-
51. قطب
سهشنبه 18 مهر 1402 11:51
هم تعدادشان زیاد بود ،هم خیلی پر انرژی بودند و البته کمی هم سروگوششان می جنبید، دوم راهنمایی بودند ولی بعضی از آنها هیکل شان به دبیرستانی ها می خورد، همان ابتدای سال مدیر به ما در مورد این کلاس چند نکته ای را تذکر داده بود .به همین خاطر تا حالا که اسفند ماه است در این کلاس مثل بخت النصر بودم و هیچگاه نمی گذاشتم از بحث...
-
50. ابتدایی
سهشنبه 18 مهر 1402 11:43
صبح وقتی با حسین در راه مدرسه بودیم، با لحن خاصی به او گفتم که چقدر حیف شد که تو امروز دوشیفت هستی، وگرنه در این هوای سرد و یخبندان ،خواب بعدازظهر کنار بخاری گرم، بسیار می چسبد.او هم نگاهی به من انداخت و گفت طعنه می زنی؟مگر فقط تو امروز تک شیفت هستی؟روزهای دوشیفت خودت را به یاد نمی آوری که با چهره ای اخمو به مدرسه می...
-
49. زیر صفر
سهشنبه 18 مهر 1402 11:42
بهمن ماه بود و زمستان در اوج ، از حسین خواستم تا دماسنجی را که در وسایل آزمایشگاه است ،بیاورد و دمای هوای بیرون را بسنجد.ظهر موقع رفتن به خانه ،دمای هوا تقریباً صفر بود. پیش خودم گفتم وقتی ظهر هوا صفر درجه است ، شب هنگام حتماً زیر صفر است. البته یخ زدن همه چیز در اینجا،خود دلیلی بود برای این دمای زیر صفر. امروز من دو...
-
48. کولاک
سهشنبه 18 مهر 1402 11:41
زمستان با تمام قوا شروع شده بود.به نظرم از دی ماه به بعد دیگر در این منطقه خبری از باران نیست و هرچه نزولات آسمانی باشد به شکل برف خواهد بارید.زندگی در مکانی که چشم اندازی به واقع زمستانی داشته باشد،در کنار سختی هایش لذت بخش هم هست. حداقل برای من که مدتها در منطقه ای معتدل زندگی کرده ام و برف را در زمستان آنچنان ندیده...
-
47. نان
سهشنبه 18 مهر 1402 11:40
برف دیروز که همه جا را سپید پوش کرده بود، هوا را نیز جانانه سرد کرده بود. غروب آقا نعمت می گفت امشب که هوا صاف می شود، یخبندان است .یخبندان را زیاد شنیده بودم و می دانستم که همه چیز یخ خواهد زد، در نتیجه فراد صبح همه این برف ها به یخ مبدل خواهند شد.شب را در کنار بخاری چکه ای که همانند دیزل صدا می داد ،به سختی گذراندم....
-
46. برف
سهشنبه 18 مهر 1402 11:39
چند روزی به دی ماه مانده بود و بی صبرانه منتظر زمستان بودم.چون شنیده بودم اینجا برف زیاد می بارد.آقا نعمت می گفت یک وقت صبح بیدار می شوی و همه جا را سفید می بینی.به همین خاطر صبح ها وقتی بیدار می شدم سریع به سمت پنجره می رفتم تا بیرون راببینم.ولی هنوز خبری نبود. در مسیر مدرسه پسرانه وقتی به دوردستها نگاه می کردم،...
-
45. دانشگاه
سهشنبه 18 مهر 1402 11:38
طبق برنامه کلاسی ام در دانشگاه ،روز پنجشنبه از هشت صبح تا شش و نیم غروب و هم چنین روز جمعه از هشت صبح تا ساعت دوازده و نیم کلاس داشتم.اولین چیزی که نگرانم می کرد،ساعت تعطیلی کلاس روز جمعه بود .چون می بایست به هر طریقی شده خودم را به سرویس های روستا که حدود دو بعدازظهر حرکت می کردند برسانم.فاصله بین علی آباد تا آزادشهر...
-
44. مار کبری
سهشنبه 18 مهر 1402 11:37
می خواستم (ب.م.م)بزرگترین مقسوم علیه مشترک را درس بدهم.جهت یادآوری چندتا بخشپذیری از بچه ها پرسیدم که به جز یک نفر ،کسی جوابم را نداد. برگشتم عقب تر و به قول خود بچه ها یک تقسیم چکشی ساده روی تخته سیاه نوشتم و گفتم حل کنید. بخش اعظم بچه ها فقط مرا نگاه می کردند و تنها دو سه نفری مشغول حل شدند.اینجا بود که دانستم کارم...
