تابستان شروع شد و فرصتی بود برای استراحت و تجدید قوا، فقط دوست داشتم بخوابم و بخوابم. دیگر از صبح زود بیدار شدن ها و چندین کیلومتر راه رفتن خبری نبود و می شد تا ظهر هم خوابید، بنده خدا مادرم چیزی نمی گفت، فکر کنم او هم می دانست که من نیاز مبرم به خواب دارم. روزهای اول خیلی خوب بود ولی وقتی یک هفته گذشت دیگر از این همه خوابیدن خسته شدم. اگر می خواستم می توانستم بخوابم ولی خودم از این همه کسلی به سطوح آمده بودم.
تصمیم گرفت برای برون رفت از این وضعیت کاری کنم، تنها فکری که به ذهنم رسید خرید نان روزانه در صبح زود بود. البته در زمان هایی که خانه بودم خرید نان با من بود ولی همیشه عصرها می رفتم و به تعداد زیاد می گرفتم و به مدد فریزر تا چند روز نان داشتیم. در خانه اعلام کردم که از این به بعد هر روز صبح زود نان می گیرم تا صبحانه را با نان داغ و تازه تناول کنید. خنده خواهرم و لبخندهای پدرم معناهای خاصی داشت ولی به آنها اصلاً توجه نکردم.
اول صبح به نانوایی رفتم، فکر می کردم خلوت باشد ولی چنان شلوغ بود که نیم ساعتی در صف ایستادم. نان را گرفتم و وقتی به خانه رسیدم مادر سفره صبحانه را آماده کرده بود و همه هم بیدار بودند. با افتخار نان های بربری تازه و گرم را وسط سفره گذاشتم و سینه ام را جلو دادم و با لحن خاصی گفتم: بفرمایید نان تازه. پدر با لبخند گفت: امیدوارم این رویه ادامه داشته باشد. پدرم مرا خیلی بهتر از خودم می شناخت، این رویه بیشتر از سه روز دوام نیاورد و باز به نان های فریزری روی آوردیم.
کلاً آدم تنبلی هستم و در تابستان ها این تنبلی به اوج خود می رسد. به یاد ندارم برای قدم زدن به بیرون رفته باشم، حتماً باید کاری باشد تا از خانه بیرون بروم. تازه سعی می کنم چندین کار را پشت سر هم انجام دهم تا مجدداً از خانه بیرون نیایم. اگر مرا روزها و ماه ها در خانه رها کنید، هیچ احساس بدی در من به وجود نمی آید. به شدت بودن در خانه را دوست دارم. در خانه هیچگاه احساس سر رفتن حوصله به من دست نمی دهد، آن قدر چیز های مختلفی هست که مرا به خود مشغول کند که گذر زمان را نفهمم. بهترین دوست من در خانه کتاب است، دوستی که هیچ گاه از دستش خسته نمی شوم.
ولی در وامنان همه چیز متفاوت است. در آنجا می باید روزی هفت هشت کیلومتر راه بروم، آن هم در طبیعتی زیبا. وقتی از خانه بیرون می زنم کلی شادابی و طراوت می بینم، اینجا جز ماشین و ساختمان و دود چیز دیگری برای دیدن نیست. آنجا وقتی بیرون از خانه هستم، سکوت هست و در نهایت صدای حیوانات اهلی و پرندگان و هر از چندگاهی هم تراکتوری که به زحمت در حال حرکت است، ولی اینجا پر است از هیاهو و بوق و صداهای گوش خراش موتورها. در آنجا مردمان آرام اند و با آرامش راه می روند و صحبت می کنند، سلام نقل مجلس این مردمان است، ولی اینجا همه در حال دویدن هستند، اصلاً به یکدیگر توجه نمی کنند و فقط به فکر رسیدن به مقصد هستند. اینجا همه فقط به فکر خود هستند. در این شهر بیرون رفتن برای من هیچ سودی ندارد.
