داشت. در این جا این مسیر کاملاً به موازات جاده می بود.

در انتهای این مسیر هموار به رودخانه رسیدم، در اینجا دیگر خبری از پل نبود ولی جایی بود که با سنگ ها مسیری برای عبور ایجاد کرده بودند. با پرش های متوالی و نسبتاً بلند از روی سنگ ها پریدم و از روی این رودخانه بازی گوش که همواره مسیرش را در بستر رودخانه تغییر می داد، گذشتم. این گونه عبور کردن بسیار بهتر از عبور از روی پلی است که با ارتفاع از روی رودخانه می گذرد. اینجا می شود بهتر با رودخانه سلام و احوال پرسی کرد. خبرش را گرفت و پای درد دلش از بی آبی و خشک سالی نشست. امیدوارم پاییز و زمستان امسال بارش ها خوب باشد تا او هم بتواند جانی دوباره بگیرد.

 وقتی به طرف دیگر رودخانه رفتم به پای همان تپه ای که از دور دیده می شد رسیده بودم. وقتی به آن نگاه کردم کلاه از سرم افتاد، برایم همچون کوهی می نمود بلند و سترگ. مسیر باریکی که کاملاً مستقیم به بالا می رفت آن چنان شیبی داشت که هنوز حرکت نکرده، نفسم گرفت. شیب آن از چهل و پنج درجه هم بیشتر بود و مسیرش هم نسبتاً طولانی به نظر می رسید. عزمم را جزم کردم و وارد مسیر شدم. این عزم جزم فقط تا همان چند قدم اول کارایی داشت و آن قدر مسیر سخت بود که هنوز به نیمه راه نرسیده مجبور شدم بایستم و نفسی تازه کنم. باز هم این وزن زیاد مرا زمین گیر کرد.

فشار بسیاری ر ا متحمل شدم تا به بالای این تپه رسیدم. وقتی فاتحانه در بالاترین نقطه ایستادم و به اطراف نگاه کردم تازه فهمیدم که به ابتدای یال اصلی رسیده ام و نراب در انتهای این یال است. باز هم سربالایی، باز هم شیب و باز هم فشار، ولی باید می رفتم. وقتی به ابتدای روستای نراب رسیدم کاملاً عرق بر جبینم نشسته بود. ولی هنوز راه بسیاری تا مدرسه مانده بود، مدرسه در منتها الیه طرف دیگر روستا و بالای تپه ای مشرف به روستا بود، به طوری که بعد از مدرسه دیگر خانه ای نبود. شیب مسیر هر چه به پیش می رفتم بیشتر می شد. وقتی به نزدیکی مدرسه رسیدم و پشت سرم را نگاه کردم، نسبت به اطراف دیدی کاملاً هواپیما گونه داشتم.

همیشه وقتی از وامنان نراب را نگاه می کردم، ارتفاعش از همه روستاهای منطقه بیشتر بود، ولی حالا وقتی از اینجا به منطقه و روستاهایش نگاه می کنم می فهمم که این ارتفاع خیلی بیشتر از آن چیزی است که فکر می کردم. مدرسه کاملاً در دامنه پر شیب تپه ساخته شده بود. وقتی به ابتدای دیوار مدرسه رسیدیم، ارتفاعش برایم بسیار تعجب آور بود. حدود پنج تا شش متری می شد، با شیب تندی از کنار دیوار به در ورودی مدرسه رسیدم. این مدرسه از روبرو دو طبقه و از پهلو یک طبقه بود. وقتی وارد حیاط شدم منظره مقابلم بسیار دیدنی بود، تا خود تیل آباد و کوه هایش دیده می شد. اطراف حیاط مدرسه نرده کشیده بودند، زیرا مانند تراسی بود که در طبقه دوم قرار داشت.

بعد از حظی که از دیدن این منظره زیبا بردم، نگاهی به دانش آموزان انداختم. وجود دختران در مدرسه برایم سوال برانگیز بود، احتمالاً مدرسه ابتدایی هم ضمیمه این مدرسه است، مانند مدرسه دخترانه کاشیدار. در ورودی ساختمان مدرسه بسته بود و این یعنی هنوز مدیر و باقی همکاران نرسیده اند. کمی در حیاط قدم زدم که دانش آموزان دورم جمع شدند و پرسیدند دبیر چه درسی هستم. با توجه به این که امروز روز اول مدرسه است و باید به بچه ها نشان دهم که من خیلی جدی هستم، زیاد گرم نگرفتم و گفتم: در کلاس خواهم گفت. غرغری کردند و رفتند.

ساعت هشت شد که آقای مدیر و باقی همکاران آمدند و مدرسه کارش را شروع کرد. بعد از سلام و احوال پرسی و معرفی، وقتی وارد مدرسه شدم، فضای داخلی آن به نظرم بسیار کوچک آمد. این مدرسه سه کلاسه بود، پس مدرسه ابتدایی ضمیمه کجاست؟ مراسم صبحگاه انجام شد و بچه ها به کلاس رفتند. آقای مدیر هم که بسیار خوش رو و خندان بود برنامه کلاسی را به من داد و شروع سال تحصیلی را به من تبریک گفت. خوشبختانه این آقای مدیر هم سن و سال ما است و به راحتی می شود با او ارتباط گرفت. از همین روز اول اخلاق خوشش معلوم بود.

وارد کلاس دوم راهنمایی شدم. همان جلوی در ایستادم و با تعجب بسیار به دانش آموزان نگاه کردم. تازه فهمیدم که آن دختران هم دانش آموز راهنمایی هستند. این مدرسه مختلط است. به همین خاطر نراب یک مدرسه راهنمایی دارد که ثابت صبح است. بعد از یازده سال خدمت اولین باری است که وارد یک کلاس مختلط می شدم. من تا کنون اصلاً تجربه چنین کلاسی را نداشتم. رفتار و برخورد با دانش آموزان در این گونه کلاس ها بسیار سخت است و باید حواسم به تمام جوانب باشد. توجه بیش حد تا تنبیه بی مورد چندین برابر کلاس های عادی در اینجا تبعات دارد.

سمت راست دختران بودند و سمت چپ کلاس پسران، حضور غیاب کردم و خودم را معرفی کردم و بخش های از قوانین کلاس را برایشان توضیح دادم. کاملاً ساکت بودند و دقیق به گفته هایم گوش می کردند. در مورد آزمون ورودی که معمولاً در هفته دوم برگزار می کنم توضیح دادم. بر خلاف اکثر کلاس هایی که اعتراض می کنند، این بچه ها هیچ نگفتند. وقتی توضیحاتم تمام شد، گفتم می خواهم از مطالب سال قبل نمونه سوال حل کنم. خیلی مرتب همه دفترهایشان را باز کردند و منتظر من بودند تا سوال را روی تخته سیاه بنویسم. هر چه بیشتر در این کلاس به پیش می رفتم، تعجبم بیشتر می شد، چقدر ساکت هستند، چقدر مرتب هستند، خودشان می دانند چه کاری باید انجام دهند و لاز م نیست چندین بار توضیح دهم.

از محاسبات شروع کردم، چند جمع و تفریق عدد صحیح نوشتم، بدون هیچ سوال و جوابی دانش آموزان هم نوشتند و شروع به حل کردند. می خواستم به ترتیب به پای تخته بفرستم ولی نمی دانستم از پسرها شروع کنم یا دخترها. همین بدو امر دچار مشکل شدم. بهترین کار شماره دفتر نمره است. از دوباره اسامی آنها را خواندم و شماره آنها در دفتر نمره را به آنها اعلام کردم و تاکید کردم که همه باید شماره شان را حفظ کنند و از این به بعد همه چیز با این شماره است. بعد شماره یک را خواندم تا به پای تخته بیاید و حل کند. اولین مشکل با درایت حل شد.

این بچه ها علاوه بر نظم و انضباط خوبی که دارند، درسشان نیز خوب است. بیشترشان درست حل کردند و نیاز به توضیح زیادی نبود. تا پایان کلاس همه چیز بدون هیچ مشکلی پیش رفت. احساس می کردم در این کلاس کمتر حرف زدم و بیشتر بچه ها حل کردند. این نشانه بسیار خوبی است و امیدوارم تا پایان سال هم این گونه باشد. اگر این رویه در کلاس ها حفظ شود می توانم دقیقاً تمام اهداف رفتاری را نیز در کلاس محقق کنم.

زنگ بعد به کلاس اول راهنمایی رفتم، این ها ساکت تر و منضبط تر بودند. درسشان به خوبی دانش آموزان کلاس دوم راهنمایی نبود و در حد متوسط بودند. با آنها هم کمی مطالب سال قبل را مرور کردم. ولی زنگ آخر که به کلاس سوم راهنمایی رفتم، وقتی در همان لحظه ورود مبصر برپا گفت، چند ثانیه در شوک همین برپا گفتن بودم. مبصر کلاس دختر بود. این جا مدرسه عجایب است. تا به حال نشنیده بودم که یک دختر مبصر کلاس مختلط باشد و این چقدر نشان می دهد که این مدرسه که در دورترین منطقه است از بعضی جهات بسیار پیشرو است.

من فکر می کردم در مدارس مختلط خیلی باید بین پسران و دختران حساسیت وجود داشه باشد، ولی در همین روز اول این مدرسه فهمیدم که چنین چیزی اصلاً نیست و این ها هم همانند همه با هم همکلاسی هستند و هیچ تفاوت خاصی در رفتارشان نمی دیدم. آن تفاوتی که فکر می کردم مدرسه مختلط با مدرسه عادی دارد، در اینجا احساس نکردم. من همیشه فکر می کردم این محدودیت جدا بودن دختران از پسران در بسیاری از جنبه ها می تواند مفید باشد ولی حالا می بینم که فقط حساسیت را بیشتر می کند.

وقتی با آقای مدیر در این موضوع صحبت می کردم، گفت: این بچه ها از همان ابتدایی با هم همکلاس بوده اند و واقعاً آن چیزهایی که در فکر ما هست در ذهن این بچه ها نیست. اینها خیلی عادی در کنار هم درس می خوانند و من که دو سال مدیر این مدرسه هستم تا به حال مشکلی که اختلاط باعثش باشد را ندیده ام. چقدر در فکر ما این موضوع را بزرگ کرده بودند و چقدر افکار منفی به ما القا کرده بودند، در صورتی که در واقعیت هیچ چیز خاصی نیست و همه چیز در روال عادی آن است.

به پیشنهاد آقای مدیر با آنها همراه شدم تا با سرویس معلمان حداقل تا سه راهی بروم. آقای مدیر در راه با لبخند می گفت: خوب حوصله دارید و بیتوته می کنید و من با لبخند به ایشان جواب دادم: شما چه حوصله ای دارید که هر روز رفت و آمد می کنید. لبخندش به خنده بدل گشت و گفت: پس خبر نداری که قرار است مسیر جاده از تیل آباد تا همه روستاها آسفالت شود. باورم نمی شد که قرار است چنین اتفاقی رخ دهد، سالهاست صحبتش هست ولی خبری از اجرا نیست. به ایشان گفتم: زیاد به این موضوع دل خوش نکنید.

در سه راهی از مینی بوس پیاده شدم و به سمت وامنان به راه افتادم. هوا عالی بود و اینجا هم از مسیر میان بر همیشگی که سالها از آن عبور کرده ام، گذشتم. طی کردن این پستی بلندی ها و گذر از میان مزرعه ها و در نهایت هم عبور دوباره از رودخانه حالم را بسیار خوب کرد. امسال می توانم انرژی بسیاری را از طبیعت زیبای این منطقه بگیرم. شاید به نظر دیگران این کار من سخت باشد و بهتر باشد رفت و آمد کنم، ولی این پیاده روی خیلی بهتر از بودن در مینی بوس و گذر از جاده ای طولانی است. من در حالی که پیاده هستم، زودتر از آنها به خانه در وامنان می رسم.

اوضاع خوب مدرسه نراب هم در این حال خوب بسیار موثر بود. فکر کنم سالی آرام را در این مدرسه خواهم داشت. هم از نظر درسی خوب هستند و هم از نظر رفتاری و برای یک معلم هیچ چیزی با ارزش تر از این دو نیست. درست است راهش سخت و شیب دار است و برای طی کردن آن باید فشار زیادی را تحمل کنم، ولی همه این ها به بودن در مدرسه ای که آرام است می ارزد. از نگاهی دیگر این پیاده رفتن می تواند برای من تنبل که هیچ ورزشی نمی کنم، بسیار مفید باشد و شاید هم باعث شود وزنم اندکی کاسته شود.

روز اول مهر امسال برایم بسیار خوب شروع شد. دیگر خبری از تنش ها و مسائل سال قبل که همچون خوره روح و روانم را می آزرد نیست. حتی طی مسیر طولانی و پر شیب که نفسم را می گیرد نیز برایم جالب و خوش آیند است. فکر کنم در این مسیر جدید دوستان بیشتری از مسیر کاشیدار پیدا کنم. اینجا مزرعه و درخت و کوه و تپه و دشت و ... بسیار است و ضمناً رودخانه هم که دوست همیشگی و دیرین من است همچنان با من همراه است. همه این ها به من انرژی های مثبت بسیار می دهند تا به فکر آینده و زندگی  نباشم. دیگر خودم را با حمید مقایسه نکنم که او در کنار خانه اش مدرسه می رود و من در آخر دنیا.

فردا نوبت عصر مدرسه دخترانه کلاس دارم، امیدوارم آنجا هم اتفاق خاصی رخ ندهد و امسال کلاً در آرامش آغاز شود. این روزها به شدت به این آرامش نیاز دارم.



 «ضمن تشکر از همراهان گرانقدر ، اگر امکان دارد، لطف فرموده و پرسشنامه ای را که لینک آن در زیر است را تکمیل نمایند. بعد از حدود 320 خاطره نیاز به ارزیابی از نوشته ها را دارم. بسیار بسیار سپاس گذارم. »

لینک پرسشنامه   https://forms.gle/HnAsMbpicaVBCnAe6

321. شهریور

خوب شد که قبل از شروع امتحان خودم را در آینه دیدم، وگرنه جلو بچه ها به کلی آبرویم می رفت و تا مدتها به نام حاجی فیروز در بین آنها معروف می شدم. زمین خوردن در معدن ذغال سنگ داستانی بود که خوشبختانه به خیر گذشت. ساعت ده و نیم شد و دانش آموزان آمدند تا امتحان بدهند. آن قدر زیاد بودند که مدرسه شبیه به زمان دایر بودنش شد. همه دانش آموزان اخم بر چهره داشتند و گاهی هم زیر لب غرغری می کردند. آقای مدیر هم که دقیقاً برج زهرمار بود. فضا بسیار سنگین بود و به تنهایی تاب تحملش را نداشتم.

مانند همیشه بدون هیچ صحبت و یا پاسخ به سوالی، امتحان را برگزار کردم. تنها جایی که در امتحانات حرف می زنم رفع مشکل چاپی در برگه است که خوشبختانه به خاطر تایپ دقیق و تکثیر خوب، این مورد در امتحان امروز اصلاً نبود و سکوت در جلسه کاملاً حکم فرما بود. امتحان باید این گونه باشد، بدون هیچ سوال و جواب و در سکوت محض تا تمرکز دانش آموزان به هم نریزد. من همیشه با صحبت یا توضیح سر جلسه امتحان مخالف هستم و هیچ گاه دلایل دیگران را برای راهنمایی دانش آموزان منطقی نمی دانم.

با مدیر مدرسه دخترانه هم هماهنگ کرده بودم که بعد از اینجا به آنجا بروم و امتحان را برگزار کنم. ساعت امتحان آن مدرسه را دوازده گذاشته بودم. امیدوار بودم دانش آموزان مدرسه پسرانه در هشتاد دقیقه زمان آزمون، امتحانشان را تمام کنند تا بتوانم به موقع به مدرسه دخترانه هم برسم. البته می دانستم که وضعیت در شهریور چگونه است و سوالات را بسیار ساده طرح کرده بودم تا دانش آموزان بتوانند حل کنند. حدود یک ربع از امتحان نگذشته بود که یکی گفت: آقا اجازه ما تمام کرده ایم، برویم؟ طبق قانون دو سوم زمان امتحان باید بگذرد تا دانش آموزان بتوانند برگه خود را تحویل دهند. ولی حالا که شهریور است، می شود کمی اغماض کرد. گفتم: خیلی زود است و بیشتر مرور کنید تا سوالی را از قلم نیندازید، تا ده دقیقه از هیچ کس برگه ای نمی گیرم.

وقتی ده دقیقه گذشت و از آن یک نفر برگه را گرفتم، ناگهان اکثر غریب به اتفاق بلند شدند و برگه هایشان را تحویل دادند. می دانم دانش آموزی که نه ماه سال درس نخوانده در تابستان حتی نگاهی هم به  کتاب نمی اندازد، ولی سوالات این امتحان آن قدر ساده است که می بایست کمی برای حلشان زمان صرف می کردند. ولی آنها حتی زحمت خواندن صورت سوالات را هم به خود نداده بودند. اوضاع از آنی که فکر می کردم بسیار بغرنج تر بود. با این اوضاع احتمال قبول شدن این بچه ها بسیار کم است و می بایست یک سال دیگر را تجدید پایه کنند، کاری که اصلاً دوست ندارم رخ دهد ولی انگار خود دانش آموزان دوست دارند رخ دهد.

چهل دقیقه از زمان گذشته بود که همه برگه ها را تحویل دادند و  امتحان تمام شد.سریع برگه ها را جمع کردم و داخل کاور گذاشتم. می خواستم از آقای مدیر خداحافظی کنم تا به مدرسه دخترانه بروم که آقای مدیر با همان لحن عصبانیش گفت: بفرما بنشین، ابتدا تصحیح کن و بعد برو. گفتم: مدرسه دخترانه منتظر من هستند و امتحان آنجا را هم باید برگزار کنم. می روم آنجا و تصحیح می کنم و لیست نمرات را به دستتان می رسانم. آقای مدیر بر اخمش افزود و گفت: ساعت یازده و ربع است هنوز وقت دارید، پس بنشینید و تصحیح کنید.

من هم در زمان طرح سوال و هم در زمان تصحیح آن باید در محیطی آرام باشم تا تمرکزم بر هم نریزد، حتماً باید این کارها را یا در خانه انجام دهم و اگر هم در مدرسه باشد نباید عجله داشته باشم. یکی از دلایلی که هم در طراحی و هم در تصحیح کمترین اشتباه را دارم همین موضوع است. نمی توانم سرسری و با عجله این کارها را انجام دهم. ولی هرچه به آقای مدیر توضیح می دادم قبول نمی کرد و می خواست که برگه ها همینجا مقابل چشمش تصحیح شود. تا به حال چنین رفتاری از ایشان ندیده بودم. وضعیت خوب نبود و چاره ای جز قبول کردن نداشتم و نشستم تا چند تایی را تصحیح کنم و ده دقیقه به دوازده به مدرسه دخترانه بروم.

برگه اول را شروع کردم به تصحیح، یک دقیقه هم طول نکشید که تمام شد. فقط سوالات چهارگزینه ای و درست نادرست را زده بود و دیگر به هیچ سوالی پاسخ نداده بود. همان سوالات را هم به طور تصادفی انتخاب کرده بود که بر حسب احتمال دو تا از آنها درست بود و کل نمره اش شد یک! آه از نهادم برخواست و دست و پایم شل شد. برگه های بعدی هم به همین وضعیت بود و فقط در بینشان چندتایی بودند که چند سوال را حل کرده بودند و نمراتشان به حدود پنج یا شش رسیده بود.

کارم شده بود خط کشیدن بر روی سوالاتی که پاسخی نداشت. حیفم آمد از آن همه زحمتی که برای طراحی و تایپ این سوالات کشیدم و آن همه پولی که در آخر ماه برای تکثیر این همه برگه دادم. در عرض نیم ساعت حدود نیمی از آن خیل برگه ها تصحیح شد. می خواستم بروم که آقای مدیر گفت: برگه ها را بده ببینم وضع بچه ها چه طور است. هر نمره ای را که می دید بر شدت سرخی رنگ صورتش افزوده می شد. هنوز نیمی از برگه ها را تصحیح نکرده بودم، اگر همه را تصحیح کنم و ایشان ببنید حتماً کبود خواهد شد و بلایی بر سرش خواهد آمد.

می خواستم چیزی بگویم که کمی آرام شود که ناگهان همچون دیگ زودپزی که سوت بخارش را باز کرده اند، دادی زد و شروع کرد با عصبانیت بسیار صحبت کردن. در ابتدا به عنوان این که مدیر مدرسه است و دوست ندارد وضعیت درسی دانش آموزانش این چنین فاجعه بار باشد، این عصبانیت را تا حدی طبیعی دانستم و به ایشان حق دادم که برافروخته شود. ولی بعد که همه گناه ها را بر سر من خالی کرد و مرا مسبب همه این مشکلات دانست، دیگر نتوانستم تاب بیاورم. من که تمام سعیم را برای این که این بچه ها درس بخوانند و قبول شوند انجام داده ام. این حق من نیست که این گونه مورد عتاب قرار بگیرم.

دیگر نتوانستم منطقی رفتار کنم و من هم عصبانی شدم. ای کاش حمید می بود و با درایتی که داشت این آتش خشمم را خاموش می کرد. فقط یک جمله گفتم: آقای مدیر همه این مشکلات از نوع مدیریت شماست، باید دیدتان را تغییر دهید تا مشکلات برطرف شد. متاسفانه این جمله من همچون بنزینی بود که بر آتش خشم آقای مدیر ریخته شد. دیگر داد و بی داد می کرد و مرا با الفاضی بسیار ناشایست خطاب می کرد. فکر کنم نباید این جمله را می گفتم، ولی از گفتنش هیچ شرمنده نبودم، چون واقعیت را گفته بودم. آقای مدیر چنان خود را بالا گرفته بود که هیچ کس را نمی دید.

دیگر بر خود کنترل نداشتم و ادامه دادم: سال قبل محیط مدرسه را چنان امنیتی کردید که بچه ها آرامش نداشتند. یا در حال ترس بودند، یا می خواستند هر طوری شده دق دلی خود را بر سر انتظاماتی که شما گذاشته بودید درآورند. شما هم به دلایل واهی فقط بچه ها را دعوا می کردید و فکر می کردید که با این کار قدرت خود را نشان می دهید. در مقابلم آقای مدیر در آستانه انفجار بود، دیگر نمی فهمیدم چه می گوید، فکر کنم خودش هم دیگر نمی فهمید. تنها چیزی که مرا در این نبرد تا حدی روی پایم نگاه داشت، این بود که من هیچ بی احترامی به آقای مدیر نکردم و فقط از او انتقاد کردم، ولی او خیلی بی ادبانه حرف می زد.

دیگر یارای ادامه دادن نداشتم، برگه ها را گرفتم و فقط یک کلام گفتم: خدانگهدار. وقتی داشتم از در بیرون می رفتم شنیدم که گفت: نمی گذارم سال بعد در مدرسه من باشی، یک کار می کنم که به دورترین مدرسه فرستاده شوی. در اوج عصبانیت خنده ام گرفت. انگار ایشان مدیر یک مدرسه عالی درست وسط شهر گرگان است که مرا تهدید می کند که به جای بسیار دوری خواهد فرستاد. آقای مدیر، مدرسه ات در آخرین نقطه استان است و یک روستای نراب دورتر از آن است، که آن هم حدود پنج کیلومتر با اینجا فاصله دارد. این تهدید اصلاً معنایی ندارد.

حواسم به ساعت نبود و از دوازده گذشته بود، دوان دوان خودم را به مدرسه دخترانه رساندم. همه منتظر بودند. کل دانش آموزان به ده نفر هم نمی رسیدند. کلی عذرخواهی کردم و امتحان را شروع کردم. خانم مدیر فهمیده بود که حالم اصلاً خوب نیست، به همین خاطر زیاد با من صحبت نمی کرد و بیشتر در دفتر می ماند. ساعت یک عصر امتحان مدرسه دخترانه هم تمام شد. شروع کردم به تصحیح برگه ها، نمی توانستم برگه ها را به خانه ببرم زیرا نمرات آن باید ثبت می شد، هنوز وقت زیاد داشتم و با حوصله این کار را انجام دادم. از کل مدرسه پسرانه یک نفر هم قبول نشد ولی در مدرسه دخترانه چند نفری نمره قبولی گرفتند. لیست ها ار نوشتم و وقتی کار تمام شد ساعت چهار و نیم شده بود. سریع باید به راه می افتادم تا بتوانم قبل از تاریک شدن هوا حداقل به تیل آیاد برسم.

خانم مدیر این هفته را به خاطر امتحانات تجدیدی مجبور بود بیتوته کند. به همین خاطر لیست مدرسه پسرانه را هم به ایشان دادم تا به دست آقای مدیر برساند. موقع خداحافظی خانم مدیر گفت: برای سال بعد همان روزهای سال قبل  را برنامه ریزی کنم؟ گفتم: فعلاً که هیچ چیز مشخص نیست، شاید سال بعد نباشم. با خوشحالی گفت: انتقالی گرفته اید، با ناراحتی گفتم: نه، شاید مرا به جای دورتری بفرستند. این گفت و گو مرا به یاد حمید انداخت که سال بعد در شهر خودش به مدرسه اش می رود و من باید به دورترین نقطه بروم. برای او مدرسه چقدر نزدیک است و برای من چقدر دور.

تا کاشیدار و کلبه کل ممد را پیاده رفتم. در راه به این فکر می کردم که ای کاش من هم کارگر معدن بودم و در عمق سیاهی ها و تاریکی ها تنها کار می کردم. حداقل در آن عمق زمین هیچ کس نیست که مرا برنجاند. در انتهای معدن رگه ای را می گرفتم و ذغال هایش را استخراج می کردم و با این کار حداقل دسترنج خودم را می دیدم. معدن این را می فهمد که به اندازه تلاشم به من ذغال بدهد. ولی این آقای مدیر حتی این را هم نمی فهمد. سخت ترین بخش معلمی همین جا است که نتیجه کاری که انجام می دهی با مقدار تلاشی که می کنی همخوانی ندارد و به عوامل بسیاری بستگی دارد. یک سال با تمام قوا زحمت کشیدم و در نهایت هم این گونه مزد کارهایم را کف دست گذاشتند.

تراکتوری آمد و سوارش شدم، خوشبختانه روی سپر چرخ بزرگش حفاظ داشت و می شد با گرفتن آن تعادل خود را حفظ کرد. اما طی مسیر حدود پانزده کیلومتری آن هم سنگلاخ با پیچ ها و شیب های تند، و همچنین با تکان های شدید این تراکتور، کار بسیار سختی است. روی این تراکتور آن قدر بالا و پایین افتادم که شکمم داشت به حلقم می رسید. راننده که مرد جوانی بود اصلاً توجه نمی کرد و  نسبتاً با سرعت زیادی می رفت. به دشت تیل آباد که رسیدیم و پیچ و خم ها تمام شد و تراکتور آرام گرفت، ناگهان احساس گرسنگی شدیدی کردم. من از صبح که در خانه صبحانه خورده بودم تا حالا هیچ چیز نخورده بودم و آن قدر اتفاق گوناگون برایم رخ داده بود که به طور کل گرسنگی را فراموش کرده بودم، فکر کنم این تکان های شدید باعث شده که مغزم تازه بفهمد که شکمم خالی است و بدنم نیاز مبرم به غذا دارد.

واقعاً دست مادرم درد نکند که همان صبح زود فکر اکنون مرا کرده بود. ساندویچ اول را برداشتم و شروع کردم به خوردن، نان و پنیری چنین لذیذ تا به حال در عمرم نخورده بودم. نگاه های آقای راننده باعث شد که ساندویچ دوم را به ایشان بدهم. هر دو از خوردن این غذای لذیذ به شدت لذت می بردیم، جالب این بود که آقای راننده هر لقمه ای که می خورد یک به به می گفت. نان و پنیر اگر با عشق مادری درست شده باشد، مزه اش چنان بر جان می نشیند که هیچ مانندی ندارد.

هشت شب به خانه رسیدم. از ساعت چهار صبح تا اکنون که شانزده ساعت گذشته است، چه اتفاقاتی را پشت سر گذاشته بودم و چه فشارهایی بر من وارد آمده بود، مخصوصاً قضیه نمرات تجدیدی و برخورد آقای مدیر که مرا بسیار آزرد. جسمم خسته است اما روحم خسته تر. صحبت های آقای مدیر همچون زنگی ممتد گوش و ذهنم را می خراشید و روانم را به شدت مجروح می ساخت. نه به خاطر تهدیدهایش، و حتی نه به خاطر به کار بردن الفاظ زشتی که در مورد من به کار برد، بلکه به خاطر این که مرا مقصر می دانست و خودش ار مبرا. من مطمئنم در کارم کوتاهی نکرده ام.

استحمامی مجمل و بعد آن شامی مفصل، کمی خستگی تنم را برطرف کرد و خوابی که دوست داشتم تا ابد ادامه یابد مرا در خود فرو برد تا شاید چند ساعتی جانم هم بیاساید. ولی در خواب هم آسوده نبودم و فقط داشتم با آقای مدیر بگو مگو می کردم. کار به جایی کشید که مادرم مرا در نیمه های شب به خاطر این که در خواب حرف می زدم بیدار کرد. ای کاش راهی می بود که می شد به سادگی رفع خستگی بدنی، خستگی از روح روان را هم برطرف کرد، ولی افسوس که این خستگی مدتها  باقی می ماند.

هفته دوم شهریور برای سازماندهی به اداره رفتم، باز هم نفر آخر لیست بودم. مسئول آموزش همان ابتدا نام مرا خواند و گفت: دوازده ساعت دخترانه وامنان و دوازده ساعت هم نراب. می خواستم اعتراض کنم ولی چهره آقای مدیر مقابل چشمانم آمد و چیزی نگفتم. فقط درخواست داشتم که تمام ساعتم را در نراب بدهد ولی آقای مسئول گفت، نراب فقط یک مدرسه راهنمایی دارد. گفتم: درس دیگر بدهید، قبول نکرد و کلاس های من در دو روستا به طور مساوی تقسیم شد. البته سال های قبل تجربه تدریس در دو روستای وامنان و کاشیدار را  در یک سال تحصیلی داشتم.

 راه دور را بر بودن در مدرسه آقای مدیری که کاملاً معلوم بود آقای مسئول آموزش را هم با خود همراه کرده است، ترجیح می دهم. واقعاً بودن در مدرسه ایشان برایم کابوسی وحشتناک است. وقتی ابلاغم را گرفتم و به این فکر کردم که در هفته دو روز را باید حدود پنج کیلومتر را بروم کمی دلگیر شدم. چند سالی بود که تمام ساعت هایم در وامنان بود و دیگر پیاده تا کاشیدار نمی رفتم. ولی وقتی به یاد پیاده روی هایم افتادم و لذت دیدن مناظر زیبا و بودن در محیطی پرطراوت را به یاد آوردم، ناخودآگاه لبخند بر لبانم نشست.

باید خودم را برای سال جدید و مخصوصاً پیاده رفتن هایش آماده کنم. هفته ای دو روز رفت و برگشت از وامنان به نراب می شود بیست کیلومتر، در ماه هشتاد کیلومتر و در کل سال تحصیلی حدود هفتصد کیلومتر. ولی همین که در دامان طبیعت هستم و بی هیچ آلودگی می توانم از موهبت هایش بهره ببرم، برایم انگیزه ای بسیار بزرگ بود. مسیر میان بر نراب خیلی بهتر از جاده است، بکرتر است، پس روزهایی که شرایط جوی اجازه دهد حتماً از این مسیر خواهم رفت تا از طبیعت لذت بیشتری ببرم.

 

توضیح تصویر: سد کوثر، روستای نول، پانزده کیلومتری شرق گرگان                                                                                                                                                 1404/11/29

320. معدن

چند روزی به شهریور مانده بود که آقای مدیر زنگ زد و گفت: برای نوبت شهریور سوال طرح کن و خودت هم تکثیر کن، خودت هم بیا و خودت هم امتحان را برگزار کن. با این اوصاف همه کارها بر دوش خودم افتاد. البته از لحن آقای مدیر معلوم بود که هنوز به خاطر تعداد تجدیدی ها عصبانی است. امتحان ریاضی همان روز اول شهریور بود و باید سوالات را سریع آماده می کردم. در مدرسه دخترانه تعداد تجدیدی هر کلاس به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید، وقتی به خانم مدیر زنگ زدم، بنده خدا تازه به یاد آورد که در شهریور هم امتحاناتی هست.

با بودن کامپیوتر و چاپگر در خانه کار تایپ سوالات را انجام دادم و در نزدیک ترین کتاب فروشی به تعداد مورد نظر تکثیر کردم. فروشنده چنان چپ چپ نگاهم می کرد که انگار او هم تجدید شده است. در نهایت بعد از حساب و کتاب هزینه فتوکپی که در آخر ماه جیبم را خالی کرد، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت: یک کم به این بچه ها رحم می کردی، این همه تجدیدی تا به حال ندیده بودم، من خودم مدیر بازنشسته هستم. گفتم: خودشان درس نخوانده اند و من مقصر نیستم. از چهره اش فهمیدم که قانع نشد. انگار همه مدیرها با تجدیدی مشکل دارند.

ابتدا تصمیم داشتم روز قبل حرکت کنم، ولی به خاطر این که خانه ای نبود تا در آن بیتوته کنم و حوصله آماده کردن یک کلاس در مدرسه برای ماندن را هم نداشتم، تصمیم گرفتم صبح خیلی زود راه بیفتم. حالا که تابستان است هوا زود روشن می شود و زمان به اندازه کافی هست. می توانم ساعت چهار صبح حرکت کنم و هر چقدر هم که معطل شوم، ساعت ده که زمان برگزاری تجمیعی امتحان تجدیدی هر سه پایه است به مدرسه خواهم رسید. تمام برگه ها را در یک کاور گذاشتم و ساعت را برای چهار صبح تنظیم کردم.

شب به مادرم گفتم: فردا صبح زود ساعت چهار می خواهم بروم وامنان برای امتحانات تجدیدی، صبح بیداری شدی و من نبودم، نگار نباش. ولی وقتی صبح زود بیدار شدم، مادرم زودتر از من بیدار شده بود و برایم صبحانه را آماده کرده بود، کره و عسل گذاشته بود تا بتوانم انرژی بیشتری بگیرم و دیرتر گرسنه شوم. واقعاً هیچ کس مانند مادر نمی شود. حتی برای راهم هم دو تا ساندویج آماده کرده بود. ساندویچ ها و سوالات را در پاکتی پلاستیکی که بسیار مقاوم و شکیل بود گذاشت و به دستم داد و بدرقه ام کرد. تمام این ها به فکر من نرسیده بود و مادرم بود که دوراندیشی کرده بود.

هوا هنوز روشن نشده بود و تشعشعات ضعیف نور از مشرق می تابید. چون ماشینی نبود، پیاده به راه افتادم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که یک موتور که راکب آن پاکبان شهرداری بود رسید و کنارم توقف کرد. خوشبختانه مسیرمان یکی بود و ترک آن سوار شدم و تا جرجان رفتم. در هوای خنک صبح، نسیمی که می وزید بسیار خوش آیند بود. از آن آقا که خداحافظی کردم، اتوبوسی رسید و بلافاصله سوار شدم. امروز را باید در ذهنم به عنوان رکورد ثبت کنم، تا کنون به این سرعت و پشت سر هم ماشین گیر نیاورده بودم. امیدوارم در آزادشهر هم ماشین برای وامنان زود گیر بیاورم.

هنوز ساعت شش نشده بود که به آزادشهر رسیدم. خوشبختانه تاکسی ها کار می کردند و خودم را به ایستگاه مینی بوس های شاهرود رساندم. امیدوارم بودم که مینی بوس باشد و تا تیل آباد بروم. ولی در اینجا دیگر امیدم به یاس مبدل شد. خبری از مینی بوس نبود و سرویس بعدی هم حدود یک ساعت و نیم دیگر حرکت می کرد. همانجا کنار خیابان ایستادم تا شاید یک ماشین گذری برسد و مرا تا تیل آباد برساند. اولین ماشینی که می آمد کامیونی بود بزرگ و سنگین، ناامیدانه دست بلند کردم و در کمال تعجب ایستاد و من هم سوار شدم.

بعد از سلام و احوالپرسی آقای راننده از من پرسید کجا می روم؟ من هم گفتم وامنان. کمی سرش را خوارند و گفت: عجله داری؟ گفتم: زیاد نه، من باید ساعت ده مدرسه وامنان باشم. متعجب نگاهم کرد و گفت: معلمی؟! هنوز که تابستان تمام نشده است! لبخندی زدم و گفتم: برای امتحانات شهریور می روم. آقای راننده گفت: واقعاً هم شما و هم ما از دست این بچه ها که درس نمی خوانند، آرامش نداریم. راستی من باید در معدن «زمستان یورت» بار ذغال بزنم، بیشتر از نیم ساعت طول نمی کشد، اگر خیلی عجله داری همان کنار جاده پیاده شو تا ماشین گذری گیرت آید، وگرنه با من تا معدن بیا. کمی فکر کردم، بهترین فرصت بود که معدنی را که این همه از کنارش گذشته ام را ببینم. قبول کردم که همراهش باشم.

مسیر فرعی معدن شوسه بود و با پیچ های تندی ارتفاع می گرفت. فکر نمی کردم معدن این قدر از جاده فاصله داشته باشد. کامیون با تحمل فشار زیادی بالا می رفت. وقتی به محوطه کارگاهی معدن رسیدیم، آقای راننده گفت که پیاده شوم تا او به قسمت بارگیری برود. وقتی پیاده شدم و کامیون رفت در مقابلم ورودی تونل معدن را دیدم. فکر می کردم خیلی بزرگتر باشد، ولی آن چنان نبود و ارتفاع آن کمی از قد من بیشتر بود. یک لوله نسبتاً قطور از گوشه آن بیرون آمده بود و ریلی که بسیار باریک تر از ریل راه آهن بود وارد آن می شد.

کمی نزدیک آن شدم، درونش تاریک و کاملاً سیاه بود. از درون لوله صدای توفیدن می آمد و هیچ خبری هم از قطاری روی ریل نبود. به اطراف که نگاه کردم واگن های مخصوص حمل ذغال سنگ را دیدم، خیلی کوچک بودند و اصلاً با واگن های باری قطار قابل مقایسه نبودند. به سمت دیگری که پرتگاهی نسبتاً عمیقی  بود رفتم. در پایین این پرتگاه مخزنی بود که درونش پر ذغال سنگ بود. کامیون هم به همان پایین رفته بود تا بارش را بگیرد. هرچه فکر می کردم که چگونه بار این واگن های کوچک به داخل آن مخزن تخلیه می شود، به جایی نمی رسیدم. ریل در کنار پرتگاه بود ولی محلی برای تخلیه نبود، واگن ها نه جای تخلیه داشت و نه از زیر ریل محلی برای تخلیه بود.

 به همان ورودی معدن بازگشتم، می خواستم چند قدمی داخل روم ولی تاریکی مطلق درونش که بسیار وهم انگیز بود، مانعم می شد. هیچ چراغی هم نداشتم تا بتوانم با آن بر این تاریکی غلبه کنم. می خواستم چند گام کوچکی داخل شوم تا حداقل کاری انجام داده باشم که ناگاه صدایی مرا خواند و جلوی حرکتم را گرفت. نمی دانستم رفتن به درون معدن ممنوع است. خوشبختانه کسی که مانعم شده بود خوش برخورد بود و با لبخندی به من گفت: در این تاریکی که چیزی نمی بینی، علاوه بر این بدون تجهیزات ایمنی و مخصوصاً کلاه رفتن به داخل معدن ممنوع است.

از ایشان عذرخواهی کردم و گفتم: من تا به حال درون معدن را ندیده ام و فقط می خواستم چند قدم کوچک وارد آن شوم. این حس کنجکاوی بود که مرا به این کار وادار کرد. آن آقا کمی فکر کرد و بعد به من گفت که کمی صبر کنم و رفت. وقتی آمد خودش کلاه بر سر داشت و یک کلاه هم به من داد. پلاستیکی بود ولی خیلی سنگین بود. روی سرم گذاشتم و حس کارگر معدن پیدا کردم. روی کلاه آن آقا چراغی بود که باطری آن را به کمر بسته بود. قبل از ورود فقط به من گفت که مواظب باشم سیاه نشوم.

چند قدمی که وارد تونل شدیم و از ورودی آن فاصله گرفتیم، همه چیز به نظرم تنگ تر آمد، احساس می کردم دیواره های تونل در حال نزدیک شدن به من هستند. نور چراغ زیاد نمی توانست روشنایی ایجاد کند و همین بر ابهام من می افزود. سعی می کردم کاملاً به این آقا بچسبم. فکر کنم فهمیده بود که وهم مرا در ورطه خود غرق کرده است. با لحنی گفت: نترس اینجا تازه اول معدن است و تا رگه های اصلی حدود یک و نیم تا دو کیلومتر راه است. این را که گفت، بر توهماتم تنگی نفس هم افزوده شد.

