-
233. تخت
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:00
حال مادر خوب نبود و بالطبع ما هم سرحال نبودیم. یک هفته ای بود که در بیمارستان بستری بود و خواهر و پدرم به نوبت پیشش می ماندند، دوری راه و نبودن در کنار مادرم برایم بسیار سخت و طاقت فرسا بود. اولین باری بود که کاری پیش آمده بود که بر مدرسه ارجحیت داشت، باید هرچه سریع تر خودم را می رساندم تا وظیفه فرزندی را تا حدی ادا...
-
232. آخرین روز معلم روستا
پنجشنبه 1 آذر 1403 21:00
مانند همیشه ساعت هفت صبح از خانه بیرون زدم، هنوز وارد خیابان اصلی نشده بودم که با انبوهی از ماشین ها مواجه گشتم، در این زمان به خاطر دو مدرسه ای که در محله ما هست، ترافیک سنگین می شود. هنوز به این ترافیک عادت نکرده ام و مانند همیشه اعصابم را به هم می ریزد. کلاً با ازدحام و شلوغی به شدت مشکل دارم. درون ماشین رادیو روشن...
-
231. زندگی بدون توازن
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:59
مدتی است که در هر دو هفته، یازده روز در روستا زندگی می کنم. زندگی جدیدی برایم شروع شده بود که پایانی برایش متصور نبود. قبلاً که در گرگان ساکن بودیم، سه روز آخر هفته به خانه می رفتم ولی حالا که به تهران کوچ کرده ایم برنامه ام تغییر کرده است. تا سال قبل در روستا بیتوته داشتم ولی حالا به زندگی تبدیل شده است. زندگی ای که...
-
230. بیمارستان
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:59
دیشب تا صبح فقط ناله می کرد و همین باعث شده بود که خوب نخوابیم. تقریباً همه بیدار بودیم و مانده بود چه کار کنیم؟! نشسته خوابیده بود و به هیچ وجهی نمی توانست دراز بکشد، درد بسیار شدیدی در ناحیه کتفش احساس می کرد که برای تسکین آن هیچ دارویی موثر نبود. حتی به بهداری روستا رفتیم و یک مسکن قوی به او تزریق کردند ولی هیچ...
-
229. فرهان
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:58
سه ردیف آخر سمت چپ کلاس همیشه در قرق او و نوچه هایش بود. خودش در میز آخر می نشست و بدون توجه به درس بیشتر اوقات از پنجره بیرون را نگاه می کرد. تیمش کامل بود و خودش همیشه رهبری آنها را بر عهده داشت، علاوه بر مدرسه آوازه او و گروهش در منطقه هم پیچیده بود. چندین بار به خاطر دعواهایی که در زمان زنگ تفریح راه انداخته بود...
-
228. امتحان سخت
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:58
کلاس اول راهنمایی دختران از نظر نوع طراحی آموزش به شدت مرا به چالش کشیده بود، وجود چهار پنج دانش آموز واقعاً زرنگ امر تدریس را در این کلاس سخت کرده بود. با توجه به اهداف تعیین شده کتاب پیش می رفتم و فقط تمرین ها و کاردرکلاس های کتاب را حل می کردم، ولی این چند نفر مطالب در سطح بالاتر درخواست می کردند. از آسان بودن...
-
227. بلوتوث
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:57
در همان جلسه اول توجه مرا به خودشان جلب کرده بودند. یکی از آنها قدی نسبتاً بلند داشت و لاغر اندام بود و دیگری کوتاه قد با وزنی بسیار زیاد، هر دو در کنارهم در میز آخر می نشستند، تضادی که از نظر ظاهری با هم داشتند برایم جالب بود. احساس می کردم نباید زیاد با هم صمیمی باشند ولی روابط بینشان اصلاً با ظاهری که داشتند منطبق...