در اینجا اکثر اوقت در خانه روی مبل ولو شده ام و در حال مطالعه هستم، مادرم چیزی نمی گوید ولی از نگاه هایش می فهمم که زیاد راضی نیست. دوست دارد مانند دیگر جوانان هم سن و سالم فعال باشم و جنب و جوشی داشته باشم. تمام خریدهای خانه را انجام می دهم و تا جایی که در توانم باشد کمکش می کنم ولی این ها به نظر او به اندازه کافی نیست. البته حق هم با ایشان است واقعاً کار خانه سخت و طاقت فرساست، من این ها را در زندگی وامنان کاملاً تجربه کرده ام. از طرف دیگر می باید بیشتر هم صحبت او شوم، نُه ماه سال که نیستم و حالا باید در کنارش کاری کنم تا اندکی از آن زمان را جبران کند. به همین خاطر مطالعه را به ساعات انتهای شب موکول کردم و در مدت روز در کنار خانواده بودم.
شاید این نوع زندگی که من در اینجا دارم برای بعضی ها غیرقابل باور باشد، ولی رویه است که سالهاست با آن زندگی می کنم. تا حد امکان به اهل خانه کمک می کنم و فقط برای خرید به بیرون می روم. قدم زدن در خیابان ها یا گشت و گذار در شهر برای من معنایی ندارد. به قول پدرم زیادی درون گرا هستم، ولی می دانم که منظور پدرم این است که خیلی تنبل هستم و از خانه بیرون نمی روم. چه کنم که این خصلت چه خوب چه بد همیشه با من هست، خصلتی که در شهر در من حلول می کند و در روستا از من می گریزد. در این شهر دوستی هم ندارم که همراه من باشد، دوستان من همه در وامنان و کاشیدار هستند، این جا من تنهای تنهای تنها هستم.
در یکی از روزهای گرم که حرارت تنوره می کشید و بیرون رفتن برابری می کرد با ورود به جهنم، عصر هنگام مادرم مرا صدا زد و گفت: فرامرز جان. همین جان گفتنش یعنی کاری با من دارد که می داند برایم سخت است و از همین حالا دست بالا را گرفته است. بعد از مقداری قربان صدقه رفتن، ادامه داد: خاله و دخترخاله هایت قرار گذاشته اند که گشتی در بازار بزنیم، جایی که می خواهند بروند خیلی دور است، درست آن طرف شهر است. تنهایی می ترسم برون، با من بیا و همراهم باش.
بیرون رفتن به طور کل و در این عصر به طور اخص برای من کاری بسیار سخت بود، اصلاً هم حوصله طی کردن این همه مسیر را با اتوبوس واحد نداشتم، ولی چیزی بود که مادرم از من خواسته بود و رد کرد این خواسته نهایت بی ادبی و بی مرامی است. قبول کردم و همین کار کوچک من، مادرم را بسیار خوشحال کرد. سریع آماده شد و با هم حرکت کردیم. خانه ما در شرق تهران بود و محل قرار در شمال غرب تهران. باید سه خط اتوبوس واحد عوض می کردیم تا به مقصد برسیم، سه خط طولانی و پر ترافیک که کاملاً از آنها بیزار بودم ولی باید به خاطر مادرم تحمل می کردم.
زمانی که به راه افتادیم هوا روشن بود ولی وقتی رسیدیم کاملاً تاریک شده بود. مدت زمانی که در این سفر بودیم برایم ساعت ها گذشت و خیلی خسته ام کرد. ترافیک بزرگترین و لاعلاج ترین بیماری مزمن این شهر بزرگ است. مردمان اینجا به این معضل عادت کرده اند ولی من هنوز به این سطح نرسیده ام و این همه اتلاف وقت واقعاً آزارم می دهد. ایستادن در اتوبوس های پر از آدم و توقف های پر تعداد و فشار مسافران نیز بر این مشکلات افزوده شد و همه جا را برایم تیره و تار کرد. از همه بدتر تنفس این هوای آلوده است که ریه هایم را نیز آزرد.
به هر سختی ای بود به مقصد که یک مجتمع تجاری بزرگ و بسیار شکیل بود رسیدیم. طبق قرار خاله و دخترهایش هم آمده بودند. بعد از سلام و احوال پرسی، گشت و گذار در این مجتمع بزرگ و چندین طبقه آغاز شد. خانم ها واقعاً انرژی عجیبی در گشتن بازارها دارند و اصلاً هم خسته نمی شوند. من بعد از چند مغازه که آنها را همراهی کردم از پا افتاده بودم. من که ساعت ها در کوه دشت راه می روم و هیچ احساس خستگی نمی کنم، حالا بعد از چند قدم به شدت خسته شده بودم، نایی نداشتم که با آنها همراه شوم.
