-
268. ورسک
پنجشنبه 11 بهمن 1403 10:00
پیشرفت یخ زدگی را کاملاً در پاهایم احساس می کردم، تقریباً به حوالی زانو رسیده بود. حمید می گفت: در جا حرکت کن و یا چند قدمی به راست و چپ برو، ولی در زیر کلبه کل ممد جایی برای حرکت دو نفر وجود نداشت. در زیر این بارش شدید برف به گوشه این کلبه پناه آورده بودیم. از ساعت دوازده ظهر که از مدرسه تعطیل شدیم تا حالا که ساعت...
-
267. ضمن خدمت
پنجشنبه 4 بهمن 1403 10:00
در دفتر نشسته بودیم که آقای مدیر بخشنامه ای روی میز گذاشت و به همکاران گفت: لطفاً بخوانید و فرمش را پر و امضا کنید. تا به حال ندیده بودم که باید بخشنامه را امضا کنیم، همیشه می خواندیم و می گذشتیم. همین گفته آقای مدیر باعث شد حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شود و زودتر از همه برگه بخشنامه را بگیرم تا ببینم چه خبری در آن...
-
266. تخته سیاه
پنجشنبه 27 دی 1403 10:00
نوشتن روی این تخته سیاه کاری بود صعب و دشوار و از آن دشوارتر پاک کردن آنچه روی آن نوشته شده بود. آن قدر پستی و بلندی و خراشیدگی داشت که به راحتی می شد جغرافیا و ناهمواریهای زمین را روی آن تدریس کرد. در شمال آن سلسله جبالی بود که نوک قله هایش همیشه سپید بود و هیچ گاه پاک نمی شد، در مغرب آن دره ای عمیق وجود داشت که گذر...
-
265. دستشویی
پنجشنبه 20 دی 1403 10:00
یکی از مهمترین قانون های کلاس من، عدم ورود یا خروج دانش آموزان بعد از حضور من در کلاس است. در این مورد بسیار سخت گیر هستم و نمی گذارم نظم کلاسم با این رفت و آمدهای بی مورد برهم بخورد. در موارد خاص برای اجازه ورود دادن به دانش آموز فقط یک راه وجود دارد، حتماً باید از مدیر مدرسه برگه ای که بیانگر علت تاخیرش در حضور کلاس...
-
264. دعوا
پنجشنبه 13 دی 1403 10:00
هنوز آقای مدیر نرسیده بود و مقابل در سالن منتظر ایستاده بودم. داشتم به دوردستها نگاه می کردم و کوههای سر به فلک کشیده را که مانند همیشه نمی گذاشتند ابرها از رویشان عبور کنند را نظاره می کردم. خشکی این طرف همیشه در گرو قد بلند این کوه ها است. سالیان متمادی است که ابرها و این کوه ها سر دعوا با هم دارند، به ندرت کار به...
-
263. پدر و مادر
پنجشنبه 6 دی 1403 10:00
آخرین چهارشنبه قبل از امتحانات نوبت اول، خسته از دو شیفت مدرسه و سرو کله زدن با بچه ها و کلی معطلی برای یافتن ماشین، اذان مغرب شده بود که به تیل آباد و جاده اصلی رسیدم. کنار پاسگاه منتظر بودم تا شاید ماشینی بیاید و مرا به شاهرود ببرد. انتظار در هوایی سرد که سوز آن تا مغز استخوان نفوذ می کند کاری بس دشوار است. در...
-
262. قهر
پنجشنبه 29 آذر 1403 10:00
خسته شده بودم، کلافه شده بودم، نمی دانستم چه کار باید کنم؟ هر چه در توان داشتم را انجام داده بودم ولی هیچ راهی برای برون رفت از این وضعیت نابسامان برایم باز نشده بود. به هر دری می زدم بسته بود و با هیچ کلیدی هم باز نمی شد. همچون سربازی بودم که هر چه اسلحه داشت استفاده کرده بود و دشمن حتی خم به ابرو نیاورده بود. وضعیت...