 همینطور که راه می رفتیم، آن آقا در مورد معدن توضیحاتی می داد. آن لوله ای که همچنان از گوشه تونل می گذشت، هوا را به درون معدن می فرستاد تا کارگران بتوانند تنفس بهتری داشته باشند. البته کارگران به خاطر گرد ذغال باید ماسک هایی با فیلتر های قوی بزنند، به یاد دوره تربیت معلم افتادم که در دوره آموزشی «ش.م.ر» یکی از آن ماسک ها را زده بودم و داشتم خفه می شدم. این کارگران چگونه با ماسک هایی شبیه به آن کار می کنند؟ ساعت کار کارگران هم عجیب است. حدود یک ساعت طول می کشد به رگه های ذغال سنگ برسند و بیشتر از سه تا چهار ساعت هم نمی توانند کار کنند و باید بازگردند.

یافتن رگه ذغال سنگ مرغوب در معدن کار دشواری است. استخراج از آن هم دشوار تر است. کارگران باید ذغال سنگ را با تیشه یا پیکور از دیواره ها جدا  کرده و سوار واگن ها کنند. گاهی باید خوابیده این کار را انجام دهند و بیشتر اوقات نشسته در تونل ها هستند، زیرا در انتهای معدن ارتفاع تونل بسیار کم می شود. هر چه پیشتر می رفتیم و این آقا توضیح می داد نفسم بیشتر بند می آمد. گرده های ذغال را در بینی ام احساس می کردم. راه رفتن برایم سخت شده بود و ترس هم مزید بر علت شده بود، اگر حالا معدن ریزش کند چه بلایی بر سرم خواهد آمد. به زحمت به آن آقا گفتم که اگر می شود برگردیم. ایشان هم با لبخندی زد گفت: چیزی نیامده ایم، بگذار تا به اولین انشعاب برسیم، ولی چند لحظه بعد گفت: باشد برمی گردیم.

وقتی برگشتیم تا به سمت ابتدای معدن برویم هیچ خبری از نور ورودی معدن نبود، یعنی ما چقدر آمده ایم که ورودی معدن دیده نمی شود! این هم بر وخامت اوضاعم افزود. در بازگشت به این فکر می کردم که کارگران معدن چقدر کار سختی دارند. در جایی که فقط تاریکی است و نور چراغ اندکی را روشن می کند، کار می کنند. تنفس در حالت عادی اینجا سخت است و انسان احساس خفگی می کند. کار در چنین محیطی اصلاً برایم قابل تصور نبود. واقعاً درست گفته اند که سخت ترین کار، کار در معدن است.

چیزی به ورودی تونل نمانده بود که آن آقا به من گفت: کمی عجله کنید، امکان دارد واگن ها برسند. تا این را شنیدم، ترس تمام وجودم را فرا گرفت، فاصله ای بین ریل و دیواره ها نبود تا پناه بگیرم و اگر واگن ها می رسیدند حتماً مرا له می کردند. مرگ در چنینی جای تاریکی اصلاً خوب نیست. دست پاچه شدم و شروع کردم به دویدن. آن آقا می گفت: ندو، من فقط گفتم کمی عجله کن. ولی من اصلاً توجه نمی کردم. چند قدمی مانده بود تا از تونل خارج شوم و خودم را برهانم که پایم به چیزی گیر کرد و محکم به زمین خوردم.

کاملاً پخش زمین شده بودم و تنها شانسی که آورده بودم این بود که با ریل برخورد نکرده بودم و روی چوب های زیرش افتاده بودم. آن آقا آمد و دستم را گرفت و بلندم کرد. غرغر می کرد که چرا اصلاً مرا به داخل تونل برده است. زیاد دردم نیامده بود، ولی وقتی لباسهایم را دیدم، آه از نهادم برخواست. شلوار قهوه ای و پیراهن کرم ام کاملاً سیاه شده بودند. می خواستم با دست تمیز کنم که آن آقا نگذاشت و گفت: دست نزن که بدتر می کنی، چقدر هول کردی، نگفتم که این بلا را بر سرت بیاوری. سپس به سمت ساختمانی رفتیم که صدای مهیبی از آن می آمد و لوله هوا هم از آنجا خارج می شد.

موتور بسیار بزرگی در این ساختمان در حال کار بود. صدایش آن چنان بود که هیچ غیر از آن شنیده نمی شد. آن آقا مرا به گوشه ای برد و شلنگی را مقابلم گرفت و شیرش را باز کند. هوا چنان با فشار بر من می دمید که به سختی می توانستم بایستم، حتی چند قدم هم عقب رفت که به دیوار چسبیدم. فشار بادهای آپاراتی ها در برابر این فشار به نوازش شبیه بود. وقتی سمت صورتم گرفت اصلاً نمی توانستم چشمانم را باز نگاه دارم. شلنگ را به طرف دیگری گرفت و چیزی به من گفت که در این همه صدا نشنیدم و نفهمیدم، ولی وقتی با دست اشاره کرد، دانستم که باید بچرخم. می چرخیدم و او با باد مرا سریع تر می چرخواند، چیز نمانده بود فرفره شوم.

خوشبختانه این کار جواب داد و بخش عمده ای از سیاهی ها از لباسم زدوده شد. فقط لکه های جاهایی که در همان ابتدا با شدت به زمین خورده بود اندکی باقی ماند. از ایشان بسیار تشکر و هم چنین عذرخواهی کردم. وقتی از ساختمان بیرون آمدیم، واگن ها به همراه کارگران که سوار آنها بودند، در حال ورود به معدن بودند. لکوموتیو این واگن ها بسیار کوچک بود، به صورتی که فقط یک نفر روی آن نشسته بود، هیچ محفظه یا اتاقکی نداشت. باقی کارگران هم در واگنها نشسته بودند. دستی به عنوان سلام و خدا قوت برایشان تکان دادم که آنها هم جوابم را کامل دادند.

دو سوال هنوز ذهنم را درگیر کرده بود، اول این که این آقا از کجا فهمید که واگن ها در حال حرکت به سمت تونل معدن هستند. چون در آن زمان هیچ صدا و اثری از آن ها نبود و ضمناً مدتی طول کشید تا واگن ها برسند. وقتی از ایشان پرسیدم، با همان اخم گفت: ساعت شروع کار معدن هفت و نیم است. من فقط گفتم عجله کنید که شما اصلاً حرف مرا گوش نکردید. سوال دومم نحوه تخلیه این واگن ها بود که باز پرسیدم و ایشان هم باز غرغر کنان جواب داد، واگن ها به پهلو می چرخند و بارشان را در سمت گودی تخلیه می کنند. فکر کنم از دست من کلافه شده بود، زیرا با دست کامیون را نشانم داد و گفت: ماشین آمد. من هم پشت سر هم تشکر و عذرخواهی می کردم تا از دلش درآورم، نمی دانم چه شد که ناگهان با صدای بلند گفت: برو، ماشین رفت.

تا در کامیون نشستم، آقای راننده گفت: رفتی داخل معدن؟ در تیل آباد بعد از نیم ساعت معطلی، وقتی وانتی آمد و جلو نشستم، راننده تا مرا دید، گفت: معدنی بودی؟ آقای مدیر هم در مدرسه بعد از سلام و احوال پرسی، گفت: انگار معدن بودی! همه فهمیده بودند که من به داخل معدن رفته ام. لباس هایم تمیز بود و فقط چند لکه کوچک داشت، پس اینها از کجا فهمیدند من معدن بودم. وقتی جلوی آینه رفتم، آنجا فهمیدم اوضاع از چه قرار است. فرصت نکرده بودم آبی به سر و صورت بزنم و تقریباً حاجی فیروز شده بودم. وقتی صورتم را شستم، فقط آب سیاه می آمد. چند دقیقه در معدن بودم و این چنین سیاه شدم، پس کارگران معدن چقدر سیاه می شوند. واقعاً باید به آنها خداقوت جانانه ای گفت.

توضیح تصویر: تونل مسیر راه آهن معدن ذغال سنگ آزادمهر سوادکوه(ابتدای جاده آلاشت)                           1404/11/22 

319. کنسرت

همیشه تابستان برای من زمانی برای استراحت و رفع خستگی بعد از نه ماه کار است. برای همین اکثر اوقات را درخانه می گذرانم، به قول مادرم یا خواب هستم، یا پشت کامپیوتر و یا در حال خواندن کتاب، هیچ گزینه دیگری به غیر از این ها نیست. اهل خانه همیشه نگران زخم بستر گرفتن من در سه ماهه تابستان هستند!! ولی به نظر خودم بیرون زیاد می روم، برای خرید نان یا وسایل مورد نیاز خانه همیشه من بیرون می روم. پس این گفته ها در مورد من مصداق ندارد ولی متاسفانه دیگران طور دیگری مرا قضاوت می کنند.

ولی تابستان امسال اصلاً حال و هوای خوبی ندارد، با اتفاقاتی که در مدرسه رخ داد و مخصوصا رفتن حمید، تمام خستگی ها در جانم مانده و بیرون نمی رود.  سال تحصیلی بعد همواره مقابل چشمانم است و هراس آن جان از تنم می کاهد. یادآوری اتفاقات و درگیری ها عذابم می دهد و وقتی فکر می کنم دیگر حمید نیست تا با تصمیمات درستش تبعات آن را کاهش دهد، نفسم بند می آید. آقای مدیر هم هنوز چند سالی تا بازنشستگی دارد و بودنش در مدرسه حتمی است. غم سال و سال های بعد مرا رها نمی کند.

در این تابستان گرم و سوزناک برای فرار از این تفکرات یک همدم دیگر هم دارم، اینترنت که با آن می توانم دنیا را ببینم. گشت و گذار در وب و یافتن مطالب مورد علاقه ام برایم بسیار جذاب است. کار دیگری که تازه یاد گرفته ام، خرید اینترنتی به همراه پرداخت اینترنتی است. دیگر لازم نیست به خودپرداز بروم و کارت به کارت کنم، همانجا در اینترنت پرداخت می کنم، این مورد خیلی برایم خوب بود. من تا به حال از سایت «آدینه بوک» یکی دو باری کتاب گرفته ام و چند باری هم بلیط قطار خریده ام.

با خرید یک کارت اشتراک دوهزار تومانی برای بیست ساعت، با برنامه و صرفه جویی حدود دو هفته را می گذراندم. فقط بدی اینترنت این است که در زمان اتصال تلفن خانه مشغول می شود و امکان تماس نیست. به همین خاطر معمولاً در انتهای شب حدود یک ساعت را به اینترنت اختصاص می دهم. البته سرعت اینترنت بسیار پایین است و عکس ها به سختی دانلود می شوند، گاهی باید چند دقیقه صبر کنم تا سایتی بالا بیاید. ولی همه این سختی ها می ارزد، مخصوصاً برای سایت ویکی پدیا که تازه با آن آشنا شده ام.

اواخر تیر بود، در شبی گرم که کولر هم یارای خنک کردن نداشت، خسته و بی حوصله بودم. کامپیوتر را روشن کردم و با صدای ناهنجار مودم به اینترنت وصل شدم، منتظر صدای اعتراض دیگران بودم که خوشبختانه اتفاق نیفتاد. بی هدف در صفحات وب می گشتم. حتی حوصله سایت هواپیماها را که بسیار به آن علاقه دارم را نداشتم. حالم خوب نبود. در یکی از این صفحات در گوشه ای تصویر استاد شجریان را دیدم، فکر خوبی به ذهنم رسید، بروم و درباره ایشان جستجو کنم، حتماً می شود آلبوم هایی از استاد را دانلود کرد، البته با این سرعت کم  خیلی طول خواهد کشید ولی خالی از لطف نیست.

روی تصویر استاد کلیک کردم و صفحه ای باز شد درباره کنسرت ایشان در تهران، زمان هفته اول مرداد و مکان هم سالن وزارت کشور بود. در پایین صفحه هم نوشته بود «رزرو اینترنتی». روی آن کلیک کردم و صفحه دیگری باز شد که تاریخ ها در آن ثبت شده بود، سه روز بود. روی روز وسطی زدم و باز صفحه ی دیگری باز شد که انتخاب بلیط بود. از هشتاد هزار تومان شروع می شد و تا صد و پنجاه هزار تومان. خیلی گران بود، ولی افسوس من از جایی دیگر بود، این همه مدت در تهران زندگی کرده بودم و نتوانسته بودم به چنین کنسرت هایی بروم، حالا که در گرگان هستم از کنسرت استاد شجریان مطلع می شوم، ای کاش آن موقع هم اینترنت داشتم.

کامپیوتر را خاموش کردم و به رختخواب رفتم. فکر کنسرت از ذهنم بیرون نمی رفت. هر چه قدر سعی می کردم خودم را قانع کنم که نمی توانم بروم، نیروی مرموزی مرا وادار به قبول این موضوع نمی کرد. بعد از کلی بحث و درگیری در درونم، به خودم گفتم من باید بروم، تابستان است و بیکارم، از طرفی در تابستان خرج خاصی ندارم و پول کنسرت را فعلاً دارم، برای رفت و آمدش هم بلیط قطار می گیرم که برای ماه بعد است و حقوق را واریز می کنند، پس چرا به این کنسرت نروم؟

نمی دانم ساعت چند بود که باز کامپیوتر را روشن کردم، در اتاق را بستم تا صدای مودم باعث بیدار شدن بقیه نشود که متاسفانه شد و پدرم غرغری کرد. نام استاد شجریان را جستجو کردم و دوباره آن سایت را یافتم.  تمام مراحل را انجام دادم و برای روز دوم یک بلیط هشتاد هزار تومانی انتخاب کردم، وقتی زمان پرداخت رسید دو دل شدم که مبادا کلاه برداری باشد، چون این روزها بسیار شنیده ام که در خریدهای اینترنتی امنیت زیادی وجود ندارد و فقط از سایت های مطمئن باید خرید کرد. من این سایت را نمی شناختم و هیچ اطمینانی هم به آن نداشتم. ولی شوق و هیجانم برای کنسرت بر من  فائق آمد و عقل را به کناری نهادم و هشتاد هزار تومان که نیمی از حقوقم بود را برای این بلیط پرداخت کردم.

اولین شوکی که به من وارد شد، آمدن صفحه خطا بعد از زدن دکمه پرداخت بود. صفحه را دوباره بازآوری کردم و همان خطا نشان داده شد. هیچ رسیدی که بتوانم به آن استناد کنم در صفحه ظاهر نمی شد. تا ساعت شش صبح عرق می ریختم و هزار بار سایت را مجدداً بالا می آوردم تا این که در آخرین بار صفحه رسید پرداخت و شماره بلیط ظاهر شد و سریع آن را روی کاغذ یادداشت کردم. چند ساعتی را در اضطراب شدید گذرانده بودم و حالا هم هنوز مضطرب بودم که آیا واقعاً این بلیط کنسرت است؟

اول مرداد با من تماس گرفتند و گفتند که برای گرفتن برگه بلیط همان روز کنسرت ساعت نه تا دوازه ظهر به نشانی ای که اعلام کرده اند مراجعه کنم. آنجا بود که آرامش به طور کامل به من بازگشت و شوق رفتن به کنسرت توانست در من قلیان یابد. به همان صورت اینترنتی بلیط قطار از گرگان به تهران را برای شب قبل کنسرت خریدم. صبح به تهران می رسیدم و بلیط را می گرفتم و بعد به کنسرت می رفتم، برای بازگشت فکر جالبی به سرم زد، برای فردای کنسرت بلیط قطار تهران به ساری را گرفتم. این قطار ساعت هفت صبح از تهران به راه می افتاد و سه  بعدازظهر به ساری می رسید. بعد از مدتها می توانستم مسیر زیبای راه آهن شمال را در روز ببینم.

روزها را می شمردم و نمی دانم چرا نمی گذشتند تا به روز حرکت برسم. بعد از یک هفته که برایم بسیار طولانی تر گذشت، شب موعود فرا رسید و سوار قطار شدم. این بار دوربین دیجیتالم را نیز به همراه داشتم تا اگر شد از کنسرت و همچنین مسیر راه آهن در برگشت عکس بگیرم. صبح ابتدا در میدان راه آهن به یاد زمانی که رفت و آمد می کردم، کله پاچه جانانه ای صرف کردم و بعد به نشانی ای که برای بلیط کنسرت گفته بودند رفتم. در خیابان انقلاب و نزدیک میدان فردوسی بود.

بلیط به همراه برشور را به من دادند و بعد یکی از آنها متعجبانه از من پرسید که چه طور توانسته بودم اینترنتی بلیط را تهیه کنم؟ این اولین تجربه فروش بلیط کنسرت به صورت اینترنتی بوده و به خاطر هجوم بسیار متقاضی های خرید بلیط، کل سایت از کار افتاده بود. من جزء معدود کسانی بوده ام که توانسته اند بلیط را اینترنتی تهیه کنند. من هم داستان شب تا صبح بیدار ماندم را برای مشکل در لحظه پرداخت برایشان تعریف کردم. در نهایت همه در آنجا به من گفتند که بسیار شانس آورده ام. نمردیم و یک بار در این زندگی شانس به ما رو آورد.

کنسرت ساعت هشت شب در سالن وزارت کشور بود. ناهار یک ساندویچ خوردم و به سمت چهار راه ولی عصر پیاده به راه افتادم. روی یکی از صندلی های محوطه تئاتر شهر نشستم و به آدم هایی که تند تند راه می رفتند نگاه می کردم، خیلی دوست داشتم بدانم در تک تک ذهن آنها چه می گذرد؟ چرا این قدر شتابان راه می روند؟ از چه سو این قدر مضطرب به نظر می رسند؟ کلاً چرا سرعت در اینجا زیاد است؟ باز به تناقض های همیشگی ام در مورد شهر و روستا رسیدم. هرچقدر درروستا آرامش و هست و متانت، اینجا شتاب است و خشونت. کدام درست است واقعاً نمی دانم! ولی برای من روستا همیشه بهتر بوده است.

بعد از چند ساعت نشستن مقابل تئاتر شهر، از همان جا پیاده به سمت میدان فاطمی و وزارت کشور به راه افتادم. از هوای گرم مرداد تهران هیچ نمی فهمیدم، از این همه راه رفتن هم اصلاً احساس خستگی نمی کردم. شوق رسیدن به کنسرت استاد شجریان مرا چنان در خود برده بود که هیچ از هیچ نمی فهمیدم. ساعت هفت غروب مقابل سالن بزرگ وزارت کشور بودم و برخلاف تصورم که زود آمده ام، بسیاری آنجا بودند.

در آن مدتی که منتظر باز شدن درها بودم چیزهایی دیدم که مرا بهت زده کرد. بلیطی که من به قیمت هشتادهزار تومان خریده بودم، به قیمت دویست تا دویست پنجاه هزار تومان خرید و فروش می شد. قیمت های دیگر که واقعاً سرسام آور بود. مانده بودم که برای یک کار فرهنگی و هنری چه طور می شود این گونه دلالی کرد و از طریق آن کسب درآمد داشت؟! بیشتر تعجبم از آنهایی بود که این بلیط ها را با این فکر خریده اند و به مشتاقان این چنین می فروشند. بی فرهنگی بیداد می کند حتی در جایی که نماد فرهنگ است.

در سالن باز شد و بعد از کنترل بلیط وارد سالن شدم. فراخی و عظمتش مرا گرفت. تا به حال چنین سالنی را ندیده بودم، چند باری به سالن تالار فخرالدین اسعد گرگانی رفته بودم، بسیار زیبا بود ولی در برابر این سالن به اتاقی کوچک می ماند. صندلی خود را یافتم، سمت راست سالن و در میانه ها قرار داشت، خوشبختانه زیاد دور نبود ولی به خاطر این که در گوشه بود، زاویه دیدش کمی محدود بود، ولی همین جا هم از سر من زیاد است. تا چشم بر هم زدم، تمام سالن پر شد و به واقع جای هیچ سوزن انداختنی نبود.

متاسفانه همان زمان ورود دوربینم را از من گرفتند و گفتند حق تصویربرداری ندارم. از خیلی ها گوشی تلفن همراه را که قابلیت تصویر برداری داشت را می گرفتند و از بقیه هم می خواستند تا گوشی ها را خاموش کنند. همه رعایت کردند و تمام گوشی ها خاموش شد. به نظرم این کار کاملاً درست است. در کنسرت نباید هیچ آلودگی صوتی ایجاد کرد و فقط باید شنید و لذت برد.

منتظر شروع برنامه بودم و دل در دلم نبود، برای اولین بار استاد شجریان را می توانستم از فاصله ای نزدیک ببینم. چراغ ها خاموش شد و لحظه دیدار فرا رسید. استاد فروتنانه از پشت صحنه به همراه گروهش وارد شد. همه ایستاده تشویق می کردند و استاد و گروهش فقط تعظیم می کردند. افتادگی این مرد را به راحتی می شد دید و فهمید.  تشویق جمعیت را پایانی نبود. حال و هوای سالن جور دیگری شده بود. گروه استاد شامل پنج نفر بود، همایون شجریان تنبک و آواز،  محمد فیروزی عود، سعید فرج پوری کمانچه،  مجید درخشانی تار و حسین رضایی نیا دف و دایره.

بعد از کلی تشویق، کنسرت با قطعه «دیدار» که در واقع برای من دیدار استاد بود آغاز شد. من خیلی تخصصی موسیقی سنتی را نمی شناسم و به واسطه ابراهیم و حمید در وامنان با این موسیقی غنی آشنا شده ام. به همین خاطر فقط از شنیدن آن حظ وافر می برم و زیاد از فنون آن را نمی فهمم. مخصوصاً که این آلبوم جدید است و تا کنون نشنیده ام. ابیاتی از غزل های سعدی و اشعار مولانا که در این اآلبوم خوانده می شد بسیار تاثیر گذار بود، آن هم با صدای استاد. احساس سبکی می کردم، دوست داشتم سقف باز شود و پرواز کنم. حالم دگرگون شده بود. تا به حال چنین حسی را تجربه نکرده بودم.

هر چه پیش تر می رفت من هم بیشتر در این موسیقی غرق می شدم. هیچ تقلایی هم برای نجات خود انجام نمی دادم. اینجا غرق شدن یعنی زنده شدن، اینجا غرق شدن یعنی نفس کشیدن، اینجا اگر غرق نشوی مرد زندگی نیستی. ساز آواز چنان روح را جلا می بخشید که هیچ چیز دیگری نمی توانست چنین کاری کند. ساز و آواز«دل شکن» که اشعارش از سعدی بود، با صدای استاد چنان دلم را شکست که هرآن چه در آن بود به باد فنا رفت. انگار باید می شکست تا رها شود.

در تصنیف «عشق حقیقی»، چشم رضا و مرحمت بود که بر من باز شد. تصنیف چنان زیبا و عالی اجرا می شد که وصف آن مقدور نیست. چه طور می شود این شش نفر این گونه بر روح و جان انسانها تاثیر می گذراند. هیچ طبیبی و هیچ حکیمی و هیچ عالم و روحانی ای این طور نمی تواند درون انسانها را جلا بخشد. صیقلی که استاد با صدایش و گروهش با نوایش بر من می زد را تاب تحمل نداشتم. حالم طور دیگری بود، احساس معلق بودن در فضا را داشتم. به نظرم این سالن با تمام ساکنینش همچون سفینه ای شده بود که داشت با سرعت نور آفاق و انفس را می پیمود، هیچ کس در حال خویش نبود و همه غرق در این بی وزنی بودند.

ساز آوازی دیگر و حال هوایی دیگر، هر قطعه ای که نواخته می شد و استاد می خواند همچون مرهمی بود که بر زخم ها می نشست. تصنیف «ساقیا» نیز بر اوج زیبایی ها بود.

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

واقعاً این شعر وصف حال ما بود در این سالن، جام جان افزایی بود که استاد بر جان ما می ریخت و ما را زنده می کرد. اینجا همه از این می ناب سیراب بودند.

وقت استراحت به موقع اعلام شد، بعد از طی آفاق و انفس آن هم با سرعت نور می بایست کمی نیروی خود را تجدید می کردیم برای پروازی دیگری در دنیایی دیگر. به شدت احساس شادابی می کردم ولی بدنم به شدت خسته بود. خستگی ای که برایم لذت بخش بود. آبی به سر و صورت زدم و مقداری هم نوشیدم تا نفسی چاق کنم. تاب ایستادن نداشتم و بهترین جا را برای استراحت نمازخانه یافتم. نشستم و پایم را دراز کردم تا کمی جان بگیرد و بتواند مرا در ادامه این راه همراهی کند.

نوبت دوم شروع شد، آن هم با آوازی که همچون نیشتر بر دلم زد.

من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم

بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم

به یاد حمید افتادم که در سال بعد دیگر نیست، دوستی که از برادر به من نزدیک تر است. دوستی که همیشه پشتیبان من بود و برایم تکیه گاهی مطمئن بود. او تا ابد دوستم هست و وجودش برایم مرحمتی است ولی حیف که دیگر در وامنان نیست.

چهارمضراب «رقص پروانه» واقعاً طربناک بود، کم مانده به سماع برخیزم و به میدان روم و بچرخم و بچرخم و بچرخم. بند بند بدنم با این موسیقی می رقصید و هیچ توجهی به من نداشت. عقل به کل تعطیل شده بود و دل بود که می تازید و هرچه می خواست می کرد. حتی نگاه متعجبانه اطرافیانم هم مرا به خود بازنگرداند و این دل که بعد از مدتها اندکی رهایی یافته بود، با تمام قوا هرآنچه می خواست می کرد. عقل چنان در پستو رفته بود که حتی نگاهی هم نمی انداخت.

قطعات یک به یک اجرا می شد و روح و روان مرحله مرحله عروج می یافت. وقتی اعلام کردند که استاد به عنوان حسن ختام می خواهد تصنیف «مرغ سحر» را بخواند، غمی جانکاه بر من مستولی شد، تمام شدن این کنسرت و این حال هوا را برنمی تابیدم. ای کاش می شد ساعت ها در اینجا می بودم و فراغ از هرچه وابستگی هاست، می چرخیدم و می چرخیدم و می چرخیدم. ولی افسوس که این ممکن نیست و در این دنیا همه چیز را پایانی است.

استاد وقتی مرغ سحر را شروع کرد، نمی دانم چه شد که منقلب شدم، دیگر کنترل خود را نداشتم و اشک بود که از چشمهایم سرازیر می شد. گریه ای که نمی دانم از کجا نشات گرفت مرا در خود بلعید. به یاد ندارم تا کنون چنین گریسته باشم، هق هق می زدم و درونم توفانی بود ناپیدا. انگار این تصنیف بیان غم ما ایرانیان است، بند بند آن حال روز ماست که واقعاً داغ ما را تازه می کند. قفسی که در آنیم را یارای شکستن نیست و نغمه آزادی آرزویمان شده است. ظلم ظالم و جور صیاد به واقع آشیانم را داده بر باد. آشیانی که با خون و دل برپا کرده ایم. آشیانه ای که مهد فرهنگ و تمدن والای ایران زمین است. باید کاری کرد و شام تاریک را سحر کرد.

فکر می کردم من فقط در این حال و هوا هستم، ولی وقتی کمی به خودم آمدم و اطراف را نگریستم، بسیاری اشک از چشمانشان جاری شده بود. همه داغی در دل دارند، داغی به وسعت این سرزمین. داغی که راه نفس همه را بسته است. در صدای استاد هم غمی بود که همراه ما بود. آخرین قطعه سخت ترین آن بود که بغض همه را ترکاند. استاد خداحافظی کرد و رفت و من ماندم و یاد و خاطره این شب عزیز. همه سالن را ترک کرده بودند ولی من هنوز نشسته بودم و در ذهنم داشتم امشب را مرور می کردم تا این آخرین لحظات را هم با بودن در این مکان به یاد استاد بگذرانم. نمی دانم چقدر نشسته بود که بر پشتم زدند و با لبخند مرا به بیرون هدایت کردند.

پیاده راه می رفتم و در ذهنم هنوز در حال هوای کنسرت بودم. تا به خود آمدم میدان ولی عصر بودم. به ساعت که نگاه انداختم مبهوت ماندم، ساعت چهل و پنج دقیقه بامداد بود. حداقل چهار ساعت را در کنسرت بوده ام که هیچ از گذران آن نفهمیدم. به نظرم این ساعات را در این دنیا نزیسته بودم. حیف که تمام شد. حالا مانده بودم چه کنم؟ به خانه کدامیک از بستگان بروم؟ در این ساعت هیچ جا نمی شود رفت، خیلی دیر و بدموقع است. برایم جالب بود که همه بستگانم در تهران هستند ولی به هیچ جا نمی توانم بروم. در این شرایط  مسافرخانه بهترین گزینه است.

ماشین بسیار کم بود و با کلی معطلی به میدان راه آهن رفتم. ساعت یک ونیم شده بود و به دنبال مسافرخانه بودم که فکر خوبی به ذهنم رسید. من ساعت هفت صبح بلیط  قطار به ساری را دارم. این شش ساعت ارزش رفتن به مسافرخانه را ندارد، در همان سالن راه آهن روی صندلی استراحت می کنم. وارد سالن راه آهن شدم، خلوت بود و آنانی هم که بودند همه روی صندلی ها خوابیده بودند. گوشه ای را یافتم و روی صندلی ای که در کنار ستونی بود نشستم. دوربین را حمایل بستم تا اگر خوابم برد به سرقت نبرند و سرم را روی ستون تکیه دادم و دیگر هیچ نفهمیدم.

چشمانم را که باز کردم، هوا روشن شده بود، ساعت شش بود، خوب شد که خواب نماندم. جالب این بود که در این وضعیت دشوار به خواب رفته بود و حتی خواب کنسرت را نیز دیده بودم. تجربه هایی که در این چند ساعت کسب کرده بودم را تا کنون نداشته ام، مخصوصاً خواب روی صندلی ایستگاه راه آهن شهری که محل تولدم است. سوار قطار شدم، در کوپه ای که بودم باقی اعضا یک خانواده بودند. تا گرمسار را نشستم و از آنجا به بعد به راهرو رفتم و شیشه پنجره قطار را پایین کشیدم و تا خود ساری ایستاده مناظر را می نگریستم. با دوربین هم عکس های زیادی گرفتم که به یادگار ماند.

وقتی قطار همچون مار از دل کوه های البرز می گشت و از تونلی وارد تونل دیگری می شد. من چشمانم فقط مناظر را می دید و گوشهایم چیزی نمی شنید الی تصنیف هایی که دیروز شنیده بودم. این ترکیب تصاویر و موسیقی چنان با هم هماهنگ بود که مرا کاملاً در خود فرو برده بود. پدر خانواده ای که در کوپه بودند چند باری مرا صدا کرده بود تا به کوپه بازگردم ولی انگار نشنیده بودم. در آخر تکانم داد تا فهمیدم، گفت: خودتان را اذیت نکنید، بفرمایید داخل کوپه.  گفتم: خیلی ممنون من همینجا راحتم. فکر کنم، فکر کرد من به خاطر خانواده اش بیرون آمده ام و به همین خاطر تا خود ساری از من پذیرایی کردند، میوه و تنقلات و ساندویچ ها الویه عالی، این بهترین حسن ختام این سفر کوتاه و پربار من بود.

1404/11/15

318. خستگی

دیگر نه نایی داشتم و نه جانی، ولی حمید هنوز به صحبت کردن با بچه ها و سعی در آرام کردنشان ادامه می داد. توانایی و قدرتش برای من که کاملاً قالب تهی کرده بودم، عجیب بود. خستگی نداشت و برای هدفش جانانه تلاش می کرد. واقعاً او را باید به عنوان مدیر می گذاشتند تا مدرسه ای عالی می ساخت. او اهل مطالعه بود و برای هر کاری ابتدا فکر می کرد. تحلیلش از اوضاع عالی بود و در اکثر اوقات تصمیماتش نتیجه ای درست به بار می آورد. او همیشه یار یاور دانش آموزان بود.

امتحانات که شروع شد، نفس راحتی کشیدم و احساس می کردم بار سنگینی از دوش هایم برداشته شده است. البته بیشتر این بار بر روی دوش های حمید بود و من فقط در حیاط و کلاس ها اوضاع را کنترل می کردم. در این ایام بچه ها می آمدند امتحان می دادند و می رفتند و دیگر خبری در مدرسه نبود تا مراقب آن باشیم. هنوز چیزی از این رهایی ام نگذشته بود که باز هم نفسم در سینه حبس شد. برگه های امتحان ریاضی که اولین امتحان بود را تصحیح کردم، فاجعه  ای رخ داد بود، بیشتر دانش اموزان نمره زیر ده و بسیار پایین کسب کرده بودند. خیلی از بچه ها بخش عمده برگه ها را سفید گذاشته بودند که هر کدام همچون تیری بود که بر قلب و روحم می نشست.

شاگرد زرنگ ها که همیشه نوزده یا بیست می شدند به شانزده و هفده عدول کرده بودند. دیگر نمره متوسط نبود و اکثریت در بخش ضعیف قرار می گرفتند. هر برگه ای که تصحیح می کردم، آهی از نهادم برمی خواست و زخمی بر وجودم می نشست. تا به حال این گونه نشده بود که بخش عمده کلاس این چنین نمره بد بگیرند. حداقل نیمی از کلاس نمره قبولی می گرفتند و یک چهارم کلاس هم با نمره مستمر قبول می شدند. ولی حالا تعداد قبولی ها در هر کلاس به زحمت به تعداد انگشتان یک دست می رسید.

کجای کارم اشتباه بوده که چنین وضعیت اسف باری رخ داده است؟ من که همه تلاشم را کرده بودم، احتمالاً نقصی در کارم بوده، پس باید فکر کنم و آن را بیابم. ولی هرچه فکر می کنم به جایی نمی رسم. چقدر کلاس جبرانی گذاشتم تا درس را با سرعت مناسب پیش ببرم که برای همه قابل فهم باشد. چقدر دانش آموزان را وادر کردم که نمونه سوال حل کنند. چقدر پای تخته با تک تک آنها بحث می کردم تا مطمئن بشوم اول فهمیده اند و بعد محاسبه می کنند، ولی افسوس که کارهایم هیچ نتیجه ای نداشت. باید به دنبال علت می گشتم، شاید روش تدریسم از پایه اشتباه است. با این فکر همه چیز بر روی سرم آوار شد و مجالی برای حرکت و تنفس نداشتم.

خستگی یک سال تلاش و زحمت که برای آموزش این بچه ها کشیده بودم بر تن و جانم چنان نشست که دیگر یارای بلند شدن نداشتم. یاس تمام وجودم را گرفته بود و کاملاً زمین گیر شده بودم. دیگر به هیچ چیز حتی به خودم هم امید نداشتم. همچون کشاورزی بودم که بعد از یک سال رنج و محنت در کاشت و داشت، حالا هیچ محصولی برای برداشت نداشت، زمینم لم یزرع شده بود و حتی نمی شد چیز دیگری در آن کاشت. چقدر کود به این زمین دادم، چقدر علف های هرزش را یکی یکی چیدم تا مانع رشد و بالندگی محصولم نشود، ولی همه این کارها هیچ افاقه ای نکرده بود، کارم از بن و ریشه مشکل داشت.

بعد از آن همه فشارهایی که در مدرسه تحمل کرده بودم، این نمرات همچون تیر خلاصی بود که می خواست مرا از هستی ساقط کند، ولی هنوز یکی بود که پشت به او گرم داشتم و او هم امیدم را مبدل به یاس نمی کرد. حمید با صحبت هایش که همچون نفس مسیحایی بود، مرا از دیار مردگان به بیرون آورد. او کاملاً منطقی و با استدلال های محکم با من صحبت کرد و باعث شد که اندکی از آن غم من کاسته شود. او در گفتگو روشی را پیش می برد که به نظرم قاعده فیلسوفان است.

در ابتدا مرا به خودم ارجاع داد، می گفت: خودت بهتر از هر کسی می توانی درباره خودت قضاوت کنی. آیا در کار کم گذاشتی؟ آیا مسئولیتی که داشتی را به درستی انجام ندادی؟ خودت بهتر از هر کسی می توانی جواب خودت را بدهی. در این جواب هیچ شکی وارد نیست. در گام اول خودم دانستم که من به عنوان دبیر تا جایی که در حد توانم بوده کارم را انجام داده ام، و اهمال کاری نکرده ام و به قول حمید در این مورد هیچ شکی ندارم. شاید باید بیشتر دقت می کردم یا بر روی اشتباهات بچه ها بیشتر کار می کردم، ولی مشکل عمده زمان بود که مرا محدود می کرد. پس ایراد چندانی در روش کارم نبود.

حمید در گام دوم به دنبال علل وقوع چنین اتفاقی گشت و تمامی آنها را لیست کرد. تفاوت های فردی در یادگیری، عدم انگیزه، ضعف در پایه های قبلی، شرایط اقتصادی، اجتماعی، روانی خانواده، محیط مدرسه و.... بیشتر این عوامل از کنترل ما خارج است و هیچ کاری برای آنها نمی توانیم انجام دهیم، آنهایی هم که قابل پیگیری است چنان رسیدن به نتیجه در آنها کار مشکلی است که از عهده یک معلم خارج است و ریشه در جاهای دیگر دارد. تنها عاملی که من دبیر باید به آن بسیار اهمیت بدهم تفاوت های فردی است.

بعد حمید گفت: اتفاقات چند ماهه اخیر مدرسه می تواند عامل این موضوع باشد. البته این فرضیه است و باید صبر کرد تا بقیه امتحانات هم برگزار شود و روند نمرات بچه ها را بررسی کرد. اگر در بیشتر امتحانات این افت را شاهد بودیم می توانیم رفتار جمعی بچه ها را بر اساس این دلیل بررسی کنیم. این حرف حمید را قبول کردم، آن فشاری که روی ما بود، حتماً بخش از آن هم روی خود بچه ها بود و همین می تواند باعث چنین افت شدید تحصیلی شود.

اما همه اینها فقط اندکی از غم مرا تسکین داد، هنوز به مزرعه ام می نگریستم و فراغ از هر علتی که می تواند داشته باشد به عدم رویش و بالندگی محصولم حسرت می خوردم. این مزرعه اگر آن همه عوامل مخل نبود می بایست حالا پر از سنبله های سرحال و قبراق باشد که درون شان پر است از دانه های آگاهی و دانش و علم و از همه مهم تر اخلاق. چند صباحی است که در کل مزارع ما آفت نشسته و محصول را به فنا می دهد، و هیچ کس هم به فکر درمان نیست.

در مدرسه دخترانه خوشبختانه همه چیز خوب بود، نمره بچه ها در حد معقول و حتی بهتر هم بود. در سالی که گذشت واقعاً تفاوت فاحشی را بین دو مدرسه شاهد بودیم. یکی با مدیری جدید و تازه کار و یکی دیگر با مدیری با سابقه، ولی نتایج بسیار از آن چه پیش بینی می شد متفاوت بود. واقعاً تفاوت در نگاه چقدر می تواند در مدیریت یک مدرسه کوچک این قدر اختلاف ایجاد کند؟ آن که فکر می کند تازه کار است و زیاد موفق نیست، در واقعیت در اوج است و آن یکی که در توهمش در اوج است در سراشیبی سقوط قرار دارد.

در روز دوم امتحانات خانم مدیر بخشنامه ای را به من و حمید داد و گفت: بخشنامه انتقال درون استانی است، شما چون هر دو  از گرگان می آیید، فکر کنم این بخشنامه مربوط به شما باشد. واقعاً احسنت به این خانم مدیر، چقدر به فکر دبیران مدرسه اش است. آن تفاوت در نگاه در همه رفتارها کاملاً مشهود است. من اصلاً از این فرم انتقالی خوشم نمی آید، سر منتقل نشدن به تهران و بازگشت خانواده، از این موضوع متنفرم، به همین خاطر به حمید گفتم: من از این فرم ها خاطره خوبی ندارم، چند سال پر کردم و چه بلا ها که نکشیدم و در نهایت هم نشد که نشد. انتقالی چه درون استانی چه برون استانی پارتی می خواهد که ما نداریم، بهتر است پر نکنیم و خودمان را سنگ روی یخ نکنیم.

ولی حمید با همان منطق محکمش گفت: این انتقالی حق ما است و ما باید برای آن تلاش کنیم، پر کردن فرم حداقل کاری است که باید انجام دهیم. بر فرض حرف شما هم اگر درست باشد، نباید کوتاه آمد و باید تا حد توان تلاش کرد. ضمناً انتقال درون استانی راحت تر از برون استانی است، تازه تو برای تهران متقاضی بودی که انتقال به آنجا کار سختی است. مانند همیشه هیچ جوابی برای گفته های منطقی حمید نداشتم و هر دو فرم ها را با دقت پر کردیم و تحویل خانم مدیر دادیم.

هفته بعد با حمید هم به اداره آزادشهر و هم به اداره گرگان رفتیم. اداره آزادشهر که آب پاکی را ریخت روی دستمان و گفت که به شدت نیرو کم دارد و نمی تواند موافقت کند. من گفتم: ما ده سال است در دورافتاده ترین منطقه شما تدریس کرده ایم، به نظر شما کافی نیست و حق نداریم به شهر محل زندگی خود برویم؟ مسئول آموزش نگاهی به من کرد و گفت: وقتی نیرو نداریم و استخدام هم نمی کنند، ده سال و بیست سال چه فرقی دارند؟ نمی دانم جوابش منطقی بود یا نه ولی خیلی مرا ناراحت کرد.