-
226. دوچرخه
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:56
سال تحصیلی و رفت و آمدهای من به وامنان شروع شد. هر دو هفته فقط دو روز می توانستم به خانه سر بزنم و همین باعث شد که دوچرخه کاملاً بی استفاده بماند. از زمانی که به تهران آمدیم هنوز فرصت نشده بود که کمی دوچرخه سواری کنم. خیلی دوست داشتم تا یک مسیر طولانی را رکاب بزنم و کمی حال هوای بچگی را تجربه کنم. به یاد رکاب زدن های...
-
225. چکمه
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:56
زمانی که هوا بارانی بود، مدرسه رفتن ما آداب خاصی داشت. هر کدام یک جفت چکمه پلاستیکی که ارتفاع آن تا زیر زانو می رسید داشتیم، شلوارها را درون جوراب می گذاشتیم و چکمه ها را می پوشیدیم و کفشها را در پلاستیک می گذاشتیم و همراه کیف دستمان می گرفتیم. در مدرسه در کنار در ورودی سالن چکمه هایی که کاملاً گِلی شده بود را درمی...
-
224. عیدی
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:55
همیشه نق نق بچه ها برای عیدی نزدیک امتحانات ثلث دوم شروع می شد، البته به من کمتر می گفتند، چون می دانستند که اگر هم بگویند از طرف من برای آنها آبی گرم نمی شود. به طور کلی مخالف این موضوع بودم و حتی به همکاران نیز می گفتم که بی حساب و کتاب نمره ندهند. عیدی هر چیزی می تواند باشد به جز نمره، سنجش بخش بسیار مهم آموزش و...
-
223. قسم
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:54
در مینی بوس حاج منصور به دوردست ها خیره بودم و به این فکر می کردم که عجب سخن نکویی است که می گوید: زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد. ای کاش دیروز در مدرسه در مورد بلیط قطار ساعت هفت شب گرگان به تهران چیزی نمی گفتم، ای کاش اصلاً نمی گفتم که می خواهم بروم. فکر نمی کردم که چنین سرنوشتی برایم رقم بخورد. یاد گرفتم که از این...
-
222. کشک
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:54
از ابتدای سال تحصیلی هر ماه مبلغی را کنار می گذاشتم تا در خرداد وقتی برای آخرین بار می خواهم به خانه برگردم، بتوانم با هواپیما بروم. از کودکی عاشق هواپیما بودم و این عشق همچنان با من هست. این وسیله به نظرم جادو می کند و انسان را در آسمان به پرواز در می آورد، پروازی که بسیار بالاتر و سریع تر از هر پرنده ای است، پروازی...
-
221. امید
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:53
آقای مدیر چنان مستأصل به نظر می رسید که توجه همه ما را به خودش جلب کرده بود. بی تاب بود و در دفتر به این طرف و آن طرف می رفت، زیر لب حرف می زد و عصبانیت کاملاً از چهره اش مشخص بود. هر از چند گاهی به مقابل میزش می رفت و به کاغذی که آنجا بود نگاه می کرد و بیشتر برافروخته می شد. فهمیده بودم هرچه هست از آن کاغذ است، شاید...
-
220. اسقف
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:51
از سیلی که جاده گلستان را برده بود فقط گرد و خاک نصیب ما شد. عبور و مرور به خاطر بسته بودن جاده گلستان به جاده های فرعی منتقل شده بود و جاده گرمه، نردین ، کاشیدار، تیل آباد، آزادشهر هم بخشی از این مسیرها بود. مدرسه کاشیدار از روستا فاصله داشت و درست کنار جاده بود، ماشین ها از جلو مدرسه با سرعت می گذشتند و فقط گرد و...
-
219. کابوس
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:50
سرمای هوا از یک طرف و رفتن خورشید به پشت کوه ها از طرف دیگر خبر از این می داد که امروز هم نمی شود به خانه رفت. از ساعت سه عصر در کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین بودیم و تا کنون که ساعت شش شده بود هیچ وسیله ای که قوه محرکه موتوری داشته باشد از مقابل ما عبور نکرده بود. انگار این جاده با ما سر لج دارد، هر وقت کنارش می...
