-
111. چهار برادرون
سهشنبه 18 مهر 1402 18:53
هفته ای چهار بار از کنارشان می گذشتم و هر بار چاق سلامتی گرم و مفصلی با آنها داشتم. آنقدر مهربان بودند که چه در زمان برف و بوران و چه در زمان آفتاب سوزان، هیچ وقت گرمی و حلاوت سلامشان تغییر نمی کرد. بسیار خوش برخورد بودند و همیشه تبسمی بسیار زیبا به لب داشتند. نمی دانم چند سال بود که با هم آشنا شده بودیم، ولی هرچه بود...
-
110. شیب تند
سهشنبه 18 مهر 1402 18:48
جلوی مزدای هزار دکتر جمعاً چهار نفر بودیم. غیرممکن به نظر می رسید ولی با تعجب و البته زحمت زیاد جای گرفتیم. حسین و حمید که لاغر تر بودند وسط نشسته بودند و دکتر هم راننده بود. من هم کاملاً به در چسبیده بودم، چنان در این ماشین تنیده به هم نشسته بودیم که اصلاً امکان هیچ حرکتی حتی چرخاندن سر را هم نداشتیم. از همان ابتدای...
-
109. سمنان
سهشنبه 18 مهر 1402 18:47
بعد از کلی معطلی زیر بارش شدید برف در تیل آباد با آمدن یک اتوبوس شوقی جان فزا تمام وجودم را فرا گرفت. حداقل یک بار که شده تا شاهرود را می توانم با آرامش بروم. هوای گرم و تعداد نسبتا کم مسافران محیطی بسیار دل انگیز درون اتوبوس ایجاد کرده بود. خودم را روی یکی از صندلی ها که کنارش هم هیچکس نبود ولو کردم و با فراغ بال...
-
108. ابر
سهشنبه 18 مهر 1402 18:46
چند وقتی است، جمعه ها برایم معنایی دیگر دارد. یک هفته را در تهران و در محفل گرم خانواده هستم و یک هفته هم از صبح تا شام در دل طبیعت سیر می کنم و از دیدن مناظر بدیع و دلفریبش لذت می برم. این هفته که در وامنان هستم بیصبرانه منتظر جمعه هستم تا روزی را در بین طبیعت سپری کنم.این بار تصمیم گرفتم به شمال روستا بروم و ببینم...
-
107. تساوی کسرها
سهشنبه 18 مهر 1402 18:45
زنگ کلاس خورده بود و داشتم به سمت کلاس اول راهنمایی می رفتم. از بیرون که نگاه کردم، کلاس روی هوا بود، ولی وقتی پایم را در کلاس گذاشتم ناگهان سکوت غریبی همه جا را فرا گرفت، آن همه اشتیاق و سرزندگی به چهره هایی پر از تلخی بدل شد. می توانستم هرآنچه در دل و ذهنشان می گذرد را بفهمم. اَه، باز هم ریاضی، باز هم درس سخت با این...
-
106. گاو
سهشنبه 18 مهر 1402 18:43
سنگینی کوله بیشتر به خاطر چند بطری آبی بود که همراه داشتم. مسیری را که برای رفتن انتخاب کرده بودم را زیاد نمی شناختم. می دانستم چشمه ای دارد ولی جهت اطمینان آب همراه خود برداشته بودم تا حداقل تشنه نمانم. مقصدم چشمه اجاق بود، که تا به حال آنجا نرفته بودم و فقط می دانستم راهش از روستای سیب چال است که در مجاورت وامنان...
-
105. نوشابه
سهشنبه 18 مهر 1402 18:42
برخلاف چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه که در این اتاق فقط من بودم و دیوارها، روزهای شنبه جای سوزن انداختن نبود، پنج نفر بودیم و فضای اتاق هم پر بود از خنده ها و شوخی های دوستان، ولی من همچنان در این تناقض بزرگ مانده بودم که آخر هفته ها چقدر با اول هفته فرق دارد و غصه آن را می خوردم. ولی وقتی بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسید...
-
104. والیبال
سهشنبه 18 مهر 1402 18:41
دست اول را باخته بودیم، با اختلافی مایوس کننده و همین باعث شده بود که تشویق تماشاگران به اوج خود برسد. هیاهویی برپا بود و حریف کاملاً تهییج شده بود. تیم مقابل جوان بودند و با انگیزه، تمام تلاش شان این بود که خود را به ما اثبات کنند، ولی تیم ما کاهل بودند و بی تحرک و خیلی کند. دو نفر از یاران ما اصلاً والیبال بلد...