اداره گرگان هم همه چیز را منوط به عدم نیاز مبدا می کرد. می گفتند تا زمانی که آزادشهر شما را آزاد نکند، ما نمی توانیم کاری انجام دهیم. سیستم انتقالی از عدم نیاز مبدا شروع می شود و در صورت اعلام نیاز مقصد صورت می گیرد. هرچه گفتیم که به ما امیدواری بدهند که حداقل گرگان نیاز دارد تا ما تمرکزمان بر روی آزادشهر باشد،  چیزی به ما نگفتند تا امیدوار شویم. این آزاد شدن چقدر سخت است. این آزادشهر برای ما هیچ از آزادی نداشت.

من با تجربه ای که در این مورد داشتم می دانستم  که این اتفاق نه برای من و نه برای حمید که هیچ آشنایی در جایی نداریم نخواهد افتاد. گرگان مرکز استان است و بسیاری درخواست انتقال به این شهر را دارند. خیلی ها فکر می کنند وقتی به شهر بزرگ تر بروند پیشرفت خواهند کرد، ولی برای من آن پیشرفت معنایی ندارد. فقط این تفکر دیگران باعث شده که من نتوانستم به شهر محل تولدم یعنی تهران بروم و حالا هم نمی توانم به شهر محل سکونت فعلی خانواده ام یعنی گرگان برسم. با این روند، سال بعد هم همچنان وامنان هستم. فقط باید حواسم جمع باشد که مانند امسال تمام روزهایم در مدرسه را با حمید بگیرم، که اگر احیاناً دوباره مشکلاتی در مدرسه رخ داد، او پشتوانه ما و حتی کل مدرسه باشد.

دو تا امتحان مانده بود تا امتحانات تمام شود که آقای مدیر در دفتر مدرسه پسرانه با یکی از همکاران شروع به بحث و جدل کرد. با عصبانیت می گفت: این چه وضع نمره است؟ چرا این نمرات این قدر پایین است؟ همکار هم برگه ها را نشان آقای مدیر داد و گفت: خودتان ببینید که دانش آموزان چگونه پاسخ داده اند، آنها حتی یک کلمه از کتاب را نخوانده اند تا بتوانند پاسخی بنویسند، بیشتر سوالات را بدون پاسخ گذاشته اند. تازه من دست بالا تصحیح کرده ام وگرنه بیشتر دانش آموزان در درس من که نسبتاً ساده است تجدید می شدند. سردرگمی هم به عصبانیت آقای مدیر افزوده شد.

حمید به من اشاره کرد و فهمیدم منظورش چیست. فرضیه ما در مورد تاثیر سوء اتفاقات چند ماه اخیر بر روند آموزشی مدرسه تا حد زیادی مورد قبول است. وقتی آقای مدیر در جواب آن همکار گفت که در بقیه درس ها هم دانش آموزان ضعیف عمل کرده اند، ما دیگر تقریباً مطمئن شدیم که بچه ها تحت فشاری که بودند درس را رها کرده اند. تبعات مدیریت عجیب آقای مدیر در کوتاه ترین زمان خودش را نشان داد. داد و بی داد و بایکوت در مدرسه که مکانی فرهنگی است، به هیچ عنوان جواب نمی دهد و باید روش های مناسب در مدرسه پیاده شود.

این بار دیگر واقعاً نفس راحتی کشیدم که حداقل در این اتفاق من مقصر نبوده ام و عامل بسیار قدرتمندی باعث شده که دانش آموزان دیگر انگیزه درس خواندن نداشته باشند و این چنین دچار افت شدید تحصیلی شوند. لبخند حمید هم نشانگر همین موضوع بود. یک تفکر نادرست در بحث مدیریتی می تواند یک مدرسه را تباه کند و یک سال وقت و انرژی دبیران و دانش آموزان را به هدر دهد. حال درس به کنار، اخلاق دانش آموزان هم با این بی تدبیری از دست می رود.

هنوز یک ساعتی از این باز شدن نفسم نگذشته بود که باز دوباره اتفاقی افتاد که دیگر بار راه تنفس مرا بست. به شدت دچار خفگی شده بودم و نمی دانستم چه کار باید انجام دهم. این بار دیگر وضعیت برای من بسیار وخیم بود و هیچ راه علاجی برای آن وجود نداشت. به من زندگی عادی نیامده است، همیشه باید در سختی و تعب باشم، همیشه باید نفسم بند آید و زندگی به کامم تلخ شود. این دور گردون روزگار حتی نمی گذارد چند روزی نفسمان به حالت طبیعی باشد. با این اوصاف باید به کوه و دشت بزنم و از همه چیز بگریزم تا شاید کمی بتوانم نفس بکشم.

وقتی آقای مدیر خبر موافقت با انتقالی حمید را به او گفت، صدها برابر بیشتر از خوشحالی حمید من در غم فرو رفتم. بهترین دوستم که در واقع حکم برادری که ندارم را داشت، دیگر در کنارم نبود. بزرگ ترین پشتوانه ام را از دست داده ام و زین پس زندگی از آنی که بود سخت تر بر من خواهد گذشت. حالا دیگر کسی نیست تا با فکرهای منطقی اش مرا در حل مشکلات کمک کند. حالا دیگر کسی نیست تا از دنیای اطلاعاتش مرا مورد عنایت قرار دهد. حمید دوستی واقعی برایم بود و هست و خواهد بود ولی دیگر در کنارم نیست. تنها چیزی که در اعماق وجودم در بین دنیایی از تاریک ها، اندکی روشن بود، این بود که حداقل مشکل دوستم حل شد و او به زندگی عادی در شهر خودش بازگشت.

حمید تا حالت مرا دید فهمید در درونم چه خبر است. نهیبی به من زد و گفت: اینجا در کنار هم نیستیم ولی در گرگان که می توانیم همدیگر را ببینیم. گفتم: مثل همیشه حرفت منطقی است، ولی من اینجا به بودن در کنارت نیاز دارم. کلی با من صحبت کرد تا آرامم کند، ولی دیگر آرامش از من رخت بربسته بود. حتی با هم به اداره آزادشهر رفتیم و حمید با مسئول آموزش کلی بحث کرد تا شاید بشود کاری کرد، ولی هیچ راهی نبود، حمید هم به خاطر آمدن دو تا نیرو در رشته اش آزاد شده بود. حمید هر کاری از دستش برمی آمد انجام داد و حق برادری را برای من به حد کمال رساند، ولی نشد.

 خستگی تمام اتفاقات چند ماه اخیر به همراه خستگی نمرات بد دانش آموزان با رفتن حمید، دنیا را برای من چنان تاریک و سیاه کرده بود، که بزرگترین نورافکن جهان هم نمی توانست آن را روشن کند. حوصله هیچ کاری را ندارم، با این اوصاف کل تابستان بر من سخت خواهد گذشت به خاطر سال تحصیلی بعد که حمید دیگر نیست. این خستگی چنان در من شدت یافته که حتی دیگر حوصله زندگی را هم ندارم. خواب چه نعمت بزرگی است در این شرایط سخت.

 

317. مدیریت عجیب

متاسفانه فضای مدرسه پسرانه همچنان متشنج بود و من و حمید هم هر کاری از دستمان برمی آمد، انجام می دادیم تا آرامش برقرار شود. در زنگ های تفریح در حیاط بودیم و نمی گذاشتیم تنشی ایجاد شود و انتظامات ها خودسرانه کاری کنند. حمید با بچه ها صحبت می کرد تا با همین حرف زدن بخشی از هیجانات آنها تخلیه شود. من هم فقط مراقب بودم در حیاط اتفاقی رخ ندهد. با این تدابیر وضع در روزهایی که ما بودیم خیلی بهتر شده بود. باید اعتراف کنم که حمید روابط خوبی با بچه ها دارد و بسیار بر آنها تاثیر می گذارد، کم شدن تنش در مدرسه مرهون کارها و صحبت های حمید است. متاسفانه همکاران دیگر اصلاً همکاری نمی کردند و می گفتند: به ما مربوط نیست.

تا حالا این گونه منتظر پایان سال تحصیلی نبودم. دوست داشتم چشمی بر هم بزنم و سال تمام شده باشد، ولی هنوز حدود یک ماه و نیم مانده بود. سه ماهه تابستان فرصتی است تا همه این اتفاقات به فراموشی سپرده شود. دور بودن از محیط متشنج می تواند همه را آرام تر کند. البته با شروع امتحانات این مشکل کمتر خواهد شد و دیگر نیاز نیست این قدر انرژی صرف کنیم و حواسمان به بچه ها باشد. زیرا دانش آموزان هر پایه در ساعت مقرر می آیند و امتحان می دهند و می روند. چقدر دوست دارم امتحانات شروع شود و این فشارهای سنگینی که روی من و بیشتر بر حمید است برداشته شود.

ولی اگر آقای مدیر همین رویه را برای سال بعد هم اتخاذ کند، چه باید کرد؟ اگر سال بعد هم این داستان ادامه داشته باشد من دیگر طاقت تحمل این همه فشار را نخواهم داشت و حتماً اتفاقی برایم رخ خواهد داد. این شیوه عجیب مدیریت آقای مدیر در سال جاری همه را به شدت خسته و درمانده کرده است، حتی خودش هم هر روز مجبور است با عصبانیت رفتار کند که بسیار از او انرژی می گیرد. بهترین کار ترک محلی است که باعث این فشارها می شود. باید از این مدرسه رفت، باید به مدرسه ای رفت که با عقلانیت مدیریت می شود. مدرسه ای که در آن عدالت برقرار باشد و واقعاً همه به فکر تربیت درست باشند.

 ولی من نمی توانم این کار را انجام دهم، من که آخرین نفر در سازماندهی هستم حق انتخاب مدرسه را ندارم و همیشه آخرین نقطه برای من است. پس سال بعد هم باید همین جا باشم. درست است که نیمی از ساعت های موظف من در این مدرسه است ولی همین دوازده ساعت جان مرا می گیرد. باید از همین حالا به فکر چاره ای باشم. تنها راه این است که برای سال بعد با دبیر ریاضی روستای مجاور صحبت کنم تا جای خودش را با من عوض کند. حاضرم پنج کیلومتر پیاده بروم و پنج کیلومتر پیاده بازگردم ولی در این مدرسه نباشم، اما با توجه به شناختی که  از آن همکار دارم او قبول نخواهد کرد.

خوشبختانه در مدرسه دخترانه همه چیز بسیار عالی بود و مدیریت خانم مدیر با این که تجربه ای نداشت بسیار خوب بود. همه چیز بر روی روال عادی می گذشت و محیط مدرسه سرشار از آرامش بود. هرچه قدر دوست نداشتم به مدرسه پسرانه بروم، همان قدر دوست نداشتم از مدرسه دخترانه خارج شوم. همه چیز این مدرسه سر جایش بود و همه کارها به خوبی پیش می رفت. روابط ما با خانم های مدیر هم بسیار عادی و خوب شده بود و دیگر هیچ چیزی نبود که باعث سوء تفاهم شود. تنش های مدرسه پسرانه باعث شده بود که این مدرسه پناهگاه ما باشد تا بتوانیم در آن کمی آرامش کسب کنیم.

در یکی از روزهای بهاری با حمید در راه بازگشت از مدرسه دخترانه به خانه در مورد تفاوت دیدگاه ها در مدیریت که باعث تفاوت رفتار می شود صحبت می کردیم. در مدرسه دخترانه خانم مدیر همیشه به دنبال  همفکری و کار گروهی و مشاوره گرفتن از ما همکاران و حتی دانش آموزان است، زیرا می داند که با توجه به نداشتن تجربه باید از دیگران کمک بگیرد. ولی مدیر مدرسه پسرانه چون چندین سال مدیر بوده متاسفانه دچار توهم شده که می تواند همه کارها را خودش انجام دهد. اصلاً فکر می کند هرچه خودش می گوید و انجام می دهد درست است و دیگران چیزی نمی دانند، و همین باعث شده که مدیریت او بسیار عجیب و ناکارآمد شود. متاسفانه گفتان با ایشان هم بی نتیجه است.

حمید هم حرف های مرا تایید کرد و ادامه داد: غرور بدترین آفت در مدیریت مدرسه است. حتی اگر باتجربه هم باشی باید از دیگران کمک فکری بگیری، به دیگران و نظرشان احترام بگذاری، وگرنه در مدرسه سنگ روی سنگ بند نمی شود. یکی از کار های مهم مدیریت مشورت گرفتن است. دیدگاه های مختلف می تواند برای حل یک مسئله بسیار مفید باشد، ضمناً چند فکر همیشه بهتر از یک فکر است. دانش و تجربه در مدیریت بسیار مهم است ولی استفاده از نظرات دیگران و یا کمک گرفتن از آنها می تواند روند مدیریت را بسیار مستحکم کند و احتمال خطا را به حداقل برساند.

حتی ما معلم ها هم باید مواظب باشیم که در کلاسمان دچار چنین غروری نشویم و بگذاریم دانش آموزان نظرشان را بگویند. تا زمانی که ما به آنها احترام نگذاریم، آنها هم به ما احترام نخواهند گذاشت. اگر به نظرات آنها گوش دهیم و آنها را در مدیریت کلاس سهیم کنیم، بسیاری از همان شیطنت هایشان نیز کم می شود. به حمید گفتم: من در کلاس هایم همیشه دانش آموزان فعال هستند و در امور درس بسیار نظر می دهند. حمید لبخندی زد و گفت: در کلاس من هم فعال هستند ولی در موارد غیر درسی!

حمید به خاطر این که کتاب زیاد می خواند، اطلاعات زیادی دارد و ضمناً بسیار خوب هم صحبت می کند. او می داند که چگونه با بچه ها صحبت کند و البته درسش هم به او در این زمینه کمک می کند او دبیر حرفه فن است و می تواند علاوه بر مهارت های عملی مهارت های فکری را هم به دانش آموزان تعلیم دهد. به همین خاطر بچه ها خیلی دوستش دارند، ما هم او را بسیار دوست داریم. بزرگ ترین شانس من در زندگی بودن در کنار حمید است. از او بسیار یاد گرفته ام و تا ابد مدیون او هستم.

مسیر ما از مدرسه دخترانه به سمت خانه از کنار مدرسه پسرانه می گذشت. خیابان اصلی روستا با شیبی نسبتاً تند از کنار مدرسه عبور می کند، به طوری که در ابتدای خیابان حیاط مدرسه کاملاً دیده می شد. همین طور که در حال صحبت بودیم و از کنار مدرسه پسرانه عبور می کردیم، صدای داد و بی دادی از مدرسه به همراه صدای دانش آموزان را شنیدیم. هیچ کس در حیاط مدرسه نبود و این صداها که بسیار بلند بود از کلاس می آمد. هر دو ساکت شدیم. شاید این نشان از شروع درگیری ای می داد، پس باید سریع وارد عمل می شدیم.

من و حمید امروز در مدرسه پسرانه کلاس نداشتیم ولی این اتفاق باعث شد که سریع به مدرسه برویم. از حیاط گذشتیم و وارد ساختمان مدرسه شدیم، آقای مدیر هم برافروخته از کلاسی بیرون آمد و وارد دفتر شد. دیگر صدایی از کلاس ها نمی آمد. من و حمید هم پشت سر ایشان وارد دفتر شدیم. هنوز همکاران نیامده بودند. آقای مدیر چنان عصبانی بود که جرات نمی کردیم بپرسیم چه شده است. فقط غر می زد و می گفت: این همکاران هم که نمی آیند تا این کلاس ها آرام بگیرند. حمید گفت: بر اعصاب خود مسلط باشید. بچه هستند و شیطنت می کنند، شما خیلی برخوردتان شدید است، کمی هم می توانید اغماض کنید.

آقای مدیر تا خواست جواب حمید را بدهد که صدای در دفتر آمد، من در را باز کردم و مبصر کلاس اول به همراه یک دانش آموز وارد دفتر شد. صورت دانش آموز خونین بود. باز هم درگیری و باز هم خشونت، واقعاً  کی این مدرسه از دست این اتفاقات شوم خلاص خواهد شد و رنگ آرامش را به خود خواهد دید؟ حمید سریع رفت سراغ جعبه کمک های اولیه و من هم دانش آموز را روی صندلی نشاندم. حمید شروع کرد به پاک کردن خون ها و ضدعفونی کردن  موضع آن. این بار خبری از زخم نبود و دانش آموز خون دماغ شده بود. هم من و هم حمید نفس راحتی کشیدیم.

حمید پنبه ای درون بینی دانش آموز گذاشت و گفت سرش را بالا نگاه دارد. من هم او را دلداری دادم و گفتم: چیزی نیست، نگران نباش. بعد از او پرسیدم: قبلاً هم چنین اتفاقی برایت افتاده است؟ دانش آموز با سر اشاره کرد نه و من ادامه دادم: خون دماغ دلایل زیادی دارد، فقط مواظب باش که اگر تکرار شد حتماً به خانواده بگویی که دکتر شما را ببیند. نمی دانم چه شد که آقای مدیر ناگهان دستپاچه به وسط صحبت ما دوید و گفت: اصلاً لازم نیست به خانواده ات بگویی، چیزی نشده است. بعد دست دانش آموزا را گرفت و به حیاط مدرسه برد.

من حمید و مات و مبهوت مانده بودیم که علت این رفتار آقای مدیر چیست؟ او که کاملاً برافروخته و عصبانی بود، به طور معمول باید داد و بیداد می کرد، ولی این کار را نکرد. البته مهربانانه هم رفتار نکرد و دانش آموز را با اخم بیرون برد. بیرون بردن دانش آموز چه علتی می تواند داشته باشد؟ این را از حمید پرسیدم که او هم جوابی نداشت. آقای مدیر در حیاط با دانش آموز صحبت می کرد و با دست به او اشاره می کرد و دانش آموز بیچاره هم فقط با سر تایید می کرد. بعد آقای مدیر با آن دانش آموز به کلاس آنها رفت و مدت زمانی طول کشید تا بیرون بیاید. هنوز عصبانی بود ولی دست پاچه هم به نظر می رسید.

حمید جرات کرد و پرسید که چه شده است؟ آقای مدیر ابتدا طفره می رفت ولی بعد سربسته چیزهایی گفت. متاسفانه او کشیده ای به صورت این دانش آموز زده بود و خون دماغ شدن او هم احتمالاً از آن اتفاق ناشی شده بود. خشونت در هرجا تبعاتی به بار می آورد که گاهی جبرانش مشکل است. به آقای مدیر گفتم: حال که اتفاق افتاده است. بررسی کنید، شاید اصلاً ربطی به تنبیه شما نداشته باشد. ضمناً اگر مقصر بوده می توانید برای والدینش دلیل بیاورید و اگر هم مقصر نبوده و بیگناه بوده از او عذرخواهی کنید.  

ولی واکنش آقای مدیر خیلی عجیب بود. گفت: من به همان دانش آموز و بقیه کلاس هم گفته ام که این موضوع را به کسی نگویند، حتی به دیگر کلاس ها. آنها را تهدید کردم که اگر این خبر به بیرون درز کند، پدرشان را در خواهم آورد. چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد، حال حمید هم از من بدتر بود. نمی توانستیم چیزی را که می شنویم باور کنیم. مدتی طول کشید تا اندکی به حالت عادی بازگشتیم. حمید به آقای مدیر گفت: این کار اشتباه است. تبعات بیشتری به بار می آورد. ضمناً مگر می شود جلو گفتن بچه ها را گرفت و نگذاشت چیزی بگویند. آقای مدیر بادی به غبغب انداخت و گفت: شما از قدرت من خبر ندارید، حالا می بینید که هیچ صدایی از این مدرسه بیرون نخواهد رفت.

گفتم: این کار از اصل اشتباه است. بهتر است خودتان خانواده این دانش آموز را بخواهید و با آنها صحبت کنید. وقتی آنها اصل موضوع را بفهمند، واکنشی معقول از خود نشان خواهند داد. حالا شما با این کار علاوه بر حل نکردن مشکل بر آن شدت می بخشید. ولی آقای مدیر همچنان بر نظر خود پافشاری می کرد. ضمناً دلیلی آورد که خیلی عجیب تر بود. ایشان  گفت: کسانی هستند که نمی خواهند من مدیر مدرسه باشم و به دنبال بهانه هستند تا کارهای مرا که این مدرسه را به این درجه از موفقیت رسانده ام را ناچیز نشان دهند. آنها این اتفاق را ملعبه دست خود خواهند کرد تا موفقیت های روزافزون من و مدرسه ام را زیر سوال ببرند. آنها چشم دیدن من و مدرسه من را ندارند که بهترین مدرسه در منطقه است.

من و حمید به هم نگاهی انداختیم بدین معنی که هیچ از حرف های آقای مدیر نفهمیده ایم. شاید چند سال قبل مدرسه خوب بوده باشد، ولی حداقل امسال دیگر چنین توصیفاتی برای مدرسه مصداق ندارد. بچه ها که درس نمی خوانند، دعوا که زیاد شده است، مدیریت آقای مدیر هم که فقط در ایجاد تنش موفق بوده است. کدام یک از این ها شاهکاری است که می شود به آن افتخار کرد. آقای مدیر به شدت دچار توهم شده و انگار واقعیت را در مدرسه نمی بیند. همه چیز در این مدرسه عجیب شده است.

صحبت با آقای مدیر هیچ افاقه ای نمی کند. با حمید به سمت خانه به راه افتادیم و سکوتی سنگین بین ما حاکم بود. حمید هم همچون من به این تفکر عجیب آقای مدیر فکر می کرد. همه جا شفاف سازی و پاسخگویی را بهترین راه برای اداره مدرسه و هم چنین برخورد با مشکلات می دانند، ولی این آقای مدیر به دنبال بایکوت کردن و قطع ارتباط مدرسه با بیرون است. گیرم بچه ها حالا و در این چند روز چیزی به بیرون درز ندهند، هفته بعد یا ماه بعد را چطور می شود کنترل کرد؟! ضمناً اگر این وضع ادامه دار شود خود بچه ها به آقای مدیر بدبین خواهند شد که نمی گذارد حرف بزنند.

در هفته ای که گذشت هیچ خبری از تبعات این اتفاق ندیدم و این نشان می داد که تمهیدات آقای مدیر کارگر افتاده است. بچه ها به شدت از او می ترسیدند و همین باعث شده بود که چیزی نگویند. آقای مدیر واقعاً گام هایش را در مدیریت مدرسه  با توجه به تفکرات خود کاملاً درست برمی داشت و به تمام اهدافی که می خواست می رسید، ولی مشکل این بود که این گام های کاملاً در مسیری  اشتباه برداشته می شد. شاید بتوان در کوتاه مدت با این گونه مدیریت کارهای مدرسه را به پیش برد، ولی مطمئناً در دراز مدت جواب نخواهد داد و مشکلات چند برابر خواهد شد.

یک بار در مدرسه دخترانه خانم مدیر دبیرستان در زنگ تفریح از من درباره مدرسه پسرانه پرسید. برایش اتفاقات آن مدرسه بسیار عجیب می آمد. او شنیده بود که هر روز در مدرسه دعوا است و همه بچه ها مانند سگ و گربه با هم درگیر هستند. به من گفت: شما چه طور می توانید در آن مدرسه درس بدهید، اصلاً بچه ها در کلاس می مانند که بتوانید چیزی بگویید؟! وقتی بچه ها درگیر هستند چه طور مدرسه می تواند کارش را به پیش برد؟! لبخندی زدم و گفتم: آن چنان که شنیده اید نیست. فقط چند بار دعوا شده بود که آن هم برطرف شد. نمی توانستم بیشتر از این از وضع مدرسه پسرانه بگویم. درست است اوضاع مدرسه خوب نیست ولی به این شدتی هم که خانم مدیر دبیرستان می گفت هم نیست.

وقتی این موضوع را به حمید گفتم، آهی کشید و گفت: آقای مدیر فکر می کند با این بگیر و ببند هایش می تواند جلوی بیرون رفتن اخبار از مدرسه را بگیرد. ولی حالا می بینیم که داستان های بسیار برای مدرسه اش ساخته اند که واقعیت ندارد. وقتی جلوی شفاف سازی را بگیرید، شایعه و اخبار کذب به شدت رشد می کند. درست است وضعیت مدرسه خوب نیست ولی این چنین هم نیست که در افواه مردم است. ببین در خانواده ها چه می گویند که این گونه به گوش خانم مدیر رسیده است. وقتی تفکر نادرست باشد، مشکلات صد برابر می شود.

حمید ادامه داد: از این به بعد هر کس چیزی در مورد مدرسه پسرانه گفت، سعی کنیم واقعیت را به آنها بگوییم البته با کمی تخفیف، نا آرام نشان دادن مدرسه در این زمان اصلاً خوب نیست. ما به دنبال کم کردن تنش ها هستیم،گفتن با درایت اصل موضوع می تواند جلوی این یک کلاغ چهل کلاغ را بگیرد. شایعه علاوه بر قدرت انتشار سریع به شدت هم توان تغییر و شدت بخشیدن به موضوع را دارد. ضمناً باید طوری مطرح کنیم که برای خودمان تنش ایجاد نشود. یک نفر یک کار اشتباهی می کند و هزار نفر باید تبعات آن را تحمل کنند.

گفتم: باشد، من با خانم مدیر دبیرستان در این مورد صحبت می کنم تا او حداقل اصل موضوع را بداند، تو هم با خانم مدیر مدرسه خودمان صحبت کن. حمید کمی مکث کرد و گفت: چرا تو با خانم مدیر دبیرستان صحبت کنی؟ تو با مدیر مدرسه خودمان صحبت کن. گفتم: آخر ایشان این بحث را با من شروع کرده است، بهتر است که خودم این بحث را تمام کنم تا شائبه ها برطرف شود. حمید اخمی کرد و گفت: نه، اصلاً شما چیزی نگو، تا نپرسیدند چیزی مطرح نکن.

۳۱۶. خشونت

بعد از ده سال خدمت در روستا برای اولین بار شاهد یک درگیری بسیار شدید بین دو دانش آموز در حیاط مدرسه بودم. آقای مدیر تا به خود بجنبند و این دو را از هم جدا کند، صورت هر دو خونین شده بود، به طوری که من با دیدن آنها وحشت کردم. دعوا بین دانش آموزان زیاد رخ می دهد ولی تا کنون چنین خشونت بار نبوده است و این اولین بار است که کار به چنین وضعیتی کشیده می شود. رفتار دیگر دانش آموزان هم عجیب بود که علاوه بر نظاره گر بودن، هیاهویی به پا کرده بودند. در کل وضعیت اصلاً خوب نبود و جو بسیار ملتهب بود. تا به حال چنین وضعیتی را تجربه نکرده بودم.

به کمک همکاران آن دو دانش آموز را کاملاً جدا و به همراه آقای مدیر که حالش اصلاً خوب نبود را به داخل دفتر آوردیم. چهره آن دو همچنان برافروخته بود و با خشم به همدیگر نگاه می کردند. آقای مدیر هم در عصبانیت می سوخت و فقط راه می رفت. این اتفاق تا به حال سابقه نداشته و به نظرم خود آقای مدیر هم تا به حال این گونه درگیری ای در مدرسه اش ندیده بود. با وسایل کمک های اولیه زخم های صورت بچه ها را تمیز کردیم، خوشبختانه جراحات زیاد عمقی نبود و نیاز به بخیه نداشت، ولی باز دستان من همچنان می لرزید.

به خاطر کلاس نتوانستم شاهد گفتگو بین آنها و آقای مدیر شوم تا علت این دعوای به شدت خشونت آمیز را بفهمم. به نظرم باید علتی بسیار مهم داشته باشد که در این حد زد و خورد صورت گرفته است. زنگ بعد هم به خاطر حضور خانواده ها در دفتر نتوانستم علت را بفهمم، زیرا آقای مدیر مرا مامور کرد در حیاط قدم بزنم و مراقب دانش آموزان باشم. همانطور که در حیاط بین دانش آموزان راه می رفتم و به چهره این بچه ها نگاه می کردم به این فکر می کردم که چه طور می شود این چهره های آرام و معصومانه ناگهان به کوه آتشفشان مبدل می شوند و چنان فوران می کنند که نمی توان آنها را کنترل کرد؟

به همین خاطر به این فکر افتادم تا در مورد علت های ایجاد دعوا در مدرسه و حداقل در کلاس خودم بیشتر دقیق شوم و تا حد ممکن آنها را دسته بندی کنم تا علاوه بر شناخت، راهی هم برای کاهش آنها بیابم. باید این موضوع را کاملاً ریشه ای بررسی کرد و راهکاری موثر برای کاهش آن یافت. درست است که دعوا و درگیری از همان ابتدای خلقت بشر با او بوده و همواره هست، ولی می شود اندکی آن را کاهش داد یا شدتشش را کم کرد. البته این امر باید یکی از اولویت های آموزش و پرورش باشد، ولی افسوس که مانند خیلی چیزها نیست.

 اول از کلاس خودم شروع کردم، البته در کلاس های من دعوا کمتر رخ می دهد، زیرا بیشتر اوقات دانش آموزان را درگیر حل کردن می کنم و خودشان را پای تخته می فرستم. دانش آموز وقتی حل می کند و می بیند که می تواند حل کند، کمتر سراغ چیزهای دیگر می رود. ولی گاهی شیطنت هایی رخ می دهد که دلیل آنها اکثر اوقات خنده دار است. گرفتن پاک کن کناردستی، نگاه کردن از راه حل روبرویی، انداختن خودکار پشت سری به خاطر این که او هم مداد او را پرت کرده، گرفتن خوراکی از داخل کیف و... .

ولی هیچ کدام از این ها نمی تواند عامل مهمی برای ایجاد دعوا باشد، این ها بیشتر شیطنت های کودکانه است. به همین خاطر در حد همان مشاجره کوتاه لفظی یا گزارش به دبیر ختم می شود. پس چنین چیزهایی نمی تواند عامل درگیری های سنگین با خشونت بالا باشد، مانند اتفاقی که امروز رخ داد. این شیطنت ها زودگذر هستند و نمی توانند چنان هیجاناتی را در فرد ایجاد کنند که چنان برافروخته شود که نتواند خود را کنترل کند و کار به زد و خورد بکشد. پس باید بیشتر تحقیق کنم و این کار را با همان دو دانش آموزی که دعوا گرفته اند باید ادامه دهم.

روز بعد، علت درگیری آن دو دانش آموز را از آقای مدیر جویا شدم. یک کلمه گفت: فحش داده اند. گفتم: فقط به خاطر همین دعوایی چنین خونین کرده اند؟ آقای مدیر گفت: فحش ناموسی بوده. گفتم: حتماً چیزی یا اتفاقی رخ داده بوده که کار به ناسزاگویی کشیده است، آن موضوع اصلی، چیست؟ آقای مدیر که از سوالات من کلافه شده بود، گفت: چه می دانم چه بوده! اصلاً مگر مهم بوده! دو نفر دعوا کرده اند و من هم خانواده ها را خواستم و با آنها اتمام حجت کردم و قضیه را با درایت حل کردم.

زنگ اول با همان کلاسی درس داشتم که آن دو نفر که دیروز دعوا کرده بودند در آن کلاس بودند. می خواستم خودم با آنها صحبت کنم تا شاید بتوانم علت اصلی این درگیری را بفهمم، نمی توانم قانع شوم که گفتن ناسزا چنان اتفاقی را باعث شده باشد. ولی متاسفانه هر دو غایب بودند. بعد از اتمام کلاس، وقتی بچه ها برای زنگ تفریح به بیرون رفتند، دو تا از بچه ها را نگاه داشتم و از آنها پرس و جو کردم. اصلاً باورم نمی شد که عامل آن دعوا پاره شدن چند برگ از دفتر یکی و انداخته شدن دفتر دیگری روی زمین باشد. ولی همین عامل کوچک و به نظر ساده شروع ماجرا بوده و بعد به ناسزاگویی کشیده شده و در انتها نیز آن اتفاق فجیع رخ داده است.

همانجا دانستم که ناسزا گفتن عامل تشدید درگیری و بالا رفتن خشونت است. ناسطا مانند کاتالیزور عمل می کند و در زمانی کوتاه فرایند را شدت می بخشد. پس روند یک دعوا بدین ترتیب است: ابتدا یک اتفاق ساده که شاید به نظر پیش پا افتاده می رسد باعث تنش بین دو نفر می شود. دوم بالا رفتن حساسیت طرفین و شروع درگیری لفظی. سوم ناسزا گویی که باعث شدت یافتن هیجانات می شود و آن را به نقطه جوش می رساند. و در آخر هم انفجار و بروز ضد و خورد و درگیری خشونت بار.

پس در ابتدا باید آن عامل پیش پا افتاده را که به نظر ساده می رسد را رفع کرد. یکی از عوامل این اتفاقات کوچک رعایت نکردن حق دیگران است. شناخت حق و رعایت آن می تواند این اختلافات کوچک را برطرف کند. دانش آموز وقتی حق خود را حتی در کوچکترین چیزها و هم چنین احترام به حق دیگران را حتی در موردهایی که به نظر پیش پاافتاده می رسند بداند، دیگر این اتفاقات رخ نمی دهد. همین ها تمرینی می شود برای این که وقتی بزرگ شد و وارد جامعه شد، بداند کجا حق با او است و کجا حق با او نیست، تا با این تحلیل بتواند رفتار خودش را کنترل کند.

نکته بعدی در جلوگیری از این اتفاقات ساده روش برخورد با اشتباهات است. انسان یا اشتباه می کند و خسارتی ایجاد می کند، یا از اشتباه دیگران متضرر می شود. در بخش نخست، اصل قبول اشتباه و سعی در جبران خسارت است. فرافکنی و همچنین قبول نکردن می تواند باعث درگیری لفظی شود و کار به درگیری کشیده شود. دانش آموز باید در همین سن یاد بگیرد که اگر خطایی کرد با شهامت آن را قبول کند و به جای داد و بیداد به دنبال برطرف کردن و یا جبران خسارت باشد. در مورد دوم هم می شود با گذشت مقدار زیادی از تنش ها را کم کرد، البته به شرط این که طرف مقابل هم دانش رفتار مناسب را داشته باشد. باز هم این ها از اصولی هستند که در مدارس ما اصلاً آموزش داده نمی شود. من مانده ام پس ما در مدارس چه چیزی به بچه ها می آموزیم؟!

از آن روز به بعد در دفتر به شکایت هایی که دانش آموزان به مدیر می کردند یا دعواهایی که می شد و آقای مدیر بچه ها را به دفتر می آورد تا به آنها رسیدگی کند، کاملاً دقت می کردم. در عوامل ایجاد دعوا ها همان شیطنت های کودکانه باعث ایجاد تنش می شد و ناسزا گویی آن را شعله ور تر می کرد. آقای مدیر به جای بررسی در اولین مرحله یعنی همان اتفاقات ساده و رفع آنها، فقط به دنبال این بود که چه کسی دعوا را شروع کرده و در بیشتر اوقات هم نمی توانست به نتیجه ای برسد و هر دو دانش آموز را تنبیه می کرد.

در مرحله دوم بررسی ام به فعل ناسزاگویی رسیدم. چه طور می شود یک نفر ناسزا می گوید و چرا این ناسزا گویی در دیگران این چنین تاثیرات سوئی دارد؟ من از دوران کودکی تا به حال به هیچ کس ناسزا نگفته ام و نمی توانم بگویم. این ناسزا نگفتن من از روی اختیار نبوده است، چون توانایی آن را نداشتم و هنوز هم ندارم. هیچ گاه نمی توانم به خودم اجازه دهم که چنین کلماتی را بر زبان بیاورم یا حتی به کسی توهین کنم. تا به حال حتی به دانش آموزانم هم حرف بدی نزده ام و در بدترین حالت فقط آنها را بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون انداخته ام. این ناتوانی شاید به شرایط زندگی ام که بیشتر در تنهایی بوده بازگردد و شاید هم به خانواده ام که تا کنون در آن ناسزا نشنیده بودم بازگردد. به همین خاطر نمی توانم دلیل اصلی ناسزا گویی را درونی درک کنم و فقط باید به مشاهداتم بسنده کنم.

به نظر من ناسزاگویی دو علت بیشتر نمی تواند داشته باشد. علت اول این است که فرد تحت اضطرار باشد و چون توان مقابله یا دفاع از خود ندارد، شروع به ناسزا گویی کند. این کار عاقلانه نیست و برای رفع آن باید کارهای روان شناسانه انجام داد. ضمناً می توان با تعقل و تفکر که قدرت بسیار زیادی دارد، آن ضعف را برطرف کرد تا کار به ناسزاگویی نکشد. علت دوم هم می تواند قدرتی پوشالی باشد که باعث این اتفاق شود. فردی که قدرت واقعی ندارد و یا قدرتش وابسته به دیگری است، معمولاً با استفاده از ناسزا می خواهد این قدرت را بروز داده و خود را صاحب آن نشان دهد. در صورتی که اگر قدرت واقعی داشته باشد، نیازی به ناسزاگویی نیست.

روش برخورد با افرادی که با ناسزا می خواهند قدرت پوشالی خود را به رخ بکشند، بسیار مهم است. هر چقدر طرفی که ناسزا را می شنود واکنش بیشتری نشان دهد، آنها بر ادامه دادن این کار ترغیب می شوند و احساس می کنند واقعاً با این دشنام دادن ها قدرت پیدا می کنند. پس گاهی سکوت یا صحبت مودبانه می تواند آنها را تا حدی خلع سلاح کند. مطمئناً نمی شود با آنها معقولانه رفتار کرد یا حرف زد ولی حداقل می شود به آنها نشان داد که ناسزاهایشان از پایه بی اساس است و بیشتر به خود آنها برمی گردد. می شود با آرامش به آنها فهماند که قدرتشان پوشالی است.

از طرف دیگر، دشنام چگونه می تواند هیجانات فردی که مورد ناسزا است را چنان برانگیزد که باعث رفتارهای خشونت آمیز شود؟ خودم را نمی توانم جای کسی بگذارم که ناسزا می گوید، چون اصلاً تجربه اش را نداشتم. ولی می توانم تا حدی خودم را در وضعیتی فرض کنم که مورد دشنام قرار گرفته ام. البته این ها همه فرضی است و شاید در واقعیت نتوان به آنها استناد کرد. وقتی کسی با ناسزا چیزی را به من نسبت می دهد که من مطمئن هستم آن مورد در من مصداق ندارد، چرا باید عصبانی شوم؟ حتی اگر چیزهایی به خانواده من هم نسبت داده شود که می دانم چنین چیزی در واقعیت نیست، چرا باید برافروخته شوم؟ با کمی فکر می توان به این نتیجه رسید که این اعمال زشتی که در ناسزا به دیگری نسبت داده می شود بیشتر در ذهن خود گوینده است و برای خودش مصداق دارد.

در فرصت مناسبی به آقای مدیر گفتم: باید بیشتر در مورد این دعواها بررسی کنید و عامل اصلی آن را بیابید، چون نظرات خودم هنوز کاملاً ادله ای متقن نداشت، به همین خاطر چیزی از آنها نگفتم و فقط ادامه دادم: با بچه ها صحبت کنید تا شأن همدیگر را حفظ کنند، به هم احترام بگذارند و حرف زشت به هم نزنند. حق همدیگر را رعایت کنند و از اشتباهات کوچک دیگران بگذرند ضمناً اصلاً به هم ناسزا نگویند، همین ناسزا گفتن ها است که باعث ایجاد دعوا می شود، وقتی کار به فحاشی می کشد، دعوا خشونت بار می شود. آقای مدیر گفت: هزار بار گفته ام و هر جا هم که می بینم به شدت برخود می کنم ولی نمی دانم چرا این بچه ها این اخلاق بد را هنوز دارند؟! درست است تعداد اندکی بد دهنی می کنند، ولی این مورد مانند سرطان در حال گسترش است.

از فردای آن روز آقای مدیر تعدادی از دانش آموزان را به عنوان انتظامات در حیاط مدرسه مستقر کرد تا مراقبت از بچه ها در زنگ تفریح بیشتر شود. مدرسه کوچک روستا نیاز به چنین چیزهایی ندارد، ولی انگار آن دعوا بر روی آقای مدیر بسیار تاثیر گذاشته بود. من با ایشان صحبت کردم تا در مورد همان گام اول شروع دعوا که شیطنت های کودکانه است کاری کند نه این که برای بچه ها مراقب بگذارد این گام آخر است و کنترل آن بسیار دشوار است. البته می توانست خودش در زمان زنگ تفریح در حیاط باشد و نگذارد چنین اتفاقتی رخ دهد. انتظامات برای مدارس بزرگ است و وظایف مشخص هم برای هر کدامشان تعیین شده است.

با این کار آقای مدیر، مدرسه برای مدتی در آرامش بود. ولی بعد از عید اوضاع تغییر کرد. میزان دعوا ها به صورت چشمگیری افزایش یافت و مدرسه ای که در اوج آرامش بود به محل درگیری و نزاع تبدیل شد. آقای مدیر تمام تلاشش را می کرد ولی نمی توانست مدرسه را مانند قبل آرام کند. قبلاً دعوا در مدرسه رخ می داد ولی بسیار کم بود و ضمناً خشونتش هم کمتر بود. ولی حالا حتی با بودن ماموران انتظامات اوضاع بسیار بغرنج شده و میزان دعواها نسبت به قبل خیلی بیشتر شده بود.

