-
203. عروسی
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:41
همیشه جمعه ها ساعت هشت شب بلیط قطار داشتم ولی این بار برای جمعه هشت صبح بلیط گرفته بودم، که همین موجب اعتراض مادرم شد و به من گفت: آخر پسر جان تو که هر دو هفته یک بار چهارشنبه صبح می رسی و جمعه غروب می روی و ما تو را زیاد نمی بینیم، این بار چرا زودتر می روی؟ کمی هم به فکر ما باش. این صحبت مادر لرزه بر اندامم انداخت و...
-
202. تازه کار
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:39
من و حسین و حمید و ابراهیم، ردیف کنار هم روی پله مغازه ای که بسته بود، نشسته بودیم و منتظر رسیدن مینی بوس حاج منصور بودیم. ساعت دوازده ظهر از گرگان حرکت کرده بودم و حالا که ساعت سه عصر بود هنوز از آزادشهر خارج نشده بودم. به خاطر نبودن سرویس در صبح شنبه مجبوریم که جمعه ها بعد از ظهر به وامنان برویم. عصر جمعه همین جوری...
-
201. واکسن
پنجشنبه 20 مهر 1402 18:00
وقتی ماشین لندرور وارد حیاط مدرسه شد، ولوله ای بین دانش آموزان به پا خاست. تا حد امکان از ماشین فاصله می گرفتند و خودشان را به دورترین نقطه می رساندند. تعداد زیادی هم به داخل کلاس ها برگشتند، حال هوای مدرسه اصلاً مثل سابق نبود و هیچ شور و شوقی در بین بچه ها دیده نمی شد، دیگر بازی نمی کردند و چهره هایشان نگران و مضطرب...
-
200. هرچه خدا بخواهد
سهشنبه 18 مهر 1402 23:06
آخرین فصل کتاب پایه هفتم آمار و احتمال است و معمولاً دانش آموزان این درس را خیلی خوب می فهمند و حل می کنند. با توجه به این موضوع خودم را آماده کردم که در این جلسه هر دو درس مربوط به احتمال را تدریس کنم تا کتاب تمام شود و علاوه بر این که خیالم راحت می شود، دو جلسه آخر بماند برای مرور و رفع اشکال. درس اول « احتمال یا...
-
199. استعداد
سهشنبه 18 مهر 1402 23:05
تا به حال این گونه خانواده ای ندیده بودم که بسیار مرتب به مدرسه بیاید و پیگیر درس فرزندش باشد. این مادر هر ماه حداقل دوبار فقط برای درس ریاضی می آمد و همیشه ام می گفت که به فرزندش سخت بگیرم که بهتر درس بخواند و من هم همیشه در جواب می گفتم که بیشتر از این دیگر سختگیری بلد نیستم، همین حالا هم بچه ها به خاطر این نظم خاصم...
-
198. کتک
سهشنبه 18 مهر 1402 23:04
اصلاً حالم خوب نبود و حوصله کلاس را نداشتم، با عصبانیت تمام وارد کلاس شدم و حتی جواب سلام بچه ها را هم ندادم. از دستشان دلم خون بود، سه ماه سرکلاسشان جان کنده بودم و هر آنچه در توان داشتم در آموزش آنها صرف کرده بودم، ولی آنها در جواب این همه سعی و تلاشم، نمراتی عجیب و غریب در امتحان کسب کرده بودند. از دیشب که این برگه...
-
197. ختم
سهشنبه 18 مهر 1402 23:03
پدر یکی از همکاران به رحمت خدا رفت، همه دوستان در مراسم تدفین شرکت کرده بودند و فقط من نتوانسته بودم بروم، به خاطر بیتوته در وامنان رفتن به این مراسم برایم ممکن نبود. چند روز بعد در دفتر مدرسه صحبت از مراسم هفتم بود، یکی از همکاران گفت که در اعلامیه ذکر شده که ختم ساعت دو تا چهار پنجشنبه در مسجد است و بعد از آن هم بر...
-
196. دیزل
سهشنبه 18 مهر 1402 23:02
با هزار بدبختی توانستم برای بیست و نهم بلیط قطار بگیرم. آن قدر راه آهن شلوغ بود که حدود دو یا سه ساعتی در صف بودم و اضطراب این که بلیط به من می رسد یا نه امانم را بریده بود. وقتی در صف بودم نکته جالبی که توجهم را جلب کرد این بود که هر کسی برای مقصدی مجزا بلیط می خواست، یکی تبریز و دیگری خوزستان و آن یکی هم که تسبیح به...