-
103. مغز
سهشنبه 18 مهر 1402 18:39
بنده خدا آقای مدیر از همان ابتدا که فهمید، خانه ما به تهران رفته خیلی با من مهربان تر شد. تا جایی که ممکن بود با من همکاری می کرد، قرار شد در روز پنجشنبه که دو تا کلاس وقت خالی دارند، من ریاضی درس بدهم تا در نوبت عصر روز سه شنبه زودتر کارم تمام شود و بتوانم خودم را حداقل در روشنایی روز به تیل آباد برسانم. سه شنبه رسید...
-
102. تنهای تنهای تنها
سهشنبه 18 مهر 1402 18:38
سه شنبه بعد از مدرسه، وقتی به خانه برگشتم، غبار غم بر همه جای خانه نشسته بود . انگار نه انگار که دیروز فضای این اتاق پر بود از هیاهوی دوستان و خنده های بلندشان . انگار سالهاست که این اتاق و این خانه بدون سکنه است . سکوت سنگینی بر همه جا حکم فرما بود . سماور را روشن کردم و از پنجره به تماشای غروب آفتاب نشستم . زیبا بود...
-
101. تهران2
سهشنبه 18 مهر 1402 18:36
ساعت هشت شده بود و من تازه رسیده بودم به سه راه افسریه، دیگر از مینی بوس خسته شده بودم و این بار تا ترمینال جنوب تاکسی گرفتم ، چه خوش خیال بودم که با تاکسی زودتر می رسم. ترافیک به یک طرف و سوار پیاده شدن ها از طرف دیگر واقعاً مرا به ستوه آورده بود. اینجا هم نیم ساعت در راه بودم و موقع پیاده شدن هم آقای راننده کرایه...
-
100. تهران1
سهشنبه 18 مهر 1402 18:13
تا صبح فقط جاده را نگاه می کردم و به آینده ای مبهمی که در پیش داشتم فکر می کردم، حتی لحظه ای هم خواب به چشمانم نمی آمد، درونم غوغایی برپا بود ولی می بایست هیچ بروز نمی دادم و بسیار عادی رفتار می کردم. از کودکی تا به امروز به تهران بسیار سفر کرده بودم، ولی این بار با همه آنها بسیار متفاوت بود. همیشه به تهران می رفتیم و...
-
99. صدقه
سهشنبه 18 مهر 1402 18:11
هنوز از علی آباد فاصله نگرفته بودیم که ناگهان لاستیک مینی بوس پنچر شد. آن هم لاستیک جلو سمت راننده، حدود نیم ساعت طول کشید تا آقای راننده آن را تعویض کند. در خان ببین هم برای سوخت گیری توقف کرد، وقتی باک پر شد آقای راننده هرچه استارت زد ماشین روشن نشد که نشد. با لبخند ملیحی گفت هوا گرفته و همانجا روکش موتور را باز کرد...
-
98. کل ممد
سهشنبه 18 مهر 1402 18:10
در مورد او داستان های عجیبی نقل شده است. او را عاشق پیشه ای مجنون که در فراغ یار سر به کوه و دشت نهاده و یا قاتلی فراری از دست ماموران و یا ... می خواندند. شاید هم عارفی بود که به تمام دنیا پشت کرده و خود را از تعلقات آن رهانیده و تنها و بی کس در اینجا زندگی می کند. هیچ کس از واقعیت زندگی او با خبر نبود و او هم هیچگاه...
-
97. سربازی
سهشنبه 18 مهر 1402 18:09
ساکت بود و داشت از پنجره کلاس دوردست ها را تماشا می کرد. همین سکوتش برایم خیلی عجیب بود، چون اسماعیل را همه به شلوغی و بی نظمی می شناختند. اصلاً درس نمی خواند و بیشتر اوقات از کلاس اخراج می شد. درس نخواندش یک طرف، درگیر شدن با دیگر دانش آموزان بزرگترین مشکل ما با او بود. مدیر و معاون و تقریباً همه ما از دستش کلافه شده...
