-
81. خشکسالی
سهشنبه 18 مهر 1402 17:48
حاج منصور تمام کوچه پس کوچه های شهر را برای یافتن مسافران جا مانده طی می کرد. کوچه ای نبود که از آن نگذشته باشیم. تقریباً کل شهر و کوچه پس کوچه هایش را یک بار طواف کردیم. ولی متاسفانه خبری از مسافر نبود. حاجی حتی تا درب خانه می رفت تا شاید کسی را بیابد که قصد رفتن داشته باشد. نکته جالب برای من عدم اعتراض مسافران داخل...
-
80. دعا
سهشنبه 18 مهر 1402 17:47
سرما آرام آرام داشت به درونمان رخنه می کرد. حمید که لاغراندام بود تمام سر و صورتش را با شال پوشانده بود ولی باز هم می لرزید. من هم احساس می کردم پاهایم در حال یخ زدن است. از ساعت یک بعدازظهر در این برف و کولاک در کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین بودیم. حمید نگاهی به ساعت انداخت و اشاره کرد که برگردیم چون چیزی به تاریک شدن...
-
79. چراغ راهنما
سهشنبه 18 مهر 1402 17:45
وقتی باران شروع شد، از پنجره کلاس با تردید بیرون را نگاه می کردم. پیاده تا کاشیدار بروم یا صبر کنم و فردا صبح به سمت خانه حرکت کنم؟ هوا سرد نبود و بهار همه جا را سرسبز کرده بود. به این امید بستم که شاید تا ساعت دوازده که مدرسه تعطیل می شود، باران هم بند آید و من هم انشالله حتی به کاشیدار نرسیده ماشین گیر بیاروم و امشب...
-
78. زیر باران باید رفت
سهشنبه 18 مهر 1402 17:44
صبح وقتی بیدار شدم و از پنجره اتاق هوای بیرون را بررسی کردم خبری از ابرهای سیاه نبود، به نظرم این ابرهای خاکستری در ارتفاعی بالاتر از آن بودند که بخواهند باران ببارند. به همین خاطر خیالم راحت شد که امروز تا «نراب» می خواهم پیاده بروم، مشکلی پیش نخواهم آمد. از بین بچه ها که همه خواب بودند آرام آرام حرکت کردم و به اتاق...
-
77. عقل
سهشنبه 18 مهر 1402 17:43
برف دیشب چنان سنگین بود که حدود بیست یا سی سانتی متر نشسته بود. ولی امروز صبح آسمان صاف بود و مناظر زیبای اطراف چنان مرا وسوسه می کرد که دوربین را بردارم و بزنم به کوه ودشت. عقل می گفت که در این وضعیت تنها نباید جایی رفت، چون حسین دیروز به خاطر کلاس ضمن خدمت به شهر رفته بود. پس بنابه گفته عقل می بایست جوانب احتیاط را...
-
76. چهل تا گرگ
سهشنبه 18 مهر 1402 17:42
لباسش که مانند پوستین بود زیر برف کاملاً سفید شده بود. صورتش از سرما کاملاً سرخ بود و خیلی سنگین راه می رفت. هیبت بزرگش وقتی مقابل در رسید بیشتر جلوه گر شد. با صدایی گرفته سلامی آرام کرد و مستقیم به کنار بخاری دفتر رفت. می شد به راحتی فهمید با این همه لباس باز هم سرمای هوا تا حدی آزارش داده است.چند دقیقه ای کنار بخاری...
-
75. شیر
سهشنبه 18 مهر 1402 17:40
شب خواب بدی دیده بودم و اصلاً حالم خوب نبود، نگران بودم و دلشوره عجیبی در من بود،صبح وقتی بیدار شدم اصلاً دل و دماغ مدرسه رفتن نداشتم.وقتی به حیاط رفتم،دیدم دیشب برف سنگینی آمده و تقریباً تا زانو برف روی زمین نشسته است.این مقدار برف کمی آن حال بد را از من دور کرد ولی در اعماق وجودم همچنان بلوایی بر پا بود. به همراه...
