-
141. تلفن همراه
سهشنبه 18 مهر 1402 21:15
اردیبهشت بود و هوا بسیار دل انگیز، بعد از پایان مدرسه به دعوت همکاران ابتدایی که با ما در یک حیاط مشترک بودند، قرار شد والیبال بازی کنیم. همکاران راهنمایی یک طرف و همکاران ابتدایی هم طرف دیگر. بسیاری از بچه ها هم ماندند تا بازی را تماشا کنند. نمی دانم چگونه بچه های ابتدایی هم فهمیدند و به مدرسه آمدند. دوطرف زمین...
-
140. نود و هشت درصد
سهشنبه 18 مهر 1402 21:10
سنش حدود هفتاد هشتاد سال بود، کلاه سبزی بر سر داشت که نشان از سید بودنش می داد. او را از پنجره دفتر دیدم که با سرعتی مثال زدنی در حیاط مدرسه به سمت ما می آمد. از پیرمردی در این سن اینگونه راه رفتن عجیب به نظر می آمد. از همان دور چهره ی برافروخته اش کاملاً مشخص بود، و این صحنه پیامی سهمگین در بر داشت. وقتی در دفتر به...
-
139. پوتین
سهشنبه 18 مهر 1402 21:09
متخصص ارتوپد درست همان چیزی را پیشنهاد داد که پدر آن پسر در وامنان به من گفته بود. می بایست از این به بعد پوتین سربازی به پا می کردم. وقتی پایم را معاینه کرد و عکس رادیولوژی آن را دید، کشیدگی رباط را تشخیص داد و گفت: متاسفانه درمان قطعی ندارد و فقط باید مدارا کنم، پوشیدن کفشی که مچ پایم را بگیرد از اهم مواردی است که...
-
138. پا
سهشنبه 18 مهر 1402 21:08
مدرسه نراب در بهترین موقعیت برای دیدن مناظر طبیعی قرار دارد، وقتی از پنجره کلاس اول به بیرون نگاه می اندازی تا خوش ییلاق دیده می شود و در کلاس دوم هم تا کوه های طلوع بین و نردین قابل مشاهده است. پنجره کوچک کلاس سوم هم به سمت بوقوتو با عظمت است. معمولاً زمانی که بچه ها مشغول حل کردن کار در کلاس ها هستند من در کنار...
-
137. مادر
سهشنبه 18 مهر 1402 21:05
در یک روز سرد زمستانی با مصیبت های بسیار به گرگان رسیدم، یک ساعت به حرکت قطار مانده بود. ولی امروز بلیط نداشتم، من همیشه بلیط رفت و برگشتم را از همان ایستگاه تهران می خریدم، این بار آنقدر شلوغ بود که بلیط برای برگشت از گرگان به تهران به من نرسید. ابتدا به ترمینال رفته بودم که در آنجا هیچ خبری از اتوبوس نبود و سپس...
-
136. مسئله
سهشنبه 18 مهر 1402 21:04
رضا از آن تپل های بامزه بود. هر وقت او را در حیاط مدرسه می دیدم، در حال خوردن چیزی بود. هر چقدر که در رسیدن به شکمش دقت و توجه داشت، اصلاً به درس و مخصوصاً به ریاضی اعتنایی نداشت. دو سوم کیفش مواد غذایی بود و اگر جایی می ماند، یکی دو تا کتاب و دفتر هم می شد در اعماق آن یافت. از همه اینها که بگذریم لبخندی که همیشه بر...
-
135. زبان
سهشنبه 18 مهر 1402 21:03
دیگر از حسنعلی ناامید شده بودم. بهمن بود و نمرات او هنوز از دو و سه تجاوز نکرده بود. وضع من، تازه خوب بود. داد دیگر دبیران بیشتر از من بلند بود. آنها به من می گفتند: درس تو که روخوانی نمی خواهد، عدد است و حسنعلی خدا را شکر عددها را می شناسد. در درس های ما حتی نمی تواند متنی را بخواند. چه برسد به اینکه بتواند پاسخ...