باید علت را می یافتیم. آقای مدیر که فقط داد و بیداد می کرد و اصلاً بر اعصابش مسلط نبود. نکته عجیب این بود که در کلاس ها هیچ همکاری از بی نظمی یا دعوا شکایتی نداشت و کلاس ها مانند همیشه در آرامش و نظم برگزار می شد، مشکل در زمان زنگ تفریح ها بود. حمید هم همچون من نگران وضعیت بود و به فکر راه چاره بود. با هم قدمی در حیاط مدرسه می زدیم تا هم از تنش ها بکاهیم و هم عامل اصلی را پیدا کنیم. بعد از چند زنگ تفریح عامل اصلی تنش ها را در حیاط مدرسه یافتیم.

روز بعد حمید به آقای مدیر گفت: اگر می خواهی بساط درگیری و خشونت از مدرسه برچیده شود، انتظامات را جمع کن. خود این ها عامل درگیری هستند. آقای مدیر که جا خورده بود پرسید: من این ها را برای نظم دادن گذاشته ام، اگر این ها نباشند که وضعیت مدرسه بدتر از این می شود. گفتم: آقای مدیر، در مورد انتظامات دو نکته وجود دارد. اول انتخاب آنهاست که می بایست از بچه ها زرنگ یا مودب باشد، نه فقط آنهایی که هیکل درشتی دارند. دوم مشخص کردن و محدود کردن حیطه عمل آنها است. آنها بعد از مدتی در این توهم فرو رفته اند که می توانند هرکاری که دوست دارند انجام دهند.

حمید هم در ادامه گفت: این بچه ها ظرفیت چنین کاری ندارند، ضمناً شما شرح وظایف آنها را تعیین نکرده اید و برای این کار آموزش شان نداده اید حتی با آنها صحبت نکرده اید که باید چه کاری کنند، فقط گفته اید شما انتظامات مدرسه هستید. این ها بعد از دو ماه فکر می کنند با پشتوانه ای به نام انتظامات که به شما وصل است هر کاری که می خواهند می توانند با بچه ها بکنند. شما باید اختیارات آنها را محدود کنید و نگذارید همین طور خودسر کار انجام دهند. من شاهد بودم که این بچه های انتظامات بی هیچ دلیلی به بچه ها گیر می دادند و به آنها ناسزا می گفتند. ما می خواهیم این کار در مدرسه اتفاق نیفتد ولی متاسفانه ضابطان شما خود بر این آتش دم می زنند.

آقای مدیر اصل موضوع را قبول نکرد ولی گفت با بچه های انتظامات صحبت می کند تا اگر چنین اتفاقی رخ داده دیگر تکرار نشود. همین واژه «اگر» که آقای مدیر در صحبت هایش به کار برد، به من و حمید خیلی برخورد. یعنی آقای مدیر به ما به اندازه بچه های انتظامات اعتماد ندارد؟! به سردی به آقای مدیر گفتم: چرا با بچه ها صحبت نمی کنید. چرا نمی گذراید نظرشان را بگویند. به حرف های ما که اعتماد ندارید، حرف بچه ها را هم که نمی شنوید، فقط انتظامات را قدرت داده اید تا بچه ها را ساکت کنند! این روش اصلاً عاقلانه نیست و در شأن شما که مدیری با کفایت و با سابقه هستید نیست. متاسفانه صحبت های ما به جایی نرسید. شرایط پیش آمده باعث شده بود نه آقای مدیر و نه بچه ها هیچ کدام عاقلانه رفتار نکنند.

یک بار برخورد آقای مدیر را با یک دانش آموز که دعوا کرده بود را دیدم. دانش آموز بیچاره را گوساله و حیوان خطاب می کرد و او را به نفهم بودن و خنگ بودن متصف می کرد. سرم داشت سوت می کشید، به جای این که علت این درگیری کشف شود و مشکل از ریشه حل گردد، فقط ناسزا بود که گفته می شد. ما می خواهیم این اخلاق بد را در دیگران برطرف کنیم در صورتی که خودمان هنوز در رفع آن از خودمان موفق نشده ایم. وقتی من دبیر خودم ناسزا بگویم چه انتظاری از دانش آموز دارم که نگوید! ممکن است ناسزاهای من در حد پایین تری باشد ولی باز هم همان ناسزا است. هیچگاه آتش را نمی توان با آتش خاموش کرد.

حالا وظیفه ما دبیرها بسیار سنگین شده است. باید هر طوری که شده هر دو طرف را به رفتار عاقلانه ترغیب کنیم، ولی به نظر غیرممکن می رسد. متاسفانه در مدرسه ما دیگر هیچ گفتمانی صورت نمی گیرد. هیچ فعل عقلانی ای رخ نمی دهد. مدیر مدرسه به حرف دانش آموزان گوش نمی دهند و دانش آموزان هم فقط داد و بی داد می کنند. انتظامات هم فقط به دنبال هدف خودش است. دیگر هیچ خبری از آموزش و مهمتر از آن پرورش نیست. اولیای مدرسه نامعقولانه از قدرت خود استفاده می کنند و دانش آموزان هم نامعقولانه رفتارهای خطرناکی از خود بروز می دهند. در این تقابل وقتی هیچ طرف از عقل خود استفاده نمی کند، باید منتظر تبعات بسیار بدی بود. تبعاتی که آتش آن دامن همه را خواهد گرفت.

وقتی مدیر حق دانش آموزان را به رسمیت نمی شناسد و حتی حرف آنها را گوش نمی دهد و بدون هیچ دلیل به دانش آموزان ناسزا می گوید و با این کار آنها را تهییج می کند و به جای آرام کردن آنها را برافروخته تر می کند، در این شرایط چه امیدی به عاقلانه رفتار کردن است. وقتی انتظامات فقط به دنبال ساکت کردن بچه ها به هر طریقی  است و اصلاً به دلایل این اعتراضات توجه نمی کند، چه کاری می توان کرد؟! نمی دانم چرا به جای دعوت به گفتگو و آرام کردن دانش آموزان، داد می زنند و می زنند و می زنند؟!

مربی و معلم باید در دل دانش آموز جای داشته باشد. تا زمانی که دانش آموز دبیر خود را دوست نداشته باشد، هیچ چیزی از او یاد نمی گیرد. اگر دانش آموز معلم خود را قبول کند، هر گونه تادیب را هم از او می پذیرد، حتی تنبیه را هم تحمل می کند، زیرا می داند خطایی کرده است و کاملاً عادلانه با او رفتار شده است. ضمناً بر این مطمئن است که این کارها به نفع اوست. ولی اگر معلم را قبول نداشته باشد، حتی ارفاق معلم هم برای او تلخ خواهد بود.

ما در مدرسه شاید نتوانیم نظر آقای مدیر را تغییر دهیم، ولی می توانیم روی بچه ها و همچنین انتظامات که آنها هم از این بچه ها هستند، کار کنیم و رفتار معقولانه را به آنها آموزش دهیم. البته این کار چنان سخت و صعب است که غیرممکن به نظر می آید، ولی باید برای تحقق آن تلاش کرد، تحقق هرچند اندک آن. تلاشی معقولانه که از شأن انسانی برمی خیزد.

https://vrgl.ir/jFuqR

315. زنگ ورزش

هر جور حساب می کردم نمی توانستم درس را به زمان بندی تعیین شده برسانم. تعطیلات مترقبه و غیرمترقبه باعث شده بود که از جایی که باید باشم بسیار عقب تر باشم. معروف است که ما دبیر ریاضی ها از همان روز اول مدرسه درسمان عقب است، ولی وضعیت من بسیار اسفبارتر بود. باید فکری می کردم، تقویم را جلویم گذاشتم و حساب کردم چند جلسه تا پایان اردیبهشت وقت دارم. با محاسباتی که کردم، برای هر کلاس حداقل باید سه جلسه جبرانی بگذارم تا شاید بتوانم کتاب را تمام کنم. پس باید از همین حالا که بهمن ماه است به فکر این کلاس های جبرانی باشم.

کلاس های من شنبه تا سه شنبه است، پس می توانم برای چهارشنبه ها در هر دو مدرسه برنامه ریزی کنم. در هر ماه اگر یک روز کلاس جبرانی برگزار کنم، می توانم از این بن بستی که در آن گیر افتاده ام، خلاصی یابم. وقتی به برنامه روزهای چهارشنبه مدارس نگاه کردم، مشکل اصلی در مدرسه دخترانه بود، زیرا مدرسه پسرانه در روز چهارشنبه هر کلاس یک زنگ ورزش داشتند و در اینجا دبیر تربیت بدنی نداریم و فقط بچه ها در این زنگ بازی می کنند، به همین خاطر بی درد سر می توانستم از این زنگ استفاده کنم، ولی برای مدرسه دخترانه باید از یک همکار می خواستم تا کلاسش را در اختیار من بگذارد و این کار سختی است.

آخرین چهارشنبه هر ماه را نشان گذاری کردم و موضوع را به اطلاع مدیران رساندم که خوشبختانه هیچ گونه ممانعتی به عمل نیاوردند. از خانم مدیر مدرسه دخترانه پرسیدم که بهتر است با کدام همکار در این زمینه صحبت کنم و ایشان هم دبیر دینی را معرفی کرد. ایشان فقط یک روز در هفته می آمد و تا به حال اصلاً او را ندیده بودم. شماره تلفنش را گرفتم و با ترس و لرز با ایشان تماس گرفتم. ابتدا خودم را معرفی کردم و بعد خیلی آرام موضوع را گفتم که در این سه ماه پایانی سال، هر ماه یک روز ایشان را اگر امکان داشته باشد بگیرم. اصلاً فکر نکرد و بلافاصله موافقت خود را اعلام کرد، متعجب بودم که حتی کمی هم درنگ نکرد، اگر من جای او بودم اصلاً کلاسم را نمی دادم، یا حداقل کمی فکر می کردم.

برنامه هایم کاملاً مرتب شد و اولین جلسه ام چهارشنبه هفته بعد بود. می خواستم زودتر به دانش آموزان بگویم ولی تجربه مانعم شد، ممکن است اتفاقات غیرمتقربه ای رخ دهد و برنامه ام را تغییر دهد، پس بهتر است برای هر جلسه روز قبل آن اعلام کنم. تا حدی خیالم راحت شد که می توانم درس را تا پایان سال تمام کنم، همین سه جلسه سه تا درس مرا جلو می اندازد که واقعاً برایم حیاتی است. واقعاً چهار ساعت یعنی دو زنگ در هفته برای ریاضی کم است، حداقل باید سه زنگ باشد تا فرصت باشد که مطالب به طور عمقی در ذهن دانش آموز بنشیند.

اولین جلسه در مدرسه دخترانه که در نوبت صبح بود بسیار عالی گذشت و در هر کلاس یک درس دادم و تمارینش ماند برای شنبه هفته بعد. ولی وقتی وارد مدرسه پسرانه شدم، دانش آموزان مانند همیشه به استقبالم نیامدند تا سلام کنند، همه با اخم مرا نگاه می کردند. فضای مدرسه برایم خیلی سنگین شده بود. اگر اینها به خاطر این که امروز هم باید ریاضی بخوانند عصبانی هستند، چرا دیروز که به آنها گفتم، چنین واکنشی نشان ندادند؟! درست است که دیروز خوشحال نشدند که نمی باید هم می شدند، ولی ناراحت یا عصبانی هم نشدند، پس علت این برخورد متفاوت بچه ها چیست؟

در زنگ اول وقتی می خواستم به کلاس اول بروم، همه بچه ها بیرون بودند. صدایشان کردم و گفتم: بفرمایید کلاس. غرغر کنان از کنارم می گذشتند و وارد کلاس می شدند. درس را شروع کردم ولی کلاس مانند همیشه نبود، هیچ کس گوش نمی کرد، حال بچه ها زیاد خوب نبود. آنجا بود که علت اصلی را فهمیدم، وقتی دیروز به بچه ها گفتم برای فردا کتاب ریاضی بیاورند که کلاس داریم، آنها فکر نمی کردند که زنگ ورزش آنها را خواهم گرفت، ولی امروز احتمالاً آقای مدیر به آنها گفته بود که این چنین با غضب مرا نگاه می کردند.

 با آنها صحبت کردم که شما در زنگ ورزش که کار خاصی نمی کنید، همان بازی هایی را می کنید که در زنگ تفریح و یا بیرون مدرسه انجام می دهید. اگر دبیر ورزش داشتید که قرار بود چیزی به شما یاد دهد، اصلاً زنگ ورزش شما را نمی گرفتم. از طرفی من مجبورم به خاطر عقب بودن درس این کار را انجام بدهم. من از وقت خودم زده ام تا برای شما تدریس کنم، شما هم تحمل کنید و بنشینید و خوب گوش دهید.

یکی از بچه ها دستش بالا آمد و اجازه دادم صحبت کند. گفت: آقا اجازه، ما در هفته فقط یک زنگ ورزش داریم و می توانیم دل سیر فوتبال بازی کنیم، زنگ های تفریح که وقت کم است و تازه آقای مدیر نمی گذارد. گفتم: من هم فقط یک جلسه را آمده ام و اتفاق خاصی که نیفتاده است. اعتراض بچه ها داشت زیاد می شد که من هم اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: ساکت، شما نمی فهمید که چه چیزی برایتان مفید است. به جای وقت تلف کردن و بازی کردن بهتر است که ریاضی یاد بگیرید تا در آخر سال تجدید نشوید.

غرغر هایی از کنار و گوشه کلاس می آمد که من هم با شدت با آنها برخورد کردم. جو کلاس به شدت امنیتی شده بود، حواسم به همه بود تا کاری نکنند و حتی چیزی هم نگویند. بینشان راه می رفتم تا نگذارم با هم پچ پچ کنند. به اولین کاردرکلاس که رسیدم همه را مجاب به حل کردن کردم، با تندی با آنها حرف می زدم تا بتوانم نظم کلاس را حفظ کنم. یک بار حتی یکی از بچه ها سوال درسی داشت که نگذاشتم بپرسد، چون می ترسیدم نظم کلاس از دستم خارج شود. با اقتدار کلاس را در اختیار داشتم و نمی گذاشتم کسی حرکت اضافی کند.

یک ربعی به این صورت گذشت. کلاس آرام شده بود و همین باعث شد من هم آرام شوم. به این فکر کردم که این بچه ها چهارشنبه را به ذوق فوتبال و بازی به مدرسه می آیند و حالا من آن شوق را از آنها گرفته ام. حق دارند ناراحت باشند و به کار من اعتراض کنند. آنها دوست دارند بازی کنند و من به جایش دارم ریاضی که برایشان سخت است را به خوردشان می دهم. آنها امروز را به خاطر شیرینی ورزش آمده اند و من کامشان را تلخ کرده ام. کار من دلسوزانه است و واقعاً به فکر درس آنها هستم، ولی این دلسوزی من نابجا است و به احتمال زیاد تاثیر عکس خواهد داشت.

این بچه ها که بسیار آرام هستند و فقط کمی غر زدند و بعد هم به حل کردن مشغول شده اند. من نباید از این قدرت معلمی ام سوء استفاده کنم، من نباید آنها را به چیزی که به نظر من درست است اجبار کنم. شاید از نظر من درست باشد ولی حداقل از نظر آنها درست نیست. شاید من به قصد کمک این کار را می کنم ولی آنها اصلاً به این نیت من فکر نمی کنند. آنها مرا باعث و بانی بازی نکردن می بینند. این کار من دیکتاتوری است، حتی اگر خیرخواهانه هم باشد، روش اجرایش درست نیست. این بچه ها حق هایی دارند و باید به آنها احترام گذاشت، حتی اگر قدرت دفاع از آن را نداشته باشند.

به پشت میز رفتم و نشستم. رو به بچه ها کردم و گفتم: چه کسی به این کلاس اعتراض دارد؟ هم می ترسیدند و هم حجب و حیای آنها نمی گذاشت چیزی بگویند. سوالم را دوباره تکرار کردم، یک دست لرزان بالا آمد و فقط گفت: ما فقط می خواهیم فوتبال بازی کنیم. گفتم آنها که موافق نظر ایشان هستند دستشان را بالا بیاورند. تک و توک دست ها بالا آمد، ولی حدود نیمی از بچه ها هنوز دستشان پایین بود. چقدر ترس بد است. وقتی به نظر ضعیف هستی و نمی توانی نظرت را ابراز کنی چقدر عذاب آور است. ای کاش همه به یک اندازه قدرت داشتند تا هر کسی حداقل هرآنچه در فکرش است را بتواند بیان کند.

رو به بچه ها کردم و گفتم: من می خواستم با این کلاس به شما کمک کنم تا ریاضی را با فرصت بیشتری یاد بگیرید، ولی انگار تعدادی از بچه ها موافق نیستند. اشکال ندارد، حال که شما موافق نیستید من هم کلاس را تعطیل می کنم تا شما به بازی تان برسید. مبصر کلاس که شاگرد اول کلاس هم بود بلند شد و گفت: آقا اجازه، ما می دانیم شما به فکر ما هستید و یک روز هم بیشتر مانده اید، خواهرم به من گفت که شما صبح هم به مدرسه آنها رفته اید. ولی ای کاش یک زنگ دیگر به جز ورزش را می گرفتید. گفتم: پیشنهاد خوبی است، همین کار را می کنم.

چهره بچه ها تغییر کرد و به همان حالت عادی برگشت. گفتم: کتابهایتان را جمع کنید و بروید فوتبالتان را بازی کنید. چشمانشان برق می زد و بدون این که چیزی بگویند همه رفتند به حیاط و سریع یارکشی کردند و شروع کردند به بازی، من هم به دفتر رفتم و برای خودم چای ریختم و از پشت پنجره به بازی این بچه ها نگاه می کردم. چقدر شوق دارند، چقدر انرژی دارند، با شور و حرارت می دوند ولی خسته نمی شوند، جقدر این بچه ها قوی هستند. من حتی هم سن و سال اینها بودم نمی توانستم این چنین بدوم.

 آقای مدیر که جهت انجام کاری تا خانه رفته بود، متعجب وارد دفتر شد و رو به من کرد و گفت: پس کلاس چه شد؟! موضوع را به ایشان گفتم. کنارم نشست و با لحن خاصی گفت: کار شما اشتباه است، دیگر این بچه ها از شما حرف شنوی نخواهند داشت، آنها از این به بعد فکر می کنند هرچه بگویند شما باید انجام دهید. بهتر بود ساکتشان می کردید و کلاس را ادامه می دادید، ریاضی یاد گرفتن بهتر از این گونه وقت تلف کردن است. لبخندی زدم و گفتم: اگر کلاس رسمی خودم بود، حرف شما کاملاً درست و به جا است، ولی من حقی از این بچه ها گرفته بودم و نمی توانم به زور آنها را وادار به کاری کنم. من هم اول فکر شما را داشتم ولی وقتی بیشتر تامل کردم دیدم، این کار اشتباه است. درست است من و شما اندکی قدرتمان از این بچه ها بیشتر است ولی این نباید باعث شود هرچه به نظر ما درست است را به آنها تحمیل کنیم.

آقای مدیر گفت: اینها بچه هستند و نمی فهمند چه چیزی به نفع آنها است، ما می دانیم چه کاری برایشان سود دارد و چه کاری ممکن است به آنها ضرر برساند. پس آنها باید به حرف های ما تمکین کنند تا موفق شوند. گفتم: حرف شما کاملاً درست است ولی بهتر نیست این کار با اجبار نباشد. بهتر است بچه ها، خوبی یا فایده کار را بفهمند و سپس انجامش دهند. درست است بچه هستند ولی باید به آنها حق داد تا اول بفهمند و قانع شوند  و بعد عمل کنند. ما در ریاضی در بخش هندسه و استدلال، دلیل آوردن را به بچه ها آموزش می دهیم. پس بهتر است خودمان نیز عمل کنیم و برایشان دلیل بیاوریم.

آقای مدیر گفت: اینها هیچ چیزی نمی فهمند و فقط باید با زور به آنها فهماند. تا چوب بالای سرشان نباشد، آدم نمی شوند. گفتم: من با این دیدگاه شما مخالف هستم. ممکن است این رویه شما مدتی کارآمد باشد، ولی در مدت زمان طولانی علاوه بر این که مفید نیست بلکه باعث آسیب هم می شود. شما اگر فردی را به انجام یک کار خوب بدون این که آن فرد دلیل یا عواقب آن را بداند، مجبور کنید تا مدتی آن را انجام می دهد، مدتی هم از ترس تنبیه تمکین می کند ولی در نهایت عصیان خواهد کرد. حالا این در مورد انجام یک کار خوب است، اگر حقی را از او بگیرید و مجبور به تمکینش کنید، چه کار خواهد کرد؟!

صحبت ها من و آقای مدیر به نتیجه ای نمی رسید، چون هر کدام در مسیری متفاوت قدم برمی داشتیم، پس بهتر بود که این بحث خاتمه یابد که بهانه آن چایی بود که برای آقای مدیر ریختم. در هنگام صرف چای به این فکر می کردم که قدرت چقدر می تواند عجیب و حتی در بعضی موارد هولناک باشد. اگر از آن درست استفاده نشود هر جایی و به هر اندازه ای که باشد می تواند خطرناک باشد و اگر فرد ظرفیت آن را نداشته باشد چقدر می تواند به جامعه آسیب برساند. قدرت هرچه بیشتر شود، میزان خطا و انحرافش با تصاعدی هندسی افزایش می یابد. در نتیجه آنها که قدرتی در دست دارند بسیار باید حواسشان باشد تا به انحراف کشیده نشوند.

منِ معلم که تقریباً هیچ قدرتی ندارم، در همین کلاس کوچکم اگر کاملاً یک جانبه و آمرانه رفتار کنم و فقط این را بگویم که من می دانم و شما نمی دانید، من حق دارم و شما حق ندارید، چقدر می تواند تاثیرات سوئی روی بچه ها داشته باشد. اولین آسیب آن حس سرکوب است که در آنها تبدیل به عقده می شود و خواه ناخواه زمانی سر خواهد گشود. ضمناً آنها از این رفتار من الگو می گیرند که اگر آنها هم به اندک قدرتی رسیدند، همچون من عمل کنند و همه حق را برای خودشان بدانند. دادن حق به کسی که مستوجب آن حق است، بزرگ ترین درسی است که هر فردی در هرجایی باید بیاموزد و به آن عمل کند.

بقیه کلاس ها را می خواستم تعطیل کنم، تا فوتبال بازی کنند. ولی گذاشتم همین رویه کلاس اول در آنها نیز طی شود. جالب این بود که آنها در ابتدا بیشتر عصبانی بودند، زیرا دیده بودند که بچه های قبلی بازی کرده اند. درست است که آنها هم به بازی شان رسیدند ولی حداقل یک بار تجربه کردند که باید از حقشان دفاع کنند. ساکت نشستن در همه جا جایز نیست و باید گاهی به آب و آتش زد. به قول معروف حق گرفتنی است. البته همه این موارد در مورد حقی است که حق آن فرد است، غیر از این می شود زیاده خواهی که بسیار زشت و ناپسند است.

نزدیک زنگ تعطیلی مدرسه بود که مقابل در دفتر ایستاده بودم و بازی بچه ها را نگاه می کردم که آقای مدیر به کنارم آمد و گفت: یک روز را از دست دادید، صبح را به شب رساندید تا درس بدهید ولی هیچ چیزی درس ندادید. حوصله بحث نداشتم و فقط سری تکان دادم. ولی سوال بعدی آقای مدیر باعث شد دوباره صحبت بین ما برقرار شود. ایشان پرسید: حالا اگر یکی مانند شما نباشد و نفهمد که حق با بچه ها است و فقط حق را به خودش بدهد، تکلیف این بچه ها چیست؟ هزار بار هم اعتراض کنند که به جایی نمی رسند، حتی ممکن است تنبیه هم شوند.

گفتم: جمله ای است که از قدیم بزرگان و اندیشمندان بسیاری به آن استناد کرده اند، از پادشاهان روم باستان بگیر تا فیلسوفان یونان و راهبان شرق و حتی بزرگان دینی ما، آن جمله این است: «هر آنچه برای خود نمی پسندی، برای دیگران نیز نپسند.» آقای مدیر لبخندی زد و گفت: برعکس گفتی! هرآنچه برای خود می پسندی برای دیگران بپسند. گفتم: جمله ای که گفتم هم معنی این جمله را دارد و هم کامل تر از آن است. وقتی چیزی را دوست نداری و آن را برای دیگران نمی خواهی جامع تر است تا طرف مثبت آن.

ادامه دادم: در هر جامعه ای اگر همین اصل برقرار باشد، خیلی از این مشکلات برطرف خواهد شد. البته انسان ذاتاً خودخواه است و این در وجود اوست ولی می توان با آموزش و تربیت آن را تعدیل کرد، به قول ارسطو اخلاق یعنی تعادل در رفتار و  این تعادل حتی در موارد خیرخواهانه نیز باید رعایت شود. من حق ندارم به خاطر نظری که دارم که برای من درست است، دیگران را وادار به کاری کنم که با نظر من موافق است. حداقل باید ادله ای عقلانی بیاورم یا عواقب آن را کاملاً مشخص کنم تا فرد با اندکی اشتیاق که حاصل تعقل است، به انجام آن کار بپردازد. زمانی که این تعادل در فرد نهادینه شود، در جامعه به مرور زمان نهادینه خواهد شد و این مشکلات کمتر می گردد. پس همه چیز برمی گردد به همین کلاس کوچک من و نحوه رفتار من در آموزش و تربیت این بچه ها.

آقای مدیر گفت: خیلی ایده آلیستی به موضوع نگاه می کنید، کمی هم رئال باشید و واقعیت را ببینید. در کجای جامعه ما این حرفی که می گویید، مصداق دارد؟ از خانوده بگیرید تا همین مدرسه و جامعه و حتی در نظام سیاسی و حاکمیتی،  من تا توپ و تشر نکنم و گاهی تنبیه نکنم که هیچ کاری پیش نمی رود، بعضی ها هستند که به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند. گفتم: شما هم حق دارید، جامعه ما هنوز نیاز به پرورش دارد، من خودم هنوز باید خیلی چیزها یاد بگیرم تا بتوانم به بچه ها یاد دهم، ما در آموزش و پرورش هر چیزی را درس می دهیم، الی اخلاق که همان برقراری تعادل است. ما باید ابتدا مدارسمان درست شود تا بعد جامعه درست شود.

آقای مدیر گفت: این همه گفتید ولی جواب مرا ندادید، بچه ها که گیر یک معلم بد اخلاق بی منطق افتادند، چه کار باید کنند؟ اگر اعتراض کنند که کتک می خورند و اگر هم اعتراض نکنند که حقشان پایمال می شود. این بچه های مظلوم چه کنند؟ من هرچه می گفتم معلم باید درست باشد تا این گونه نشود، آقای مدیر می گفت: حالا که معلم خوب نیست چه کار باید کرد؟ گفتم: باید آن قدر اعتراض کرد تا تغییری رخ دهد. گفت: اگر مدیر هم مانند معلم باشد چه؟ دیگر مغزم جواب کرده بود. هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. این واقعیت واقعاً آزار دهنده است که نمی توان در برابر چنین معلم و مدیری کاری از پیش برد.

تنها راه برای احقاق حق، اعتراض عاقلانه و تلاش و پیگیری برای دست یافتن به آن است. بچه ها باید پایداری کنند و به فکر راه هایی باشند تا بتوانند حق خود را بگیرند. باید به مدیر یا حتی به اداره مراجعه کنند و یا به پدر و مادرشان بگویند. من معلم هم باید در این زمینه به آنها کمک کنم و  اگر چنین معلمی هست با او صحبت کنم تا شاید رفتارش تغییر کند. ولی وقتی معلمی کاملاً جزمی فکر کند و تمام حق را به خودش دهد، یافتن راهی برای قانع کردن او بسیار سخت و حتی غیرممکن خواهد بود.

در افکار خودم غرق بودم بودم که آقای مدیر نهیبی به من زد و گفت: این بچه ها اگر گیر چنان معلمی بیفتند که گفتم، مانند فنری که به زور جمع شده است، بعد از مدتی رها می شوند و همه چیز را در مدرسه خراب می کند. به آقای مدیر گفتم: پس اگر این را می دانی، از همین حالا حواست به معلم ها باشد تا این گونه رفتار نکنند.

1404/10/17

پیوست(314. برف)

درود و سپاس

با توجه به درخواست های بسیار، عکس هایی از آن روز سرد به اشتراک می گذارم. به امید گرم شدن روزگار سرد ما.











314. برف

سه شنبه بود و حسین و حمید نوبت صبح کلاس داشتند و بعد از مدرسه یک راست رفتند شهر، تا به خانه هایشان برگردند. ولی من نوبت عصر کلاس داشتم و تا مدرسه تعطیل شود دیگر فرصتی نمی ماند تا بروم و باید صبر می کردم و فردا صبح با سرویس های روستا می رفتم. با این اوصاف می باید امشب تنها باشم، تنهایی برای من فرصتی است برای آرامش، خیلی ها از تنهایی گریزان هستند ولی من این گونه نیستم و به نظرم هر از چندگاهی حتی لازم نیز هست. تنهایی فرصتی است برای تفکر و آرامش و استراحت مطلق

مدرسه تعطیل شد و همه بچه ها دوان دوان به سمت خانه هایشان رفتند و من هم آرام آرام به سمت خانه به راه افتادم. برف های روی زمین هنوز آب نشده بودند که دانه های زیبا و رقصان برف شروع به پایین آمدن کردند. وقتی به آسمان نگاه کردم، ابرهایی که به رنگ قرمز درآمده بودند درست بالای سرم بودند. ابتدا با آرامش شروع به باریدن کردند ولی بعد از مدت کوتاهی بارش آنها شدت یافت، به صورتی که دانه های درشت برف روی سرم می نشستند و آب نمی شدند. لبخندی زدم و رو به ابرها گفتم: زهی خیال باطل، من پیاده نمی خواهم تا کاشیدار بروم، تا خانه چند قدم بیشتر راه نیست، فردا عازم شهر هستم، پس هرکاری دلتان می خواهد بکنید.

ساعت دوازده شب که می خواستم بخوابم، برف همچنان می بارید. سپیدی و سکوت همه جا را فرا گرفته بود. کمی نگران شدم که اگر وضع به همین منوال پیش رود فردا جاده بسته خواهد شد و ماندگار خواهم شد. از همان پشت پنجره نگاهی به آسمان انداختم و به ابرها گفتم: آقا ببخشید، شوخی کردم. بگذارید من شوربخت فردا به خانه ام برسم. به خدا دلم برای مادرم تنگ شده است. تا چند دقیقه که پشت پنجره بودم خبری از کاهش شدت بارش نبود، امیدوار بودم تا ساعتی دیگر بند آید، این ابرها با این ظاهر خشمگین شان، معمولاً بسیار مهربان هستند.

شب را با نگرانی خوابیدم و وقتی صبح بیدار شدم، سریع به پشت پنجره رفتم. آه از نهادم برخواست، برف همچنان می بارید و ارتفاع برف نشسته روی زمین به حدود نیم متر می رسید. صبحانه نخورده سریع شال و کلاه کردم و به سمت ایستگاه مینی بوس های روستا رفتم. در روستا هیچ جنبشی نبود، حتی یک نفر را هم ندیدم. همه در زیر این برف سنگین خفته بودند. نیم ساعتی منتظر شدم، نه مینی بوسی آمد و نه مسافری، هیچ ردی هم در جاده نبود که نشان دهد حداقل ماشینی از اینجا گذشته است. البته برفی که تا زانو من است مسلماً نمی گذارد ماشین حرکت کند.

ناراحت و مغموم به سمت خانه برگشتم. در مسیر، تنها جایی که چند نفر را دیدم نانوایی بود. از آنها در مورد مینی بوس روستا پرسیدم، در جوابم گفتند: تا غروب که بلدوزر بیاید، جاده همچنان بسته است. حتی اگر برف هم بند بیاید، فردا صبح هم ممکن است جاده بسته شود، زیرا بخش هایی از جاده بادگیر است و کاملاً مسدود می شود. با این اوصاف آخر هفته را کامل اینجا هستم، پس باید فکر همه چیز را بکنم. اولین چیز خورد و خوراک است، ده تا نان بربری گرفتم که باعث تعجب همه مخصوصاً نانوا شد. گفتم: اگر قرار است بمانم حداقل نان داشته باشم. یکی از آنها گفت: بیات می شود و حتی ممکن است کپک بزند. گفتم: اتاقی در حیاط هست که در این هوا حکم فریزر را دارد. ما مواد غذایی را آنجا می گذاریم تا منجمد شود.

از مغازه حاج محسن هم تخم مرغ و سوسیس و دو تا کنسرو خاویار بادمجان گرفتم. به خانه رفتم و یک نیمرو جانانه برای خودم درست کردم و کناری بخاری نشستم و آن را میل کردم. به یاد زمانی افتادم که خانه تهران بود و من آخر هفته ها تنها در این خانه می ماندم. چه روزگاری بود و چه حس و حالی داشت. با تلفن همراه با خانه تماس گرفتم و با سعی بسیار که نگران نشوند گفتم که آخر هفته نمی آیم. سعیم هیچ نتیجه ای نداشت و حدود نیم ساعت توضیح دادم که برایم اتفاقی نیفتاده و فقط برف سنگین آمده است، ولی مادرم همچنان نگران بود.

بیکار بودم و بهترین فرصت برای تمیز کردن اتاق بود. تا ظهر درگیر همین موضوع بودم و حواسم اصلاً به بیرون نبود که برف بند آمده است. اولین شعاع های نور خورشید که از پنجره به داخل تابید مرا بهت زده کرد، با آن هوایی که من دیدم، آفتابی شدن محال می نمود. ابرها بعد از انجام وظیفه شان به سرعت منطقه را ترک کرده بودند، البته با این میزان از بارش چیزی هم از آنها نمانده بود. هوای بیرون به شدت صاف بود و  همه جا کاملاً پوشیده از برف بود، هرجا را نگاه می کردم هیچ نقطه ای نبود که سپید نباشد.

مطمئن بودم تا غروب و یا حتی فردا صبح راه باز نمی شود، ماشین های راهداری ابتدا مسیر گردنه خوش ییلاق را باز می کنند و بعد به سراغ این منطقه می آیند. ناهار را خوردم و کنار بخواری درازی کشیدم تا چرت عصرانه ای بزنم. امکان ندارد بعد از ناهار اگر کلاس نداشته باشم نخوابم، به شدت به این خواب وابسته هستم، کلاً فرد خواب آلویی هستم. ولی نمی دانم چرا امروز اصلاً خواب به چشمانم نمی آمد. معمولاً از گذاشتن سرم روی بالشت تا به خواب رفتنم به چند دقیقه هم نمی کشد، ولی حالا هرچه این پهلو آن پهلو می شدم خوابم نمی آمد. بلند شدم و نشستم که ناگاه چشمم به دوربین دیجیتالی که تازه خریده بودم افتاد. تازه فهمیدم که چرا خوابم نمی برد، حالا بهترین زمان است تا به بیرون بروم و عکس های نابی از این برف سنگین بگیرم.

لباس کامل پوشیدم و دوربین را هم که درون کیفش بود، به صورت حمایل انداختم تا از جایش مطمئن باشم. مقدار برف نشسته روی زمین بسیار زیاد بود و تا بالای زانو می رسید، به همین خاطر تصمیم گرفتم در جاده راه بروم، به سمت کاشیدار به راه افتادم. آن قدر برف آمده بود که انگار برف ها را با ماله بسیار صاف کرده بودند. خیلی وقت بود که برف این چنین در  این منطقه نیامده بود و تا این ارتفاع روی زمین ننشسته بود. به خاطر این که می ترسیدم بلایی سر دوربین بیاید، هر وقت می خواستم عکس بگیرم، ابتدا می ایستادم و دوربین را از کیف بیرون می آوردم و عکس می گرفتم و بعد دوباره درون کیف می گذاشتم و زیپش را می بستم.

بعد از چند عکسی که گرفتم، با خود فکر کردم که چرا بیشتر عکس نمی گیرم؟! این دوربین که فیلم ندارد که نگران تمام شدنش باشم، ولی بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که باید با دقت عکس بگیرم. باید یاد بگیرم که کادربندی و موضوعاتی که انتخاب می کنم خوب باشد و به صورت تصادفی یا بی هدف عکس نگیرم. پس به دقت به اطرافم نگاه می کردم، تا سوژه های نابی بیابم. عظمت و زیبایی این مناظر برفی را نمی شد در تصاویر گنجاند. آن چه چشم می دید و لذت می برد در عکس دیده نمی شد و در بهترین حالت اندکی از آن زیبایی ثبت می شد. به همین خاطر در انتخاب زاویه بیشتر دقت می کردم تا همین اندک هم خوب ثبت شود.

به روی پل رودخانه رسیدم. هر جا را نگاه می کردم همچون تابلویی بود که نظیرش را هیچ جا ندیده بودم. سالهاست این مناظر را می بینم ولی هر بار طوری آراسته می شوند که دیدنی تر می شوند، امروز با برف سپید آرسته شده اند که بسیار زیبا گشته اند، چشم از دیدن این مناظر سیر نمی شد. با دوربین و در زوم های مختلف چند عکس گرفتم. به سمت کاشیدار رفتم ولی در میانه های راه تصمیم عوض شد و به مسیری رفتم که به «سحر کوشان» ختم می شد. وقتی از مسیر جاده خارج شدم انگار مناظر زیبا تر شده بودند. سکوت بهترین موسیقی متن برای این تصاویر است. آن قدر محو زیبایی ها می شدم که یادم می رفت عکس بگیرم.

به رودخانه رسیدم که داشت در نهایت زلالی از میان برف های نشسته روی زمین عبور می کرد. حالش خیلی خوب بود و  شاد و طربناک جاری بود، این را می شد از چرخش هایی که به خود می داد تا از کنار سنگ ها بگذرد فهمید، سماعی بود طبیعی که ما را هم به وجد آورد. به حکم ادب، چند قدمی رودخانه را همراهی کردم و بعد تصمیم گرفتم از او عبور کنم و به طرف دیگرش بروم. در سالهایی که نراب کلاس داشتم بسیار از روی این رودخانه گذشته ام، باید جایی را پیدا می کردم تا چند شاخه شود و هر شاخه آن را با جهشی  پشت سر بگذارم.

این رودخانه آن قدر پر جنب و جوش است که با کمی کاوش، مکان مناسب را یافتم که فقط با دو جهش می توانستم به آن طرف برسم. برف ها در مسیر رودخانه به خاطر تغییر مسیر آن زیاد نبود و می شد با پرش عبور کرد. آن قدر تجربه داشتم تا به سنگ ها اعتماد نکنم. به همین خاطر محل عبورم بخشی از بستر رودخانه بود که آب بسیار کمی از آن می گذشت. دورخیزی کردم و به هوا پریدم که تازه یادم آمد بار گرانبها و شکستنی ای به همراه دارم. هنوز به زمین نرسیده بودم که دلم ریخت و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت. چندین بار اتفاق افتاده که در تنظیم فاصله اشتباه کرده بودم و درست وسط آب فرود آمده ام ولی حالا دوربینی همراهم است که هم تازه خریده ام و هم خیلی برایم با ارزش است.

خوشبختانه با توجه به انتخاب مناسب محل فرود اتفاقی نیفتاد و سالم به زمین رسیدم. برای جهش دوم هم نیرو را بیشتر کردم و هم به دقتم افزودم. فاصله این بخش بیشتر بود ولی مزیتی که داشت طرف مقابل دیگر زمین بود و سنگ نداشت. هرچه در توان داشتم را صرف این پرش دوم کردم و مانند قهرمانان پرش خودم را  کش و قوسی دادم تا بتوانم مسافت بیشتری را طی کنم، ولی به خاطر وزن زیاد و عدم انعطاف در بدنم، تلاش هایم به بار ننشست و درست در همان لبه رودخانه فرود آمدم. آب شدن برف ها به خاطر جریان آب، این بخش را که خاکی بود، کاملاً  گِل کرده بود و به همین خاطر لغزیدم و داشتم به پشت در رودخانه می افتادم که نمی دانم چه شد و چرخیدم و به پهلو روی زمین کنار رودخانه افتادم.

دردی احساس نکردم ولی لباس هایم کاملاً گِلی شده بود، اما مشکل اصلی جای دیگر بود، درست به پهلویی افتاده بودم که دوربین را در همان سمت حمایل کرده بودم. وزن صد کیلویی من روی هرچیزی بیفتد احتمال سالم ماندش بسیار  اندک است. آه از نهادم برخواست وقتی بلند شدم و کیف دوربین را فرورفته در زمین دیدم. آن را بیرون آوردم، چنان گِلی شده بود که سر و ته اش معلوم نبود. زیپش را پیدا نمی کردم تا باز کنم و از طرفی هم می ترسیدم باز کنم و صحنه ای دهشتناک بینم.