-
74. داماد
سهشنبه 18 مهر 1402 17:39
حدود دو ساعتی بود که از پشت وانت حاج مصطفی پیاده شده بودم و در کنار پاسگاه تیل آباد منتظر ماشین بود. نیامدن هیچ ماشینی مرا نگران کرده بود که نکند گردنه بسته شده و همه ماشین ها پشت کولاک برف گیر افتاده باشند؟ با این بادی که اینجا می وزد، حتماً در خوش ییلاق طوفانی به پا شده که طبق معمول همه برف ها را به وسط جاده کشانده...
-
73. شهردار
سهشنبه 18 مهر 1402 17:38
حسین اعصابش کاملاً به هم ریخته بود ، می گفتم این وضع خانه و اتاق نمی شود .اینقدر به هم ریخته و کثیف !! درست است که ما چهار تا جوان مجرد هستیم و صبح تا شب دو شیفت مدرسه ایم ولی این دلیل نمی شود که اینقدر اوضاع اتاقمان بد باشد.البته به نظر من آن طور هم که می گفت بد نبود، اتاق کمی به هم ریخته بود، ولی کثیف نبود .حسین...
-
72. رودخانه
سهشنبه 18 مهر 1402 17:37
هوا سرد ولی کاملاً صاف بود،هیچ ابری حتی در دوردست ها هم مشاهده نمی شد.در مسیر وامنان به کاشیدار بودم و بسیار امید داشتم که ماشین گیر بیاورم و حداقل این هفته چندساعتی بیشتر در خانه و کنار خانواده باشم.وقتی به کنار درخت سنجد کنار مسیر میان بر رسیدم و نگاهی به افق غرب انداختم خوشبختانه خبری از ابرها نبود ،چندین بار...
-
71. جعفر جعفر
سهشنبه 18 مهر 1402 17:36
امتحانات نوبت اول تازه تمام شده بود.برای شروع کلاس ها در هوایی سرد و برفی آنچنان که باید و شاید انرژی ای نداشتم،هم ما و هم بچه ها دوست داشتیم چند روزی تعطیلات زمستانی داشته باشیم تا خستگی این چهار ماه را برطرف کنیم، ولی چه فایده که درست از فردای آخرین روز امتحانات باید کلاس ها را شروع می کردیم.به همراه مدیر و حسین و...
-
70. تلویزیون
سهشنبه 18 مهر 1402 12:18
حمید ماشین پدرش را آورد و چنان با شور و شوق تلویزیون بیست و شش اینچ پارس فینگرتاچ را پشت وانت مزدا سوار کردیم تا آن را به وامنان ببریم ،که انگار می خواهیم خود صدا وسیما را به روستا ببریم. تلویزیون آنقدر سنگین بود که حمید گفت نیازی به بستن ندارد،طوری رانندگی می کنم که هیچ آسیبی به آن نرسد، تلویزیون را در گوشه ای...
-
69. حرفه و فن
سهشنبه 18 مهر 1402 12:17
هفته آخر فروردین بود، طبق برنامه ریزی ام ،روز شنبه باید در کلاس سوم درس سنگین قضیه تالس را می گفتم.معمولاً درسهای هندسه که محاسبات دارند برای بچه ها کمی سخت است و فهماندن درست مطالب انرژی زیادی می خواهد.دانش آموز هم باید موضوع را درک کنند هم ضلع ها و نسبت هایشان را تشخیص دهند و هم محاسبات را درست انجام دهند. زنگ سوم...
-
68. ولش کن
سهشنبه 18 مهر 1402 12:16
چند سالی است که منشی حوزه امتحان نهایی سال چهارم دبیرستان هستم ، بعد از آن قضیه پاکت سوالات دقتم در کار بسیار بیشتر شد و تقریباً تمام فوت و فن هایش را یاد گرفتم. معمولاً کارها را در روز قبل تا حدی آماده می کردم و در روز امتحان فقط صورتجلسات را می نوشتم، به همین خاطر در مراقبت به همکاران کمک می کردم. این بار تعداد شرکت...
-
67. پلنگ مازندران
سهشنبه 18 مهر 1402 12:15
اهل بندپی شرقی بابل بود.اولین سالی بود که استخدام شده بود و مانند همه همکاران در سال اول خدمتش در اینجا، بُعد مسافت کاملاً حیرانش کرده بود.لهجه زیبای مازنی داشت و همانند همه مازندرانی ها بسیار مهربان و دوست داشتنی بود.لبخندخاصی هم همیشه بر لب داشت.از همان ابتدای سال در خانه ما سکنی گزید و شد همخانه ما.دبیر ادبیات و...