-
134. پیرمرد
سهشنبه 18 مهر 1402 21:02
هوا آنقدر سرد بود که نمی توانستم جلوی به هم خوردن دندانهایم را بگیرم. از دیشب این برف سنگینی در حال باریدن بود و حالا هم باد سردی می وزید. دو ساعتی بود که در ابتدای کاشیدار، کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین بودم. بلدوزر به اندازه عبور دو تا ماشین که به زحمت از کنار هم رد می شدند از میان برف ها راه باز کرده بود. با این...
-
133. نماز
سهشنبه 18 مهر 1402 21:00
رکعت دوم از نماز دوم را تازه شروع کرده بودم که صدای بوق قطار بلند شد، صدایی قرا و تقریباً طولانی، این صدا یعنی به زودی قطار حرکت خواهد کرد. حرکت قطار هم یعنی جاماندن، کیف و حتی کاپشنم هم در قطار بود، اگر قطار می رفت فاجعه بزرگی برایم رخ می داد. تنها و بدون وسیله در این شهر غریب چگونه می توانستم خودم را به گرگان...
-
132. سامورایی
سهشنبه 18 مهر 1402 20:59
کنار بخاری اتاق لمیده بودم و داشتم سوالات امتحانی را که امروز می خواستم بگیرم را مرور می کردم تا اشتباهی نداشته باشد که ناگهان مهدی از اتاق کناری وارد شد و با عتاب رو به من کرد و گفت بلند شو لباست را بپوش، مگر امروز نراب کلاس نداریم؟ خودش هم شال و کلاه کرده و کاملاً آماده بود. خودم را سریع جمع و جور کردم و سریع بلند...
-
131. ییلاق
سهشنبه 18 مهر 1402 20:57
حیفم آمد در این هوای خوب اردیبهشت، جمعه را فقط در خانه بگذرانم. مانند همیشه کوله ام را برداشتم و به راه افتادم، این بار تصمیم گرفتم کمی به سمت جنوب شرقی وامنان بروم، تقریباً در مسیر جاده و آن طرف تر از کاشیدار. علت این تصمیم این بود که تا به حال به آن منطقه نرفته بودم. تپه ای بود که نمی دانستم پشتش چه خبر است. و این...
-
130. پلاتین
سهشنبه 18 مهر 1402 20:55
وقتی زنگ آخر خورد، بدون معطلی به راه افتادم. باید خودم را تا ساعت شش عصر به گرگان می رساندم تا سوار قطار شوم. از حالا که ساعت دوازده و نیم است، حدود پنج ساعت و نیم وقت دارم که به گرگان برسم. یک ساعت و نیم تا آزادشهر راه است و یک ساعت هم از آزادشهر تا گرگان. مجموعاً می شود دو ساعت و نیم. یعنی اگر از ساعت سه و نیم بگذرد...
-
129. کاپشن
سهشنبه 18 مهر 1402 20:54
در اتوبوس واحد میدان امام حسین به میدان راه آهن نشسته بودم و منتظر به راه افتادنش بودم که این رحمت آسمانی با شدتی مثال زدنی شروع به باریدن گرفت. فرار مردم به زیر سایه بان ها و درون مغازه ها دیدنی بود، به نظرم خیلی ها مانند من خیس شدن را دوست ندارند، ولی در این بین پیرمردی که پایی برای راه رفتن نداشت و آرام آرام از عرض...
-
128. شاه عبدالعظیم
سهشنبه 18 مهر 1402 20:53
هنوز دو هفته مانده بود به عید و آخرین رفتنم به وامنان در سال جاری بود. قطار تهران به گرگان ساعت هفت و نیم شب به راه می افتاد، مانند همیشه ساعت پنج و نیم از خانه به راه افتادم تا از مسیر سه راه تهرانپارس میدان امام حسین و میدان امام حسین میدان راه آهن با اتوبوس واحد خودم را به ایستگاه برسانم. معمولاً این مسیر بین یک...
-
127. مسجد
سهشنبه 18 مهر 1402 20:52
مینی بوس روستا حتی برای ایستادن وسط راهرو هم جا نداشت. مجبور شدم در آن هوای سرد، پیاده تا کاشیدار بروم. در میانه های راه، برف این دوست و یار همیشگی پیاده روی های زمستانی من، شروع به باریدن کرد. فکر کنم با من مسابقه گذاشته بود. هرچه سریعتر می رفتم، برف هم سریعتر می بارید. وقتی به کاشیدار رسیدم برف همه جا را سپید کرده...