با آب رودخانه تا حدی گِل های کیف را شستم و گوشه ای نشستم و با چند دستمال کاغذی که در جیبم داشتم محل زیپ را تمیز کردم و به آرامی و اضطراب بسیار زیپ را باز کردم. ظاهر دوربین که سالم بود و هیچ شکستگی ای در هیچ جایش دیده نمی شد. با دستانی لرزان روشنش کردم، لنز بیرون آمد و فهمیدم که مشکل خاصی ندارد، سریع خاموش کردم و در کیف گذاشتم و رویش یک دستمال کاغذی قرار دادم و زیپ را بستم. هنوز دلهره داشتم و باید سریع به خانه می رسیدم تا کاملاً آن را بررسی کنم.

آفتاب در حال غروب کردن بود که به «سحرکوشان» رسیدم. کاملاً خیس و گِلی بودم و سرما آرام آرام داشت به درونم نفوذ می کرد. باید سریع تر راه می رفتم تا هم یخ نزنم و هم زودتر به خانه برسم. از دره گذشتم و در ابتدای سربالایی بودم که نور خورشید در پشت چند درخت  که کاملاً بی برگ بودند بر روی برفها می تابید، انعکاس نور خورشید بر روی این برف سنگین تصویری را خلق کرد که نمی توانستم بی تفاوت از کنارش بگذرم. به شدت سردم بود و لباس ها در تنم در حال یخ زدن بود و همچنین نگران دوربین هم بودم ولی هر کار می کردم نمی توانستم جلو درنگ خودم را برای تماشای این منظره بگیرم.

می دانستم که بیرون آوردن دوربین ممکن است باعث خیس شدنش شود و به آن آسیب برساند ولی دلم نمی آمد این تصویر زیبا را ثبت نکنم. به آرامی دوربین را بیرون آوردم و با همان دستمال کاغذی ای که برایم مانده بود تمیزش کردم و روشن کردم و از این منظره تصویری را ثبت کردم. آن قدر نگران بودم که حتی تصویر را در مانیتور دوربین ندیدم و سریع خاموشش کردم و در کیف گذاشتم. فقط خدا کند رطوبت به داخل کیف نفوذ نکند و باعث خرابی دوربین نشود.

ظهر که در روستا بودم کسی نبود، ولی حالا در نزدیکی زمان غروب همه بیرون بودند. انگار قرار است هر وقت من در بدترین شرایط هستم، همه مرا ببینند. این همه آدم در این برف سنگین وسط روستا چه می کنند؟! دانش آموزی نبود که سلامی نکند و مرا با تعجب نگاه نکند. اهالی هم همین طور، عرق سرد بود که بر جبینم می نشست. چند قدم نمانده بود که به کوچه خانه برسم و از دست این نگاه ها خلاص شوم که ناگهان بهمن عظیمی مقابلم دیدم که هیچ راهی برای فرار از آن نبود. چنان سهمگین سمت من می آمد که ناخودآگاه ایستادم و فقط نظاره گر بودم که چگونه مرا در خودش مدفون خواهد کرد.

 هر دو خانم مدیر بودند که داشتند به سمت من می آمدند. این ها این موقع اینجا چه می کنند؟ اینجا که تا مدرسه خیلی فاصله است! دم غروب جایی دیگری نبود که بروند؟! دانش آموزان و اهالی کم بودند تا مرا با این اوضاع اسفناک ببینند، خانم های مدیر هم به آنها اضافه شدند. فکر نکنم کسی مانده باشد که مرا ندیده باشد. متاسفانه دسترسی به خواجه حافظ شیرازی ندارم وگرنه خبرش می کردم تا ایشان هم سری به من بزند. همیشه شانس من این گونه است. بدترین اتفاق در بدترین حالت و در بدترین شرایط.

سلام و علیک کردم و آنها هم سلام و علیک گرمی کردند. خانم مدیر دبیرستان پرسیدند: زمین خورده اید که این طور گِلی شده اید. به زور لبخندی زدم و گفتم: کنار رودخانه سُر خردم و این بلا سرم آمد. خانم مدیر مدرسه خودمان پرسید: رودخانه چه کار داشتید که سُر خوردید؟ به خودم لعن فرستادم که حتماً باید محل اتفاق را هم می گفتی؟! یک بله می گفتی و تمام می کردی. حالا باید تا ته آن ادامه دهی. می خواستم خیلی کوتاه پاسخ دهم ولی نمی دانم چرا گفتم: برای گرفتن عکس رفته بودم. آنها هم لبخندی زدند و گفتند: ما هم برای دیدن برف رفته بودیم، واقعاً طبیعت در برف زیبا است.

در حین صحبت من با خانم های مدیر، اهالی و دانش آموزان بودند که از کنارمان می گذشتند و سلامی با تعجب نثارمان می کردند. باید هرچه سریعتر این گفتگو را خاتمه می بخشیدم تا وضع از این هم که هست بدتر نشود. حالا دیگر از من سوال نمی کردند تا با پاسخ های کوتاه و تلگرافی بحث را جمع کنم، از مسیر سیب چال تعریف می کردند که چقدر زیبا شده است و من هم با دلهره و نگاه به اطراف فقط تایید می کردم. خدا را شکر صحبتشان تمام شد و در آخر هم خانم مدیر دبیرستان گفت: اگر امکان دارد از عکس های برفی امروز به ما هم بدهید. من هم گفتم چشم و سریع خداحافظی کردم.

در خانه سریع دوربین را از کیف بیرون آوردم، خدا را شکر سالم بود و حتی خشی هم بر نداشته بود. با پارچه تمیزش کردم و در فاصله ای مطمئن از بخاری گذاشتم. بعد به سراغ کیف رفتم که کاملاً رنگش عوض شده بود. آن قدر کیف را شستم که دستانم یخ زد. آن را هم کنار بخاری گذاشتم تا خشک شود. کیف بسیار مقاومی بود که هیچ آسیبی به دوربین وارد نشده بود. ضمناً محلی که من افتاده بودم خاک نرمی داشته و کیف دوربین با فشار وزن من به دورن زمین فرو رفته بود و هیچ فشاری به دوربین وارد نشده بود. از این به بعد باید خیلی حواسم را جمع کنم و مسیرهای مطمئن را برای گشت و گذار انتخاب کنم.

طبق خواسته خانم مدیر دبیرستان، هفته بعد دوربین را به کامپیوتر مدرسه وصل کردم و تعدادی از عکس ها را به آن منتقل کردم. خودم هم از دیدن عکس هایم لذت می بردم و امیدوار بودم که برای آنها هم جذاب باشد. بعد از چند روز که با کامپیوتر مدرسه کار داشتم، یکی از آن عکس ها را در پس زمینه صفحه نمایش دیدم. این موضوع برایم جالب بود، زیرا دو تا نکته داشت. اول این که آنها از عکس من خوششان آمده و طبیعت دوست هستند و زیبایی های طبیعت را می فهمند و دوم این که آرام آرام دارند بر کامپیوتر مسلط می شوند.

پ.ن: بسیاری از عکس های این روز برفی را در پیوست نوشته هایم گذاشته ام. اگر این تصویر تکراری است به بزرگواری خود ببخشایید.

1404/10/09

313. دیجیتال

فیش های حقوقی را آخر هر ماه روی میز کناری دبیرخانه اداره می گذاشتند. ما هم هر وقت فرصت می کردیم،  در راه برگشت از وامنان، به اداره سری می زدیم تا فیش خود را بگیریم. تنها کاری که با اداره داشتیم همین بود و بس. وقتی فیش خودم را پیدا کردم، چشمانم چهارتا شد، تقریباً دو برابر حقوقم در بخش پرداخت ها نوشته شده بود. دویست هزار تومان بیشتر از آن چه حقوقم بود به حسابم واریز شده بود. به بندهای فیش که نگاه کردم در بخشی نوشته بود معوقه حق روستا که مبلغ مقابلش حدود دویست هزار تومان بود. فیش را به حمید و حسین نشان دادم و آنها هم تعجب کردند، زیرا چنین چیزی در فیش آنها نبود.

مستقیم به حسابداری رفتیم تا علت این مبلغ را جویا شویم. مرد چاقی که پشت میز نشسته بود با لهجه خاصی  صحبت می کرد، این لهجه مربوط به روستاهای اطراف آزادشهر بود. چهره مهربانش به همراه لهجه شیرینش باعث شده بود رفتارش بسیار صمیمی جلوه کند. رو به من کرد و گفت: عموجان، شماره پرسنلی ات را بگو، گفتم و وارد کامپیوتر کرد و بعد از چند لحظه لبخندی زد و گفت: عموجان، کجا درس می دهی؟ گفتم: وامنان. با همان چهره مهربانش گفت: پسرم در آن جای دور درس می دهی و نفهمیده بودی که حق روستایی ات از اول مهر امسال قطع شده است؟! برو خدا را شکر کن که مسئول دبیرخانه فهمید و حکم جدید برایت زد.

از او بسیار تشکر کردم و به اتاق دبیرخانه رفتم. جالب بود، یکی از همکارانی که چندسال پیش در وامنان در مدرسه همکار بودیم، پشت میز نشسته بود. او از آن دسته همکارانی بود که هر روز رفت و آمد می کرد. با هم سلام و علیک گرمی کردیم و به او گفتم: مبارک باشد، رئیس دبیرخانه شده ای. گفت: مسئول نیستم و فقط همکاری می کنم. بعد رو به من کرد و گفت: معوقه حق روستا را برایت ریختند؟ بسیار از او تشکر کردم که باعث این اتفاق شده بود. او در لیست نام مرا دیده بود که حق روستایی ندارم و چون می دانست سالها در وامنان هستم به مسئول دبیرخانه گفته بود تا این فوق العاده را دوباره برای من برقرار کند. آن قدر این حقوق کم است که کم شدن جزئی از آن به چشم نمی آید.

از ابتدای مهر امسال به ما کارت بانکی داده بودند و دیگر لازم نبود در صف های طویل بانک برای گرفتن حقوق وقتمان تلف شود. خوشبختانه خودپرداز ها هم زیاد شده بود و برداشت پول خیلی راحت شده بود. به همین خاطر دیگر به بانک نرفتیم و همه به سمت خانه هایمان رفتیم. حسین که خانه اش همین آزادشهر بود، به همراه حمید سوار مینی بوس گرگان شدیم. در مسیر حمید از من پرسید برای این پول چه برنامه ای دارم؟ البته خودش پیشنهاد داد که در حسابی پس انداز کنم. گفتم: من تا کنون پس انداز نداشته ام و زین پس هم نخواهم داشت، می خواهم این پول را برای دل خودم خرج کنم، چیزی که دوست دارم را می خواهم بخرم. پس انداز به من نیامده است، به خاطر بعضی مسائل که نمی خواهم بگویم، باقی مانده حقوقم که آن هم چیزی نیست، صرف چیزهای دیگر می شود.

حمید پرسید: خُب، حالا چه چیزی می خواهی بخری؟ کمی فکر کردم و چیزی به ذهنم نرسید. کامپیوتر که آرزوی چندین ساله ام بود را دارم و قسط هایش هم تمام شده است. هرچه فکر می کردم که با این مبلغ چه چیزی می توانم بخرم که برای دل خودم باشد، چیزی نمی یافتم. به حمید گفتم: چیزی به ذهنم نمی رسد تا برای دل خودم بخرم. حمید حمید لبخندی زد و گفت: دلم برای دل کوچک و گنجشکی ات سوخت که هیچ چیزی نمی خواهد. آن قدر در قناعت زندگی کرده ای که دیگر هیچ خواسته ای نداری.

گفت: اصلاً این پول به کنار، در کل زندگی ات واقعاً چه آرزویی داری؟ دوست داری به چه چیزی برسی؟ با دیدن چه چیزی حسرت می خوری که نداری؟ این سوال حمید دیگر نیاز به فکر نداشت. آرزوی من پرواز است. هر وقت پرنده ها را در آسمان می بینم، به آنها حسودی می کنم. هرجایی دوست دارند می نشینند و از هرجایی که دلشان می خواهد پرواز می کنند. تا اوج آسمان ها بدون نیاز به هیچ وسیله ای می روند. مخصوصاً عقاب هایی که در آسمان وامنان هستند، کار خاصی نمی کنند و فقط به بالهایشان زاویه ای خاص می دهند و در یک حرکت دایره وار با شعاعی بزرگ، ارتفاع می گیرند و به اوج آسمان می روند، به آنجایی می رسند که دیگر قابل دیدن نیستند.

حمید خندید و گفت: تو هم با این آرزوی عجیبت، مرد حسابی پول نداری که سوار هواپیما شوی، حالا می خواهی مانند عقاب پرواز کنی؟! تو یک آدمیزاد هستی و امکان پرواز نداری، تو به جای بال، پا داری و باید روی همین زمین خاکی راه بروی، آسمان جایگاه  انسان خاکی نیست. نه توانش را داری و نه امکاناتش و نه حتی پولش. جایگاه تو همین زمین است. در جوابش گفتم:

طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت               به در آی تا ببینی طیران آدمیت

به خنده اش ادامه داد و گفت: نه، انگار تنها ماندن زیاد در وامنان در آن سالهایی که خانه ات تهران بود، تو را صوفی مسلک کرده است. حالا می فهمم چرا این قدر به کوه دشت می زدی، می خواستی پرواز کنی، یا شاید هم به بالای کوه ها می رفتی تا مانند پرندگان اطراف را ببینی. گفتم: کاملاً درست گفتی، بالای کوه می رفتم زیرا وسعت دید را دوست دارم. به قول خودت پرواز که کار ما زمینی ها نیست، اگر هم باشد، کار من نیست. حداقل بالای کوه دید پرواز گونه دارم. حمید ادامه داد: نیاز به صوفی گری نیست، پول هایت را جمع کن و با کایت یا پاراگلایدر پرواز کن.

در خانه پشت کامپیوتر نشسته بودم تا اینترنت با آن صدای گوش خراشش وصل شود و گشتی در وب بزنم تا ببینم هزینه کایت و پاراگلایدر چقدر است. صفرهایش برای من قابل شمارش نبود، هزینه هایش تازه از پنج میلیون تومان شروع می شد، آن هم آموزش و پرواز با پاراگلایدرهای اجاره ای. یعنی با حقوق ماهی دویست هزار تومانی من باید دو سال تمام هیچ خرجی نکنم تا بتوانم هزینه اولیه آن را بپردازم. فکر کنم همان صوفی گری به صرفه تر باشد، ولی آن هم کار من نیست، ریاضیت کشیدن و مراقبه خیلی سخت است و مرد واقعی می خواهد. پس باید این آرزو را به باد فراموشی سپرد و زندگی بر روی این خاک را تحمل کرد.

همین طور که در گشت و گذار در وب بودم، به مطلبی در مورد عکاسی با پاراگلایدر رسیدم. چه تصاویر زیبایی بود، چقدر زمین از بالا زیباست. چقدر خوش به حال پرندگان است که از آسمان همیشه این گونه زمین را زیبا می بینند. کمی در مورد دوربین های دیجیتال هم نوشته بود که جرقه ای در ذهنم شکل گرفت. دوربین دیجیتال بهترین چیز برای دل کوچک من است. دوربینی که دیگر نیاز به فیلم ندارد و می شود در کامپیوتر عکس هایش را دید. فقط امیدوارم بودم قیمت آن در همین حدی باشد که پول دارم.

شروع کردم به جستجو، چقدر تنوع زیادی در این نوع دوربین ها وجود دارد. من عمری را با دوربین زنیط به آرامی گذرانده ام و حالا در این دریای پر تلاطم دوربین های دیجیتال در حال غرق شدن هستم. قدم اول محدود کردن قیمت بود، بازه جستجویم را تا مبلغ دویست هزار تومان محدود کردم. بعد به سراغ مارک های معروفی چون Nikon و Canon و  Sony و Fuji و... رفتم. هنوز هم تعدادشان زیاد بود. واقعاً من چقدر از روزگار عقب بودم که تا حالا با دوربین آنالوگ عکس می گرفتم.

در مارک ها تمرکزم بر روی Canon شد و در بین دوربین های کامپکت آن که تقریباً ارزان قیمت بودند، مانور می دادم. چند تایی را در لیست انتخاب گذاشتم و مشخصاتش را روی کاغذ یادداشت کردم. با حدود صد و پنجاه هزار تومان می شد دوربینی از سری A آن را خرید. دیگر داشت تصمیمم نهایی می شد که ناگاه مدل S3IS را دیدم. زوم آن که 12برابر بود، مرا هیجان زده کرد، کیفیت عکس 6 مگاپیکسل هم دست و پایم را شل کرد. این دوربین برای عکاسی در طبیعت که علاقه من است بسیار خوب بود. فقط مانند همیشه مشکل من قیمتش بود، با تجهیزاتش مانند کیف و لنز UV حدود 250 هزار تومان تمام می شد.

شب خواب به چشمانم نمی آمد، این مدل به شدت چشمم را گرفته بود و آرام و قرار را از من ربوده بود. نه پولش را داشتم که بخرم و نه دلش را داشتم که نخرم. مدل های دیگر بسیار با این دوربین فاصله داشتند. البته این دوربین هم با مدل های بالاترش بسیار فاصله داشت ولی برای من عالی بود. اول ماه بود و می توانستم پنجاه هزار تومان از حقوق را برای آن تخصیص دهم ولی نگرانی رسیدن به پایان ماه با باقی مانده حقوق را چه کنم؟ باید ریسک می کردم و دل را به دریا می زدم. این دل کوچک من شاید غرق شود ولی چاره ای جز این کار ندارم. اگر هم غرش شود خودش باعث آن شده است.

صبح پنج شنبه به چند عکاسی  که دوربین هم می فروختند رفتم ولی متاسفانه آن مدل را نداشتند. به نظر باید به تهران می رفتم ولی یکی از آن عکاسی ها سایتی را به من معرفی کرد و گفت که نمایندگی اصلی Canon در ایران است. در خانه سری به آن سایت زدم و خوشبختانه مدل مورد نظر مرا داشت. با شماره پشتیبانی اش تماس گرفتم و اطلاعات دقیق دوربین را پرسیدم، همان بود که من می خواستم. ابتدا باید در سایت ثبت سفارش می کردم و بعد هزینه آن را به حساب شرکت واریز می کردم.

تا به حال این گونه جنسی را اینترنتی نخریده بودم. به همین خاطر مردد شدم که بهتر است به تهران بروم و خودم بگیرم ولی وقتی بیشتر فکر کردم همین رفت و آمد به تهران هزینه داشت که در این شرایط و اوضاع اصلاً برای من مناسب نبود. راه حل بعدی فرستادن یکی از بستگان بود که برود و بخرد، ولی چطور بفرستد؟ با پست یا اتوبوس؟ اگر خوب بسته بندی نشود چه؟ اگر در مسیر ضربه ببیند چکار باید کنم؟ تقریباً هیچ راهی به جز خرید از همین طریق اینترنتی نبود. آنها می دانند چگونه دوربین را بسته بندی کنند تا مشکلی برایش پیش نیاید.

مرجعی نداشتم تا از سایت مورد نظر مطمئن شوم، ولی شوق خریدن دوربین مرا وادار می کرد که با تمامی این خطرات، دوربین را بخرم. ثبت سفارش کردم و فاکتور برایم صادر شد. به نزدیک ترین خودپرداز بانک ملی رفتم تا انتقال وجه را انجام دهم. تردیدم لحظه به لحظه بیشتر می شد، عقل مرا از این کار منع می کرد ولی شوق داشتن دوربین که در دلم بود، مرا وادار به این کار می کرد. مدتی در کشاکش این دو نیرو که کاملاً در جهت مخالف بر من وارد می شدند بودم و در نهایت هم تصمیم را گرفتم، دل بر عقل پیروز شد و 250 هزار تومان را به حساب شرکت واریز کردم.

از شنبه که به وامنان رفتم تا سه شنبه غروب که به خانه برگشتم، یکی از سخت ترین هفته های عمرم بود. هیچ تماسی از شرکت با من گرفته نشد و هیچ بسته ای هم به خانه نرسید. هرچه هم به پشتیبانی زنگ می زدم، کسی گوشی را بر نمی داشت. شاید روزی ده ها بار زنگ می زدم ولی هیچ خبری نبود. دوستان علت اضطراب و تماس هایم را جویا شدند. می ترسیدم به آنها بگویم تا مرا ساده و هالو خطاب کنند، ولی دمشان گرم که همه به من امید دادند و دلم را گرم کردند. ولی به شدت اضطراب داشتم.

چهارشنبه هم خبری نشد، پنج شنبه درست یک هفته از ثبت سفارش و واریز پولم گذشته بود. معمولاً مرسوله های پستی سه یا حداکثر چهار روزه از تهران به گرگان می رسد. و این یعنی حتماً اشکالی در کار است. صبح به اداره پست رفتم تا شاید بسته ام به مرکز پست گرگان آمده ولی به دست من نرسیده است. نه در مرکز پست گرگان بود نه در اداره کل پست استان. هیچ مرسوله ای به نام من حتی به پست تهران هم تحویل داده نشده بود.

فکر نمی کردم چنین کلاهی به سرم برود. به سراغ سایت رفتم و کلی پیام برای پشتیبانی فرستادم ولی هیچ افاقه ای نکرد. نشانی شرکت را پیدا کردم و به پسردایی ام که مغازه اش تقریباً نزدیک آنجا بود زنگ زدم تا برود و موضوع را پیگیری کند. وقتی زنگ زد و گفت که در آنجا چنین شرکتی نیست، آب سردی بود که بر تمام وجودم ریخته شد. حیف از پولی که دادم و کلاهی این چنین گشاد بر سرم رفت. به دنبال این بودیم تا دلی از عزا درآوریم ولی همین دل غافل کامل در عذا فرو رفت و کنج عزلت به بغل گرفت و مرا هم در تاریکی فرو برد.

شنبه وقتی دوستان پیگیر ماجرا شدند، داغم تازه تر شد و حالم بدتر شد. هر کدام توصیه ای داشتند. یکی می گفت: خودت برو تهران و هر جوری شده از طریق بانک شرکت را پیدا کن، آن یکی می گفت: به پلیس بگو تا پیگیری کند. سومی هم دلداری می داد که خودت را ناراحت نکن، اتفاقی است که افتاده است. ولی من در بین همه این پیشنهاد ها بهترین راه را رفتن به تهران دیدم و تصمیم گرفتم یک روز مرخصی بگیرم و به تهران بروم. این حداقل کاری است که می توانم انجام دهم. باید حقم را بگیرم، آن دوربین مال من است، حق من است. ثانیاً 250 هزار تومان پول کمی نیست.

زنگ آخر با بی حوصلگی داشتم در کلاس تمرین حل می کردم که تلفن همراهم زنگ خورد، طبق معمول نگاه کردم و دیدم از خانه نیست و شماره است، جواب ندادم تا بعد از کلاس جواب دهم. معمولاً در کلاس جواب نمی دهم مگر کاری ضروری باشد. در حین حل تمارین بودم که یک دفعه به خود آمدم و سراغ گوشی همراه رفتم، شماره با 021 شروع می شد و یعنی تهران، من شماره همه بستگان را در حافظه گوشی دارم، پس این شماره ممکن است به آن شرکتی که  دوربین را از آن خریده بودم مربوط باشد.

سریع از کلاس خارج شدم و تماس گرفتم. یکی که صدایش اصلاً برایم آشنا نبود پاسخ داد. گفتم: شما با من تماس گرفته بودید، بفرمایید چه کار دارید؟ کمی مکث کرد و بعد نام و نام خانوادگی ام را کامل گفت و من هم با بهت تایید کردم. ابتدا عذرخواهی کرد و گفت: با عرض پوزش به خاطر نقل و انتقال محل شرکت نتوانسته ایم دوربین شما را به موقع بفرستیم و حالا با تیپاکس که سریع تر است فرستاده ایم. فردا یا در نهایت پس فردا به دستتان خواهد رسید.

نای حرف زدن نداشتم چه برسد به تشر زدن، خیلی کوتاه گفتم: یک هفته مرا خون جگر کردید. آن آقا باز هم کلی عذرخواهی کرد و بعد خداحافظی کرد. برداشته شدن بار سنگینی از دوش هایم به همراه اشتیاق رسیدن به دوربین حالم را چنان دگرگون کرد که حتی بچه های کلاس هم فهمیدند و از من علت را جویا شدند. خیلی جدی گفتم که به درس دقت کنید، چیزی مهمی را گم کرده بودم که خبر دادند پیدا شده است. من اصلاً مهارت عادی نشان دادن خود در مواقع حساس را ندارم، همه کاملاً از ظاهرم به دورنیاتم پی می برند، حتی دانش آموزان.

فردا عصر از خانه تماس گرفتند و گفتند که بسته ام رسیده است. آن قدر ذوق داشتم که تصمیم گرفتم فردا را مرخصی بگیرم و همان زمان راه بیفتم و حتی تا تیل آباد را هم پیاده بروم، تا هرچه زودتر به خانه برسم و دوربین را در دست بگیرم. حمید و حسین آرامم کردند و گفتند: حق داری بعد از این همه التهاب برای رسیدن به دوربین عجله داشته باشی، ولی اولاً حالا دیگر دیر است و ماشین نیست و هوا تاریک می شود، دوم این که مدرسه مهم تر است، تحمل کن، پس فردا با هم می رویم.

چقدر باید تحمل کنم، ده روز که فکر می کردم کلاه سرم رفته است و حالم بد بود، حالا باید دو روز هم صبر کنم تا به دوربینی که دیروز به خانه رسیده، برسم. واقعاً انتظار بسیار سخت است. به قول حمید همه اینها برمی گردد به همان دل کوچکم که هیچ گاه بزرگ نشد. دست من هم نیست، هرچه تلاش می کنم همچنان کودک می ماند. من هیچ گاه بزرگ نمی شوم و بزرگ شدن را هم دوست ندارم.

وقتی در خانه دوربین را از جعبه بیرون آوردم واقعاً مانند کودکان ذوق می کردم. زومش دیوانه کننده بود، لنزش حدود ده سانتی متر بیرون می آمد. ویزورش دیجیتالی بود و صفحه نمایش کوچک و تاشویی داشت که می شد از همان جا عکس را دید. دوربین بسیار با کیفتی بود. خانوده خواستند چند عکس بگیرم ولی گفتم: اول باید دفترچه اش را بخوانم و کاملاً به آن مسلط شوم. ضمناً اینجا که موضوعی نیست، باید به وامنان بروم تا عکس بگیرم، من فقط از طبیعت عکس می گیرم. نمی دانم چرا غرغر کردند و رفتند.

پ.ن1: بیشتر تصاویری که ضمیمه نوشته ها است، توسط همین دوربین  Canon S3IS گرفته شده است. بعضی ها که اسکن شده است مربوط به دوربین زنیط است .

پ.ن2: تصویر پیوست این نوشته اولین عکسی است که توسط این دوربین در بهمن سال 1385 گرفته شده است، کوه های برفی وامنان.

 

1404/10/03

312. بخاری

سردی زمستان از یک طرف و این بخاری های مدرسه هم از طرف دیگر، روزگار ما در مدرسه دخترانه را سخت کرده بود. کلاس ها آن قدر سرد می شد که هم ما و هم دانش آموزان باید چنان می پوشیدیم تا شاید اندکی گرم شویم. همه مشکلات از بخاری ها بود، از وقتی که اداره آموزش و پرورش استفاده از بخاری های چکه ای را ممنوع کرده و این بخاری های کوچک بدون دودکش را فرستاده، دیگر طعم گرما را در کلاس ها نمی چشیم. این بخاری ها برای فضای کلاس بسیار کوچک هستند و اصلاً  کلاس را گرم نمی کنند.

البته اداره هم حق داشت، چون یکی دو مورد آتش سوزی در مدارس روستایی به خاطر همین بخاری ها اتفاق افتاده بود و فاجعه های جبران ناپذیری به وجود آورده بود. در واقع بخاری های چکه ای اصلاً امنیت نداشتند و بودن آنها در کلاس ریسک خطر را بالا می برد. فقط مانده بودیم چرا برای مدرسه دخترانه، این بخاری های کوچک که هیچ گرمایی نداشت را فرستاده اند. درست است که ژاپنی بودند ولی برای کلاس های بزرگ مناسب نبودند. اداره می توانست مانند مدرسه پسرانه بخاری های بزرگ کاربراتوری برایمان بفرستند تا هم مطمئن باشند و هم ما گرم شویم.

مدت کوتاهی از آوردن این بخاری ها نگذشته بود که یکی یکی شروع کردند به خراب شدن، یا روشن نمی شدند یا ناگهان خاموش می شدند، خیلی بیش از اندازه حساس بودند و با کوچکترین تغییری در هوای کلاس، خاموش می شدند. در ورودی کلاس که باز و بسته می شد و هوا تلاطمی پیدا می کرد، سنسورهایش عمل می کرد و سریع به روی فن می رفت و چون با نفت کار می کرد، بوی نفت همه جا را می گرفت. یک دستگاه از این بخاری ها برای گرم کردن کلاس کافی نبود، حالا با از کار افتادن سه تا از این بخاری ها چه کار باید کنیم؟!

خانم مدیر هرچه با اداره و بخش تدارکات تماس می گرفت تا فردی را جهت تعمیر بفرستند، یا مکانی را برای تعمیر معرفی کنند، هیچ اقدامی از طرف آنها صورت نمی گرفت. به او جواب می دادند که تازه چند ماه است این بخاری ها توزیع شده و اداره کل هم چیزی برای تعمیرش برای ما مشخص نکرده است. تعمیر این بخاری ها فعلاً انجام شدنی نبود و می بایست با همین شرایط کنار می آمدیم. بیرون برف می بارید و سرما هم بیداد می کرد. آن قدر هم تاکید کرده بودند که بخاری چکه ای ممنوع است، می ترسیدیم بخاری های قدیمی را دوباره نصب کنیم اگر خدای ناکرده یک اتفاق رخ دهد، آن موقع جواب گو بودن کار بسیار سختی است.

استیصال را می شد در چهره خانم مدیر به وضوح مشاهده کرد. در دفتر هم این سرما غیرقابل تحمل بود. اصلاً برای این مدارس حتماً باید شوفاژ بکشند که بدون هیچ دردسر و خطری هوا بسیار مطبوع گرم شود. ولی حیف که آموزش و پرورش برای این هزینه ها پولی ندارد و باید پول هایش را در جشنواره های متعدد و مختلف که هیچ کمکی هم به روند آموزش و حتی پرورش نمی کند، خرج کند. اولویت در آموزش و پرورش ما چیزهای دیگری است به جز آموزش و پرورش درست که نیاز به محیط و مکان مناسب دارد.

یکشنبه که کلاس هایم تمام شد از خانم مدیر اجازه خواستم تا در مدرسه بمانم و کمی روی این بخاری ها کار کنم، شاید بتوانم آنها را عملیاتی کنم و تا حدی مدرسه را از این وضع بحرانی خارج کنم. خانم مدیر گفت: اینها را اداره فرستاده است، بگذارید خود اداره تعمیرشان کند. در جواب گفتم: تا اداره بخواهد اینها را درست کند، ما همه در این زمستان سرد یخ زده ایم. حداقل بگذارید یکی از آنها را باز کنم تا بفهمم که چگونه کار می کنند. گفت: اگر خراب تر شود جواب اداره را من باید بدهم. گفتم: نگران نباشید، اگر نتوانستم درستشان کنم، طوری جمع و جورش می کنم تا کسی نفهمد که باز شده است.

خانم مدیر با اکراه سری به نشانه تایید با تردید تکان داد و خداحافظی کرد و رفت. به حمید گفتم: من در مدرسه می مانم تا شاید بتوانم این بخاری ها را درست کنم، تو به خانه برو. او هم مرا از این کار منع کرد و گفت: خراب تر می کنی، دست نزن، کار تو نیست، اینها تکنولوژی پیشرفته ای دارند. گفتم: مواظب هستم و حواسم هست، با دقت بازشان می کنم. می خواست بماند ولی خیلی خسته بود، حمید امروز دو شیفت کلاس داشت که واقعاً خسته شده بود، به همین خاطر او را مجبور کردم که برود.

بلافاصله رفتم از یکی از کلاس ها یکی از آن بخاری ها که کار نمی کرد را آوردم. ابعادشان نسبت به بخاری های معمولی خیلی کوچک بود. طولش حدود یک متر و عرض آن هم حدود نیم متر و ارتفاعش هم حدود شصت سانتی متر بود. وزش بادش با برق بود ولی حرارتش از سوختن نفت حاصل می شد. در سمت راست مخزن نفتش بود که همچون خشاب اسلحه در جایش قرار می گرفت و بیشتر از سه لیتر هم گنجایش نداشت.

با توجه به ابعاد و میزان ظرفیت مخزن آن و نداشتن دودکش، می توان این نوع بخاری ها را قابل حمل دانست. سیستم ایمنی آن نیز با سنسورهای دقیقی تنظیم می شد، به همین خاطر بود که زود خاموش می شد. جلوی آن صفحه ای توری داشت که حرارت از آن قسمت به بیرون دمیده می شد. روشن کردن این بخاری ها هم الکتریکی بود و خودکار انجام می شد. پشت توری صفحه ای بود که وقتی بخاری روشن می شد کاملاً سرخ می گشت و حرارت تولید می کرد. مشکل اصلی فعلاً در روشن نماندن و خاموش شدن بود که باید برطرفش می کردم.

پیچ های بالای آن را باز کردم و آرام صفحات بالا و توری مقابل را برداشتم. از دوران کودکی این گونه کنجکاوی ها همیشه با من همراه بوده که حاصل آن یا درست شدن کامل وسیله یا انهدام کامل آن است. کلی از وسایل خانه را که ایراد کوچکی داشت، از رده خارج کرده بودم، آخرینش پلوپز بود که بعد از دستکاری من، حتی قابل تعمیر هم نبود. فقط باید تمام دقتم را در این صرف می کردم که یادم باشد چه چیز را از کجا باز کرده ام، به همین خاطر به ترتیب و با حوصله باز می کردم. خیلی پیش آمده که بعد از بستن تعدادی پیچ و قطعه اضافی آورده ام، ولی اینجا باید خیلی دقت کنم، این بخاری ها برای مدرسه است و نباید بیشتر از این به آن آسیب برسد.

آرام آرام باز می کردم و به ترتیب قطعات را روی میز می چیدم. خیلی برایم سوال بود که این بخاری ها چگونه نفت را می سوزانند و حرارت تولید می کنند، زیرا مانند بخاری های عادی کوره نداشتند و دودکش هم نداشتند. وقتی به بخش اصلی رسیدم، بسیار تعجب کردم. این بخاری ها با این همه پیشرفته بودن و سیستم های برقی و سنسورهایش با فتیله حرارت تولید می کرد، یعنی درست مانند چراغ های والور خودمان عمل می کرد.

باید می فهمیدم که چرا خاموش می شود. کمی بالا و پایین که کردم تا فهمیدم چگونه این بخاری برای جلوگیری از آتش گرفتن یا بد سوختن و تولید منو کسید و دی اکسید کربن به طور خودکار خاموش می شود. اگر گرما در بخاری به هر علتی کم می شد، محفظه ای فلزی می آمد و روی فتیله را می بست و به این صورت بخاری کاملاً خاموش می شد، این کار را  یک سیستم برقی که به حسگرها متصل بود انجام می داد. آنجا بود که فهمیدم باید در استفاده از آنها خیلی دقت کرد، خاموش و روشن شدن های زیاد به خاطر تلاطم هوا باعث شده تا این بخاری نتواند خوب بسوزد.

حالا مسئله برایم حل شده بود، علت اصلی خاموش شدن بخاری ها کم شدن حرارت بود و علت کم شدن حرارت هم خوب نسوختن فتیله بود. در این بخاری ها درجه ای بود که تازه فهمیدم با بیشتر کردن آن فتیله بالا می آید و زیاد بالا و پایین کردن آن باعث خراب شدن سر فتیله شده است. همه فکر می کردند که با کم و زیاد کردن این درجه، میزان سوخت کم و زیاد می شود و به همین خاطر آن را یک دفعه به بیشترین حالت آن می بردند که باعث بد سوختن فتیله و دود کردن می شد و سنسورهای دود هم سریع عمل می کرد و فتیله را خاموش می کرد.

فتیله دایره ای بود به قطر حدود بیست سانتی متر که رویه آن به خاطر همان بالا بردن های بیش اندازه کاملاً سوخته بود. فتیله را در بخش های میانی ثابت کردم و با قیچی لایه سوخته روی آن را گرفتم. درست همان کاری که با فتیله های والور یا علاالدین انجام می دادیم. فتیله را تمیز کردم و تمامی اجزای دیگر را با دقت و به ترتیب جا گذاشتم و پیچ ها را بستم و خوشبختانه هیچ چیزی اضافه نیامد و همه چیز درست سر جای خودش قرار گرفت.

بخاری را روشن کردم و درجه را تا نیمه چرخاندم، کمی صبر کردم، بخاری بسیار عالی کار می کرد و باد گرم و مطبوعی از آن می وزید. همه چیز کاملاً درست شده بود، درجه را کمی بیشتر کردم و خوشبختانه اتفاق بدی نیفتاد و گرمای خوبی هم از  بخاری می آمد. این بار مهندسی ام به درست شدن ختم شد و بخاری نجات یافت. خیلی می ترسیدم که مانند اکثر اوقات خراب تر شود. ولی نمی دانم چرا با وجود این ترس دست به این کار زدم؟! حدود یک ربع در آبدارخانه نشستم تا هم خستگی ای ام برطرف شود و هم تست کاملی از بخاری بگیرم.

سراغ بخاری دوم رفتم و آن را به آبداخانه آوردم و شروع کردم به باز کردن آن، این هم همان مشکل را داشت،  کاملاً سرویسش کردم و آماده بود تا روشنش کنم. اولی را ابتدا به درجه پایین آوردم و بعد خاموش کردم که خوشبختانه هیچ بوی نفتی هم نداد. می خواستم دومی را روشن کنم که ناگاه در آبدارخانه باز شد و حمید و حسین با چهره های نگران وارد آبدارخانه شدند. حمید تا مرا دید گفت: مرد مومن نصف عمر شدیم، گفتیم یا در آتش سوخته ای یا از دود خفه شده ای! ساعت نه شب است و تو هنوز در مدرسه در حال تعمیر بخاری هستی؟!

به کل حساب زمان را از دست داده بودم، چنان غرق در بررسی و تعمیر و سرویس بخاری ها شده بودم که حواسم به هیچ چیز دیگری نبود. اول از دوستان عذرخواهی کردم و بعد با لبخندی که حاکی از رضایت بود گفتم: ایراد این بخاری ها را فهمیدم و دو تا که کاملاً از رده خارج شده بود را درست کردم. جلویشان دومی را روشن کردم که بسیار عالی کار کرد و دهان هر دویشان باز ماند، مخصوصاً حمید که دبیر حرفه و فن بود و معمولاً او باید در این امور سررشته داشته باشد.

باقی بخاری ها را گذاشتم برای روز بعد تا همه را کاملاً سرویس کنم. فردا بعد از ظهر وقتی به همراه حمید به مدرسه دخترانه رفتیم، ابتدا به دفتر رفتم و به خانم مدیر در مورد بخاری ها توضیح دادم که دو تا از آنها که کاملاً خراب بودند درست شده اند و مابقی را هم تا آخر هفته سرویس می کنم. خانم مدیر مدرسه ما که کاملاً یکه خورده بود فقط مرا نگاه می کرد، خانم مدیر دبیرستان آمد و کلی از من تشکر کرد. بعد از او نطق خانم مدیر مدرسه ما هم باز شد و او هم بسیار از من تشکر کرد. آنها پشت سر هم سپاس می گفتند و من هم سر به پایین خواهش می کنم می گفتم. نمی دانم چقدر به این روال گذشت که حمید محکم به پهلویم زد و زیر لب گفت: بس است دیگر برویم.

می خواستم طریقه درست روشن و خاموش کردن بخاری ها را بگویم که حمید نگذاشت و دستم را کشید و به بیرون برد. هنوز نکات ایمنی را نگفته بودم و در مورد آرام باز و بسته کردن در کلاس که موجب تلاطم هوا و عمل کردن سنسورها می شود توضیح نداده بودم، ولی حمید نگذاشت و مرا به اتاق دبیران برد. غرغر می کرد و بعد به کلاس رفت، من هم به کلاس خودم رفتم. بخاری بسیار عالی می سوخت و حرارتش بد نبود، البته برای فضای کلاس کوچک بود ولی حداقل ماندن در کلاس را ممکن می کرد. به دانش آموزان توضیح دادم که این بخاری ها به تلاطم هوا بسیار حساس هستند، هر وقت در کلاس را باز و بسته می کنید، به آرامی این کار را انجام دهید، خیلی زحمت کشیده ام تا آنها را درست کرده ام. جالب این بود که بچه ها حتی در کلاس آرام راه می رفتند و آرام هم حرف می زدند.

زنگ تفریح وقتی وارد اتاق دبیران شدم، خانم مدیر دبیرستان هم آنجا بود و چای آورده بود. دوباره از من کلی تشکر کرد که بخاری ها را درست کرده ام و من هم فقط سرم پایین بود و می گفتم خواهش می کنم. ولی نمی دانم چرا وقتی خانم مدیر رفت، حمید چنان با خشم به من نگاه می کرد که می ترسیدم. چیزی نمی گفت و فقط غرغر می کرد، وقتی هم می خواست به کلاس برود رو به من کرد و گفت: خانه حسابت را می رسم.