-
96. زاویه
سهشنبه 18 مهر 1402 18:07
هندسه را همیشه دوست دارم، ولی تدریس آن برایم بسیار دشوار است. بچه ها کمتر به فهمیدن تن می دهند و دوست دارند مانند بخش حساب، فقط محاسبه کنند. حاضرند یک عبارت جبری طولانی را ساده کنند، ولی دوست ندارند در مورد هم نهشت بودن یا نبودن دو شکل یا انواع استدلال ها یا زاویه و انواعش و... بحث کنند. و این مشکل همیشگی من در تدریس...
-
95. تانکر
سهشنبه 18 مهر 1402 18:04
پشت دیوار پاسگاه تیل آباد کاملاً زمین گیر شده بودم. باد چنان می وزید، که ایستادن مقابلش تا حدی غیر ممکن بود. تیل آباد به بادهایش معروف است، ولی امروز این بادها خیلی عصبانی بودند. از چه؟ نمی دانم! از بخت بد من یک ماشین عادی هم نمی آمد تا سوار شوم. هرچه از مقابلم عبور می کرد یا بونکر بود یا تانکر یا تریلی هجده چرخ....
-
94. پیشنهاد
سهشنبه 18 مهر 1402 18:03
زمستان های وامنان واقعاً سرد است. بعد از اینکه در کنار بخاری کمی گرم شدم، می خواستم درس را شروع کنم که صدای ماشینی که وارد حیاط مدرسه شد، حواس همه بچه ها را پرت کرد. نگاه همه از پنجره کلاس به بیرون بود و هیچکس به من و تخته سیاه توجه نمی کرد. بچه ها حق داشتند تعجب کنند، چون در روزهای عادی هر یک ساعت یک ماشین هم از...
-
93. کلاس سوم
سهشنبه 18 مهر 1402 18:02
سوالات پشت سر هم و به جایشان بیشتر اوقات نمی گذاشت که درس پیش برود. نه می شد سوالات شان را بی پاسخ گذاشت و نه می شد راضی شان کرد که سوال نکنند. انصافاٌ خیلی خوب به درس دقت می کردند و هر سوالی به ذهنشان می رسید، بدون هیچ پروایی می پرسیدند. چه مربوط به درس باشد و چه با درس ارتباطی نداشته باشد. البته من هم واقعاً از این...
-
92. قفل
سهشنبه 18 مهر 1402 18:01
صبحی زیبا ولی به غایت سرد بود. هوا هنوز گرگ و میش بود که شال و کلاه کردم و آماده رفتن به نراب شدم. دیروز برف خوبی آمده بود و همه جا را کاملاً سفیدپوش کرده بود. آسمان ستاره باران دیشب هم سرما را به حد نهایت رسانده بود. دوستان همه در رختخواب گرم و نرمشان در خواب ناز بودند و من فقط می بایست اینقدر زود در این سرمای جانکاه...
-
91. چای
سهشنبه 18 مهر 1402 18:00
مدتی است جهت تعریض جاده آزادشهر به شاهرود، ترافیک این مسیر بسیار سنگین شده است. در بعضی نقاط به خاطر خاک برداری فقط یک ماشین می توانست عبور کند و حتی گاهی اوقات جاده بسته می شد. یک ساعت، گاهی هم بیشتر پشت راه بندان یکی از این خاک برداری ها می ماندیم. البته به خاطر کوهستانی بودن مسیر، کار راه سازی بسیار سخت است. بعضی...
-
90. بلدوزر
سهشنبه 18 مهر 1402 17:59
همه جا پوشیده از برف بود و سپیدی آن چشمانم را می زد و به زحمت می توانستم جلو را نگاه کنم. برف پاک کن مینی بوس هم جواب گوی این همه برف نبود. حدود نیم ساعتی بود که از آزادشهر به راه افتاده بودیم و جاده از همان پیچ پادگان نوده پوشیده از برف بود. هر ده دقیقه یک ماشین از روبرو می آمد و همین من را کمی نگران کرده بود. وقتی...
-
89. سحری
سهشنبه 18 مهر 1402 17:58
در ماه رمضان قوانین خانه ما کاملاً متفاوت می شد. اولین و مهمترین نکته داشتن میهمان بود. اغلب شب ها دو یا سه نفری میهمان داشتیم. معمولاً همکارانی که دو روز کلاس داشتند و رفت و آمد می کردند، در ماه رمضان آن یک شب را پیش ما مهمان بودند. البته با بودن این دوستان بیشتر خوش می گذشت. از هر دری صحبت می شد و بحث های جالبی پیش...