-
126. عملیات غیر ممکن
سهشنبه 18 مهر 1402 20:51
هر وقت با پایه سوم راهنمایی کلاس داشتم، اولین کاری که انجام می دادم عرض سلامی و ارادتی بود به درخت بزرگ و تنومند و احتمالاً سالمندی که در آن سوی پنجره، در بین مزارع دیده می شد، همیشه در همان بدو ورود به کلاس نگاهم را در افق محو می کردم تا قامت این یار دیرین را ببینم. حالتی کاملاً مخروطی و چترگونه داشت که همین بر...
-
125. بلیط
سهشنبه 18 مهر 1402 20:47
این بار برای رفتن به خانه برنامه ای دراز مدت ریختم. از همان ابتدای سال تحصیلی هر ماه مبلغی را کنار می گذاشتم تا در پایان امتحانات ثلث دوم، یک بار هم که شده، شب عید با کلاس به خانه برگردم. تصمیم داشتم از گرگان به تهران را با هواپیما بروم. از گرگان هفته ای سه پرواز به تهران برقرار بود. از همان دوران کودکی به پرواز و...
-
124. روغن چرخ
سهشنبه 18 مهر 1402 20:46
حدود یک ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود و هنوز مشکل آب مدرسه حل نشده بود، هر دانش آموز بطری آبی به همراه داشت تا تشنگی اش را رفع کند، ولی برای دستشویی مشکل خیلی حادتر بود. همسایگان مدرسه با فراغ بال پذیرای بچه ها بودند. ولی این وضعیت تا کی باید به این صورت ادامه می یافت؟ آقای مدیر، کلی با اداره تماس گرفته و مکاتبه...
-
123. زو
سهشنبه 18 مهر 1402 20:45
بارندگی دیروز چنان طراوتی به طبیعت بخشیده بود که حد و حصری نداشت. به هرچه می نگریستم شادابی از درونش می تراوید. هوا هم عالی بود، میزان شفافیتش آنقدر زیاد بود که در دوردست ها هم می شد همه چیز را به وضوح دید. مگر می شود در این شرایط در خانه ماند. جمعه بود و کل روز را فرصت داشتم تا در دل این طبیعت زیبا گلگشتی بزنم و...
-
122. خودرو ملی
سهشنبه 18 مهر 1402 20:43
این بار تصمیم گرفتم در رفت و آمدم طرحی نو در اندازم. همیشه از تهران با قطار شب رو راه می افتادم و صبح زود می رسیدم گرگان. در ضلع غربی میدان شهرداری یک بستنی فروشی بود که صبح ها فرنی می فروخت، یک پیاله فرنی داغ با نصف نان قلاچ در آن هوای سرد واقعاً می چسبید. همین برای کل روزم که می بایست به نراب برسم کفایت می کرد. با...
-
121. دره پنج شیر
سهشنبه 18 مهر 1402 20:42
ساعت دوازده ظهر که به نراب رسیدم، خورشید همچنان در وسط آسمان بود، نوری که می تابید آنچنان که باید و شاید گرما بخش نبود، ولی خدا خیرش دهد که باعث شد از پیاده روی در مسیر میانبر وامنان به نراب کلی حظ ببرم. همه چیز در زیر برف ها مدفون بودند و سپیدی همه جا را پوشانده بود. این برف مربوط به چند روز پیش بود ولی به خاطر برودت...
-
120. ویدئو
سهشنبه 18 مهر 1402 19:05
در حال تدریس بودم، صدای ماشین داخل حیاط حواس همه ما را پرت کرد. نگاه همه بچه ها به حیاط بود و هیچ کسی به من توجه نمی کرد. هرچه هم به روی تخته سیاه کوبیدم کسی واکنشی نشان نداد. البته بچه ها حق داشتند، چون در اینجا حتی در جاده هایش هم ماشین به ندرت تردد می کند، چه برسد به اینکه یک ماشین در حیاط مدرسه باشد. حدس می زدم از...