-
۲۶۱. چغول چاق
پنجشنبه 22 آذر 1403 10:00
آن قدر این چهارپایه ای که رویش نشسته بودم نامتعادل بود که در این پیچ و خم های جاده به شدت به این طرف و آن طرف خم می شدم. چنان محکم صندلی های اطراف را گرفته بودم که دیگر دست هایم بی حس شده بود. در پاهایم نیز احساس درد می کردم، چون مجبور بودم با فشاری مضاعف خود را در خلاف جهت پیچ ها نگاه دارم. بعد از گذر از گردنه خوش...
-
260. دقت
پنجشنبه 15 آذر 1403 10:00
بعد از آن همه اتفاقات عجیب و غریب و سریع که در ایستگاه راه آهن گرگان برایم پیش آمد، بعد از سوار شدن به قطار وقتی به کوپه رسیدم فقط به آن سرباز فکر می کردم که اگر نبود، من با وجود این که ساعت ها در ایستگاه بودم از قطار جا می ماندم. کار بزرگ این سرباز هیچگاه از ذهنم پاک نخواهد شد و حتماً دفعه بعد از او تشکری جانانه...
-
259. سرباز
پنجشنبه 8 آذر 1403 10:00
مینی بوس حاج منصور حتی یک میلی متر هم جا نداشت چه برسد به این که برای یک مسافر به اندازه من جا باشد. با اوضاعی که من در این مینی بوس می دیدم، میزان باری که داخلش بود از یک تریلی هم بیشتر بود. خدا را شکر که ابتدای جاده سرازیر است وگرنه بعید می دیدم این ماشین با چنین وزنی بتواند حرکت کند. حاج منصور با سلام و صلوات...
-
258. تغذیه
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:22
وقتی آقای مدیر نگاهش به آخرین برگ بخشنامه ها افتاد لبخندی بر لبانش شکفت. با توجه به شخصیتی که از ایشان می شناختم، لبخند به ندرت در صورتش نقش می بست، پس باید خبر مهم و خوشحال کننده ای در این بخشنامه باشد که ایشان این گونه واکنش نشان داده اند. به همین خاطر کمی به خودم جرات دادم و از آقای مدیر پرسیدم که در بخشنامه چه...
-
257. امتحان نهایی
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:21
در آن سال برای روستاهایی که در دهنه بالا بودند، فقط یک حوزه امتحان نهایی چهارم دبیرستان تعیین کرده بودند و این حوزه در دبیرستان وامنان بود و بچه های کاشیدار باید به اینجا می آمدند. بعد از چند سالی که من پیاده بین این دو روستا رفت و آمد می کردم، حالا چند روزی هم باید دانش آموزان کاشیداری این کار را انجام دهند. کاری که...
-
256. هکتار
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:21
هندسه و مخصوصاً سطح و حجم از آن دسته درس هایی است که تدریس آن انرژی بسیار می برد. نمی دانم چرا بچه ها در یادگیری مساحت مشکل دارند و نمی توانند رابطه آنها را به ذهن بسپارند، مفهوم آن را خوب درک نمی کنند و اصلاً نمی دانند که پسوند مربعی که به واحد افزوده می شود برای چیست؟ در محاسبات هم مشکل زیاد دارند و حتی نمی دانند در...
-
255. قند خون
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:20
وقتی از پشت وانت پیاده شدم کاملاً منجمد شده بودم، برای اولین بار تا شاهرود را در این هوای سرد پشت وانت آمده بودم، کاری که با عقل جور در نمی آید ولی من از روی ناچاری انجامش داده بودم. درست که پشت وانت با چادر پوشانده شده بود ولی از تیل آباد تا شاهرود تحمل شرایط سخت پشت وانت واقعاً غیرممکن بود. به زحمت می توانستم روی...
-
254. مهندس
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:20
در طول شش ماه به هر سختی ای بود توانستم ده هزار تومان پس انداز کنم، حقوقم کفاف زندگی در روستا و رفت و آمدهای تا تهران را به زور می داد. با این پول به خیابان جمهوری رفتم و کلی گشتم تا بتوانم رادیو ضبطی مناسب با این مبلغ پیدا کنم. یک رادیو ضبط ( D1 SONY ) خریدم تا همدم من باشد در تنهایی های آخر هفته های وامنان، در شب...