قرار شد من از آنها جدا شوم و گوشه ای بنشینم و منتظر آنها بمانم. بهترین جا همان محل ورود بود. کنار پله برقی یک نیمکت بود، روی آن نشستم و منتظر ماندم تا آنها بازگردند. در این مدت نسبتاً طولانی ناخودآگاه چشمانم به مردمانی افتاد که می آمدند و می رفتند. هشتاد درصد آنها خانم ها بودند و بیست درصد مابقی هم یا مانند من همراه بودند، یا جوانهایی بودند که سه یا چهار نفری می آمدند تا گشت و گذاری در این مجتمع تجاری داشته باشند. هر چه می گذشت شلوغ تر می شد ولی کمتر کسی را می دیدم که خرید کرده باشد و همین برایم تعجب آور بود.
در کنار جایی که نشسته بودم یک ساعت فروشی بود. در بین تمامی این غرفه ها همین یکی کمی مرا به خودش جذب کرد. به پشت ویترینش رفتم و از یک ساعت خوشم آمد. درست است که از حقوقم چیزی نمانده و نمی توانم این ساعت را بخرم ولی پرسیدن قیمتش ایرادی ندارد. به داخل رفتم و آقای فروشنده با رویی باز به استقبالم آمد. نشانی ساعت را دادم ولی متوجه نشد و به همراه من تا روبروی ویترین آمد. بعد با لبخندی گفت: آن ساعت «سیکو» را می فرمایید که بند چرمی مشکی دارد، قابل شما را ندارد.
وقتی قیمتش را گفت به شدت دچار بحران شدم. مبلغی که گفت درست سه برابر حقوق ماهیانه من بود. نمی فهمیدم یعنی چه؟! اولین چیزی که به فکر رسیدم این بود که چه افرادی هستند که این ساعت را می خرند؟ آنها چه کاره اند و چه مقدار درآمد دارند که می توانند این گونه خرج کنند؟! تازه این ساعت در بین ساعت های این مغازه ساده ترین به نظر می رسید. پس قیمت آنهایی که لوکس هستند، چقدر خواهد بود؟ چرا تفاوت این قدر زیاد است؟!
نگاهم به افرادی که در این مجتمع تجاری در حال رفت و آمد بودند متفاوت شد. اصلاً خودم را از جنس آنها نمی دیدم. وقتی به چهره و ظاهر لباسشان هم نگاه می کردم، خودم را فرسنگ ها دورتر از آنها می دیدم. دنیایی که آنها در آن می زیند با دنیای من بسیار متفاوت است. برای آنها چیزهایی مهم است که برای من اصلاً وجود ندارد و برای من هم هدف هایی متصور است که آنها اصلاً آن را نمی بینند. تفاوت در اینجا بیداد می کند. در هر زمینه ای که می نگریستم هیچ سنخیتی با این محیط نداشتم، من مال اینجا نبودم.
ابتدا این تفاوت ها آزارم می داد، آن قدر فاصله من با اینجا زیاد بود و شکاف طبقاتی اش عمیق که ترس از سقوط باعث شده بود که از جایم تکان نخورم. تحمل تفاوت ها در بیشتر اوقات سخت است ولی در اینجا سهمگین است. حقوق یک ماه من در اینجا برابری می کند با یک پیراهن، یا حقوق من از مقدار اصلی اش فرسنگ ها فاصله دارد یا قیمت اجناس اینجا در افلاک به سر می برند. بهتر است ما در همان بازارهای معمولی پایین شهر که همیشه از آنجا خرید می کنیم، خرید کنیم. فقط برایم این سوال پیش آمد که مادر و خاله ام چرا اینجا را برای خرید یا گشت و گذار انتخاب کرده اند؟!
بعد از کمی فکر به این پی بردم که این ها همه تا حدی طبیعی هستند و اگر تفاوتی نباشد زندگی معنایی نخواهد داشت. اگر همه یکسان باشند و تفکر و دیدگاه یکسانی داشته باشند، هیچ چیز معنایی پیدا نمی کند. درست است که تفاوت ها گاهی آنچنان زیاد می شود که موجب آزردگی می شود ولی اتفاقی است که همیشه رخ می دهد و در تمامی ادوار وجود دارد. تنها چیزی که باید رعایت شود نسبت این تفاوت ها است. تفاوت وقتی آزار دهنده است که نسبت آن رعایت نشده باشد.
