-
295. سرمایه گذاری
پنجشنبه 30 مرداد 1404 10:00
وقتی در اواخر فروردین حکم سال جدید آمد خیلی ذوق کردم، مبلغی که افزایش یافته بود بسیار چشمگیر بود و قابل توجه، مبلغ حکم قبلی حدود چهل و پنج هزار تومان بود و حکم فعلی به حدود شصت و پنج هزار تومان رسیده بود، با کم شدن کسورات احتمالاً شصت یک یا شصت دو هزار تومان دریافتی ام می شد که بسیار خوب بود. تا به حال در هیچ سالی این...
-
294. ضد انقلاب
پنجشنبه 23 مرداد 1404 10:00
بسیار تحت فشار بودم و به هر زحمتی بود آن را تحمل می کردم، تا زمانی که در جمع های خصوص شان مرا ضد انقلاب نامیدند. وقتی این خبر به گوشم رسید، همه چیز سرم آوار شد و دیگر توان ایستادگی نداشتم، یاس و ناامیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود. هیچ راهی هم برای اعاده حیثیت نداشتم، نه می توانستم از کسی شکایت کنم و نه این که در...
-
293. جشنواره
پنجشنبه 16 مرداد 1404 10:00
در بحث هایی که در اتاق بین دوستان پیش می آمد، معمولاً ساکت بودم و شنونده. در جمع آنها بی سوادترین بودم و حالا حالا باید می شنیدم و می خواندم تا بتوانم چیزی برای گفتن داشته باشم. بحث ها گاهی چنان پیچیده می شد که زیاد سر در نمی آوردم، از الهیات و فلسفه گرفته تا فیزیک کوانتوم و نظریه نسبیت انیشتین و کلی مطالب دیگر....
-
292. بازار
پنجشنبه 9 مرداد 1404 10:00
نمی دانم چرا در فصل تابستان همه با خانه نشینی من مشکل دارند. انواع و اقسام طعنه هاست که به من می زنند و مرا تنبل یا بی حوصله و حتی بی ذوق هم می نامند، بیرون رفتن در شهری شلوغ در هوایی گرم چه مزیتی دارد که من باید آن را انجام دهم؟! در خانه در هوایی مطبوع و در سکوت، زندگی خیلی بهتر است تا در شلوغی و بین ازدحام مردم....
-
291. معادله
پنجشنبه 2 مرداد 1404 10:06
** توضیح: در این خاطره شکل ها و فرمول های ریاضی وجود دارد که متاسفانه نمی شود بارگزاری کرد. برای دیدن متن کامل به لینک زیر مراجعه فرمایید: https://vrgl.ir/K9DBa معادله و به طور کلی عبارت های جبری برای بچه های کلاس اول راهنمایی تا حدی دشوار است. این دانش آموزان تا کنون فقط با اعداد محاسبه کرده اند و در اینجا برای اولین...
-
290. شاه اسماعیل
پنجشنبه 26 تیر 1404 10:45
سال آخر خدمتش بود، تمام موهای سرش سپید شده بود ولی از ما جوان ها بسیار شاداب تر بود. چهره اش با سبیل های چخماقی اش بسیار با ابهت بود. دبیر علوم اجتماعی بود و در کارش بسیار دقیق و منظم بود، تا به حال در این یک سالی که در مدرسه ما بود نه غیبتی داشت و نه تاخیری، همیشه سرحال سر کلاس ها حاضر بود و تمام تلاشش این بود که بچه...
-
289. رودخانه
پنجشنبه 19 تیر 1404 10:25
ساعت دوازده و نیم ظهر بود که مدرسه تعطیل شد و از نراب به سمت وامنان به راه افتادم. هوا صاف و آفتابی بود ولی باد سردی می وزید. اسفند داشت آخرین تلاش هایش را برای سرد نگاه داشتن انجام می داد، با توجه به نزدیکی بهار کارش قابل ستایش بود، طوری که مجبور شدم زیپ کاپشن را تا ته بکشم و کلاهش را بر سرم گذارم. به دوراهی جاده و...
