-
178. شب عید
سهشنبه 18 مهر 1402 22:38
آخر سال اصلاً به خوبی نمی گذشت، مشکلاتی در خانه پیش آمده بود که همه ما را درگیر خود کرده بود، فشار روانی آن به یک طرف ولی فشار مالی آن بیشتر ما را در منگنه قرار داده بود، از حقوق چیز خاصی باقی نمانده بود، این دو هفته آخر سال را باید با ریاضت شدید اقتصادی طی کنم. تنها امیدم به همان دو ساعت اضافه کاری در هفته بود که بعد...
-
177. اکبر دایی
سهشنبه 18 مهر 1402 22:37
دو ساعت آخر کلاس نداشتم و حدود ساعت چهار از مدرسه بیرون آمدم. هوای عالی و لطافتی که باران دیروز به وجود آورده بود مجبورم کرد تا این موقعیت را از دست ندهم و مسیر جاده را در پیش بگیرم. تا روستایی بعدی فاصله چندانی نبود، حدود دو یا سه کیلومتر می شد که تصمیم گرفتم تا آنجا را پیاده طی کنم. حتی چند ماشین هم از کنارم گذشتند...
-
176. غبار
سهشنبه 18 مهر 1402 22:34
جاده ای که در هر ساعت به زحمت یک تراکتور از آن عبور می کرد، حالا شده بود اتوبان، ماشین بود که به سرعت می گذشت. این اتفاق چند روزی است که رخ داده و این منطقه دورافتاده را به شاهراهی برای عبور وسایل نقلیه تبدیل کرده است. نامعلوم بودن علت، تعجب ما و اهالی را برانگیخته بود. این جاده خاکی و تا حدی ناهموار اصلاً کشش این همه...
-
175. شاگرد شوفر
سهشنبه 18 مهر 1402 22:33
یک ساعت و نیم انتظار در کنار پاسگاه تیل آباد در هوایی بسیار سرد، عبور نکردن حتی یک ماشین به دلیل بسته بودن جاده، غروب خورشید در پشت کوه های سر به فلک کشیده، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا اوضاع مرا بسیار به هم بریزند. آرام آرام لرزه بر اندام افتاده بود، نمی دانم از سرما بود یا نگرانی و ترس، اگر جاده باز نشود شب...
-
174. آقا امیر
سهشنبه 18 مهر 1402 22:32
برگه به دست وارد دفتر شدم، امروز از هر سه کلاس می بایست امتحان بگیرم. روی همان میز کنار در ورودی دفتر، برگه ها را مرتب کردم و در کاوری گذاشتم. آنچنان حواسم به برگه ها بود که آقایی را که روی صندلی نشسته بود ندیدم. وقتی با صدای آرام به من سلام گفت، کلی خجالت کشیدم و جواب سلامش را با عذرخواهی دادم. بعد از خوش و بش مختصری...
-
173. صد و نوزده
سهشنبه 18 مهر 1402 22:31
کلاس غرق درس بود. رابطه های تالس را می گفتم، قدم به قدم جلو می رفتم و سعی می کردم که بچه ها ابتدا مفهوم را درک کنند بعد به تکنیک برسند. همانطور که از نام این درس مشخص است، رابطه های بین اضلاع مورد بررسی قرار می گیرد، ولی قبل از رسیدن به فرمول حتماً باید مفهوم برای بچه ها باز شود. به طور کلی در روش تدریسم سعی می کنم تا...
-
172. انشا
سهشنبه 18 مهر 1402 22:29
مراقبت در جلسه امتحان انشا یکی از راحت ترین مراقبت ها است، چون هیچ سوالی نیست که کسی از روی دیگری بنویسد و همه مشغول نوشتن متن خود هستند. به همین خاطر مراقبت در این درس علاوه بر سهولت، کسل کننده هم هست. مانند همیشه مقابل تخته سیاه ایستاده بودم و بچه ها را کاملاً زیر نظر داشتم. همه سر در برگه های خود داشتند و در حال...
-
171. موتور سواری
سهشنبه 18 مهر 1402 22:27
مهدی که ما معمولاً سامورایی صدایش می کردیم. از هوکایدو که محل زندگی اش بود! تا کاشیدار که با ما بیتوته داشت را با موتور سیکلت معروفش می آمد. موتوری بسیار قوی و بزرگ و البته قدیمی با صدایی خاص که از کیلومترها قابل تشخیص بود. مسافتی بالغ بر هفتاد کیلومتر را آن هم در مسیری کوهستانی و پر پیچ و خم، که بخش عمده آن صعب...