-
66. سوء سابقه
سهشنبه 18 مهر 1402 12:14
در مورد نازنین هر کاری از دستم برمی آمد انجام دادم تا بتواند روی پای خودش بایستد و ریاضی را خود حل کند و به این طریق بهتر یاد بگیرد ولی هر بار به دلیلی مرا در رسیدن به این هدف ناکام می گذاشت. استعدادش خوب بود ولی در جهتی دیگر، به جای اینکه بنشیند و فکر کند و ریاضی را حل کند ،فقط دنبال این بود که از جایی دیگر حل ها را...
-
65. صاعقه
سهشنبه 18 مهر 1402 12:11
اولین امتحان خرداد ماه ،ریاضی بود و در سالن صدای کسی در نمی آمد. چنان مراقبتی می کردم که بچه ها حتی جرات بلند کردن سرشان را هم نداشتند.ساعت یازده سومی ها آمدند و با نظم خاصی نشستند.وقتی داشتم برگه ها را توزیع می کردم ناگهان هوا تاریک شد ،وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم هجوم تمام عیار ابرهای سیاه را دیدم که با سرعتی...
-
64. یونس
سهشنبه 18 مهر 1402 12:09
آرام و منضبط بود ولی درسش زیاد خوب نبود و همیشه نمراتش لب مرز بود.در کلاس همیشه در گوشه ای،معمولاً کنار پنجره ساکت می نشست،اکثر اوقات هم نگاهش به بیرون کلاس بود و در طول کلاس چندین بار باید به او تذکر می دادم که حواسش به کلاس باشد.به یاد ندارم که صحبتی کرده باشد و حتی زمانی هم که برای حل سوالی پای تخته می آمد بسیار...
-
63. فصل آخر
سهشنبه 18 مهر 1402 12:08
بعد از یک ترم درس خواندن با اعمال شاقه در دانشگاه آزاد علی آباد حالا موسم امتحانات فرا رسیده بود.واقعاً این نیمسال اول برایم خیلی سخت گذشت.چهارشنبه حتماً باید به خانه می رسیدم ، چون پنج شنبه از هشت صبح تا شش غروب کلاس داشتم.یک بار همین چند هفته پیش به خاطر برف جاده بسته شد و پنجشنبه مجبور شدم یک راست از وامنان به...
-
62. سرسره
سهشنبه 18 مهر 1402 12:07
بارش شدید برف دیروز و صاف بودن هوای دیشب موجب شده بود که همه چیز یخ بزند، حتی بیست لیتری های آبی که در آشپزخانه بود منجمد شده بود،به همین خاطر آبی نبود صورتم را بشویم و هنوز احساس خواب آلودگی داشتم.امروز می بایست به نراب می رفتم.هفته ای دور روز باید مسافت وامنان تا نراب را پیاده می رفتم و برمی گشتم.همیشه پیاده روی در...
-
61. قورمه سبزی
سهشنبه 18 مهر 1402 12:06
خانه کنار حمام قدیمی جای دنج و ساکتی بود، یکی دو سالی است که در این خانه با حمید و سیدوحید زندگی می کنم. دیگر آقا نعمت و خانواده بسیار پر محبتشان در کنارم نیستند. واقعاً نبودشان را احساس می کنم.اوایل سخت بود ولی با گذر زمان به این شرایط هم عادت کردم.سید وحید و حمید از بهترین دوستانم هستند و بودن در کنارشان برای من...
-
60. پاکت سوالات
سهشنبه 18 مهر 1402 12:05
هفته های آخر سال تحصیلی به زحمت در حال گذر بودند.در دفتر مدرسه نشسته بودیم که آقای مدیر که تازه از شهر رسیده بود وارد شد.چهره اش کمی برافروخته بود و همین باعث شد که جرات نکنیم چیزی بپرسیم.زنگ بعد که کمی آرامتر شد، خودش سر صحبت را باز کرد که امسال حوزه امتحان نهایی چهارم دبیرستان را به مدرسه ما داده اند. به نظرم این...