-
218. جزیره مجنون
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:50
ابرها می آمدند و می رفتند و صحنه های عجیبی خلق می کردند، ناگاه همه جا محو می شد و چیزی دیده نمی شد و چند دقیقه بعد همه جا واضح و روشن می گشت. تا به حال این رفت و آمدها را از دورن ابرها نظاره نکرده بودم. همیشه آنها آن قدر بالا بودند که دست نیافتنی به نظر می رسیدند، ولی حالا که به بالای یال رسیده بودم دیگر می توانستم...
-
217. بز اخفش
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:49
به خاطر نبودن بلیط برای روز پایانی تعطیلات نوروز، مجبور شدم برای یازدهم فروردین بلیط قطار بگیرم. غروب یازدهم با یک عالمه دلخوری که چرا باید دو روز زودتر بروم، از خانواده و به خصوص مادرم که همچون من دلگیر بود خداحافظی کردم و به سمت راه آهن به راه افتادم. حال و حوصله نداشتم و اصلاً پایم نمی کشید که بروم. تا گرگان در...
-
216. برنج آستانه
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:49
شام امشب به عهده من و حسین بود، برنج را من متقبل شدم و خورشت را هم حسین. هر دو در کنار هم روی دو تا گاز پیک نیک در حال طبخ غذا بودیم، برای حدود دوازده نفر دوازده تا استکان برنج خیس کرده بودم و حسین هم در حال سرخ کردن بادمجان بود تا با آن خورشتی لذیذ بپزد. برنجی که این بار در حال پخت آن بودم با برنج های قبلی خیلی فرق...
-
215. ماهواره
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:48
خسته و کوفته از راه رسیدم و بعد از خوردن یک عصرانه مختصر، در گوشه اتاق به خوابی عمیق فرو رفتم. از صبح ساعت هفت که به راه افتاده بودم تا ساعت چهار عصر که رسیده بودم خانه چشم روی هم نگذاشته بودم. در مینی بوس روستا سرپا بودم، حدود یک ساعت در تیل آباد منتظر بودم، از شاهرود تا تهران هم در اتوبوس به خاطر نبودن جا، پای بوفه...
-
214. بازگشت
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:48
بعد از حدود پنج شش ساعت کوه نوردی، آن هم در شرایطی سخت و بدون ادوات لازم و نبود مواد غذایی لازم، تقریباً تمام قوای بدنی ام تحلیل رفته بود. تشنگی که مجالی برای گرسنگی نگذاشته بود. از این بالا وقتی به دکل مخابرات نگاه می کردم، در خود یارای رسیدن به آن را نمی دیدم. مهدی و حسین را که نگاه می کردم، انگار نه انگار، سرحال...
-
213. صعود
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:47
در شب سردی که گذشت زیاد خوب نخوابیدم، باورم نمی شد در وسط تابستان از سرما نتوانم بخوابم، یک پتو برای این هوا کم بود و تا صبح لرزیدم. صدای باد هم نمی گذاشت لختی آرام باشیم، می توفید و هرچه دلش می خواست انجام می داد، البته حق هم داشت و اینجا خانه او بود که ناخوانده میهمانش شده بودیم. هوا که روشن شد از چادر بیرون آمدم،...
-
212. اشتباه
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:47
اتفاقاتی که در خانه رخ می داد همه را چنان درگیر کرده بود که مجالی برای تفکر نگذاشته بود. مشکلات مادی از یک طرف، روحی و روانی از طرف دیگر ، ولی حل مشکلات روحی و روانی چندین برابر مشکلات مالی انرژی می خواهد. دو هفته در روستا خودم را پر از انرژی می کردم و همان دو سه روزی که در خانه بودم، فقط انرژی مثبت تخلیه می کردم....
-
211. دوقلو
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:46
مجبور بودم دوقلو ها را پشت سر هم به پای تخته بفرستم، همه چیزشان عین هم بود و تشخیص آنها از هم برای من غیرممکن. در عین همسانی ظاهری ولی از نظر درسی بسیار متفاوت بودند، یکی بسیار خوب بود و دیگری بسیار ضعیف. واقعاً برایم عجیب بود که چه طور این دو برادر دوقلوی همسان این قدر در درس با هم فرق دارند. اگر می خواستم در زمان...