-
288. کنفرانس
پنجشنبه 12 تیر 1404 10:00
ساعت حدود هشت شب بود که به شاهرود رسیدم. اینجا هم برف همچنان می بارید ولی همچون مسیری که طی کرده بودم هنوز زمین را کاملاً سپیدپوش نکرده بود. خوشبختانه این بار زیاد معطل نشدم و فقط سه ساعت طول کشید تا از وامنان به شاهرود برسم! وضعیت آب و هوایی مرا میان یک دوراهی قرار داده بود که گرفتن تصمیم برایم بسیار سخت شده بود. به...
-
287. دعوا
پنجشنبه 5 تیر 1404 10:06
سرویس معلمان مانند همیشه نیم ساعت زودتر آمد و همه همکاران و آقای مدیر سریع رفتند تا از آن جا نمانند. من هم به خاطر عقب بودن درس مجبور بودم تا آخر وقت بمانم. وقتی درب های مدرسه را قفل کردم و به سمت وامنان به راه افتادم، هنوز چند قدمی از مدرسه دور نشده بودم که صداهایی از پشت مدرسه شنیدم. حدس زدم دانش آموزان باشند و اگر...
-
ایران
پنجشنبه 29 خرداد 1404 10:00
ندانی که ایران نشست من است؟ جهان سر به سر زیر دست من است؟ همه یکدلانند، یزدان شناس به نیکی ندارند از بد، هراس دریغ است ایران که ویران شو د کنام پلنگان و شیران شود چو ایران نباشد تن من مباد در این بوم و بر، زنده یک تن مباد همه سر به سر، تن به کشتن دهیم از آن به که کشور، به دشمن دهیم به امید پیروزی و آزادی میهن عزیزمان...
-
286. عروسی
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:00
روی صندلی اتوبوس از دور که ابرهای سیاه را دیدم، دانستم که آن طرف گردنه باران می بارد. جاده در گدوک به ابرها می رسید و از دل آنها می گذشت. همه می گویند این گردنه مه گیر است ولی به نظر من ابرها در مسیر خودشان هستند و جاده از میانشان می گذرد، یعنی ماییم که از دورن ابر می گذریم نه این که ابر به ما نزدیک شده باشد. اینجا هم...
-
285. یادگیری
پنجشنبه 15 خرداد 1404 10:00
مهم ترین اصل در آموزش و پرورش «یادگیری» است. تمام کارهایی که در مدرسه انجام می شود باید به یادگیری منجر شود. دانش آموزان روزانه حدود پنج ساعت را در محیط مدرسه هستند تا در جریان فرایند یادگیری که امری است مستمر قرار داشته باشند و در انتها هم آزمون هایی که برگزار می شود جهت بررسی میزان یادگیری در آنها است. همه چیز در...
-
284. عقاب آسیا
پنجشنبه 8 خرداد 1404 10:00
به پایان اردیبهشت نزدیک می شدیم، در شبی که دوستان دور هم بودیم، پیشنهاد شد که همین جمع شبی را در دل طبیعت بگذرانیم. حمید گفت: اردوی پایان دوره است و نیاز داریم کمی تفریح کنیم تا خستگی یک سال تحصیلی از تنمان به در شود. وقتی همه با این موضوع موافقت کردند، اولین بحثی که پیش آمد محل این تجمع بود. پیشنهادات زیادی مطرح شد:...
-
283. سازماندهی
پنجشنبه 1 خرداد 1404 10:00
در نیمه دوم شهریور ماه مراسمی در ادارت آموزش و پرورش برگزار می شود که اصلاً از آن خوشم نمی آید. همه معلمان و دبیران باید حتماً در این مراسم شرکت کنند، مراسمی که برای یک سال آتی آنها مهم است و محل تدریس آنها مشخص می شود، به این مراسم «سازماندهی» می گویند. یک فرم دارد که هر ساله باید پر کنیم و امتیازات خود را در آن ثبت...
-
282. حوصله
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:05
با شروع تابستان و آغاز خانه نشینی، درگیری جالبی بین من و خانواده ام رخ می دهد، مخصوصاً مادرم که بسیار نگران من است. فکر کنم این بحث فقط در خانه ما باشد و در هیچ خانه دیگری مطرح نشود. کجا به جوان خانواده می گویند: بیرون برو تا هوایی به سرت بخورد، از این همه خانه نشستن خسته نشدی؟ حوصله ات سر نرفت؟و ... در همه خانواده...