-
253. شکار
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:19
هوا چنان سرد بود که بخاری کلاس یارای آن را نداشت که فضا را گرم کند، به نظرم دمای داخل با بیرون تفاوت چندانی نداشت. بچه ها کلاه هایشان به سرشان بود و مدام دستانشان را به هم می مالیدند، من هم از بخاری فاصله گرفتم تا همچون بچه ها باشم، به طور کل همه داشتیم می لرزیدیم. بیرون هم که همه جا سفید پوش بود و برف همچنان می...
-
252. ماوریک
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:19
دستگاه معادلات خطی از آن سری درس هایی است که بیشتر بر تکنیک استوار است و مفهوم آن به سادگی مطرح می شود، ضمناً روش حل آن هم چیز پیچیده ای نیست، دو روش دارد، حذفی و جایگذاری که تجربه نشان داده بچه ها بیشتر از روش حذفی استفاده می کنند. ولی نمی دانم چرا اکثر دانش آموزان در حل کردن آن زیاد اشتباه می کنند و در اکثر موارد...
-
251. سعید
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:18
با تمام قوا داشت به درس گوش می داد ولی همچنان قطره های ریز اشک از کنار چشمانش سرازیر بود. مقاومت می کرد تا به هق هق نیفتد و در این ضمن تلاش می کرد تا چیزی از درس را هم از دست ندهد. سعی می کرد خودش را محکم نشان دهد ولی تا حدی یارای مقاومت داشت. شخصیتش نه اجازه می داد که واقعاً گریه کند و نه می توانست جلوی ناراحتی خودش...
-
250. میلیون
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:18
وقتی از پنجره به افق نگاه کردم، ابرهای سیاهی را دیدم که کاملاً مشخص بود که قصد آمدن به سمت ما را دارند. با توجه به سرمای هوا اگر می آمدند حتماً می باریدند. همین نگرانم کرد، تازه از بستر بیماری سرما خوردگی با تحمل چندین میلیون واحد پنی سیلین برخواسته بودم، دوست نداشتم دوباره مجبور شوم آن تزریق های دردناک را تکرار کنم....
-
249. سه تا
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:17
اذان صبح بود که کوله پشتی ام را برداشتم و از خانه بیرون زدم، تا «سیب چال» را از جاده رفتم و بعد از روستا وارد مسیری شدم که تا کنون نرفته بودم. همیشه رفت راه هایی که جدید است برایم هیجان انگیز است. از جای چرخ هایی که به جا مانده بود، فهمیدم که این مسیر تراکتورها است که سر زمین می روند. کمی که بیشتر رفتم راه باریک شد،...
-
248. قبض برق
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:17
تابستان گرم از راه رسید و فصل استراحت ما معلم ها شروع شد. واقعاً بعد از نه ماه فعالیت شدید در امر تعلیم و تربیت این سه ماه لازم است تا بخشی از انرژی تحلیل رفته را به بدن بازگردانیم. بخش عمده خستگی در معلمان، روحی روانی است تا جسمانی، کار با ذهن افراد و تلاش برای تغییر دادن رفتار انسانها که هدف غایی آموزش و پرورش است،...
-
247. گام سوم
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:16
سومین امتحانی بود که می گرفتم و هنوز نمرات تعداد زیادی از بچه ها زیر 10 بود. با این که سر کلاس خیلی فعال بودند و برای جواب دادن سرو دست می شکستند، ولی در امتحان اصلاً موفق نبودند. درست است در کلاس هم جوابهایشان درست نبود ولی خیلی پرت هم نبود، ولی در امتحان یا خالی می گذاشتند یا خیلی پرت و پلا می نوشتند. خیلی فکر کردم...
