-
21. اضافه کار
سهشنبه 18 مهر 1402 00:32
از همان صبح که در مدرسه دخترانه ،مدیر مدرسه پسرانه مشخص شد، اضطراب عجیبی پیدا کردم،آنقدر که واقعاً زنگ آخر هیچ نفهمیدم که چه درس دادم.تمام فکرم شده بود صحبت های دیشب این آقای مدیر و هرچه بیشتر در فکر فرو می رفتم نگرانی ام به شکلی کاملاً تصاعدی بیشتر می شد.پیش خودم تحلیل کردم که حتی اگر حرف هایش را شوخی هم در نظر...
-
20. مدیر مدرسه پسرانه
سهشنبه 18 مهر 1402 00:28
زندگی با حسین کمی سخت ولی خیلی خوب بود.کلاً هرجا نظم حاکم شود و همه چیز سرجایش باشد امورات کمی به سختی ولی خیلی خوب می گذرد.فقط گاهی اوقات رعایت قوانین کمی دشوار می شود.مثلاً امروز که بعد از دو نوبت تدریس خسته و کوفته به خانه رسیدم تنها چیزی که می توانست کمی آرامم کند،چای بود که متاسفانه طبق قوانین خانه ما فقط می...
-
19. هم اتاقی
سهشنبه 18 مهر 1402 00:27
اولین صبحی بود که تنها بیدار شدم و خودم به سمت مدرسه به راه افتادم.برای رفتن به مدرسه دخترانه که در بالای روستا قرار داشت، باز از همان کوچه زرگران و آن شیب مهیبش گذشتم.هوا آنقدر خوب بود که دوست داشتم بیشتر در مسیر باشم و از دیدن مناظر زیبا و بدیع طبیعت که هرچه بالاتر می رفتم زیباتر می شد، بیشتر لذت ببرم. زنگ تفریح دوم...
-
18. زندگی با نعمت
سهشنبه 18 مهر 1402 00:26
دستانم در دستان بزرگ و زمختش گم بود.چنان فشار داد که دردم گرفت ولی نمی دانم چرا این درد ،حس خوبی داشت. سختی هایی را که کشیده بود به راحتی می شد از چین و چروک های صورتش فهمید.در نگاهش می شد معنی واقعی زندگی را دید.چیزی جز تلاش و کوشش برای فراهم آوردن معاش خانه و خانواده در او نمی توانستی بیابی،خود را غرق در خدمت کرده...
-
17. به دنبال خانه
سهشنبه 18 مهر 1402 00:24
دو روزی که در خانه ی آقای مدیر بودم خیلی سخت گذشت.اتاقی را به من داده بودند که نصفش پر شده بود از وسایلم و با تمام مهمان نوازی های شان باز هم راحت نبودم، فکر می کردم در این ایام مزاحمشان هستم .سخت ترین کار بیرون رفتن بود که باید چندین بار یا الله می گفتم تا خانواده ی آقای مدیر داخل خانه شوند و من بیرون روم.همین بسیار...
-
16. همکاران
سهشنبه 18 مهر 1402 00:23
همان یک ساعت خوابیدن اندک انرژی ای به من داد تا بتوانم خودم را برای رفتن به کلاس آماده کنم. خدا را شکر زنگ اول ،کلاس دوم بودم و همین باعث شد با آرامش بیشتری وارد کلاس شوم. درس را جلسه قبل داده بودم و حالا نوبت بررسی تمرین و حل آن بود. وقتی تمارین همه را بررسی کردم حداقل یک نکته مثبت مشاهده کردم و دل به آن بستم.همه...
-
15. بی خوابی
سهشنبه 18 مهر 1402 00:21
روز اول مدرسه با تمام فراز و فرودهایش به پایان رسید.ساعت پنج بعد از ظهر که دیگر آسمان داشت به سرخی می گرایید ،آقای مدیر در حیاط مدرسه پسرانه را بست و به سمت خانه ی ایشان به راه افتادیم.هنوز چند قدمی نرفته بودیم که آقای مدیر دوباره برگشت و قفل بودن آن را مجدداً چک کرد.ظهر هم بعد از بستن در حیاط مدرسه دخترانه همین کار...