-
119. عیدی
سهشنبه 18 مهر 1402 19:04
بیست و هشتم اسفند بود، داشتم از پنجره کلاس به برف زیبایی که می آمد، نگاه می کردم. انصافاً آسمان هم حتی در این روزهای آخر سال، دست از کارش بر نمی دارد و وظیفه اش را به نحو احسن انجام می دهد، و من هم همچنین. امروز برای جمع بندی قبل از شروع تعطیلات نوروز برای هر سه کلاس امتحان گذاشته بودم، بیست نمره ای و در سه صفحه، گفته...
-
118. احتمال
سهشنبه 18 مهر 1402 19:03
یکی از درس هایی که وقتی به آن می رسم، حتماً باید به صورت عملی در کلاس تدریس کنم، احتمال است. مخصوصاً احتمال رو یا پشت آمدن در پرتاب یک سکه. معمولاً یک جلسه مانده به این موضوع به بچه ها می گویم که برای روز بعدی همه یک سکه پنج تومانی همراه داشته باشند، تاکید هم می کنم فقط پنج تومانی که کل کلاس یک دست باشند. اردیبهشت و...
-
117. نماینده
سهشنبه 18 مهر 1402 19:02
دیروز برف خیلی خوبی آمده بود و منطقه را کاملاً سپید پوش کرده بود. دلم برای مناظر زیبای زمستانی تنگ شده بود. دو هفته از زمستان گذشته بود و هنوز این دوستان نیامده بودند و همین تا حدی نگرانم کرده بود، تا دیروز که پربار از راه رسیدند. وقتی به بیرون نگاه می کردم انگار برف ها را یک استادکار ماهر با ماله صاف صاف کرده بود. تا...
-
116. تزریق
سهشنبه 18 مهر 1402 19:01
هفته دوم آبان بود و در یک غروب سرد از مدرسه وامنان به سمت کاشیدار به راه افتادم. امسال، هم در وامنان کلاس دارم و هم در کاشیدار، دو روز در اینطرف رودخانه و دو روز هم در آن طرف رودخانه درس می دهم. امشب در وامنان هیچکس از دوستان نمی ماند و فردا هم کاشیدار کلاس دارم، بهترین کار این است که امشب را میهمان دوستانم در کاشیدار...
-
115.از
سهشنبه 18 مهر 1402 19:00
باران از چهارشنبه است که همچنان می بارد. خدا را شکر که بعد از مدتی نسبتاً طولانی، این طبیعت تشنه حداقل دل سیر آب می نوشد و برای بهار سال بعد توشه ای می گیرد تا طراوت و سرزندگی را اگر بتواند، به نهایت برساند. می دانم که این باران در لطافت طبعش هیچ خلاف نیست، منبع رحمت و سرشار از برکت است، ولی کمی مرا دل آزرده کرده است،...
-
114. افطار
سهشنبه 18 مهر 1402 18:58
ماه رمضان در وامنان برای ما قواعد خاصی دارد. وقتی بعدازظهری هستیم و به خانه می رسیم، وقت زیادی تا اذان نیست و باید با حداقل ها و با حداکثر سرعت چیزی را برای افطار آماده کنیم. روزهایی که دوستان هستند مشکل خیلی کمتر است، چون هر کسی گوشه ای از کار را می گیرد و سفره تا حدی پر و پیمان می شود. نان و پنیر و گوجه فرنگی، سیب...
-
113. میهمان
سهشنبه 18 مهر 1402 18:57
برای این جمعه که در وامنان می ماندم، برنامه ای به اصطلاح سنگین ریختم. گلگشت را کمی طولانی تر و پر بار تر در نظر گرفتم. ابتدا به «شانه وین» می روم و در آن منطقه تا هر جایی که ممکن بود، پیش خواهم رفت. در مورد «سنگ لا پا » بسیار شنیده بودم و دوست داشتم آنجا را هم ببینم. می دانستم که زیاد از شانه وین دور نیست. به همین...
-
112. قطار
سهشنبه 18 مهر 1402 18:54
این بی نظمی هایی که در رفت و آمد داشتم دیگر قابل تحمل نبود. می بایست راهی پیدا می کردم تا از این بلاتکلیفی و باری به هر جهت بودن خارج می شدم. این بار همان تهران که بودم رفتم و برای برگشت خودم از گرگان به تهران برای دو هفته بعد بلیط قطار خریدم. سه شنبه ساعت 18:30 از گرگان حرکت می کرد و ساعت 5:00 صبح فردایش به تهران می...