-
246. مینی بوس
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:16
عصر جمعه بود و حال و هوای دلگیر آن فضا را سنگین کرده بود، همه دوستان جمع بودیم و روی سکوی مغازه ای بسته نشسته و منتظر مینی بوس بودیم تا به روستا برویم. قانون مینی بوس های روستا این بود که صبح ها به شهر می آمدند تا مردم به کارشان برسند و عصرها به روستا بازمی گشتند، معمولاً هم همان مسافرانی که صبح آورده بودند را می...
-
245. تعطیلی
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:15
نیمه های شب بود که به خاطر سرما از خواب بیدار شدم، همه جا ظلمات بود و هیچ نمی دیدم. به خاطر تنهایی کمی ترسیدم، کورمال به سمت کلید رفتم و هرچه زدم چراغ روشن نشد. از پنجره بیرون را نگاه کردم و همه جا را غرق در تاریکی دیدم، برق رفته بود. با هر زحمتی بود فانوس را پیدا و آن را روشن کردم. بعد از این که کمی چشمانم سو گرفت و...
-
244. فرمانده
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:15
هوای سرد، معطلی زیاد سر جاده، درد پا، خستگی یک روز دو شیفت، نبود ماشین، همه باعث شده بود کلافه شوم و به زمین و زمان دشنام بدهم. یک بار نشد مانند همه مسافران به صورت عادی به خانه بروم، همیشه باید کلی سختی بکشم. سرباز مقابل پاسگاه تیل آباد که متوجه وضعیت من شده بود نزدیکم آمد و به پشتم زد و گفت: نگران نباش، با اولین...
-
243. تولد
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:14
سرویس مقابل مدرسه ایستاده بود و همکاران موقع رفتن هر چقدر اصرار کردند که همراه شان بروم قبول نکردم، برای فردا غروب ساعت هفت شب بلیط قطار داشتم و می خواستم طبق برنامه ای که برای خودم ریخته بودم بروم. صبح با مینی بوس های روستا تا آزادشهر، از آنجا به گرگان، گشتی در شهری که زمانی محل زندگی ام بوده و در نهایت رفتن به...
-
242. جودو
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:14
حسین شنبه ها عصر بعد از دوشیفت مدرسه وقتی به خانه می رسید، فقط گوشه ای دراز می کشید و تا شام آماده شود همان جا چرت می زد. گاهی چشمان خمارش را باز می کرد و بعد از مدت کوتاهی دوباره می بست. با صدای قاشق و بشقاب ها به صورت خودکار بیدار می شد و بعد از صرف شام، آن هم از نوع مفصلش به همان گوشه اتاق می خزید، کمی صحبت می کرد...
-
241. اتوبوس
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:13
رفت و آمد برای من بلایی است جانکاه و اگر در ماه رمضان هم باشد، جانکاه تر می شود. ظهر بعد از تعطیلی مدرسه به کنار کلبه کل ممد آمده بودیم و آن قدر ماشین سخت و دیر گیر مان آمد که وقتی به گرگان رسیدیم نزدیک افطار شده بود. وقتی حمید ما را به افطار تعارف کرد، من و حسین از فرط خستگی و گرسنگی و تشنگی بدون فوت وقت اجابت کردیم....
-
240. مدیر
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:04
سه شنبه ها بدترین روز برای من بود، دوشیفت بودم و همین برایم بسیار سخت بود. وقتی به دیگر دوستان و همکارانم می نگریستم هم متعجب بودم و هم به آنها غبطه می خوردم که بدون هیچ مشکلی دو شیفت کلاس می روند و حتی در هفته چند روز را این گونه هستند. من که نوبت صبح را می روم دیگر حال و جانی برای نوبت عصر ندارم و با تحمل فشار بسیار...
-
239. آه
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:03
سن و سالش نشان می داد که از همه ما بسیار بزرگتر است. همه با تعجب به او نگاه می کردیم و به این فکر می کردیم که ایشان با این همه سابقه چرا باید در چنین منطقه ای خدمت کند؟ ما که سابقه کمی داریم و امتیازمان در سازماندهی بسیار پایین است، مجبور هستیم به اینجا بیاییم ولی ایشان چرا به اینجا آمده اند؟ در مینی بوس با بهت بیرون...