مانده بودم چه خبط و خطایی کرده ام که باید این گونه مجازات شوم. مدرسه که تعطیل شد دوباره به حمید گفتم: شما برو تا من بقیه بخاری ها را درست کنم. نگذاشت و مرا به زور به خانه برد. بعد از بیان موضوع توسط حمید، دوستان دیگر هم در خانه کلی سرم داد و بیداد کردند و مرا خود شیفته و خود مطرح کن و کاربلد نشان بده و ایثارگرنما و خود شیرین و متملق و یک عالمه چیزهای دیگر نامیدند. حمید می گفت: خوب خودت را پیش خانم مدیرها شیرین می کنی، آقای قهرمان! مدرسه را از سرمای کشنده زمستان نجات داده ای، همه حتی دانش آموزان از تو چنان می گویند انگار ناجی آنها از مرگ حتمی بوده ای!

گفتم: حمید جان اصلاً می فهمی چه می گویی؟! من نه قهرمان هستم و نه آن چیزهایی که تو گفتی، خودت می دانی که به کارهای فنی علاقه دارم. غرغری کرد و گفت: فقط هم کارهای فنی مدرسه دخترانه برایت جذاب است. گفتم: مدرسه پسرانه که بخاری هایش کاربراتوری و مرتب هستند، اگر مشکلی پیدا کرد آنها را هم درست می کنم. گفت: خوب خودت را دست بالا گرفته ای، انگار استاد این کار هستی! همچون می گویی درست می کنم که استادکاران این گونه نمی گویند.

اصل موضوع را فهمیده بودم و به همین خاطر بحث را با سکوت خاتمه دادم. هفته بعد که مدرسه دخترانه صبحی بود، در زمان بعدازظهر که دبیرستان بود حمید را با هزار زحمت در مدرسه نگاه داشتم و به جای آبدارخانه درست وسط حیاط زیر آفتاب خوبی که گرمایش اندکی گرممان می کرد، بخاری ها را آوردم و به او گفتم که باز کند و سرویسشان کند. طوری رفتار کردم که انگار استاد حمید است و من شاگرد هستم. همه دیدند که آقا حمید بخاری ها را باز می کرد و من فقط تمیز می کردم و فتیله ها را مرتب می کردم. حمید هم مردی فنی ای بود و سریع نکته را می گرفت و تا ته می رفت.

بچه ها دبیرستان که سال های قبل دانش آموز خودمان بودند می آمدند و کلی تشکر می کردند، من هم پشت حمید قرار می گرفتم تا او آماج این تشکر ها باشد. خانم مدیر دبیرستان هم آمد و کلی از حمید تشکر کرد. تازه برایمان ناهار هم آماده کرده بود که بسیار هم چسبید. به حمید گفتم: دمت گرم که با تعمیر بخاری ها ما را به این ناهار مفصل رساندی. لبخندی زد و هیچ نگفت. دو نفری چهار بخاری دیگر را هم سرویس کردیم و کار تمام شد. بعد حمید رفت نکات لازم را در مورد روشن و خاموش کردن و موارد احتیاطی مخصوصاً همان تلاطم هوا را مشروح به خانم مدیرها توضیح داد. همان کاری که نگذاشته بود من انجام دهم.

همه چیز به خیر و خوشی انجام شد و درست شدن بخاری ها به نام من و حمید به صورت مشترکی تمام شد. همه چیز خوب بود تا این که این خبر به گوش همکاران مدرسه پسرانه رسید. چند ماهی از دستشان راحت شده بودیم که باز این موضوع شد ملعبه دست آنها و روز از نو و روزی از نو. جالب این بود که همان صفاتی که خود حمید به من گفته بود، حالا نثار خودش می شد. من که همان سیاست سکوت را در پیش گرفتم و حمید را هم به همین کار ترغیب کردم.

   

1404/09/27

311. موش

با کاری که کرده بودم، روابط خانم های مدیر با من به شدت رسمی تر شده بود و همچنین روز به روز به سردی می گرایید. فقط در حد سلام و علیک بود و حتی خانم مدیر مدرسه ما هم با من صحبت نمی کرد و همه حرف ها را به حمید می گفت. با دوستان هم که صحبت کرده بودم، تقصیرها را تقریباً نصف به نصف بین دو طرف تقسیم کرده بودند و هیچ کس کار مرا درست نمی دانست، و از آن طرف هم خواسته های مدیر در ان زمان نابه جا بوده است. به قول حسین خانم مدیر اشتباه کرد، من باید بهتر جواب می دادم.

امتحانات در حال برگزاری بود و می دانستم این خانم مدیرها در ثبت نمرات و گرفتن کارنامه حتماً دچار مشکل خواهند شد. تا به امروز هم که حدود دو سوم آزمون ها برگزار شده بود، حتی خانم مدیر مدرسه خودمان از من نخواسته بود تا نمرات را ثبت کنم. خودم نمی توانستم پا پیش بگذارم تا این کار را انجام دهم، از طرف آنها هم هیچ درخواستی نبود. بعد از آن قضیه حتی یک بار هم به داخل دفتر نرفته بودم. لیست امتحان ریاضی که اولین امتحان بود، ده روز است که در دستم مانده است و خانم مدیر مدرسه ما از من لیست های درس خودم را هم نمی خواهد.

من همیشه بر این قانون پای بندم که هر اشتباهی تبعاتی دارد و نباید از آن فرار کرد، باید آن را قبول کرد و راهی برای کم کردن یا جبران آن یافت. فرافکنی به نظرم ناجوانمردانه است. در این موضوع حتی اگر به قول دوستان تقصیر من نیمی از کل تقصیرها بوده باشد، باید به اندازه نیمی از کل تبعات را من تحمل کنم. فکر کنم یک عذرخواهی بتواند مقدار زیادی از این تبعات را برطرف کند، ولی متاسفانه هنوز به آن درجه نرسیده ام که خودم پا پیش بگذارم و این کار را انجام دهم، هنوز غرور در من قوی تر است و نمی گذارد چنین کاری کنم.

در ادامه امتحانات نوبت اول، امروز امتحان انگلیسی بود. مانند همیشه دانش آموزان در سالن که بهترین محیط برای برگزاری آزمون است، کاملاً مرتب نشسته بودند و در سکوت کامل در حال امتحان دادن بودند. من در انتهای سالن پشت به بچه ها بودم و حمید و خانم مدیر مدرسه ما در ابتدای سالن، مقابل به بچه ها بودند. خانم مدیر دبیرستان هم در دفتر بود. جلسه به نهایت در دید مراقبتی من و حمید بود.

 هنوز ده دقیقه ای از امتحان نگذشته بود که ناگاه دیدم موشی از در آبدارخانه که درست وسط سالن بود خارج شد و به زیر میز بچه ها رفت. فکر کردم اگر این موش را بچه ها ببینند، چه غائله ای برپا خواهد شد. نظم جلسه که هیچ، همه بچه ها فرار خواهند کرد و همه چیز به هم خواهد ریخت. درست است که موش های اینجا خیلی کوچک و به نظرم بامزه هستند و بچه های اینجا هم زیاد آنها را دیده اند، ولی هرچه باشد دختران همیشه از موش به طور عجیبی می ترسند. پس باید هر کاری از دستم برمی آمد انجام می دادم تا این اتفاق رخ ندهد. ولی چه کاری می توانستم انجام دهم؟

گرفتن موش که امکان نداشت، نه موقعیتش بود و نه من این کاره بودم. آقا نعمت، صاحبخانه اولین خانه ای که در آنجا بیتوته داشتم، به ما یاد داده بود که چگونه موش را بگیریم، ولی آن شیوه به حداقل دو نفر نیاز داشت، یک نفر با ایجاد سر و صدا موش را فراری دهد و نفر دوم هم با ترفندی جالب آن را بگیرد. این ترفند استفاده از لوله بخاری و کیسه بود. بدین صورت که کیسه را در انتهای لوله بخاری می بستیم و ابتدای لوله را به سمت گوشه های دیوار می گرفتیم. موش ها بسیار علاقه دارند از کنج ها و گوشه های دیوار حرکت کنند. طول لوله هم باعث می شد فاصله ای ایجاد شود که موش نترسد و با همان سرعتی که فرار می کند وارد لوله شود.

با ایما و اشاره به حمید فهماندم که پیش من بیاید. او هم آرام و با طمانینه گام برمی داشت و کاملاً حواسش به دانش آموزان بود. خیلی حرص می خوردم و با اشاره به حمید می گفتم که سریعتر بیاید. وقتی به کنارم رسید آرام موضوع را در گوشش گفتم. فکر می کردم مانند من برآشفته شود، ولی هیچ تغییری در او پدیدار نشد. اندکی فکر کرد و گفت: سمت راست سالن است یا سمت چپ؟ گفتم سمت راست، همان طرف آبدارخانه و دفتر. گفت: به بهانه بررسی دانش آموزان برو و کمی سروصدا کن تا از همان گوشه یا به آبدارخانه برگردد یا وارد دفتر شود.

فکر خوبی بود، به حمید گفتم همین جا بایستد تا من با سرو صدا موش را فراری دهم. صدایم را صاف کردم و بلند گفتم: همه حواسهایشان روی برگه خودشان باشد. این صدا در سالنی که غرق در سکوت بود به طور شدیدی اکو کرد و همه از جمله خود حمید یکه خوردند. بعد به همان سمتی که موش رفته بود رفتم و بالای هر میز می رفتم و چیزی می گفتم. مثلاً سمت دیوار بچسبد به دیوار و سر میز یک پایش بیرون. میزها را هم به بهانه تنظیم کردن اندکی جابه جا می کردم تا هم صدا ایجاد کند و هم تکانش موجب فرار موش شود.

یکی مانده به اولین میز بود که با تکانی که میز را دادم، صدایی از گوشه دیوار آمد، حدس زدم جناب موش باید باشد و حدسم هم کاملاً درست بود. به خاطر نزدیک بودن به دفتر، از همان کنار دیوار سریع دوید و از گوشه در دفتر،که باز  بود، وارد دفتر شد. دانش آموزی که سمت دیوار میز اول نشسته بود، این موش و ورودش را به دفتر دید. تا خواست واکنشی نشان دهد با دست به او اشاره کردم که آرام باشد و چیزی نگوید. واقعاً دست مریزاد به شجاعتش، فقط با چشم اشاره کرد که وارد دفتر شده است. با اشاره به او فهماندم که نگران نباشد و به امتحان  ادامه دهد.

سریع وارد دفتر شدم و در را بستم تا امکان بازگشت این موش بازیگوش به سالن را غیرممکن کنم. خدا را شکر که بدون هیچ مسئله ای موش از محل امتحان خارج شد و هیچ غائله ای برپا نگشت. واقعاً دم حمید گرم با این پیشنهادی که داد، ترفندش کاملاً  کارساز بود. داشتم گوشه های دیوار را تا جایی که ممکن بود با نگاه دنبال می کردم تا حداقل موقعیتی فرضی از محل اختفا این موش را داشته باشم که ناگهان چشمم به خانم مدیر دبیرستان که پشت میزش نشسته بود افتاد. ابتدا با بهت مرا نگاه می کرد و بعد آرام آرام اخمهایش در هم رفت. من هم با دیدن ایشان شوکه شدم، تازه فهمیدم که من وارد دفتر شده ام، محلی که مدتی است برای من محل ممنوعه است.

مکثی که برای ادای سلام از طرف من رخ داد، کاملاً طبیعی بود. شوکه شده بودم و ایشان هم در بهت بود. در جواب من بسیار سرد علیکی گفت و ادامه داد: بفرمایید چه کار دارید؟ مشکل اصلی این بود که اگر به ایشان می گفتم موش وارد دفتر شده و من آمده ام تا نگذارم به داخل سالن برگردد، ایشان یا از ترس غش می کرد یا جیغی می زد که از همین جا کل سالن امتحان را به هم می ریخت. فکر نکنم تا به حال این قدر با فاصله نزدیک حضور موش را تجربه کرده باشد. نگفتن موضوع کاملاً بدیهی بود. ولی در پاسخ این سوالشان چه باید می گفتم؟ از آن سخت تر می بایست ایشان را هم به بیرون دفتر هدایت می کردم.

پیدا کردن پاسخ برای این سوال خانم مدیر دبیرستان واقعاً مشکل بود، کمی مکث کردم و مِن مِنی کردم و تنها چیزی که به ذهنم رسید را بیان کردم. گفتم: مشکلی پیش آمده و اگر امکان دارد شما هم بفرمایید بیرون. چشمانش درشتش از شدت تعجب داشت از حدقه بیرون می آمد.گفت: چه مشکلی پیش آمده است؟ این موضوع هر چه به جلو تر می رفت، یافتن پاسخ برای سوالات خانم مدیر دبیرستان سخت تر می شد. چه باید می گفتم؟ واقعیت را نباید می گفتم، از نگفتن واقعیت در دفعه قبل کلی تبعات تحمل کرده ام، حالا چه کار باید کنم؟

صادقانه گفتم: نمی توانم بگویم، فقط خواهش می کنم همکاری کنید و از دفتر بیرون بروید. تنها چیزی بود که به ذهنم رسید که دروغ هم نباشد. هنوز در بهت بود، رو به من کرد و گفت: خُب می رفتید در اتاق دبیران، گفتم نمی شود، حتماً باید در دفتر باشم. خودمم هم نمی دانستم چه دارم می گویم، مغزم مانند همیشه کم آورده بود. خانم مدیر دبیرستان کمی مکث کرد و با همان حالت بهت زده از جایش بلند شد و به سمت در دفتر که من مقابلش ایستاده بودم آمد.

وقتی خانم مدیر دبیرستان به مقابلم رسید، گفتم: سریع خودم را جابه جا کردم و قبل از باز کردن در به ایشان گفتم که آقا حمید را هم بگویید تا به دفتر بیاید و بی زحمت خودتان به خانم مدیر مدرسه ما در برگزاری ادامه امتحان کمک کنید. با کوهی از تعجب از دفتر خارج شد و من هم بلافاصله در را بستم و همانجا ایستادم. چند لحظه بعد حمید آمد. اولین سوالش این بود که کجاست؟ گفتم: نمی دانم! یا پشت کمد است یا پشت دستگاه فتوکپی یا بخاری. گفت: زحمت کشیدی با این مکان یابی ات!

حمید گفت: حواست باشد تا بروم لوله بخاری و کیسه پیدا کنم. فکر کنم رفته بود از انبار مدرسه که طرف دیگر حیاط است بیاورد، چون کمی طول کشید و در این زمان من فقط حواسم به گوشه ها بود. حمید آمد و قبل از هر کاری یک گونی بزرگ را پشت در انداخت تا درز آن بسته شود و تنها راه فرار موش مسدود گردد. بعد یک کیسه گُل منگلی که نمی دانم از کجا پیدا کرده بود با لوله بخاری را به من داد و گفت: من فراری اش می دهم ، تو شکار کن. تقسیم کار عاقلانه ای بود، حمید خیلی فرز بود و می توانست هر دو گوشه مقابل مرا پوشش دهد.

اولین کار حمید زدن جارو به کمد بود، کارساز افتاد و موش سریع حرکت کرد و به گوشه دیگر که دستگاه فتوکپی بود رفت. حمید سریع به آن ناحیه رفت و با همان جارو ضربات محکمی به میز می زد، من هم کیسه را کاملاً در انتهای لوله محکم گرفته بودم و سر لوله هم به سمتی بود که احتمال داشت موش فرار کند. ولی این بار حمید هرچه زد موش فرار نکرد، علاوه بر زدن شروع کرد به سروصدا کردن. جارو را کنار گذاشت و با خط کش چوبی محکم به میزی که دستگاه فتوکپی روی آن بود می زد.

موش فرار کرد و تا من بجنبم از گوشه سمت چپ من گذشت و با چرخشی سریع به پشت بخاری رفت. حمید غرغری کرد و گفت: جایت را با من عوض کن که خیلی کندی. این بار دیگر مواظب باش از دستت در نرود. به سراغ بخاری رفت و با خط کش چوبی محکم به آن می زد. با توجه به موقعیت حمید و همچنین گرمای بخاری تنها یک مسیر برای فرار موش باقی می ماند و آن هم گوشه سمت راست من بود. سر لوله را دقیقاً در کنار دیوار و نزدیک گوشه گذاشتم.

هر دو ساکت شدیم و با نگاه با هم هماهنگ گشتیم. حمد با خط کش خیلی محکم به بخاری ولوله اش زد و همین سروصدا باعث شد که موش دقیقاً به محلی که حدس زده بودیم فرار کند. خوشبختانه نقشه گرفت و موش به داخل لوله رفت، سریع لوله را عمود کردم و بعد از این که احساس کردم موش به درون کیسه افتاده است، لوله را از کیسه جدا کردم و سر کیسه را محکم با دستانم نگاه داشتم. حمید هم سریع آمد و از من گرفت و سرش را گره محکمی زد، موش بیچاره فقط تقلا می کرد.

از لحظه دیدن موش تا حالا که در دام افتاده بود به ده دقیقه هم نمی کشید و این زمان واقعاً رکوردی در این کار است که توسط من و حمید ثبت شد. روی صندلی نشستیم تا کمی نفس تازه کنیم. حمید رو به من کرد و گفت: چه طور به خانم مدیر دبیرستان که در دفتر بود گفتی که در دفتر موش آمده است؟ من انتظار داشتم صدای جیغ از دفتر بشنوم. این خانم مدیر دبیرستان واقعاً شجاع است. گفتم: قضیه موش را به ایشان نگفتم. حمید به فکر فرو رفت و گفت: پس چه طور راضی اش کردی که از دفتر بیرون برود؟ گفتم: چیز خاصی نگفتم فقط گفتم مشکلی پیش آمده است؟ البته اول در جوابم گفت، بروید به اتاق دبیران ولی من گفتم آنجا نمی شود.

حمید لبخندی زد و گفت: خاک بر سرت کنند، این چه وضع بیان مشکل است، حالا او فکر می کند حتماً برای خودت مشکلی پیش آمده است. دیدم که وقتی با لوله بخاری و کیسه داشتم به دفتر می آمدم یک جورایی به من نگاه می کرد. با این سروصداهای ما چه فکرهایی که نکند؟! حتماً این موش را باید در حضور ایشان رها کنیم تا حرف مان را باور کند. حمید راست می گفت، هزار جور برداشت از این حرف من می شد داشت، الا گرفتن موش.

هر دو از دفتر خارج شدیم. حمید لوله به دست به سمت حیاط رفت تا به انبار برود و من هم کیسه به دست به دنبالش می رفتم تا کیسه در گوشه ای از حیاط بگذارم. هر دو تا خانم مدیر با چشمان از حدقه بیرون زده ما را دنبال می کردند. از تعجب واقعاً دهانشان باز مانده بود. مخصوصاً خانم مدیر مدرسه خودمان که دیگر طاقت نیاورد و روی صندلی انتهای سالن نشست. حمید آرام در گوشم گفت: حتماً به دوستش هم گفته که این گونه هر دو در بهت فرو رفته اند.

وقتی می خواستم به انتهای سالن بروم و جای خودم را با مدیر مدرسه خودمان عوض کنم، همان دانش آمز میز اول که موش را دیده بود از من آرام پرسید؟ آقا اجازه گرفتید؟ من هم با سر تایید کردم و او هم خوشحال شد و گفت: خیالم راحت شد. این مکالمه من با این دانش آموز را خانم مدیر دبیرستان که در ابتدای سالن بود شنید. او هم نتوانست طاقت بیاورد و روی صندلی ابتدای سالن نشست. این امتحان باید هرچه زودتر تمام شود تا اصل موضوع را به آنها بگوییم تا از بیشتر از این در بهت نمانند و از دست نروند.

خوشبختانه وقت امتحان زبان انگلیسی کم بود و در برزخ بودن خانم های مدیر زیاد طول نکشید. همه بچه ها که رفتند، حمید کل داستان را برایشان تعریف کرد. چهره هایشان بعد از فهمیدن موضوع چنان تغییر کرد که انگار کوهی را از دوششان برداشته اند. من ساکت بودم و حمید از آنها عذرخواهی کرد که مجبور بودیم اصل موضوع را نگوییم، چون نظم جلسه امتحان به هم می ریخت. خوشبختانه فقط یک دانش آموز موش را دیده بود که او هم نترسیده بود.

حمید توضیح داد این موش ها به خاطر انبار کاه کنار مدرسه گاهی به مدرسه هم سر می زنند. ما هر سال یکی دوبار با آنها برخورد داریم که خود بچه ها یک جوری فراریشان می دهند. جیغ و داد می کنند ولی چون بسیار دیده اند زیاد نمی ترسند. ضمناً موش های اینجا آن قدر کوچک و بامزه هستند که اصلاً با موش های شهر  قابل قیاس نیستند، موش های اینجا هم خیلی تیز و فرز هستند و هم خیلی تمیز تر از آن موش های شهری که همه اش در فاضلاب ها و جوب ها هستند. خانم مدیر مدرسه ما گفت: خواهش می کنم دیگر ادامه ندهید، همین حالا هم چندشمان می شود.

بعد حمید رو به من کرد و گفت: به نحو احسن برگزار شدن امتحان در این شرایط بحرانی به خاطر درایت ایشان است که موش را دید و با ترفندی آن را به دفتر هدایت کرد. دم حمید گرم که از من تعریف کرد. اینجا نطق من هم باز شد و گفتم: ببخشید که مجبور شدم در دفتر با شما آن گونه رفتار کنم. هدف من این بود که موش را به آبدارخانه هدایت کنم ولی برعکس شد و وارد دفتر شد. خانم مدیر دبیرستان گفتند: خواهش می کنم، ما از شما بسیار سپاسگزاریم که موش را گرفتید، وگرنه اگر ما آن را می دیدم، از ترس زهره ترک می شدیم.

حمید از خانم های مدیر خواست به حیاط بیایند تا موش را واقعاً ببینند. آنها قبول نکردند و از همان پشت پنجره دفتر نگاه کردند. تا در کیسه را باز کردم و آن را برگرداندم، موش بیچاره پرید بیرون و با سرعت تمام به سمت دیگر حیاط فرار کرد و درون روزنه ای از دیوار قایم شد. منتظر شنیدن صدای جیغ از دفتر بودم ولی این اتفاق رخ نداد و همه چیز با خیر خوشی به پایان رسید.

کار که تمام شد فقط تشکر بود که از ما می کردند، در ابتدا زیاد به تشکرهایشان توجه نمی کردیم، چون گرفتن موش کاری عادی است ولی وقتی میزان این تشکر ها زیاد شد کمی بر ما اثر گذاشت، نگاه های آنها که ما را همچون قهرمانانی که نجاتشان داده بودیم می دیدند، این تاثیر را بر ما افزون ساخت. آرام آرام سرهایمان بالا رفت و سینه هایمان به جلو آمد. مخصوصاً من که دو هفته ای است در بایکوت بودم و در این مدرسه به حاشیه رفته بودم.

سریع برایمان چای ریختند و پشت سر هم می گفتند که اگر شما نبودید آنها نمی دانستند با این مشکل چه خواهند کرد. ما هم که متخصص هستیم در جو گرفتن شروع کردیم به تعریف از خود و مهارتمان در این کار و همچنین بیان سختی ها بسیار در گرفتن این موش های کوچک. حمید که بالای منبر رفته بود و کوتاه هم نمی آمد. تازه داشت در تعریف و تمجید از خود اوج می گرفت که با سقلمه ای او را وادار به سکوت کردم. این حمید کلاً خوب حرف می زند و همه جا مجلس را به دست می گیرد.

بعد از خداحافظی وقتی داشتیم از دفتر خارج می شدیم و آنها هم با لبخندی که پر بود از رضایت، ما را بدرقه می کردند، در تخیلم تصور کردم که ما دو تا خلبان جنگنده در بازگشت از یک ماموریت غیر ممکن هستیم و حالا هم بعد از پیاده شدن از هواپیما در میان ه تشویق دیگران در حال بیرون رفتن از آشیانه هستیم. در تخیلم غرق بودم که این بار حمید سقلمه ای به من زد و گفت: چرا این قدر آهسته راه می روی؟ دارند ما را نگاه می کنند، مثل آدم راه برو دیگر! حمید نمی دانست که معمولاً این صحنه در فیلم ها با حرکت آهسته نشان داده می شود تا تاثیرش بر بیننده بیشتر باشد.

باید از این موش تشکر کنم که مرا از بایکوت خارج کرد. موش دواندن در کاری همیشه بد هم نیست و گاهی هم نتایج خوبی دارد.

1404/09/19

310. دانا

دو سه سالی است که نظام آموزشی ما تحولی اساسی یافته است!!! دوره راهنمایی از سه ثلث به دو نوبت تقلیل یافته، تغییری که واقعاً تحولی عظیم است!!! حالا ما هم مانند دانشگاه ها ترم اول و دوم داریم! سالها به نظام سه ثلثی عادت کرده بودیم تا بزرگان آموزش و پرورش به این نتیجه رسیدند که باید این ساختار را تغییر دهند. من نه ایرادی در  نظام قبلی می دیدم و نه مزایایی در  نظام جدید مشاهده می کنم. نه در مفاهیم و نه در عنوان درس ها و نه در ... ، هیچ تغییری رخ نداده است.

باز وضع ما خیلی بهتر از دبیرستان است. تحول آنها چنان بنیادین است که همه انگشت به دهان مانده اند! نظام جدید و قدیمش بماند که چقدر بچه ها را سردرگم کرد، بعد سالی واحدی شد و بعد از دو سه سال به ترمی واحدی بدل گشت. هنوز نظام اولی جا نیفتاده بود که تغییر کرد و دومی آمد و بعد از آن هم نظام 6.3.3. دبیرستان سالهای سال چهار ساله بود، یک دوره پیش دانشگاهی به آن افزودند و از دبیرستان جدایش کردند و بعد دیدند که نمی شود و دوباره چهار ساله کردند و بعد هم سه ساله شد. خودشان نمی دانستند چه کار می کنند و این وسط فقط ما و بچه های این سرزمین سردرگم بودند.

تنها تغییری که واقعاً رخ داد، آمدن سامانه «دانا» بود. سامانه ای که در کامپیوتر نصب می شد و به جای لیست ها و کارنامه های دست نویس بود. این تغییر لاجرم بود و هیچ ارتباطی هم به آموزش و پرورش ما نداشت، گذر زمان و پیشرفت تکنولوژی و استفاده روزافزون از کامپیوتر باعث این اتفاق شده بود. به نظرم دیر هم رخ داده بود و باید سالها قبل از این گونه سامانه ها برای ثبت نمرات و اطلاعات دانش آموز استفاده می شد. دست نویس بودن هم بسیار وقت گیر بود و هم امکان اشتباه در آن زیاد بود.

سامانه دانا تحت سیستم عاملDOS است و کار با آن نسبت به ویندوز بسیار متفاوت است. البته سامانه دانا در راهنمایی کار خاصی نداشت، دانش آموزان ثبت نام می شدند و بعد کلاس تعریف می شد و خود به خود درس ها تعریف می شد و همه چیز  تقریباً آماده بود، ولی سامانه دانا در دبیرستان به خاطر انتخاب واحد کار زیادی داشت. گاهی خودمم هم گیر می کرد و به مسئول امتحانات یا فناوری اداره زنگ می زدم تا مشکلم را از آنها سوال کنم. مخصوصاً زمانی که دانش آموزی واحدی افتاده داشت و نمی توانست برای سال بعد واحد انتخاب کند. این سامانه انتخاب واحد مربوط به دانشگاه است و برای دبیرستان هنوز زود است.

من در این مدت چند سال خون دل ها خورده ام تا در این سامانه مهارتی در حد انجام امور مدرسه کسب کرده ام. چقدر اتفاق افتاده بود که ساعت ها وقت گذاشته بودم و تمام کارها را انجام داده بودم و در نهایت با یک اشتباه همه به باد فنا رفته بود و دوباره باید همه آن کارها را انجام می دادم. چقدر پرس و جو کردم تا یاد گرفتم که فایل پشتیبان بگیرم و آن را ذخیره کنم. فلاپی دیسک های 44/1 مگابایتی را خودم می خریدم تا اطلاعات را روی آنها ذخیره داشته باشم. یک آرشیو کامل از همه سال ها و دوره ها داشتم. ضمناً از این فلاپی دیسک ها برای انتقال داده ها به اداره هم استفاده می کردم.

می دانستم که این خانم مدیرها از این سامانه هیچ اطلاعی ندارند، و همچنین مطمئن بودم که کار با آن را نیز بلد نیستند. پس باید دوباره به همان کاری که در این چند سال انجام می دادم، بازگردم و تمام امورات سامانه را خودم رفع و رجوع کنم. در سال قبل کارم کمتر شده بود، زیرا آقای مدیر بخشی از کارها را یاد گرفته بود. ولی با این شرایطی که برای امسال و سال های بعد می بینم باید همچنان فی سبیل الله معاون اجرایی مدرسه باشم و تمام کارهای ثبت نام و انتخاب واحد و ثبت نمرات و گرفتن کارنامه را انجام دهم. البته با این دید که می توانم با این کارها کمکی در کارهای مدرسه انجام دهم، برایم رضایت بخش بود.

سامانه دانا بعد از ثبت نام در ابتدای سال، دیگر کاری ندارد تا پایان نوبت اول که باید نمرات وارد آن شود. در همان شهریور ماه که موسم امتحانات تجدیدی بود تمام کارهای مدرسه راهنمایی را انجام داده بودم، ضمناً ثبت نام های دبیرستان را هم انجام داده بودم، ولی فرصت نشده بود انتخاب واحد کنم. انتخاب واحد واقعاً کاری طاقت فرسا و وقت گیر است، زیرا باید برای تک تک دانش آموزان انجام می شد. با این اوصاف خانم های مدیر تا پایان امتحانات نوبت اول هیچ کاری با این سامانه نداشتند.

با شروع امتحانات نوبت دوم آن اتفاقی که حدسش را می زدم به وقوع پیوست. در اتاق دبیران در حال صرف چای بودم که خانم مدیر آمدند و بعد از سلام و احوال پرسی رو به من کردند و گفتند: از مدیر سال قبل در مورد سیستم کارنامه ها پرس و جو کردم و ایشان فقط شما را به من معرفی کردند و گفتند که کاملاً به این سیستم وارد هستید. ببخشید که مزاحم شما شدم، چاره ای نداشتم، من تا به حال با این سیستم کار نکرده ام. اگر می شود بیایید و لیست نمرات را برای نوبت اول بگیرید که همکاران بعد از امتحانشان نمرات را در آن وارد کنند.

بعد از رفتن خانم مدیر، حمید لبخندی زد و گفت: کارت درآمد، علاوه بر معلم بودن، دفترداری هم به وظایف شما اضافه شد، بفرمایید داخل دفتر و کارتان را شروع کنید. در جوابش گفتم: خیلی وقت است من دفتردار هم هستم، از زمانی که کامپیوتر آ مده و این سامانه، من پست دومم دفترداری شده است. فکر کنم اگر درخواست بدهم که از معلمی به معاونت اجرایی جابه جا شوم، هم برای من بهتر باشد و هم برای اداره و مدرسه، ولی بعد از کمی فکر حرفم را پس گرفتم و گفتم: بهترین کار در آموزش و پرورش فقط معلمی است و بس. من تا زمانی که در مدرسه هستم، فقط معلم هستم.

وارد دفتر شدم و به پشت کامپیوتر رفتم، دستی به سر و رویش کشیدم و احوالاتش را پرسیدم، از غباری که بر رویش نشسته بود معلوم بود که حال و روز خوبی ندارد، روشن اش کردم و آرام به او گفتم که نگران نباش، از این به بعد هر از چندگاهی می آیم و خبرت را می گیرم. این سامانه دانا بهانه ای شد که این دستگاه بعد از مدتها بتواند روشن شود و کار مفیدی انجام دهد. از بس بیکار و بی استفاده در گوشه دفتر افتاده بود افسرده شده بود. وقتی روشن شد کاملاً احساس می کردم که دارد خودش را تکان می دهد تا آماده شود و از این خواب بیدار گردد.

اولین کارم وارد کردن اطلاعات خانم مدیر در سامانه بود، بعد از شهریور و ثبت نام هیچ تغییری در مورد مدیریت انجام نشده بود. خانم مدیر را هم باید به عنوان مدیر و هم به عنوان مسئول ثبت نمرات تعریف کردم. این کار کمی طول کشید و همین باعث شد خانم مدیر رو به من کرد و گفت: مشکلی پیش آمده است؟ چرا لیست ها آماده نمی شوند؟! گفتم: من ابتدا باید شما را به سامانه معرفی کنم و بعد لیست ها را چاپ بگیرم. کمی صبر کنید، همه چیز درست خواهد شد.

در دل می گفتم: این ها هیچ چیزی از کامپیوتر و سیستم نمی دانند و این قدر هم عجله دارند، خم رنگ رزی که نیست، باید آماده شود تا کار چاپ لیست انجام شود. کل زنگ تفریح به همین تغییر مدیر و مسئول ثبت نمرات در سامانه گذشت. وقتی صدای زنگ را شنیدم، تا همانجایی که انجام داده بودم را ذخیره کردم و به خانم مدیر گفتم، من باید به کلاس بروم. چشمانش از تعجب کاملاً باز شده بود، خانم مدیر دبیرستان هم مرا با حالت خاصی نگاه می کرد. رو به آنها کردم و گفتم: کلاس برای من واجب تر است، بقیه کارها باشد بعد از تعطیلی مدرسه.

زنگ آخر خورد و همه بچه ها رفتند و رو به حمید کردم و گفتم: شما برو، من باید لیست نمرات را بگیرم، کارم طول می کشد. ناهار خوبی درست کن و بخش بیشتر آن را برای من نگاه دار. حمید لبخندی زد و خنده کنان گفت: می خواهی تنها با این دوتا خانم در دفتر باشی؟! بودن با نامحرم در یک مکان بسته از نظر شرعی مشکل دارد! خودم هم خنده ام گرفت و گفتم: نگران نباش تا دقایقی دیگر بچه های دبیرستان و همکاران می آیند. آقا حمید، تازه از بند این تفکرات خلاص شده ایم، ترا به خدا یادمان نینداز.

دوباره وارد دفتر شدم و به پشت میز کامپیوتر رفتم و ادامه کار را دنبال کردم. لیست ها آماده شد و شروع به چاپ کردم. هر پایه 14 درس بود و سه پایه روی هم می شد 42 لیست. در همین حین خانم مدیر برایم چای آورد و کنار میز گذاشت، تشکر کردم و به کارم ادامه دادم. لیست ها که تمام شد، چای را نوشیدم که به شدت هم چسبید، به خانم مدیر گفتم که این تازه اول کار است، این لیست ها را بعد از این که همکاران پر کردند، نمراتش باید وارد سامانه شود. چون کار زیاد می برد به مرور انجام می دهم، هر وقت چند لیست تکمیل شده به دستتان رسید، مرا خبر کنید تا آنها را وارد سامانه کنم.

خانم مدیر از من بسیار تشکر کرد، تا خواستم کامپیوتر را خاموش کنم، خانم مدیر دبیرستان به کنارم آمد  گفت: خیلی خیلی ببخشید، اگر امکان دارد برای مدرسه ما هم لیست ها را بگیرید. گفته اند شما به هر دو سیستم وارد هستید. نگاهی به ساعت انداختم، یک ربع به یک بود، یعنی نیم ساعت هم از وقت تعطیلی مدرسه گذشته بود. ضمناً سامانه دبیرستان خیلی کار داشت، در تابستان فقط ثبت نام کرده بودم و انتخاب واحد نشده بودند. واقعاً حوصله انجامش را نداشتم، اگر می گفتنم نه، احتمال داشت از دست من ناراحت شوند و فکرهایی کنند، اگر هم قبول می کردم باید کلی وقت می گذاشتم تا انتخاب واحد کنم. کمی فکر کردم، اگر حالا انجام ندهم باید روزهای دیگر انجام دهم، پس چه فرقی می کند؟! قبول کردم و وارد سامانه دبیرستان شدم.

ابتدا شروع کردم به مراحل بستن سال قبل، در این بخش حتماً باید نمرات بررسی می شد و دانش آموزانی که درس افتاده داشتند و در شهریور هم نمره نگرفته بودند مشخص می شد. تا ساعت دو و نیم مشغول بررسی نمرات بودم. بنده خدا خانم مدیر دبیرستان پشت سر هم از من عذرخواهی می کرد. فهمیدم که فکر نمی کرد سامانه دانا دبیرستان این قدر کار داشته باشد، او حدس می زد مانند راهنمایی نیم ساعته انجام شود.

خسته شده بودم، گرسنه هم بودم، خوابم هم می آمد، این موقع زمان خواب بعد از ناهار من است. نه از ناهار خبری است و نه از خواب، باید تحمل کنم تا کار تمام شود و به خانه بروم و چیزی بخورم، وگرنه قند خونم پایین می افتد و اعصابم به هم می ریخت. من به شدت به بی خوابی و گرسنگی حساس هستم و تحمل آنها را اصلاً ندارم. کار بررسی که تمام شد، بلند شدم و چند قدمی راه رفتم تا پاهایم  باز شود، به بیرون رفتم و آبی به صورتم زدم تا خوابم بپرد. دانش آموزان دبیرستان تا مرا دیدند با اشتیاقی وافر با من سلام و احوال پرسی کردند، همه آنها سال های قبل دانش آموز خود من بودند، ماشالله چقدر بزرگ شده بودند. دیدن این بچه ها که در دبیرستان مشغول به تحصیل هستند واقعاً برایم ارزشمند بود. خدا را شکر که دبیرستان دخترانه در اینجا ماندگار شد و این بچه ها حداقل تا دیپلم را می توانند اینجا درس بخوانند.

حالم بهتر شد و دیدن این بچه ها برایم انگیزه ای شد تا کار سامانه دبیرستان را هم با اشتیاق انجام دهم. وقتی وارد دفتر شدم، در کنار مانیتور روی میز کامپیوتر سینی ای دیدم که چشمانم برق زد. برشی از کوکویی که ظاهری عجیب ولی جذاب داشت به همراه نان و سبزی خوردن در کنارش صحنه ای بود که دلم را برد. گرسنه بودم و به هیچ عنوان نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم، ولی باید خودم را کنترل می کردم. به خانم مدیر دبیرستان گفتم: خیلی ممنون، ما در خانه ناهار داریم، شما بفرمایید که تا غروب در مدرسه هستید.

خجالت کشید و گفت: بفرمایید، من شرمنده شما هستم که وقتتان را گرفتم. فکر نمی کردم این قدر کار داشته باشد، وگرنه مزاحمتان نمی شدم. گفتم: البته انتخاب واحد وقت گیر است و بعد از آن کار زیادی نیست. ایشان اصرار می کردند که ناهار را میل کنم و من هم تعارف می کردم. در نهایت نتوانستم جلو خودم را بگیرم و شروع به خوردن آن کوکو بسیار لذیذ کردم. دوطرفه بود، یک طرفش سیب زمینی بود و طرف دیگرش لوبیا سبز. تا به حال چنین چیزی ندیده بودم، حتی مادرم هم تا به حال درست نکرده بود.

فقط با تمام وجود سعی کردم، آرام آرام و به قول معروف با کلاس بخورم، به غایت لذیذ بود، مخصوصاٌ با سبزی خوردن که در کنارش بود. چقدر سخت است وقتی به شدت گرسنه هستی، آرام و با حوصله غذا بخوری، لقمه هایم را کوچک می گرفتم و خیلی آرام می جویدم، کاری که اصلاً تا به حال نکرده بودم. ولی لذیذی این غذا به این زحمتش می ارزید. درست است که صبحانه نخورده بودم و خیلی گرسنه بودم و حتی چند برابر این برش کوکو هم مرا به جایی نمی رساند، ولی نمی دانم چرا همین یک برش کاملاً مرا سیر کرد.

از خانم مدیر دبیرستان کمال تشکر را کردم و به ادامه کارم پرداختم. ایشان هم با لبخندی گفت: خواهش می کنم، من از شما بسیار تشکر می کنم که وقت گذاشتید تا کار مدرسه ما را انجام دهید. شروع کردم به انتخاب واحد، کاری که واقعه حوصله را سر می برد، کارهای تکراری برای هر دانش آموز. یک ساعت گذشت و کاملاً خسته شده بودم که خانم مدیر دبیرستان به کنارم آمد و گفت: ببخشید، می شود به من هم یاد بدهید، من به عنوان مدیر دبیرستان باید کار با این سیستم را بدانم. در اوج انجام کار بودم و دوست داشتم سریع تر تمام شود و اصلاً حوصله توضیح دادنم نداشتم.