-
43. ثبت نام
سهشنبه 18 مهر 1402 11:36
داستان من و دانشگاه آزاد از همان ابتدایش پر بود از اتفاقات وابهامات و موارد خاص، از آن فرم پر کردن بگیر و مطالعه دست و پا شکسته تاآن وضعیت آزمون ،هرچه پیش خودم فکر می کردم نمی توانستم قبول کنم که در این آزمون قبول خواهم شد، ضمناً با این سری اتفاقات متوالی ،اگر قبول هم شوم، در ادامه چه رخ خواهد داد، خدا داند! به خاطر...
-
42. هلیکوپتر
سهشنبه 18 مهر 1402 11:33
زنگ دوم کلاس دوم بودم.درس مختصات بود و خمیازه های بچه ها، نشان از بی حوصلگی آنها می داد. در این ساعت این واکنش بچه ها کاملاً منطقی بود ولی چاره ای نداشتم و باید این درس مهم را در این شرایط بد تدریس می کردم. هرچه می خواستم راهی پیدا کنم که کمی بچه ها ترغیب شوند ،هیچ چیزی به ذهنم خطور نمی کرد.واقعاً بیان مطلبی که با...
-
41. خاور آرد
سهشنبه 18 مهر 1402 11:32
چهار ساعتی می شد که زیر ظل آفتاب کنار جاده منتظر ماشین بودم. در این مدت برای دلخوشی هم شده ،یک جنبنده هم از مقابل من رد نشد.البته چهار ساعت معطلی مقابل کلبه کل ممد زیاد چیز عجیبی نبود.اگر می خواستی ظهر بعد از تعطیلی مدرسه به خانه بروی می بایست این ریسک را قبول کنی .وگرنه فردا صبح،مینی بوس روستا برای رفتن مهیا بود. یک...
-
40. آقای رئیس
سهشنبه 18 مهر 1402 11:29
به پیشنهاد پدر این بار با کت و شلوار به سمت روستا به راه افتادم.چندین بار این نکته را پدر به من گوشزد کرده بود که دبیر باید ظاهرش آراسته و منظم و مرتب باشد.بهترین لباس را هم برای مرد ،کت و شلوار می دانست.من هم به شخصه زیاد این نوع پوشش را دوست نداشتم ولی اصرار پدر این بار بسیار بیشتر بود. در مسیر فقط مواظب بودم که کت...
-
39. آزمون ورودی
سهشنبه 18 مهر 1402 11:28
بعد از آن داستان مفصل پر کردن فرم ثبت نام ،آرام آرام به زمان آزمون نزدیک می شدیم. کارت ورود به جلسه حسین آمده بود، ولی هنوز از کارت من خبری نبود. اصلاً امیدی نداشتم که کارت بیاید ولی به اصرا ر حسین شب ها تا حدی که توان داشتم با او همراه می شدم و مطالعه می کردم. واقعاً در مطالعه فرسنگ ها با حسین فاصله داشتم. من جبر خطی...
-
38. امتحان
سهشنبه 18 مهر 1402 11:27
شب به هر زحمتی بود سوالات را روی «مومی» نوشتم و تمام دقتم را به خرج دادم تا پاره نشود ، می خواستم اولین امتحانم در برگه ای بسیار تمیز و مرتب باشد. کار سختی بود،مومی یک برگه ی بسیار نازک بود و با قلم مخصوصش که نوکش یک گوی بسیار کوچک فلزی داشت باید نوشته می شد.وقتی روی مومی می نوشتی محل نوشتن تقریباً سوارخ می شد و همین...
-
37. حکم
سهشنبه 18 مهر 1402 11:26
تا وارد دفتر شدم با چهره ی متبسم مدیر و همکاران دیگر مواجه شدم .حتی آقای مدیر به پیشوازم آمد.پیش خودم گفتم باز چه بساطی برایم چیده اند که اینگونه لبخند زنان مرا نظاره می کنند و حتی به استقبالم می آیند. مدیر مرا کنار خودش نشاند و بی مقدمه گفت :حالا کی کباب می دهی؟ تا آمدم بپرسم چرا ،که آن یکی همکار گفت ،پس فردا خوبه...