-
14. مدرسه پسرانه
سهشنبه 18 مهر 1402 00:19
وقتی به خانه آقای مدیر رسیدیم،خود را همچون سربازی می پنداشتم که از ماموریتی برون مرزی و بسیار صعب و دشوار جان به سلامت برده و حالا به پایگاهش بازگشته است.موفقیت یا عدم موفقیت این عملیات نیز بعدها مشخص خواهد شد.پس حالا دیگر وقت استراحت و بازیابی توان از دست رفته است. ناهار مفصل خانه آقای مدیر و خستگی کلاس های مدرسه...
-
13. درس شیرین ریاضی
سهشنبه 18 مهر 1402 00:18
در دفتر مدرسه روی اولین صندلی ولو شدم .کاملاً دچار تنگی نفس شده بودم و به زحمت عمل دم و بازدم را انجام می دادم.آقای مدیر با سینی چایی آمد و اولین چایی بعد از کلاس را تجربه کردم.چقدر خوب بود ،تا به حال این چای ساده اینقدر به من مزه نکرده بود. دومین استکان را هم خوردم و به قول معروف حال آمدم. آقای مدیر بیشتر زنگ تفریح...
-
12. کلاس سوم
سهشنبه 18 مهر 1402 00:16
آن قدر ذهنم درگیر مدرسه دخترانه شده بود که هیچ چیزی به غیر از آن را نمی دیدم.کمی که به خودم آمدم و دیدم فقط با مدیر در این مدرسه تنها هستم،این سوال در ذهنم نقش بست که دیگر همکاران کجایند و چرا هنوز نیامده اند.از آقای مدیر موضوع را جویا شدم و ایشان هم با لبخندی گفت که معمولاً بعد از ظهر می رسند،در مدرسه پسرانه همه آنها...
-
11. روز اول مدرسه
سهشنبه 18 مهر 1402 00:14
صبح ساعت شش با صدای آقای مدیر به سختی بیدار شدم.دیشب اصلاً شب خوبی نبود و نتوانسته بودم خوب بخوابم، در واقعیت اصلاً نخوابیده بودم . تا همین دم صبح در دریای متلاطم افکارم ،سوار بر امواج خروشان به این سو و آن سو کشیده می شدم. به کمک پسر بزرگ آقای مدیر که ده دوازده ساله بود صورتم را شستم ، در روستا آب لوله کشی در بیشتر...
-
10. وداع
دوشنبه 17 مهر 1402 19:51
به خانه مدیر مدرسه رسیدیم و به کمک چند تن از اهالی بار ماشین را خالی کردیم.هم من هم پدر مراقب بودیم و خودمان نیز وسایل را جابه جا می کردیم.همه چیز که از پشت ماشین تخلیه شد دیدم پدرم دنبال چیزی می گردد،و جالب اینکه پیدا هم نکرد.فکر کنم آن دو نفری که پشت نشسته بودند دراین هوای گرم تشنه شان شده بود و هندوانه را برای رفع...
-
9. هفته دفاع مقدس
دوشنبه 17 مهر 1402 19:49
در طول یک هفته منتهی به پایان تابستان ،مادر گوشه اتاق را همچون کوهی مملو کرده بود از وسایل من.هرچه می خواستی می توانستی در این وسایل پیدا کنی.از قابلمه و ماهی تابه گرفته تا نخ و سوزن و انگشتانه،از ماشین ریش تراشی دستی گرفته تا رادیو کوچک قدیمی،ولی نکته سخت آن این بود که هر وقت وسیله ای بر وسایل من می افزود قطره اشکی...
-
8. بازگشت
دوشنبه 17 مهر 1402 19:47
بعد از پایان مراسم آقای مدیر مرا به خانه اش برد .وقتی چای آوردند ،سریع خوردم و گفتم که اگر اجازه می دهید می خواهم برگردم. نگاهی با تعجب به من کرد و گفت حالا که نمی شود، چون این موقع ماشینی به سمت شهر نمی رود. امشب را مهمان ما باش، فردا صبح با مینی بوس روستا می توانی به شهر بروی. چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن....