-
59. اردو
سهشنبه 18 مهر 1402 12:04
هوا عالی بود وهمه چیز برای یک اردوی دانش آموزی مهیا. من و چند تن از همکاران صبح، زودتر به مدرسه آمده بودیم تا وسایل مورد نیاز را آماده کنیم.در دفتر مدرسه کاشیدار منتظر مدیر بودیم تا با وسیله نقلیه بیاید و بچه ها را بگیریم و ببریم در گوشه ای از این طبیعت زیبا گشت و گذاری داشته باشیم.البته برای من هنوز سوال مهم این بود...
-
58. آسمان شب
سهشنبه 18 مهر 1402 12:01
سه شنبه ها را اصلاً دوست ندارم، اول اینکه دوشیفت هستم و واقعاً خسته می شوم و دوم اینکه حسین صبح می رود و من تنها می مانم.روز در مدرسه چون سرگرم کلاسها هستم می گذرد.ولی شب ، تنهایی خیلی سخت می گذرد.معمولاً ضبط صوت ونوای استاد شجریان در این زمان همدم من است.البته گاهی هم رادیو گوش می دهم ، مخصوصاً رادیو فرهنگ وقتی عصر...
-
57. رد پا
سهشنبه 18 مهر 1402 12:00
هوای عالی اردیبهشت و مناظر زیبای اطراف وامنان ،در خانه ماندن را برایم حرام کرده بود، سعی می کردم روزهایی که فقط نوبت صبح کلاس دارم حتماً بعدازظهر را به گلگشت در زیبایی های اطراف روستا بگذرانم. حسین چند باری همراهی کرد ولی او بیشتر هدفش ورزش بود و من همیشه در برابر سرعت راه رفتن او مقهور بودم. من بیشتر می خواستم حس کنم...
-
56. استاد
سهشنبه 18 مهر 1402 11:59
پانزده سال تنهایی من در خانه ای محقر در روستایی دورافتاده که در میان کوه ها و دشت ها محصور بود با یک ضبط صوت کوچک و انبوهی از کاست ها و آلبوم های موسیقی گذشت.در بسیاری از لحظات که من بودم و خودم و یک اتاق تاریک ،فقط نوای موسیقی بود که آرامم می کرد و غم دوری را تا حدی تسکین می بخشید.درهمان سال اول آلبوم بوی باران استاد...
-
55. شقایق
سهشنبه 18 مهر 1402 11:57
هوای بهاری اردیبهشت و همچنین اوج طراوت و شادابی طبیعت چنان مستم کرده بود که اصلاً نمی توانستم بعدازظهر را که بیکار بودم در خانه بمانم.به همین خاطر تصمیم گرفتم گشتی در اطراف روستا بزنم و از این همه زیبایی بهره ای وافر ببرم.وقتی می خواستم از خانه بیرون روم آقا نعمت که در حیاط مشغول آماده کردن خوراک دام ها بود با همان...
-
54. انفجار
سهشنبه 18 مهر 1402 11:55
زمستان سخت گذشت و بهار طرب انگیز از راه رسید. همین دو هفته تعطیلات که در روستا نبودم کلاً قیافه همه چیز تغییر کرده بود.طراوت و شادابی از همه جا فوران می کرد.هوا عالی بود، نه سرد و نه گرم، صبح که از خواب بیدار می شدم و به روی ایوان می آمدم نسیم خنکی که از غرب می وزید واقعاً صورتم را نوازش می داد. همه چیز در حال نو شدن...
-
53. بخاری
سهشنبه 18 مهر 1402 11:53
از ساعت دوازده ظهر بود که یک ریز داشت برف می آمد. وقتی ساعت پنج از مدرسه تعطیل شدیم تا زانو در برف فرو می رفتیم و نکته جالب این بود که همچنان می بارید.به حسین گفتم درست است که این برف شور و نشاط می آورد ولی امیدوارم جاده را نبندد، من که چهارشنبه می روم خانه ،برای تو که فردا می خواهی بروی نگرانم. لبخند معنی داری زد و...
-
52. راهداری
سهشنبه 18 مهر 1402 11:52
دو روز پی در پی بود، که فقط داشت برف می بارید. ارتفاع کوچه ها حدود یک متری بالا رفته بود و داخل حیاط خانه ها برف همسطح سقف طبقه اول خانه ها شده بود. در روستا معمولاً خانه ها دو طبقه است،که طبقه هم کف معمولاً انبار یا طویله بود و محل زندگی اغلب در طبقه دوم ساختمان بود.خیلی برایم جالب بود که از روی ایوان به روی این برف...