-
36. دوری
سهشنبه 18 مهر 1402 11:25
هوا داشت آرام آرم سرد می گشت و می شد به راحتی صدای رسیدن زمستان را شنید. سرمای دیشب مجبورمان کرده بود هرچه لحاف داریم روی خودمان بیاندازیم .صبح اول وقت که بیدار شدیم،حسین گفت باید یواش یواش به فکر بخاری باشیم،یادم باشد هفته بعد از شهر یک بخاری چکه ای خوب بخریم و با مینی بوس بیاوریم به روستا. وقتی برای شستن دست و صورت...
-
35. عیادت
سهشنبه 18 مهر 1402 11:23
عیسی نیامده رفت. آنقدر آتش سوزی هولناک بود که عیسی را حدود سه هفته خانه نشین کرد.هنوز شروع به کارش را از مدرسه نفرستاده بودند که نامه مرخصی استعلاجی اش آمد.به قول آقای مدیر شروعش موکول شد به شروعی دیگر اصل همکاری و از آن مهمتر همسایگی حکم می کرد که به عیادتش بروم.ولی مشکل این بود که هیچکس حتی آقای مدیر هم نشانی خانه...
-
34. آتش سوزی
سهشنبه 18 مهر 1402 11:22
آنقدر حسین در گوشم خواند که آخر مجاب شدم که منابع آزمون کاردانی به کارشناسی را تهیه کنم و من هم در کنار حسین شروع کردم به درس خواندن. البته کار سخت و دشواری بود، مخصوصاً آن روزهایی که دو شیفت بودم، واقعاً نایی برای مطالعه آنهم ریاضی و در حد آماده شدن برای آزمون را نداشتم. البته با آن وضع فرم مخدوش و پاره ام ،امید...
-
33. ادامه تحصیل
سهشنبه 18 مهر 1402 11:20
حسین امروز نیامده بود و همین مرا بسیار نگران کرده بود، چون نیامدن برای او که مظهر نظم و انضباط است غیرممکن بود.هیچ وسیله ی ارتباطی هم نبود که از او خبر بگیرم.وقتی از مدرسه به خانه آمدم حتی آقا نعمت هم از نبودن حسین متعجب شده بود.ناهار را که یک عدد تخم مرغ آب پز بود را با نصف نان بیات دیشب میل کردم و بی حوصله به سمت...
-
32. منفی یا مثبت
سهشنبه 18 مهر 1402 11:19
زنگ دوم کلاس دوم بودم و داشتم مقدمات بحث اعداد صحیح را شروع می کردم.این مبحث از اهمیت زیادی برخوردار است و بیشتر بخش های محاسباتی ریاضی که در سالهای بعد دانش آموزان می خوانند پایه و اساسش اینجا شکل می گیرد.بیشتر بر مفهوم تاکید داشتم و برای شروع از دماسنج استفاده کردم.بچه ها همه ساکت فقط مرا نگاه می کردند و از نگاهشان...
-
31. ابرهای سیاه
سهشنبه 18 مهر 1402 11:18
هوای خوب باعث شد که این بار نیز تصمیم بگیرم تا کاشیدار پیاده بروم ،تا شاید کنار کلبه کل ممد ماشینی گیر بیاورم و به خانه برگردم.امروز فقط نوبت صبح کلاس داشتم و امیدوارم این زمان در حدود پنج شش ساعت یاری ام کند تا بتوانم وسیله ای برای رفتن پیدا کنم. آفتاب در وسط آسمان چنان می درخشید که انوار پر از مهرش را می شد در این...
-
30. انطباق
سهشنبه 18 مهر 1402 00:44
چقدر ماه مهر دیرگذشت،آبان کمی بهتر بود.شاید اینهمه اتفاقات گوناگونی که برایم رخ داد باعث شده تا احساس کنم این ماه ها به سختی می گذرند.در هر صورت فردا اول آذر بود.پیش خودم فکر می کردم که دو ماه است دارم معلمی می کنم و هنوز خبری از حقوق نیست،البته آقای مدیر گفته بود که حقوق شما را کمی دیرتر می دهند و باید خودتان را با...