-
پوزش
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 10:06
از همراهان گرامی پوزش می طلبم که این هفته خاطره ای منتشر نکردم. چند روزی خانه نبودم و بقیه روزها هم به شدت درگیر مدرسه و تصحیح برگه و نمرات مستمر بودم. کودک که بودم همیشه به پدرم غبطه می خوردم که هر وقت از اداره به خانه می آمد دیگر مشق نداشت. بزرگ شدم و معلم شدم و بازنشست شدم، ولی هنوز در خانه مشق دارم. ابتدای هفته...
-
281. حسادت
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 10:00
در بین دوستان حمید اولین فردی بود که یک کامپیوتر شخصی برای خودش خریده بود. آن قدر از آن تعریف می کرد که دل همه ما را برده بود. پُز می داد و می گفت: کامپیوتر مدرسه در برابر کامپیوتر من مانند تراکتور در برابر بنز آخرین مدل است. کامپیوتر من همه کار می کند و تازه به اینترنت هم وصل می شود، شما ها تا حالا وارد اینترنت شده...
-
280. غروب
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 10:00
از روزی که آمده بود تراز مدرسه را به هم ریخته بود. هیچ زنگی نبود که او از کلاس اخراج نشده باشد و زنگ تفریحی که در حیاط مدرسه با کسی درگیر نشده باشد. مدرسه نسبتاً آرام ما تاب این همه بی نظمی و از آن بدتر خشونت را نداشت و کار آقای مدیر برای بازگرداندن آرامش به مدرسه بسیار سخت شده بود. کنترل او حتی برای خودش نیز سخت بود...
-
279. پیش بینی
پنجشنبه 28 فروردین 1404 10:14
از همان اول مهر که سال تحصیلی جدید شروع شد، هم ما و هم دانش آموزان تا حدی سردرگم بودیم. قرار بود نظام آموزشی کشور به طور کل تحول یافته و تغییراتی بنیادین در آن ایجاد شود. اولین تغییری که ایجاد شده بود تبدیل سه ثلث به دو نوبت بود. تقریباً شبیه دانشگاه سال تحصیلی دو ترم شده بود، فقط انتخاب رشته به آن شکلی که در دانشگاه...
-
278. تمرکز
پنجشنبه 21 فروردین 1404 10:00
بیرون برف سنگینی می بارید و هوا بسیار سرد بود ولی این سرما دیگر آن طرف پنجره ها بود. داخل کلاس هوا بسیار مطبوع بود، این گرمای دلچسب به مدد بخاری های تازه ای بود که بعد از عمری آموزش و پرورش به مدارس آورده بود و بساط آن بخاری های چکه ای که بسیار هم خطرناک بودند جمع شده بود. چه کلاس هایی که به خاطر آن بخاری ها آتش گرفت...
-
277. تفاوت
پنجشنبه 14 فروردین 1404 10:00
تابستان شروع شد و فرصتی بود برای استراحت و تجدید قوا، فقط دوست داشتم بخوابم و بخوابم. دیگر از صبح زود بیدار شدن ها و چندین کیلومتر راه رفتن خبری نبود و می شد تا ظهر هم خوابید، بنده خدا مادرم چیزی نمی گفت، فکر کنم او هم می دانست که من نیاز مبرم به خواب دارم. روزهای اول خیلی خوب بود ولی وقتی یک هفته گذشت دیگر از این همه...
-
276. دعوا
پنجشنبه 7 فروردین 1404 10:03
آقای مدیر به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود، امروز مدرسه را به من سپرد و خودش به شهر رفت. کمی اضطراب داشتم و امیدوار بودم مشکل خاصی در امروز به وجود نیاید. من همیشه بدشانس هستم و بدترین اتفاقات در جا و زمانی که نباید بیفتد برایم رخ می دهد. امروز را خدا به خیر کند. زنگ تفریح اول در حیاط مدرسه قدم می زدم تا بیشتر...
-
بهار 1403
پنجشنبه 30 اسفند 1403 13:27
در طبیعت اراده ای هست که سالیان دراز همچنان در حال به وجود آوردن پدیدارها است. روزی می میراند و روز دیگر می رویاند. این اراده هیچ ارتباطی با بودن یا نبودن ما ندارد و همیشه بر روال خود در حال حرکت است. چرخشی که نه ابتدا دارد و نه انتها، غایتی هم اگر داشته باشد برای ما هیچگاه متصور نیست. یا باید بر چرخش چرخید یا بر...