ابرویی بالا انداختم و با لحنی خسته گفتم: کار شما نیست، این سامانه تحت DOS است و کار با آن خیلی سخت است، فکر نکنم بتوانید از عهده آن برآیید. این کار تخصصی است و شما این تخصص را ندارید. شما اصلاً نمی توانید این کار را انجام دهید، هر وقت کاری داشتید با من تماس بگیرید تا بیایم و کارتان را انجام دهم. حالا هم اگر بگذارید به کارم برسم. نمی دانم چرا چهره اش در هم فرو رفت. سکوت کرد و چیزی نگفت، خانم مدیر مدرسه ما که پشت میزش نشسته بود گفت: ایشان راست می گوید، ما که تا حالا با کامپیوتر کار نکرده ایم، بهتر است کارها را ایشان انجام دهند.

عصبانیت در چهره خانم مدیر دبیرستان موج می زد، به دوستش با لحن تندی گفت: باید یاد بگیریم، قبلاً کار نکرده ایم! از این به بعد باید کار کنیم. همه اش که نمی شود مزاحم همکار شویم. ما مدیر مدرسه هستیم و اگر این کار را بلد نباشیم که خیلی بد است. من هم ادامه دادم: شما به عنوان مدیر مدرسه همان مدیریت را بلد باشید کار بزرگی انجام داده اید. تازه هنوز در گام های اول یادگیری آن هستید و هنوز خیلی چیزها را نمی دانید. اول مدیریت را یاد بگیرید و بعد به سراغ سامانه بروید.

نمی دانم چرا کاملاً برافروخته شده بود، خیلی خودش را کنترل کرد و رو به من گفت: یعنی ما مدیریت بلد نیستیم؟! مدرسه به این خوبی مدیریت می شود، شما نمی بینید؟! حتماً شما آقایون بهتر مدیریت را بلد هستید. هاج و واج مانده بودم که ایشان چه می گوید؟! هنوز در شوک این حرف ها بودم که ادامه داد: مگر این کامپیوتر چه دارد که شما این قدر بزرگش می کنید؟! یک ماشین حساب کمی پیشرفته است، هواپیما که نیست! من هم که کار خاصی از شما نخواستم که این طور جواب می دهید. من از همان اول هم کلی عذرخواهی کردم، چرا منت بر سر ما می گذارید؟!

دود از کله ام بلند شد، من کجا منت گذاشتم؟ من که دارم بی هیچ  شائبه ای کارها را انجام می دهم. حالا وقت یاد دادن این سامانه نیست و ضمناً آموزش آن به این سادگی ها هم نیست. حالا در این زمان این خواسته واقعاً نا به جا بود. خستگی و بی خوابی باعث شد من هم عصبانی شوم. گفتم: اگر این یک ماشین حساب است پس چرا خودتان تا حالا یک بار هم روشنش نکرده اید؟ این بنده خدا چند ماهی است که در خاک غرق است.

با عصبانیت به من گفت: ما کاری نداشتیم که بخواهیم کامپیوتر را روشن کنیم. گفتم شما نمی توانید کامپیوتر را روشن کنید، می خواهید سامانه دانا را یاد بگیرید؟! درجه عصبانیت خانم مدیر دبیرستان خیلی بالا رفته بود، گفت: حالا اگر نمی خواهید یادمان دهید، اشکال ندارد می روم از یکی دیگر می پرسم و یاد می گیرم. گفتم: بروید و بپرسید، در این منطقه  فقط من هستم که به این سیستم وارد هستم. حتی مدرسه کاشیدار هم از من کمک می گیرد. نزدیک ترین فرد به شما مسئول فناوری اداره یا مسئول امتحانات است که مطمئنم که وقت یاد دادن به شما را ندارند. همچنان عصبانی بود ولی چیزی نمی گفت. بنده خدا خانم مدیر مدرسه ما، سعی می کرد جو را آرام کند و  پشت سر هم از من عذرخواهی می کرد.

من فکر می کردم که خیلی مغرورم، اما از من مغرور تر هم هست. اصلاً خم به ابرو نیاورد و دیگر هیچ خواهشی از من نکرد. می خواستم لج کنم و همانجا کار را نصفه کاره بگذارم و بروم، ولی به خاطر دانش آموزان ادامه دادم. دبیرستان هم تعطیل شد و هوا رو به تاریکی می رفت و من هنوز انتخاب واحد را به پایان نرسانده بودم. به خانم مدیر مدرسه خودمان گفتم، شما بروید خانه، من کارم تمام شد درها را قفل می کنم و کلید را به صاحبخانه شما می دهم.

هر چه گفتم نرفتند و در دفتر ماندند. ساعت شش و نیم لیست ها تکمیل و چاپ شد. نمی خواستم با خانم مدیر دبیرستان روبرو شوم و به خانم مدیر مدرسه خودمان لیست ها را تحویل دادم. بعد گفتم: من نه از مدیریت شما ایراد گرفتم و نه به شما توهین کردم، فقط گفتم این کار سخت است و حالا وقت یاد گرفتنش نیست، من ده سال است در این مدرسه هستم و هر کاری از دستم بربیایید برای این مدرسه انجام می دهم، نه به خاطر شما و نه به خاطر هر کس دیگری، فقط به خاطر دانش آموزان که از هر چیزی برایم مهم تر هستند.

هیچ کدامشان هیچ حرفی نزدند و من در سکوت خداحافظی کردم و از دفتر بیرون آمدم. در مسیر تا خانه به این فکر می کردم که چرا این رفتار را خانم مدیر دبیرستان از خودش نشان داد؟ من که حرف بدی نزدم! تازه تمام کارهایشان را تمام و کمال انجام دادم! شاید لحنی که گفتم خوب نبوده؟ نتوانستن را به رخ کسی کشیدن اصلاً کار خوبی نیست، اگر کسی ناتوانی مرا در کاری این گونه به من بگوید من هم ناراحت خواهم شد. پس من هم اشتباه کرده ام، ولی کاملاً غیرعمدی بوده.

خدا ادامه سال را به خیر بگذراند. فقط تنها شانسی که آورده ام این است که خانم مدیر دبیرستان، مدیر مستقیم من نیست و من هیچ کاری با او ندارم.

1404/09/12

309. صبحانه

با توجه به شرایط پیش رو با حمید خیلی در مورد مدرسه دخترانه صحبت می کردیم. هر دو متعجب بودیم که چرا نسبت به آمدن این خانم ها این قدر حساس شده ایم و واکنش های زیادی نشان می دهیم؟! چرا این موضوع برای ما این چنین بزرگ و سهمگین به نظر می رسد؟! چرا نمی توانیم منطقی با این موضوع برخورد کنیم؟! در پاسخ به این چرا ها، هر دو به این نتیجه رسیدیم که بعد از ده سال کار در مدرسه دخترانه هنوز تجربه کافی نداریم. هنوز در برخوردها نیاز به تمرین داریم، باید همه چیز را عادی فرض کنیم تا به روال عادی برگردیم. باید سعی کنیم هرچه بیشتر تجربه کسب کنیم.

این عادی شدن ابتدا باید در ذهنمان شکل بگیرد و بعد به مرور زمان در رفتارمان تاثیر بگذارد. ما باید خودمان را از این تفکرات مزاحم خلاص کنیم تا بتوانیم در رفتارمان عادی باشیم. البته این خلاص شدن، برای من بیشتر مصداق دارد. من خیلی فکر می کنم و خیلی تخیل می کنم و خیلی از اتفاقات را پیش بینی می کنم و برای راه حل آنها به دنبال چاره می گردم و خودم را به شدت درگیر آن اتفاق نیفتاده می کنم. در زندگی ام بسیار پیش آمده که خودم را برای یک واقعه که فقط در ذهنم شکل گرفته، عذاب داده ام و آن اتفاق هم رخ نداده است. من باید واقعاً تمرین کنم تا چنین افکاری را از خود دور کنم.

البته شاید همه این تفکرات پیش بینانه به خجالتی بودن من برگردد. من بسیار خجالتی هستم و به شدت هم تحت تاثیر قرار می گیرم و زود عرق سرد بر جبینم می نشیند. گاهی به خاطر حرفی که به کسی زده ام و به نظر خودم نادرست بوده، روزها عذاب کشیده ام و از خجالت نمی توانستم روی آن فرد را ببینم. خیلی پیش آمده که فرد مقابل اصلاً چیزی نشنیده یا آن طور که من فکر می کردم، برداشت نکرده است. در مورد رفتارهایی هم که فکر می کنم خوب نبوده، به شدت دچار عذاب وجدان می شوم. به همین خاطر باید خیلی با دقت رفتار کنم تا کسی از من ناراحت نشود، که اگر نارحت شود، خودم بیشتر ناراحت می شوم. و این دقت بسیار از من انرژی می گیرد.

متاسفانه من همیشه درگیر ذهنیات خودم هستم و باید یاد بگیرم که در واقعیت زندگی کنم. دقت و ریزبینی در گفتار و رفتار بسیار مهم و اساسی است ولی نباید به صورت وسواس درآید. باید یاد بگیرم که در لحظه در مورد رفتار و گفتارم فکر کنم و تصمیم درست بگیرم و از پیش داوری پرهیز کنم. این کار واقعاً برای من سخت است. ایجاد چنین تغییری شگرف برای من که از کودکی با این تفکرات بزرگ شده ام، تقریباً غیرممکن به نظر می رسد. ولی باید شروع کنم و این تفکرات مزاحم را از خودم دور کنم.

تصمیم گرفتم از فردا در مدرسه مانند سالهای قبل باشم و همه چیز را برای خودم عادی کنم. این خانم ها حالا دیگر همکار ما هستند و باید یک سال و شاید بیشتر در کنار هم باشیم. به خاطر حرف های دیگران که ممکن است حتی زده هم نشوند، نباید خودم را عذاب دهم. باید تمرین کنم تا به جنبه های مثبت قضیه فکر کنم. به این که من باید حامی و پشتیبان این خانم ها در این جای دور افتاده باشم. اگر خواهرم اینجا بود از همکارانش همین انتظار را داشتم. البته می دانم هنوز در برابرشان خجالت خواهم کشید ولی باید سعی کنم آن را نیز کنترل کنم تا هم برای من و هم برای آنها ناراحتی ایجاد نشود.

این فکر های جدید باعث شد درون ذهنم  کمی آرامش برقرار شود، ولی در مدرسه پسرانه به خاطر شوخی های بی مزه همکاران باز هم همه چیز به هم می ریخت. من که جز سکوت کار دیگری از دستم برنمی آمد. حمید که حال مرا درک می کرد، با همکاران بحث می کرد ولی نتیجه ای نمی گرفت. فقط به من می گفت: تحمل کن، مدتی بگذرد یادشان می رود و رهایمان می کنند، تو هم این قدر حساس نباش و به این خزعبلات همکاران توجه نکن. حرف های این ها اصلاً ارزش فکر کردن ندارد.

وضعیت در مدرسه دخترانه خیلی بهتر شده بود، نبودن دیگر همکاران در روزهایی که من و حمید در مدرسه بودیم باعث شده بود در اینجا واقعاً آرامش برقرار باشد. رفتارها آرام آرام به سمت عادی شدن پیش می رفت و  کار در مدرسه به روال همیشگی اش بر گشته بود. بچه ها هم بهتر شده بودند و واقعاً مدیریت این خانم مدیر هم بسیار خوب بود. بچه های دبیرستان هم راضی بودند، این موضع را از طریق خواهرهایشان که در مدرسه ما بودند، متوجه شدیم. نظم مدرسه بسیار خوب بود و پیگیری های خانم مدیر مدرسه ما به همراه خانم مدیر دبیرستان که در این دو روز در این مدرسه کلاس داشت، بسیار عالی بود.

در یکی از هفته هایی که مدرسه دخترانه صبحی بود، برای حمید کاری پیش آمد و به شهر رفت و به عنوان جانشین، یکی از همکاران متاهل را که در روستا بیتوته داشت به جای خودش معرفی کرد. شب در خانه باز هم همان فکرهای وسواس گونه به سراغم آمد. نبودن حمید یک مشکل بود و بودن آن همکار جایگزین مشکلی بزرگ تر. اگر او در مدرسه دخترانه با من شوخی های بی مزه اش را تکرار کند و خدای ناکرده به گوش خانم های مدیر برسد، چه خواهد شد؟! اگر در کلاس چیز نامربوطی بگوید، دانش آموزان را چه طور باید جمع کرد؟ از این می ترسیدم که او بخواهد مزه پرانی هایش را در مدرسه دخترانه هم انجام دهد و مرا با خاک یکسان کند.

خودم را آرام می کردم که امکان ندارد او چنین کاری کند. این فکرها فقط در ذهن من است و  در واقعیت وجود ندارد. ضمناً هنوز فردا نرسیده است که من خودم را به خاطر آن این قدر عذاب می دهم. ولی باز به این فکر می کردم که این همکار به بذله گویی مشهور است و همیشه موجب خنده همکاران دیگر می شود. با این اخلاقی که دارد حتماً در مدرسه دخترانه چیزی خواهد گفت که به زعم خودش بامزه باشد و دیگران را بخنداند. آیا برای این بذله گویی، موضوعی بهتر از من خواهد داشت؟

با تمام توان در برابر این تفکرات مقاومت می کردم و مرتب به خود نهیب می زدم که برای اتفاقی که هنوز رخ نداده ناراحتی نکن. برای فرار از این موضوع به کتاب پناه بردم. دوستان دیرین من در همه شرایط مخصوصاً وضعیت های بحرانی، این کتاب های عزیز هستند. «رفیق اعلی» نوشته کریستین بوبن را برداشتم و غرق در مطالعه آن شدم. خودم را به جای فرانچسکو جای زدم و متحیر ماندم که او چگونه توانسته چنین کار بزرگی را انجام دهد، او دست از همه مکنت خود برداشت و همه را به دیگران بخشید، تا رستگار شود. پس من هم باید از او بیاموزم و همه چیز را رها کنم، حتی ذهنیاتم را.

صبح وقتی به مدرسه رسیدم مراسم صبحگاه بود و هر دو خانم مدیر در کنار هم ایستاده بودند و بر حسن اجرای مراسم نظارت داشتند. با رویی باز جواب سلامم را دادند، به اتاق دبیران رفتم، هنوز خبری از همکار جایگزین نبود. همه بچه ها به کلاس رفتند و من هم به کلاس رفتم. نیم ساعتی از کلاس گذشته بود که از پنجره دیدم همکار جانشین وارد حیاط مدرسه شد. با دیدنش اضطراب تمام وجودم را  فرا گفت. فقط خدا خدا می کردم چیزی نگوید و امروز به خیر بگذرد.

زنگ تفریح خورد و بچه ها به حیاط مدرسه رفتند. من هم به سمت اتاق دبیران رفتم، درست مقابل در اتاق دبیران، همکار جایگزین مرا دید و بسیار گرم سلام و علیک کرد. مانند همیشه لبخند به لب بود و به نظر می رسید مترصد گفتن جمله ای است که به قول خودش و دیگران بامزه است. در همین هنگام خانم مدیر دبیرستان رسیدند و با ایشان هم مجدداً سلام و احوال پرسی کردیم. از حمید صحبت شد و هر دو از من پرسیدند آیا مشکل حادی برای او پیش آمده، که من در جواب گفتم، خیر. جالب است که هر دو نگران حمید شده بودند!

واقعاً توهم داشتن چقدر بد است. من فکر می کردم این همکار تا مرا در مدرسه ببیند، در مقابل همگان چیزی به من خواهد گفت که مرا از خجالت آب خواهد کرد. ولی ایشان نه این که چیزی نگفت، حتی نگران حمید هم بود و خبرش را از من گرفت. باز هم مانند همیشه زود قضاوت کردم. این همکار محترم در مدرسه پسرانه شاید چیزهایی بگوید که برای من ناخوشایند باشد، ولی می فهمد که در اینجا نباید آن مطالب را مطرح کند. او شاید اندازه و مقدار شوخی کردن را نداند ولی محل و مکان آن را خوب می شناسد.

بعد از رفتن خانم مدیر دبیرستان، همکار جایگزین در اتاق دبیران را باز کرد و همان مقابل در ایستاد، به طوری که من نمی توانستم وارد شوم. چند ثانیه که گذشت، به ایشان گفتم: بفرمایید داخل تا من هم بتوانم وارد شوم. با لبخند معنی داری به سمت من برگشت و گفت: حالا فهمیدم که چرا شما مدرسه دخترانه را دو دستی چسبیده اید و رها نمی کنید. من هم جای شما بودم این مدرسه را انتخاب می کردم. اگر هوای مرا این طور که هوای شما را دارند می داشتند، مگر بی عقل هستم که بروم مدرسه پسرانه. فکر کنم اینجا خبرهایی هست که ما از آن بی اطلاع هستیم.

از حرف هایش جیزی نفهمیدم ولی وقتی به کنار رفت و وارد اتاق دبیران شدم، صحنه ای دیدم که مرا متعجب ساخت و آنجا بود که فهمیدم این همکار ارجمند چه می گوید. میز چنان آراسته چیده شده بود که تا کنون ندیده بودم. سفره ای کوچک که منقش به گل های رز زیبایی بود روز میز پهن بود، دو بشقاب که درونشان نیمرو بود در دو طرف میز قرار داشت. دو نصفه نان محلی در کنار هر بشقاب بود که عطرش فضا را فرا گرفته بود. چای داغ که بخارش همچنان داشت به سمت بالا می رفت، کنار هر بشقاب قرار داشت. فلفل و نمک در نمک دان هایی که تا به حال ندیده بودم در وسط سفره قرار داشت.

خنده های موزیانه همکار جایگزین تمامی نداشت. گفت: بفرمایید آقا برایتان سفره هفت رنگ چیده اند. کسی این دلبری ها را برای ما نمی کند. حرف های این همکار گرامی مانند پتکی بود که بر سرم کوفته می شد. گفتم: به خدا تا به حال برای ما صبحانه نمی گذاشتند و این اولین باری است که چنین کاری کرده اند، فکر کنم به خاطر ورود شما این کار را کرده اند. به خنده هایش ادامه داد و گفت: تو گفتی و من باور کردم! این سفره نشان می دهد که صبحانه از اول سال برقرار است. حالا بگو ببینم در نوبت های عصر، برایتان عصرانه چه چیزی می آورند؟ راستی چرا جدا از هم میل می فرمایید، شما هم بفرمایید داخل دفتر تا صبحانه را با همکارانتان نوش جان کنید.

این صبحانه آن هم در این روز که این آقای همکار در مدرسه حضور داشت باز همه چیز را بر هم زد و روال عادی شدن را متوقف کرد. هرچه می گفتم تا حالا چنین چیزی نبوده باور نمی کرد و فقط به من متلک می انداخت. این شانس بد من، همیشه همراه من است. در آخر عصبانی شدم و گفتم: چقدر شما حرف می زنید، یک نیمرو ساده است، غذای شاهانه که نیست، ضمناً در همه مدارس همکاران صبحانه می خورند، آیا خوردن صبحانه نشان از چیزی است؟! در جوابم گفت: پس غذای شاهانه می خواهید! چقدر توقع شما بالاست. ما به همان نان خشک هم راضی هستیم.

همکار محترم به پشت میز نشست و با ولع تمام شروع به خوردن نیمرو کرد. ولی من هر چه قدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم به این غذا لب بزنم، حتی چای همیشگی را هم نخوردم. این همکار گرانقدر چنان اعصابم را به هم ریخته بود که میل به هیچ چیز نداشتم. باز هم افکار منفی به سراغم آمده بود، حتماً این همکار جایگزین این قضیه را با داستانی مفصل و جذاب برای دیگران تعریف خواهد کرد و باز هم باید هجمه های دیگران را تحمل کنم. تازه داشت یادشان می رفت که این اتفاق باعث شد طول عمر این عذاب های من بیشتر شود. این بار دیگر حمید نبود تا پشتیبانم باشد و باید به تنهایی تحمل کنم.

خوبی کلاس این است که حال آدم را خوب می کند، بودن در کنار این بچه ها همیشه برای من آرامش می آورد. درست است که گاهی شلوغی می کنند و صدای مرا بالا می برند، ولی در نهایت مرا از دنیای خودم خارج می کنند و این برای من که همیشه در خودم هستم، بسیار مفید و کارساز است. همین که درس را شروع کردم و با بچه ها به حل تمارین پرداختم، بسیاری از اتفاقات رخ داده در ذهنم به کناری رفت و حالم خیلی بهتر شد. سعی می کردم به آن اتفاقات و گفته ها دیگر فکر نکنم و همان سیاست عادی سازی را ادامه دهم.

زنگ خورد و وارد سالن مدرسه که شدم ناگهان هر دو تا خانم مدیر را مقابلم دیدم. هر دو با هم و متعجبانه از من پرسیدند که چرا صبحانه را میل نکرده ام؟ دست و پایم را گم کرده بودم، نمی توانستم به آنها نگاه کنم و فقط زمین را نگاه می کردم. به دنبال یافتن پاسخی درخور بودم ولی مغزم همچون همیشه کاملاً قفل کرده بود. به معنی واقعی داشتم از خجالت آب می شدم. خانم مدیر دبیرستان گفت: اگر نیمرو نمی خورید، بفرمایید تا برایتان تخم مرغ را آب پز کنیم. در دلم می گفتم، تو را به خدا دست از سر من بدبخت بردارید.

نگاهم که به طرف دیگر سالن مدرسه افتاد پاهایم شل شد. جناب آقای همکار ارجمند کنار در اتاق دبیران ایستاده بودند و با نگاه معنی داری مرا  که در مقابل این دو خانم مدیر بودم را نظاره می کردند و همانجا هم مرا به لبخندی موزیانه میهمان فرمودند. خجالت از این خانم ها یک طرف و نگاه آن همکار از طرف دیگر کاملاً داشت مرا خرد می کرد. تنها چیزی که به ذهنم آمد را گفتم تا حداقل از این بخش اول خلاص شوم. از دو تا خانم مدیر بسیار تشکر کردم و گفتم: من صبح ها زود بیدار می شوم و صبحانه را کامل در خانه می خورم و دیگر چیزی نمی خورم تا ناهار.

بخش اول را با هر مصیبتی بود با کمترین آسیب گذراندم و به اتاق دبیران رفتم، در اینجا این آقای همکار دست از سرم برنمی داشت. می گفت: خانم مدیر آمد و از من پرسید چرا تو صبحانه ات را نخورده ای؟ چقدر شما برای این ها مهم هستید؟! راستی جلو در کلاس با هم چه می گفتید که مانند لبو قرمز شده بودی؟ راستش را بگو. دیگر از کورده در رفتم و دادی زدم که خودم هم ترسیدم. آقای همکار ناگهان ساکت شد و خوشبختانه تا پایان  وقت مدرسه دیگر چیزی نگفت. نمی دانم این فریاد مرا در بیرون دانش آموزان و مدیران مدرسه شنیدند یا نه؟ دست خودم نبود و کاملاً بی اختیار بود.

در زنگ آخر درست همان زمانی که می خواستم از سالن مدرسه خارج شوم، خانم مدیر مرا صدا زد. همکار گرانقدر باز هم لبخندی زد و گفت: بفرمایید باز هم با شما کار دارند. تا خواستم بروم خود خانم مدیر پیش ما آمد و گفت: اگر اجازه دهید، شما را از لیست صبحانه خارج کنم. تا این را گفت ابتدا تعجب کردم و سپس  پرسیدم: ببخشید لیست صبحانه چیست؟ گفت: هفته قبل چند تن از همکاران که هر روز رفت و آمد می کنند، پیشنهاد دادند که هفته های صبحی صبحانه گرم داشته باشیم. هزینه را خودشان پرداخت کنند و آماده کردن آن هم با ما باشد، ما هم قبول کردیم و از امروز برنامه را شروع کردیم.

قبول کردم و از خانم مدیر تشکر کردم و بعد نگاه غضب آلودی به همکار گرانقدر انداختم. خودش فهمید که چه خزعبلاتی را برای من ساخته و پرداخته بود. ساکت شدنش برای من بسیار ارزشمند بود. همین چند جمله خانم مدیر مرا از هجمه های بسیار نجات داده بود. از همکار جایگزین خداحافظی سردی کردم و به سمت خانه به راه افتادم. در مسیر به این فکر می کردم که چرا ما انسان ها این قدر به قضاوت کردن علاقه داریم و زود هم قضاوت می کنیم؟ انگار باید برای هر اتفاقی نظری بدهیم و اگر چیزی نگوییم، خطای بزرگی انجام داده ایم. این پیش داوری ها واقعاً بزرگ ترین معضل ما انسان ها است. البته من هم از قائله مستثنی نیستم و باید تلاش کنم تا این قضاوت ها را کنار بگذارم.

در هفته بعد وقتی موضوع را برای حمید و حسین تعریف کردم، کلی خندیدند و دلشان برای من سوخت، حسین گفت: چه طور می خواهی یک سال را بدون صبحانه در مدرسه تحمل کنی؟ آخر مرد مومن ما کجا در خانه صبحانه می خوریم؟ تو می توانی گرسنگی را تحمل کنی؟ خیر سرت ده سال است می خواهی شام نخوری تا وزن کم کنی، اما دو برابر ما می خوری! حمید گفت: حالا ببین خانم مدیرها چه فکری در مورد تو می کنند. می گویند عجب آدم منظمی است که صبحانه ناهار و شام را هم باید روی برنامه بخورد.  

یک روز تصمیم گرفتم که صبح زودتر بیدار شوم و برای خودم صبحانه مفصلی آماده کنم. ساعت را روی شش تنظیم کردم و بیدار شدم و سماور را بالا زدم و بعد از جوش آمدنش چای را دم کردم و هرچه در خانه گشتم به جز چند تکه نان بیات که از شام دیشب مانده بود نیافتم و وقتی سفره را پهن کردم، فقط نان و چای در سفره بود. دیشب انگار قوم مغول به خانه ما حمله کرده بود. چای را با قند شیرین کردم و نان بیات را در آن زدم و با نگاهی که در افق محو بود صبحانه مفصل ام را خوردم.

 1404/09/06

308. فرم پرسنلی

با آمدن این دو تا خانم کلاً تراز مدرسه از دستمان خارج شده بود، نه این که قبلاً همه کاره مدرسه بودیم، با بودن آقای مدیر کارها  با هم و دوستانه انجام می شد و ما خودمان را در مدرسه و مسائل و مشکلاتش شریک می دانستیم و در حل آنها هر کاری از دستمان برمی آمد، انجام می دادیم. حتی در خیلی از موارد آقای مدیر که کاری داشت و به شهر می رفت مدرسه بی هیچ مسئله ای توسط ما اداره می شد. ولی حالا احساس می کنیم فقط دبیر هستیم و باید در کلاس درس بدهیم، دیگر در امورات مدرسه نمی توانیم کمکی کنیم.

همیشه در دفتر به روی ما باز بود ولی از ابتدای امسال هر کاری که داشتیم باید با اجازه وارد دفتر می شدیم. کلی باید یالله می گفتیم تا خانم ها معذب نباشند. به قول حمید زمان باید بگذرد تا این روابط ما کمی عادی تر شود، فعلاً رفتار ما کاملاً رسمی است. البته آنها هم همچون ما هنوز نتوانسته اند کاملاً خود را با این شرایط جدید وفق دهند. همه این ها برمی گردد به نداشتن تجربه، هم ما تا کنون با عوامل خانم کار نکرده بودم و هم آنها تا به حال مدیر مدرسه نبوده اند، تازه مدرسه ای خاص، مدرسه دخترانه با دبیران مرد.

هفته اول گذشت و همه چیز در مدرسه روی روال بود، هنوز آثار مدیریت آقای مدیر در مدرسه وجود داشت و به همین خاطر مشکل خاصی نداشتیم. این خانم ها هم آرام آرام داشتند با محیط آشنا می شدند. خانم مدیر دبیرستان که در مدرسه ما اضافه کار داشت، تقریباً حکم معاون مدرسه را داشت و به دوستش کمک می کرد. رفتار او با بچه ها بسیار جدی و محترمانه بود. تقریباً می شود گفت بچه ها از او حساب می بردند، نه این که بترسند ولی حد و حدود را رعایت می کردند. همین نشان می داد ایشان تا حدی می داند که چگونه باید رفتار کند.

خانم مدیرمدرسه ما هم بسیار آرام بود و کمتر می شد صحبت ایشان را شنید. بیشتر در دفتر بود و به کارهایش می پرداخت و در برخورد با دانش آموزان نرمتر بود. خوشبختانه بچه های مدرسه خوب بودند و اصلاً در بین آنها دانش آموز مسئله دار نداشتیم و این موضوع به خانم مدیر در مدیریتش بسیار کمک می کرد. هر روز که می گذشت وضعیت آنها در مدرسه بهتر می شد و ارتباطشان با دانش آموزان مستحکم تر می شد. همین باعث شده بود که بچه ها احساس بهتری داشته باشند. واقعاً مدیر و عوامل مدرسه دخترانه باید خانم باشند تا آن ارتباط لازم بین دانش آموز و اولیای مدرسه برقرار شود.

در روز شنبه هفته دوم در دفتر را زدم و با اجازه وارد شدم. می خواستم از هر سه کلاس آزمون ورودی بگیرم، به همین خاطر برگه سوالات را به خانم مدیر دادم و گفتم که به تعداد کپی بگیرند، فقط تاکید کردم کلاس سوم را ابتدا بگیرند که زنگ اول با آنها کلاس دارم. خانم مدیر که هاج و واج مرا نگاه می کرد و همکارش هم همانجا که ایستاده بود، دیگر تکان نمی خورد. اول فکر کردم از گرفتن امتحان به این زودی تعجب کرده اند، وقتی توضیح دادم که آزمون ورودی است، تغییری در حالت آنها مشاهده نکردم، آنجا بود که فهمیدم، بلد نیستند کپی بگیرند. حق هم دارند، تا به حال با دستگاه کپی کار نکرده اند. پس گفتم: اگر اجازه بدهید خودم کپی بگیرم. سریع استقبال کردند و من هم سراغ دستگاه کپی رفتم.

تا خواستم شروع کنم، خانم مدیر دبیرستان خیلی آرام گفت: ببخشید می شود توضیح دهید که من هم یاد بگیرم. در دلم گفتم: خانم مدیر مدرسه ما هیچ واکنشی نشان نداد، اما این خانم مدیر دبیرستان بیشتر پیگیر است و می خواهد یاد بگیرد. در هر صورت بهتر بود به آنها یاد دهم و دیگر مزاحم آنها در دفتر نشوم. برگه های کلاس سوم را کپی کردم و تمام توضیحات لازم را هم گفتم. مخصوصاً برای پشت رو زدن، ضمناً توضیحات کوتاهی هم درباره گیر کردن کاغذ دادم ولی در نهایت گفتم، هر وقت کاغذ گیر کرد، مرا صدا بزنید.

چون وقت نداشتم، همان برگه های کلاس سوم را که تکثیر کرده بودم به کلاس بردم و آزمون را برگزار کردم. زنگ بعد وقتی در دفتر را زدم تا بروم و برگه های کلاس های دیگر را تکثیر کنم، خانم مدیر مدرسه خودمان برگه ها را تکثیر شده به من تحویل داد. متعجب شدم و گفتم: دست شما درد نکند، زحمت کشیدید. ایشان هم خواهش می کنمی گفت و رفت. همین نشان می دهد که یادگیری آنها بسیار خوب است و در آینده می توانند خیلی سریع با امورات مدرسه آشنا شوند و همه را به درستی انجام دهند. فقط به نظر در سیستم دانا باید خیلی تلاش کنند و در آنجا هنوز کارشان گیر من است. در بین همکاران و حتی آقای مدیر من فقط تسلط کامل بر این سیستم دارم.

نکته عجیب دیگر در مورد این خانم ها بیتوته کامل آنها در طول هفته در روستا بود. آنها همانند ما شنبه آمده بودند و تا سه شنبه که من کلاس داشتم هنوز در روستا بودند و به شهر نرفته بودند. ضمناً  در طول این مدت هیچ اثری از خانواده آنها نیز دیده نشده بود. به نظر دوری راه و همچنین نبودن در کنار خانواده برای آنها زیاد مهم نبود. ما که  مجرد هستیم، بعد از یکی دو روز دلمان برای  خانه و خانواده مان تنگ می شود، این ها چه طور همسر و فرزندان را به  امان خدا گذاشته اند و اینجا مانده اند؟! مگر مدیریت یک مدرسه در روستا چقدر ارزش دارد که خانواده را رها کنند؟!

این چیزها به من مربوط نمی شود ولی سوالاتی است که نه تنها در ذهن من بلکه در ذهن همکاران نیز شکل گرفته بود. آنها تا پنجشنبه ماندند و با سرویس ظهر پنجشنبه بازگشتند. در سرویس صبح شنبه هم بودند و این یعنی آنها کل هفته را بیتوته کرده اند و از این به بعد هم بیتوته می کنند. همکارنی که متاهل بودند بیشتر تعجب می کردند و می گفتند که شوهران این خانم ها چه طور اجازه داده اند که آنها دور از خانه کل هفته را بیتوته کنند. زندگی حساب و کتاب دارد و اگر این طور ادامه یابد باعث اتفاقات بدی خواهد شد.

هفته سوم هم شروع شد و  همان روز شنبه در نوبت عصر تنها در اتاق دبیران نشسته بودم که صدای در آمد. حمید هنوز از کلاسش نیامده بود، او که بیاید که در نمی زند، پس حتماً دانش آموز است. این دانش آموزان یک دقیقه ما دبیران را رها نمی کنند. البته مطمئن بودم با من کار ندارند، حتماً با حمید کار دارند، او با بچه ها مهربان است و مانند من جدی نیست. با صدای بلند گفتم: آقای دبیر نیست، مزاحم نشوید. مگر نمی دانید که زنگ تفریح  برای استراحت است، شما نمی گذارید یک چای از گلویمان به خوشی پایین برود.

دیگر صدای در نیامد و پیش خودم فکر کردم، حتماً آن دانش آموز رفته است، ولی وقت در باز شد، با صحنه بسیار عجیبی روبرو شدم. حمید در را باز کرده بود، همانجا مقابل چارچوب در رو به من کرد و گفت: چرا در را باز نمی کنی؟ خانم مدیر پشت در هستند. از خجالت داشتم آب می شدم، قدرت تکلمم را از دست داده بودم. خانم مدیر هم بنده خدا برگه به دست مقابل در خشکش زده بود. او اصلاً انتظار چنین برخوردی از طرف من را نداشت. می خواستم توضیح دهم که فکر کرده ام دانش آموز است، ولی زبانم در دهانم نمی چرخید.

خدا حمید را خیر دهد که سریع فهمید موضوع از چه قرار است. رو به من کرد و گفت: فکر کردی دانش آموز پشت در است؟! من هم با سر تایید کردم. بعد رو به خانم مدیر کرد و گفت: این دبیر ریاضی ما هم خیلی جدی و بسیار سخت گیر است. اصلاً با دانش آموزان رابطه برقرار نمی کند، عصا قورت داده است، نظم خاص خودش را دارد و به نظر من خیلی خشک است. هرچه هم به او می گویم کمی لطیف باشد، نمی تواند خودش را تغییر دهد. او را ببخشید، فکر کرده، شما دانش آموز هستید. خانم مدیر که کمی حالش بهتر شده بود، گفت: بله، از همان روز اول فهمیدم که ایشان خیلی بداخلاق هستند.

خیس عرق شده بودم و فقط توانستم عذرخواهی کنم. فکر هر کسی را می کردم الی خانم مدیر، از ابتدای سال تا کنون آنها یک بار هم با ما کار نداشتند و به اتاق دبیران نیامده بودند. از کجا می دانستم که پشت در خانم مدیر است؟! البته بدشانسی من در روزهای شنبه و سه شنبه که در مدرسه دخترانه هستم این است که  فقط من و حمید هستیم و نفر سوم مدیر دبیرستان است که تاریخ وجغرافیا و اجتماعی درس می دهد، او همیشه در دفتر  و کنار همکارش است. اگر نفر سوم هم مرد بود، زودتر به دفتر می آمد و او پاسخ می داد و هرچه بود بهتر از من برخورد می کرد و این فاجعه رخ نمی داد. این برایم درسی شد که اول تنها در اتاق دبیران نباشم، دوم هر که در زد ابتدا در را باز کنم، بعد صحبت کنم.

من هنوز کاملاً  از شوک خارج نشده بودم ولی خانم مدیر وضعش بهتر بود. کاغذی که در دست داشت را به حمید داد و گفت: این را از طرف اداره فرستاده اند و باید همکاران پر کنند. لطفاً تکمیل کنید که پایان هفته باید به اداره تحویل دهم. می دانستیم این فرم چیست، ده سال است که در اوایل مهر این فرم می آید و ما پر می کنیم. همیشه ام برایمان سوال است که مگر آموزش و پرورش اطلاعات ما را به طور کامل ندارد؟ پرونده ما در اداره است و همه چیز در آن هست، ضمناً همان سال اول که پر کردیم، مگر وارد سیستم نشده است که باید هر سال پر کنیم؟! آنها که جدید آمده اند پر کنند.

فرم را حمید به من داد و بعد به خانم مدیر گفت: باشد، ما پر می کنیم و به شما تحویل می دهیم. من هم فقط داشتم عذرخواهی می کردم. همین ابتدا سوتی بدی داده بودم، حتماً خانم مدیر فکر می کند من آدم اخمو و بداخلاقی هستم و با همکارش چقدر پشت سر من حرف بزنند. من واقعاً بداخلاق نیستم، فقط در محیط مدرسه جدی هستم. به کسی توهین نمی کنم و فقط بسیار منظم هستم. خیلی تلاش می کنم فرق این دو را به دیگران نشان دهم، ولی متاسفانه موفق نمی شوم.

فرم را گرفتم و خواستم شروع کنم به تکمیل آن که چشمم به دو سطر ابتدایی آن افتاد که قبلاً تکمیل شده بود. چیزی که می دیدم و می خواندم را نمی توانستم باور کنم. هنوز از شوک برخورد با خانم مدیر خارج نشده بودم که شوک دوم به من وارد آمد. نمی دانم چقدر در این وضع بودم که حمید برگه را از من گرفت و گفت: مگر پر کردن فرم پرسنلی هم کاری دارد که تو این قدر معطل می کنی! هر ساله باید پر کنیم. او هم همچون من بعد از چند ثانیه در بهت فرو رفت. هر دو متعجب همدیگر را نگاه کردیم و بعد با هم گفتیم، مگر می شود؟!

امکان ندارد اداره آموزش و پرورش چنین کاری کند، غیرممکن است. حتی اگر این ها خودشان راضی شده اند ،عقل سلیم اجازه نمی دهد که آنها اینجا باشند. خانواده هایشان چطور رضایت داده اند؟! مادران ما همیشه نگران ما هستند که در چنین جای دور افتاده و صعب العبور خدمت می کنیم، مادران این ها چه طور این نگرانی را در مورد دخترانشان تحمل می کنند. مگر می شود دو تا دختر را تنها فرستاد در جایی که مشکلات زیادی برای زندگی است. ما مردها بعضی اوقات کم می آوریم، چه برسد به این دختر ها.

همه این بحث ها و این تعجب ما و فرو رفتن در بهت به خاطر یک کلمه بود که در مقابل اسم خانم مدیر و همکارش خانم مدیر دبیرستان نوشته شده بود و این کلمه «مجرد» بود که ما را متعجب کرده بود. من به عنوان برادر نمی توانم راضی شوم که خواهرم در چنین جایی خدمت کند. اداره آموزش و پرورش به همین علت است که خانم ها را در روستاهای دور سازماندهی نمی کند. حالا چه طور شده این دو تا دختر مجرد را به اینجا فرستاده است؟

 زندگی در اینجا برای ما سخت است چه برسد به این بندگان خدا. زمستان را چه کار خواهند کرد؟! زمستان های اینجا بسیار سخت و طولانی است و بیشتر اوقات به خاطر برف جاده بسته می شود. همه چیز در اینجا در زمستان یخ می زند، این ها در زمستان چه کار می خواهند کنند؟! هر چقدر هم که صاحبخانه به آنها کمک کند باز هم مشکل خواهند داشت. ما در سال های ابتدایی خدمت خیلی سختی کشیدیم تا آرام آرام با این شرایط خو گرفتیم.

ناگهان هر دو با هم و دقیقاً در یک زمان به سمت فرم یورش بردیم و جالب این که هر دو به یک موضوع نظر داشتیم و آن هم تاریخ تولد آنها بود. خانم مدیر مدرسه ما هم سن ما بود و خانم مدیر دبیرستان یک سال از ما بزرگتر بود. حمید گفت: از این به بعد باید به آنها دخترخانم مدیر بگوییم. نهیبی به او زدم و گفتم: آنها خانم مدیر هستند و بس، بهتر است روابط در همین حد رسمی و جدی باشد، آنها هم وقتی این فرم را ببیند و بخوانند، خواهند فهمید که ما دو تا فقط در این مدرسه مجرد هستیم. خوش به حال حسین که امسال فقط مدرسه پسرانه کلاس دارد.

در خانه وقتی با هم در مورد این موضوع صحبت می کردیم، حسین مطلبی گفت که پشتمان لرزید. من و حمید تنها دبیران مجرد مدرسه دخترانه بودیم و باقی همکاران همه متاهل بودند. همکاران متاهل ابتدایی که با خانواده در روستا بیتوته می کردند و همکارن متاهل ما هم معمولاً در یک یا حداکثر دو روز کلاس می گرفتند. آنها خواه یا ناخواه این موضوع را خواهند فهمید و همین سوژه ای می شود برای آنها که ما دو تا را دست بیندازند. حدس می زدیم چه چیزهایی خواهند گفت و چه بلاهایی با شوخی های بی مزه شان بر سر ما خواهند آورد. به فکر فرو رفتیم تا چگونه خود را از این بلا خلاص کنیم، چیزی به ذهنمان نرسید مگر این که خودمان را به بی اطلاعی بزنیم و هیچ نگوییم.