-
195. مختصات
سهشنبه 18 مهر 1402 23:00
مختصات از آن دسته درس هایی است که در عین سادگی، بیشتر بچه ها در آن دچار مشکل می شوند. نکته مفهومی خاصی ندارد و فقط قراردادی است برای بیان مکان با دو عدد، ولی بیشتر اوقات بچه ها جای طول و عرض را اشتباه می کنند و همین کار را برای آنها سخت می کند. براین اساس من هم در تدریس آن دچار مشکل می شوم و همیشه به دنبال راهی می...
-
194. امتحان ادبیات
سهشنبه 18 مهر 1402 22:58
بی نظمی در جلسه امتحان یکی از مواردی است که بسیار اعصابم را خرد می کند. همیشه وقتی مراقب هستم تمام سعیم این است که جلسه در سکوت مطلق باشد و تمرکز بچه ها به هم نریزد. وظیفه اصلی ما به عنوان مراقب جلوگیری از تقلب دانش آموزان است که این امر فقط در فضایی که مملو از نظم باشد محقق می شود، این نظم به نفع دانش آموزان است و به...
-
193. پرواز حجاج
سهشنبه 18 مهر 1402 22:57
ترافیک منتهی به فرودگاه مهرآباد واقعاً کلافه کننده بود، هواپیما مسیر از جده تا تهران را سه ساعته می پیماید ولی ما بعد از حدود دو ساعت هنوز از تهرانپارس به مهرآباد نرسیده ایم. فکر کنم اگر پیاده می آمدیم زودتر می رسیدیم، دیروز در سکوت و آرامشی مطلق، مسیر بین وامنان تا کاشیدار را پیاده طی می کردم و امروز در میان این همه...
-
192. لاسجرد
سهشنبه 18 مهر 1402 22:56
چند وقتی بود که گوشی تلفن همراه خریده بودم. برای سیم کارت یک میلیون تومان و برای گوشی دسته دوم آن دویست هزار تومان پرداخته بودم. با حقوق ماهی دویست و هشتاد هزار تومان این کار برای من حکم رفتن به زیر صفر را داشت. از تعاون اداره وام گرفته بودم و می بایست یک سال، ماهی نود هزار تومان قسط بپردازم. یک سال سخت در پیش داشتم،...
-
191. بخاری
سهشنبه 18 مهر 1402 22:55
پاییزی که این چنین شروع شده بود، خبر از زمستانی سرد و سخت می داد، هر روز بر سرمای هوا افزوده می شد و بارندگی ها هم شدت بیشتری می گرفت. البته خصلت کوهستان همین است و سرما زودتر خود را نشان می دهد. هنوز به انتهای پاییز نرسیده بودیم که برف خودی نشان داد و همچون نمک پاش، اندکی مزه زمستانی را بر زمین پاشید. هنوز چند هفته...
-
190. مستمر
سهشنبه 18 مهر 1402 22:54
هنوز به این که همراه من است، عادت نکرده بودم و بیشتر اوقات متوجه آن نمی شدم، آنقدر در جیبم لرزید که فهمیدم و مجبور شدم همان داخل اتوبوس واحد و در میان ازدحام جمعیت پاسخ بدهم. شماره ناآشنا بود و حدس زدم احتمالاً اشتباه گرفته است. خانمی بود که خیلی مودب حرف می زد، مشخصاتم را کامل گفت حتی تا شماره شناسنامه، خیلی تعجب...
-
189. پیرزن
سهشنبه 18 مهر 1402 22:53
پدر چند وقتی بود که حالش زیاد رو به راه نبود، از نامنظمی ضربان قلبش می گفت و همین ما را بسیار نگران کرده بود. بدون این که چیزی به ما بگوید، خودش به دکتری که یکی از بستگان معرفی کرده بود رفته بود و دکتر هم برای بررسی های بیشتر او را به کلینیکی مخصوص قلب که در بیمارستانی در خیابان ولیعصر قرار داشت، معرفی کرده بود. البته...