-
88. امتحان زبان
سهشنبه 18 مهر 1402 17:57
حوزه امتحان نهایی سال چهارم دبیرستان معمولاً در وامنان برگزار می شد و داوطلبان روستاهای اطراف هم به اینجا می آمدند، با این اوصاف بازهم حوزه خلوتی بود و تعداد شرکت کنندگان به صد نفر هم نمی رسید. من هم که چند سالی است در کسوت منشی حوزه تجاربی بس گرانبها کسب کرده ام، امسال هم برای همین پست دعوت شدم که با کمال میل قبول...
-
87. فرمان
سهشنبه 18 مهر 1402 17:56
مهدی معلم پایه چهارم ابتدایی کاشیدار بود، سال گذشته در دانشگاه قبول شده بود و دانشجوی دکتری دامپزشکی بود. به همین خاطر از همان ترم اولی که وارد دانشگاه شده بود به دکتر شهرت یافت و همه به این عنوان صدایش می کردند. او حتی به این نام در روستا نیز معروف شد و در زمانی که ترم های سوم یا چهارم بود جهت معاینه و گاهی اوقات هم...
-
86. غیبت غیر موجه
سهشنبه 18 مهر 1402 17:54
تا وارد کلاس شدم، نبود تعداد نسبتاً قابل توجه بچه ها متعجبم کرد. می خواستم درس بدهم ولی با این وضعیت امکانش نبود. به دفتر رفتم و رو به آقای مدیر گفتم، کلاس که «آبستراکسیون» است. من چه کار کنم؟ از نگاهش فهمیدم که موضوع را نفهمیده است. او را به کلاسم بردم و وضعیت را نشانش دادم. لبخندی زد و گفت: خوب مگر چه شده است؟ چند...
-
85. دسی بل
سهشنبه 18 مهر 1402 17:52
امروز سروصداهای کلاس حسین اصلاً نمی گذاشت درس بدهم. یا صدای سوتی از کلاسش می آمد که از حجم کم به زیاد تغییر می کرد، به طوری که سرمان درد می گرفت و یا اینکه موسیقی ای با صدای بسیار بلند پخش می شد که نمی گذاشت در کلاس، صدا به صدا برسد. واقعاً در این مدرسه که هیچ چیزش استاندارد نیست و صدا که هیچ، سوز و سرمای بیرون هم از...
-
84. مسلم
سهشنبه 18 مهر 1402 17:51
بچه ها مشغول حل کاردرکلاس بودند و من هم داشتم در کلاس قدم می زدم و حواسم به کار بچه ها بود. خوشبختانه همه تقریباً داشتند حل می کردند که این نشان می داد تا حد زیادی مطلب را یاد گرفته اند. بعضی ها هم سوال هایی می پرسیدند و من راهنماییشان می کردم. همین که داشتند حل می کردند، برایم ارزش زیادی داشت. درست یا غلط بودن راه حل...
-
83. متخصص
سهشنبه 18 مهر 1402 17:50
با آب پاشی حیاط خاکی مدرسه و خط کشی دقیق من به عنوان دبیر ریاضی، زمین فوتبال برای یک بازی جانانه بین دانش آموزان و دبیران آماده شد. وقتی دست های گچی خود را تکاندم و به خط کشی زمین نگاهی کلی انداختم، نمی دانم چرا ذوزنقه شده بود. من تنها کاری که کردم موازی دیوار ها خط کشیدم. به این نکته دقت نکردم که حیاط اصلاًمستطیل...
-
82. زلزله
سهشنبه 18 مهر 1402 17:49
فصل امتحانات بود و اوقات بیکاری و فراغت ما هم زیاد. هوای عالی در یک بعدازظهر آفتابی و سرحالی موتور سامورایی همه دست به دست هم داد تا قید خوابیدن عصرگاهی را بزنیم و تصمیم بگیریم گشتی در اطراف بزنیم. البته این بار سواره و با موتور سیکلت، و کمی هم دورتر به طوری که از استان خارج شویم، نراب آخرین روستای استان گلستان است و...