-
170. نمره
سهشنبه 18 مهر 1402 22:26
یکی از بدترین زمانها برای من در طول سال تحصیلی زمانی است که لیست های نمرات را تکمیل می کنم، گاهی در مورد بعضی از دانش آموزان حالم بد می شود که باید نمره ای بسیار پایین برای آنها ثبت کنم. دلم نمی خواهد تجدید شوند ولی عملکردشان چنان ضعیف است که هیچ کاری نمی شود انجام داد. چقدر به این بچه ها تاکید می کردم که تمرین ها را...
-
169. گرمسار
سهشنبه 18 مهر 1402 22:25
اوایل اردیبهشت بود و شب هنگام در وامنان دوستان در کنار هم نشسته بودیم و از هر دری حرف می زدیم. صحبت از کتاب و نمایشگاه کتاب شد که معمولاً اواسط اردیبهشت در تهران شروع به کار می کند، حمید پیشنهاد داد که همه با هم یک سری به آن بزنیم. در ابتدا فکر کردم در حد حرف است ولی وقتی فردای آن روز دوستان سهم بلیط رفت و برگشت خود...
-
168. خانه تکانی
سهشنبه 18 مهر 1402 22:23
هفته آخر اسفند ماه بود و بچه ها با غرغر به مدرسه می آمدند و هرچه به روزهای پایانی سال بیشتر نزدیک می شدیم میزان اعتراض هایشان نیز بیشتر می شد. البته آمار غایب ها هم قابل توجه بود، برای این که هم جلو این از مدرسه رفتن های بی حساب و کتاب را بگیرم و همچنین در پایان اسفند و قبل از تعطیلات نوروز یک دوره کامل درسها را کرده...
-
166. عکس2
سهشنبه 18 مهر 1402 22:20
دیگر مرا با دوربینم می شناختند. همیشه و همه جا دوربین همراه بود، کار به جایی رسیده بود که هر هفته حداقل یک حلقه سی و شش تایی را مصرف می کردم. گاهی اتفاق می افتاد در مسیر بازگشت از نراب به خانه وقتی هوا در هنگام غروب کاملاً قرمز می شد. همان بالای تپه نراب روی تخته سنگی می نشستم و منتظر بودم تا خورشید به افق برسد و...
-
165. عکس1
سهشنبه 18 مهر 1402 22:16
شش ماه پس اندازم را که با زحمت بسیار آن را جمع کرده بودم و حدود سی و پنج هزار تومان شده بود را در جیبم گذاشتم و به خیابان ناصرخسرو رفتم تا یک دوربین عکاسی بگیرم. مدت ها است این فکر در ذهنم در حال رفت و آمد است که ای کاش من هم دوربینی داشتم تا بتوانم با آن عکاسی کنم، به این کار بسیار علاقه دارم. ضمناً خیلی دوست داشتم...
-
164. نان
سهشنبه 18 مهر 1402 22:15
خسته و کوفته با کوله باری که به نظر من حدود یک تن وزن داشت، آخر به مقصدمان که منطقه ای محصور در میان کوه های سربه فلک کشیده بود، رسیدیم. حدود دو ساعتی بود که مسیر مال رویی که شیب بسیار تندی هم داشت را طی کرده ایم تا به اینجا برسیم. از دوستان می خواستم آرام تر حرکت کنند تا من هم بتوانم پا به پای آنها بیایم، ولی آنها...
-
162. تاج
سهشنبه 18 مهر 1402 22:11
مانند همه صبح های شنبه، هر چهار نفر روی صندلی های جگرکی کوچه مهدیه نشسته بودیم و منتظر آماده شدن جگرهایمان بودیم. سالهاست که مشتری این جگرکی هستیم و قبل از سوار شدن به سرویس معلمان صبحانه ای جانانه میل می کنیم. تمام سختی های صبح زود بیدار شدن و این همه راه تا آزادشهر آمدن را همین چند سیخ جگر که با دوستان می خوردیم،...