-
275. افطار
پنجشنبه 30 اسفند 1403 09:45
از نراب که به راه افتادم برف هم شروع به باریدن گرفت. به دوراهی مسیر جاده و میان بر که رسیدم خودم نیز در دوراهی انتخاب مسیر گیر افتادم. از جاده حدود یک ساعت و نیم راه بود و از مسیر میان بر حدود چهل و پنج دقیقه، ولی برفی که می بارید مسیر میان بر را بسیار لغزنده می کرد، ضمناً هوا هم رو به تاریکی است و در خانه هم هیچ کس...
-
274. کلاس تقویتی
پنجشنبه 23 اسفند 1403 10:00
وقتی امتحانات نوبت اول تمام شد و نگاهی به لیست کلاس اول راهنمایی انداختم آه از نهادم برآمد، از کل کلاس که بیست نفر بودند، فقط پنج نفر نمره قبولی گرفته بودند و مابقی با نمرات عجیب و غریبی، تجدید شده بودند. بچه های خوبی بودند ولی متاسفانه از پایه مشکل داشتند و همین باعث شده بود که مطالب درس های جدید را هم یاد نگیرند....
-
273. چوپان
پنجشنبه 16 اسفند 1403 10:00
برای این پنجشنبه که کلاس نداشتم برنامه ای سنگین طراحی کرده بودم. تصمیم گرفتم به «اشک میدان» که در جنوب کاشیدار واقع شده است بروم. یک بار با دانش آموزان برای اردو به آنجا رفته بودم و حالا در این فصل زیبای بهار که همه جا پر از طراوت و شادابی است دلم برای آنجا تنگ شده بود و می بایست دوباره سری به آنجا می زدم. مسیرش را به...
-
272. آلوچه(بخش چهارم و پایانی)
پنجشنبه 9 اسفند 1403 10:00
به حیاط مدرسه که رسیدیم اضطرابی شدید به سراغم آمد. اگر چیزی که حمید می گفت درست باشد چه کاری باید انجام دهیم؟ اگر اداره که می بایست پشت ما بایستد و از ما حمایت کند، جایش را خالی کند، به کدام پناهگاه می توانیم تکیه کنیم تا بتوانیم بی گناهی خود را اثبات کنیم؟ خدا چه کار کند حمید را که این افکار منفی را در این شرایط بد...
-
271. آلوچه(بخش سوم)
پنجشنبه 2 اسفند 1403 10:00
حمید قبول کرد و تصمیم گرفتیم فردا صبح با اولین سرویس به شهر برویم و خودمان اداره را از این اتفاق مطلع کنیم. شاید حساسیت ها بیشتر می شد ولی سکوت و انجام ندادن کاری که اثبات کند ما بی گناه هستیم، خسارت های بیشتری می توانست داشته باشد. شب هنگام هر کار می کردم خواب به چشمم نمی آمد، افکار عجیب و غریب و وحشتناک کل ذهنم را...
-
270. آلوچه( بخش دوم)
پنجشنبه 25 بهمن 1403 10:00
اصلاً پایم نمی کشید به سمت مدرسه دخترانه بروم، خوشبختانه آن همکار امروز در مدرسه بالا کلاس نداشت و همین تا حدی تحمل مدرسه را ممکن می کرد. اما دانش آموزان کلاس سوم را چه کنم؟ چه توضیحی به آنها بدهم؟ بهتر است هیچ نگویم و همان کار عادی خود را انجام دهم. وقتی به مدرسه رسیدم و وارد حیاط شدم هیچ دانش آموزی به من سلام نکرد،...
-
269. آلوچه (بخش نخست)
پنجشنبه 18 بهمن 1403 10:00
با موافقت آقای مدیر قرار شد چهارشنبه را مرخصی بگیرم، برای هر سه کلاسم امتحان گذاشتم و از آقای مدیر خواهش کردم زحمت آن را بکشد. با این کار هم یک جلسه جلو می افتادم و هم کلاس بیکار نمی ماند، فقط زحمت آقای مدیر بیشتر می شد. خدا خیرش دهد که وضعیت مرا می دانست و با این که سرش شلوغ بود، قبول کرد و من با خیالی راحت به خانه...