-
210. مهمان
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:45
سر کلاس آرام و قرار نداشتند، یک دقیقه یکجا نمی نشستند و در کلاس از سمتی به سمت دیگر می رفتند. با صدای بلند با هم صحبت می کردند و اصلاً به من توجه نمی کردند. دو تا بیشتر نبودند ولی اندازه سی تا دانش آموز شلوغی و شیطنت و سروصدا داشتند. هر چه هم تذکر می دادم گوششان بدهکار نبود. انگار حرف هایم را اصلاً نمی فهمیدند . از...
-
209. معلم بد2
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:44
برافروخته به دفتر رفتم و به آقای مدیر گفتم: همین حالا اتفاقاتی که در کلاس من و سالن مدرسه رخ داده را صورت جلسه کنید و به امضای همه همکاران هم برسانید. این دانش آموز باید در گام اول به طور موقت از مدرسه اخراج شود، اگر حالا جلوی او را نگیریم و برخوردی مناسب با او نداشته باشیم، فردا به هیچ عنوان نمی توانیم او را کنترل...
-
208. معلم بد1
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:44
سخت ترین و عذاب آورترین بخش در کار معلمی مواجه شدن با دانش آموزی است که هیچ چیز برایش مهم نیست و به هیچ طریق هم نمی توان در او ایجاد انگیزه کرد. نه می توان از موارد ایجابی مانند تشویق و ترغیب کمک گرفت و نه از امور سلبی مانند تنبیه و محرومیت سود جست. معلم در برابر این چنین دانش آموزانی کاملاً خلع سلاح است و هیچ کدام از...
-
207. معلم جایگزین2
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:43
صدای زنگ، مرا از این مخمصه ای که این فسقلی ها به وجود آورده بودند، نجات داد. بچه ها همچون زندانیانی که حکم آزادی گرفته اند، چنان با سرعت کلاس را ترک کردند که عرق سرد بر پیشانی ام نشست. در همین زنگ اول با تمام تمهیداتی که اندیشیده بودم، شکست مفتضحانه ای از آنها خورده بودم. سر افکنده و مغموم، با حالی نزار وارد دفتر شدم،...
-
206. معلم جایگزین1
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:43
سید حمید معلم کلاس دوم ابتدایی بود. در خانه همیشه مشغول کارهای کلاسش بود، یا داشت سوال طرح می کرد، یا وسایل کمک آموزشی آماده می کرد، یا کتاب داستانهایش را برای کلاسش مرتب می کرد و یا تکالیف بسیار جالبی که بیشتر به صورت بازی بود برای بچه ها آماده می کرد. واقعاً عشق به معلمی در تمام وجودش متبلور بود، به نظرم او نمونه ای...
-
205. کارتن
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:42
اوضاع اتاق اصلاً خوب نبود، آن قدر درهم و برهم بود که هرکس از بیرون می آمد فکر می کرد جنگ جهانی سوم اتفاق افتاده است. این بی نظمی شاید برای ما چیز خاصی نبود ولی برای حسین که نماد نظم و ترتیب است، غیر قابل تحمل بود. راه می رفت و غر می زد که این چه وضع زندگی است؟ چه طور می توانید در بین این همه بی نظمی زندگی کنید؟ کدام...
-
204. استادیوم
پنجشنبه 1 آذر 1403 20:42
تا چشم کار می کرد ماشین بود و ترافیک سنگین، حدود دو ساعتی بود که از خانه به راه افتاده بودیم و هنوز به نزدیکی استادیوم آزادی هم نرسیده بودیم. عده بسیاری هم پیاده در حال طی مسیر بودند. رو به پسر خاله ام کردم و گفتم: آخر این هم پیشنهاد بود که تو دادی؟ در این ایام تعطیلات نوروزی که همه در فکر دید و بازدید و استراحت...