-
7. مجلس ختم
دوشنبه 17 مهر 1402 19:45
گرسنگی خیلی به من فشار می آورد، به همین خاطر از روی پله بلند شدم و وارد مغازه کوچک همان آقای قد بلند شدم. هرچه در مغازه اش گشتم تا خوراکی بیابم ،چیز خاصی ندیدم و فقط چشمم به دوبسته ماکارونی افتاد ،بیشتر قفسه ها فقط شوینده بود و شیشه فانوس و فتیله و روغن موتور! و ... از خوردنی ناامید شدم و رو به همان آقای قد بلند کردم...
-
6. تراکتور
دوشنبه 17 مهر 1402 19:44
خوشحال و خندان از این که بعد از گذر از آن همه سختی و مشقت به روستا رسیده ام ،از پشت وانت به پایین پریدم ،خواستم از پیرمرد قصاب تشکر و خداحافظی کنم که دستم را رها نکرد و آنطرف دره ای بزرگ و روی کوهپایه ی مقابل را با دست نشانم داد و گفت «وامنان» آنجاست. عرق سرد برپیشانی ام نشست وبه فکر فرو رفتم که تا آنجا را چگونه...
-
5. نیسان آبی
دوشنبه 17 مهر 1402 19:42
وقتی از مینی بوس پیاده شدم و ماشین رفت.ناگهان ابهت محیط اطراف به همراه سکوت عجیبی که بر آن حکم فرما بود مرا در بهتی عمیق فرو برد. فقط می دید و ذهنم قدرت پردازشش را نداشت.کوه های سربه فلک کشیده در سمت جنوب و مقابلش دشتی فراخ ولی لم یزرع ،آن طرف تر می شد پیچ و خم های جاده را در دل کوه دید که به زحمت بالا می رفت.و کمی...
-
4. جاده
دوشنبه 17 مهر 1402 19:39
با تعجب نگاهی از سر تا پایم کرد و گفت:پسرم،حالت خوب است؟ما اینجا روستایی به نام «پامنار» نداریم.در جوابش گفتم پدرجان داریم،تازه به من گفته اند اینجا باید سوار مینی بوس هایش شوم.باهمان نگاه آرامش ،کلاه سبزی را که بر سر داشت تکانی داد و گفت:والا به خدا من شصت ساله اینجا هستم ولی اسم این روستا را نشنیده ام.پسرم شاید...
-
3. دریافت ابلاغ
دوشنبه 17 مهر 1402 19:38
آنقدر فربه بود که به زور روی صندلی جای گرفته بود. برای جابه جایی هم فقط صندلی را می چرخاند و حرکت می داد. داخل اتاق هم پر بودند از خانمهایی که فقط حرف می زدند،او هم سرش پایین بود و فقط روی کاغذها داشت می نوشت.نیم ساعتی ناظر این منظره بودم که طاقتم به پایان رسید وبا گفتن چندتا یا الله راه را برای خودم باز کردم و به...
-
2. سازماندهی
دوشنبه 17 مهر 1402 19:34
از همان روزهای آخر تربیت معلم خبر نبود ردیف استخدامی کمی نگران مان کرده بود.دوستانمان که سال قبل فارغ التحصیل شده بودند هنوز ردیف حقوقی برایشان نیامده بود و استخدام نشده بودند و ممکن بود ما هم چند سالی پشت خط بمانیم و این یعنی بلاتکلیفی و شاید هم سربازی که هر دو بسی صعب و دشوار است. تیر و مرداد را با دلواپسی گذراندم و...
-
1. تربیت معلم
دوشنبه 17 مهر 1402 19:32
آفتاب به مرز افق رسیده بود وانعکاس نورش روی آبهای آرام خزر،تصویری بسیاردل انگیزخلق کرده بود. تقریباً همه بچه های تربیت معلم کنار ساحل جمع شده بودند تا آخرین غروب را ببینند.برعکس روزهای دیگر که این لحظات پر بود ازسروصدای بچه ها ولی حالا سکوت معنی داری بر کل ساحل حکم فرما بود.همه فقط نگاه می کردند و... دو سال تمام در...