-
188. آقا اجازه ببخشید
سهشنبه 18 مهر 1402 22:52
خانه ای که در آن سال برای بیتوته کردن اجاره کرده بودیم، تقریباً کنار روستا بود. مقابلش دره ای بود سرسبز و پر درخت، دره ای که در راستای شمالی جنوبی قرار داشت و درون آن باغ های گیلاس و آلو چشم را نوازش می داد. ای کاش می شد در فصلی که درختان به بار می نشینند به داخل این باغ ها رفت و علاوه بر لذت دیداری، از طعم های...
-
187. خانه تکانی
سهشنبه 18 مهر 1402 22:51
جلو پنجره اتاق ایستاده بودم و داشتم بیرون را تماشا می کردم، در خانه های مقابل جنب و جوشی را مشاهده می کردم که واقعاً نشانه ای از زندگی بود، هفته های آخر اسفند بود و همه داشتند خانه هایشان را پاکیزه می کردند. چقدر فرش که بر پشت بام ها آویزان بود تا خشک شود و پنجره های باز خانه ها هم نشان از فعالیت های خاص درونشان می...
-
186. حواس
سهشنبه 18 مهر 1402 22:49
خستگی دوهفته ماندن در وامنان از یک طرف و تاخیر بسیار زیاد قطار و ترافیک وحشتناک راه آهن تا خانه از طرف دیگر، موجب شد که وقتی به خانه رسیدم دیگر رمقی نداشته باشم. آنقدر وضعیتم نابسمان بود که مادر گفت: اول دوشی بگیر تا سرحال شوی و بعد بیا تا صبحانه ای برایت آماده کنم، هرچند زمانش گذشته است ولی می دانم که به شدت گرسنه...
-
185. تبر
سهشنبه 18 مهر 1402 22:47
خوشبختانه این بار برای رفتن به کاشیدار تنها نبودم، حمید و علی هم همراهم بودند، آنها نیز کلاس هایشان تمام شده بود و می خواستند به شهر بازگردند. ساعت دوازده و نیم علی که در دبیرستان تدریس می کرد به ما ملحق شد و پیاده به سمت کاشیدار به راه افتادیم. همه در دل امید داشتیم که هرچه زودتر ماشین گیر بیاوریم و شب را در کنار...
-
184. آقای معاون
سهشنبه 18 مهر 1402 22:46
معاون مدرسه فردی بود منظم و مقرراتی، قدی نسبتاً بلند داشت و همه بچه ها از او حساب می بردند. امسال تازه به این منطقه آمده بود و هیچ کس او را نمی شناخت و او هم کسی را نمی شناخت، ابتدا فکر می کردم این غربت باعث کم حرفی اوست ولی بعد از مدتی فهمیدم کلاً فردی آرام و ساکت است و کمتر در جمع معلمان قرار می گیرد. بیشتر اوقات...
-
183. سفر
سهشنبه 18 مهر 1402 22:45
چهار شنبه عصر بعد از تعطیل شدن مدرسه، همه دوستان به خانه هایشان رفتند و من ماندم تنهای تنها، وقتی از درون مینی بوس سرویس معلمان برایم دست تکان دادند، همانجا دلم گرفت و در قعر تنهایی خودم غرق شدم. البته این تنهایی ها جزئ لاینفک زندگی من شده است و آرام آرام دارم به آن عادت می کنم. فکر کنم برای تنها زیستن در حال آماده...
-
182. اولیای دانش آموز
سهشنبه 18 مهر 1402 22:44
آنقدر هوا خوب بود که خیلی زودتر از وقت معمول از وامنان به راه افتادم و تمام مسیر تا کاشیدار را پیاده از جاده رفتم، طبیعت واقعاً بعد از بارندگی با طراوت می شود. زمین های خشک با همین باران سرحال شده بودند و درختان نیز از شادابی سر از پا نمی شناختند. رودخانه هم کمی جان گرفته بود و به نظر خروشان می رسید. البته این رود در...
-
181. مساحت
سهشنبه 18 مهر 1402 22:43
اولین بار بود که در کوپه همسفر خانم همراه ما بود، به رئیس قطار گفتم ولی متاسفانه جایی برای جا به جایی نبود. من بودم و دو تا دختر دانشجو که به همراه پدر یکی از آنها به گرگان می آمدند. من خیلی بیشتر از آنها معذب بودم، دخترها عادی بودند ولی پدر نگاه های معناداری به من می انداخت که بسیار سنگین بود، به همین خاطر از همان...