به عنوان مثال تفاوت درآمد کاملاً طبیعی است ولی نسبت آن باید یکسان باشد. فردی که تلاش بیشتری دارد و اضطراب بیشتری را تحمل می کند، درآمد بیشتری دارد و هرچقدر از این موارد کمتر شود درآمد نیز باید به نسبت آن کمتر شود. این موضوع کاملاً ریاضی است و اگر رعایت شود تفاوت ها سازنده می شوند. ولی متاسفانه این نسبت ها در بیشتر اوقات رعایت نمی شود و افرادی با تلاش کمتر درآمدهای آن چنانی دارند. رانت بزرگترین عاملی است که این نسبت را به هم می زند و تفاوت ها را نازیبا می سازد.
این تفکرات کمی آرامم کرد و همه چیز را با نگاه نسبت می نگریستم. همین باعث شد که این تفاوت ها فی النفسه برایم نازیبا نباشد، زشتی ها در جایی دیگر است. هرجا ریاضی نباشد زشتی نمود می یابد. این مطلب را در تدریس نسبت حتماً باید به دانش آموزانم بگویم تا بفهمند که این موضوع چقدر کاربردی و چقدر مهم است. تساوی کسرها مهمترین بخش از اخلاق است. مقدارها متفاوت هستند ولی وقتی نسبتشان مساوی باشد در عین تفاوت زیبایی رخ می دهد، ولی حیف که این نسبت در خیلی جاها توسط ما انسانها رعایت نمی شود.
مادر و خاله ام آمدند و با دیدن آنها خوشحال شدم که خواهیم رفت، ولی اشتباه کردم. تازه آنها می خواستند طبقات زیرین را مورد کاوش قرار دهند. زمان نسبتاً طولانی ای گذشته بود و من که نشسته بودم خسته شده بودم ولی این بانوان انرژی بسیاری داشتند و ساعت ها می توانستند به گشت و گذار بپردازند. جالب این بود که آنها هم مانند بسیاری از بازدیدکنندگان این مجتمع دستشان خالی بود!
از نشستن و فکر کردن خسته شدم، همراهانم تا بیایند خیلی طول می کشد. تصمیم گرفتم کمی در همین طبقه هم کف قدم بزنم. مغازه ها را نگاه می کردم و فقط مردمان را درون آنها در حال تماشا می دیدم، کمتر کسی بود که خرید کند و همین نشان می داد که شاید ظاهر نشان از چیزی ندهد ولی موقع خرید می توان فهمید که آیا آن نسبت برقرار است یا نه؟ خیلی ها ظاهرشان به اینجا می خورد ولی نسبتشان با اینجا فاصله داشت. همین نشان می دهد که زیاد نباید به ظاهر اطمینان کرد.
در حال قدم زدن بودم که در انتهای یکی از راهرو ها چشمم به یک لوازم التحریری افتاد. رفتم تا قیمت های آن را ببینم. به قول فروشنده همه مارک های معتبر خارجی بودند و قیمت های نجومی داشتند. با پول یک خودکار اینجا می شد پنج تا خودکار خوب و عالی خرید. به نظر من بهترین خودکار همان بیک است و بس. چرخی در مغازه زدم، همه چیز فانتزی بود و به قول معروف باکلاس. هزینه کردن بسیار برای داشتن برند را اصلاً نمی فهمم.
قصد خارج شدن از این مغازه را داشتم که در طرف دیگر آن چند قفسه پر کتاب دیدم. پاهایم خود به خود به آن سمت رفت. برایم خیلی عجیب بود که در چنین مجتمع تجاری ای کتاب فروشی هم باشد. البته تعداد کتابهایش اندک ولی عجیب بود. خبری از کتاب داستان و رمان نبود و پر بود از کتاب های فلسفی و تاریخی، چند کتاب را برداشتم و نگاهی به آن انداختم، بیشترشان چاپ های چند سال پیش بود. کاملاً احساس می کردم که مهجور واقع شده اند و کسی به آنها سر نمی زند، در جایی بودند که کمتر کسی مشتری آنها بود.