-
161. کابوس
سهشنبه 18 مهر 1402 22:10
«نکته: این خاطره مربوط به روزهای زرد پاییز سال هزار و چهارصد و یک می باشد.» صبح با صدای بیدارباش گوشی تلفن همراه بیدار شدم. وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم هوا هنوز گرگ و میش بود و زمین از بارانی که دیشب باریده بود، خیس و نمناک بود. وقتی پنجره را باز کردم هوای سرد بیرون، انرژی تازه ای به من داد. بعد از شستن سر و...
-
160. قرص
سهشنبه 18 مهر 1402 21:54
زنگ تفریح بود و داخل دفتر کنار بخاری در حال گرم شدن بودیم که یکی از بچه ها با هیجان وارد دفتر شد و گفت: آقا اجازه آمبولانس آمده تو حیاط مدرسه. هنوز کلامش منعقد نشده بود که خیل بچه ها به دفتر سرازیر شد که همه می گفتند: آقا اجازه آمبولانس. به همراه مدیر که کاملاً تعجب کرده بود به حیاط مدرسه رفتیم. برفی که از چند ساعت...
-
159. تعقیب
سهشنبه 18 مهر 1402 21:53
ظهر پنجشنبه بود و شوق به خانه رفتن، این بار با بودن ماشین دکتر خیالمان آسوده بود. می دانستیم از همان مقابل مدرسه سوار خواهیم شد و بدون حتی یک دقیقه انتظار و معطلی به سمت آزادشهر به راه خواهیم افتاد. دکتر، مدیر مدرسه بود و چون دانشجوی دامپزشکی بود او را اینچنین خطاب می کردیم. این هفته ماشین پدرش را قرض گرفته بود و با...
-
157. گاز اشک آور
سهشنبه 18 مهر 1402 21:48
شنیده بودم جمعه در کوی دانشگاه تهران اتفاقاتی افتاده است. اخبار صدا و سیما که چیز خاصی نمی گفت و هیچ رسانه دیگری هم برای کسب اطلاعات بیشتر نداشتم. یک شنبه از آقای همسایه شنیدم که انگار دانشجویان در خوابگاهشان برای اعتراض به بستن روزنامه سلام و همچنین قانون جدید مطبوعات تحصن کرده بودند که عده ای از بیرون به آنها حمله...
-
156.1. روزگار تلخ
سهشنبه 18 مهر 1402 21:47
هرچه تلاش می کنم تا به حالت عادی بازگردم و نوشتن خاطرات را ادامه دهم، نمی توانم. در دو هفته قبل هم نوشته هایم انعکاسی از شرایط روز بود. وقتی به اطرافم نگاه می کنم، کوه هایی از خشم را در رفت و آمد می بینم. کسی دیگر تاب تحمل دیگری را ندارد. دیگر حال کسی خوب نیست. دیگر قادر نیستیم گفتگو کنیم. هرچه می گوییم، جوابمان را...
-
156. نظم
سهشنبه 18 مهر 1402 21:46
به پیشنهاد یکی از همسایگان که دبیر بود، قرار شد روزهای پنجشنبه که در شهر هستم، در مدرسه آنها کلاس تقویتی ریاضی برگزار کنم. با مدیر مدرسه صحبت کردم و قرار شد کلاس های سوم راهنمایی را من تدریس کنم. از همان ابتدا گفتم که من پایه ای کار می کنم و در فکر رفع مشکلات اساسی بچه ها هستم، از من آموزش تست زدن یا برای نمونه و...
-
155. ادامه تحصیل
سهشنبه 18 مهر 1402 21:44
اخلاق و رفتارش بیشتر شاخص بود تا درسش، تا کنون دانش آموزی مانند او ندیده بودم، شخصیتش کاملاً شکل گرفته بود و خیلی بیشتر از سنش می فهمید و رفتار می کرد. در صحبت کردنش ادب و احترام موج می زد. حتی با همکلاسی هایش هم بسیار مودبانه رفتار می کرد. واقعاً نمونه ای بود که همتایش را به سختی می توان یافت. درسش هم در حد عالی بود،...