-
29. تلفن
سهشنبه 18 مهر 1402 00:43
ساعت پنج و نیم عصر ،بعد از یک روز پر کار ،به همراه هر دو حسین در حال بازگشت به خانه بودیم که یکی از دانش آموزان دوان دوان به سمت ما آمد و گفت که راننده مینی بوس روستا گفته که آقای «حسن . . . . »با خانه حتماً تماس بگیرد. لازم به ذکر است که یکی از راههای ارتباطی روستا با شهر علاوه بر مینی بوس ها راننده های آنها بودند که...
-
28. سیب چال
سهشنبه 18 مهر 1402 00:42
هوای عالی و آسمان صاف و همچنین دمای مطبوع که در این اواسط پاییز نه سرد و نه گرم بود،چنان وسوسه ام کرد که پیاده تا روستایی که در شرق وامنان قرار دارد بروم.مدتی بود که وقتی از پنجره کلاس های مدرسه دخترانه چشمم به آنجا می افتاد این فکر در من قوت می گرفت که سری به آنجا بزنم. البته دلیل دیگرش هم دانش آموزانی بودند که هر...
-
27. حسین دوم
سهشنبه 18 مهر 1402 00:40
قدش خیلی بلند بود و چهره گرفته ای داشت،وقتی وارد دفتر شد فقط سلام کرد و گوشه ای نشست،آقای مدیر که انگار او را می شناخت بعد از احوال پرسی گرمی با لبخند گفت : شما کجا و اینجا کجا ؟همین جمله باعث شد ، همچون اسپند بر آتش برافروخته شود .با عصبانیت گفت با این همه سابقه ای که دارم و حالا که سه هفته از شروع مدارس گذشته تازه...
-
26. تکلیف
سهشنبه 18 مهر 1402 00:39
تکلیف یکی از بخش های مهم در آموزش ریاضی است و تاکید بسیار بر آن شده است. تثبیت یادگیری و همچنین عمق دادن به مفاهیم ریاضی با تکلیف انجام می شود،به همین خاطر در دوره تربیت معلم در مورد تعیین تکلیف درست و مناسب و همچنین پیگیری آن بسیار به ما توصیه شده بود.یکی از جملاتی که در کلاس روش تدریس زیاد می شنیدیم این بود:«آخرین...
-
25. پل
سهشنبه 18 مهر 1402 00:38
چهارشنبه که با آن شرایط به خانه آمدم، دانستم که بزرگ ترین مشکل من رفت و آمد است،دوری راه و صعب العبور بودنش یک طرف، نبود ماشین طرف دیگر.باید برنامه رفت و آمدم را با مینی بوس های روستا هماهنگ کنم.شاید در زمان برگشت بشود گذری ماشین پیدا کرد ولی در زمان رفت امکانش نیست. صبح ها از آزادشهر به وامنان ماشینی نمی رفت و اولین...
-
24. خیلی دور خیلی نزدیک
سهشنبه 18 مهر 1402 00:37
یکی از نکات فرهنگی که همین ابتدا کارم در روستا توجهم را به خودش جلب کرد،سلام کردن اهالی بود.امکان نداشت از کنارت بگذرند و سلامی نکنند.تقریباً که نه ،تحقیقاً همه سلام می کردند و همین برایم بسیار جالب بود.چقدر خوب که همه به هم سلام می کنند و این انرژِی مثبت را به اشتراک می گذارند. مدتی طول کشید تا ما هم بتوانیم در سلام...
-
23. تا خانه
سهشنبه 18 مهر 1402 00:35
صبح به همراه همکاران که حالا دیگر دوستان جدیدم بودند،به راه افتادیم. مدرسه کاشیدار کمی پایین تر از همانجایی بود که دیشب در ان شرایط بسیار سخت و هولناک منتظر ماشین بودم.از آنها خداحافظی گرمی کردم و به وامنان دعوتشان کردم تا شبی را هم آنجا در کنار هم باشیم. کنار خانه ای کاملاً گلی و تا حدی مخروبه که بعدها فهمیدم خانه «...
-
22. کاشیدار
سهشنبه 18 مهر 1402 00:34
هفته اول با تمام پستی و بلندی هایش گذشت و سه شنبه شد و زنگ آخر رسید و زمان بازگشت به خانه.از همان صبح کیفم را همراهم آورده بودم تا عصر که مدرسه تعطیل شد یک راست برگردم،واقعاً دلم برای خانه و خانواده ام تنگ شده بود. زنگ آخر به صدا درآمد و با ذوق و شوق فراوان از همکاران خداحافظی کردم و همان مقابل در مدرسه ایستادم تا...