از دور کتابی به رنگ جلد زرد توجهم را جلب کرد. حدس زدم که باید از انتشارات خوارزمی باشد، مشخصه ظاهری این انتشارات رنگ زرد کتابهایش است، این انتشارات کتاب های بسیار خوبی در زمینه فلسفه چاپ می کند. حدسم کاملاً درست بود، کتاب «بحث در مابعدالطبیعه» نوشته ژان وال بود. کلمه مابعدالطبیعه مرا مجذوب خودش کرد. کتاب را که قطور نیز بود برداشتم و نگاهی به فهرست آن کردم، صیرورت، جوهر، عرض، نسبت و...
ظاهرش کمی کثیف به نظر می آمد و غباری چندین ساله رویش نشسته بود. نوبت چاپش اول بود و حدود ده سال قبل منتشر شده بود. وقتی چشمم به قیمتش افتاد شاخ درآوردم، برای کتابی حدود هزار صفحه آن هم انتشارات خوارزمی، این قیمت باورکردنی نبود. شاید نصف یا یک سوم قیمت چاپ های جدیدش بود. برای اطمینان از فروشنده پرسیدم و ایشان هم همین قیمت روی جلد را تایید فرمودند. ذوق زده شده بودم، چند کتاب دیگر را هم بررسی کردم و همه مربوط به چندین سال پیش بودند و قیمت ها هم در همان حد. تصمیم گرفتم چند جلدی کتاب از این گنجینه بخرم.
وقتی کیف پولم را بررسی کردم متاسفانه پول چندانی همراهم نبود، افسوسی جانکاه به سراغم آمد، ولی دل خود را خوش کردم که حدقل می توانم همان کتاب مابعدالطبیعه را بخرم، خیلی دوست داشتم که کتاب های بیشتری بگیرم ولی امکانش نبود. تصمیم گرفتم هر ماه یک بار به اینجا بیایم و کتاب هایی بسیار خوب را با قیمت هایی بسیار نازل خریداری کنم.
کتاب را خریدم و شاد از مغازه بیرون آمدم. به مردمان دیگر که نگاه می کردم به این فکر افتادم که آنها در مورد من چه فکر می کنند؟ حتماً در دلشان می خندند که این آقا آمده اینجا و کتاب خریده، این همه جنس برند و با کلاس اینجا هست و این آقا اصلاً آنها را ندیده است. همانطور که من تفاوت را با آنها در خودم احساس می کردم، حتماً آن ها هم تفاوت را در نگاهی دیگر با من در خود احساس می کردند. این تفاوت ها همه جا هستند و هیچ راهی برای فرار از آنها نیست. تفاوت ها جالب هستند به شرطی که نسبت هایشان رعایت شود. پس من به این تفاوت احترام می گذارم و امیدوارم آنها نیز احترام بگذارند.
حیف که ماه بعد که به این مجتمع تجاری آمدم، آن لوازم التحریری به بوتیک لباس تبدیل شده بود. تفاوت کتاب با لباس آن قدر فاحش است که هیچ نسبتی نمی توان برایش متصور شد. این اتفاق همچون تیری بود که بر قلبم نشست. کلی کتاب های خوب را با قیمت های خوب از دست دادم.
سلام
به نظر من هم بازارهای سنتی وقدیمی با قیمت های منطقی خیلی بهتر از پاساژهای لوکس با ادمهای عجیب وغریب هست هیچوقت اون جاها احساس ارامش ندارم شاید تفاوت ها باعث این حس هستن
درود و سپاس بیکران
تفاوت ها بیشتر اوقات آزار دهنده است و معمولاً انسانها به دنبال جاها و یا کسانی می گردند که بیشتر شبیه شان هستند.
سلام و درود ، تفاوت در افکار،سلیقه و سبک زندگی آدمها خیلی جالب است وناشی از ارضا خواسته های روانی ماست. چه میشود کرد ؟آیا رضایتمندی همیشه خریدنی است؟البته خیر . اقتصاد و قدرت خرید شرط لازمست ولی کافی نیست . بودجه ای که برای جنس باکیفیت هزینه شود خود نوعی صرفه جویی است. امیدوارم همه ما در مورد درآمد و دستیابی به نیازهایمان متعادل باشیم.
درود و سپاس بیکران
کاملاً با نظر شما موافق هستم ولی در مورد برند مگر کیفتیش چقدر بالاتر است؟ من که تا کنون تجربه اش را نداشته ام و نظری ندارم.