-
154. ارزشیابی
سهشنبه 18 مهر 1402 21:43
آقا محمود که چند سالی مدیر مدرسه دخترانه بود، به گرگان انتقالی گرفت و رفت. واقعاً در این مدت که با ایشان بودم از هر جهت در نهایت کمال بود، هم کارش هم اخلاقش و هم رفتارش عالی بود. در زمان کار و مدرسه جدی بود و در اوقاتی هم با شوخ طبعی با ما رفتار می کرد. دانش آموزان نیز بسیار او را دوست داشتند. واقعاً رفتنش برای ما یک...
-
153. عمل و عکس العمل
سهشنبه 18 مهر 1402 21:41
از امسال برنامه کلاسهایم جوری شد که هفته ای دو روز باید با مهدی به روستای نراب می رفتیم. برای من زیاد مهم نبود، چون سالهاست به پیاده روی بین این روستا ها خو گرفته ام. اصلاً اگر روزی شش یا هفت کیلومتر در رفت و آمد بین روستاها نباشم، آن روز را به حساب نمی آورم. ولی مهدی اعصابش خیلی به هم ریخته بود. البته حق هم داشت دو...
-
152. املا
سهشنبه 18 مهر 1402 21:40
چند سالی است که خرداد ماه در زمان امتحانات ثلث سوم در مدرسه بیتوته می کنم. همه همکاران خانه ها را تحویل می دهند و با سرویس سوالات امتحان نهایی رفت آمد می کنند و من که خانه ام بسیار دور است مجبور به ماندن در مدرسه هستم. امسال در مدرسه کاشیدار اقامت گزیدم که تقریباً بیرون روستا بود و کنار جاده قرار داشت. مانند سالهایی...
-
151. مختلط
سهشنبه 18 مهر 1402 21:39
از همان سال اولی که به وامنان آمده ام، تمام بیست و چهار ساعت تدریسم در دو مدرسه پسرانه و دخترانه بود. دو روز به بالاترین نقطه روستا که مدرسه دخترانه بود می رفتم، دو روز هم در مدرسه پسرانه که درست وسط روستا است تدریس می کردم. چند سالی است به همین روال عادت کرده ام. پارسال هم که مرا به کاشیدار انداختند، باز همین برنامه...
-
150. زیرنویس
سهشنبه 18 مهر 1402 21:30
هر چهار نفر جلوی تلویزیون ایستگاه راه آهن تهران خشکمان زده بود. صدایی از تلویزیون نمی شنیدیم ولی زیرنویس را با دقت می خواندیم و همه در بهت خبری که می دیدیم، فرو رفته بودیم. نفسمان در سینه حبس شده بود و هیچ حرکتی نمی توانستیم بکنیم. بعد از چند دقیقه که به خودمان آمدیم اولین چیزی که به ذهنمان رسید تلفن بود، چنان دوان...
-
149. کوه قاف
سهشنبه 18 مهر 1402 21:29
برای جمعه از همان ابتدای هفته برنامه ریزی کرده بودم. صبح اول وقت به سیب چال می روم و از آنجا راهی «چشمه اجاق» می شوم و در آن حوالی پرسه می زنم و گشت و گذاری در دل کوه ها و تپه های دل انگیز می کنم و عصر هم به خانه بر می گردم. فقط امیدوار بودم که باران نیاید، تنها چیزی که مرا زمین گیر می کند باران است. برف باشد می روم...
-
148. کتاب
سهشنبه 18 مهر 1402 21:28
اولین باری بود که از آزادشهر بلیط اتوبوس گرفته بودم و ساعت نه شب مقابل دفتر کوچک تعاونی یک منتظر نشسته بودم. باران شروع به باریدن گرفت و همین مرا نگران کرد که احتمالاً در امامزاده هاشم پشت برف گیر خواهیم افتاد. برایم جالب بود که اتوبوس از گنبد می آمد و نیمی از صندلی ها هم پر بود. مسافران آزادشهر که سوار شدند هنوز یک...
-
147. اسکادران
سهشنبه 18 مهر 1402 21:27
آخرین ماه پاییز بود و هوا به نهایت سرد، وقتی از مدرسه نراب به سمت وامنان پیاده به راه افتادم، برای رسیدن به خانه دو مسیر در پیش رو داشتم. اگر مسیر میان بر را انتخاب می کردم، می بایست شیب تند دره را به پایین می رفتم و بعد از گذر از رودخانه، مسافتی نسبتاً طولانی را طی می کردم تا به دره قبل از وامنان برسم. که البته عبور...