-
180. آب
سهشنبه 18 مهر 1402 22:42
کم آبی یکی از بزرگترین مشکلات روستاهای این منطقه است، متاسفانه در فصل تابستان و پاییز به اوج خود می رسد، صبح یک ساعت و عصر هم یک ساعت آب می آید. علت اصلی این بی آبی کمبود بارش و به تبع آن کاهش منابع زیرزمینی است، ضمناً استفاده از آب روستا جهت کشاورزی هم به شدت این مشکل می افزاید. سه چهار تا بیست لیتری که مخصوص ذخیره...
-
179. بازدید
سهشنبه 18 مهر 1402 22:39
بیست و یکم ماه رمضان بود، بعد از افطار شروع کردم به جمع آوری وسایلم، بلیط قطار گیر نیاورده بودم و مجبور بودم با اتوبوس بروم، وسیله ای که به کل از آن متنفرم، ساعت ده شب بلیط داشتم. واقعاً بعد از افطار فقط باید گوشه ای نشست و تلویزیون دید، اصلاً حس رفتن نداشتم ولی چاره ای هم نداشتم. ساعت نه شب بود که از خانواده خداحافظی...
-
178. شب عید
سهشنبه 18 مهر 1402 22:38
آخر سال اصلاً به خوبی نمی گذشت، مشکلاتی در خانه پیش آمده بود که همه ما را درگیر خود کرده بود، فشار روانی آن به یک طرف ولی فشار مالی آن بیشتر ما را در منگنه قرار داده بود، از حقوق چیز خاصی باقی نمانده بود، این دو هفته آخر سال را باید با ریاضت شدید اقتصادی طی کنم. تنها امیدم به همان دو ساعت اضافه کاری در هفته بود که بعد...
-
177. اکبر دایی
سهشنبه 18 مهر 1402 22:37
دو ساعت آخر کلاس نداشتم و حدود ساعت چهار از مدرسه بیرون آمدم. هوای عالی و لطافتی که باران دیروز به وجود آورده بود مجبورم کرد تا این موقعیت را از دست ندهم و مسیر جاده را در پیش بگیرم. تا روستایی بعدی فاصله چندانی نبود، حدود دو یا سه کیلومتر می شد که تصمیم گرفتم تا آنجا را پیاده طی کنم. حتی چند ماشین هم از کنارم گذشتند...
-
176. غبار
سهشنبه 18 مهر 1402 22:34
جاده ای که در هر ساعت به زحمت یک تراکتور از آن عبور می کرد، حالا شده بود اتوبان، ماشین بود که به سرعت می گذشت. این اتفاق چند روزی است که رخ داده و این منطقه دورافتاده را به شاهراهی برای عبور وسایل نقلیه تبدیل کرده است. نامعلوم بودن علت، تعجب ما و اهالی را برانگیخته بود. این جاده خاکی و تا حدی ناهموار اصلاً کشش این همه...
-
175. شاگرد شوفر
سهشنبه 18 مهر 1402 22:33
یک ساعت و نیم انتظار در کنار پاسگاه تیل آباد در هوایی بسیار سرد، عبور نکردن حتی یک ماشین به دلیل بسته بودن جاده، غروب خورشید در پشت کوه های سر به فلک کشیده، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا اوضاع مرا بسیار به هم بریزند. آرام آرام لرزه بر اندام افتاده بود، نمی دانم از سرما بود یا نگرانی و ترس، اگر جاده باز نشود شب...
-
174. آقا امیر
سهشنبه 18 مهر 1402 22:32
برگه به دست وارد دفتر شدم، امروز از هر سه کلاس می بایست امتحان بگیرم. روی همان میز کنار در ورودی دفتر، برگه ها را مرتب کردم و در کاوری گذاشتم. آنچنان حواسم به برگه ها بود که آقایی را که روی صندلی نشسته بود ندیدم. وقتی با صدای آرام به من سلام گفت، کلی خجالت کشیدم و جواب سلامش را با عذرخواهی دادم. بعد از خوش و بش مختصری...