خوشبختانه در مدرسه دخترانه روزهایی که من و حمید کلاس داریم، نفر سوم خانم مدیر دبیرستان است، پس در آنجا اتفاقی رخ نخواهد داد. مشکل اصلی مدرسه پسرانه است، اول این که چهار کلاسه است و چهار دبیر در هر روز در آنجا هستند که با آقای مدیر می شوند پنج نفر، دو این که من و حمید و حسین برنامه هایمان طوری است که روز مشترک در آنجا نداریم، این یعنی باید تک نفره دفاع کنیم و این برای من بسیار بسیار سخت بود، حمید و حسین از پس همکاران بر می آمدند.

 تا یک هفته هنوز هیچ خبری نبود، ولی از هفته بعد از آن، مزه پرانی همکاران متاهل شروع شد. متاسفانه اولین بار خود آقای مدیر مدرسه پسرانه موضوع را مطرح کرد، البته می دانستیم او نیت خیر دارد ولی همین باعث آغاز حملات مرگبار همکاران شد. هر کسی به ما می رسید چیزی می گفت و ما هم فقط سکوت می کردیم. چیزی نمی گفتیم این گونه برخورد می کردند، حالا اگر جواب می دادیم، چه می شد؟! چقدر سخت است دهان مردمان را بستن.

یک بار در مدرسه یک از همکاران  به دیگران که در دفتر نشسته بودند، گفت: حیف که آنها دو نفر هستند و این ها سه نفر، ای کاش می شد اداره یکی دیگر می فرستاد تا بین این ها دعوا نشود. نفری یکی برسد و عدالت برقرار شود. تازه داشتند انتخاب هم می کردند. دیگر سکوت جایز نبود و مجبور شدم جواب دهم. ابتدا آنها می خندیدند ولی در ادامه که فهمیدند من واقعاً عصبانی هستم، بیشتر به من گیر دادند و مجبورم کردند که دفتر را به قهر ترک کنم.

آن قدر بدم می آید از آدم هایی که دوست دارند احساسات دیگران را به سخره بگیرند و وقتی می بینند طرف مقابل واکنش نشان می دهد به جای کم کردن آتش خشم طرف مقابل، آن را افروخته تر می کنند. من این مشکل را در بین دوستان هم دارم. گاهی حد شوخی را می گذرانند و مرا بسیار آزار می دهند. با این اوصاف دهه دوم خدمت من با چه چالشی شروع شد، مدیر خانم در مدرسه، مدیر خانم مجرد، حرف های همکاران و... 

خدا به خیر بگذراند.

1404/08/29

307. اتاق دبیران

سی و یکم شهریور با دوستان قرار گذاشته بودیم که به وامنان برویم و خانه را دوباره تحویل بگیریم و وسایل را درونش بچینیم. از جمع دوستانی که با ما بودند، فقط من و حمید و حسین آمده بودیم و مجبور شدیم همه کارها را خودمان انجام دهیم. تا شب هنگام مشغول کار بودیم که صاحبخانه با یک سینی چای آمد تا خبر ما را بگیرد. واقعاً نوشیدن چای بعد از این همه کار بسیار لذت بخش بود. بعد صرف چای چند کلامی هم صحبت کردیم، آقای صاحبخانه لبخندی زد و گفت: شما که هر سال همین جا هستید چرا وسایلتان را به مدرسه می برید؟ بگذارید همین جا باشد، من که برای تابستان این خانه ها را لازم ندارم. لبخندی زدیم و حمید گفت: حاج آقا ما به خاطر این که مزاحم شما  نباشیم وسایل را می بریم مدرسه، ای کاش زودتر به ما می گفتید.

کارها که تمام شد و آماده خواب شده بودیم که حسین گفت: فردا نوبت صبح مدرسه دخترانه است، من که فقط پسرانه کلاس دارم، ولی تو و حمید باید بروید و اولین روز مدیریت خانم ها را تجربه کنید. به شما تبریک می گویم که اولین دبیرانی هستید که در مدرسه دخترانه وامنان با مدیریت خانم شروع به کار می کنید. حمید خیلی منطقی جواب داد: چه فرقی می کند مدیر چه کسی باشد؟ ما معلم هستیم و کار خودمان را انجام می دهیم، مدیر فقط هماهنگ کننده است. ضمناً شاید کارشان خوب باشد و وضعیت مدرسه بهتر شود. برعکس حمید من هنوز نمی توانستم به این موضوع نگاهی منطقی ای داشته باشم، هنوز آن خاطره تلخ نمی گذاشت خوب فکر کنم.

صبح اول وقت با حمید به سمت مدرسه به راه افتادیم. هوا عالی بود و روستا هم پر از جنب و جوش بود، هر کدام از اهالی که به ما می رسید، سلام و علیک گرمی می کرد، دستمان را با مهربانی می فشرد و خبر و احوالمان را مشفقانه جویا می شد. بعد از ده سال خدمت در این روستا فکر کنم ما هم دیگر جزء اهالی اینجا محسوب می شویم و حالا که بعد از سه ماه آمده ایم، همه خبر ما را می گیرند. این سلام ها بسیار پر انرژی بود و  باعث شد سرحال به مدرسه برسیم.

حیاط مدرسه پر بود از شور و اشتیاق، بچه ها تا ما را دیدند دورمان جمع شدند و سلام و احوال پرسی می کردند و من هم مانند همیشه جدی و رسمی جوابشان را می دادم. تنها کاری که در روز اول می کنم که با بقیه روزها متفاوت است، لبخند زدن است. امروز که روز اول مدرسه است، نباید خیلی جدی بود. این دانش آموزان با این شور وهیجانی که دارند از ما انتظار دارند مهربانانه با آنها برخورد کنیم. برای من همین لبخند یعنی رفتار مهربانانه، بچه ها نیز چون مرا می شناختند، به همین لبخند راضی بودند.

در مدرسه به جز من و حمید هیچ کدام از عوامل نبودند. تا ساعت هشت هم صبر کردیم ولی هیچ کسی نیامد. روز اول مهر که این گونه شروع شود، در طول سال چگونه خواهد بود؟ شروع سال تحصیلی باید آغازی رسمی داشته باشد. به همراه حمید بچه ها را به صف کردیم تا مراسم صبحگاه را برگزار کنیم. بعد از قرآن و دعا، حمید که نطقش عالی بود برای بچه ها سخنرانی قرائی کرد و سال نو تحصیلی را به آنها تبریک گفت. تعبیر نوروز علم و دانش که حمید برای اول مهر به کار برد، برایم خیلی جالب بود. واقعاً برای ما معلم ها و دانش آموزان اول مهر عید نوروز است. در این روز فصل مدرسه و تعلیم و تربیت آغاز می شود، به همین خاطر است که بچه ها شور و شعف خاصی دارند.

حمید که صحبت هایش تمام شد مرا صدا کرد تا من هم سخنانی بگویم. البته من سخنرانی نمی دانم و فقط سال نو تحصیلی را به بچه ها تبریک گفتم و برایشان سالی پر از موفقیت آرزو کردم. می خواستم کمی درباره چگونگی مطالعه ریاضی با بچه ها صحبت کنم که آقای مدیر به همراه دو تا خانم از در حیاط وارد مدرسه شدند. بچه ها تا آقای مدیر را دیدند کلی هورا کشیدند و با او سلام و احوال پرسی گرمی کردند. صحنه عجیبی بود، آقای مدیر خیلی سعی می کرد خودش را عادی نشان دهد ولی این شور و اشتیاق بچه ها در برخورد با او حالش را منقلب کرده بود.

آقای مدیر به همراه آن دو خانم از میان هلهله شادی بچه ها گذشتند و به کنار ما که روی سکوی مدرسه ایستاده بودیم آمدند. با آقای مدیر سلام و علیک گرمی کردیم و بعد هم با دو تا خانم مدیر سلام و علیک کردیم. با توجه به تصوری که در ذهن داشتم منتظر دو تا خانم سن بالا بودم، ولی این دو خانم هم سن و سال ما بودند، حتی کوچکتر هم به نظر می رسیدند. این اصلاً با معادلات ذهنم همخوانی نداشت. مدیر باید نسبت به معلمان سن بیشتری داشته باشد تا بتواند تاثیر گذار باشد. عامل سن برای مدیر مدرسه هم در مواجهه با دانش آموزان و هم در برخورد با دبیران بسیار مهم است. در اینجا که قریب به اتفاق همکاران سال های ابتدایی خدمتشان را طی می کنند، بودن یک مدیر با تجربه بسیار کارآمد است.

هر دو خانم چادری بودند، یکی قد کوتاهی داشت و آن دیگری بلندتر بود. نگرانی را می شد در چهره هایشان دید، این بندگان خدا از ما مضطرب تر به نظر می رسیدند. حدس می زنم تا کنون تجربه مدیریت نداشته اند و اینجا اولین جایی است که قرار است مدیر شوند. آرام در گوش حمید گفتم: این ها بدتر از ما تازه کار هستند و تا بفهمند در مدرسه چه می گذرد، کار از کار گذشته است. حمید آرام با سر تایید کرد و خیلی آهسته جواب داد: با این وضعیتی که من می بینم، کل سال باید در مدیریت مدرسه به آنها کمک کنیم. کارمان کم بود، این هم اضافه شد.

 آقای مدیر شروع کرد به صحبت با بچه ها، وقتی گفت که دیگر مدیر مدرسه نیست، صدای اعتراض بچه ها بلند شد. هر کسی چیزی می گفت و هیچ کس قبول نمی کرد که آقای مدیر، مدیر نباشد. آقای مدیر با سعی بسیار هم خود و هم بچه ها را آرام کرد و به آنها گفت: این خانم ها قرار است مدیر مدرسه شما شوند. خوشحال باشید که مدیر خانم دارید. مدرسه دخترانه باید مدیر خانم داشته باشد. تا این مطلب را آقای مدیر گفت، سکوت کل حیاط مدرسه را فرا گرفت. همه بچه ها فقط خانم ها را نگاه می کردند. هیچ کس چیزی نمی گفت و همه با دقت در حال بررسی مدیرهای جدید بودند. نگاهی کوتاه به خانم ها که انداختم، دیدم دارند از خجالت آب می شوند.

آقای مدیر به آن خانمی که قدش کوتاه تر بود اشاره کرد و به بچه ها گفت: ایشان از امروز مدیر شما هستند، حرف ایشان را گوش می کنید و هر کاری گفتند انجام می دهید. بچه ها هنوز داشتند نگاه می کردند که آقای مدیر شروع به دست زدن کرد و همه بچه ها هم دست زدند و ما هم مجبور شدیم دست بزنیم. واقعاً آمدن مدیر خانم به این منطقه دورافتاده دست زدن هم دارد، جایی که در دل کوهستان است و با نزدیک ترین شهر حدود هفتاد کیلومتر فاصله دارد و بیست کیلومتر انتهایی آن هم جاده خاکی و صعب العبور است.

خانم بلند قد نیز توسط آقای مدیر معرفی شد، ایشان مدیر دبیرستان که در نوبت مخالف مدرسه ما بود، بودند. البته آقای مدیر ادامه داد که ایشان در مدرسه شما به عنوان دبیر تاریخ و جغرافیا و اجتماعی هستند و با شما کلاس دارند. باز هم همه دست زدند و ما هم دست زدیم. چقدر جالب، هنوز نیامده اضافه کارشان نیز آماده است، هم مدیر هستند و هم دبیر، با این اوصاف دو شیفت باید مدرسه بروند. پس خانه زندگی شان چه می شود؟!

به یاد روز اولی که وارد مدرسه دخترانه شدم افتادم، تصاویرش کاملاً واضح مقابلم چشمانم بود. آقای مدیر مرا به کلاس سوم راهنمایی برد و گفت: ایشان دبیر ریاضی شما هستند، به درس هایش خوب گوش دهید تا ریاضیات تان خوب شود و بعد رفت و من ماندم با تعدادی دانش آموز دختر که بعضی از آنها از نظر هیکل هم اندازه من بودند. آن قدر اضطراب داشتم که نمی توانستم درس را شروع کنم، قلبم به شدت می زد و چیزی نمانده بود پس بیفتم. ولی حالا برای این خانم ها دست می زنند و تشوقیشان می کنند و...، ما کجا و این خانم ها کجا؟!

آقای مدیر برای ما همچنان آقای مدیر بود و هست و خواهد بود. بچه ها را برای آخرین بار به کلاس ها هدایت کرد و با همه آنها تک تک خداحافظی کرد. بچه ها واقعاً دوستش می داشتند و با ناراحتی از او جدا می شدند. موقع وداع ما فرا رسید، با هم روبوسی کردیم و برای همدیگر طلب خیر کردیم. با چهره ای متبسم خداحافظی کرد ولی می دانستیم درونش دریایی چنان متلاطم است که هر کشتی ای را در خود غرق خواهد کرد. با ایشان خاطرات بسیار خوبی داشتیم، مدرسه دخترانه با وجود ایشان بهترین مکان برای ما بود. آرزومندیم که در آینده نیز همیشه موفق و پیروز و شاد باشد.

معمولاً اولین جلسه هر سال به معارفه می گذرد، ولی چون سال قبل و سال قبل تر از آن، این بچه ها دانش آموز من بودند، به معارفه نیاز چندانی نبود. بخشی از مطالب مهم ریاضی سال قبل را مرور کردیم. قرار شد جلسه بعد را نیز به همین مرور اختصاص دهیم و در جلسه سوم آزمون ورودی برگزار شود. بچه ها چون مرا می شناختند، زیاد غرغر نکردند و مانند همیشه نمونه سوال ها را حل می کردند. خیلی دوست داشتم جلسه اول بدون درس پیش رود ولی واقعاً معارفه و خوش آمدگویی بیشتر از ده دقیقه طول نکشید.

زنگ تفریح خورد و بچه ها با شادی به حیاط رفتند ولی من پایم نمی کشید به سمت دفتر بروم. علتش حالا دیگر آن دیدگاه منفی قبلی نبود، وقتی این خانم ها را سر صف دیدم فهمیدم آنها هم مانند ما کم تجربه هستند، واقعیت امر خانم بودنشان باعث می شد که رویم نشود به دفتر بروم. منتظر ماندم تا حمید هم از کلاس بیاید تا با هم به داخل دفتر برویم. حمید از من بهتر بود و گفت: بیا برویم، سخت نگیر، این ها همکاران جدید ما هستند و یک سال باید در یک مدرسه با هم کار کنیم. نمی دانم چرا اصلاً دوست نداشتم به دفتر بروم. حرف های حمید منطقی بود ولی نمی دانم چرا رفتار من غیرمنطقی بود؟!

فکر کنم همه چیز به دوران نوجوانی و دبیرستان من باز می گردد، به قول معروف بچه مسجدی بودیم و بیشتر اوقات پای منبر می نشستیم، آن قدر از نامحرم و گناه های مربوط به آن در گوش ما خوانده بودند که جرات نداشتم به صورت یک خانم نگاه کنم. یک روحانی در مسجد محله داشتیم که هر روز به ما نوجوانان می گفت: نگاه به نامحرم تیری است از طرف شیطان که می خواهد شما را وادار به گناه کند. هرگاه دختری را دیدید سرتان را پایین بیندازید و ذکر بگویید.

شاید آن روحانی می خواسته با این صحبت ها به ما در کنترل نفس اماره کمک کند، شاید در دوران نوجوانی این کار لازم بوده، ولی به نظرم می شد کمی ملایم تر این موضوع را به ما می گفت. در همان سن یک بار در یکی از کتب مذهبی خواندم که نگاه به نامحرم اگر به خاطر قصد بدی نباشد، مشکل ندارد. همین را به روحانی مسجد گفتم، در جوابم گفت: کاملاً درست است، شما با نگاه اول اگر هم بدون قصد باشد ممکن است در دام قصد بد بیفتید، پس بهتر است که همان نگاه اول را هم انجام ندهید. چه فلسفه بافی ها برای ما کردند که کل دوران نوجوانی و جوانی ما در ترس از ارتکاب گناه طی شد. حالا که نگاه می کنم، کل زندگی من در آن زمان در رهبانیت گذشت و حالا هم هنوز اثرات آن در من هست، یکی همین نرفتن به دفتر.

حمید در زد و یاالله گویان وارد دفتر شدیم. مدیران محترمه پشت میزهایشان نشسته بودند و به احترام ما بلند شدند. ما هم روی صندلی هایی که در طرف مقابل آنها بود نشستیم، همان جایی که همیشه می نشستیم. جای آقای مدیر واقعاً خیلی خالی بود. اگر او بود الآن کلی شوخی می کردیم و می خندیدم، ولی حالا ساکت و مظلوم یک گوشه نشسته بودیم. آن دو هم هیچ حرفی نمی زدند که این سکوت سنگین شکسته شود. بعد از چند دقیقه حمید بلند شد و رو به من گفت: من بروم چای بیاورم، تا این را گفت، آن دو تا خانم سرخ و سفید شدند و بعد با خجالت گفتند: ببخشید یادمان رفت چای دم کنیم. حمید لبخندی زد و گفت: شما فعلاً میهمان هستید، بفرمایید بنشینید، من سماور را روشن می کنم، بعد از دفتر خارج شد.

سنگینی فضا چندین برابر شد. من که فقط زمین را نگاه می کردم و مثلاً سعی می کردم عادی باشم. نمی دانستم آنها چه کار دارند می کنند، چون اصلاً نگاهشان نمی کردم. حمید هم خوب بهانه ای پیدا کرده بود که از دفتر خارج شود. داشتیم در این سکوت غرق می شدیم که خانم مدیر دبیرستان از من پرسید: ببخشید شما دبیر چه درسی هستید؟ خدا را شکر که او سر صحبت را باز کرد و این فضا شکسته شد. اگر به من بود تا ابد ساکت می ماندم. گفتم: دبیر ریاضی هستم و ده سال تمام است در اینجا خدمت می کنم. ناگهان هر دو متعجبانه گفتند: ده سال!!

مگر ده سال زیاد است که این ها این گونه تعجب کردند؟! خانم مدیر مدرسه ما گفت: ما هر دو پنج سال سابقه داریم، آن هم در نهضت سوادآموزی، خانم مدیر دبیرستان ادامه داد: البته در این پنج سال من یک سال فارسیان و یک سال هم خوش ییلاق بوده ام. حالا نوبت من بود که متعجب شوم، اول این که این ها چقدر کم سابقه هستند، نصف من سابقه دارند و دوم این که چه طور یک خانم در جایی مانند خوش ییلاق می تواند خدمت کند؟ حتماً باید بیتوته کند، خانواده را چه کار می کند؟ رویم نشد بپرسم که چه طور در این روستاها به همراه همسر و فرزندانشان بیتوته کرده اند.

همین چند کلام خیلی کمک کرد که فضا کمی قابل تحمل شود. حمید نامرد هم تا پایان زنگ تفریح به دفتر بازنگشت. زنگ دوم هم مانند زنگ اول گذشت و وقتی زنگ تفریح خورد و وارد سالن شدم، روحانی روستا را به همراه یکی از اهالی دیدم. سلام و علیکی کردیم و با آنها وارد دفتر شدیم. برای من حضور ایشان در اینجا بسیار سوال برانگیز بود، اولاً ایشان دانش آموزی در مدرسه نداشتند و ثانیاً حتی اگر دانش آموز هم می داشتند، هنوز دو زنگ از سال تحصیلی گذشته است و برای پرس و جو از وضعیت دانش آموز خیلی زود است.

خانم مدیرها هم با دیدن آنها شوکه شدند. آقای روحانی بعد از سلام و احوالپرسی روی به خانم ها کرد و به آنها خوش آمد گفت و بعد از کلی تعریف و تمجید از آنها به خاطر قبول این مسئولیت، ادامه داد: خانه ای در کنار مدرسه در نزدیک ترین محل ممکن جهت بیتوته شما آماده شده است و می توانید وسایلتان را به آنجا منتقل کنید. خانم های مدیر که بسیار خوشحال شده بودند، از ایشان بسیار تشکر کردند. من هم حمید را نگاه کردم و هر دو همچون فرزندان یتیم سرمان را پایین انداختیم، در این ده سال، حتی یک بار هم حال ما را نپرسیده بودند.

بعد نوبت به آن آقا رسید که تشکرات وافر خود را به عرض برساند. ماشاالله کوتاه هم نمی آمد و با کلمات قلمبه سلمبه صحبت می کرد و از خانم مدیرها تشکر می کرد. من و حمید هم هرچه بیشتر می گذشت بر زاویه خم شدن گردنمان افزوده می شد. این آقای محترم در پایان هم پیشنهادی دادند که همه ما را در بهت فرود برد. ایشان فرمودند: بهتر است اتاقی به غیر از دفتر برای معلمان تدارک دیده شود، تا در زنگ های تفریح در آنجا استراحت کنند. همین اتاق کناری را که خالی است ما آماده می کنیم که اتاق دبیران شود.

روز اول مدیریت خانم ها در مدرسه با تبعید ما به اتاقی تنگ و تاریک به نام «اتاق دبیران» آغاز شد. تبعیدی که به خاطر خانم ها بود، شاید خودشان چنین چیزی را نمی خواستند ولی حضورشان موجب این اتفاق شد. از همین روز اول مرزبندی ها شکل گرفت و این برای ما که ده سال همه با هم در مدرسه بودیم بسیار سخت بود. همان تفکر محرم و نامحرم بود که باعث این اتفاق شد. من هرچه قدر می خواهم در این مورد منطقی رفتار کنم، شرایط نمی گذارد. تنها کسی که در جمع همکاران موافق این قضیه بود فقط من بودم، به نظر هنوز زندگی رهبانی در درون من هست.

1404/08/21

306. دهه دوم

چقدر سریع زمان می گذرد، نفهمیدم کی این ده سال به پایان رسید. باور نمی کنم به یک سوم دوران خدمتم رسیده ام، هنوز آن طور که باید و شاید با تجربه نشده ام و هنوز حتی حس کارمند بودن هم ندارم. درست است که در این سالها سختی های بسیاری را تحمل کرده ام ولی حس خوبِ بودن در محیطی آرام و بی آلایش به همه آن سختی ها می ارزید. از ابتدای مهر پا به دوره دوم ده ساله معلمی ام می گذارم. نمی دانم آیا این دهه با ده سال قبلی متفاوت خواهد بود؟ آیا می توانم امید داشته باشم که به گرگان منتقل شوم؟ آیا می رسد روزی که با یک کورس تاکسی به مدرسه بروم و این همه در راه نباشم؟

وقتی شرایط خودم را در آموزش و پرورش آزادشهر بررسی می کنم، هیچ امیدی به هیچ گونه تغییری نیست. در مدت این ده سال حتی یک نفر هم در رشته ریاضی در آزادشهر استخدام نشده و حتی یک نفر هم انتقالی نیامده است و من همچنان نفر آخر لیست سازماندهی هستم و باید آخرین روستا را پر کنم. من در سازماندهی هیچ گاه نمی توانم انتخاب کنم و همیشه مجبورم آخرین نقطه را بگیرم. با این اوصاف دهه دوم که هیچ در دهه سوم هم حتماً در آخرین نقطه هستم، زندگی من در همه موارد در آخر قرار دارد.

تمامی این افکار در زمانی به ذهنم خطور کرد که در مینی بوس روستا نشسته بودم و در هوای گرم شهریور به سمت وامنان می رفتم. درس نخواندن دانش آموزان هم برای خودشان و هم برای ما زحمت ایجاد می کند. به دلیل نبودن سرویس معلمان در تابستان باید مانند سابق روز قبل به راه می افتادم تا بتوانم صبح در مدرسه باشم و امتحان درس خودم را برگزار کنم. طبق سنوات گذشته، به خاطر این که خانه را تحویل داده ایم، برای امتحانات شهریور با آقای مدیر هماهنگ کرده ایم که کلاسی را با موکت مفروش کند تا هر همکاری که برای امتحان می آید، آنجا اسکان داشته باشد. البته لوازم ضروری را از وسایلمان که در انبار مدرسه گذاشته ایم برمی داریم، پخت و پز را هم در آبدارخانه مدرسه انجام می دهیم.

هوای کوهستان با شهر کاملاً متفاوت بود. در اینجا بادی که از پنجره های مینی بوس به داخل می وزید تا حدی خنک تر بود، به طوری که علاوه بر این که آزاردهنده نبود، تا حدی هم خوشایند بود. البته بی بارانی باعث شده بود، خشکی به شدت همه جا را فرا بگیرد و غبار سنگینی روی درختان نشسته باشد. تشنگی زمین و درختان و به طور کل طبیعت این خطه را می شد از ظاهر غبارآلود آنها فهمید. ابرها کجایند تا بیایند و با باران های سیل آسایشان این تشنگان را سیراب کنند. دلم برای دعواهای همیشگی من و ابرها تنگ شده است. حاضرم بیایند و مرا کاملاً خیس کنند در حدی که بیمار شوم، ولی ببارند و این منطقه را از این حالت بحرانی خارج کنند.

به خانه آقای مدیر رفتم تا کلیدهای مدرسه را بگیرم. زیاد سرحال نبود، احساس کردم که شاید بیمار است ولی این طور نبود، شاید در خانواده اش مشکلی پیش آمده است؟ به همین خاطر زیاد کنجکاوی نکردم، اگر چیزی باشد حتماً فردا در مدرسه خواهد گفت. از او خداحافظی کردم و به مدرسه رفتم، وارد حیاط مدرسه که شدم، همه جا سوت و کور بود، مدرسه بدون دانش آموزان هیچ حس و حالی ندارد و انگار مرده است، دانش آموزان خون های حیات بخشی هستند در رگ های مدرسه که آن را زنده و شاداب نگاه می دارند.

اولین کار تکثیر سوالات بود، خوشبختانه از سال قبل یک دستگاه فتوکپی به مدرسه داده بودند و از دست آن مومی و استنسیل خلاص شده بودیم. سوالات را قبلاً آماده کرده بودم و به تعداد تکثیر کردم و همه چیز را برای فردا صبح آماده کردم. وقتی خیالم از سوالات راحت شد، به آبدارخانه رفتم و یک چای برای خودم گذاشتم. نوشیدن چای در پشت پنجره ای که در مقابلش تا دوردست ها را می شود دید، بسیار لذت بخش است. کوه زریوان همچون همیشه با صلابت ایستاده است و انگار با دقت همه چیز را زیر نظر دارد. او چه بسیار مانند من، انسان هایی را دیده است که آمده اند و رفته اند و هیچ نامی از آنها به یادگار نمانده است. فقط اوست که پس از این همه سال همچنان هست و خواهد بود.

غروب آفتاب، سرخی عجیبی را در فضا پراکنده کرد و همه جا را طور دیگری ساخت. سکوت و نسیم خنکی که می وزید مزید بر علت شد و حال هوای مرا نیز دگرگون کرد. در این مکان که تا حد بیکران را می شود دید و تنفس هوای تازه آن روح و روان آدمی را جلا می دهد به یاد فکرهایم در مینی بوس افتادم، به خودم گفتم می خواهی بروی شهر که چه شود؟! آیا در آنجا می توانی چنین مناظر بدیع و دل فریبی را مشاهده کنی؟ می توانی در چنین هوای پاک و فرح بخشی تنفس کنی؟ می توانی در چنین سکوت عمیق و معنی داری به ژرف های ذهنت رسوخ کنی و افکار خود را بپروری؟ مطمئن باش در شهر از این خبرها نیست. شاید آسایش باشد ولی مطمئناً آرامش نیست.

برای شام پیش بینی های لازم را انجام داده بودم، یک قرص نان بربری و یک کنسرو خاویار بادمجان آورده بودم. کنسرو را گرم کردم و روی پله های ورودی مدرسه زیر آسمان پرستاره نشستم، دور بودن از شهر مرا حتی از زمان هم دور کرد. احساس می کنم در سالهای بسیار دور در حال زندگی هستم و تا امروز بسیار فاصله دارم. اطعمه ای به غایت لذیذ را در مکانی به غایت آرام تناول نمودیم، گویی مَنّ و سلوا بود که از آسمان برایمان هبوط کرده بود. چنان لذیذ بود که از خوردنش سیر نمی گشتیم و از کم شدنش افسوس همی خوردیم. ماه نیز خود را به بزم ما رساند و مجلس را نورانی فرمود، او نیز بسیار شادمان به نظر می رسید. در آن لحظات چنان برما گذشت که بیانش را محال می نماید.

تکانی به خود دادم و از دل تاریخ بیرون آمدم. افکارم هم داشت بیانی تاریخی به خود می گرفت. خستگی راه باعث شد تصمیم بگیرم که بخوابم. به کلاسی که معمولاً مفروش می شد رفتم ولی هیچ خبری از موکت نبود. رفتم تا در انبار را باز کنم، هیچ کلیدی به قفل آن نمی خورد، انگار آقای مدیر قفل را عوض کرده بود. در این موقع شب کجا می توانم بروم؟ باید در همین مدرسه به هر صورتی که شده بخوایبم. به یاد سجاده ای افتادم که همکاران روی آن نماز می خواندند. چاره ای نبود، گوشه دفتر را جارو زدم و کاملاً تمیز کردم و سجاده را آنجا پهن کردم، ولی هر کار کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که روی آن بخوابم.

به جستجویم در مدرسه ادامه دادم تا شاید چیز بهتری بیابم. در اتاقی که وسایل ورزشی را آنجا می گذاشتند، تشکی یافتم که برای دراز و نشست دانش آموزان بود، بهتر از این نمی شد، آن را کاملاً تمیز کردم و به دفتر آوردم. ابتدا آن را روی دو تا میزی که به هم چسبیده بودند،  گذاشتم تا حالت تخت پیدا کند، ولی ارتفاع زیاد آن مرا ترساند که شاید بیفتم. روی زمین انداختم و رویش دراز کشیدم. خوابیدن سخت بود، ولی چون من کلاً آدم خواب آلودی هستم، و خیلی هم خسته شده بودم، زیاد چیزی نفهمیدم و در خواب غرق شدم.

صبح آقای مدیر آمد، دستش درد نکند، به همراه خود صبحانه مفصلی هم آورده بود. نان تازه، کره و مربا، تخم مرغ آب پز و ...، این صبحانه واقعاً شاهانه بود. بعد از صرف صبحانه نوبت به برگزاری امتحانات رسید. بچه ها می آمدند و کلاس به کلاس امتحان می دادند و می رفتند، ولی رفتارشان با زمان مدرسه کاملاً متفاوت بود، همه با چهره های درهم می آمدند و وقتی مرا می دیدند بر اخمشان می افزودند. مانند همه امتحانات سکوت بر جلسه حکم فرما بود و دانش آموزان حق صحبت کردن یا سوال پرسیدن از من را نداشتند. فکر کنم مقدار متنابهی ناسزا و نفرین برای خودم جمع کردم، ولی چاره ای نبود باید محکم می گرفتم تا بفهمند که در اینجا خبری نیست و باید در طول سال بهتر درس بخوانند.

در دفتر خود آقای مدیر سر صحبت را باز کرد، قرار است از اول مهر مدیر جدیدی به مدرسه بیاید. شوکه شدم، این چه تصمیمی است که اداره آموزش و پرورش گرفته است. آقای مدیر اهل این روستا است و همه بچه ها را می شناسد. اشراف کامل بر همه چیز دارد و در این چندین سالی که من با ایشان در مدرسه بوده ام، چنان در مدیریت مدرس موفق بوده اند که به یاد ندارم مشکل حادی به وجود آمده باشد. ایشان هم تجربه بالایی دارند، هم توانمند هستند و هم کار مدیریت را در همه جوانبش بسیار خوب می دانند و به آن عمل می کنند. این تغییر اصلاً به صلاح مدرسه و دانش آموزان نیست.

گفتم: من با این کار مخالفم، تا مدیر جدید بیاید و بچه ها را بشناسد و وضعیت مدرسه دستش بیاید که سال تمام می شود و هزار جور مشکل برایمان پیش می آید. این اداره آموزش و پرورش اینها را نمی داند؟! این چه کاری است که می خواهد انجام دهد؟! آقای مدیر لبخندی زد و گفت: نگران نباش، مدیر جدید که بیاید خیلی بهتر از من خواهد بود و بیشتر به درد بچه ها خواهد خورد. گفتم: هیچ کس مانند شما به درد این بچه ها نمی خورد. شما اهل اینجا هستید و همه را به خوبی می شناسید و دیگران هم شما را کاملاً می شناسند.

می خواست خودش را عادی نشان دهد ولی کاملاً معلوم بود که او هم دوست ندارد از مدیریت مدرسه کنار گذاشته شود. سالهاست که مدیر بوده و همه چیز را کامل در کنترل داشته، به این مدیریت عادت کرده و سالهاست از تدریس فاصله گرفته است، سخت است دوباره به کلاس بازگردد. حسش را کاملاً درک می کنم، انگار بعد از ده سالی که سابقه تدریس دارم به من بگویند بیا مدیر شو، وقتی به تدریس خو گرفته ام، چه طور می توانم رهایش کنم؟ وقتی مدیریت بلد نیستم چه طور می توانم قبول کنم؟ من معلم بوده ام و هستم و خواهم بود و آقای مدیر هم مدیر بوده و هست و این که دیگر نخواهد بود، بسیار سخت است.

حرارت من بسیار بالا رفته بود و حالا نوبت آقای مدیر بود که مرا آرام کند. گفت: نگران نباش، مدیر جدید خانم است و برای مدرسه دخترانه بهتر است که مدیر خانم باشد. دختران نیاز به یک خانم در مدرسه دارند تا بتوانند مسائل و مشکلاتشان را راحت تر با او در جریان بگذارند. اصلاً مدیر مدرسه دخترانه و حتی معلمانش نیز باید خانم باشند. این جمله آقای مدیر همچون آب سردی بود بر روی من، مدیر خانم! تا حالا سابقه نداشته در این منطقه دبیر خانم بفرستند چه برسد به مدیر خانم، فقط چند سال پیش یک زوج فرهنگی به کاشیدار آمده بودند که خانم معاون مدرسه و همسرش مدیر مدرسه بود.

به خاطر آن کلاس تقویتی که در شهر داشتم، تجربه خوبی از مدیر خانم نداشتم و ذهنم خواه ناخواه تعمیم می داد و به نظرم کار با مدیر خانم بسیار سخت و دشوار می آمد. تازه من موظفی ام مدرسه دخترانه است و این یعنی این خانم مدیر مستقیم من است و ارزشیابی من در دست ایشان است، این کار را بسیار سخت تر می کند. فقط مانده بودم چه طور یک خانم قبول کرده که به این روستای دور دست بیاید، خانواده اش چه کار می خواهند بکنند؟ هر روز که نمی تواند رفت و آمد کند، باید بیتوته کند، آیا همسر و فرزندانش می توانند در اینجا زندگی کنند؟ آنها مانند ما نیستند که از هفت دولت آزاد باشند.

در ذهن خودم به دنبال پاسخ سوالاتم بودم که آقای مدیر ادامه داد: دو تا خانم هستند، یکی مدیر مدرسه راهنمایی و دیگری مدیر دبیرستان، از اول مهر هم می آیند و سکان هدایت مدارس را در دست می گیرند. سوالاتم کاملاً ضرب در دو شد. ما که مرد و جوان و مجرد هستیم، اینجا با مشکلات عدیده ای زندگی می کنیم. کار مدرسه یک طرف و رتق و فتق امورات خانه طرف دیگر. البته به خاطر خصلت مردانه ای که داریم و کلی نگر هستیم، زندگی را به سهولت می گذرانیم،  ولی خانم ها که حساس هستند و به جزئیات بسیار اهمیت می دهند، چه کار خواهند کرد؟

از سال آینده مدیریت مدارس دخترانه وامنان تغییری اساسی در همه جهات خواهد داشت و این تغییر حتماً بر ما اثر خواهد گذاشت. امیدوارم همچون سالیان گذشته، محیطی دوستانه و بدون تنش در مدرسه داشته باشیم. ولی هرچه فکر می کنم، با مدیر خانم و دبیران مرد نمی شود محیط آرامی را پیش بینی کرد. مدیر خانم برای زمانی خوب است که دبیران نیز خانم باشند. یک جورایی احساس می کردم که از این به بعد در مدرسه دخترانه بسیار معذب خواهیم بود. دیگر آن آزادی عمل همیشگی را در دفتر نخواهیم داشت، فکر کنم اصلاً اجازه ورود به دفتر را نداشته باشیم.

برگه های تجدیدی را با ذهنی مخشوش تصحیح کردم، به خاطر آقای مدیر که می گفت: به خاطر من که آخرین سالی است که در این مدرسه هستم، بچه ها را قبول کنم، خیلی تلاش کردم ولی نمی شد کاری کرد، این بچه ها چیزی ننوشته بودند که بتوانم به آن نمره دهم. کار دیگری هم از دستم بر نمی آمد. کلی برگه ها را بالا و پایین کردم و به بهانه هر نوشته ای بیست و پنج صدم دادم، ولی چنان افاقه ای نکرد و فقط توانستم یک برگه را که در حدود هشت بود به ده برسانم. من همیشه در برابر مدیرهایی که درخواست نمره می کنند مقاومت می کنم و به هیچ عنوان هم نمی گذارم حقی ضایع شود، ولی وضعیت امروز آقای مدیر فرق داشت. به آقای مدیر صادقانه موضوع را گفتم و او هم عاقلانه قبول کرد.

این خانم ها نیامده کار ما را به هم ریخته اند. اول این که آقای مدیر را مجبور کردند با توجه به شناختی که از من داشت، از من بخواهد که نمره بدهم، دوم این که من هم مجبور شدم که برای اولین بار از خط قرمزم عبور کنم و بخواهم که نمره بدهم و سوم این که حتی همین کار را هم نتوانستم انجام دهم و آقای مدیر نتوانست با خاطره خوش قبولی بچه ها از مدرسه برود. این خانم ها نیامده این همه مشکلات برایمان ایجاد شده، اگر بیایند چه اتفاقاتی رخ خواهد داد؟! خدا به خیر بگذراند.

ظهر تا کاشیدار پیاده رفتم و هرچه ابرها را صدا زدم که بیایند و مرا خیس کنند، نیامدند. نمی دانم چقدر از این جا دور بودند که فریادهای استغاثه ام را نشنیدند. یک جوری باید به آنها خبر بدهم که اینجا تشنگان بسیاری هستند و نیاز مبرم به آب دارند، ولی حیف که نمی دانستم چگونه باید این کار را انجام دهم. همیشه تا پایم را در جاده می گذاشتنم، سریع به بالای سرم می آمدند و شروع به باریدن می کردند. تا تیل آباد هم که پشت وانت بودم، فقط چشمان به آسمان بود تا ابر کوچکی را ببینم و او را پیک این خبر کنم، ولی هیچ چیزی در آسمان نبود مگر آفتاب عالم تاب.

غروب که به خانه رسیدم، اولین کاری که کردم به حمید زنگ زدم و قضیه مدیریت جدید مدرسه را به گفتم. او هم مانند من متعجب شد، او هم این سوال را مطرح کرد که چه طور شده آنها این روستا دور افتاده را قبول کرده اند، به قول حمید آنها را که مانند ما نمی توانند اجبار کنند. خانم ها را فقط تا نوده خاندوز که حدود پنج کیلومتر تا شهر فاصله دارد و ابتدای جاده آزادشهر شاهرود محسوب می شود، سازماندهی می کنند و بقیه روستاها توسط آقایان پر می شود. حتماً دلیل خاصی دارد که این دو تا خانم را یک دفعه فرستاده اند آخر خط.

کلی با حمید خاطرات شیرین گذشته را مرور کردیم و افسوس خوردیم که دیگر آن راحتی را در دفتر مدرسه دخترانه نخواهیم داشت. ما در کلاس های دخترانه با توجه به وجود حساسیت های خاص دانش آموزان دختر، خیلی جدی هستیم و در دفتر کمی خودمان را تخلیه می کنیم، آقای مدیر هم همراهی می کند و فضای دفتر بسیار دوست داشتنی می گردد، ولی از امسال به بعد دیگر آن فضا را در دفتر نخواهیم داشت.

دهه دوم خدمتم با شرایط عجیبی آغاز می شود، با آمدن مدیریت جدید در مدرسه دخترانه فصل جدیدی در وضعیت کاری من و دوستانی که در مدرسه دخترانه تدریس می کنند به وجود خواهد آمد که احتمالاً آبستن اتفاقاتی خواهد بود که تجربه ای در آن ندارم. باید منتظر اول مهر باشیم تا ببینیم چه اتفاقاتی در مدرسه رخ خواهد داد و نحوه برخورد این خانم ها با ما چگونه خواهد بود. امیدواریم همه چیز همانند سابق روال عادی اش را طی کند و اتفاق خاصی رخ ندهد تا تنشی ایجاد نشود. محیط کار باید آرام و دوستانه باشد.

1404/08/14